
زیر سقف آسمان مقام یک جستوجوگر است.آرشیو تأملات و پژوهش های دکتر حسن محدثیجامعه شناس و استاد دانشگاهتماس: @Ziresagfeasman2017
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
مشاهده تازه · اطمینان متوسط · 128 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/18 تا 2026/08/16
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 130 پست مشاهدهشده و 0 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
♦️بابک نه رهبر ملی است و نه رهبر قومی: جنبش هزارهایی بابک خرمدین (برگرفته از رسالهی دکتری / دفاع در ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۳)✍️حسن محدثیبازنشر: ۲۵ مرداد از ۱۴۰۵در قرن سوم از چند جنبش هزارهاي خبردار گشتهايم. يكي از مهمترين اين قيامها، قيام بابك است. بابك خرمدين در سال 201 هجري حركت خود را در آذربايجان آغاز كرده است. دربارهی شرايط اجتماعي در پيش از قيام بابك نيز اطلاعات چنداني در اختيار نداريم. ابوحنيفه احمدبن داود دينوري در كتاب خود به پريشاني اوضاع در زمان ظهور بابك اشاره كرده اما در باب علت و نوع پريشاني چيزي نگفته است: «به هنگامي كه اوضاع پريشان بود و رشتة نظم از هم گسيخته كار خود را با كشتن كساني كه پيرامون او در «بذ» ميزيستند شروع كرد» (دينوري 1346: 419).|اما بررسي تاريخي نشان ميدهد كه يكي از علل اصلي اين پريشاني وقوع جنگ ميان امين و مأمون دو پسر هارونالرشيد بوده است. جنگ داخلي ميان امين و مأمون اوضاع را به شدت آشفته كرد: «جنگي شديد ميان امين و برادرش مأمون در گرفت كه به جنگ داخلي خانمان برانداز مبدل شد و به بدترين وضع آشفتگي انجاميد... نخستين نتايج اين جنگ و كشمكش همانا انقسام آن دولت بود، به شكلي كه خراسان و شرق اسلامي، تحت حكومت مأمون و وزيرش فضلبن سهل قرار گرفت و عراِق و مغرب تحت حكومت امين و وزيرش فضلبن ربيع در آمد. بين مردم نيز به تبع آن، در بسياري از نواحي، دو دستگي به وجود آمد. هر يك از اين دو دولت همة تلاش خود را وقف جنگ و نزاع با ديگري كرد و از تدبير و ادارة امور داخلي كه به رفاه مردم منجر شود، غافل ماند. در نتيجه، خراج كاهش يافت و آشوبها و فتنهها لاينقطع به وجود آمدند» (الريس 1373: 453). در سال 198 هجري كه بالاخره مأمون موفق شد بغداد محاصره شده را تصرف كند شهر ويران گرديد (همان: 457) اما «اوضاع با كشته شدن امين در سال 198 هجري نيز آرام نشد. بلكه حالت پريشاني و آشفتگي دولت عباسي شش سال ديگر كه مأمون در مرو و دور از بغداد بود، استمرار داشت» (همان: 458) و اين «پريشاني، آشفتگي و آشوب استمرار يافت و قلمرو عباسيان يكپارچگي و نظم خود را از دست داد» (همان:460).فراي نيز از وقوع يك شورش قبل از شورش بابك سخن ميگويد: «زمينة بلافصل شورش بابك همانا شورش حاتم بن هرثمه عامل مأمون در آذربايجان بود كه پدرش با طاهر دو سردار خليفه به شمار ميآمدند. هرثمه احتمالاً به تحريك فضلبن سهل به فرمان خليفه زنداني و كشته شد و پسرش بنابراين سر به شورش برداشت» (فراي 1375: 131).دكتر صديقي جزئيات بيشتري دربارهی پريشاني امور در اين دوران آورده است (صديقي 1375: 85-283). بابك خرمدين دستكم در «201/816 يا بيشتر» (فراي 1375: 146) قيام كرد و در همين سال «قحطي سختي در ايران شد» (صديقي 1375: 285). نميتوانيم صددرصد بگوييم كه اين قحطي قبل از قيام بابك روي داد اما اين قدر هست كه سال وقوع قحطي 201 هجري ذكر شده است اما زمان شروع قيام بابك بهطور تقريبي بيان شده است. مثلاً اشپولر تاريخ قيام را بين سالهاي 201 تا 223 هجري ذكر كرده است (اشپولر 1379: 365). تاريخ سيستان نيز از وقوع قحطي در سيستان در سال 200 هجري خبر داده است: «اندر سنة عشرين و مايتي آب هيرمند خشك گشت و از بست و قحطي صعب پديد آمد اندر ولايت سيستان و بُست و مرگي بسيار بود، چنان كه تجار و بزرگان و خداوندان نعمت بسيار بمردند، و يك سال بماند همچنان، تا اول سنه احدي و عشرين و مايتي، و مردمان اندرين سال بسيار مال، ضعفا را بداند» (تاريخ سيستان 1381: 97ـ196). جالب اين كه تاريخ سيستان بلافاصله، از وقوع يك قيام در بست به رهبري عبدالله الجبلي خبر ميدهد (همان: 197). معلوم نيست كه آيا اين قيام نيز محتوايي هزارهاي داشته است يا نه.🔻نتیجهخرمدینان جریان دینیی مشخصی در تاریخ ایران هستند. منابع بهدرستی بیان میکنند که جنبش بهرهبریی بابک خرمدین، جنبشی دینی بوده و جنبشی قومی نبوده است. امّا امروزه ترکان ایرانی بهخاطر مسايل هویتی بابک را رهبری قومی معرفی میکنند و حکومت نیز برای بزرگداشت بابک موانعی ایجاد میکند و چهرهی بابک بیش از پیش بهعنوان رهبری قومی برجسته میشود. جنبش بابک خرمدین بهلحاظ تاریخی هیج نسبتی با حرکت هویتیی ترکان ایرانی در قرن بیستم و بیست و یکم ندارد، امّا بازگشت به میراث اسطورهای و تاریخی پدیدهای عام در تاریخ معاصر است.#بابک_خرمدین#جنبش_هزارهای#جنبش_اجتماعی@NewHasanMohaddesi
✔️ از انقلاب فرهنگی تا گزینشهای ایدئولوژیک؛ دانشگاههای ایران چرا از جهان علم عقب افتادند؟/ کسی که اوایل انقلاب استاد اخراج میکرد خودش بعدتر اخراج شدسعید معدنی، جامعهشناس در #خبرآنلاین:▫️توان خلاقیت دانشگاه تهی شده است، اصلاً نمیتواند با کشورهای بهاصطلاح نوظهور حوزه خلیج فارس رقابت کند؛ به هیچ وجه. چون آنها با دانشگاههای جهان ارتباط دارند.▫️دانشگاه همیشه در معرض تهاجم بوده و نتوانسته روی پای خودش بایستد. اخراجهای اول انقلاب باعث شد دانشگاه سالها نتواند کمر راست کند. در ادامه، گزینشها ایدئولوژیک بوده و علمی نبوده و مشکلات زیادی ایجاد کرده.▫️دانشگاه در ایران رها شده و بهویژه در حوزه علوم انسانی، وضعیت نگرانکنندهتر است.▫️طنز روزگار این است که زمانی دکتر سروش عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی بود، شورایی برخی استادان را اخراج کرد، ولی خود دکتر سروش هم بعد از ۲۰ سال اخراج شد. ▫️این قصه نشان میدهد که این حصار و دایره، دائم تنگتر میشود. یک زمانی این افراد برای سیستم کار میکردند، اما سیستم آنقدر تنگ شده که نمیتواند آنها را هم تحمل کند. ▫️ تفکر در یک فضای آزاد رشد میکند، وقتی شما گزینش، حراست و کنترل دارید طبیعتاً نمیتوان انتظار داشت دانشگاه به جایی برسد. 📌 متن کامل گفتوگوی مظاهر گودرزی اینجاست:khabaronline.ir/xqd5r@KhabarOnline_ir | Khabaronline.ir
جلسه ۷۴ توسعهچرا دین در ایران در تعارض با مدرنیته و مدرنیزاسیون است؟معرفی کتاب «دین و نوسازی»به روایت نویسنده کتابنسیم نعمتیزادهبا حضور حسن محدثیفایل کامل این گفتگو: youtu.be/oK1qcDxc7v8?is=bxI50VKALbDrhS-8@…
سلام آقای دکتر محدثی گرامیخانم دکتر سیمین فصیحی در کتاب جریانهای تاریخنگاری دوره پهلوی بدجوری به آقای باستانی پاریزی حمله میکند.آقای باستانی پاریزی مقدمهای بر کتاب نگاهی به تاریخ خوزستان تألیف خانم نیره زمان رشیدیان نوشته است. این کتاب آن چنان ضعیف و بی ارزش است که حیف است آدمی وقتاش را صرف آن کند. در دهه هفتاد من نقدی بر این کتاب نوشتم که در روزنامۀ اهواز چاپ شد و در آن به آقای باستانی پاریزی انتقاد کردم. بعدها همین مطلب را در فصل اول کتاب پانصد سال تاریخ خوزستان و نقد کتاب احمد کسروی آوردم.آقای عبدالحسین زرینکوب در کتاب روزگاران، کوروش را الهام یافته الهی میداند و حمله او به بابل را متمدن کردن ملل وحشی میداند.در کتاب دوقرن سکوت، افسانه یا واقعیت به این نگاه زرین کوب پرداخته ام و آن را نقد کرده ام.✍دکتر عبدالنبی قیم۲۴ مرداد ۱۴۰۵#کورش#عبدالنبی_قیم#سیمین_فصیحی#روایتهای_کورش#ابتذال_تاریخنگاری#عبدالحسین_زرینکوب#محمد_ابراهیم_باستانی_پاریزی@NewHasanMohaddesi
♦️نمونهای از ابتذال تاریخنگاریی ایرانی در بارهی کورش: مقدمهی محمدابراهیم باستانیی پاریزی بر ترجمهی کتاب ذوالقرنین✍حسن محدثیی گیلوایی۲۴ مرداد ۱۴۰۵محمدابراهیم باستانیی پاریزی رشتهی تخصصی اش تاریخ بوده و دکترای تاریخ از دانشگاه تهران داشته و استاد دانشگاه بوده است. در ایران ایشان را مورخ میشناسند و میشناسانند.اینکه چرا استاد تاریخ که حضرات مدعی هستند رشتهای علمی است، بخشی از تفسیر قرآن ابوالکلام آزاد را در بارهی ذوالقرنین ترجمه کرده بماند! پرسش اصلی این است که چهطور میتوانی تاریخنگار باشی و موضوع تاریخی را در تفسیر قرآن جستوجو کنی؟ و علاوه بر این، چهطور میتوانی تاریخنگار باشی و تطبیق ذوالقرنین با کورش را بهدست مفسر قرآن هندی ابوالکلام آزاد جدی بگیری؟باستانیی پاریزی نه تنها چنین کرده، بلکه مقدمهای افسانهپردازانه بر این کتاب نوشته و چنان چیزهای غریبی بههم بافته است که خواندن آن برای کسی که نگاه دقیق عالمانه دارد، مضحک و در عین حال، خجالتآور است.باستانیی پاریزی در این مقدمه کم مانده است که بگوید بابلیها از کورش خواهش و تمنا کرده اند که بابل را اشغال کند!"بعض برگزیدگان قوم که متوجه روی کارآمدن کوروش شده بودند و از طرفی متوجه شدند که از شرق و سلاطین شرقی بوی عنایت و توجه میآید خصوصا با کوروش به مکاتبه پرداختند و به او متوسل آمدند و بالاخره کوروش را وادار به فتح بابل کردند و آنطور که میدانیم در هنگام حملة کوروش خدمات گرانبهایی هم به او کردند و بابل فتح شد" (باستانی پاریزی، ۱۳۷۵: ۵۱).از نظر او اگر کورش نبود بر سر "نژاد آریایی" چه میآمد؟ واویلا:"با این حساب تکلیف نژاد آریایی معلوم بود، اگر وضعی بوجود نمیآمد که سرزمینهای ماد و پارس و خراسان و مکران و باختر (=بلخ) را متحد کند، اضمحلال این نواحی مسلم و قطعی بود: یا از طرف بابل و یا از طرف لیدی" (همان: ۴۹).لیدی "پایتخت قارون" بود (همان: ۴۸) و از بابل که دیگر نگوییم: مرکز فساد و فسق و فجور:"حتی فضیحتهائی که دختران و پسران پاریسی در کنار ایفل و بر ساحل "سن" مرتکب میشوند، به گرد فضیحت دختران و پسران بابل در ساحل دجله نمیرسید. این شهر، غرق تجمل و ساحری و بتپرستی و جادوگری بود. اخلاق مردمش فحشا و نابکاری را مقدس میدانست، و سبعیت و زورگوئی و میل مفرط به عیش و عشرت در تمام طبقات حکمفرما بود" (همان: ۴۷).خلاصه، در این میانه ذوالفرنین (یعنی کورش!) برخاست و بساط قارون لیدی را جمع کرد و فسق و فجور بابل را از بین برد! آری، در زیر جلد مورخ خیلی دانشمند ما یک آخوند متعصب -و نه معمولی- نهفته بود؛ از آن جنسی که نگران فسق و فجور در پاریس اند.بگذریم از اینکه ذوالقرنین در قصهی اسطورهای قرآن (سورهی کهف، آیات ۸۳ تا ۱۰۰)، اول به فروگاه خورشید رفت و سپس از فروگاه خورشید در غرب، به سمت خاستگاه خورشید در شرق حرکت کرد و از فنون ریختهگری و سدسازی خبر داشت و سدی از آهن و مس در برابر قوم یاجوج و ماجوج ساخت و چون کلا در رفت و آمد و کار و تلاش بود، اصلا وقت نکرد سری هم به لیدی و بابل بزند!ای هستیی بخشنده خود ات یاری کن تا من بتوانم با آرامش مقدمهی باستانیی پاریزی را تا ته بخوانم و از شرم -شرم نیابتی- در بارگاه تاریخنگاری، خیلی رنجور نگردم!🔻منبع:آزاد، ابوالکلام (۱۳۷۵) کورش کبیر (ذوالقرنین). ترجمهی محمد ابراهیم باستاتی پاریزی. تهران: نشر کورش، چاپ هشتم.#کورش#شرم_نیابتی#روایتهای_کورش#ابتذال_تاریخنگاری#محمد_ابراهیم_باستانی_پاریزی@NewHasanMohaddesi
♦️نمونهای از ابتذال تاریخنگاریی ایرانی در بارهی کورش: مقدمهی محمدابراهیم باستانیی پاریزی بر ترجمهی کتاب ذوالقرنین✍حسن محدثیی گیلوایی۲۴ مرداد ۱۴۰۵👇👇👇#کورش#روایتهای_کورش#خطاهای_روایتگری#محمد_ابراهیم_باستانی_پاریزی@NewHasanMohaddesi
♦️چرا روایت جدیدی از کورش را لازم میدانم؟ پاسخ به آقای میرزا زادهی گیکلو✍️حسن محدثیی گیلوایی۲۵ مرداد ۱۴۰۵شاید پاسخی چنین از من کمبضاعت، گستاخی بهنظر برسد که در میانهی این همه متخصص و صاحبنظر تاریخ هخامنشی چنین چیزی بگویم، ولی پاسخ من به پرسش شما منفی است: اغلب روایتها از کورش از منابع دست اول اخذ نشده اند.من دقیقا میخواهم روایتی ارایه کنم که مبتنی بر اسناد دست اوّل باشد، کاری که متأسّفانه اغلب مورّخان ایرانی و غیر ایرانی نکرده اند! البته، حتما آثار زیادی هست که من نخوانده ام، اما در این سه سال برخی از مهمترینهایشان را خوانده ام و فقط در بارهی آنها که خوانده ام داوری میکنم.از آثار مورخان ایرانی بهتر است چیزی نگویم. فاصلهی بسیاری دارند با کارهای متخصصان بزرگ تاریخ عصر هخامنشی و گاه حتا خواندنشان صبر و تحمل و حوصلهی بسیار میخواهد؛ از بس مشکل دارند و برخیشان واقعا تاسفبار اند!خوشبختانه معدودی اسناد دست اوّل از زمان کورش و داریوش و برخی پادشاهان بعدیی هخامنشی وجود دارند که میتوان بر اساس آنها روایتی مستند ارایه کرد و در حدود امکانات همان اسناد روایتپردازی کرد. تا این لحظه از کار، به نظر ام اقداماتی که مورّخان دورهی هخامنشی کرده اند و سبب شده است اغلب آنها روایت معتبری ارایه نکنند، چهار مورد است:۱. به برخی از اسناد درجهی اوّل توجّه کرده اند و به برخی توجّه نکرده اند یا بهقدر کافی توجّه نکرده اند؛۲. گاه سند درجهی اوّل رسمیتر را بر سند درجهی اوّل غیر رسمیتر تفوّق داده اند و در حقیقت، در نقد دقیق سند درجهی اوّل خطا کرده اند؛ ۳. به برخی از محتواهای اسناد درجهی اول توجه کرده اند و آنها را جدّی گرفته اند و به برخی از محتواهای اسناد درجهی اوّل اعتنای جدّی نکرده اند؛۴. کوشیده اند جای خالیی اطلاعاتشان را با اسناد دست دوّم یا حتّا با داستانپردازی پر کنند.هر چهار مورد مذکور خطا هستند و مورد چهارم خطای بسیار فاحشی است که حتّا برخی مورّخان مشهور غربی دچار این خطا شده اند که من نام آن را خطای ناشی از وسوسهی پر کردن جاهای خالی مینامم و البته وقتی چنین خطایی در کارشان میبینم واقعا انگشت بهدهان میمانم. مثلا هیچ سند معتبری در بارهی اینکه پدر کورش چند سال حکومت کرده وجود ندارد، ولی مورخ مشهور غربی تلاش کرده با حدس و گمان داستانی بسازد و جای خالیی دادهها را پر کند!t.me/NewHasanMohaddesi/14579#%DA%A9%D9%88…
🔸🔸🔸بازخورد🔸🔸🔸♦️آیا روایتها در مورد کوروش از منابع دست اول هستند؟✍️اسماعیل میرزا زادهی گیکلو۲۴ مرداد ۱۴۰۵به نظر اینجانب، یکی از بزرگترین آفتهایی که میتواند در حوزه تاریخپژوهی دامنگیر یک ملت شود، نگرش دگماتیستی به مسائل تاریخی و عدم امکان ارائه تحلیلهای متفاوت در خصوص موضوعات گوناگون تاریخی میباشد. شکی نیست که تاریخ نه یک امر مقدس، بلکه یک امر علمی است و بایستی قوانین مربوط به پژوهشهای علمی بر آن حاکم باشد. به بیان دیگر، در حوزه تاریخپژوهی هیچ کس حق ندارد ادعا کند که حقیقت امر همان است که از پیش نوشتهشدهاست. بلکه، همواره باید راه را برای پژوهشهای جدیدتر و تحلیلهای متفاوتتر باز گذاشت.کوروش دو شخصیت واقعی و افسانهای دارد. شخصیت واقعی آنست که محققان در پی دستیابی به آن هستند و با موفقیت چندانی نیز روبرو نمیشوند. شخصیت افسانهای آنست که داستانسرایان و سلطهگران آنقدر در پیرامون آن گفته و تکرار کردهاند که شبیه به واقعیت شده است.کوروش یک شخصیت مبهم تاریخی است که مجموع اطلاعات قطعی تاریخی در پیرامون او از چند سطر فراتر نمیرود.درباره کوروش معمولاً تصویری بسیار بزرگ و باشکوه ارائه میشود، اما پرسش مهم این است که چه مقدار از این تصویر بر منابع تاریخی معتبر و همزمان با زندگی او استوار است؟مشکل اصلی، محدود بودن منابع دستاول و همزمان درباره کوروش است. بخش قابل توجهی از اطلاعاتی که امروزه درباره شخصیت، افکار و رفتار او مطرح میشود، از نوشتههایی آمده که سالها یا قرنها پس از دوره او نگاشته شدهاند. بنابراین باید میان کوروش تاریخی و تصویری که بعدها در روایتها و افسانهها از او ساخته شده تفاوت گذاشت.برای نمونه، نوشتههای گزنفون نمیتوانند گزارش دستاول از زندگی کوروش محسوب شوند، زیرا او مدتها پس از کوروش میزیست و اثرش درباره کوروش بیشتر جنبه ادبی و آموزشی دارد. درباره تورات نیز باید توجه داشت که این اثر بیشتر متنی اسطورهایی و دینی است و نمیتوان همه مطالب تاریخی آن را بدون بررسی مستقل، سند قطعی تاریخی دانست.همچنین نوشته مورخانی که قرنها بعد زندگی میکردند، لزوماً مشکل کمبود منابع اولیه را برطرف نمیکنند؛ زیرا اگر اطلاعات آنان از روایتهای پیشین، سنتهای شفاهی یا متون دینی و داستانی گرفته شده باشد، نوشته آنها به منبع دستاول تبدیل نمیشود.بنابراین مسئله این نیست که هر آنچه درباره کوروش گفته شده الزاماً دروغ است؛ بلکه مسئله این است که میزان قطعیت تاریخی بسیاری از ادعاهای مربوط به او کمتر از چیزی است که در افکار عمومی تصور میشود. نمیتوان هر سخن اخلاقی، اندیشه سیاسی یا ویژگی شخصیتی را بدون پشتوانه کافی به او نسبت داد.تصویری که امروز از کوروش وجود دارد ممکن است ترکیبی از اطلاعات تاریخی، روایتهای متأخر، افسانهها و بازسازیهای سیاسی و هویتی دورههای بعد باشد. از این رو باید پرسید: کدام اطلاعات واقعاً از منابع نزدیک به زمان او آمده، کدام حاصل روایتهای متأخر است و کدام در دوره معاصر بازسازی شده است؟در نتیجه، به جای ستایش یا نفی کوروش، باید محدودیت منابع را پذیرفت و میان واقعیت تاریخی، احتمال و افسانه تفاوت گذاشت. کوروش بیش از آنکه نیازمند قهرمانسازی یا انکار باشد، نیازمند بررسی دقیق منابع و تفکیک تاریخ از افسانه است.t.me/NewHasanMohaddesi/14577#%DA%A9%D9%88…
♦️کشتار برای قبولاندن دین زرتشت✍️حسن محدثیی گیلوایی۲۳ مرداد ۱۴۰۵بهلطف راهنماییی استاد عزیز دکتر عبدالنبی قیّم مشغول خواندن روایت طبری از کورش شدم که با متن زیر مواجه شدم که داستان کشتار مردم از سوی حکومت برای قبولاندن دین زرتشت را بیان کرده است. پیش از این بارها بیان کرده ام که ادیان به میزانی که به سمت توحیدی شدن بیشتر حرکت کردند، بیشتر از مداراگریی دینی فاصله گرفتند و راه انحصارگراییی دینی را در پیش گرفتند و هر چه بیشتر دینشان را تحمیل کردند. قبلاً نیز در کتاب تحقیق ماللهند ابوریحان بیرونی در بارهی تحمیل حکومتیی دین زرتشت و اجبار کردن آن به مردم زمانه خوانده بودم و این دومین منبعی است که در این باره دیده ام. شاید منابع دیگر هم به این پدیده اشاره کرده باشند: «ظهور زرادشت که مجوسیان وی را پیمبر خویش پندارند، بهروزگار بشتاسب بود و بهپندار جمعی از علمای اهل کتاب زرادشت [...] بهدیار آذربیجان رفت و دین مجوس را بنیاد کرد و از آنجا پیش بشتاسب رفت که به بلخ مقر داشت و چون پیش وی شد و دین خویش را وانمود بشتاسب دل در آن بست و مردم را بهقبول آن وادار کرد و بر سر این کار از رعیت خود بسیار کس بکشت تا دین زرادشت را پذیرفتند» (طبری، ۱۳۶۲ ج۲: ۴۵۶؛ ترجمهی ابوالقاسم پاینده).🔻پسنوشت: الان دیدم که مسعودی نیز در التنبیه و الاشراف به همین ماجرا اشاره کرده و آورده است:«بسال سی ام پادشاهی وی [یعنی «کیبشتاسب»] زرادشت پسر پورشسب پسر اسپیمان دین مجوس را به وی عرضه داشت که آنرا پذیرفت و مردم ممالک خود را به پذیرفتن آن وادار کرد و بجنگید تا این دین رواج پیدا کرد» (مسعودی، ۱۳۹۱: ۶۵؛ ترجمهی ابوالقاسم پاینده).#دین#زرتشت#تاریخ_طبری#دین_زرتشتی#عبدالنبی_قیم#نامداراگری_دینی@NewHasanMohaddesi
♦️چه روایتهایی از کورش میشناسید؟✍حسن محدثیی گیلوایی۲۳ مرداد ۱۴۰۵این روزها مشغول نوشتن روایتهای مختلف موجود از کورش هستم. امروز مشغول نوشتن روایت اسلامی از کورش هستم. من تاکنون چند روایت مهم از کورش پیدا کرده ام. با خود ام گفتم بد نیست این موضوع را با شما در میان بگذارم و ببینم شما روایت مهم دیگری میشناسید یا خیر. این سومین فصل کتاب است و آخرین فصلی است که مینویسم. روایتهای مهمی که من شناسایی کرده ام، اینها هستند:روایت ملیگرایانه، روایت اسلامی، روایت یهودی، روایتهای یونانی، روایت شرقشناسانه-ایرانگرا، و روایت واکنشی.لطفا نظر بدهید!#کورش#روایتهای_کورش@NewHasanMohaddesi
🔸🔸🔸تبلیغ رایگان برای کشاورزان و ...🔸🔸🔸♦️توسکا و ارسال برنج به سراسر کشور: از ده کیلو تا چند تن۶ خرداد ۱۴۰۵خوشبختانه از طریق همکاری مراکز حمل و نقل، امکان ارسال برنج به سراسر کشور فراهم شده است. در ماههای اخیر ارسال برنج را به برخی شهرها بدون مشکل و بهنحو مطمئنی انجام دادهایم.هموطنان گرامی میتوانند برنج دلخواه خود را به هر میزانی (از ده کیلو تا چند تن) سفارش کنند تا برنج مورد نیازشان به نشانی آنها در سراسر کشور ارسال گردد.تامین برنج رستورانها و غذاخوریهای کشور با تخفیف ویژه همراه خواهد بود.🔻شمارهی تماس: علی عشقی / 09392023576@toskarice#تبلیغ_رایگان#حمایت_از_کشاورزان#حمایت_از_تولیدکنندهگان@NewHasanMohaddesi
♦️خادمان نستوه فرهنگ را قدر بدانیم✍حسن محدثی۲۲ مرداد ۱۴۰۵ ده سال تلاش مداوم برای روشن نگه داشتن چراغ فرهنگ در شهر شیراز عزیز و گرم و مهربان، ارمغان ارجمند زندهگیی دوست عزیز ام محمدرضا کدیور است. بهراستی که جای تبریک دارد!دوستان عزیز بهبهانی و دزفولی ام نیز همین مسیر ارزشمند را طی میکنند که جای قدردانیی بسیار دارد. امیدوار ام کدیورها در همهی شهرهای ایران تکثیر شوند؛ این خادمان بیمزد و مواجب فرهنگ که برای روشن نگاه داشتن چراغ فرهنگ از جان و زندهگی مایه میگذارند و تلخیها و بدرفتاریها و دشواریها را بهجان میخرند.کدیور در این ده سال بارها خسته شد و خواست که رها کند، ولی چون دلبستهی فرهنگ بود، ادامه داد. بارها با هم صحبت کردیم و بارها از ناهمراهیی مردم گله کرد و گفت: دریغا که مردم مشتری خس و خاک بازار فرهنگ میشوند و به محافلی روی میآورند و بازارهایی را رونق میبخشند که جز تخدیر و تسکینی موقت ثمری ندارند.من هم افتخار داشتم یکی دو بار در شیراز میهمان جلسات ارزشمند گفتار و اندیشه باشم و اکنون وظیفهی خود میدانم یادی بکنم از این همه تلاش.#فرهنگ#محمدرضا_کدیور@NewHasanMohaddesi
✅۱۰ سال «گفتار و اندیشه»✍🏻محمدرضا کدیور، دبیر نشستهای «گفتار و اندیشه» از ورود به دهمین سال برگزاری این نشستها و برگزاری ۹۰ دور جلسات گفتار و اندیشه در شیراز خبر داد.🔹به گزارش سرویس استانهای خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا): ۱۰ سال پیش، در روزهای پایانی تیرماه ۱۳۹۵، گروهی از اهالی اندیشه و فرهنگ در شیراز گرد هم آمدند تا نخستین جلسه از سلسله نشستهای «گفتار و اندیشه» را برگزار کنند. این جلسات از آغاز بر محور یک دغدغه شکل گرفت؛ دغدغهای که شاید بتوان آن را در این عبارت خلاصه کرد: «مسئله ایران». اما مسئله ایران چیست؟🔹در این گفتوگو محمدرضا کدیور، دبیر نشستهای گفتار و اندیشه و رئیس کمیته آموزش شعبه فارس حزب اتحاد ملت از آیندهای سخن گفته است که در آن، «گفتار و اندیشه» میکوشد فراتر از یک جلسه نقد کتاب، به فضایی برای گفتوگوی نسلها درباره ایران تبدیل شود.نشستهای گفتار و اندیشه با چه هدفی و چگونه شکل گرفت؟🔹نشستهای «گفتار و اندیشه» از آغاز بر محور یک دغدغه شکل گرفت؛ دغدغهای که شاید بتوان آن را در این عبارت خلاصه کرد: «مسئله ایران». اما مسئله ایران چیست؟ آیا مسئله ما توسعه اقتصادی است؟ آیا مسئله ما آزادی است؟ آیا ضعف نهادهای مدنی، بحران حکمرانی، شکافهای اجتماعی، فرسایش سرمایه اجتماعی، یا نسبت سنت و تجدد است؟ هر یک از اینها بیتردید بخشی از واقعیتاند، اما به نظر میرسد هیچیک به تنهایی نمیتوانند تمام پیچیدگی وضعیت ایران را توضیح دهند.🔸متن کامل#امتداد@emtedadnet
🔸🔸🔸تبلیغ رایگان برای کشاورزان و ...🔸🔸🔸♦️توسکا و ارسال برنج به سراسر کشور: از ده کیلو تا چند تن۶ خرداد ۱۴۰۵خوشبختانه از طریق همکاری مراکز حمل و نقل، امکان ارسال برنج به سراسر کشور فراهم شده است. در ماههای اخیر ارسال برنج را به برخی شهرها بدون مشکل و بهنحو مطمئنی انجام دادهایم.هموطنان گرامی میتوانند برنج دلخواه خود را به هر میزانی (از ده کیلو تا چند تن) سفارش کنند تا برنج مورد نیازشان به نشانی آنها در سراسر کشور ارسال گردد.تامین برنج رستورانها و غذاخوریهای کشور با تخفیف ویژه همراه خواهد بود.🔻شمارهی تماس: علی عشقی / 09392023576@toskarice#تبلیغ_رایگان#حمایت_از_کشاورزان#حمایت_از_تولیدکنندهگان@NewHasanMohaddesi
🔸🔸🔸مطلب وارده🔸🔸🔸♦️در نقد ادعای دکتر غنینژاد✍️حسین ملک خدایی۲۲ مرداد ۱۴۰۵همین ابتدا می خواهم بگویم، دکتر غنی نژاد که ادعا می کند که شریعتی یک شیاد بوده است درست است. شریعتی نه تنها یک شیاد بوده است بلکه ساحر هم بوده است. اگر دال مرکزی میراث فکری شریعتی را که خدا باوری محض است. باور نداشته باشیم. ساختار فکری شریعتی تلمباری است از کلمات زیبا، ساختار فکری شریعتی منهای خدا هیچ در هیچ است شریعتی اخلاق را در مقایسه با تعریف انسان در مکتب اگزیستانسیالیست پا در هوا و معلق و بی پشتوانه می داند و مبارزه و از خودگذشتگی در مکتب ماتریالیسم را نوعی آرمان ایده آلیستی صرف معنا می کند و جهان بی خدا را یک لش بی شعور تصور می کند. هبوط و کویر و حج شریعتی منهای باور به خدا مشتی کلمات گنگ و بی سروته هستند.سنگ زیرین بنای تفکر شریعتی خداباوری و باور به یگانگی خدا و توحید است. اگر نگاه توحیدی را در میراث فکری شریعتی نبینیم، حتماً به این ادعا می رسیم که شریعتی واقعا نه تنها شیاد است که ساحر هم هست.شریعتی، امامت، جهاد، شهادت، حج،قسط،عدالت، انسان،ناس، عرفان، برابری،برادری، و آگاهی و خودآگاهی را در خداآگاهی معنا می کند. اگر خدا آگاهی نداشته باشیم هر چه شریعتی بافته را پشم می پنداریم.شریعتی جهان هستی را یکپارچه، هماهنگ،جهت دار،هدف دار،دارای معنا و باشعور و اراده می داند و همه هستی فکری خودش را بر این خداباوری استوار می کند. نوشته های بسیاری از دوستان را در رد و تائید ادعای دکتر غنی نژاد مبنی بر شیاد بودن شریعتی خواندم چون به دال مرکزی میراث فکری شریعتی یعنی خدا آگاهی او اشاره نکرده بودند اشاره کردم.#شاندل#علی_شریعتی#موسی_غنینژاد#حسین_ملکخدایی@NewHasanMohaddesi
دانشجوی گرامی، سلامپرسشنامه ای که در لینک زیر می بینید برای انجام پایاننامه کارشناسی ارشد رشته پژوهش علوم اجتماعی تهیه شده است.هدف این پژوهش، بررسی دیدگاهها و تجربیات دانشجویان نسل Z در زمینههای مختلف اجتماعی است. مشارکت شما در تکمیل این پرسشنامه، نقش بسزایی در دستیابی به نتایج کاربردی خواهد داشت.چنانچه در حال حاضر دانشجو هستید و در بازه سنی ۱۸ تا ۲۹ سال قرار دارید، از شما خواهش می کنیم، این پرسشنامه را با دقت تکمیل بفرمایید.لطفاً هر یک از عبارات را با توجه به تجربه، شرایط و نظر شخصی خود پاسخ دهید. هیچ پاسخ درست یا غلطی وجود ندارد و پاسخهای شما صرفاً برای اهداف پژوهشی مورد استفاده قرار خواهد گرفت. همچنین، تمامی اطلاعات ارائهشده کاملاً محرمانه بوده و نیازی به درج نام یا سایر مشخصات هویتی نیست.تکمیل این پرسشنامه به طور متوسط حدود ۱۵ دقیقه زمان خواهد برد.پیشاپیش از همکاری شما و زمانی که برای تکمیل این پرسشنامه اختصاص میدهید، صمیمانه سپاسگزاریم.لینک پرسشنامه:porsa.irandoc.ac.ir/s/TI4Njk#%D8%AA%D8%AD…
♦️عتاب و شدت عمل سروش چراست؟ راز عتاب /۲✍️ دکتر علیرضا معینی۲۱ مرداد ۱۴۰۵👆وقتی استدلال حاضر است، شوخی با نامها حاشیه است؛ و وقتی استدلال غایب است، شوخی با نامها جای خالی استدلال را پر نمیکند.🟢 محکمهٔ اخلاقاز فقه بگذریم، در محضر و محکمهٔ اخلاق چه دفاعیهای دارید؟؟ اخلاق، روح فقه است. روح شریعتی از هتک حرمت روح اخلاق، آزرده است. دلآزردگان و آزادگان را به دست آورید. شرم ، روح اخلاق است و ترک شرم و خجلت ، خدای شریعتی و خدای اخلاق را خشمگین می کند ؟ و مگر گناه و عقاب غیر از خشم و غصب خداست ؟؟!!🟢 سخن آخرسروش این بار از شریعتی فقط دفاع نمیکند؛ از حقِ نقد شدن بدون تکفیر شدن دفاع میکند. از این دفاع میکند که انسان را با کتابش بسنجیم، نه با حکمی که دربارهٔ قلبش صادر میکنیم؛ و مخالف را با استدلال پاسخ دهیم، نه با برچسبی که پیشاپیش ذهن مخاطب را علیه او مسموم کند. شریعتی میتواند خطاکار باشد، سروش میتواند خطاکار باشد، غنینژاد میتواند خطاکار باشد؛ اما خطا با بیایمانی یکی نیست و اختلاف با ارتداد هممعنا نیست. اگر سخنی غلط است، ردش کنید؛ اگر کتابی بد است، نقدش کنید؛ اگر اندیشهای مرده است، دلیل مرگش را بیاورید؛ اما به قلب آدمیان دست نبرید، مگر آنکه دلیل شما از آسمان آمده باشد.و شاید به همین سبب است که این بار، صدای سروش صدای آرام استاد نیست؛ صدای انسانی است که میبیند حرمت چیزی در حال شکستن است: حرمت ایمان، حرمت اخلاق و حرمت انسان.#شاندل#علی_شریعتی#علیرضا_معینی#موسی_غنینژاد#عبدالکریم_سروش@NewHasanMohaddesi
♦️عتاب و شدت عمل سروش چراست؟ راز عتاب /۱✍️ دکتر علیرضا معینی۲۱ مرداد ۱۴۰۵در نامهٔ اخیر عبدالکریم سروش، خشم را نباید صرفاً خشم یک صاحبنظر از یک منتقد دید؛ این خشم، خشمِ کسی است که میبیند مرزی اخلاقی و معرفتی شکسته شده است: مرز میان نقد و تکفیر، میان داوری دربارهٔ یک اندیشه و داوری دربارهٔ ایمان قلبی یک انسان. میتوان شریعتی را سخت نقد کرد؛ میتوان او را در تاریخنگاری، جامعهشناسی، الهیات و حتی در شیوهٔ استدلال خطاکار دانست؛ اما از اینها چگونه میتوان به این نتیجه رسید که «از شواهد و قرائن پیداست که شریعتی قلباً مسلمان و مؤمن نبود»؟ این همان حلقهٔ مفقودهای است که عتاب سروش بر گرد آن میچرخد.🟢 مسئله شاندل نیستمسئله، شاندل نیست؛ مسئله این است که از شاندل چه نتیجهای گرفتهایم. دربارهٔ نحوهٔ استفادهٔ شریعتی از این نام میتوان بحث کرد، میتوان آن را خطا، لغزش، تمهید ادبی یا حتی کاری نادرست دانست؛ اما هیچکدام، به خودی خود، دلیل بیایمانی نیست. اگر شریعتی در نقل قولی خطا کرده، خطا کرده است؛ اگر در تاریخنگاری اشتباه کرده، اشتباه کرده است؛ اگر در تحلیل اجتماعی راه نادرست پیموده، نقدش کنید؛ اما خطا را نمیتوان بیدلیل به کفر، و اختلاف فکری را به بیایمانی قلبی ترجمه کرد. پرسش همچنان همان است: آن داوری سنگین دربارهٔ ایمان شریعتی درست بود یا نادرست؟ اگر درست بود، دلیل چیست؟ و اگر نادرست بود، چرا عذرخواهی نشود؟ فرار از این پرسش با گشودن دوبارهٔ پروندهٔ شاندل، پاسخ به مسئله نیست.🟢 تکفیر، خطایی معمولی نیستتکفیر دشنامی درشت نیست؛ حکم بر نسبت انسان با خداست. در قرآن، مؤمنان از شتاب در سلب ایمان دیگری نهی شدهاند: «وَلَا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقَىٰ إِلَيْكُمُ السَّلَامَ لَسْتَ مُؤْمِنًا» . و پیامبر نیز همین معنا را هشدار میدهد. این احتیاط بیحکمت نیست؛ زیرا انسان میتواند دربارهٔ سخن دیگری داوری کند، اما ادعای دانستن راز قلب او، دعوی دیگری است.🟢 اغراء به جهلدردناکتر آن است که تکفیر، گاه پیش از مطالعه میآید. به جای آنکه گفته شود «این سخن خطاست»، گفته میشود «صاحب این سخن مسلمان نیست»؛ آنگاه خوانندهای که هنوز کتاب او را نخوانده، پیشاپیش با او دشمن میشود. این همان اغراء به جهل است: ساختن پیشداوری در ذهن مخاطب، پیش از آنکه مجال داوری مستقل پیدا کند. این شیوه، کار نقد را آسان میکند؛ زیرا دیگر لازم نیست با کتاب بجنگی، کافی است صاحب کتاب را از اعتبار بیندازی.🟢 مرگ روشنفکری دینی؟و اما آن دعوی بزرگ که روشنفکری دینی مرده است؛ این نیز بیش از یک داوری، محتاج دلیل است. اگر صورت تاریخی خاصی از روشنفکری دینی پایان یافته، بگویید؛ اگر زبان یک نسل دیگر پاسخگوی نسل امروز نیست، نشان دهید؛ اما «مرگ» را نمیتوان با خطابه اعلام کرد. تا وقتی پرسش از نسبت عقل و ایمان، وحی و تاریخ، اخلاق و شریعت، دین و آزادی و معنویت و مدرنیته زنده است، چگونه میتوان از مرگ گفت؟ مردگان مجلس ختم نمیخواهند؛ دلیل میخواهند. تاریخ اندیشه با اعلامیهٔ فوت نمیمیرد.🟢 نصیری و آینهٔ چرخشهامهدی نصیری نیز در این میان بیش از آنکه موضوع یک داوری اخلاقی باشد، آینهٔ پرسشی دربارهٔ چرخشهای فکری ماست. آدمی حق دارد تغییر کند؛ از انقلابیگری به منتقد وضع موجود برسد، از جمهوریخواهی به پذیرش گفتوگو با سلطنتطلبان نزدیک شود و گذشتهٔ خود را بازخوانی کند. اما تغییر بزرگ، توضیح بزرگ میخواهد: چه شد که آنچه دیروز حق بود، امروز باطل شد؟ چه مبنایی تغییر کرد؟ چه تجربهای پردهٔ دیگری از حقیقت را نشان داد؟ اینچرخشها شاید به دلیل «منفعتپرستی» و فرصت طلبی باشد ، اما میتوان از صاحب چرخش، توضیح خواست. و این پرسش، پرسشِ عقل است نه اتهام.🟢 یک پرسش از غنینژاداز همهٔ اینها که بگذریم، یک پرسش باقی است: آیا نسبت دادن عدم ایمان قلبی به شریعتی را پس میگیرید یا نه؟ اگر نه، دلیل چیست؟ اگر آری، چرا یک عذرخواهی روشن و بیپیرایه دشوار است؟ شاندل را میتوان نقد کرد؛ شیوهٔ استناد شریعتی را میتوان نقد کرد؛ حتی میتوان دربارهٔ عنوان «شیاد» بحث کرد؛ اما هیچیک به خودی خود پاسخ این پرسش نیست که با چه دلیل و از کدام قرینهای به قلب شریعتی راه یافتهاید و ایمان او را سنجیدهاید؟🟢 بازی با نامهااین بازی با اسم و فامیل شوخی بیمزهای ست که تلخی و شوری و بد مزگی لجاجت و عناد را نمیکاهد. اگر استدلالی دارید، همان را بیاورید؛ اگر خطایی دیدهاید، همان را نشان دهید؛ اگر تناقضی یافتهاید، همان را آشکار کنید. نام خانوادگی کسی نه دلیل حقانیت اوست و نه دلیل بطلان سخنش.👇#شاندل#علی_شریعتی#علیرضا_معینی#موسی_غنینژاد#عبدالکریم_سروش@NewHasanMohaddesi
♦️خودکشی ۱۳ دانشآموز ایرانی طی یک سالبازنشر: ۲۱ مرداد ۱۴۰۵لطفا به جدول این گزارش نگاه کنید و ببینید مدرسه عامل چند خودکشی از این ۱۳ خودکشیی دانشآموزان بوده است!donya-e-eqtesad.com/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D…
آقای محدثی عزیز، دربارهی مدرسهی علامه حلی هم لازم است یک نکته را توضیح بدهم؛ چون به نظر میرسد اینجا یک پیشفرض نادرست وارد بحث شده است.مدرسهی علامه حلی دههها یک مدرسهی نمونه دولتی در مشگینشهر بوده است، اما پس از تغییر وضعیت مدارس نمونه دولتی و چند سالی در قالب هیئت امنایی و تبدیل آنها به مدارس عادی، دیگر آزمون ورودی ندارد و امسال نیز هیچ تفکیکی میان دانشآموزان صورت نگرفته است. بنابراین نمیتوان صرفاً بر اساس عنوان «علامه حلی»، وضعیت فعلی مدرسه را با مدارس سمپاد یکی دانست.اما مهمتر از این توضیح، موضع خود من است: من اصل تفکیک دانشآموزان در قالب مدارس سمپاد و ساختار حاکم بر آن را بدون نقد نمیپذیرم و اتفاقاً نقدهای اساسی و بنیادینی به این نظام دارم.یادداشت من نیز قرار نبود دفاعی از اصل مدارس سمپاد یا آزمون تیزهوشان باشد. من در آن یادداشت، از زاویهی روانشناختی، تربیتی و انسانگرایانه به یکی از تبعات این فرهنگ پرداختهام؛ یعنی اینکه قبولی در چنین آزمونی چگونه میتواند به هویت تبدیل شود، احساس برتری ایجاد کند و در سوی دیگر، عدم قبولی چگونه میتواند به احساس کمارزشی و شکست هویتی منجر شود.اگر نوشتهی من بهگونهای بوده که این تصور را ایجاد کرده است که اصل مدارس سمپاد و منطق حاکم بر آن را پذیرفتهام، این ابهام در بیان من بوده و بابت آن عذرخواهی میکنم و مسئولیتش را میپذیرم؛ اما چنین پذیرشی مقصود من نبوده است.اتفاقاً نقد من از جایی شروع میشود که انسان را نباید به نتیجهی یک آزمون، رتبه، مدرسه یا عنوان آموزشی تقلیل داد.بنابراین فکر میکنم اختلاف ما بیشتر در این نیست که آیا باید این نظام را نقد کرد یا نه؛ بلکه در این است که من در آن یادداشت، به جای نقد ساختاری، بر یکی از پیامدهای روانشناختی و انسانی آن تمرکز کردهام.✍جواد محمدی صاحبدیوان دبیر تفکر و سبک زندگی۲۱ مرداد ۱۴۰۵#خودکشی#نوجوانان_ایرانی#فرهنگ_موفقیت#مدارس_تیزهوشان@NewHasanMohaddes
♦️آمار تکاندهنده از خودکشی دانشآموزان✍خبرگزاریی مهر۲۱ مرداد ۱۴۰۵طناب دار را با دست خود میبافد، روسری حریر مادر را به چارچوب در گره میزند و حلقه مرگ را دور گردن نحیفش تنگ میکند؛ دیگر تلخی روزگار را تاب نمیآورد و از بلندی میپرد.روزنامه وقایع اتفاقیه نوشت: از آغاز سال ۹۴ تاکنون ۱۲ دانشآموز زیر ۱۸ سال خود را به کشتن دادهاند. هشت نفر خود را حلقآویز کردهاند، سه نفر از ساختمان خانه و پل عابرپیاده پریدهاند و یک نفر با سلاح گرم زهر مرگ را سرکشیده است. فقط در ماه جاری اقدام به دو مورد خودکشی در یزد و یک مورد در تهران به مرگ خودخواسته این سه نفر انجامیده و خبر «خودکشی» را میان اخبار روزانه پررنگ کرده است، این اتفاقی است که در پنج سال اخیر نه تنها در ایران، بلکه در جهان، رشدی سرطانگونه داشته و سه برابر شده است. مواردی از خودکشی دانشآموزان در سال جاری که در گزارش پیش رو به آنها پرداخته شده، براساس آنچه در خبرها و از سوی مجریان قانون بیان شده، به دلیل اضطراب ناشی از مدرسه، افت تحصیلی و ناکامی در واحدهای درسی و یا هراس از مورد بازخواست قرارگرفتن از سوی والدین و همچنین افسردگی و اختلافات دامنهدار خانوادگی رخ داده است.ادامهی مطلب👇mehrnews.com/news/3026541/%D8%A2%D9%85%D8…
♦️مدارسی ضد انسانی و مخرب و مولد رقابتی علیه زندهگی: شما در ذیل فرهنگ موفقیت قلم زدید✍حسن محدثیی گیلوایی۲۱ مرداد ۱۴۰۵اقای معلم عزیز تا آنجایی که من میدانم مدارس علامه حلی جزو مدارس تیزهوشان هستند و لذا ذیل فرهنگ موفقیت فعالیت میکنند. شاید در جایی از کشور هم مدارسی به این نام باشند و مستثنا باشند، اما مدارس علامه حلی شناخته شده اند (مثلا بنگرید به لینکهای زیر)amoozeshcenter.com/%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D9%… شما نه فرهنگ موفقیت را نقد کرده اید و نه مدارس تیزهوشان و نه آزمون تیزهوشان را. اصل ماجرا را پذیرفته اید و سپس کسانی را که خودشان یا فرزندانشان در این آزمون شرکت کرده اند، میفرمایید که این آزمون را هویتی نکنند. کل این نظام آموزشیی مبتنی بر فرهنگ موفقیت، ضد انسانی است و زندهگی نوجوانان کشور را تباه میکند و منجر به نابرابریی آموزشی میشود و سپس نابرابریی اجتماعی را بازتولید میکند و خانوادهها را استثمار میکند.همین الان خوب است تحقیقی بکنید و ببینید بر سر دانشآموزانی که در آزمون تیزهوشان قبول نشده اند و بر سر خانوادههایشان چه آمده است. راستی آمار خودکشیی نوجوانان ایرانی را دیده اید؟اصل این نظام آموزشی غلط است و شما اصل آن را پذیرفته اید و در ذیل آن نصیحت میفرمایید که چنین و چنان باید کرد!#خودکشی#نوجوانان_ایرانی#فرهنگ_موفقیت#مدارس_تیزهوشان#جواد_محمدی_صاحبدیوان@NewHasanMohaddes
جناب آقای محدثی، به نظر میرسد اینجا سوءتفاهمی دربارهی یادداشت من شکل گرفته است.اولاً، من در یادداشتم نگفتهام «آزمون تیزهوشان را جدی نگیرید». اتفاقاً مسئلهی من دقیقاً نقد فرهنگ تیزهوشان است؛ بهویژه زمانی که قبولی در آزمون تیزهوشان از یک موفقیت آموزشی فراتر میرود، به هویت تبدیل میشود و نشانهای از برتری تلقی میشود. همانطور که تأکید کردهام، قبولی نباید به «بهتر بودن» و عدم قبولی نباید به «کمتر بودن» تبدیل شود.ثانیاً، من معلم مدرسهی غیرانتفاعی نیستم. اتفاقاً یک مورد پیشنهاد همکاری با مدرسهی غیرانتفاعی داشتم که نپذیرفتم. بنابراین این بخش از نقد شما دربارهی جایگاه شغلی من، اساساً دربارهی من صدق نمیکند.ثالثاً، به نظرم زاویهی تحلیل دو یادداشت متفاوت است. شما بیشتر از منظر جامعهشناختی و ساختاری به مسئله نگاه کردهاید و من در یادداشت خودم بیشتر از منظر روانشناختی، تربیتی و انسانمحور به آن پرداختهام؛ یعنی اینکه این فرهنگ موفقیت چگونه وارد ذهن، هویت و رابطهی نوجوان با خودش و دیگران میشود.رابعاً، به نظرم این دو نوشته نهتنها متناقض نیستند، بلکه میتوانند مکمل یکدیگر باشند. شما ساختار و زمینهی اجتماعی تولیدکنندهی این رقابت را نقد کردهاید و من یکی از پیامدهای آن را در سطح فرد، خانواده و مدرسه بررسی کردهام. مسئله یکی است، اما زاویهی نگاه متفاوت است.خامساً، به نظرم بخشی از پاسخ شما به جای نقد محتوای یادداشت، متوجه موقعیت شخصی من شده است؛ از جمله اشاره به اینکه «معلم مدرسهی غیرانتفاعی» هستم. اگر قرار باشد دربارهی اعتبار یا ضعف استدلال یک نوشته داوری کنیم، بهتر است خود استدلال و محتوای آن را نقد کنیم، نه موقعیت نویسنده را.سادساً، من در تمام یادداشت از اولیا و معلمان خواستهام تعریف خود را از «قبولی» تغییر دهند و اجازه ندهند نتیجهی یک آزمون به تعریف انسان تبدیل شود. بنابراین حرف من صرفاً این نیست که «آزمون را خیلی جدی نگیریم»؛ حرف من این است که حتی اگر این آزمون و این ساختار آموزشی وجود دارد، نباید اجازه دهیم نتیجهی آن، هویت و ارزش انسانی نوجوان را تعیین کند.اتفاقاً اگر فرهنگ موفقیت را نقد میکنیم، یکی از مهمترین نقاط شروع، همینجاست: اینکه «قبولشدن» را مساوی «بهتر بودن» و «قبولنشدن» را مساوی «کمتر بودن» ندانیم.✍جواد محمدی صاحبدیوان دبیر تفکر و سبک زندگی مدرسه علامه حلی۲۱ مرداد ۱۴۰۵#فرهنگ_موفقیت#مدارس_تیزهوشان#جواد_محمدی_صاحبدیوان@NewHasanMohaddes
♦️مدارسی علیه زندهگیی نوجوانان و سرمایههای والدین و به نفع سازمانهای آموزشیی مخرب: کارکردهای منفیی غلبهی فرهنگ موفقیت✍حسن محدثیی گیلوایی۲۱ مرداد ۱۴۰۵مدارسی چون مدارس تیزهوشان، محصول غلبهی فرهنگ موفقیت در نظام آموزشیی ایران است. نخستین نتیجهی غلبهی فرهنگ موفقیت، بسط نابرابریهای اجتماعی در آموزش و پرورش ایران و بازتولید نابرابری در جامعه است.نتیجهی دیگر غلبهی فرهنگ موفقیت نابودیی زندهگیی نوجوانان از طریق درگیر کردن آنها در رقابتی پایانناپذیر است. نوجوانان شادی و لذت زندهگی و انرژیی نوجوانیشان را در درون رقابتی تمام نشدنی صرف میکنند و انواع فشارهای روانی را تحمل میکنند.همین فشار بر روی والدین آنها نیز وارد میشود و اقتصاد خانواده و نیز وقت و انرژیی والدین صرف امور دانشآموزشان میشود. بهعبارت دیگر، نظام آموزشیی ما نیروی زندهگیی نوجوانان را استعمار میکند و خانوادههایشان نیز در این مدارس استثمار میشوند.برنده در این نظام آموزشیی نابرابر، صاحبان و اولیای مدارسی هستند که پول قابل توجهی را به جیب میزنند و از زندهگیی نوجوانان ایرانی و عمرشان و نیز از استثمار خانوادههایشان ارتزاق میکنند.حالا آقای معلم مدرسهی غیرانتفاعی (از مخربترین سازمانهای آموزشی) به جای ارایهی راه حل بنیادی و ریشهای، میفرماید امتحان تیزهوشان را خیلی جدی نگیرید و خیلی هم ملاک چیزی نیست!t.me/NewHasanMohaddesi/14562%D8%A7%DB%8C%… نظام آموزشی بهکلی ضد انسانی است و باید برچیده شود. راه حل شما شبیه تسکین بیخاصیت است آقای معلم عزیز. پیش از این در نقد فرهنگ موفقیت در یک مدرسهی غیرانتفاعی سخن گفته ام.👇t.me/NewHasanMohaddesi/13346https://t.me/… اول سخنرانی:youtube.com/watch?v=rMMcGINBEg8%D9%82%D8%… دوم:youtube.com/watch?v=QL1zyA3JafU%D9%82%D8%… سوم:youtube.com/watch?v=OGTyavHVR30#%D9%81%D8…
🔸🔸🔸مطلب وارده🔸🔸🔸♦️یادداشتی خیلی خیلی محرمانه برای اولیای دانشآموزان قبولشده و قبولنشده در آزمون تیزهوشان✍جواد محمدی صاحبدیواندبیر تفکر و سبک زندگی مدرسه علامه حلی۲۱ مرداد ۱۴۰۵این روزها که نتایج آزمون تیزهوشان اعلام شده، احتمالاً خیلی از ما جملهی «قبول شدم!» را شنیدهایم. طبیعی است که دانشآموز از قبولیاش خوشحال باشد و خانوادهاش احساس غرور کنند؛ اما شاید بد نباشد همهی ما کمی از هیجان این روزها فاصله بگیریم و به یک نکته فکر کنیم: قبولی در یک آزمون، قرار نیست تبدیل به تعریف ما از یک انسان شود.گاهی از یک نتیجهی آزمون، برداشتهای خیلی بزرگتری میکنیم. دانشآموز پذیرفتهشده ممکن است خودش را باهوشتر، بااستعدادتر یا حتی برتر از دیگران بداند و خانواده هم این موفقیت را وارد مقایسه با دیگران کند. گاهی حتی قبولی فرزندمان تبدیل به وسیلهای برای فخرفروشی در میان فامیل و اطرافیان میشود. شاید بهتر باشد یادمان بماند: این موفقیت حاصل تلاش فرزند ماست و جای خوشحالی دارد، اما مجوز تحقیر یا کوچک شمردن فرزند دیگری نیست.از طرف دیگر، مؤسسات آموزشی هم از قبولی دانشآموزان برای تبلیغات استفاده میکنند و باید واقعبین باشیم: آنها در نهایت یک مجموعهی اقتصادیاند و منافع اقتصادی خودشان را دنبال میکنند. طبیعی است که قبولی دانشآموز برایشان یک سرمایهی تبلیغاتی باشد، اما قرار نیست دغدغهی اصلی آنها عزتنفس، حال روانی، ویژگیهای شخصیتی، شرایط خانوادگی و مسیر زندگی فرزند ما باشد. اینها مسئولیت ما بهعنوان خانواده و مدرسه است، نه یک مؤسسهی آموزشی.از طرف دیگر، دانشآموزی که قبول نشده ممکن است با خودش بگوید: «پس من باهوش نیستم، استعداد ندارم یا از بقیه عقبترم.» در حالی که نتیجهی یک آزمون به عوامل زیادی وابسته است؛ از کیفیت آموزش و امکانات و شرایط خانوادگی گرفته تا ویژگیهای شخصیتی، وضعیت روحی و جسمی، تجربهی آزمون، دشواری و قدرت تمایز سؤالات، عملکرد سایر داوطلبان و ظرفیت محدود پذیرش.بنابراین قبولی لزوماً به معنای نخبه یا باهوشتر بودن نیست و عدم قبولی هم به معنای کمهوش یا کماستعداد بودن نیست. ما انسانها از نظر شرایط زندگی، امکانات، علایق، ویژگیهای شخصیتی و تواناییها با هم متفاوتیم؛ پس مقایسهی ما با یکدیگر چندان عادلانه نیست.بیاییم فرزندانمان را بیشتر با خودشان مقایسه کنیم: امسال نسبت به سال قبل چه چیزی یاد گرفتهاند؟ در چه چیزی رشد کردهاند؟ چه کاری را امروز بهتر از گذشته انجام میدهند؟و ما معلمها هم سهم مهمی داریم. بیاییم مراقب باشیم عنوان «تیزهوشان» را به نشانهی برتری تبدیل نکنیم. دانشآموز پذیرفتهشده نباید احساس کند از دیگران «بهتر» است و دانشآموز پذیرفتهنشده هم نباید احساس کند «کمتر» است.قبولی میتواند یک موفقیت ارزشمند باشد، اما نباید به هویت تبدیل شود؛ همانطور که عدم قبولی میتواند یک ناکامی باشد، اما نباید به شکست هویتی تبدیل شود.شاید بهتر باشد بعد از اعلام نتایج، به جای اینکه فقط بپرسیم «قبول شدی یا نه؟»، از خودمان بپرسیم: «این بچه در این مسیر چه چیزی یاد گرفته، چقدر رشد کرده و حالا قرار است چه انسانی بشود؟»#مدارس_تیزهوشان#جواد_محمدی_صاحبدیوان@NewHasanMohaddesi
♦️از مواجههی انقباضی تا مواجههی انبساطی: دو نوع مواجهه با روحانیت در عصر رضا شاه و محمدرضا شاه✍حسن محدثیی گیلوایی۲۰ مرداد ۱۴۰۵از موارد جالب توجه در عصر پهلویی دوم، پیآمدهای منفیی سیاستهای فرهنگیی این حکومت بود. امروز برای ما بسیار عجیب بهنظر میرسد که چرا حکومت پهلویی دوم سیاستهای فرهنگیای را ادامه داد که بهطور مرتب نتایج منفی بهبار میآورد. آیا این حکومت سیاستهای فرهنگیی خود را ارزیابیی حداقلی و دمدستی هم نمیکرد؟بهعنوان مثال، اعزام دانشجو به خارج از کشور از جمله سیاستهای فرهنگیای بود که نتایج منفیی متعددی بهبار آورده است و یکی از نتایج گلدرشت این سیاست، تولید نخبهگان فرهنگیی ضد حکومت بوده است؛ اپوزیسیونسازی به دست خود!از جمله سیاستهای عجیب حکومت پهلویی دوم، اتخاذ سیاست انبساطی به نفع روحانیت بوده است. پهلویی اول سیاست انقباضی را در پیش گرفته بود و سازمان روحانیت را بسیار کمتوان و ضعیف کرد؛ طوری که سازمان روحانیت در دورهی پهلویی اول فقط به بقا فکر میکرد. به این آمار بنگرید: "آغاز شکلگیری حوزهی علمیه قم، با روی کار آمدن رضا شاه و تشکیل حکومت پهلوی اول همزمان است اما سختگیریهای حکومت بر روحانیان و بر حوزهز مرکزی قم باعث شدت تعارض میان حکومت و روحانیت گشته و انفعال سازمان روحانیت را در پی داشت، بهطوری که موجب افول کارکردی سازمان روحانیت و حتی کاهش کمی تعداد طلاب و داوطلبان دروس حوزهی علمیه گردید. بهگونهای که در سال ۱۳۰۴ همزمان با سلطنت رضا شاه "تعداد مدارس دینی ایران۲۸۲ باب و تعداد طلبههای آن ۵۹۸۴ نفر است" [...] و در سال پایانی سلطنت رضا شاه، " تعداد مدارس به ۲۰۶ باب و تعداد طلبههای ان به ۷۸۴ نفر کاهش مییابد که به همراه مدرسان این مدارس که ۲۴۹ نفر بودند، مجموعا بر ۱۰۰۰ نفر بالغ میشوند.؛ یعنی تعدا انها کمتر از یک پنجم پانزده سال قبل میگردد و حوزهی قم که بزرگترین حوزهی علمی کشور در این دوره بوده است، در سال ۱۳۲۰ کمتر از ۳۰۰ نفر طلبه داشته است" (فرامرزی، ۱۳۹۱: ۱۱۴-۱۱۳).اما پهلویی دوم سیاست پدر را در این مورد دنبال نکرد و کم و بیش میتوان گفت که سیاست انبساطی را در بارهی سازمان روحانیت در پیش گرفت. آمارهای مختلفی که در بارهی تعداد روحانیان -اعم از مدرسان و طلبهها و آیات- در عصر پهلویی دوم منتشر شده و ما در کتاب دین در ایران عصر پهلوی دوم بدان پرداخته ایم، نشان از افزایش فوقالعادهی انها است. بهعنوان مثال، یکی از آمارها میگوید:"در سال ۱۳۵۶ یعنی "یک سال قبل از انقلاب اسلامی [...] حدود صد و هشتاد هزار طلبهی علوم دینی وجود داشت که در بین آنها صد ایتالله و پنج هزار حجتالاسلام به همراه طلاب، از هشتاد هزار مسجد و هزار و دویست زیارتگاه، در راستای ایجاد یک تئوکراسی بر ضد رژیم شاه استفاده بردند" (قنبری به نقل از همان: ۱۱۴).آنوقت برخی به دنبال ریشههای انقلاب ۱۳۵۷ در سیاستهای دول غربی اند؛ به جای اینکه نگاهی به سیاستهای خودبرانداز حکومت پهلوی بیاندازند، حکومتی که در عمل کردن علیه خود کمنظیر بود! سخنان دکتر داریوش همایون وزیر اطلاعات و جهانگردیی حکومت پهلوی دوم در کابینهی جمشید آموزگار و سخنگوی آن و نیز زمانی قائم مقام حزب رستاخیز، دقیقا بیانگر همین سیاست انبساطیی حکومت پهلویی دوم است.🔻برای بحث تفصیلی در این باره بنگرید به کتاب زیر:فرامرزی، فاطمه (۱۳۹۱) دین در ایران عصر پهلوی دوم (۱۳۵۷-۱۳۲۰). زیر نظر و با مقدمهی حسن محدثی. تهران: نشر علم، چاپ اول.#رضا_شاه#روحانیت#محمدرضا_شاه#داریوش_همایون#مواجههی_انقباضی#مواجههی_انبساطی#سیاستهای_خودبرانداز@NewHasanMohaddesi
♦️از مواجههی انقباضی تا مواجههی انبساطی: دو نوع مواجهه با روحانیت در عصر رضا شاه و محمدرضا شاه✍حسن محدثیی گیلوایی۲۰ مرداد ۱۴۰۵👇👇👇#رضا_شاه#روحانیت#محمدرضا_شاه#داریوش_همایون#مواجههی_انقباضی#مواجههی_نبساطی@NewHasanMohaddesi
میزگرد نقدی بر ترویج رواقی گری در جامعه امروز ایرانحسن محدثیمسعود زنجانیمحمود مقدسیمحمدرضا واعظموسسه مطالعاتی پیدایش ( رویش دیگر )اینستاگرام محمدرضا واعظ۱۶ مرداد ۱۴۰۰🔴 نسخه شنیداری@Vortrags@NewHasanMohaddesi
جلسه ۷۴ توسعهمعرفی کتاب دین و نوسازیبه روایت نویسنده کتابنسیم نعمتیزادهبا حضور حسن محدثیچرا دین در ایران در تعارض با مدرنیته و مدرنیزاسیون است؟ کتاب «دین و نوسازی»، یک اثر پژوهشی با رویکرد تطبیقی است و به کندوکاو دربارهی نسبت دین با نوسازی در ایران و مالزی پرداخته است. به بیان دیگر، کتاب با محور قرار دادن بحثهای نوسازی در دو کشور ایران و مالزی، کارکرد دین را در دو جامعهی متفاوت مورد بررسی و مقایسه قرار داده و به نتایج قابل تاملی دست یافته است. 📅 تاریخ: سهشنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۵ یازدهم آگوست ۲۰۲۶⏰ ساعت: ۶ و نیم بعدازظهر تا ۸ شب 18:30 تا 20:00 به وقت ایران 🏛 مکان: اتاق گوگلمیت فراگیری:meet.google.com/roe-enop-mwq%F0%9F%91%88 دسترسی به سایر جلسات توسعه👈 دسترسی به سایر جلسات سکولاریسم @YekGamPish@ArchiveOfLiberalism@NewHasanMohaddesi.
♦️تعلق در طبیعت بشر است، اما اعتقادیاندیشی محصول همدستیی طبیعت بشر و تربیت است: پاسخ به پرسش✍حسن محدثیی گیلوایی۲۰ مرداد ۱۴۰۵🔻پرسش از مهندس عزیز از ارومیه:آیا طبیعت بشر، اعتقادیاندیشی است یا جامعه است که انسانها را اعتقادی اندیش میکند؟ یعنی کسانی که از اعتقادیاندیشی فاصله گرفتن و انتقادیاندیش شدند، کسانی هستند که توانستند بر طبیعت بشری غالب شوند و بر خودشان فائق آیند؟اگر اکثریت مردم، اعتقادیاندیش هستند آیا میتوان گفت انسان موجودی است که اعتقادیاندیش است مگر اینکه برخوردش و هیجانات خودش غلبه کند؟انتقادیاندیشی آیا اکتسابی است یا برعلیه طبیعت بشری یا برعلیه آموزش های اجتماعی است؟ چون اگر فرض کنیم جامعه است که افرادش را اعتقادیاندیش می کند پس انتقادیها، برخلاف جامعه و سنتها و عرف های جامعه ی خود محسوب میشوند ولی چطوری این موجودات تولید میشوند؟شاید اعتقادی اندیشان، شیوه ی بودنشان درجهان طوری است که به نفع بقای گونه بوده یعنی تقلید از همگان و زیست قبیله ای محافظه کارانه بوده که در طی فرگشت به سود بقای گونه بوده فلذا این روش از زیست، دیفالت انسانی است و انتقادی اندیشی یکنوع مخالفت با دیفالت خودمان است؟نمیدانم. گمانه زنی کردم. آیا گذار از حالت اعتقادی اندیشی به حالت انتقادی اندیشی، همراه سختی و رنج نیست؟انتقادی بودن آیا یکنوع جستجوی حقیقت است که زیربنای آن در طبیعت بشری است و سپس اکتساب می شود؟آیا میتوان نوعی از جامعه را تصور کرد که اعضای خودش را انتقادی اندیش تربیت کند و نه اعتقادیاندیش؟🔸محدثی: در پیوند با این سوال و مطلب قبلی عرض میکنم: تعلق داشتن به امور، در طبیعت ما است و یکی از تفاوتهای مهم آدمها در این است که به چیزهای مختلف و به میزان مختف تعلق دارند. چنانکه پیشتر عرض مردم، این جهان، جهان تعلقات است. تعلق به چه چیز اما در طبیعت ما نیست. موضوع تعلق پسینی است، ولی خود تعلق (مطلق تعلق) پیشینی است.اعتقادیاندیشی در دو چیز ریشه دارد: یکی که مهمتر است، تعلیم و تربیتی است که انسان اعتقادیاندیش پدید میآورد. مثلا تمام نظامهای اعتقادی انسان اعتقادیاندیش تربیت میکنند؛ بهویژه دین. امکان ندارد دینی پیدا کنید که انسان انتقادیاندیش تربیت کند. چرا؟ چون اگر این کار را بکند، انگار تیشه به ریشهی خود میزند.پس، اعتقادیاندیشی در درجهی اول ریشه در تعلیم و تربیت دارد. اگر تعلیم و تربیت، انسان انتقادیاندیش تربیت کند، آنوقت ما با تعداد بس بیشتری از انسانهای پرسشگر و اندیشنده طرف خواهیم بود.اما، اعتقادیاندیشی یک ریشه در طبیعت انسان هم دارد و آن این است که انسان همانجور که به چیزهای مختلف تعلق پیدا میکند، به اعتقادات خود هم تعلق پیدا میکند. این است که آدمی استعداد بیشتری برای اعتقادیاندیشی دارد تا برای انتقادیاندیشی. پس، میتوانیم نتیجه بگیریم که انتقادیاندیشی دو پایه دارد: ۱. تعلیم و تربیت انتقادیاندیشپرور؛۲. خودسازیی فردی.بنابراین، لازمهی انتقادیاندیشی، نوعی مقابله با طبیعت ما و مقابله با نهادهای همنواکننده هم هست. پس، گذار از اعتقادیاندیشی، مجاهدت و سختی و خودسازی هم لازم دارد.میتوان تعلیم و تربیت و سازمانهایی را تصور کرد که انتقادیاندیش تربیت میکنند، اما جامعه معمولا انسان همنوا تربیت میکند نه انتقادیاندیش.#تعلق#تعقل#اعتقادیاندیشی#انتقادیاندیشی@NewHasanMohaddesi
♦️Ideological Cinema in IranSeptember 24, 2025نسخهی پی دی اف ۱۹ مرداد ۱۴۰۵cinema.iranicaonline.org/wp-content/uploa… از متن: تمایز اسلام و اسلامگرایی و سینمای با مضامین اسلامی و سینمای اسلامگراit is necessary to distinguish between Islamicthemes and Islamist ideas in cinema. The former is a religion,while the latter is a religious ideology that claims to have thepotential to organize the society and to govern it in the modern era. Therefore, I distinguish between cinema that representsIslam and Islamic themes and cinema that introduces and promotes Islamism.🔻تمایز سه مرحلهی سوسیالیسم:it is necessary to clarify here the difference between two left-wingideologies, socialism and Marxism. Socialism emerged beforeMarxism, and at least three phases of it occurred: pre-Marxist socialism, Marxist socialism, and post-Marxist socialism#ایرانیکا#فمینیسم#ملیگرایی#ایدهئولوژی#مارکسیسم#اسلامگرایی#سینمای_ایران@NewHasanMohaddesi
♦️جامعهی پسادینی در آخرین تحقیق رسمیی انجام شده در ایران✍حسن محدثیی گیلوایی۱۸ مرداد ۱۴۰۵تحقیقی که در دولت و زیر نظر "دستیار اجتماعیی رییس" دولت آقای دکتر علیی ربیعی انجام شده و ادعا شده محرمانه است اما معلوم نیست چرا خلاصهی آن در همه جا منتشر شده، ظاهرا بخشی هم در بارهی دینداری دارد. این بخش چه میگوید؟"دینداری و روزهداریدر اردیبهشت ۱۴۰۵:- ۲۹.۸ درصد گفتهاند تمام روزههای ماه رمضان را گرفته اند.- ۵۱.۷ درصد گفتهاند هیچ روزهای نگرفتهاند.در تهران:- ۲۳.۳ درصد تمام روزهها را گرفتهاند.- ۵۱.۷ درصد هیچ روزهای نگرفتهاند.روند بلند مدت نشان میدهد:- در سال ۱۳۵۴ حدود ۷۹ درصد مردم اعلام کرده بودند تمام روزهها را میگیرند.این شاخص در پیمایش سال ۱۴۰۲ به ۴۲ درصد رسیده بود.- در سال ۱۴۰۵ به حدود ۳۰ درصد کاهش یافته است."آنچه این پژوهش نشان میدهد، باز هم موید دیدگاه ام در بارهی تحول جامعهی ایران از عصر دینی به عصر پسادینی است. قبل از انقلاب جامعهی ایران دینی بوده (حدود ۸۰ درصد تمام روزهها را میگرفتند؛ بهعنوان یک شاخص دینداریی مردم ایران در قبل از انقلاب ۱۳۵۷) و اکنون جامعه پسادینی شده (حدود ۳۰ درصد تمام روزهها را گرفته اند).جامعهی دینی جامعهای است که اکثریت تام اعضای آن دیندار اند و بیدینها و ضد دینها اقلیتی اند که نمیتوانند در آن حضور آشکار و فعال اجتماعی داشته باشند و جامعهی پسادینی جامعهای است که دینداران اکثریت تام را در آن تشکیل نمیدهند و بیدینها و ضد دینها هم درصد محسوسی از اعضای جامعه را شکل میدهند و حضور اجتماعیی مشخص و ملموسی دارند.#روزه#جامعهی_دینی#جامعهی_پسادینی@NewHasanMohaddesi
♦️اباطیل در بارهی فرمانروایان چندخداپرست✍حسن محدثیی گیلوایی۱۷ مرداد ۱۴۰۵"در نقطهی تلاقی دو تمدن بزرگ و پر تنش (اسلام و چین) او راهی متفاوت برگزید: آزادی مذهبی".t.me/NewHasanMohaddesi/14552%D8%A8%D8%A8%… چهگونه مورخان اباطیل مینویسند و میپراکنند و بعد از فرط تکرار، این اباطیل پذیرفته میشود!چنگیزخان چندخداپرست و باورمند به شمنیسم بود. آنها معتقد به خدای بزرگی به نام تنگری بودند و در کنار او بتهای نمدین داشتند و به ارواح و دیگر نیروهای اسطورهای باورمند بودند.چندخداپرستان در اعصار کهن درکی از آزادی و آزادیی دینی ندارند. آزادی اصلا در این معنا، مفهومی جدید است.اقتضای چندخداپرستی بهطور معمول -جز در موارد استثنایی- مداراگریی دینی است.چیزی به نام برگزیدن آزادیی دینی برای فرمانروایان چندخداپرست بیربط است و نمیتواند مطرح باشد.چنگیزخان از این جهت درست مثل کورش و اسکندر و صدها فرمانروای چندخداپرست در عصر باستان بودند. همهگیی آنها به خاطر چندخداپرستی، مدارای دینی بالایی بروز دادند. این فضیلت شخصیی آنها نبوده بلکه محصول فرهنگ دینیی چندخداپرستانه بوده است. من و شما هم اگر جای آنها بودیم، مداراگریی دینیی بالایی میداشتیم.اگر جک ودرفورد هم چنین چیزی گفته باشد، یعنی اینکه چیز زیادی از فرهنگ دینیی چندخداپرستانه نمیداند. اساسا بسیاری از مورخان جهان فاقد دانش دینپژوهی هستند و لذا در تاریخنگاریشان دچار خطاهای عمده میشوند.#کورش#چنگیزخان#تاریخنگاری#چندخداپرستی#مداراگری_دینی@NewHasanMohaddesi
📚 چنگیزخان در جستجوی خداچنگیزخان با فتحی خونبار نظمی جدید در جهان بنا گذاشت و با ایجاد یکی از گستردهترین شبکههای تجاری تاریخ چین را به خاورمیانه پیوند زد. اما خود به خوبی میدانست که دوام یک امپراتوری تنها بر پایه تجارت محقق نمیشود. در نقطه تلافی دو تمدن بزرگ و پر تنش (اسلام و چین) او راهی متفاوت برگزید: آزادی مذهبی. تصمیمی ریشهای و بیسابقه که زمینهساز یک قرن ثبات و آرامش شد. جک ودرفورد، انسانشناس و نویسنده شناخته شده آمریکایی در روایتی پرکشش و مستند داستان شگفتانگیز این یتیم بیسواد و مطرود را باز میگوید و توضیح میدهد که او چگونه امپراتوری مغول را بنا نهاد. او همچنین تأثیر تصمیمات بنیادین او را تا سدهها بعد، از شکوفایی تمدن اسلامی در قرن سیزدهم تا الهام بخشیدن به اندیشههای آزادی خواهانۀ تامس جفرسن در قرن هجدهم، مورد واکاوی قرار میدهد.- جک ودرفورد- مترجم: مهشید متولی- سال چاپ: ۱۴۰۵کد تخفیف ویژه مخاطبان کانال:cafe24لینک دسترسی:rowzanehnashr.com/cafe24%DA%A9%D8%B3%DB%8C تنهاست که کتاب نمیخواندتلگرام نشر روزنه:@rowzanehnashr☎️ 021-88721514
♦️کیفیت تعلق به اسلامگرایی در نیروهای سیاسی وفادار به آن: بررسی تحول دینداری در کارگزاران سیاسی شهر اهواز در چهار دههی اخیر✍حسین ملکخداییحسن محدثیی گیلواییمحمدباقر تاجالدینتاریخ انتشار: بهار ۱۴۰۵انتشار در کانال: ۱۷ مرداد ۱۴۰۵مقالهی پژوهشیای که با روش تحلیل روایت انجام شد و نشان میدهد که چهگونه ایدهئولوژیی اسلامگرایی حتا در میان اصلیترین حاملان و باورمندان اش دچار تغییر شده است. نمونهی مورد مطالعه ۳۰ مدیر و کارگزار سیاسیی جمهوریی اسلامی در استان خوزستان و شهر اهواز بوده است.۳۰ پیرنگ روایی از زندهگیی دینی-سیاسیی ۳۰ مدیر و کارگزار سیاسی در مقاله درج شده است.👇 socialstudy.ihcs.ac.ir/article_10021.html…
جلسه ۷۴ توسعهمعرفی کتاب دین و نوسازیبه روایت نویسنده کتابنسیم نعمتیزادهبا حضور حسن محدثیچرا دین در ایران در تعارض با مدرنیته و مدرنیزاسیون است؟ کتاب «دین و نوسازی»، یک اثر پژوهشی با رویکرد تطبیقی است و به کندوکاو دربارهی نسبت دین با نوسازی در ایران و مالزی پرداخته است. به بیان دیگر، کتاب با محور قرار دادن بحثهای نوسازی در دو کشور ایران و مالزی، کارکرد دین را در دو جامعهی متفاوت مورد بررسی و مقایسه قرار داده و به نتایج قابل تاملی دست یافته است. 📅 تاریخ: سهشنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۵ یازدهم آگوست ۲۰۲۶⏰ ساعت: ۶ و نیم بعدازظهر تا ۸ شب 18:30 تا 20:00 به وقت ایران 🏛 مکان: اتاق گوگلمیت فراگیری:meet.google.com/roe-enop-mwq%F0%9F%91%88 دسترسی به سایر جلسات توسعه👈 دسترسی به سایر جلسات سکولاریسم @YekGamPish@ArchiveOfLiberalism@NewHasanMohaddesi.
♦️معرفیی علیی شریعتی در کتاب آنتونی گیدنز و همکاران بهعنوان "فیلسوف برجستهی ایرانی" و در ایران بهعنوان شیاد!۱۶ مرداد ۱۴۰۵A more moderate view of women’s roles— which still calls for restrictions such as veiling— was advanced by the prominent Iranian philosopher Ali Shariati. In his view, women should be veiled both because this reflects the chastity and piety of Muhammad’s daughter Fatima, and because it represents defiance of the Western view of women (Aslan, 2006; Shariati, 1971). 🔻منبع:کتاب مقدمهای بر جامعهشناسی، آنتونی گیدنز و همکاران، ۲۰۱۸IntroductIon to Sociology, 2018Anthony Giddens/ Mitchell Duneier/ Richard P. Appelbaum/ Deborah Carrفصل هفده، دین در جامعهی مدرن، صفحهی ۵۸۲#شیاد#آنتونی_گیدنز#علی_شریعتی@NewHasanMohaddesi
♦️معرفیی علیی شریعتی در کتاب آنتونی گیدنز و همکاران بهعنوان "فیلسوف برجستهی ایرانی" و در ایران بهعنوان شیاد!۱۶ مرداد ۱۴۰۵👇👇👇#شیاد#آنتونی_گیدنز#علی_شریعتی@NewHasanMohaddesi
♦️بیان افکار علی شریعتی و جلال آل احمد در کتاب نظریهی جامعهشناختیی جورج ریتزر و جغری استپنیسکی۱۶ مرداد ۱۴۰۵در یکی از نوشتههایم اشاره کرده بودم که آرای علیی شریعتی در آثار مهم جامعهشناسیی دنیا بهعنوان فردی تاثیرگذار مورد توجه قرار گرفته است. دوستانی خواستند سند اش را منتشر کنم. اکنون دو مورد را از آثار دو تن از بزرگان جامعهشناسیی دنیا جورج ریتزر و آنتونی گیدنز منتشر میکنم.انتشار این مطالب الزاما به معنای تایید همهی افکار او نیست بلکه صرفا بیانگر توجه به اهمیت او در سطح جهانی است. #جورج_ریتزر#علی_شریعتی#جلال_ال_احمد@NewHasanMohaddesi♦️بیان افکار علی شریعتی و جلال آل احمد در کتاب نظریهی جامعهشناختیی جورج ریتزر و جغری استپنیسکی۱۶ مرداد ۱۴۰۵در یکی از نوشتههایم اشاره کرده بودم که آرای علیی شریعتی در آثار مهم جامعهشناسیی دنیا بهعنوان فردی تاثیرگذار مورد توجه قرار گرفته است. دوستانی خواستند سند اش را منتشر کنم. اکنون دو مورد را از آثار دو تن از بزرگان جامعهشناسیی دنیا جورج ریتزر و آنتونی گیدنز منتشر میکنم.انتشار این مطالب الزاما به معنای تایید همهی افکار او نیست بلکه صرفا بیانگر توجه به اهمیت او در سطح جهانی است. #جورج_ریتزر#علی_شریعتی#جلال_ال_احمد@NewHasanMohaddesi
♦️بیان افکار علی شریعتی و جلال آل احمد در کتاب نظریهی جامعهشناختیی جورج ریتزر و جغری استپنیسکی۱۶ مرداد ۱۴۰۵در یکی از نوشتههایم اشاره کرده بودم که آرای علیی شریعتی در آثار مهم جامعهشناسیی دنیا بهعنوان فردی تاثیرگذار مورد توجه قرار گرفته است. دوستانی خواستند سند اش را منتشر کنم. اکنون دو مورد را از آثار دو تن از بزرگان جامعهشناسیی دنیا جورج ریتزر و آنتونی گیدنز منتشر میکنم.انتشار این مطالب الزاما به معنای تایید همهی افکار او نیست بلکه صرفا بیانگر توجه به اهمیت او در سطح جهانی است.👇👇👇#جورج_ریتزر#علی_شریعتی#جلال_ال_احمد@NewHasanMohaddesi
♦️تضاد اجتماعی در خانوادهی ایرانی: مطالعهی نمونههایی از تهرانSocial Conflict in the Iranian Family: Study of Examples from Tehransanad.iau.ir/fa/Journal/ijss/DownloadFile… ترجمهی مقاله اشکالاتی دارد و اصلاحات درخواستی هنوز در سایت مجله اعمال نشده است!#دین#خانواده#تضاد_اجتماعی#غلامعلی_قربانی@NewHasanMohaddesi
♦️مدل چندسطحیی تضادهای اجتماعیی دینمحور در کردستان✍️سیدیاسین حسینی و حسن محدثیی گیلوایی۱۶ مرداد ۱۴۰۵مقالهای که اخیرا منتشر شده است. jss-isa.ir/article_737933_727cf97d6851b8a…
♦️روابط سلطه در سازمانهای پزشکی و درمانی (سخنرانی در انجمن پزشکان عمومیی کشور)بازنشر: ۱۵ مرداد ۱۴۰۵youtube.com/watch?v=7z3LpL67ooM#%D9%BE%D8…
🔸🔸🔸صدای مخالف🔸🔸🔸♦️پاسخ استاد حوزه به حسن محدثی: رقیب قانون، استبداد است نه دین!06 مرداد 1405بازنشر: ۱۵ مرداد ۱۴۰۵خبرگزاری تسنیم ـ حجتالاسلام علی اصغر بسطامی*؛ حسن محدثی که از جامعهشناسان و فعالان فکری حوزه فرهنگ و جامعه است به بهانه نقد صحبتهای دکتر موسی غنینژاد، در کانال تلگرامیاش مطالبی را در نسبت دین، عقل و قانون بیان کرده است که جای تأمل دارد، مدعاهای آقای محدثی بهصورت خلاصه از این قرار است: «دین در ایران مهمترین مانع تحقق قانون بوده است. ما هنوز در ایران چیزی به نام قانون را تجربه نکردهایم بلکه همچنان احکام فقهی بر نظام حقوقی ایران حکم فرما هستند. تا زمانیکه فقه حکمفرما و تعیینکننده است، امکان ندارد چیزی به نام قانون در این کشور شکل بگیرد. احکام فقهی در تقابل با احکام عقلانی قرار دارند. اولی تکلیفمدارانه است و دومی عقلمدارانه.»پیش از هر چیز آنچه که از متن ایشان برداشت میشود، نوعی شتابزدگی و عدم دقت است چرا که از ایشان که اهل مداقه هستند انتظار نمیرفت که در مواجهه با مسائل اجتماعی، دچار «تبیینهای تکعلتی» شوند. اینکه گفته شود «دین مهمترین مانع تحقق قانون در ایران است»، گزارهای است که بیش از آنکه محصول پژوهش و بررسی باشد، نتیجه یک پیشفرض نظری است. ادامه👇👇👇tasnimnews.ir/fa/news/1405/05/06/3657936/… انتشار صدای مخالف الزاماً به معنای تآیید و پذیرش نیست بلکه فقط بهعنوان یک وظیفهی فرهنگی آن را انجام میدهم. این توضیح دیگر تکرار نمیشود. #دین#فقه#قانون#علی_اصغر_بسطامی@NewHasanMohaddesi
♦️نسبت دین و فرهنگ / تقدیم به مخاطبان✍️حسن محدثیی گیلوایی۱۵ مرداد ۱۴۰۵زمانی از مراکز دولتی به سراغ من و امثال من هم میآمدند و خواهان همکاری میشدند یا بهنحوی دیگر امکان همکاری را برای من و امثال من که اندیشه و قلم مستقلی داشتیم، فراهم میکردند.نسبت دین و فرهنگ یکی از آن کارها است که من برای وزارت ارشاد انجام داده ام و بعدها دیدم که آن را بهصورت کتابچه منتشر کرده اند. اینجا منتشر میکنم تا هم یادگاری بماند و هم اگر کسی علاقهمند به این موضوع بود، بتواند آن را بخواند.اسامی را که دیدم برایم جالب بود: نویسنده من بودم، دبیر مجموعه دکتر نظام بهرامیی کمیل بود، ناظر دکتر عبدالکریمی بود، و ویراستار دکتر علیی علیمحمدی بود. یاد همهی آن سالهای سختی که بر ما گذشت و قلم ام رو نفروختم، گرامی باد!#وزارت_ارشاد#دین_و_فرهنگ@NewHasanMohaddesi
♦️تاملی در بارهی دردنامهی خودنوشت "در بارهی بیخانه شدن"✍دکتر بهرام جلیلیی تقویان۱۵ مرداد ۱۴۰۵#استبداد_دانشگاهی#اصغر_ایزدی_جیران#بهرام_جلیلی_تقویان@NewHasanMohaddesi
♦️تاملی در بارهی دردنامهی خودنوشت "در بارهی بیخانه شدن"✍دکتر بهرام جلیلیی تقویان۱۵ مرداد ۱۴۰۵👇👇👇#استبداد_دانشگاهی#اصغر_ایزدی_جیران#بهرام_جلیلی_تقویان@NewHasanMohaddesi
♦️مقایسهی اختاپوسهای دریایی و اختاپوسهای دانشگاهی✍تلخیص از آقای بهرام انجمروزبازنشر: ۱۵ مرداد ۱۴۰۵اُختاپوس دریایی / اُختاپوس دانشگاهی (به ترتیب با علامت - و + مشخص شده اند)- بدنی انعطافپذیر دارند و میتوانند وارد سوراخهای کوچک شوند. +شخصیتی انعطافپذیر دارند و در تمامی منافذ اجتماعی نفوذ میکنند.- بخش اصلی بدنش کیسهای از پوست و ماهیچه است که درون آن آبششها و سایر بخشهای نرم قرار دارد. +کیسهی بزرگی دارند که هرگز پُر نمیشود.- بینایی خوبی دارند، چون چشمان بزرگی دارند... . +بینایی خوب و چشمان بزرگی دارند که بهسرعت میچرخد و فرصتها را از آن خود میکند.- همهی آنها شکارگرند و از موجوداتی مانند خرچنگ تغذیه میکنند؛ آنها را میگیرند و با بادکشهای روی هشت بازوی بلند دور دهانشان نگه میدارند. + شکارگران توانایی هستند و برای شکارهای بزرگتر از رهگذر ساخت و پاخت و ... خود را میسازند.- هنگامی که اختاپوسی طعمه اش را میگیرد، در نتیجۀ گزش یا منقار شاخی خود، نوعی سمّ موثر بر اعصاب به آن تزریق میکند و جانوران قوی را نیز از پای در میآورد. +آنان سمّ مؤثری تولید میکنند و تمامی نظام دانشگاهی را مسموم میکنند و با سمّ خود نه تنها حریفان را از پای در میآورند بلکه سازمان را نیز از درون پوک میکنند.- دارای هشت بازو هستند... . +بازوهای متعددی دارند و میکوشند در درون سازمان از طریق شبکهسازی بر بازوهای خود بیافزایند و ... .-اُختاپوسهای دریایی تولید مثل میکنند و جانورانی مانند خود را تکثیر کرده و رشد میدهند. +اُختاپوسهای سازمانی به شدت مستعد تکثیر هستند و منش و روش خود را درون سازمانها باز تولید میکنند.-اختاپوس بسیار مقاوم است. سه قلب دارد؛ دو قلب برای خونرسانی به آبششها و یکی برای سایر قسمتهای بدن. + برای تضعیف قدرت شخصیتهای اختاپوسوار به مبارزه و مقاومت همهجانبه در درون و بیرون سازمان نیاز است.- چه بسا اُختاپوسها ظاهر بسیار زیبایی داشته باشند. +چه بسا اُختاپوسها ظاهر بسیار موجهی داشته باشند.- بسیار با محیط سازگار میشوند. توانایی تغییر رنگ دارند و در عرض چند ثانیه میتوانند خود را به رنگ محیط درآورند. اُختاپوسها «قادرند در یک هزارم ثانیه رنگ عوض کرده و خود را استتار و پنهان کنند». +آنان نقابی بر چهره دارند و تنها روایتهای درون سازمانیِ کنشگرانِ دانشگاهی میتواند از این چهرههای به ظاهر موجه نقاب بردارد.#تمثیل#حکایت_دانشگاه#اختاپوس_دریایی#اصغر_ایزدی_جیران#اختاپوس_دانشگاهی@NewHasanMohaddesi
اگرچه خرد متعارف میگوید: «یک دست صدا ندارد»، اما از این نمیتوان تسلیم به شرایط را نتیجه گرفت.»مولف کتاب معتقد است، آنچه هریک از ما انجام میدهیم همواره در معرض قضاوت دیگران قرار دارد و کسانی که پس از ما میآیند بهتر میتوانند در مورد کارنامه ما داوری کنند.وی در همین باره میافزاید: «در هر حال، زندگی دانشگاهی برای من امر کوچکی نبوده است؛ ازاینرو همواره آن را جدی گرفتهام و این اثر نیز محصول چنین جدی گرفتنی است. بهشدت دلبسته زندگی دانشگاهی بودهام و هستم. در واقع، برخی از بهترین لحظات زندگیام در دانشگاه سپری شده است و بارها و بارها شور دانشگاهی را تجربه کرده و زیستهام. دوستان عزیزی را در دانشگاه ملاقات کرده و با بسیاری از آنان مهرورزانه زیستهام. اگرچه جهان دانشگاهی با جهان بیرون از دانشگاه تفاوت جدی دارد و به یک معنا آدمی را از بقیه جامعه دور و جدا میسازد، اما جهان دانشگاهی زیباییهای ویژه خود را نیز دارد.بخشی از صداهایی که من و همکارانم در مراکز دانشگاهی در مقام نقد و اعتراض بلند کردهایم، ناشی از درک و تجربه مرگ تدریجی این زیباییها بوده است؛ زیباییهایی که رفتهرفته آنها را در حال ازدسترفتن و غرقشدن دیدهایم. گرچه هریک از ما تعهدی نسبت به سازمان دانشگاهیمان داشتهایم و از این روی سخنی نقادانه گفتهایم، اما امید داریم همکارانمان در سطوح مختلف از همین منظر به این مطالب بنگرند و اگر نقد و پاسخی دارند، منتشر کنند تا بهره آن نصیب ما شود.باری، در این سالها یکی از مهمترین محورهایی که روی آن متمرکز بودهام، فساد سازمانهای دانشگاهی بوده است و این موضوع همچنان موضوع تحقیق من است. در واقع، پس از جامعهشناسی دین، فساد موضوع مطالعاتی دوم من است. در این اثر نیز دو فصل بلند بدان اختصاص داده شده است. البته این موضوع وسیعتر از آن است که بتوان در چند مقاله حق آن را ادا کرد و امیدوارم در مجالهای بعدی بتوانم به شیوه گستردهتری بدان بپردازم. موضوع دیگری که بهطور جدی و در مدتی قابلتوجه محل تأمل و بررسی من بوده است، تجاریشدن آموزشعالی و پیامدهای ناشی از آن بوده است.بحث «دانشگاه بهمثابه بازار» صورتبندی نظری این تأملها و تجربههاست. مسئله اخلاق حرفهای دانشگاهیان موضوع دیگری است که دائم مرا به خود مشغول داشته است و در برخی مطالب و گفتوگوها و یادداشتهای این مجموعه بدان پرداخته شده است. معنویت و سلامت سازمانی موضوع دیگری است که در این مجموعه بدان پرداخته شده است. این موضوع نسبت وثیقی با دیگر موضوعات و مطالب این مجموعه دارد. موضوع دیگری که در این مجموعه بدان پرداختهام، تأثیر زندگی و آموزش دانشگاهی روی دینداری دانشجویان بوده است. این موضوع برای من موضوعی فوقالعاده جذاب و مهم است و امیدوارم در آینده نیز مجال دنبالکردن آن را داشته باشم.من معتقدم دانشگاه نهاد نوگرویِ دینی است. دانشگاه جزماندیشی دینی را به بازاندیشی و انتقادیاندیشی دینی بدل میسازد. در قسمتهای دیگری از مطالب این اثر، بحث من از پدیدههای ساختاری و فرایندهای اداری و آموزشی فراتر رفته است و کنشگران دانشگاهی را آماج نقد خود قرار داده است. یادداشتهایی درباره شومن دانشگاهی و اُختاپوس دانشگاهی، نقدهایی جدی به دستههایی از کنشگران دانشگاهی و همکاران من است. نیشتر نقد در این لمحات بیرحمانه روی خود کنشگران دانشگاهی فرود میآید. نخبگان دانشگاهی چه بسا کسانی هستند که همواره نیروها و ساختارها را مورد نقد قرار میدهند. آنان این توانایی را از نظر زبانآوری دارند که نیروها و سازمانها و نهادهای دیگر را متهم کنند و دیگران را آماج نقد خود قرار دهند، اما در این مطالب، خودِ آنان موضوع نقد هستند. در چنین بحثی نشان داده میشود که بخشی از نقد دانشگاه، بهناگزیر معطوف به نقد خود کنشگران دانشگاهی است. قابلدفاع نیست که تمامی مشکلات دانشگاه را ناشی از بیرون از دانشگاه و نهادهایی مثل دین و دولت بدانیم و کنشگران دانشگاهی را در شکلگیری شرایط و وضعیت نامطلوب دانشگاه سهیم ندانیم.باری، آنچه من در این سالها درباره دانشگاه گفته یا نوشتهام و اکنون بخشی از آن در اینجا گرد آمده است، محصول بضاعت ناچیز من است و لذا بهجد نیازمند نقد و بررسی صاحبنظران بهویژه کنشگران دانشگاهی از جمله استادان و دانشجویان گرامی است. امید است این اثر، برانگیزاننده گفتوگوهای مفیدی باشد و بازخوردهایی را به منزله مایههای رشد بیشتر نگارنده آن برانگیزاند و کموبیش در جهت اصلاح امور مفید باشد و مسیر تحقیقات جدیتری را بگشاید. اگر این اثر اندکی زایندگی داشته باشد، مقصود حاصل است.» ibna.ir/news/261603/#%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D…
شنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۷ ♦️روایت محدثی از حکایتها، شومنها و اختاپوسهای دانشگاهی!حسن محدثی گیلوایی در «حکایت دانشگاه» از فساد سازمانهای دانشگاهی گفته است. یادداشتهایی درباره شومن دانشگاهی و اُختاپوس دانشگاهی از دیگر مطالب خواندنی این کتاب است.به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، کتاب «حکایت دانشگاه» با عنوان فرعی جامعهشناسی سازمانهای علمی و زیستِ دانشگاهی به قلم حسن محدثی گیلوایی از سوی انتشارات پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی وزارت علوم، تحقیقات و فناوری روانه بازار نشر شده است.محدثی گیلوایی درباره انگیزه خود از نگارش این کتاب در مقدمه مینویسد: «وقتی که دانشگاه بدل به موضوع مطالعه میشود، چه بسا مدیران دانشگاهی و یا حتی بین دیگر کنشگران دانشگاهی نوعی مقاومت شکل میگیرد. مقاومت در برابر موضوعشدگی امری عادی است و در تمامی نیروهای اجتماعی چنین مقاومتی دیده میشود. البته کسانیکه به اَشکال مختلف قدرت دسترسی دارند، میتوانند سازوکارهای مختلفی را برای چنین مقاومتی به کار بگیرند و نیروهای مختلفی را برای گریز از موضوعشدگی بهخدمت خویش درآورند. سازمانها معمولاً ترجیح میدهند خود، گزارشدهی درباره خویش را به عهده بگیرند. معمولاً در کشورهایی مانند کشور ما، اطلاعات امری سازمانی، محرمانه و سرّی تلقی میشود و اغلب مدیران ترجیح میدهند در دوره مدیریتشان، چنین اطلاعاتی به بیرون از سازمان درز نکند؛ در نتیجه، کار همیشه برای محققان و مطالعهکنندگان سازمانها دشوار میشود. در ایران این دشواری برای جامعهشناسانی که از بحثهای نظری فراتر میروند و به مطالعه تجربی روی میآورند، بسیار آشناست. در واقع، یکی از خطیرترین مراحل مطالعه برای جامعهشناس ایرانی، مرحله گردآوری اطلاعات از درون میدان مورد مطالعه است. معمولاً در هر حوزهای از مطالعه جامعهشناختی، پای سازمانهایی در میان است که چه بسا خواهان حفاظت سختگیرانه اطلاعات مربوط به خود هستند، اما برای مطالعه سازمانها، راههای دیگری نیز وجود دارد. استفاده از ادراکها و تجربههای نیروهای خود این سازمانها راه کمخطرتر و کمهزینهتری برای مطالعات سازمانهاست.خاطرات و تجربههای زیسته، منبع ارزشمندی برای دریافتِ اطلاعات درباره حیات سازمانی هستند. باری، در جایجای این اثر ردپای تجربههای زیسته نگارنده حضور دارد؛ ازاینرو، نام این اثر را حکایت دانشگاه نهادهام. این حکایت، در بسیاری موارد حکایتی شخصی از تجربه چندین دهه زیست دانشگاهی بهعنوان دانشجو و مدرس دانشگاه است. البته در پارهای موارد از ادراکها و تجربههای شخصی فراتر رفتهام و به گزارشهای دیگران و نیز یافتههای تحقیقاتی موجود مراجعه کرده و از آنها برای تدوین مطالب این اثر بهره بردهام. بهرغم این، باز هم این اثر روایتگر مشخصی دارد و لازم است تا روایتهای دیگر نیز شنیده شود؛ به همین مطلوب آن است که مدعاهای مطرحشده در هریک از فصول این اثر، در ترازوی انصاف نهاده شود و در مقام قیاس با آرای دیگر صاحبنظران، مورد بازبینی و سنجش قرار گیرد. سالهاست که بهعنوان مدرس دانشگاه خدمت میکنم و از نزدیک شاهد تحولات سازمانهای دانشگاهیای که در آنها خدمت کردهام، بودهام. تعهد به سازمانی که در آن خدمت میکردم سبب شد تا مشکلات و مسائل آن را جدی بگیرم و پس از سالها تجربه در دانشگاه، مسائل آن را در قالب سخنرانی، مقاله، یادداشت، و گفتوگو با نشریهها بیان کنم. نقد وضعیت دانشگاه در تمام این سالها برای من به منزله وظیفهای اخلاقی و مسئولیتی ملی بوده است؛ چه بسا با این سخنان و مطالب کسانی را ـ چه از میان مدیران، چه از میان همکاران دانشگاهی، و چه از میان دانشجویان ـ رنجاندهام و مستقیم یا غیرمستقیم صدای اعتراضشان را شنیدهام و گهگاه موقعیت خویش را به خطر انداختهام و فرصتهایی را از دست دادهام.روشن است که وقتی برخی همکاران را شومن دانشگاهی یا اُختاپوس دانشگاهی بنامیم، با استقبال روبهرو نمیشویم و وقتی از دانشگاه بهمثابه بازار سخن میگوییم، برخی مدیران را میرنجانیم؛ بااینحال، اگر من در این سالها به منزله منتقد وضع دانشگاه سخن گفتهام و در حد بضاعت، به آسیبشناسی آن پرداختهام هدفی جز خدمت به دانشگاه و جامعهام نداشتهام. گاهی هم بوده است که شرایط ناگواری دیدهام و سکوت پیشه کردهام زیرا گمان میکردهام کاری از دستم برنمیآید. همانطور که از قول پیامبر اسلام نقل شده است که «وقتی دیدید نمیتوانید چیزی را تغییر دهید، صبر کنید تا خدا آن را تغییر دهد» (نهجالفصاحه، 1386: 194)، گاهی از خویش مواظبت کردهام که دستکم محیط دانشگاهی تغییرم ندهد و همرنگ جماعت نشوم و اگر نمیتوانم کاری درخور انجام دهم، به قدر وُسع بکوشم. #اختاپوس_دریایی#اختاپوس_دانشگاهی#اصغر_ایزدی_جیران@NewHasanMohaddesi
♦️اختاپوسهای دانشگاهی✍حسن محدثیی گیلوایی۱۵ مرداد ۱۴۰۵مطالعهی رنجنامهی دکتر اصغر ایزدیی جیران دوست و همکار دانشگاهیی عزیز و پرتلاشی که هنوز از نزدیک ندیدم اش، علاوه بر اینکه غمگین ام کرد، مرا به یاد دوران جوانی و ستمهایی که از اختاپوسهای دانشگاهی کشیدم انداخت و اینکه چه بر سر جوانان مستعد در دانشگاههای ما میآید و آمده است.سالها پیش از اختاپوسهای دانشگاهی و سمندرهای دانشگاهی نوشتم و رنجنامهی دکتر جیران عزیز دو باره مرا به یاد این بحثها انداخت.در کتاب حکایت دانشگاه "زیست اختاپوسی و فرآیند اختاپوسی شدن" را با تفصیل بیشتر توضیح داده ام. گوشهای از این بحث را میتوانید در لینک زیر بخوانید. در این بحث اختاپوس دانشگاهی را با اختاپوس دریایی مقایسه کرده ام.t.me/NewHasanMohaddesi/8922#%D8%A7%D8%AE%… دانشگاهی✍حسن محدثیی گیلوایی۱۵ مرداد ۱۴۰۵مطالعهی رنجنامهی دکتر اصغر ایزدیی جیران دوست و همکار دانشگاهیی عزیز و پرتلاشی که هنوز از نزدیک ندیدم اش، علاوه بر اینکه غمگین ام کرد، مرا به یاد دوران جوانی و ستمهایی که از اختاپوسهای دانشگاهی کشیدم انداخت و اینکه چه بر سر جوانان مستعد در دانشگاههای ما میآید و آمده است.سالها پیش از اختاپوسهای دانشگاهی و سمندرهای دانشگاهی نوشتم و رنجنامهی دکتر جیران عزیز دو باره مرا به یاد این بحثها انداخت.در کتاب حکایت دانشگاه "زیست اختاپوسی و فرآیند اختاپوسی شدن" را با تفصیل بیشتر توضیح داده ام. گوشهای از این بحث را میتوانید در لینک زیر بخوانید. در این بحث اختاپوس دانشگاهی را با اختاپوس دریایی مقایسه کرده ام.t.me/NewHasanMohaddesi/8922#%D8%A7%D8%AE%…
♦️دربارۀ بیخانه شدنپارۀ پنجم از «ترومای دانشگاه تهران: روایتی خودمردمنگارانه»✍دکتر اصغر ایزدی جیران۱۵ مرداد ۱۴۰۵پس راهش چیست. آه! من خستهام. برمیگردم به اتاقم. دوباره سرم را روی میزم میگذارم. حتی دیگر گریهام هم نمیگیرد که به حال بد خودم و بخت شومم اشک بریزم. من از اول هم در این دانشکده غریبه بودم. نه از طبقۀ اشراف بودم نه حتی از طبقۀ متوسط. نه حمایت تیمهای سیاسی اصولگرا و اصلاحطلب را داشتم نه در حلقههای روشنفکری از نوع چپ یا راست. عضو مافیا هم که نبودم. استاد مهرازی اوایل بهم گفته بود:- «تو که انقدر سادهای چطوری میخوای تو این دانشکده دووم بیاری؟ اینجا همه سیاستبازند.»راست گفته بود. من یک شهروند ساده بودم. پشت و پناهم خودم و دانشجوها بودند. بدون آنکه مربی و استاد کاربلدی در مردمشناسی تجربه کرده باشم، به تنهایی راهم را در جنگلی تاریک میساختم و جلو میرفتم. بعد از کلاس، موتور میگرفتم تا به میان کارتنخوابهای دروازهغار و معتادهای لب خط بروم. به تبریز که برمیگشتم میرفتم سراغ محلههای حاشیهنشین. کار میدانی میکردم تا خوب درس بدهم؛ تا دانشجوها چیزی یاد بگیرند و به آیندۀ رشتهشان امیدوار بشوند.باز هم در میزنند. دانشجوی غمبادکردۀ دیگری کنار در ایستاده است. او هم از نفس افتاده.- «دکتر جیران! آقای دکتر طکنوایی آمده بین دانشجوها. میگه ایزدی جیران بیاد تا ایرادهاش رو بگم.»رفتم بین دانشجوها. دیگر همهچیز را تار و تیره میبینم. ولی متوجه هستم که تعداد دانشجوها بیشتر شده است.- «سلام آقای دکتر! بفرمایید. دانشجوها گفتن میخواهید ایرادهام رو بگید.»- «شما سه تا ایراد دارید»و بعد سکوت کرد.- «بگید آقای دکتر!»چیزی نگفت.- «خوب، بگید آقای دکتر!»باز هم چیزی نگفت. و من دوباره برگشتم به اتاقم.بعدا نقل شد که دکتر طکنوایی بالای صندلی رفته و برای جمع دانشجوها سخنانی گفته است:- «ایزدی جیران خیلی هم مهم نیست. چرا به خاطرش جمع شدید؟ بیایید تو پروژۀ مردمشناسی من کار کنید.»دانشجوها هو کرده بودند:- «دغدغۀ شما مردمشناسی نیست، شما به فکر خودتون هستید.»دکتر طکنوایی ناراحت شده بود. از بالای صندلی فرود آمده و به اتاقش برگشته بود. چیزی در وجودش شکسته بود. تا آن لحظه فکر میکرده که محبوبترین استاد در بین دانشجوهاست. اما حالا میدید که شاگرد پیشین خودش، نظم پیشین «بازار توجه» را به هم ریخته است. برای همین، روزی به معاون دانشکده گفته بود،- «ایزدی جیران ادعا میکنه مردمشناسی جدیدی آورده.»آره. من مردمشناسی جدیدی آورده بودم. اما آن چیز جدید، نه «رنج اجتماعی» بود، نه «انسانشناسی وجودی»، نه «انسانشناسی حسی». و نه حتی اسمهای جدید و درخشان دنیای امروز مردمشناسی جهان، از نانسی شپرهیوز تا پل فارمر، از مایکل دی جکسون تا دیوید هاوز. آن چیز جدید، بدیهیترین کار یک مردمشناس بود که من همچون ارمغان وجودی خودم به دانشکده آورده بود: تحقیق میدانی و زندگی کردن با مردم. همین. کاری که شما نمیکردید ولی من بیآنکه حمایتی مالی از جایی داشته باشم یا به طبقۀ بالایی تعلق داشته باشم، انجامش میدادم....هاله لاجوردی. نامی که تا ابد وجدان شرمگین اهالی علوم اجتماعی را معذب خواهد کرد. شاید این پارهنوشتههای «ترومای دانشگاه تهران» ادای دینی باشد به رنجهای تو. این روزها که یادداشتها منتشر میشوند، خیلیها یادت را دوره میکنند. و من از غریبیات غصهام میگیرد. سال ۱۳۹۱ که استخدام دانشکدۀ علوم اجتماعی دانشگاه تهران شدم، تو نبودی. تو چند سال قبل اخراج شده بودی. تو را ندیده بودم. اما همیشه به جای خالی نامت بر سردر اتاقت در طبقة دوم خیره میشدم. گفته بودی که دانشگاه خانهات بوده. خانۀ من هم بود. از ۱۳۹۵ تا ۱۴۰۵، الان درست ده سال است که من بیخانمان شدهام. هستم و نفس میکشم، اما خانه ندارم. گفته بودی:- «از روزی که از دانشکده بیرون آمدم هیچ جا کار نکردم. من به چشم دیدم کسی که بیش از ۲۰ سال از عمرش را صرف کاری کند و به آن عشق بورزد و از لحاظ قانونی هم مشکلی نداشته باشد و تنها ایرادی هم به او میگیرند این است که چرا به فکر دانشجویان است، چنین کسی را میتوان از کار بیکار کرد.»اهالی علوم اجتماعی پس از سالها بیخبری مطلق از تو، خبر مردنات را در بهمن ۱۳۹۹ شنیدند. اخراجت فقط قطع ارتباط استخدامی از ادارهای بنام دانشگاه نبود؛ تو را از پیوندی دوستداشتنی با دانشجویانت بریده بودند. تو را دق داده بودند.اصغر ایزدی جیران۱۵ مرداد ۱۴۰۵🔻منبع:t.me/IzadiJeiran/514#%D9%87%D8%A7%D9%84%D…
♦️دربارۀ بیخانه شدنپارۀ پنجم از «ترومای دانشگاه تهران: روایتی خودمردمنگارانه»✍دکتر اصغر ایزدی جیران۱۵ مرداد ۱۴۰۵دانشجوها توی راهروی طبقۀ اول و پلههای طبقة دوم تجمع کردهاند. جلوی مدیر جدید گروه را گرفتهاند. دانشجویی عاصی با بغض فریاد میکشد،- «آقای دکتر غرسقنیا! چرا گذاشتید اینطوری بشه؟»مدیر گروه مستأصل در میان ازدحام خشمگین دانشجوها گیر افتاده است.نومید از رویاهای بر باد رفته، سرم را روی میز کارم گذاشتهام. به روزهایی فکر میکنم که پر از شور و شوق بودم. به سالن انجمن علمی دانشجویی فکر میکنم که در آن اولین کارگاه مردمنگاری را برای دانشجویانی برگزار کردم که تشنه بودند. اولینبار بود که مطالبی جدی و کاربردی در مورد نحوۀ انجام کار میدانی و متن مردمنگارانه میشنیدند. به کلاس «فرهنگ عامه» فکر میکردم. دیگر از کجا میتوانم دانشجویان مقطع کارشناسی به این جدیت و شیفتگی را پیدا کنم که بنشینیم و منابع دست اول انگلیسی از ابولقود و گیرتس و دژارلی را بخوانیم. بچهها در کلاس یکونیم ساعته، چهار ساعت تمام با علاقه متنخوانی میکردند.به روزی بارانی فکر میکردم که دانشجوها را به بازدید از موزهای در تهران برده بودم. به آریا و به آرش فکر میکنم، و به هانیه و مریم، که چقدر دوندگی کرده بودند تا انجمن علمی دانشجویی زنده بماند. به نبوغ علیمراد فکر میکردم؛ و به اینکه چند شب نخوابید تا پوسترها و کتابچۀ نمایشگاه «زخمهای ترلاندره» را طراحی کند. ببخشید بچهها. من باید میموندم ولی نشد. به جلسهای در زمستان ۱۳۹۴ فکر میکردم که برای اولینبار ایدۀ «انسانشناسی رنج» را بین دانشجوها مطرح کردم. مکتب «رنج اجتماعی» خیلی خوب گرفته بود و فضای کلاسها را پر کرده بود. اما نمیدانستم که از گیشا تا به میدان انقلاب و به گوش کارمند ادارۀ کارگزینی دانشگاه هم رسیده باشد. روزهای آخر، برای گرفتن حکم قطع همکاری پیشش رفته بودم:- «آقای دکتر! خیلی حیف شد که دارید میرید. ببخشید، یک سوالی داشتم. این «انسانشناسی زجر» که میگن یعنی چیه؟»- «شما از کجا میدونید؟»به شوق رسیدن به دفتر کارم، صبحها آنقدر سریع از جلوی در دانشکده قدم برمیداشتم که یکبار نگهبان سرش را از پنجرۀ اتاقکش بیرون آورد:- «آقای دکتر! شما یک روز رئیس دانشگاه میشی.»- خندیدم: «همین معلمی برام بسه.»نگو همان معلمی هم زیاد بوده.ما داشتیم خوب و عاشقانه جلو میرفتیم. برنامهها داشتیم برای پیشرفت رشتهمون. پس چرا اینطوری شد؟نمیدانستم اقبال دانشجوها میتواند مرا به قتلگاه ببرد. این پیشبینی را یکی از استادان گروه جامعهشناسی در حدود یک سال قبل در مراسمی بهطور غیرمستقیم به من گفته بود. دانشجوها طبق رسم سالانه، مراسمی برای پایان سال تحصیلی گرفته بودند. برای هر یک از رشتههای دانشکده، یک استاد دعوت شده بود. مراسم در سالن بزرگ ابن خلدون برگزار میشد. دانشجوها که علاقۀ بسیاری به منش و روش کارم پیدا کرده بودند، من را روی صندلی داغ نشاندند. سوالها و کلیپهایی در مورد پژوهش میدانی آن روزهایم در مورد هواداران تراکتور طراحی کردهاند. و آهنگی پخش شد که اشاره داشت به پروژۀ عجیب و جالبی در مورد یک خواننده. حنجرۀ زخمی محسن چاوشی میخواند:- «تو دنیای سردم، به تو فکر کردم... »از سن که پایین آمدم، استاد جامعهشناسی چیزی به من گفت که حالا دقیق به یاد ندارم، اما حسی از نگرانی را به من منتقل کرد. او از شهرت ناگهانی من هم ابراز خوشحالی کرد و هم هشدار داد. اتفاقات بعدی نشان داد که گویی من آن هشدار را جدی نگرفته بودم. من داغ بودم و بیتوجه به انباشت تدریجی ناخشنودی استادان گروه، گرم و سوزان قافلۀ خودم را به پیش میراندم.صدای در، خیالاتم را پراند. دانشجویی نفسزنان کنار در ایستاده است. پیغامی دارد. دانشجوهای تجمعکننده میخواهند که بروم و پیش آنها با مدیر گروه صحبت کنم. چرا من انقدر خسته و کوفته شدهام. فکر میکنم فشارم افتاده. به زحمت خودم را رساندم به نردۀ طبقۀ دوم. دانشجوها را که دیدم بغضم گرفت. من حق ندارم حذف بشوم. نه به خاطر خودم، حداقل به خاطر این دانشجوها. چهره در هم کشیدم. چند بار به سینۀ دکتر غرسقنیا کوفتم.- «آقای دکتر! شما باید استعفا میدادید؟ وقتی استادها گفتند باید رأیگیری کنیم، شما نباید قبول میکردید.»- «استعفا کاری را حل نمیکرد دکتر.»- «باید استعفا میدادید دکتر، حداقل جلسه از رسمی بودن میافتاد و رأیگیری بیاعتبار میشد.»- «این راهش نبود دکتر!»ادامه👇👇👇🔻منبع:t.me/IzadiJeiran/513#%D9%87%D8%A7%D9%84%D…
♦️دربارۀ بیخانه شدنپارۀ پنجم از «ترومای دانشگاه تهران: روایتی خودمردمنگارانه»✍دکتر اصغر ایزدی جیران۱۵ مرداد ۱۴۰۵تقدیم به هاله لاجوردی- «آقای دکتر! اگه شما رو اخراج کنن، من خودمو جلوی دانشکده آتیش میزنم.»- «خواهش میکنم. آروم باشید. ما داریم با مقامات بالا تو وزارتخانه صحبت میکنیم، حل میشه.» ...چند ماه قبلتر، یأسی عمیق در دل دانشجویان منتظر در پشت درِ شیشهای طبقۀ چهارم رسوب کرده است. وجود برخی پرخون و برخی اشکبار. بهتی سراسری در جان آنهایی دمیده که امید بسته بودند که شاید استادها دست از بهانۀ «رفتارهای غیرعلمی» بردارند. استاد خارجک و وهمیفرس با متشنج کردن جلسه، تنها کورسوی امید را هم بستند. جلسه تمام شده و من بدون آنکه مهلتی برای دفاع از خودم داشته باشم، شکستخورده راهی اتاقم میشوم.در عرض سه طبقهای که باید بروم پایین تا به اتاقم برسم، دانشجوها را روی پلهها میبینم. حالا یأس به خشم گزندهای گراییده و حال همۀ دانشجوها را بد کرده است. هوای دانشکده در هیاهوی غمانگیز وهمناکی در هم پیچیده است. رفتم توی اتاقم و سرم را روی میز گذاشتم.#هاله_لاجوردی#اصغر_ایزدی_جیران@NewHasanMohaddesi
چراغی برای سامانِ دوباره ایرانبیش از یک قرن پیش، در روزگاری که ایران میان سنتهای فرسوده، بحرانهای سیاسی و جستوجوی راهی تازه برای آینده گرفتار بود، چراغی در تبریز روشن شد. این چراغ فقط روشنایی یک شهر نبود؛ نشانهای بود از تولد یک پرسش بزرگ: آیا میتوان جامعهای ساخت که در آن قانون جای خودکامگی را بگیرد، مردم از رعیت به شهروند تبدیل شوند و قدرت در برابر ملت پاسخگو باشد؟چهاردهم مرداد، روز امضای فرمان مشروطه، یادآور یکی از مهمترین لحظههای تاریخ معاصر ایران است؛ لحظهای که واژههایی چون قانون، مجلس، آزادی و ملت وارد زبان سیاسی ایران شدند. اما تاریخ، برخلاف روایتهای ساده و قطعی، هیچگاه تنها مجموعهای از پیروزیها و شکستها نیست. هر رویداد تاریخی، مجموعهای از امیدها، تناقضها، آرمانها و محدودیتهاست.مشروطه نیز چنین است.چگونه ممکن است فرمانی از سوی سلطنت صادر شود و همزمان آغاز محدود کردن قدرت سلطنت باشد؟ چگونه میتوان از قانونگرایی سخن گفت، در حالی که قانون گاه نتوانسته همه مردم را به عنوان صاحبان واقعی سیاست به رسمیت بشناسد؟ چگونه جنبشی که وعده آزادی و عدالت داد، در ادامه تاریخ با تجربههایی از بازتولید قدرت و حذف صداهای مختلف همراه شد؟اهمیت مشروطه دقیقاً در همین پرسشهاست. مشروطه نه یک افسانه مقدس است که تنها باید ستایش شود، و نه تجربهای شکستخورده که باید کنار گذاشته شود. مشروطه یک تجربه انسانی و تاریخی است؛ تجربهای پیچیده که هنوز میتواند درباره نسبت قدرت و آزادی، قانون و عدالت، دولت و جامعه، با ما سخن بگوید.آذربایجان در این تاریخ جایگاهی ویژه دارد. تبریز در مشروطه تنها یک مکان جغرافیایی نبود؛ یکی از مهمترین میدانهای شکلگیری سیاست جدید در ایران بود. در کوچهها، بازارها و سنگرهای این شهر، آرمانهایی شکل گرفت که فراتر از مرزهای منطقهای بود. چراغی که در آذربایجان روشن شد، قرار نبود تنها راه یک سرزمین را روشن کند؛ آن چراغ، در رؤیای سامان یافتن ایران روشن شده بود.اما امروز، بیش از هر زمان دیگری، نیازمند بازگشت به مشروطه هستیم؛ نه برای تکرار روایتهای آشنا، بلکه برای بازخوانی آن. ما به خوانشهایی تازه، انتقادی و متکثر نیاز داریم؛ خوانشهایی که هم دستاوردهای مشروطه را ببینند و هم محدودیتهای آن را، هم نقش نخبگان را بررسی کنند و هم تجربه مردم عادی را، هم متن قانون را بخوانند و هم زندگی کسانی را که در حاشیه تاریخ باقی ماندند.زیرا تاریخ را نمیتوان تنها از زبان قهرمانان نوشت.باید پرسید چه کسانی در ساختن مشروطه حضور داشتند؟ چه صداهایی شنیده نشد؟ چگونه کارگران، پیشهوران، بازاریان، زنان، مهاجران و گروههای مختلف اجتماعی در این تجربه تاریخی نقش داشتند؟ چگونه میتوان از مشروطه گفت، بدون آنکه تنها به مجلس، رجال سیاسی و متون رسمی محدود شویم؟«چراغ سامان» از همین پرسشها آغاز میشود.این پلتفرم نه یک رسانه خبری روزمره است و نه فضایی جدا از جامعه برای تولید نظریههای انتزاعی. چراغ سامان تلاشی است برای فهم ایران در پیچیدگیهایش؛ برای دیدن مسائل ایران از زوایای مختلف، از تاریخ و سیاست تا جامعه، فرهنگ، حقوق، اقتصاد و تجربههای زیسته مردم.ما باور داریم ایران را نمیتوان با روایتهای ساده، دوگانههای فرسوده و پاسخهای آماده فهمید. ایران مجموعهای از تاریخهای درهمتنیده، زبانهای همزیست، تجربههای متفاوت و صداهای متکثر است. فهم این سرزمین نیازمند گفتوگو، نقد و پذیرش پیچیدگی است.چراغ سامان از آذربایجان آغاز میکند، اما به ایران میاندیشد. از یک جغرافیا سخن میگوید، اما در پی فهم یک مسئله مشترک است: چگونه میتوان جامعهای ساخت که در آن عدالت، آزادی و کرامت انسانی نه فقط مفاهیمی تاریخی، بلکه تجربههایی زنده باشند؟امروز، در سالگرد مشروطه، چراغی دیگر روشن میشود.چراغی برای پرسیدن، برای اندیشیدن و برای دوباره دیدن.زیرا هر نسلی که میخواهد آیندهای متفاوت بسازد، ناگزیر است به لحظهای بازگردد که ایران برای نخستین بار با صدای بلند درباره قانون، آزادی و مردم پرسید.@cheraghesaman
♦️لطفا اسامیی استادان گروه مردمشناسی را منتشر کنید! پرسش از ریشههای خودکشیی دکتر هاله لاجوردی✍حسن محدثیی گیلوایی۱۴ مرداد ۱۴۰۵به سهم خود از دکتر اصغر ایزدیی جیران تشکر میکنم که رنجنامهی اخراج خود را از گروه مردمشناسیی دانشکدهی علوم اجتماعیی دانشگاه تهران نوشت و در این کار وجود استبداد دانشگاهی را در دانشگاه تهران برملا کرد!اما از دکتر جیران تقاضا دارم اسامیی استادان آنزمان گروه مردمشناسی را هم منتشر کنند تا آنها وادار به پاسخگویی شوند و در بارهی نقش خود بنویسند. برای اینکه حقیقت دقیقتر بیان شود لازم است روایت آنها را هم بشنویم. بگذارید یکطرفه به نزد قاضی نرویم!آیا اکنون میتوانیم از ریشههای اجتماعیی خودکشیی خانم دکتر هاله لاجوردی -دیگر استاد اخراجیی دانشکدهی علوم اجتماعیی دانشگاه تهران- سخن بگوییم و خودکشیی او را معلول استبداد دانشگاهی بدانیم؟#هاله_لاجوردی#دانشگاه_تهران#گروه_مردمشناسی#استبداد_دانشگاهی#اصغر_ایزدی_جیران#دانشکدهی_علوم_اجتماعی@NewHasanMohaddesi
♦️استادها رأی به اخراج میدهندپارۀ چهارم از «ترومای دانشگاه تهران: روایتی خودمردمنگارانه»✍دکتر اصغر ایزدی جیرانبازنشر: ۱۴ مرداد ۱۴۰۵- «اینها میگن ما به لحاظ علمی خیلی هم ازش راضی هستیم. مشکل چیز دیگه است. راضی نمیشن.»بهشان گفته بود:- «هر کاری میخواهید بکنید، ولی قراردادش را لغو نکنید. او جوان است.»مشکل اساتید گروه، چیزی بود که آن را «رفتارهای غیرعلمی» مینامیدند: در عرض چهار سال خیلی زود به شهرتی در میان دانشجوها رسیده بودم. آن سال، از میان سه استادی که برای کلاس روش تحقیق معرفی شده بود، همۀ دانشجوها از رشتههای مختلف با من برداشته بودند. مدام در حال تحقیق میدانی بودم. در مجلۀ انجمن علمی دانشجویی مطلب مینوشتم. کارگاه برگزار میکردم. کلاس را نه نظری بلکه بهطور عملی بر اساس تحقیقات میدانیام اداره میکردم. با دانشجوها چنان صمیمی بودم که دردهایشان را به من میگفتند. گفتمان تازۀ «رنج اجتماعی» را در فضای دانشکده منتشر کرده بودم که مثل زلزلهای گفتمان سنتی را در هم کوبیده بود. گفته بودم استاد مردمشناسی باید سایت میدانی داشته باشد و متن مردمنگاری بنویسد... اینها همه و همه از نظر استادان گروه مردمشناسی «رفتارهای غیرعلمی» قلمداد میشد.برای همین، همۀ استادان گروه، چه اصلاحطلب چه اصولگرا، چه مذهبی چه سکولار و حتی آنها که دشمنی دیرینه با هم داشتند، همه در یک لحظۀ تاریخی اختلافهایشان را وانهادند و متحد شدند تا مرد عاشقی را سر ببرند. استادهای گروه مردمشناسی دانشگاه تهران! به رأیهای مخفی که دادید فکر کردید؟ آن شب نحس رأیگیری را راحت گرفتید و خوابیدید؟ فکر نکردید اگر قرارداد یک استاد جوان لغو بشود، باید چطوری معاشش را در این جامعه تأمین کند؟ فکر نکردید ایزدی جیران زن و یک بچۀ دوساله دارد؟ اصلا فکر نکردید پدرش چند ماه پیش از آن جلسۀ رأیگیری مرده و پسرش هنوز سیاهپوش است؟استادهای گروه مردمشناسی! چطور به آسانی روی کاغذهای رأی نوشتید «منفی» و پا شدید و رفتید؟ شما سرنوشت یک آدم پرشور و خانوادهاش و امید صدها دانشجو را به باد فنا دادید. من را از دانشگاه تهران محروم کردید، از داشتن دانشجوهای مردمشناسی، و از رشتهای که بدان عشق میورزیدم.استادان گروه مردمشناسی و تیم مافیا! شما به روح من تجاوز کردید. من روایتهای رنج خودم از این تجاوز را به رئیس کنونی و جوان «انجمن انسانشناسی ایران» فرستادم تا در کانال تلگرامی انجمن بازنشر کند. این تنها انجمن مربوط به رشتۀ مردمشناسی در ایران است که اخیرا جوانها همتی کردهاند و پس از سالهای بسیار تملک آن را از دست پدرخواندهها بیرون کشیدهاند. انجمن قاعدتا بایستی پناهگاه قربانیان صنف مردمشناسی باشد و روایتهای رنج آنها را نه اینکه تأیید بلکه حداقل به رسمیت بشناسد. اما رئیس انجمن به جای اینکه به یکی از قربانیان رشته دلداری بدهد، فورا خود را در صندلی قاضی و داور نشاند. محکومم کرد که روایتهایم «یکسویه» و «شخصیسازیشده» هستند. گفت:- «اگر اعضای وقت گروه هم نظر و روایتشان را بنویسند آنوقت انجمن میتواند منتشر کند.»آیا شخص آسیبدیده و قربانی باید برود پیش آزارگرهایش و از آنها التماس بکند که روایتشان را از خشونتی که ورزیدهاند بنویسند و بعد تحویلش بدهند و او یکجا همه را تقدیم محضر رئیس انجمن کند؟ روایتهای من منافع چه کسانی را تهدید میکرد که رئیس جوان انجمن جلوی نشرشان را گرفت؟ روایتهای رنج من، روایتسازیهای جعلی و وارونۀ چه کسانی را- طی ده سال گذشته که من سکوت مطلق اختیار کرده بودم- مخدوش میکرد که نگذاشت منتشر بشوند؟متجاوزین روحم، استادهای گروه مردمشناسی! بیایید و روایتهای «یکسویۀ» مرا چندسویه کنید. بیایید و جزئیات تجاوز دستهجمعیتان را به رئیس انجمن شرح بدهید تا روایت من از حالت «شخصیسازیشده» درآیند.اصغر ایزدی جیران۱۴ مرداد ۱۴۰۵@IzadiJeiran🔻منبع:t.me/IzadiJeiran/511#%DA%AF%D8%B1%D9%88%D…
♦️استادها رأی به اخراج میدهندپارۀ چهارم از «ترومای دانشگاه تهران: روایتی خودمردمنگارانه»✍دکتر اصغر ایزدی جیرانبازنشر: ۱۴ مرداد ۱۴۰۵اوایل استخدامم، چند ماهی فعالیتهایی در گروه مردمشناسی جهاد دانشگاهی داشتم. فضایی در دانشکده ایجاد کرده بودم برای حضور نسل جوان مردمشناسی، آنهایی که پدرخواندههای گروه اجازۀ حضور و تدریس بهشان نمیدادند. این نسل، اغلب فارغالتحصیلان دکترای مردمشناسی از خارج از کشور بودند. برای هر کدام، جلسهای برای سخنرانی در مورد تزهای دکترایشان تدارک دیده بودم. روزی یکیشان بهم زنگ زد. صدایش از پشت تلفن میلرزید:- «آقای دکتر باستانزادگان زنگ زده و تهدید کرده که نباید به برنامة شما بیایم و سخنرانی کنم.»باستانزادگان به جوانهایی که با هزار امید و آرزو در خارج از کشور دکترای مردمشناسی گرفته بودند و پیشش آمده و درخواست تدریس داشتند را چنان با تحقیر میرماند که هیچوقت پا به دانشکده نگذارند. و نمیگذاشتند.مدیر گروه در اولین سال تمدید قراردادم شروع کرد به بازجویی. بقیۀ اساتید جرأت نطق کشیدن نداشتند. همه ساکت ماندند جز استاد خارجک که پشت دست باستانزادگان بازی میکرد. استاد خارجک را تیم مافیا به گروه مردمشناسی تپانده بود، بدون آنکه سابقۀ حتی یک ساعت تحقیق میدانی و یک پاراگراف متن مردمنگارانه داشته باشد. لذا خوشخدمتی خود را نشان داد. از جایش پا شد و تعظیم کرد،- «چرا به استادها و پیشکسوتها بیاحترامی کردی؟»در تمدید قرارداد سالانه، شخص متقاضی در موضع ضعف است. فرصت خوبی است تا بدخواهان گلویش را بفشارند. مرا گذاشته بودند گوشة رینگ بوکس. این بزن، اون بزن. این بزن، اون بزن...حالا در خرداد ۱۳۹۵، در سال چهارم استخدامم، موضوع نه تمدید سالانه بلکه تبدیل وضعیت بود که میتوانست جایگاه استخدامی من را محکمتر کند. استادها یک به یک از میان جمعیت انبوه دانشجوهایی که پشت درِ شیشهای طبقۀ چهارم ازدحام کردهاند رد شده و وارد اتاق جلسه میشوند. همگی دور میز سفید نشستیم. کوهی از مقالات و کتابها و طرحهای پژوهشی و مدارک را روی میز چیدهام تا در نهایت بگویم که «من اینهمه تولیدات علمی داشتهام چرا درخواستم را رد کردید؟» مدیر گروه به جمع گفت:- «اولین موضوع: آقای دکتر جیران میخواهند در مورد مسئلهشون حرف بزنن.»تا خواستم دهان باز کنم، استاد خارجک که توسط تیم مافیا به گروه چپانده شده بود، بیآنکه کسی از او سوالی بپرسد، از بالای اتاق خودش را به وسط میدان انداخت:- «چرا دانشجوها جمع شدن؟ به دانشجوها چه ربطی داره؟»همین حرف کافی بود تا فضای جلسه متشنج بشود. و شد. استاد خارجک تنها فرصت احتمالی حل مسئله را گرفت. و بعد استاد وهمیفرس از پایین جلسه به پا خواست و فریاد کشید:- «این چرا اومده جلسۀ گروه؟»حکم سالانۀ «این» [جیران] آبان ۱۳۹۵ به پایان میرسید. در حالی که ما اکنون در خرداد به سر میبریم. یعنی تا پنج ماه بعد، هر اتفاقی هم بیفتد و هر تصمیمی هم گرفته بشود، حتی اگر از آسمان سنگ هم ببارد، ایزدی جیران بنا بر حکم رسمی دانشگاه تهران، عضو رسمی گروه است و مثل سایر اعضا حق شرکت در جلسات گروه را دارد. بعد از فریاد وهمیفرس، همۀ استادها یک به یک پا شدند و جلسة گروه را ترک کردند. به جیران اجازه ندادند حتی لب از لب باز کند. جیران ماند و کتابهایی که روی میز چیده بود. جیران ماند و یک دنیا بهت.اساتید گروه مردمشناسی حتی صبر نکردند که حکم پیشین من در آبان به پایان برسد. چند روز بعد از جلسه، درسهای ترم بعدم را از برنامۀ ترم پاییز حذف کردند. این هم راضیشان نکرد. دانشجویانی که از قبل با من پایاننامه برداشته بودند را از دستم گرفتند و به مثابۀ غنایم جنگی بین خودشان تقسیم کردند...دیگر در دانشکده خبر به همۀ اساتید و دانشجوها رسیده که- «میخواهند تنها مردمشناسِ گروه مردمشناسی را حذف کنند.»گویی که همۀ آن ۶۰ استاد دانشکده مرده باشند. در گعدههایشان در پچ و واپچِ این بودند که اساتید گروه مردمشناسی و تیم مافیا دست خونین به سوی نابودی استاد جوان پرکار بردهاند، اما همگی سکوت اختیار کرده بودند. سارا شریعتی بود که جلو افتاد. او که در مورد کارهای خودش هیچگاه به این جماعت رو نیانداخته، خاضعانه خودش شخصا به خاطر شاگردش رفته بود و با تکتکشان حرف زده بود. اما نومیدانه به اتاقم آمد. نفسزنان روی صندلی جلوی کتابخانة امدیافی که بعدا تنها یادگاری فیزیکی من در انجمن علمی دانشجویی انسانشناسی شد، نشست. پلههای دانشکده را برای رفتن به اتاق این استاد و آن استاد، چندین بار بالا و پایین رفته بود. بزرگواری و شرافت این زن آدم را شرمگین میکند.- «استاد! شما چرا به زحمت افتادید؟»@IzadiJeiran#گروه_مردمشناسی#استبداد_دانشگاهی#اصغر_ایزدی_جیران@NewHasanMohaddesi
♦️استادها رأی به اخراج میدهندپارۀ چهارم از «ترومای دانشگاه تهران: روایتی خودمردمنگارانه»✍دکتر اصغر ایزدی جیرانبازنشر: ۱۴ مرداد ۱۴۰۵اصرار کردم تا برگههای رأیگیری را نشانم بدهد. همۀ رایها «منفی» بودند، جز یک «مثبتِ مشروط». سرم گیج میرود. از دفتر مدیر گروه زدم بیرون. به اینسو و آنسوی دانشکده رفتم و تقلا کردم تا دلایلی که مبنای رأی منفی استادها بودند را پیدا کنم.استادها در جلسۀ گروه موارد زیر را مطرح کرده بودند:خانم دکتر کمکگیر: «چرا وقتی دروس موازی گذاشته میشه، همه با جیران برمیدارن، کسی با من برنمیداره.»آقای دکتر باستانزادگان: «دانشجو تو کلاس من دست بلند کرده به من میگه: استاد! به جای نشان دادن لباس زیبای عشایر، از رنجشان بگو. من میدونم این رنج اجتماعی رو کی تو دهن این دانشجوها گذاشته.»خانم دکتر رضاییانزاد: «من و استاد شهریپور که بیست سال سابقة استادی داریم، چرا انقدر بَک [حمایت] دانشجویی نداریم، این جیران داره.»آقای دکتر وهمیفرس: «جیران خیلی مغروره. آورده نتیجۀ ارزیابی دانشجوها در سایت آموزش رو بهم نشون میده. میگه تو ارزیابیها سه ترم پشت سر هم بهترین استاد گروه و سومین استاد در بین ۶۰ استاد دانشکده بوده.»استاد دیگر: «چرا دانشجوهای انجمن علمی انسانشناسی تو مجلاتشون علیه همۀ استادها نوشتن غیر از جیران.»و استاد دیگر: «این نمایشگاه مردمنگاری تو لابی تالار ابن خلدون گذاشته. بعد، عکس خودش رو توی بنر بزرگی زده. میخواد خودنمایی کنه.»بیش از چهل دقیقه حرف زده بودند اما حاضر نشده بودند کلامی از من بشنوند. به یک قاتل هم اجازه میدهند از خودش دفاع کند، چه رسد به یک استاد جوان. بیپناه و مستأصل برگشتم خانه.چند روز بعد، استاد باستانزادگان جلوی آسانسور طبقۀ اول رو به دانشجوهایی که قلبهایشان برای من میتپید و قلب من هم برای آنها، دستهایش را بالا برد و فریاد کشید:- «استاد محبوبتون رو اخراج کردیم. برید به همه بگید.»دانشکده متلاطم است. دانشجوها پشت درِ شیشهای طبقۀ چهارم جمع شدهاند. همه استرس دارند. همه خشمگین. همه منتظر نتیجۀ جلسه. قرار است جلسۀ رسمی گروه مردمشناسی برگزار شود. من از مدیر گروه جدید خواستهام که در ابتدای جلسه چند دقیقه به من وقت بدهد تا پاسخی بدهم به حرفهایی که در جلسۀ گذشتۀ گروه از سوی اساتید علیه من گفته شدهاند. یک جلسه قبلتر از جلسۀ فوق، موضوع تبدیل وضعیت من مورد تصویب گروه قرار گرفته و صورتجلسه به امضای اعضای حاضر رسیده بود، چون شرط علمی تبدیل وضعیت که عبارت از طرح پژوهشی یا مقاله بود را داشتم. اما... چند روز بعد مدیر گروه جدید به من زنگ زد،- «رئیس دانشکده گفته درخواست تو باید مجددا مطرح بشود.»- «آخه چرا؟»- «گفته مسیر درخواست درست نبوده. تو باید اولدرخواستت را به ریاست دانشکده میدادی نه گروه.»- «حالا چه فرقی در اصل مسئله دارد؟»از پس چهار سال دسیسههای روزانه، سخت نبود که بفهمم فتنهای در میان است. چون هر گونه درخواستی ابتدا به واحد کوچکتر یعنی به گروه داده میشود و از طریق آن به واحد بزرگتر یعنی دانشکده و سپس دانشگاه. حتی اگر رویه هم اشتباه طی شده بود، باز هم در اصل مسئله توفیری نمیکرد چون اعضای گروه درخواست را رسما تأیید و امضا کرده بودند. ریشۀ فتنه را بعدها فهمیدم. استاد وهمیفرس رفته بود و رئیس وقت دانشکده را قانع کرده بود تا به مدیر گروه بگوید که موضوع تبدیل وضعیت را دوباره در گروه مطرح کرده و مجددا مصوبۀ گروه را بگیرد.هراسان رفتم پیش رئیس دانشکده:- «آقای دکتر همزنانی! قضیه چیه؟ چرا باید موضوع دوباره توی گروه مطرح بشه. تبدیل وضعیت من هفتۀ گذشته در جلسۀ رسمی گروه تأیید شده. ببینید، این هم کپی صورتجلسه. نگاه کنید، همۀ اعضای حاضر امضا کردهاند.»- «نگران نباشید؛ موضوع خاصی نیست. حتما باز هم تأیید میشه.»- «آقای دکتر! اینها برنامه دارن.»- «نگران نباشید.»ولی من نگران بودم. در نگاه رئیس دانشکده چیز دیگری میخواندم. حس میکردم که این جلسه، جرقۀ طوفانی ویرانگر برای من خواهد بود. چهار سال بود که هر بار تمدید قراردادم در گروه، شبیه دادگاه نظامی میشد.سال اول تمدید قرارداد است. همه در جلسه نشستهایم. مدیر گروه به موضوع تمدید قرارداد من رسید:- «میگن ایزدی جیران گفته میخواد نسل عوض کنه.»ادامه👇👇👇🔻منبع:t.me/IzadiJeiran/509@IzadiJeiran#%DA%AF%D…
♦️استادها رأی به اخراج میدهندپارۀ چهارم از «ترومای دانشگاه تهران: روایتی خودمردمنگارانه»✍دکتر اصغر ایزدی جیرانبازنشر: ۱۴ مرداد ۱۴۰۵استاد وهمیفرس گفت: «برود بیرون تا ما بتوانیم حرف بزنیم.»سال چهارم استخدامم است و باید تبدیل وضعیت بشوم. شگفتزده از درخواست وهمیفرس، ناگزیر پا شدم و جلسۀ گروه مردمشناسی را ترک کردم. حدود چهل دقیقه بیرون درِ اتاق جلسه رژه رفتم. گمان میکردم سر آخر من را دعوت کنند تا در مورد مسائل مطروحه حرف بزنم یا احتمالا از خودم دفاع کنم. درِ اتاق جلسه باز شد. داشتم میرفتم به طرف اتاق، که در کمال ناباوری دیدم همۀ اساتید بلند شده و در حال خروج از جلسه هستند. مدیر جدید و جوان گروه من را برد به اتاق مدیر گروه.- «رأیگیری شد؟»- «یعنی چی رأیگیری شد؟ مگر برای تبدیل وضعیت رأیگیری میکنند؟»- «اصرار کردند که رأیگیری بشه، رأی مخفی.»@IzadiJeiranادامه👇👇👇#گروه_مردمشناسی#استبداد_دانشگاهی#اصغر_ایزدی_جیران@NewHasanMohaddesi
♦️مافیا و انگزنی امنیتیپارۀ سوم از «ترومای دانشگاه تهران: روایتی خودمردمنگارانه»✍دکتر اصغر ایزدی جیران۱۴ مرداد ۱۴۰۵با هیچ چسبی نمیشد این برچسب را به یک بچه شهرستانی ساده چسباند. من اصلا آنموقع حتی معنای درست جداییطلبی را هم نمیدانستم. اما همین برچسب کافی بود تا تلاشهایی برای اخراج یا تهدید به اخراج آغاز شود. اعضای مافیا نزد رئیس دانشکده رفتند تا او را متقاعد سازند که نویسندۀ آن نامۀ انتقادی از قواعد عدول کرده و باید درس عبرتانگیزی به او داده شود. هر یک از اقدامها لایههای ترس را بیشتر و بیشتر میکرد و من با اضطرابی مستمر به زندگی نکبتی دانشگاهیام در جایی مشهور به «قطب علوم اجتماعی ایران» ادامه میدادم. هر روز منتظر بودم تا اقدام تهدیدآمیزی صورت گیرد.پدرخوانده شب جلسهای برگزار کرد. اسلحۀ قبلی کارگر نیفتاده بود. اعضای مافیا سرمایههایشان را جمع کرده و سلاح تازهای خریده بودند. پدرخوانده مأموریتها را داد و ماسک را بر چهره زد. روز بعد که چشمهایمان را باز کردیم، دوشقایی با یک تیربار پر را وارد راهروی طبقۀ اول دانشکده کرده بودند. یکی از اعضای مافیا به یکی از استادان جوان که با من ارتباط نزدیکی داشت، گفت:- «ایزدی جیران پانترک است.»دکتر برقراریان سراسیمه پیش من آمد.- «اگر واقعا چیزی گفتهای که نشانی از پانترکیسم دارد زودتر بگو تا به فکر راه چاره و رفع دسیسه باشیم.»چشمان من سرخ شده بود. من معنای این یکی را هم به درستی نمیدانستم. برای جوانکی که تا مقطع کارشناسی پیش پدر گچکارش کارگری کرده و بقیۀ وقتش را به خواندن منابع کنکور اختصاص داده تا رتبۀ یک بشود و به «قطب علوم اجتماعی ایران» راه پیدا کند، مضحکترین تهمت آن بود که پانترک باشد. من عاشق زادگاه مادریام آذربایجان و تبریز بودم و علاقمند پژوهش دربارۀ فرهنگ آذربایجان؛ آنچنان که پایاننامۀ کارشناسی ارشدم را در مورد رقصهای فولکلور و رسالۀ دکترایم را در مورد دستبافتههای عشایری تحقیق کردم. و همزمان عاشق سرزمینم ایران بودم. و اصلا تنوع فرهنگی ایران را یکجا و کنار هم دوست داشتم: بهترین موقعیت برای پژوهش تطبیقی بینفرهنگی توسط یک مردمشناس. این برچسب سنگین امنیتی نشان میداد که مافیا تصمیم خودش را برای حذف فیزیکی من گرفته است...دانشکده سرد است. هنوز یک سال از استخدام من نگذشته است. دانشجوها هم شناخت زیادی از من ندارند. یک درس بیشتر ندارم. مدیر گروه بیاعتنا به آنهمه نامۀ درخواست تدریس «مردمشناسی هنر»، درس بیربط «موزهداری و فنون ضبط اسناد» را به من داده است. درسی که بلدش نیستم و نمیتوانم تواناییهایم را به دانشجویان نشان بدهم.مافیا گام بعدی را برداشت و جلسهای با رئیس دانشکده برگزار کرد. به گوشش خواندند که- «فلانی تجزیهطلب است. باید برود.»میخواستند او را وادارند که دست از حمایت از من بردارد. این حرف را در جمعهای دیگری هم گفته بودند. عجیب آنکه گویندۀ این اتهام خودش تُرک بود. من سادهدل بودم و فکر میکردم همقوم بودن میتواند مبنایی برای همدلی و حمایت از یک استاد جوان ۲۹ ساله باشد. اما قواعد مافیایی امکان همدلی را از اعضایش میگرفت تا قساوت و بیرحمی را به راحتی بر سر افراد فرود آوردند.سندی بر ادعایشان نداشتند. گشته بودند و مقالهای از من با عنوان «حکمرانی خوب در آیینۀ کتاب دده قورقود» را در مجلهای دانشگاهی پیدا کرده بودند. کتاب دده قورقود مجموعهای از داستانهای کهن ترکی است. سالها بعد در کمال شگفتی فهمیدم که آنموقع معروفترین استاد دانشگاه تبریز- که من و دکتر راد را تنها دانشجویان درخشان خودش در کل عمر دانشگاهیاش میدانست- را دعوت کردهاند که به تهران برود. دورهمی گرفته و ولیمهای به استاد داده بودند تا به زعم خودشان نمکگیرش کنند. استاد از همه چیز بیخبر بود. سپس اعضای مافیا تقلا کرده بودند تا بر دهان استاد بگذارند که دانشجوی محبوبش ایزدی جیران را به استناد نوشتن آن مقاله تجزیهطلب بخواند. اما استاد روسیاهشان کرده بود:- «اگر به این حرفها باشه، باید خود من هم پانترک باشم، چون من هم در مورد ادبیات کهن ترکی تحقیق میکنم.»همۀ نامهها را توی کشوی میز اتاقم جمع کردهام تا به خیال خام خودم در وقت لازم، مدارک مستندی در دست داشته باشم. تنها در اتاق کارم نشستهام. دکتر حاجیحیدری نیست. دستیارش هم نیست. درِ اتاق را از پشت قفل میکنم. کشوی کمدم را بیرون میکشم. نامههای تهدید که روی هم تلنبار شدهاند را یکی یکی باز میکنم و میخوانم. دستهایم را روی میزم میگذارم. صورتم را به روی صفحات قرآن میکشم. و گریه میکنم. به بیپناهیام در برابر غوغاسالاری مافیا گریه میکنم. تای کاغذ یکی دیگر را باز میکنم:- «برو گم شو.»چهار سال بعد رفتم و گم شدم.۱۳ مرداد ۱۴۰۵#گروه_مردمشناسی#استبداد_دانشگاهی#اصغر_ایزدی_جیران@NewHasanMohaddesi
♦️مافیا و انگزنی امنیتیپارۀ سوم از «ترومای دانشگاه تهران: روایتی خودمردمنگارانه»✍دکتر اصغر ایزدی جیران۱۴ مرداد ۱۴۰۵مافیا شب بیدار میشود. تیشه برمیدارد و تابلوی اسم ایزدی جیران را از ریشه برمیکند. شبی دیگر، چند کلمۀ تهدیدآمیز در تکهکاغذی مینویسد، مچالهاش میکند و میاندازد توی باکس نامههای تو در طبقۀ همکف دانشکده. مافیا اعضایی از اساتید در گروههای مختلف داشت، از جمله از گروه ارتباطات، گروه توسعۀ روستایی، گروه جمعیتشناسی و البته گروه مردمشناسی. اغلب موسپید بودند، جز یکیشان. مافیا هم فارس داشت و هم ترک. آنها که در روشنایی روز نقاب مافیایی «پیشکسوت» را بر چهره میزدند، بر بسیاری از استادهای میانسال و جوان دیگر و نیز بر مدیران اجرایی تأثیرگذار بودند. طی سالها، حلقۀ قدرت نیرومندی تشکیل داده بودند و برنامهریزی دقیقی را برای بر زمین کوفتن هر شهروند سادهای در قبیلۀ دانشکدۀ علوم اجتماعی دانشگاه تهران به اجرا میگذاشتند. حیاط دانشکده در زمستان ۱۳۹۱ برفپوش شده است. از پلهها بالا میروم. هر بار که به صندوق چوبی باکس نامههای اساتید نزدیک میشوم، انتظار یک نامۀ تهدیدآمیز دیگر را میکشم. این هم یکی دیگر:- «نابودت میکنیم؟»چند روز پیش نامهای نوشته بودم و استاد باستانزادگان را به خاطر تخریب کردن رسالۀ دکترایم مورد نکوهش قرار داده بودم. گفته بودم که چرا بدون حضور نویسندۀ آن رساله، این حمله در جلسۀ رسمی گروه صورت گرفته و چرا اگر ایشان نقدی به رساله دارد، آن را در نشریات یا فضای عمومی منعکس نمیکند تا من نیز در مقام دفاع برآیم و چرا همهچیز در خفا بیان میشود. آخر این رساله، عزیز من بود. برایش مرارت کشیده بودم. نتیجۀ کار میدانی و زندگی من و سهیلا در میان عشایری بود که با یک پراید دست چهارم در کمرکش سنگلاخی کوههای هئشتهسر به میانشان رفته بودیم، آن هم در وضعیتی که هیچیک از اساتید باسابقۀ گروه مردمشناسی تن به کار میدانی که اساسِ رشته بود نمیدادند.من در موضع مقاومت بودم و لذا استراتژی اول مافیا، نرم کردنِ سختخویی من و شکستن مقاومتم بود. به همین دلیل یکی از اعضای مافیا چندین بار به اتاق کارم آمد، اما موفق به جلب رضایت من برای عذرخواهی از باستانزادگان نشد. مافیا با دیدن مقاومت گستاخانه، برافروختهتر میشد.شب شده بود. پدرخوانده و اعضای مافیا بیدار شدند. همقسم شدند. پدرخوانده اسلحه را داد به عضو تُرک تا این جوانِ یاغی متمرد و گستاخ را بکشد. سلاح عبارت بود از انگزنی با یک برچسب امنیتی. روز شده بود. یکی از اعضای مافیا در جمعی از اساتید گفت:«او [جیران] جداییطلب است و باید برود.»با شنیدن اصطلاح «جداییطلب» به خودم لرزیدم.ادامه👇👇👇🔻منبع:t.me/IzadiJeiran/506@IzadiJeiran#%D9%85%D…
♦️زهرهای استاد باستانزادگانپارۀ دوم از «ترومای دانشگاه تهران: روایتی خودمردمنگارانه»✍دکتر اصغر ایزدی جیرانبازنشر: ۱۴ مرداد ۱۴۰۵اما همۀ اینها به نظر مدیر گروه برای تدریس درس فوق کافی نمیآمد. این نامه و تمامی نامههای بعدی من از حدود سال ۱۳۹۰ تا سال ۱۳۹۲ در گروه خوانده نشد. نامهها در سطل آشغال مدیر گروه یک به یک روی هم تلنبار میشد. نوعی حالت بلاتکلیفی، سرگردانی، تشویش و ترس در من شکل گرفته بود؛ ترس از آیندۀ کاریام. مدیر گروه، با نخواندن نامهها و با بیمحلی کردن به درخواستهای شخصی که شایستگی او برای استخدام توسط اساتید گروه قبلا تأیید شده بود، اولین قدمهای تحقیر را برمیداشت. معنای بیاهمیتی به نامهها آن بود که حرف تو بیارزش است. وجودت بیارزش است.آنقدر بیارزشی که من حتی یک برگه کاغذ تو را هم در گروه نمیخوانم. در طول دو و نیم سالی که بورسیه بودم، مجبور به تحمل رفتارهای تحقیرآمیز باستانزادگان شدم. او انبانی از خشم را وجودم فشرده میساخت که بعدها فوران کرد.حالا باستانزادگان آمده و صاف نشسته وسط سالن جلسۀ دفاع. آب دهانم را قورت دادم. اضطراب شدیدی در رگهایم تپیدن گرفت. فکر میکردم کمی بعد برود ولی تا آخر جلسه نشست. به معنای دقیق کلمه، روز دفاعی که از مبارکترین ایام هر دانشجوی دکترایی است را برایم زهرمار کرد.هفتۀ بعد، جهت احترام نسخهای از رسالۀ دکترایم را بهعنوان هدیه نزد ایشان به دفتر مدیر گروه واقع در طبقۀ چهارم بردم. آقای دکتر عصبانی بود:- «اومده بودم جلسه به استادهایت بگویم شماها هیچکدام موضوع هنر را بلد نیستید، [از بالای سِن] بیایید پایین. آقای دکتر بیا پایین، خانم دکتر بیا پایین.»و اضافه کرد:- «تو هم بلد نیستی.»چند ماه بعد که رئیس وقت دانشکده جلسهای سهنفره برای معارفۀ من به مدیر گروه برگزار کرد، در آنجا هم به موضوع رساله بازگشت. خطاب به رئیس دانشکده گفت،- «چرا من را استاد راهنما نکرد؟»رئیس دانشکده جواب داد،- «آقای دکتر شما ناراحت نشوید. دست دکتر جیران نبود. گروه جامعهشناسی اجازه نمیداد.»و بعد شروع به ایراد گرفتن از رساله کرد:- «چرا نسخۀ اصلی کتاب فرانتس بوآس را نخواندی. باید اصل نسخۀ فرانسوی را میخواندی.»با شنیدن این حرف، مردمک چشمانم داشت از حدقه بیرون میزد. هر دانشجوی سال اول مقطع کارشناسی مردمشناسی هم میداند که بوآس، پدر مردمشناسی امریکاست. پس طبیعتا باید کتابهایش به زبان رایج در امریکا نوشته شده باشند. و اتفاقا من نسخۀ اصلی انگلیسی کتاب Primitive Art را توسط یکی از دوستانم از خارج تهیه کرده بودم. گویا باستانزادگان نسخۀ اصلی را وانهاده و ترجمۀ فرانسوی کتاب را در اختیار داشت. داشتم از این سطح از تسلط علمی استاد به جوش میآمدم، اما رئیس دانشکده دستم را از زیر میز طوری که باستانزادگان نبیند گرفته بود و با فشارهای گاه به گاه بهم میفهماند که باید دم برنیاورم و جوابی ندهم و آرام باشم تا جلسه ختم به خیر بشود. ظاهرا چنین شد، اما زهرهای باستانزادگان تمامی نداشت. همچون ماری زخمی، زبانه میکشید. چند هفتۀ بعد، در جلسۀ رسمی گروه مردمشناسی گفته بود:- «رسالۀ ایزدی جیران خیلی ضعیف بود ولی نمرۀ ۱۹.۷۵ بهش دادند.»استاد شهریپور که این نقلقول را از طریق خانم استاد رضاییان شنیده بود، به من رساند. و من همچون کسی بودم که زحماتش برای انجام کار میدانی در شرایط سخت زندگی عشایری به هیچ شمرده شده بود. آن هم رسالهای که سارا شریعتی در جلسۀ دفاع در موردش گفت،- «تز آقای جیران نظر من را دربارۀ هنر تغییر داد.»آنهایی که سارا شریعتی را میشناسند میدانند که اهل تعارف نیست و این حرف را هم موضع استاد راهنمایی که اصولا موضع حمایتگری از دانشجوی تحت راهنمایی است نزده است. یکی از اساتید داور هم قبل از بیان انتقاداتش گفته بود،- «این یکی از پایاننامههای قدرتمندی است که من در سالهای اخیر دیدهام و لذا بالاترین نمره را خواهم داد، اما نقدهای بنیادینی نیز دارم.»حرفها و کردارهای باستانزادگان همه زهرهایی بودند که به جان این جوانک میریخت. طی بیش از پانزده سالی که از آن وقایع گذشته، هنوز نمیدانم دقیقا چه بر من رفته است. شاید این ابهام و گیجی و منگی هم از خصوصیات تروما باشد. نوشتن این روایتها، برای من کارکرد تشخیصی و درمانی دارند. با توصیف صحنههای اتنوگرافیک آن دوران است که حالا میفهمم باستانزادگان، در واقع، وجودم و شیوۀ بودنم را زهرآگین کرده بود. من سمّی شده بودم. باید پیش تراپیست میرفتم:«خانم روانکاو، حالا روانی که بشکه بشکه سمّ تویش ریخته شده را چطور میشود درمان کرد؟»🔻منبع:t.me/IzadiJeiran/505@IzadiJeiran#%D9%85%D…
♦️زهرهای استاد باستانزادگانپارۀ دوم از «ترومای دانشگاه تهران: روایتی خودمردمنگارانه»✍دکتر اصغر ایزدی جیرانبازنشر: ۱۴ مرداد ۱۴۰۵و من چه خوشاقبال بودم که شریفترین استاد دانشکده نصیبم شده بود. پروپزال تصویب شد و بلافاصله من و همسرم سهیلا عازم شدیم برای انجام فاز میدانی رسالۀ دکترایم در بین عشایر ترکمه در آذربایجان. در ارتفاعات ییلاقی کوه هئشتهسر چادر زدیم و ییلاق را با گلهدارهای کوچرو گذراندیم...جلسة دفاع از رسالۀ دکترایم در سالن مطهری دانشکدۀ علوم اجتماعی در مهر ۱۳۹۱ در حال برگزاری است. من پشت تریبون هستم و مثل همیشه با لحنی شورانگیز و پرحرارت یافتههای مردمنگاریام را ارایه میدهم. وسط ارایه، دیدم که ناگهان باستانزادگان از انتهای سالن وارد جلسه شد. رفت و در میان جمعیت نشست. دلم ریخت. دارم معانی نقوش دستبافتههای عشایر را توضیح میدهم اما چشمانم تصاویر روی پاورپوینت را نمیبینند:- «چرا اومده؟ اونکه نه استاد راهنماست نه مشاور نه داور. اصلا مگه سابقه داشته یک استادی بره جلسة دفاعی که هیچ نقش توش نداره؟ حتما اومده یک چیزی بگه، شاید هم میخواهد جلسه را به هم بریزد.»بعد از برگزاری جلسۀ دفاع و اخذ درجۀ دکترا، به پشتوانۀ بورسیه بودن، میتوانستم درخواست استخدام بدهم. وقتی اسفند ۱۳۸۹ حکم بورسیهای که وزارت علوم برایم صادر کرده بود را به اساتید گروه اعلام کردم- چون اغلبشان مشتاقانه انتظار میکشیدند و مدام پیگیر بودند- همگی خوشحال شدند و تبریک گفتند جز استاد باستانزادگان که لحن تحکمآمیزی به خودش گرفت:- «مهم نیست که حکم بورسیه داری یا نه. اگر رسالة دکتریات را مردمشناسی کار نکنی و من مدیر گروه باشم، نمیزارم بیای توی گروه.»وی سابقۀ تحصیلی و پژوهشی من را میدانست و آگاه بود که من در عمر دانشگاهیام جز کار مردمشناختی نکردهام. به خاطر رشتۀ مردمشناسی از انتخابهای دیگرم در مقطع ارشد گذشتهام. از بین بیش از هفت هزار شرکتکننده در کنکور کارشناسی ارشد مجموعۀ علوم اجتماعی در سال ۱۳۸۴، چند رتبة تکرقمی داشتم: رتبۀ ۱ مردمشناسی، رتبۀ ۱ مطالعات جوانان، رتبۀ ۲ پژوهش علوم اجتماعی، رتبۀ ۳ توسعۀ روستایی، و رتبۀ ۶ رفاه اجتماعی. در کنکور دکترا هم رتبۀ اول دانشگاه تهران را کسب کرده بودم.سال ۱۳۸۷ بود که به دیوارهای دانشکده اطلاعیه زده بودند. هر یک از گروههای آموزشی یک نفر دانشجوی دکترا را بورس میکرد. شروط سختی تعیین شده بود: داشتن رتبۀ برتر در کنکور کارشناسی ارشد و مقالة علمی. رتبۀ یک کنکور بودم اما مقاله نداشتم. برای همین، پروندهام رد شد. سال بعد مقاله نوشتم و درخواستم پیش رفت. هجده ماه طول کشید تا حکم بورسم صادر بشود. بورس که میشدی، هر شش ماه یکبار حقوق ناچیزی بهت میدادند. اما مهمتر آن بود که «جایابی» میشدی؛ به این معنا که جای خدمتت بعد از اخذ مدرک دکترا مشخص میشد. و من در دانشکدۀ علوم اجتماعی دانشگاه تهران جایابی شده بودم. تا حکم بورس من صادر بشود، استاد باستانزادگان مدیر گروه شده بود.بعد از صدور حکم بورس، دانشکده اتاقی به من داد. چند بار به گروه نامه نوشتم و اعلام آمادگی کردم جهت تدریس دروسی که در حوزۀ علایقم بود و پژوهشهایی در آن حوزهها انجام داده بودم. اما استاد باستانزادگان نامههایم را در گروه نمیخواند:- «مگر هر کس از راه رسید و به گروه نامه نوشت، باید ببرم تو جلسه و بخونمش؟»- «آقای دکتر، آخر من بورسیۀ گروه هستم.»- «این حکم بورسیه قبول نیست. تو در زمان مدیر گروه قبلی بورس شدهای.»- «یعنی من برای هر مدیر گروه جدید، باید حکم بورس تازه بیارم؟»باز هم نامه نوشتم. خطاب به گروه نامه نوشتم تا درس «مردمشناسی هنر» را تدریس کنم، درسی که هیچ مدرسی یا متقاضی برای آن وجود نداشت. وقتی نامه را بردم پیش باستانزادگان، با تحکم جواب داد- «چنین درسی وجود ندارد».رفتم و سرفصل مصوب وزارت علوم برای این درس را پیدا کردم و ضمیمة نامه نمودم. اینبار گفت:- «تو صلاحیت تدریس این درس را نداری.»- «آقای دکتر! من این درس را به مدت دو سال برای دانشجویان ارشد دانشگاه هنر اصفهان تدریس کردهام. آقای دکتر! استاد راهنمای چندین پایاننامۀ کارشناسی ارشد در موضوع این درس بودهام. آقای دکتر! کارگاه برگزار کردهام. آقای دکتر! در این زمینه مقاله دارم. آقای دکتر! رسالههای کارشناسی ارشد و دکتری خودم بهطور کامل در حوزۀ مردمشناسی هنر بودهاند.»🔻منبع:t.me/IzadiJeiran/504@IzadiJeiran#%D9%85%D…
♦️زهرهای استاد باستانزادگانپارۀ دوم از «ترومای دانشگاه تهران: روایتی خودمردمنگارانه»✍دکتر اصغر ایزدی جیرانبازنشر: ۱۴ مرداد ۱۴۰۵دو تن از استادان گروه مردمشناسی جرقۀ اخراجم را در سال چهارم زدند و استادان دیگر هم به آتشی که آن دو افروخته بودند، دمیدند. آنقدر دمیدند که سوختم. یکیشان استاد باستانزادگان بود. در سالهایی که دانشجوی دکترا بودم، همواره نگاه نفرتآلودی به من میکرد. مگر من چه کرده بودم؟ یکی از ریشههای نفرتش از من بازمیگشت به این موضوع که ایشان را بهعنوان استاد راهنمای رسالۀ دکترایم انتخاب نکرده بودم. هنوز دکترای رشتۀ مردمشناسی در ایران تأسیس نشده بود. من دانشجوی دکتری گروه جامعهشناسی بودم، اما به خاطر اینکه بورسیۀ گروه مردمشناسی شده بودم، طبق مصوبۀ گروه بایستی موضوع و روش رسالهام در حوزۀ مردمشناسی قرار میگرفت. گروه جامعهشناسی هم این اجازه را به من داد. اما اجازه نمیداد از گروه مردمشناسی استاد انتخاب کنم. در نهایت، به خاطر اینکه موضوعم در حیطۀ مردمشناسی هنر قرار داشت، گروه جامعهشناسی سارا شریعتی را بهعنوان استاد راهنما تعیین کرد. 👇@NewHasanMohaddesi
♦️ترومای دانشگاه تهران: روایتی خودمردمنگارانهپارۀ ۱. اسمم را کندند: خشونت فرهیختگان✍دکتر اصغر ایزدی جیرانبازنشر: ۱۴ مرداد ۱۴۰۵بیخودی نگرانم. بارهای قبل هم که به اتاقم آمدم، این درِ بسته هیچوقت باز نشد. اینبار هم باز نمیشود. میز و کامپیوترم سر جای خودشان هستند. روی صندلی چرخانم مینشینم. روبروی این صندلی، دانشجوهای بسیاری نشسته و درد دلهایشان را گشوده بودند. پا میشوم و از پشت نردههای پنجره به پشت بام نگاه میکنم. آنسو، حیاط پرهیاهوی دانشکده است ولی صدایی نمیشنوم. برمیگردم و در این اتاق دربسته به کتابخانۀ امدیافی خیره میشوم که روز خداحافظی، دبیر انجمن علمی دانشجویی انسانشناسی خواست که آن را به انجمن هدیه بدهم. و بخشیدمش. به عکسهایی نگاه میکنم که توی ردیفهای کتابخانه چیده بودم، عکسهایی که از نمایشگاه مردمنگارانۀ «خراشهای ترلاندره» در پاییز ۱۳۹۴ به جای مانده بودند. پا میشوم و مثل شبحی در راهروی طبقة اول پرسه میزنم. استادان را در حال رفتوآمد به اتاقهایشان میبینم؛ ولی آنها من را نمیبینند.ادامه👇👇👇🔻منبع:t.me/IzadiJeiran/500#%D9%85%D8%B1%DA%A9%D…
♦️ترومای دانشگاه تهران: روایتی خودمردمنگارانهپارۀ ۱. اسمم را کندند: خشونت فرهیختگان✍دکتر اصغر ایزدی جیرانبازنشر: ۱۴ مرداد ۱۴۰۵در سه چهار هفتۀ گذشته اتفاقهای هولناک چنان پیش میروند که رخدادی شوم را رقم بزنند. جای خالی اسمم من را یاد اسم هاله لاجوردی میاندازد.اتاق کارش یک طبقه بالاتر بود. هاله را ندیده بودم چون من سالها بعد از اخراجش استخدام شده بودم. از استادان جوان و باسواد و پرشور گروه ارتباطات بود. هر وقت پشت در اتاق مشترکش با استاد راهنمایم سارا شریعتی میایستادم تا خالی از خیل علاقمندان شود، به اسم هاله خیره میشدم. کسی، شاید دانشجوی دلسوختهای، اسمش را با ماژیک توی جای خالی تابلویش نوشته بود. جلوی صحنۀ تابلوی جاکنشده میخ شدهام. هاج و واج ماندهام. دستم لرزید. نتوانستم کلید را توی قفل بچرخانم. راهم را به راهروی سمت راست کشیدم و مستقیم رفتم دفتر رئیس دانشکده.«آقای دکتر! بیایید ببینید. اسمم را از بالای در اتاقم کندهاند.»آقای رئیس نگاهی خونسرد به حال آشفتۀ من کرد. او میدانست و در جریان بود که چه آشوب و بلوایی در دانشکده سر پروندۀ تبدیل وضعیت استخدامی من به پا خواسته است. نیامد که ببیند. برگشتم به راهروی طبقۀ اول. چه کسی میتوانست شبهنگام، زمانی که کلاسها تمام شدهاند و دانشکده خلوت است، تیشهای برداشته و تابلو را کنده باشد؟ چرا استادان دانشکده به رَد پرونده در صورتجلسۀ گروه اکتفا نمیکنند و کار را به خشونت کشاندهاند؟ چه کسی حاضر شده اجیر دست استادان بشود؟ یا اینکه خود استادها دست به تیشه بردهاند؟ افرادی که با یدک کشیدن عنوان «استاد دانشگاه»، نماد فرهیختگی را بر پیشانی خود نصب کردهاند، نقاب از چهره برکنده و چنگال میکشند. آهای! کسی در این دانشکده نیست که یاریام کند؟ هیچ کس یاریام نکرده بود، جز سارا شریعتی که تقلاهایش به جایی نرسید.چنگالهای درنده از خیلی وقتها پیش از پشت قبای «انسان دانشگاهی» به بیرون خزیده بودند. در یک سال اول استخدامم، هر بار که سراغ کمد صندوق نامههای اساتید در همکف دانشکده میرفتم و درِ چوبی صندوق خودم را باز میکردم، انتظار یک کاغذ تهدید دیگر مچالهشده را میکشیدم. نویسنده، نامهها را عمدا با دستخط خرچنگ قورباغه مینوشت تا قابل شناسایی نباشد. چند هفتهای است که جنگی تازه علیه من از طرف اساتید گروه مردمشناسی و نیز از سوی برخی از اساتید پیشکسوت گروههای دیگر از جمله گروههای جمعیتشناسی، ارتباطات و توسعه که مشهور به «مافیای طبقۀ چهارم»اند، شروع شده است. این کاغذهای تهدید بخشی از سیاست رعبافکنی مافیا بود تا من را وادار به ترک دانشگاه کند. جنگ مافیا با من از اولین روزهایی که در پاییز ۱۳۹۱ به استخدام گروه مردمشناسی درآمدم شروع شده بود. آنها در صدد حمایت از یکی از اعضایشان بودند، کسی که مخالف استخدام من بود و درگیری تندی بین من و او رخ داده بود...حالا سه سالی میشود که از گروه مردمشناسی دانشگاه تهران اخراج شدهام. خیلی خواب اتاق کارم را میبینم، بیشتر تلخ و گاه شیرین. میبینم که به اتاقم برگشتهام. میبینم توی اتاق مشترکم با دکتر حاجیحیدری، از اساتید گروه جامعهشناسی، هستم. بعدها که رفتم، جای من را به استاد دیگری از گروه جامعهشناسی بنام دکتر زائری داده بودند. هر وقت در خواب به اتاقم میآیم، دکتر حاجیحیدری و دکتر زائری نیستند. دستگاه اسکنر دکتر حاجیحیدری هم خاموش است. دستیاری که پشت دستگاه میایستاد و کتابها را اسکن میکرد هم نیست.«من که روزهای آخر جدایی از دانشگاه کلید اتاقم را تحویل رئیس امور اداری دادم، پس چرا هنوز دارمش؟تنها و پرواهمه توی اتاقم هستم.«این اتاق که مال من نیست. پس چرا وسایلم اینجاست؟ اگر دکتر زائری یا دکتر حاجیحیدری ناگهان کلیدشان را از پشت در بیاندازند و در را باز کنند و من را ببینند چه بگویم؟ چرا من به اتاق آنها وارد شدهام؟»ادامه👇👇👇🔻منبع:t.me/IzadiJeiran/500#%D9%85%D8%B1%DA%A9%D…
♦️ترومای دانشگاه تهران: روایتی خودمردمنگارانهپارۀ ۱. اسمم را کندند: خشونت فرهیختگان✍دکتر اصغر ایزدی جیرانبازنشر: ۱۴ مرداد ۱۴۰۵از پلههای طبقۀ اول دانشکدۀ علوم اجتماعی بالا میروم تا برسم به دفتر کارم. چهار سال است که عضو هیات علمی گروه مردمشناسی در دانشگاه تهران هستم؛ چهار سالی که پرغوغا سپری شده است. بهار ۱۳۹۵است، بهاری که بوی خزان میدهد. از راهروی طبقۀ اول پیچیدم به سمت چپ و وارد راهرو شدم. جلوی اتاقم که رسیدم، صحنهای را دیدم که سالهای بعدی زندگی دانشگاهیام را به کل تغییر داد. دیدم تابلوی رودیواری فلزی که بر گوشۀ راست بالای در اتاقم نصب شده و رویش «دکتر اصغر ایزدی جیران» نوشته شده بود، به همراه شاسی چوبیاش از ریشه کنده شده است. تابلو که با پیچ محکمی به دیوار کوبیده شده بود، چنان جاکن شده بود که قسمتی از گچ دیوار را هم ساییده و به زمین ریخته بود.این صحنه را مدتها پیش در خواب دیده بودم. دیده بودم که روزی به دانشکده میآیم و با این صحنه روبرو میشوم. ادامه👇👇👇🔻منبع:t.me/IzadiJeiran/499#%D9%85%D8%B1%DA%A9%D…
♦️نقدی بر بازخوانی یک گذار، ماه یک منظومه✍️علی مهجوری۱۳ مرداد ۱۴۰۵شکل گیری این متن، برای بنده کلاسی ماورای آموزندگی مألوف بود؛ گویی ماه در پی ماهها رنج تعلق و گذار از ژرفای تیره اما زاینده ابرهای تجربه، "یاکاموز"وار، بر صیقل گفتگوی همدلانه میان مان، زیر سقف آسمان وقت، رخ می نماید.در پی این گفتگوها، مفاهیمی، منظومه ای منسجم یافته اند که گویای ظرفیت زاینده آن گفتگوی ارگانیک است. تأکید دکتر محدثی بر اینکه [ما فرزند تعلق ایم و باید از درون دلبستگی ها به رستگاری برسیم،]¹ نه تنها نقطه عطفی فلسفی، که جهت دهنده به واقعیت زمینی وجودی ماست. این رویکرد با حذف ریاضتکیشی و تبدیل رنج به ماده رشد، زندگی چندکانونه را از مفهوم، به شیوهای زیستی بدل میکند.با این حال، این نوشتار، ایستگاه پایانی نیست؛ بلکه صورت بندی خردمندانه از سازواره ای پویاست که باید در کوره تجربه صیقل یابد؛شاید یکی از وجوه راهگشای این نگاه، آن باشد که [زندگی را معطل معنای قطعی نمیگذارد.]² برخی دلبستگی ها، اگر راهی به گشودگی توأم با مراقبت بگشایند، همان شوری هستند که جاری زندگی، برای ادامه، دیدن و تجربه کردن، بدان نیاز دارد.پیشنهاد کلیدی آنست که خوداندیشی انتقادی، ابزاری برای سنجش باشد؛ تا در کانون های گوناگون زندگی، با صداقت بررسی کنیم کدام دلبستگیها به رشد و غنای تجربه میانجامند و کدامیک به تدریج، به حبس و فرسودگی بدل میشوند؛ این سنجش به فرد محدود نمیماند؛ از آنجا که رنجها از جنبهای اشتراکی اند، [پاسخ نیز در گفتگو و مسئولیتپذیری نسبت به خیر عمومی است. امید، آنجا جان میگیرد که به مشارکت در کاهش رنج دیگری راه برد.]³این، سرآغاز زیستن نظریه است؛ ایدۀ گذار از صورتبندی رنجها، به ممارست خوداندیشی انتقادی در متن زندگی؛ زیستنی که هم به شور دلبستگی نیازمند است، هم به امکان تنفس در جهان، و هم به مسئولیت در برابر دیگری.از جناب آقای دکتر محدثی، که این گفتگوها را در متن نظریه شان تبلور بخشیدند و این گام عملی را فراهم کردند و نیز از همراهی گرم دوستان در این مسیر اندیشه ورزی صمیمانه قدردانی میکنم.پی نوشت:۱. قرابت با هایدگر، در "در-جهان-بودن" و اصالت هستی در بستر پرتاب شدگی انسان.۲. همسو با راسل، در تقدم تجربه زنده بر انتزاع در جریان زندگی.۳. هم افق با آرنت، در امکان امیدجمعی و رهایی از تنهایی وجودی، از رهگذر کنش اخلاق عمومی.🔸محدثی: من قدردان حضور شما و مشارکت بسیار ارزشمندتان هستم و بیتعارف از این گفتوگوها میآموزم!#لذت#وابستهگی#دلبستهگی#گفت_و_گو#علی_مهجوری#زندهگی_چندکانونه@NewHasanMohaddesi
آری اعدام کینه میآورد✍سعید معدنییک مجری تلویزیونی خشمگین در مقابل بینندگان برنامهاش مینشیند و یک موضوع بدیهی را با عصبانیت انکار میکند و به یک خانم که ظاهرا از مسئولان سابق وزارت ارشاد بوده میتازد که گفته است «اعدام کاشتن بذر کینه در دلهاست» نمیدانم کجای این جمله غلط است که مجری رگ گردن کلفت میکند و از کوره درمیرود و به صاحب این گفتار میتازد. حتی یک نوجوان دبیرستانی هم میداند در اسلام توصیه شده به جای قصاص ببخشید. اما این مجریان که برحسب اتفاق تریبون در دستشان افتاده اینگونه با عصبانیت سخن میگویند.در قرآن توصیه شده که اگر قتلی صورت گرفت و خانواده قاتل حاضر به پرداخت دیه شدند، صورت خوش آن است که دیه دریافت کنید و از قصاص صرفنظر کنید.در رابطه با اعدامهای حکومتی و سیاسی هم چنین است فرقی نمیکند. نگارنده این متن در یک بررسی مختصری که از اعدام های سیاسی یکصد سال اخیر در ایران انجام داده به این نتیجه رسیده است که اعدام های خونبار حکومتی در تاریخ معاصر بعد از مشروطه، موجب خشم و کینه شده و متقابلا ترورهای خونینتر را در پی داشته است. در یک یادداشت تحت عنوان « کشوری گرفتار در چنبره اعدام و ترور» در همین کانال تلگرامی به این موضوع پرداخته ام. در همین بررسیها اتفاقا به یک خط سیر پیرامون یک شخصیت رسیدم و آن اسدالله لاجوردی دادستان سالهای نخست پس از انقلاب ۱۳۵۷ است که سرانجام او نیز ترور می شود.داستان از این قرار است که پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و اعدام انقلابیون و مخالفان حکومت پهلوی از جمله نواب صفوی، حسین فاطمی، اعضای حزب توده و.... جامعه در یک خفقان و خشم پنهان فرورفته بود و در درون بخش هایی از جامعه کینه ها انباشته بود. تا اینکه یکی از این خشمهای فروخورده دهان باز می کند و چند جوان در سال ۱۳۴۳ حسنعلی منصور( نخست وزیر) را ترور میکنند. ترور کننده اصلی محمد بخارایی است. اسد الله لاجوردی جوان، نقش حاشیه ای در این ترور دارد و مدتی هم زندانی میشود. در واکنش به این ترور از سوی حکومت، محمد بخارایی و تعدادی از دوستانش توسط رژیم پهلوی اعدام می شوند. اما کینه این اعدام در دل برادر کوچکتر محمد یعنی احمد بخارایی که در زمان اعدام کودک ده ساله بوده میماند تا روزی انتقام برادرش را از رژیم پهلوی بگیرد. برادر کوچک - احمد- بعدها به سازمان چریکی مخالف پهلوی یعنی سازمان مجاهدین خلق میپیوندد و در آن سازمان تروریستی کینه خود را پیگیری می کند. تا اینکه انقلاب اسلامی پیروز می شود. احمد بخارایی به همراه هم سازمانیهایش و در کنار مردم جشن می گیرند اما دیری نمیگذرد که لبخند حاصل از این جشن بر لب هایشان میماسد، سازمان مجاهدین که حالا در گفتار حکومتی به «منافقین» تبدیل شده اعلام جنگ مسلحانه می کند. احمد بخارایی هم در زمره منافقین می شود تا اینکه علیرغم تواب بودن و اعتراف در تلویزیون، غمگنانه در سال ۱۳۶۰ توسط دوست و همرزم برادر شهیدش یعنی اسد الله لاجوردی اعدام می شود. این خشم و کینه از خون و خشونت همچنان ادامه دارد و پایان نمی یابد. سال ۱۳۷۷ دو نفر از سازمان مجاهدین خلق در بازار تهران لاجوردی را ترور میکنند. یکی از ترورکنندگان در درگیری با پلیس کشته می شود و دیگری دستگیر و اعدام می شود. تا همچنان این تکرار خونبار اعدام و ترور در این سرزمین تداوم یابد. امروزه بر اکثر کشورهای دنیا و حکومت هایشان مسلم شده است که اعدام پیامدهای خونین در جامعه دارد به همین دلیل بیش از ۷۰ درصد کشور ها در جهان یا قانون منع اعدام دارند و یا سالهاست که دیگر اعدام نمی کنند. گاهی باخود می گویم کاش پهلوی عقلانیتی به خرج می داد و بعد از کودتای ۲۸ مرداد - مثل برخی کشورها- اعدام نمیکرد. یا لااقل برخی افراد مثل حسین فاطمی و یا مرتضی کیوان کهمستقیما جنگ مسلحانه نکرده بودند و قابل گذشت و بخشش بودند، اعدام نمی شدند. اما حکومت ها به حرف نصیحتگران و هشدار دهندهها گوش نمیکنند، اقداماتی میکنند تا کینه ها انباشته شود و دههها این خون و خونریزی ادامه داشته باشد. به مجری عجول، خشمگین و کماطلاع توصیه میشود کمی مطالعه و اندیشه کند و بعد سخن بگوید. آری اعدام کینه میآورد، ترور هم کینه میآورد و خانواده های اعدام شدگان و ترور شدگان مترصد انتقام دائمی هستند. خون خون میآورد و خشم خشم. کشور ما قرنی است که گرفتار تکرار اعدامها و ترورهای خونین متقابل است. به همین دلیل در اسلام توصیه شده بهتر است به جای اعدام دیه بگیرید تا خون دیگری ریخته نشود.۱۲ مرداد ۱۴۰۵#سعید_معدنی#کینه#اعدام#ترور#انتقام@Saeed_Maadani
درود بر شماامیدوارم سلامت و شادکام باشیدامروز کتابی را مرور کردم که من را به یاد شما و کلاسهایتان در دانشگاه انداخت. به یاد دارم که همیشه به ما میگفتید: «نباید دنباله رو نظریههای غربی باشیم؛ آنها هر چه گفته اند در مورد جامعه خودشان گفته اند، ما باید آنها را با دیدی انتقادی بخوانیم و از آنها گذر کنیم. اینکه مید و بلومر و وبر و غیره هر چه گفته اند وحی منزل نیست. همیشه به ما میگفتید که باید سعی کنیم دورکیم کشور خودمان باشیم.» بهعلاوه به یاد دارم که همیشه تاکید داشتید که باید ظرفیتهای خودمان، مثل متفکرین و اندیشمندان ایران، را نیز بشناسیم. اما باز هم تاکید داشتید که باید آنها را نیز با دید انتقادی بخوانیم و از آنها یاد بگیریم و گذر کنیم. کتابی که در زیر [👆] برایتان فرستادم برایم یادآور مطالب شما بود. نویسنده به صورت مستقیم بر همین مضامین تاکید میکند. همچنین یک فصل کامل از این کتاب به سه متفکر ایرانی: علی شریعتی، آل احمد، و سید جمالالدین اسدآبادی اختصاص دارد و آنها را از جمله نظریهپردازان اجتماعیای میداند که در مورد متن اجتماعی خودشان نظریهپردازی کرده اند. بهعلاوه تاکید نویسنده بر نظریه اجتماعی و لزوم تولید نظریه اجتماعی مرتبط با هر متن اجتماعی، از دیگر نکات این کتاب بود که من را به یاد شما انداخت.✍اشکان درودی۱۲ مرداد ۱۴۰۵#علی_شریعتی#اشکان_درودی#جلال_آل_احمد#سیدجمال_اسدآبادی@NewHasanMohaddesi
♦️معرفیی سیدجمال اسدآبادی، آل احمد، و شریعتی بهعنوان نظریهپرداز اجتماعی توسط نویسندهی غربی✍اشکان درودی۱۲ مرداد ۱۴۰۵دوست عزیز من اشکان درودی در حال تحصیل در مقطع دکترای جامعهشناسی در خارج از کشور هستند و هر از گاهی لطف میکنند و برایم مطالبی میفرستند. این یادداشت کوتاه را در ادامه تقدیم میکنم.👇👇👇#علی_شریعتی#اشکان_درودی#جلال_آل_احمد#سیدجمال_اسدآبادی@NewHasanMohaddesi♦️معرفیی سیدجمال اسدآبادی، آل احمد، و شریعتی بهعنوان نظریهپرداز اجتماعی توسط نویسندهی غربی✍اشکان درودی۱۲ مرداد ۱۴۰۵دوست عزیز من اشکان درودی در حال تحصیل در مقطع دکترای جامعهشناسی در خارج از کشور هستند و هر از گاهی لطف میکنند و برایم مطالبی میفرستند. این یادداشت کوتاه را در ادامه تقدیم میکنم.👇👇👇#علی_شریعتی#اشکان_درودی#جلال_آل_احمد#سیدجمال_اسدآبادی@NewHasanMohaddesi
♦️تحقیق اصلاحطلبانه در دولت!✍️حسن محدثیی گیلوایی۱۱ مرداد ۱۴۰۵با خبر شدم تحقیقی در دولت انجام شده با نگاهی اصلاحطلبانه و حتّا با پرسشنامهای اصلاحطلبانه که نشان میدهد وضع مردم و زندهگیی اجتماعی و روانی و معیشتیشان بسیار بد هست امّا بخش زیادی از مردم همچنان طرفدار اصلاح سیستم هستند و نگاهی اصلاحطلبانه دارند! ظاهراً در این تحقیق هم مثل اغلب تحقیقات قبلی میزان دینداری مردم باز هم ضعیفتر از گذشته شده است. امیدوار ام این تحقیق از حالت محرمانه در بیاید و ما بهعنوان محقّقان کشور از نتایج آن باخبر بشویم. این تحقیق زیر نظر یک اصلاحطلب حکومتی آقای دکتر علیی ربیعی انجام شده است.دوست عزیز من آقای شهرام اتّفاق در اینجا تحلیلی از نتایج این تحقیق داده است. من منتظر ام گزارش کامل این تحقیق منتشر شود. 👇👇👇t.me/ArchiveOfLiberalism/1704#%D8%AF%D9%8…
جلسه ۷۳ توسعهسکولاریسم و توسعهدبیر نشست: مائده آبروشنسنخرانان: حسن محدثیشهرام اتفاقمحمدامیر قدوسی📅 تاریخ: یکشنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۵ دوم آگوست ۲۰۲۶⏰ ساعت: ۶ بعدازظهر تا ۸ شب 18:00 تا 20:00 به وقت ایران 🏛 مکان: اتاق گوگلمیت فراگیری:meet.google.com/roe-enop-mwq%F0%9F%91%88 دسترسی به سایر جلسات توسعه👈 دسترسی به سایر جلسات سکولاریسم @YekGamPish@ArchiveOfLiberalism@NewHasanMohaddesi.
♦️گویا مردم ما خنده را فراموش کردند!✍حسن محدثیی گیلوایی۱۰ مرداد ۱۴۰۵امروز خبرنگاری از روزنامهای زنگ زد. گفتم بفرمایید!ضمن عرض احترام فرمود: در حال نگارش گزارشی هستم در بارهی اینکه چرا مردم ما شاد نیستند؟ انگار خنده را فراموش کردند!من که مدتها است وقت ام را برای درخواست نشریات ایرانی -که اغلب غیرحرفهای عمل میکنند، و بسیاریشان شما را وسیلهای میبینند برای پر کردن جاهای خالیی نشریهشان (این را از روی تجربهی سالیان میگویم)- تلف نمیکنم، محترمانه عذرخواهی کردم و گفتم با روزنامهها صحبت نمیکنم. لابد خیلی زحمت کشیده بود تا شمارهی مرا پیدا کند. خداحافظی کرد و ارتباط بهپایان رسید.اما بعد تلفن ایشان با خود ام گفتم شما با این سوال خنده بر لب شنونده میآوری برادر!چرا مردم ایران شاد نیستند؛ انگاری خنده را فراموش کردند؟ خوب است مراجعهای بکنید به تحقیقات خود دولت کریمه! نمیدانستم از این سوال بگریم یا بخندم. فکر کنم زهرخند مناسبتر است.#مردم#شادی#زهرخند#نشریهی_ایرانی@NewHassanMohaddesi
🔸🔸🔸مطلب وارده🔸🔸🔸♦️غنینژاد؛ پارادکس حاد: مروری بر ۱۴ پارادکس در باب شریعتی /۲✍دکتر محمد منصورنژاد۹ مرداد ۱۴۰۵5. دکتر غنی نژاد، شریعتی را «ایدئولوگی» با درون مایه چپ تحلیل می کرد، اما با این پارادکس مواجه است که شریعتی برخلاف ایدئولوگ ها بسیار نقدپذیر بود و این نکته را در کتاب خاطرات آیه الله صالحی نجف آبادی (شوکران اندیشه) می توان به خوبی دید و خواند و همین اقدام بی نظیرش که وصیت کرد تا آثارش را پس از او، برخی کارشناسان اسلامی خوانده و با تایید آنان منتشر شود، آیا با شیوه کار ایدئولوگ ها سازگار است؟6. دکتر غنی نژاد در سنت لیبرالی به روشنفکران به مهابا و تخریبی می تاخت و به این پارداکس توجه نداشته که تساهل و مدارا از اصول مقدماتیِ اندیشه لیبرالی است. (ولتر: من با عقیده شما موافق نیستم؛ ولی تا پای جان از حق شما برای ابراز آن دفاع خواهم کرد.). از نظر تاریخی و منطقی «تساهل»، منزلی بر سر راه نیل به آزادی است. 7. دکتر غنی نژاد به عنوان شخصیتی لیبرال، به جهت تاکید بر عدالت خواهی (مثلا تاکید بر نقش اباذر و....) اندیشه شریعتی را چپ و حتی مارکسیستی می دانست، اما بدین پاردادکس توجه نداشت که می توان در اندیشه لیبرالی که بر آزادی تاکید دارد، آن قدر بر عدالت همانند «جان رالز» پای فشرد، که او را در تاریخ اندیشه، از میان همه متفکران، «فیلسوف عدالت» بخوانند! جدای از اینکه خود «هایک» هم گرچه با عدالت اجتماعی سر ستیز داشت، اما از مدافعان عدالت بود.8. دکتر غنی نژاد دال مرکزی سخنش و نسخه اصلیش برای اقتصاد و غیر اقتصاد «آزادی» است، اما متوجه این پارادکس نیست که چگونه چنین فردی می تواند با طرح اندیشه دیگران مخالف باشد، و صاحب آن اندیشه را نه نقد، که تخریب کند! و در عین حال از آزادی بگوید؛ آزادی واقعی، یعنی آزادی مخالف من.9. دکتر غنی نژاد اعتراف دارد که اسلام شناس نیست (و آثارش نیز گواه همین مدعاست)، اما به این پارادکس توجه ندارد که پس چگونه همانند متحجرترین فقها، در باب ایمان شریعتی باطن خوانی کرده و با یک نگاه شبه تکفیری بگوید: « «شک دارم که شریعتی قلبا و واقعا مسلمان باشد.». 10. دکتر غنی نژاد قبول دارد اسلام شناس نیست، اما توجه بدین پارداکس ندارد که پس بر اساس کدام صلاحیت می گوید که شریعتی هیچ دانش اسلامی ندارد! در حالیکه اسلام شناس بزرگی چون استاد مرحوم «محمدرضا حکیمی» به توصیه شریعتی، آثارش را دیده و در آن هیچ کجروی از اسلامی ندیده است، تا برابر وصیت دکتر، مانع نشرش شود! چنانکه آیه الله «طالقانی» هم فهم دینی شریعتی را تحسین می کرد.11. دکتر غنی نژاد می گوید که انقلاب اسلامی 57 ضدِ آزادی بود و امثال شریعتی در آن نقش داشتند، بدون توجه بدین پارادکس که آزادی در کنار استقلال، یکی از کلیدی ترین شعارهای انقلاب اسلامی بود، جدای از اینکه شریعتی، اولا: سال 56 رحلت کرد و زمان انقلاب حضور نداشت و ثانیا: در زمان حیات، یکی از تزهای مهم اش، «اسلام منهای روحانیت» بود و نه اسلام سیاسی و حکومت روحانیون!12. دکتر غنی نژاد چنان مشکل نبود آزادی را به روشنفکران چپ و به زعم او گره می زند، که گویا پیش از آن آزادی داشتیم و یا فرهنگ سیاسی ما بر بنیاد آزادی است و شریعتی آن را تحریف کرد، بدون توجه بدین پارداکس که فرد مدافع آزادی به عنوان ام المسایل نمی تواند به اندیشه «ایرانشهری» و ... ارجاع دهد که بر مدار «فرّه ایزدی» (که ضد آزادی است) می گردد! نمی توان هم مخالف اقتصاد دستوری و دخالت دولت در اقتصاد بود و هم به مواریث کهنی که نسبتی با آزادی ندارند، ارجاع داد.13. دکتر غنی نژاد شعار آزادی دارد، و مهمترین شرط آزادی در درون مرزها نبود استبداد است. اما هم او به این پارداکس توجه ندارد که شریعتی ها که با استبداد مخالفت کردند و مردم را به نقد وضعیت می خواندند در ایرانِ با سابقه استبداد چند هزار ساله، مسیر آزادی را هموار می ساختند و نیاز به تشویق داشتند و نه تخریب.14. دکتر غنی نژاد بر این باورند که شریعتی جدای از اینکه شریعت را نمی دانست، اندیشه مارکس را هم نمی فهمید و بدین پارادکس توجه ندارد که در این صورت چگونه پس چگونه این عزیز سفر کرده، مروج مارکسیسم در ایران بود!ج: در نهایت، در این نوشتار نقد تفصیلی و همه جانبه اندیشه و آرای دکتر غنی نژاد مورد توجه و تاکید نبود، که در آن صورت «مثنوی هفتاد من کاغذ می شد.» بلکه همانگونه که در نکات چهارده گانه بالا آمد، فقط پارداکس های اندیشه او، آن هم تنها در سوژه دکتر شریعتی نشان داده شد. به امید روزی که در ایران، بدور از حب و بغض، همراه با مدارا و انصاف، بتوانیم با هم گفتگوی انتقادی داشته باشیم.#علی_شریعتی#موسی_غنینژاد#محمد_منصورنژاد@NewHassanMohaddesi
🔸🔸🔸مطلب وارده🔸🔸🔸♦️غنینژاد؛ پارادکس حاد: مروری بر ۱۴ پارادکس در باب شریعتی /۱✍دکتر محمد منصورنژاد۹ مرداد ۱۴۰۵الف: از دکتر «موسی غنی نژاد» با طرح داستان «شاندل شریعتی» در رسانه ها زیاد گفته شد و چون به نظرم تا کنون پاسخ های درخور یافت (به ویژه یادداشت سرکار خانم «سوسن شریعتی») نمی خواهم به تکرار مکررات در افتم. بلکه قصد آن است که به برخی از پارداکس های دکتر غنی نژاد، با تمرکز به سوژه روشنفکران دینی و به صورت مشخص دکتر شریعتی بپردازم. پیش از آن، ذکر نکاتی خالی از فایده نیست:یک: دفاعم از هیچ کس و جریان از جمله «روشنفکران دینی»، مطلق نبوده و مقید است (نقدهایم بر روشنفکری دینی، پیشتر در کانال تلگرامیم در کتاب «در دفاع از روشنفکری دینی» نشر مجازی شده است.) و اینجا می خواهم به کسانی که غیرمنصفانه، نفی مطلق افراد و اندیشه ها می کنند (مثل غنی نژاد که معتقد است، در ایران روشنفکران از 1320 به بعد، فقط سمّ تولید کرده اند!)، در مقام «تقریرِ حقیقت»، که از رسالت¬های روشنفکری است، نکاتی بگویم.دو: نکات مطرح شده در این یادداشت بدین معنا نیست که دکتر غنی نژاد هیچ اندیشه مثبت و مفیدی ندارند. بلکه در اینجا به حسب نیاز این روزها، تنها به پارادکس های اندیشه ایشان در ارتباط با روشنفکری دینی با تاکید بر شریعتی، پرداخته شد. ب: و اما پارادکس ها:1. در مجموع اندیشه دکتر غنی نژاد، «چپ ستیزی» یک ویژگی ثابت است. او اندیشه مارکسیستی در ایران را پر دامنه دانسته و حتی تفکر دکتر شریعتی را متاثر از اندیشه مارکسیسم می داند. اما او شیوه کاری برای رسیدن به این مقصود دارد که نشان می دهد از جهت «علت صوری»، او هم در همان «گفتمان چپ» گرفتاراست، بدون اینکه بدین پارداکس وقوف داشته باشد. زیرا این جریان چپ بودند که چون هدف وسیله را از نگاه آنان توجیه می کرد برای حذف رقیب، از روشهای حذفی، تخریبی، افشاگری، بایکوت، هوچیگری و... سود می جستند. دکتر غنی نژاد هم در حذف جریان روشنفکری و این ایام نقد شریعتی، از روش¬های سوزنده و غیراخلاقی بهره گرفت. در حالی دیگران را به شیادی وصف کرد که خود شیوه هیجانی و غیرسالمی در پیش گرفته است!2. دکتر غنی نژاد سعی دارد که از منظر تفکر لیبرالی، با «نگاه ایدئولژیک» که به زعم او امثال شریعتی دچار آن است مقابله کند، حال آنکه متوجه این پارادکس نیست که به تعبیر کتاب «ایدئولژی های سیاسی» (یان مکنزی و دیگران)، «لیبرالیسم» برجسته ترین ایدئولژی های روزگار ماست و به دلیل همان پیش فرض های ایدئولژیک لیبرالی، اندیشه های رقیب را سخت بر نمی تابد. از شواهد نگاه ایدئولژیک آن است که او نگاه کلی و مطلق به همه روشنفکران داشته و یکسره آنان را رجم می کند، حال آنکه مثلا از روشنفکران دینی، امثال مرحوم مهندس «بازرگان» (کتاب علمی بودن مارکسیسم) و دکترسحابی و... اندیشه های کاملا ضدِ مارکسیستی داشتند و در یک نگاه علمی و غیرایدئولژیک، هر فرد و دست کم جریانی، راه متفاوتی داشته و نقد متمایز می طلبد!3. دکتر غنی نژاد متاثر از اندیشه لیبرالی مثل «هایک» و... با قدرتمند شدن بی ضابطه دولت و تصمیم سازی متمرکز (به ویژه در امور اقتصادی) مشکل دارد، ولی به این پارداکس توجه ندارد که او خود با تضعیف و بلکه تخریب روشنفکران و روشنفکران دینی در زمینِ اصحاب قدرت بازی می کند که از روشنفکری دینی بیزارند! به عبارت دیگر به بهانه نقد جریان دولتگرا، ناخواسته به جبهه استبداد یاری می رساند!4. دکتر غنی نژاد به دکتر شریعتی می تازد که متاثر از مارکسیستهاست و مانع آزادی، جدای از مشخص نکردن اینکه مرادش کدام مارکسیسم است که با اندیشه شریعتی تطبیق می کند ! (مارکسیسم ارتدکس، تجدیدنظر طلب، انقلابی، فلسفی، انتقادی، اگزیستانسیالیسمی و ....)، ولی به این پارداکس توجه ندارد که با بسیاری از اندیشه های غیر و بلکه ضد مارکسیستی شریعتی چه باید کرد؟ آیا «کویریات» شریعتی که برای خلوت هاست (عارفانه) هم مارکسیستی است؟ آیا دفاع از حقوق زن مسلمان در کتاب «فاطمه فاطمه است» و... هم اندیشه مارکسیسستی است؟ آیا کتاب «نیایش» او، (ادعیه بی نظیر به زبان فارسی در جهان اسلام)، هم سخن چپ هایی است که دین را افیون توده ها می پنداشتند؟ به جهت همین تنوع اندیشه در شریعتی بود که هر کسی از ظن خود یار او شد و هر کسی چیزی گفتند: اگزیستانسیالیست؛ پست مدرن؛ غربزده؛ سُنّی، مارکسیست و....#علی_شریعتی#موسی_غنینژاد#محمد_منصورنژاد@NewHassanMohaddesi
♦️بیان افکار علیی شریعتی در کتاب سویهی تاریکتر مدرنیتهی غربی نوشتهی والتر دی. میگنولو۹ مرداد ۱۴۰۵#علی_شریعتی#اشکان_درودی#والتر_دی_میگنولو@NewHassanMohaddesi
♦️در بارهی جهانی شدن اندیشهی شریعتی✍اشکان درودی۹ مرداد ۱۴۰۵درود بر شمااین چند وقت مطالب کانال را دنبال میکردم و انتقاداتی که شما و دیگر اعضای کانال به شریعتی وارد میکردید را میخواندم. امروز در حال کار بر روی پروژه خودم بودم که مطلبی را در کتابی به زبان انگلیسی و در مورد نظریههای مرتبط با استعمار و مدرنیته دیدم که از شریعتی نقل قول کرده بود. یاد یکی از یادداشتهایتان افتادم که گفته بودید یکی از مواردی که شریعتی و نقد و توجه به او را برجسته میکند، این است که جزو معدود متفکرینی است که آثارش به زبانهای دیگر ترجمه شده است. در ادامه مطلب را برایتان میفرستم.👇👇👇#علی_شریعتی#اشکان_درودی@NewHassanMohaddesi
جلسه ۷۳ توسعهسکولاریسم و توسعهدبیر نشست: مائده آبروشنسنخرانان: حسن محدثیشهرام اتفاقمحمدامیر قدوسی📅 تاریخ: یکشنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۵ دوم آگوست ۲۰۲۶⏰ ساعت: ۶ بعدازظهر تا ۸ شب 18:00 تا 20:00 به وقت ایران 🏛 مکان: اتاق گوگلمیت فراگیری:meet.google.com/roe-enop-mwq%F0%9F%91%88 دسترسی به سایر جلسات توسعه👈 دسترسی به سایر جلسات سکولاریسم @YekGamPish@ArchiveOfLiberalism@NewHasanMohaddesi.
♦️تاریخ جامعهشناختی، رویکردی بدیل در تاریخنگاری: پاسخی به دکتر عیسی عبدی /۲✍️حسن محدثیی گیلوایی۶ مرداد ۱۴۰۵۲) جایدادن پدیدهی تاریخی در زمینهی اجتماعی اش: در تاریخ جامعهشناختی پدیدهی تاریخیی مورد مطالعه در درون زمینهی اجتماعی اش بررسی میشود و لازمهی نگارش تاریخ در آن، بازسازیی تاریخیی دورهی تحت بررسی است. هر پدیدهای تاریخی نخست ضروری است در زمینهی اجتماعیی خود قرار گیرد. بسیار مهم است که تاریخنگار بتواند سنخ باهمستان مورد بررسی را مشخّص سازد تا معلوم شود پدیدهی تاریخی به کدام نوع باهمستان تعلّق دارد. از جمله اقدامات مهم برای بازسازیی تاریخیی باهمستان مورد بررسی، توصیف آرایش نهادی (نحوهی کنار هم قرار گرفتن نهادهای اجتماعیی اصلی) در آن باهمستان است؛۳) جستوجوی معانیی اجتماعیی کنشها و رویدادها: مورّخ با رویکرد جامعهشناختی میکوشد تا جایی که ممکن است به معانیی اجتماعی کنشها و رویدادها در دورهی مورد بررسی اعتنا کند. بهعنوان مثال، اگر قرار است در بارهی شخصیّت فرمانروای بنیانگذار امپراتوریی هخامنشی (کورُش) سخن بگوییم و کنشهای متنوّع او را فهم کنیم، نخست باید از ویژهگیهای باهمستانی سخن بگوییم که او بدان تعلّق دارد یا در درون آن کنشگری میکند. همچنین عملکرد همتایان او را در باهمستانهای همسنخ یا دستکم باهمستانهای نزدیک از نظر ویژهگیهای اجتماعی، بررسی کنیم و از طریق مطالعهی کنشهای آنها، بتوانیم حدسهای صائبتری در بارهی معانیی کنشهای مورد بررسی مطرح کنیم؛۴) تبیین پدیدهی خاصّ تاریخی در ذیل امر عام جامعهشناختی: ترجیح آن است که از مورد خاصّ تاریخی، به سوی مورد عام جامعهشناختی حرکت کنیم و برای موضوع مورد بررسی، فرضیهای جامعهشناختی طرح کنیم و سپس به وارسیی تاریخیی آن بپردازیم. بهعنوان مثال، فرض کنیم میخواهیم پدیدهی زنده به گور کردن دختران را در برخی قبایل عرب پیشا اسلامی فهم کنیم. در این باره میتوانیم بپرسیم که آیا کشتن نوزادان در باهمستانهای مشابه دیگر نیز وجود داشته است؟ این اقدام اگر در باهمستانهای دیگر وجود داشته، چه علل و دلایل و معانیای داشته است؟ وقتی در این باره جستوجو میکنیم، درمییابیم که کودککشی در باهمستانهای مشابه متعدّد وجود داشته است و با ضرورتی در زندهگیی اجتماعی -یعنی تأمین مواد غذایی- همبستهگی داشته است. بدین ترتیب، یک پدیدهی خاص (زنده به گور کردن نوزادان دختر در برخی قبایل عرب پیشااسلامی) را در پرتو یک قاعدهی عامّ جامعهشناختی (لزوم تناسب بین جمعیّت و مواد خوراکی در باهمستان) در گونهای از باهمستانهای قبیلهای قرار میدهیم و معنای آن برای ما روشن میشود (بنگرید به قاب ۲۱-۱). قاب ۲۱-۱: کنترل جمعیّت از طریق کشتن اعضای غیر مولّد در اجتماعات قبیلهای«قبیلهای که در شرایط نیمهگرسنگی زندگی میکند، عملاً فقط از زنان و مردانی تشکیل میگردد که توانائی کار دارند. چنین قبیلهای فقط اندکی از کودکان خردسالش را میتواند نگاهداری کند. اکثر اقوام ابتدائی، راه تحدید مصنوعی زادوولد را میشناسد و آن را در مقیاسی وسیع اجرا میکنند، و این کاری است که با توجه به نارسائی تأمین مواد خوراکی مطلقاً ضروری است. فقط تعدادی اندک از بیماران و ناتوانان میتوانند پرستاری شوند و به زندگی ادامه دهند. کودککشی رواج فراوان دارد. اسیران جنگی را -اگر نخورند- میکشند. تمام این کوششها که برای جلوگیری از افزایش جمعیت انجام میگیرد، بههیچوجه بر سفاکی ذاتی انسانهای ابتدائی دلالت ندارد، بلکه این، بیشتر برای گریز از خطری عظیم است که مدام تهدید میکند: نابودی یکسره قوم بر اثر کمبود موارد خوراکی» (ماندل، ۱۳۵۹: ۱۶-۱۵).در این پژوهش، نسبتی بین مداراگریی دینیی کورُش و چندخداپرستی او برقرار کرده ایم (پدیدهی خاصّ تاریخی). پس در تاریخنگاریمان میتوانیم آن را بهصورت عام -یعنی بهصورت یک فرضیهی جامعهشناختی- تدوین کنیم و سپس به بررسیی تاریخیی آن بپردازیم: فرمانروایان چندخداپرست در برابر دیگران دینی، مدارا کرده اند و ادیانِ دیگرِ قلمروهای فتح شده و تحت فرمانرواییشان را از بین نبرده اند. آنگاه لازم است این فرضیه را با شواهد تاریخی تأیید یا رد کنیم.پینوشت:[1] . در متن ترجمهی فارسیی کتاب ای. اچ. کار چنین آمده است: «هر چه تاریخ بیشتر اجتماعی شود، و هر چه جامعهشناسی بیشتر تاریخی شود، برای هر دو بهتر است» (کار، ۲۵۳۶: ۹۸). امّا این ترجمه دقیق نیست زیرا مترجم واژهی sociological را بهغلط «اجتماعی» ترجمه کرده است. سخن کار در متن اصلی چنین است:“the more historical sociology becomes and the more sociological history becomes, the better” (Carr, 1961: 62)#کورش#عیسی_عبدی#تاریخ_جامعهشناختی@NewHasanMohaddesi
♦️تاریخ جامعهشناختی، رویکردی بدیل در تاریخنگاری: پاسخی به دکتر عیسی عبدی /۱✍️حسن محدثیی گیلوایی۶ مرداد ۱۴۰۵دوست عزیز ارجمند ام متخصّص رشتهی تاریخ بر من منّت نهادند و سخنرانی ام را در توضیح و معرفیی کتاب در دست نگارش ام گوش کردند و بیان کردند که «با توجه به معرفیای که از کتاب در حال تکمیل خود داشتید، فکر کنم تاریخ جامعهشناختی را به جای جامعهشناسی تاریخی به کار بردید». من از ایشان بسیار قدردانی میکنم که به این بحث توجه کردند! اکنون مجالی یافتم به این موضوع بپردازم و امیدوار ام همچنان از نظرات ایشان و دیگر صاحبنظران حوزهی تاریخ بهرهمند شوم و بیشتر بیاموزم و نقدها و نظراتشان مرا در نگارش این اثر بهکار آید!t.me/NewHasanMohaddesi/14438%D8%AF%D8%B1 اینجا بخشی از فصل یک کتاب ام را که رویکرد تاریخ جامعهشناختی را توضیح داده است، تقدیم میکنم:تاریخ جامعهشناختی (sociological history) میگوید درست است که مورّخ امور متنوّعی از جمله کنشهای کنشگران تاریخی را مطالعه میکند، امّا کنشهای این کنشگران پیوند وثیقی با حیات اجتماعیشان دارد. «واقعیات تاریخ مربوط است به روابط افراد با یکدیگر در جامعه، و نیروهای اجتماعی، که از اعمال افراد، نتایجی غالباً متباین، و گاه متضاد، با نتایج منظور بهبار میآورند» (کار، ۲۵۳۶: ۷۸). این نگاه به کنش کنشگران تاریخی، ما را به پیوند غیرقابل چشمپوشیی تاریخ و جامعهشناسی متوجّه میسازد. کار بهدرستی مینویسد: «پادشاهان و شورشیان به یکسان نتیجة شرایط ویژة دوران و کشور خود بودند» (همان: ۷۹). این قاعده در بارهی فرمانروایان و پیامبران نیز صادق است. نگارش تاریخ آنان بدون توجّه به جامعه و عصری که در آن میزیستند، چهگونه ممکن تواند بود؟ من کاملاً با سخن ادوارد هالت کار موافق ام که: «هر چه تاریخ بیشتر جامعهشناختی شود[1] و هر چه جامعهشناسی بیشتر تاریخی شود، برای هر دو بهتر است- بگذارید مرز آنها برای آمد و رفت متقابل کاملا باز باشد» (کار، ۲۵۳۶: ۹۸؛ با تغییراتی در ترجمه). امروزه برخی بر آن اند که رابطهی دو رشتهی تاریخ و جامعهشناسی «همچنان یکی از پربارترین روابط در علوم اجتماعی است» (Kendrick, Straw, and McCorn, 1990: 4). تاریخنگاریی جامعهشناختی، تاریخ را جامعهشناختی مینگارد. تاریخ جامعهشناختی در ایران شناخته شده نیست و چه بسا بحث از چنین رویکردی در تاریخنگاری با مقاومت روبهرو شود. سینتیا هی در بارهی مورّخان جامعهشناختی آورده است:«مورّخان جامعهشناختی، اغلب، به نظر میرسد که نه ماهی هستند و نه ماکیان، به موضوعاتی فراتر از بازههای زمانی که اکثر جامعهشناسان با آنها سروکار دارند، میپردازند و از رویکردها و مفاهیمی استفاده میکنند که برای بسیاری از مورخان بیگانه اند» (Hay, 1990: 35 qouted in Kendrick, Straw, and McCorn, 1990: 35). با این، حال، اگر چنین رویکردی ثمربخش باشد، خواهی نخواهی جایگاه خود را بهدست خواهد آورد و تثبیت خواهد نمود. در تاریخنگاریی جامعهشناختی مورّخ چند اصل را مدّ نظر میگیرد:۱) نظریهها و بینشهای جامعهشناختی بهمنزلهی دانشی الهامبخش و پرسشآفرین برای مورّخ: در تاریخنگاریی جامعهشناختی نظریهها و بینشهای جامعهشناختی به مدد مورّخ میآیند و این نظریهها به مورّخ کمک میکنند تا هر بار چشماندازهای خود را بهنحو تجربی بررسی کند. دانشجامعهشناسی در اینجا بهمنزلهی مددکار مطالعات تاریخی عمل میکند. نه جایگزین نگاه تاریخی میشود و نه برای مورّخ تعیین تکلیف میکند. نظریههای و بینشهای جامعهشناختی پرسشهای جدیدی برای مورّخ مطرح میکنند تا او در کار تاریخنگاریی خود فرضیههای متعدّدی را دنبال کند و استنباطها و تفسیرهای خود را از رویدادهای تاریخی مستدل سازد. برخی از مدافعان تاریخ جامعهشناختی پا را از این فراتر میگذارند و نظریههای جامعهشناختی را بهمنزلهی اصول راهنمای کار تاریخنگاری میبینند: «تاریخ میتواند و باید جامعهشناختیتر شود، به این معنا که مورّخان باید شواهد تاریخی و مسائل تاریخی را در پرتو نظریههای توسعهیافته در علوم اجتماعی جستجو و تحلیل کنند. این نظریهها باید اصول راهنمایی باشند که برداشتهای آنها باید حول آنها سازماندهی شود» (Hay, 1990: 28 qouted in Kendrick, Straw, and McCorn, 1990: 28). ؛ امّا این را قدری افراطی میدانم زیرا دست و پای مورّخ را میبندد؛ادامه👇👇👇#کورش#عیسی_عبدی#تاریخ_جامعهشناختی@NewHasanMohaddesi
🔸🔸🔸مطلب وارده🔸🔸🔸♦️مواضع غنینژاد از منظر نظریهی نهادی داگلاس نورث /۳✍️مهدی دربندی۶ مرداد ۱۴۰۵در سطحِ سوم، غنینژاد با نگاهِ دولتستیزِ خود، از «پارادوکس نورث» غافل میشود. دولت همزمان «ضامن» و «تهدیدکننده» است و حذفِ سادهانگارانهی آن، نه ممکن است و نه مطلوب. مسئله، «دولتِ کمبیشتر» نیست، بلکه «دولتِ کارآمد و پاسخگو» است.و در سطحِ چهارم، غنینژاد با تأکیدِ صرف بر «آزادیِ اقتصادی»، از ضرورتِ «گذارِ نهادی» از مبادلهی شخصی به غیرشخصی غافل میماند. آزادیِ اقتصادی، بدونِ نهادهایِ کاهندهی هزینهی مبادله، به استبدادِ جدیدی منجر میشود که در آن، اقویا بر ضعفا چیره میشوند.به تعبیرِ نورث، توسعه، یک «نسخه» نیست که بتوان آن را از جایی کپی کرد؛ بلکه فرایندیِ تدریجی، وابسته به مسیر و مبتنی بر تعاملِ پویایِ نهادها و سازمانهاست. از این منظر، غنینژاد با تأکید بر «قانون» و «آزادیِ اقتصادی» به مثابهی «قرصِ نجات»، دچار تقلیلگراییِ نهادی میشود و از پیچیدگیهایِ تاریخ، فرهنگ، ایدئولوژی و ساختارِ دولت در فرایندِ توسعه غافل میماند.به عبارتِ سادهتر، نورث به غنینژاد میگوید: «قانونِ خوب» بدون «نهادهایِ خوب» (و «باورهایِ مناسب» و «دولتِ کارآمد») نه تنها راهگشا نیست، بلکه میتواند به ابزاری برایِ استبدادِ جدید تبدیل شود.توسعه، یک «نسخه» نیست؛ یک «فرایند» است؛ فرایندی که در آن، تاریخ، فرهنگ و نهادها، دستبهدستِ یکدیگر، مسیرِ آینده را میسازند.#توسعه#مهدی_دربندی#داگلاس_نورث#موسی_غنینژاد@NewHasanMohaddesi
🔸🔸🔸مطلب وارده🔸🔸🔸♦️مواضع غنینژاد از منظر نظریهی نهادی داگلاس نورث /۲✍️مهدی دربندی۶ مرداد ۱۴۰۵از منظرِ نورث، این نگاه دچارِ سادهانگاریِ تاریخی است. مفهومِ «وابستگی به مسیر» دقیقاً به ما میآموزد که نمیتوان یک مسیرِ نهادیِ صدساله را نادیده گرفت و از نقطهی صفر شروع کرد. انقلابِ اسلامی، چه آن را «پسرفت» بدانیم و چه «تحول»، یک شکستِ نهادیِ عظیم (Institutional Rupture) بود که مسیرِ جدیدی را قفل کرد. نادیدهگرفتنِ این واقعه و تلاش برای «بازگشت» به نقطهای پیش از آن، از منظرِ نورث، نه ممکن است و نه مطلوب، زیرا سازوکارهایِ بازدهی فزاینده، مسیر را در جهتِ خاصی تثبیت کردهاند. دوم، نقشِ ایدئولوژی و باورهایِ جمعی. غنینژاد با نادیدهگرفتنِ نقشِ ایدئولوژی و باورهایِ دینیِ مردم، بر «قانونِ خوب»به عنوانِ راهِ حلِ اصلی تأکید میکند. از نگاهِ او، اگر قانونِ درست نوشته شود، اقتصاد شکوفا میشود و آزادی میآید. اما نورث، ایدئولوژی را یکی از سه رکنِ اصلیِ نظریهی خود میداند و معتقد است که «باورها منبعیِ کلیدی برای وابستگی به مسیر هستند؛ آنها دامنهی انتخابهایِ بازیگران را با تعریفِ محدودهی تغییراتِ مشروع، محدود میکنند». به عبارتِ دیگر، نمیتوان قوانینِ لیبرال را بر جامعهای تحمیل کرد که باورهایِ جمعیِ آن با آن قوانین همخوانی ندارد. غنینژاد با نادیدهگرفتنِ نقشِ ایدئولوژیِ دینی و باورهایِ جمعیِ ایرانیان، دچار همان خطایی میشود که نورث آن را نادیدهگرفتنِ «بسترِ شناختی-فرهنگی» مینامد. از منظرِ نورث، تغییراتِ نهادیِ موفق، همواره تدریجی و مبتنی بر بسترِ فرهنگیِ موجود هستند، نه شکلی و تحمیلی.سوم، «پارادوکس نورث» و نقشِ دوگانهی دولت. غنینژاد با نگاهِ لیبرالِ کلاسیک، دولت را عمدتاً «دشمنِ آزادی» میداند و بر کاهشِ تصدیگریِ دولت تأکید دارد. اما نورث تصویری بسیار پیچیدهتر و دوگانه از دولت ارائه میدهد. او در «پارادوکس نورث» نشان میدهد که دولت همزمان هم «ضامن» و هم «تهدیدکنندهی» مالکیتِ خصوصی است. از یک سو، «دولت در خشونت مزیتِ تطبیقی دارد و بنابراین، قدرتِ دولت شرطِ لازم برای ایجادِ مالکیتِ کارآمد است» و از سوی دیگر، «دخالتِ دولت در مالکیت، میتواند به ترتیباتِ ناکارآمد و رکودِ اقتصادی منجر شود». به عبارتِ سادهتر، نمیتوان به سادگی دولت را حذف کرد، زیرا بدونِ دولتِ کارآمد، نه امنیتِ مالکیت وجود دارد و نه قراردادهایی که زیربنایِ اقتصادِ مدرناند؛ اما در عین حال، دولتِ خودسر، ماشینِ سرکوب است. نکتهی ظریفِ نورث این است که مسئله، «دولتِ کمبیشتر» نیست، بلکه «دولتِ درست» است؛ دولتی که بتواند هم از مالکیت محافظت کند و هم از غارتِ آن دست بکشد. این دوگانگی، در نگاهِ سادهانگارانهی غنینژاد (دولت = شر) دیده نمیشود.چهارم، گذار از مبادلهی شخصی به غیرشخصی. غنینژاد بر «آزادیِ فردی» و «کاهشِ دخالتِ دولت» تأکید دارد، اما از زیرساختهای نهادیِ لازم برای تحققِ این آزادی غافل است. نورث نشان میدهد که توسعهی اقتصادیِ مدرن، در گروِ گذار از «مبادلهی شخصی» (که مبتنی بر روابطِ خویشاوندی و قومی است) به «مبادلهی غیرشخصی» (که مبتنی بر قراردادهایِ رسمی و نهادهایِ بیطرف است) است. این گذار، نیازمندِ نهادهایی است که بتوانند هزینههایِ مبادله را کاهش دهند و اعتمادِ نهادی را جایگزینِ اعتمادِ شخصی کنند. غنینژاد با تأکیدِ صرف بر «آزادیِ اقتصادی» و «قانون»، از ساختارِ نهادیِ پیچیدهای غافل میشود که بدونِ آن، آزادیِ اقتصادی به «آزادیِ اقویا برای غارتِ ضعفا» تبدیل میشود.۴. جمعبندینهادها در برابرِ نسخههای ساده از منظرِ نورث، نقدِ اصلی بر غنینژاد را میتوان در چهار سطحِ بههمپیوسته خلاصه کرد که هر یک، پیچیدگیهایِ نادیدهگرفتهشدهای را آشکار میسازد.در سطحِ نخست، غنینژاد با تأکید بر «بازگشت به نقطهی صفرِ مشروطه»، از مفهومِ «وابستگی به مسیر» غافل میشود. نورث به ما میآموزد که تاریخ را نمیتوان پاک کرد و از صفر شروع نمود. انقلابِ اسلامی، یک شکستِ نهادیِ عظیم بود که مسیرِ جدیدی را قفل کرد و هرگونه تلاش برایِ بازگشت به گذشته، محکوم به شکست است.در سطحِ دوم، غنینژاد با تأکیدِ صرف بر «قانونِ خوب»، از نقشِ ایدئولوژی و باورهایِ جمعی غافل میشود. نورث نشان میدهد که قوانین، بدونِ بسترِ فرهنگیِ متناسب، ناکارآمد خواهند بود. باورهایِ مردم، محدودهی تغییراتِ مشروع را تعریف میکنند و هیچ تحولِ نهادیِ موفقی نمیتواند از این بستر بگذرد.ادامه👇👇👇#توسعه#مهدی_دربندی#داگلاس_نورث#موسی_غنینژاد@NewHasanMohaddesi
🔸🔸🔸مطلب وارده🔸🔸🔸♦️مواضع غنینژاد از منظر نظریهی نهادی داگلاس نورث /۱✍️مهدی دربندی۶ مرداد ۱۴۰۵چکیده مناظرهی جنجالیِ موسی غنینژاد و میلاد دخانچی، به یکی از بحثبرانگیزترین رویدادهای فکریِ اخیر تبدیل شده است. غنینژاد با نگاهی لیبرال، انقلاب اسلامی را «ردیهای بر مشروطه» توصیف میکند و راهِ خروج از بحرانِ کنونی را بازگشت به پروژهی سکولارِ مشروطه و لیبرالیسمِ اقتصادی میداند. این مقاله، با بهرهگیری از چارچوب نظریِ داگلاس نورث (برندهی جایزهی نوبل اقتصاد در سال ۱۹۹۳)، به نقدِ نظاممندِ این مواضع میپردازد. استدلالِ اصلی آن است که غنینژاد، با نادیدهگرفتنِ مفاهیمی چون «وابستگی به مسیر» (Path Dependency)، نقشِ ایدئولوژی، پارادوکسِ دولت و ضرورتِ گذارِ نهادی، دچار «تقلیلگراییِ نهادی» شده است و نسخهی لیبرالِ او، با پیچیدگیهایِ تاریخی، فرهنگی و سیاسیِ ایران همخوانی ندارد.۱. مقدمه؛ از مناظره تا نظریه در مناظرهی میان موسی غنینژاد و میلاد دخانچی، دو روایتِ متفاوت از تاریخِ ایران و راهِ خروج از بحرانِ کنونی به تصویر کشیده شد. غنینژاد، با تکیه بر نگاهی لیبرال، بر این باور است که انقلاب اسلامی «ردیهای علیه مشروطه» بوده و راهِ حل، بازگشت به پروژهی ناتمامِ مشروطه (یعنی سکولاریسم، قانونگرایی و آزادیِ فردی) است. دخانچی اما با طرح «چپِ نو» و بازخوانیِ انتقادیِ شریعتی، بر ضرورتِ بازاندیشی در پروژههای فکریِ گذشته برای یافتنِ راهیِ نوین تأکید دارد.اما این مناظره، فارغ از این دو روایت، بستری برای پرسشهایِ بنیادینتری است: آیا میتوان تاریخ را نادیده گرفت و از نقطهای صفر، جامعهای نو ساخت؟ آیا «قانونِ خوب» به تنهایی میتواند جامعه را نجات دهد؟ و آیا دولت، صرفاً دشمنِ آزادی است یا میتواند ضامنِ آن نیز باشد؟ برای پاسخ به این پرسشها، چارچوب نظریِ داگلاس نورث، اقتصاددانِ نهادگرا و برندهی نوبل، ابزاری کارآمد در اختیار ما میگذارد. نورث با مفاهیمی چون «وابستگی به مسیر»، «پارادوکس دولت» و «نقشِ ایدئولوژی»، تصویری پیچیده و واقعگرایانه از فرایندِ توسعه ترسیم میکند که در تقابلِ آشکار با نسخههای سادهانگارانهای همچون نسخهی غنینژاد قرار دارد.۲. چارچوب نظری نورث؛ نهادها، تاریخ و ایدئولوژی داگلاس نورث در نظریهی خود، نهادها (Institutions) را «محدودیتهای وضعشدهی انسانی» تعریف میکند که ساختارِ تعاملاتِ سیاسی، اقتصادی و اجتماعی را شکل میدهند. او میان «نهادها» (قواعدِ بازی) و «سازمانها» (بازیگران) تفاوت قائل میشود و معتقد است که تعاملِ پویای میان این دو، موتورِ اصلیِ تغییراتِ اقتصادی-تاریخی است.نظریهی نورث بر سه رکنِ اصلی استوار است: نخست، نظریهی مالکیت که کاراییِ اقتصادی را به ساختارِ انگیزهها گره میزند؛ دوم، نظریهی دولت که دولت را همزمان «ضامن» و «تهدیدکنندهی» مالکیتِ خصوصی میداند (همان «پارادوکس نورث»)؛ و سوم، نظریهی ایدئولوژی که باورها و هنجارهایِ جمعی را به عنوانِ عاملی برای کاهشِ هزینههایِ مبادله به رسمیت میشناسد.اما شاید تأثیرگذارترین مفهومِ نورث، «وابستگی به مسیر» (Path Dependency) باشد. به باور او، تاریخ مهم است؛ انتخابهایِ نهادیِ گذشته، به دلیلِ سازوکارهایِ بازدهی فزاینده (هزینههای غرقشده، یادگیریِ سازمانها، هماهنگیهای نهادی و انتظاراتِ تطبیقی)، مسیرِ آینده را قفل میکنند و خروج از آن را بسیار دشوار میسازند. به عبارتِ دیگر، نمیتوان تاریخ را نادیده گرفت و با یک «بازنشانی» نهادی، از صفر شروع کرد. نورث صراحتاً میگوید: «امروز بدونِ ردیابیِ تحولِ تدریجیِ نهادها قابلِ درک نیست.»۳. نقدِ مواضعِ غنینژاد از منظرِ نورث با تکیه بر این چارچوبِ نظری، میتوان نقدیِ نظاممند بر مواضعِ غنینژاد وارد کرد. این نقد در چهار سطحِ بههمپیوسته قابلِ صورتبندی است.نخست، «وابستگی به مسیر» در برابرِ «بازگشت به نقطهی صفر». غنینژاد با نگاهیِ لیبرال، مشروطه را پروژهای برایِ آزادیِ فردی و محدودیتِ دولت میداند که ناکام ماند و انقلابِ اسلامی را «ردیهای بر مشروطه» توصیف میکند. راهِ حلِ او، بازگشت به نقطهی صفرِ مشروطه و اجرایِ مجددِ پروژهی سکولاریسم و لیبرالیسمِ اقتصادی است. ادامه👇👇👇#توسعه#مهدی_دربندی#داگلاس_نورث#موسی_غنینژاد@NewHasanMohaddesi
🔸🔸🔸مطلب وارده🔸🔸🔸♦️سروش، شريعتى؛ ٢ نكته در باره مساله خطا و معرفت ✍️حسین شیخی۶ مرداد ۱۴۰۵١- جناب دكتر محدثى عزيز در انتفاد به آقاى دكتر غنى نژاد در باره نسبت شيادى به دكتر شريعتى يادآور مى شود كه وظیفهی اخلاقی داریم بین خطاکاری و شیادی تمایز قایل شویم. اما من مى خواهم فارغ از اين واژه شيادى در اين باره با تاملى در باره همين مفهوم خطا نكاتى را مورد توجه قرار دهم : خطا در فرهنگ زبان فارسى از نظر معرفتى به معناى نادرست در برابر درست ( حقيقت) است ؛ اما اين مفهوم خطا درعين حال ناظر به يك امر اخلاقى به معناى گناه هم هست ، امرى در حوزه نيات و مقاصد . اين بدان معناست كه اگر دكتر شريعتى يك شخصيت - علمى - بنام پروفسور شاندل را برخلاف واقع جعل كرده تا با استناد به او كارهاى علمى - و نه هنرى - خود را از نظر علمى موجه جلوه دهد ، چنين كارى ، اگر هم مشمول اين نسبت شيادى و يا بطور كلى گناه نباشد ، اما خطاى معرفتى هم نيست ، بلكه نظر به نيت آگاهانه و قاصدانه بودنش بى ترديد خطاى اخلاقى هست . ٢- اين در حالى است كه نه شريعتى و نه سروش هيچ كدام ، نظر به فهم و تلقى شان از حقيقت - درست معرفتى - و اينكه از حقيقت ، هم درست به وجه مطلق را مراد مى كنند و هم براى اين درست معرفتى ملاك و معيار متفق عليهى را سراغ ندارند ، بالاخره و بنابر آراء متاخر ، سروش به همان نتيجه اى رسيده كه از اول هم شكاكان و ناخردگرايان از عهد فلاسفه يونان تا كنون ، از جمله شريعتى بدان رسيده اند ؛ در واقع در قالب چنين فهم و تلقى اى از حقيقت است كه ناخردگرايان و لاادرى گرايان دوران جديد نيز ، به علم جديد به مثابه حقيقت باور ندارند . آراء اخير دكتر سروش در باب صدق به اينكه ما صدق نداريم و هر چه هست همان تصديق است ناظر به همين داستان است . حقيقت همان است كه عقلا در هر عصر و دوره اى مى گويند و صدق غير از تصديق عقلا هم ملاك و معيار ديگرى ندارد ؛ حقيقت در سخن مطابق با امر واقع نيست ، در سخنى است كه از اجماع عقلا مى آيد . اين بدان معناست كه هر كس بتواند راى خود را با هر وسيله و ابزار مقنع از استدلال و برهان گرفته تا شعر و خطابه ، به كرسى قبول بنشاند و در ميان عقلا اجماع و اتفاقى پديد آورد ، حقيقت نزد او و سخن اش صادق است . بنابراين جاى شگفتى نيست كه سروش ، چنانكه خود او هم بر همين نهج است ، تمام قد از كسى دفاع كند كه در غالب كارهايش ، يك سره بر شعر و خطابه و تهييج احساسات خام ريشانى مثل نسل ما مى رفت و اين ها را جايگزين منطق و استدلال و برهان و نيز علم جديد مبتنى بر استقراء مى كرد . جعل شاندل از سوى شريعتى براى توجيه علمى آراء خويش در اين قالب حتى در قالب خطاى اخلاقى از نظر سروش بلا اشكال و قابل دفاع است . خاصه كه شريعتى حقيقتى را اشاعه مى كرد كه مورد پسند سروش هم هست . #شیاد#شارلاتانیسم#علی_شریعتی#موسی_غنینژاد#پروفسور_شاندل@NewHasanMohaddesi
🔸🔸🔸صدای مخالف🔸🔸🔸ممنونم جناب دکتر محدثیمن هم شیاد بودن شریعتی را نه از نگاه دکتر غنی نژاد که از نگاه خودم دارم تعیین و تفسیر میکنم و اطمینان دارم بسیاری از هموطنان که با آثار دکتر شریعتی و نیز میزان اثرگذاری ایشان روی جامعهی انقلابی دههی ۵۰ آشنایی دارند با من همعقیدهاند. شیادی، کلاهبرداری، شارلاتانبازی و تقلب مواردی هستند که به قول خود شما در جوامع علمی به وفور یافت میشوند و مختص ایران هم نیستند و من به شخصه به غیر از دکتر شریعتی در علامههای وطنی بسیار دیدهام (نگاه کنید به کانال بیلدیریش: t.me/bildirish_channel) و اطلاق این صفت به یک متفکر مطرح، چیزی خارج از عرف این جامعه نیست و ربطی هم به ماتحتنمایی و بیاخلاقی و توهین ندارد. اول باید دید شیاد کیست؟در لغتنامهی دهخدا در توضیح معانی شیاد به این جمله نیز برمیخوریم:کسی که بقصد فریب ، خویش را برخلاف حقیقت نشان دهد و یا کاری مخالف واقع کند و آنرا در صورت امر واقعی عرضه کند.در اینجا به جملهی دوم دقت کنید یعنی کاری [علمی را بر فرض مثال] مخالف واقعیت [جریان علمی] انجام بدهی و آنرا به صورت امر درست و مقبول و واقعی جلوه بدهی.تمثیل من از این کار علمی در مورد دکتر شریعتی کتاب امامت ایشان است. اینکه قصد دکتر شریعتی چه بوده (فریب بوده یا نبوده) که در این کتاب به تعریف و تمجید از حکومت دینی از نوع شیعیاش دست یازیده باید با احضار روح از روح خود ایشان پرسید! اما تا آنجایی که به علم تاریخ و سیاست مربوط است، بدترین حکومتها (من حیثالمجموع)، حکومتهای دینی معرفی شدهاند و خونبارترین و خفقان آورترین دوران تاریخ بشر، دوران حاکمیت ایدئولوژیها و دینها بوده است.حالا اگر یک جامعهشناسی بیاید و یک نوع حکومت دینی را طوری بزک کند و به معتقدان همان دین بفروشد، شما میفرمایید نباید بگوییم که کاری شیادانه کرده است!من با پرفسور شاندل شریعتی اصلن و ابدن کاری ندارم. خود شما جناب دکتر محدثی. آن مورد را به خوبی قضاوت کردهاید. صحبت من با رسالت ادعایی شخص شریعتی است. کسی که منادی اصلاح و تغییر نگرش است و منتقد روحانیت سنتی است و این اصلاح و تغییر را در راستای رسالتی میبیند که باید سازنده باشد نه مخرب، میبینیم که راهی بدتر از راه همان روحانیت سنتی به قشر جوان تحصیلکردهی ما نشان میدهد که همان اسلام سیاسی است و در همین کتاب مورد اشاره، اسلام را دینی جدابافته و حکومت دینی برخاسته از ولایت و امامت علی (ع) را حکومتی معرفی میکند که علم در آن خطه کارگر نیست و پیشبینیهایش غلط از آب در میآید! و نمردیم و دیدیم که چنین نبود!آیا شریعتی بیسواد بود و جایگاه علم و پیشبینیهای علمی را نمیدانست؟ مسلمن نه! پس چرا حرف منتقدانش را در مورد همین حکومت دینی ادعاییاش با دلایلی کودکانه و احساسی رد میکند و پیشبینی علم را در مورد عاقبت حکومت دینی انکار میکند؟!!!شریعتی، بیسواد نیست قبول! شریعتی یک متفکر است قبول! این چه متفکر مصلحی است که اعتقادش را در حوزهی علم دخالت میدهد و دودوتا چهارتای علم سیاست را علیرغم هشدار دوستانش، زیر پا مینهد؟!من این کار را با توجه به تعریف بالا و در مورد کالای امامت ایشان (کتاب)، به شیادی تعبیر میکنم و فکر میکنم نشان دادن اینگونه موارد لازم و ضروری است و نیز آنرا نه تخریب شخصیت که عین شناساندن شخصیت دکتر شریعتی میدانم. یکی مثل من آنرا شیادی، دیگری آنرا اشتباه فاحش، آن دیگری مغلطه بین دین و علم و یکی هم ممکن است آنرا یک کار تحسینبرانگیز و فوقالعاده بداند اما، جامعهی ما فارغ از تمام این نگاهها ما به ازای اندیشیدن چون شریعتی را قبلن پرداخته است! این چیزی از مقام و جایگاه شریعتی نمیکاهد و انسانهای بزرگ (بزرگ چه منفی، چه مثبت) همیشه اینگونه قضاوت میشوند.من شخصن نوع نگاه شریعتی و ماحصل زحمات او را منفی میبینم.تاریخ نشر: ۶ مرداد ۱۴۰۵🔻این متن پاسخی است به این نوشتهی من:t.me/NewHasanMohaddesi/14480#%D8%B4%D8%AE…
☝️از اینرو، مسئله را نباید به دوگانه ساده «والد ستمگر» و «فرزند مظلوم» فروکاست. زندگی، از این روایتها پیچیدهتر است. گاه پدر خطا کرده است، گاه فرزند، و گاه هر دو. اما آنچه نباید قربانی این داوریها شود، سنتی است که قرنها ضامن بقای خانواده بوده است؛ سنت احترام به پیران.احترام، البته مانع نقد نیست. مانع مطالبه عدالت هم نیست. هیچکس نمیگوید که خطاهای والدین باید فراموش شود. اما اگر نقد، به تحقیر بینجامد و عدالت، به انتقام فروغلتد، دیگر نه اخلاقی باقی مانده است و نه خانوادهای که بتوان از آن دفاع کرد.شاید در پایان بتوان گفت که جامعه، هم به نقد ساختارها نیاز دارد و هم به بیدار کردن وجدانها؛ هم به اصلاح شیوههای تربیت والدین و هم به احیای ادب دیرپای احترام به سالمندان. زیرا اگر این ادب از میان برود، فردا که نسل امروز خود به سالخوردگی برسد، دیگر سنتی برای پناه بردن به آن باقی نخواهد ماند. برای مطالعه بیشتر:ارسطو، اخلاق نیکوماخوس، ترجمه محمدحسن لطفی، نشر خوارزمی.مارکوس تولیوس سیسرون، در باب پیری، ترجمه محمدابراهیم محجوب، انتشارات خوارزمی.هانس گئورگ گادامر، حقیقت و روش، ترجمه محمدسعید حنایی کاشانی، نشر هرمس.درباره پیری . نوشته نویسندگان . ترجمه آرش نراقی.نشر نی#فرزندآزاری#سالمندآزاری#ثریا_حمیدی#بهزاد_شقاقی#علیرضا_معینی@NewHasanMohaddesi
♦️غیبت یک صدا یا غیبت یک سنت؟✍ دکتر علیرضا معینی۵ مرداد ۱۴۰۵ نقد آقای بهزاد شقاقی، در کنار همه اختلافهایی که میتوان با آن داشت، واجد نکتهای است که سزاوار تأمل و حتی ستایش است. ایشان بهدرستی یادآور شدهاند که در میان این گفتوگوها، نباید صدای خودِ سالمند به حاشیه رانده شود. سالمند، صرفاً موضوع یک مناقشه نظری نیست؛ انسانی است که با تنهایی، فرسودگی، خاطرات، امیدها و بیمهای خویش زندگی میکند و اگر او به «مصداق» یک بحث فروکاسته شود، اخلاق گفتوگو آسیب دیده است. همچنین نمیتوان از فشارهای اقتصادی، فرسودگی روانی نسل جوان، ناامنی شغلی و خستگی معیشتی چشم پوشید. اینها واقعیتهاییاند که بر روابط خانوادگی سایه افکندهاند و هر تحلیلی که آنها را نبیند، تحلیلی ناقص خواهد بود.اما گمان میکنم در این نقد، چیزی مهمتر از «صدای سالمند» نیز غایب مانده است و آن، سنت احترام به سالمندان است.میتوان پذیرفت که همه پدران و مادران، والدین نمونه نبودهاند. میتوان از اقتدارگرایی، از تربیت نادرست، از تحکم و حتی از رنجهایی که برخی فرزندان در خانواده کشیدهاند، سخن گفت. اما آیا از این مقدمات میتوان نتیجه گرفت که احترام به پیران، امری مشروط و وابسته به کارنامه شخصی آنان است؟به گمان من، نه.تمدن، تنها با قانون و دادگاه ساخته نمیشود؛ با آداب نیز ساخته میشود. بسیاری از آداب، پیش از آنکه پاداش فضیلت باشند، حافظ پیوندهای اجتماعیاند. احترام به سالخوردگان نیز از همین سنخ است. این احترام، لزوماً به معنای تأیید همه رفتارهای گذشته آنان نیست؛ همانگونه که احترام به یک معلم بازنشسته، به معنای بیخطا دانستن تمام دوران تدریس او نیست. ما گاه به انسان احترام میگذاریم، نه به دلیل بیعیب بودنش، بلکه به دلیل آنکه منزلتی را پاس میداریم که اگر فرو بریزد، چیزی از سرمایه اخلاقی جامعه نیز فرو خواهد ریخت.ارسطو در اخلاق نیکوماخوس، مناسبات انسانی را تنها بر پایه استحقاق حقوقی تبیین نمیکند، بلکه برای تجربه، پیشکسوتی و جایگاه انسان در مراتب زندگی نیز شأنی مستقل قائل است. از منظر او، عدالت آن است که هر کس آنچه سزاوار اوست دریافت کند؛ و این شایستگی، تنها محصول فضایل فردی نیست، بلکه گاه از جایگاهی برمیخیزد که انسان در سیر طبیعی زندگی بدان رسیده است.سیسرون نیز در رساله مشهور در باب پیری، یادآور میشود که سالخوردگی زمانی به بار مینشیند که با فضیلت و خرد همراه باشد. این سخن را باید پذیرفت. آری، سالمندی، فینفسه فضیلت نمیآورد. هر موی سپیدی، نشان حکمت نیست. اما از این حقیقت نیز نمیتوان نتیجه گرفت که فقدان برخی فضایل، مجوز فرو ریختن حرمت سالخوردگان است. حرمت، با فضیلت یکی نیست. فضیلت، مایه ستایش است؛ اما حرمت، شرط انسانیت است.هانس گئورگ گادامر نیز در تأملات خود درباره سنت، نشان میدهد که همه میراثهای گذشته، دشمن آزادی نیستند. برخی سنتها، شرط امکان گفتوگو و استمرار حیات فرهنگیاند. احترام به پدران، مادران و سالمندان، از همین سنتهاست. اگر این رشته گسسته شود، جامعه تنها یک ادب را از دست نداده است؛ بخشی از حافظه تاریخی و اخلاقی خویش را نیز از کف داده است.از سوی دیگر، نباید از پدیدهای سخن نگفت که کمتر به آن توجه شده است؛ پدیدهای که میتوان آن را «سالمندی زودرس» نامید. امروز، تنها سالمندان نیستند که از فرسودگی رنج میبرند. بسیاری از جوانان نیز، زیر فشار انزوا، تکزیستی، غرق شدن در جهان مجازی و فرسایش روانی، پیش از آنکه به پیری برسند، توان مراقبت از دیگران را از دست دادهاند. در کتاب خلوت اثر نتا واینستاین، که دکتر آذرخش مکری نیز آن را معرفی کردهاند، به برخی پیامدهای انزوای مزمن، زندگی تکنفره و زیست دیجیتال اشاره شده است؛ وضعیتی که ظرفیت همدلی و مراقبت از دیگران را کاهش میدهد. اگر چنین باشد، مسئله ما فقط «سالمندان تنها» نیست؛ بلکه «جوانانِ زودپیر» نیز هستند که دیگر رمقی برای دوش کشیدن بار عاطفی خانواده ندارند.اما حقیقت دیگری نیز در این میان مغفول مانده است. همیشه فرزند، قربانی نیست. گاه فرزند، خود را طلبکار میپندارد، نه از آن رو که حقیقتاً بزرگترین ستمها را دیده است، بلکه چون در زندگی خویش، چیزی برای عرضه نیافته است. کم نیستند جوانانی که نه در علم، نه در فرهنگ، نه در هنر، نه در کار و نه در مسئولیت اجتماعی، کارنامهای درخور ندارند، اما گذشته پدر و مادر خویش را با لحنی قاطع به محاکمه میکشند. آسان است که انسانی، ناکامیهای امروز خود را بر دوش نسل پیشین بگذارد؛ دشوار آن است که سهم خویش را نیز در ساختن یا ویران کردن زندگی بپذیرد.👇#فرزندآزاری#سالمندآزاری#ثریا_حمیدی#بهزاد_شقاقی#علیرضا_معینی@NewHasanMohaddesi
♦️نامهی دکتر سروش، از ثمرات چاه توهین!✍حسن محدثی۵ مرداد ۱۴۰۵توهین، توهین میزاید. ملاحظه بفرمایید استاد ارجمند دکتر سروش چهگونه توهین را با توهین پاسخ گفته است!توهین دکتر غنینژاد توهینهای جدید پرورده است. این همان چیزی است که من بدان فرهنگ توهین و بازتولید آن مینامم.این مسیر، مسیر مخربی است و ضروری است از آن اجتناب کنیم. توهین به بزرگان و توهین بزرگان به هم، هیچ ثمر مثبت و مطلوبی ندارد. جواب توهینآمیز به توهین هم بازتولید فرهنگ توهین است و خطا است. این راه راه ناصوابی است. از هر که سر زند، خطا است.🔸پسنوشت: از تفاوتهای مهم نقد و توهین این است که نقد کردن کاری دشوار و مسوولانه است اما توهین کردن کار آسانی است و اغلب نیز غیرمسوولانه است. نق زدن هم همینطور است. نقد کردن معمولا هم نشانهی مسوولیتپذیری است و هم قرین مسوولیتپذیری است. به همین خاطر هم هست که در جامعهی ما نق زدن و توهین کردن بیشتر باب است و رواج دارد.حالا به نظر شما با توهین دکتر غنینژاد چه کسی بیشتر ضرر کرده؟ #نقد#شیاد#توهین#شارلاتانیسم#علی_شریعتی#موسی_غنینژاد#پروفسور_شاندل#عبدالکریم_سروش@NewHasanMohaddesi
۲. یان هندریک شون: «اگر یان هندریک شون کلاهبردار و دروغگو نبود، جایزه نوبل را دریافت میکرد. او که در رشته فیزیک تحصیل کرده بود، در میکرو و نانوالکترونیک تخصص داشت. در سال ۲۰۰۰، او اعلام کرد که موفق به ساخت ترانزیستوری به اندازه یک مولکول شده است - رویای هر متخصص میکروالکترونیک. در سال ۲۰۰۱، هر هشت روز یکبار مقالات علمی با نام او منتشر میشد. در سال ۲۰۰۲، معلوم شد که او همه چیز را از ابتدا تا انتها ساخته است. ظاهراً او تمام دادههای خود را "از هیچ" اختراع کرده است. [...] شون از مدرک دکترای خود محروم شد و از علوم دانشگاهی محروم شد. او به عنوان مشاور برای یک شرکت مهندسی مشغول به کار شد» (همان).۳. پاول کامرر که خود او یا دستیار اش برای تأیید ادعاهاش به زیر پوست وزغهای آزمایشگاهی جوهر تزریق میکرد و سرانجام فریب اش آشکار شد و خودکشی کرد! «پاول کامرر به سادگی یک وزغ را نقاشی کرد. یا شاید هم این کار را نکرد. او در اوایل قرن بیستم در وین زندگی میکرد و مانند بسیاری از افراد محترم آن زمان، به نظریه لامارک اعتقاد داشت. اگر کسی فراموش کرده باشد، این یک نظریه مشکوک در مورد وراثت ویژگیهای اکتسابی است. همانطور که معلم زیستشناسی من میگفت: «مهم نیست چند بار دم اسپانیلها را ببرید، آنها هنوز با دم کامل به دنیا میآیند.» با این حال، پاول کامرر تمام تلاش خود را کرد تا خلاف این را ثابت کند. و او این کار را کرد! کامرر ادعا کرد که وزغهای مامای او «لنتهای جفتگیری» (یک ویژگی اکتسابی) - لکههای تیره روی پاهایشان - را نشان میدهند که به ارث رسیدهاند. مخالفان او ادعا کردند که کامرر به سادگی جوهر را زیر پوست آنها تزریق کرده است. کامرر بلافاصله اعتراف کرد که جوهر تزریق شده است، اما دستیار خود را مقصر دانست. این در اوت ۱۹۲۶ بود. شش هفته بعد، کامرر به زندگی خود پایان داد» (همان).حالا بعد از ذکر این نمونهها، چند پرسش در بارهی شریعتی مطرح میکنم:آیا میتوانیم دکتر شریعتی را با این نمونهها مقایسه کنیم و او را شیاد و شارلاتان معرفی کنیم؟ آیا میدانیم که نیات و انگیزهها و اهداف شریعتی برای ارجاع به یک پروفسور جعلی در کار اش چه بوده است؟ آیا شریعتی بهدنبال کسب جایزهای بوده است؟ یا اصلاً دنبال کسب مقامات دانشگاهی و غیردانشگاهی و کسب امتیازات مادی بوده است؟چرا او برخی از مهمترین سخنان اش را در دهان یک پروفسور جعلی گذاشته است؟ آیا او قصد داشته است مخاطبان اش را فریب ایدهئولوژیک بدهد و ما در این مورد با مصداقی از فریب ایدهئولوژیک سر و کار داریم؟و بالاخره، آیا واقعاً شواهدی در دست داریم که نشان دهد شریعتی میدانسته است ارجاع جعلی در آثار دانشپژوهانه خطا و غیر قابل قبول است و عامدانه این خطا را مرتکب شده است؟در نمونههایی که کنسانتین آسیمونوف از شارلاتانهای فرهنگی ارايه کرده است، ما میبینیم که جامعهی علمی موارد فریبکاری را با کمک دانشمندان و صاحبنظران بررسی کرده است. اگر اتهامی هم مطرح شده، مورد بررسی قرار گرفته است و یک شخص خاص بهتنهایی در مقام قاضی ننشسته است تا حرف خود را به کرسی بنشاند. در یک مورد از موارد مذکور نیز یکی از دانشمندان قربانی شیوهی نادرست و غیراخلاقیی داوری قرار گرفته است و کنسانتین آسیمونوف در بارهی او جملات مهم زیر را نوشته است که برای ما که بهسرعت و بدون بررسیی شواهد در بارهی یک متفکّری که سالها پیش مرده است و دیگر امکان دفاع از خود ندارد و بهدلایل سیاسی نیز بسیار متهم است (اتهامهایی که هر یک لازم است جداگانه بررسی شود)، میتواند بسیار درسآموز باشد:"وقتی با یک دانشمند از پیش به عنوان یک شارلاتان رفتار میشود، ناشایست است. این دقیقاً همان موردی است که حقیقت، حقیقت است، اما باید ملاحظات دیگران را نیز در نظر گرفت. همانطور که ولتر گفته است، "Aime la vérité, mais pardonne à l'erreur" (حقیقت را دوست داشته باش، اما خطا را ببخش)» (همان).اینک اما الزامی ندارد که به توصیهی ولتر عمل کنیم و خطا را ببخشاییم. این بستهگی به خودمان دارد. امّا وظیفهی اخلاقی داریم بین خطاکاری و شیادی تمایز قایل شویم. این خطای بزرگی است که به افراد و بهویژه به بزرگان ادب و فرهنگ و سیاستمان اتهامات اخلاقیای از اینگونه بزنیم و باعث تأسّف است که آقای دکتر موسی غنینژاد مدتی است این رویه را در پیش گرفته است! آخر کدام صاحبنظری میپذیرد افکار فوکو را بر اساس همجنسبازیی او نقد و رد کنیم؟!باز هم تکرار میکنم: ۱. نقد با توهین فرق دارد. از نقد دفاع کنیم و در برابر آن مقاومت نکنیم، اما اجازه ندهیم نقد با توهین یکی گرفته شود؛۲. نقد شخصیت نیز حق ما است، اما نقد شخصیت که کار بسیار ظریف و حساسی است، با تخریب شخصیت فرق اساسی دارد.#شیاد#شارلاتانیسم#علی_شریعتی#موسی_غنینژاد#پروفسور_شاندل@NewHasanMohaddesi
♦️ویژهگیهای اهل قلم شیاد و شارلاتان و توهینهای دکتر غنینژاد: جهش از نقد متن به تخریب شخصیت ✍️حسن محدثیی گیلوایی۵ مرداد ۱۴۰۵مخاطب محترمی در پاسخ به یادداشت من که نوشته بودم نقد را از توهین جدا کنیم، مطلب زیر را نوشته است:"هر کس را از جمله دکتر علی شریعتی را با توجه به رسالت ادعاییاش باید نقد کرد. لذا، با وجود تمام اختلافات فکری که با دکتر موسی غنینژاد دارم در مورد اطلاق صفت شیاد به دکتر شریعتی با او موافقم. اثر گذاری دکتر شریعتی بر جامعهی تحصیل کرده و ملتهب آنروز چیزی نیست که بتوان آنرا انکار کرد و لذا نتایجی که آن تفکر و آن سوگیریها به بار آوردهاند هم معلوم و مبرهناند و به خوبی نشان میدهند که رسالتش چه بوده است و چگونه آنرا تلیت کرده و به خورد مریدان دادهاند!امروز ما داریم حاصل آن تفکرات را برداشت میکنیم!"من دریافتم که توضیحات ام هنوز چندان قانعکننده و روشن نبوده است که برخی هنوز مدعای بسیار توهینآمیز دکتر غنینژاد را صحیح میدانند و آن را تکرار میکنند. من صادقانه عرض کنم که دغدغهی دفاع از دکتر شریعتی را ندارم زیرا اولاً معتقد ام او از معدود شخصیتهای جهانیی ما است و آنقدر در جهان فکریی معاصر جا باز کرده که جامعهشناس بسیار برجستهای چون آنتونی گیدنز نیز لازم دانسته اشارهای به او در کتاب جامعهشناسی اش بکند. بنابراین، چه جای آن دارد که من از او دفاع کنم؟! ثانیاً، بارها گفته ام که ارجاع شریعتی به یک پروفسور جعلی در آثار دانشپژوهانه کاری خطا بوده است و نباید کار خطا را توجیه کرد. اما لازم میدانم از فرهنگ نقد دفاع کنم و آن را از فرهنگ توهین متمایز سازم و تذکر بدهم که بههیچ وجه نباید تسلیم فرهنگ توهین که این سالها در فضای مجازی رواج گستردهای یافته است، بشویم. من بههیچ وجه به چنین چیزی تسلیم نخواهم شد، حتّا اگر به قیمت انزوایم از فضای عمومی تمام شود. فرهنگ نقد بر معیارهایی تمرکز دارد و این معیارها در کار نقّادی تعیینکننده اند. برخی از مهمترین ویژهگیهای نقد عبارت اند از:۱. نقد روشمند است و ذکر شواهد و دادهها در روش نقد سهم مهمّی دارد؛۲. بر مبنای اصولی معین و روشن دنبال میشود و ناقد اصول خود را بیان میکند؛۳. در نقد ناقد از برچسب زدن صرف و توهین شخصی و تخریب اجتناب میکند و اگر میخواهد نقد شخصیت نیز بکند آن را آلوده به توهین نمیکند بلکه با ذکر شواهدی از ویژهگیهای آن شخصیت میکوشد نشان دهد که نقد شخصیت غیر از خصومتورزیی شخصی یا گروهی و حزبی است؛۴. عواطف را مدیریت میکند و کینهها و احساسات شخصی در آن بروز نمیکند و موجب رنجش عاطفیی مخاطبان نمیشود، زیرا میخواهد عقول مخاطبان را هدف بگیرد و هدف اش برانگیختن احساسات مخاطبان یا چیز دیگری نیست؛۵. ناقد اهریمنیسازی یا اسطورهسازی نمیکند و میکوشد با احتیاط سخن بگوید و احتمالی از خطا را لحاظ کند و موضع خود را مطلق نمیسازد؛حالا فرض کنیم بهراستی ما با فردی فریبکار و شیاد در دنیای علم و دانش و فرهنگ و نویسندهگی سر و کار داریم. کم نیستند افراد فریبکاری که اهل قلم اند و در دنیای علم و دانش فعالیت میکنند. اینقدر این نوع فریبکاری در دنیای علم و دانش و فرهیختهگی جدی است که مبحثی در دنیا تحت عنوان شارلاتانیسم علمی پدید آمده است و مقالات زیادی نوشته شده که چهگونه این نوع شارلاتانها و شیادان را شناسایی کنیم (برای مثال بنگرید به مقالهی زیر: theseedsofscience.pub/p/scientific-charla…). فریب در دانشگاه و کار دانشگاهیان امری است که بهوفور وجود دارد؛ خصوصاً امروزه که دانشگاههای ما بسیار از استانداردهای دانشپژوهانه دور شده اند و فساد دانشگاهی بهوفور وجود دارد (در انتشار مقالات و کتابها و پایاننامهها و بسیاری از امور دیگر). پس ما شارلاتانهای فرهنگی و دانشگاهی هم کم نداریم. اما شارلاتانهای فرهنگی چه ویژهگیهایی دارند؟ بگذارید نمونههایی از این شیادان و شارلاتانها را از همین مقالهی کنسانتین آسیمونوف معرفی کنم (ترجمهها از گوگل است و از من نیست. خودتان حتما مقاله را بخوانید لطفا! من به ترجمههای گوگل اطمینان ندارم اما برای اینکه وقت زیادی از من گرفته نشود، خود ام ترجمه نکردم):۱. "هوانگ وو-سوک، دانشمند کرهای مشهور جهانی" که با شواهد تقلبی ادعا کرده بود سلولهای بنیادی را برای درمان بیماریهای مختلف شبیهسازی میکند. سرانجام، تقلبی بودن شواهد اش آشکار شد و او از دانشگاه اخراج و از کار علمی در کره و امریکا محروم شد و به دو سال حبس تعلیقی محکوم گردید؛ادامه دارد👇👇👇#شیاد#شارلاتانیسم#علی_شریعتی#موسی_غنینژاد#پروفسور_شاندل@NewHasanMohaddesi
♦️ویژهگیهای اهل قلم شیاد و شارلاتان و توهینهای دکتر غنینژاد: جهش از نقد متن به تخریب شخصیت✍حسن محدثیی گیلوایی۵ مرداد ۱۴۰۵👇👇👇#شیاد#شارلاتانیسم#موسی_غنینژاد#پروفسور_شاندل@NewHasanMohaddesi
🔸🔸🔸نقد🔸🔸🔸♦️[غیبت یک صدا؛ دلخستگی والد و فرزند] /۲✍بهزاد شقاقی۵ مرداد ۱۴۰۵شاید آنچه در این میان گمشده، نه وجدانِ فردی است و نه نقدِ ساختاری، بلکه «مسئولیتِ جمعی» در برابر یک زخمِ نسلی است که هیچکس به تنهاییِ خود نمیتواند آن را درمان کند. همانگونه که در کوچهپسکوچههای شهرِ خودمان، میبینیم که بسیاری از سالمندان، با تمامِ آن خویِ سلطهگری، اگر در فضایی بیطرفانه و با میزبانی یک نهاد مدنی مستقل، پای میز گفتوگو بنشینند، از چارچوبهای کهنهشان بیرون میآیند؛ همانگونه که بسیاری ازفرزندانِ عاصی، اگر ذرهای از فشارِ معیشت کاسته شود، بیش از آنکه به سراغِ کینههای دیرینه بروند، به دنبال یک دیدارِ بیبهانه خواهند گشت.متن پایانی دکتر معینی، با آن ارجاع به «پیشرفتهترین کشورهای جهان»، هر چند پر از صلابتِ اخلاقی است، اما بویِ یک توصیهی از بالا را دارد؛ گویی با یک جزوهی تربیتی طرفیم که میخواهد به فرزندِ ایرانی بگوید: «چون نروژیها و سوئدیها و ... این کار را میکنند، تو هم باید بکنی». غافل از آن که نروژیها برایِ این کار، از یک سو، نظام رفاهی چهلساله دارند که دغدغهی نانِ شب را از دوشِ فرزندان برداشته است و از سوی دیگر، نسلها در آنجا، در یک فرآیندِ تدریجی و نه انقلابی، به بازتعریفِ مرزبندیهای عاطفی دست زدهاند. اما ما، در این سرزمینِ پر از شتابزدگی، یکباره میخواهیم از پدرِ خویفرمان، فرزندی دموکراتیک بسازیم و از فرزند سرخورده، پرستاری مهربان. این انتظار، خودش آزار دیگری است؛ آزارِ ناشی از نادیدهگرفتنِ زمان و بستر.شاید درمان، در این میان، نه در فروکاستنِ تقصیر به گردن یکی از این دو نسل، که در پذیرش این حقیقتِ تلخ باشد که ما در یک «گسستِ نسلیِ تاریخی» گرفتاریم؛ گسستی که ریشههایش در دلِ نهادهایی است که امروز هر دو طرفِ این مناظره، فقط یکی از آنها را متهم میکنند. و تا وقتی که برایِ این گسست، جز سرزنشِ اخلاقی یا نقدِ ساختاری یکسویه، نسخهی دیگری نپیچیم، این جدلِ قلمی، همانقدر به کارِ سالمندانِ واقعی میآید که فیلمهای شب عیدِ صداوسیما به کارِ سرای سالمندانِ حومهی شهر.#فرزندآزاری#سالمندآزاری#ثریا_حمیدی#بهزاد_شقاقی#علیرضا_معینی@NewHasanMohaddesi
🔸🔸🔸نقد🔸🔸🔸♦️[غیبت یک صدا؛ دلخستگی والد و فرزند] /۱✍بهزاد شقاقی۵ مرداد ۱۴۰۵در میانهی این مناقشهی قلمی دو روشنفکر خوشنیت، من را بیش ازهر چیز، غیبتِ یک صدا آزار میدهد؛ صدایی که نه در نوشتهی دکتر معینی شنیده میشودو نه در پاسخِ سرکار خانم حمیدی: صدای خودِ سالمند.اینجا، در این جدال دیالکتیکی تمامعیار، هر دو طرف چنان غرق در اثبات درستی روایت خویشاند که گویی دارند بر سرِ جسدِ یک غایب، خطابه میخوانند. دکتر معینی، با آن انبوه ارجاعات انسانشناختی و یادآوری استخوانِ ترمیمشده در عصرِ پارینهسنگی، میکوشد وجدانِ فردی را بیدار کند و نشان دهد که تمدن از آنجا آغاز شد که انسانِ ناتوان را رها نکرد. و سرکار خانم حمیدی، با تیزهوشی تمام، پرده از آن ساختارهای دینی و آموزشی برمیدارد که به والدین آموختهاند تا با فرزندان چونان مِلکی رفتار کنند و اکنون که این فرزندان بالیدهاند، طلبکارِ احترامیاند که هرگز تمرینِ بخشیدنِ آن رانداشتهاند. هر دو درست میگویند، اما حقیقتِ هر دو، مثلِ دو لبهی یک قیچی، درست از میان آن موجود زنده و نفسکشنده میبرند که نه قدرتِ قلم دارد و نه حوصلهی این منازعاتِ فلسفی را؛ موجودی که شاید فقط میخواهد یک عصرِ جمعه، بیآنکه کسی یادآوری کند که چه قدر برایش زحمت کشیده، کنارِ سفرهای بنشیند و صدای قاشقِ چایخوریِ فرزندانش را بشنود.نکتهی غریبِ ماجرا اینجاست که هر دو نویسنده، فارغ از اختلافِ مبنا، در یک نقطهی کور مشترکاند: هردو، «رابطه» را از منظرِ «وظیفه» مینگرند. یکی میگوید وظیفهی فرزند، جبرانِ گذشته است؛ دیگری میگوید وظیفهی ساختار، اصلاحِ گذشته است. اما در این میان، کسی از «دلخستگی مضاعف» سخن نمیگوید: دلخستگی سالمندی که یک عمر در قامت «مالک» زیسته و حالا با دیدنِ استقلالِ فرزند، نه تنها جایگاه خویش را گم کرده، که اصلاً واژگانی برای تعریف دوبارهی این رابطهی تازه ندارد؛ و دلخستگیِ فرزندی که سالهازیرِ سایهی تحکمِ پدرانه، نفسکشیده و حالا که به پشت پای همان پدر رسیده، میبیندکه حتی در لحنِ صمیمیترین جملهاش هم، هنوز ردِّ آن بغضِ کهنه، به چشم میخورد. این دو دلخستگی، در این یادداشتها، درگیرِ یک جنگِ روایتاند؛ جنگ بر سرِ این که«نخستین ظالم» کیست، غافل از آن که تاریخِ ظلم، هرگز نقطهی آغازِ مشخصی ندارد و هر نسلی، هم قربانی نسلِ پیش است و هم ظالمِ نسل بعد.دکتر معینی در پاسخِ خود، تیری هوشمندانه اما سختجانبانه پرتاب میکند: «اگر پدر هنوز ثروتمند و مقتدر بود،باز همین صراحت را داشتید؟» این پرسش، آن چنان بیرحمانه و واقعگرایانه است که آدمی را به تلخی تمامِ مناسباتِ انسانی میاندازد. اما اگر این پرسش را بپذیریم، چه؟ اگر بپذیریم که احترامِ امروز، بیش از آنکه از دلِ وجدان بجوشد، از تغییرِموازنهی قدرت سرچشمه میگیرد، آنگاه تمامِ آن بنای رفیعی که دکتر معینی با کمک مارگارت مید و فرانس دووال برافراشته است، فرو میریزد. زیرا در آن صورت، دیگر تمدن چیزی نیست جز بازیِ هوشمندانهی قدرت، و ما همانقدر دور از اخلاقگراییِ اصیل هستیم که جدالِ دو نویسنده بر سر جسد یک سالمندِ فرضی، ما را از اصلِ ماجرا دور کرده است.و اینجا، شاید بد نباشد که از ورای این مشاجراتِ قلمی، به یک حقیقت تلخ دیگر هم اشاره کنیم؛ حقیقتی که نه درادبیات وجدانیِ دکتر معینی میگنجد و نه در نقد ساختاری سرکار خانم حمیدی. آن هم «خستگیِ طبقاتی» است. انبوهِ فرزندانی که در این سالهای گرانتر از جان، با چندشیفت کاری، تورمِ مزمن و آیندهای مبهم، چنان از پا افتادهاند که حتی برای اندیشیدن به گناهِ تقصیرِ خود، رمقی باقی نمانده است. چگونه میتوان از این انسانِ خسته، انتظارِ همنشینیِ عاطفی مداوم داشت؟ چگونه میتوان از او خواست که به تماشای تنهایی پدر یا مادر بنشیند، در حالی که خودش در میانهی شلوغی یک اتوبوس خطِ واحد، تنهاتر از هر سالمندی است؟ و از سویِ دیگر، چگونه میتوان از آن پدر یا مادری که تمامِ عمر را در قامتِ «رئیس» زیسته، انتظار داشت که در واپسین سالها، ناگهان به استادی گفتوگو مبدل شود؟ آیا نهادهای دینی و آموزشی که سالها از تحکمِ والدین حمایت کردند، حالا میتوانند در یک چشمبرهمزدن، نسخهای برای مدارا بپیچند؟#فرزندآزاری#سالمندآزاری#ثریا_حمیدی#بهزاد_شقاقی#علیرضا_معینی@NewHasanMohaddesi
✔️ فرزندآزاری؛ هنگامی که دادخواهی، خود به بیداد بدل میشود✍ دکتر علیرضا معینی۴ مرداد ۱۴۰۵از یادداشت متین سرکار خانم حمیدی چنین برمیآید که برخی والدین، در روزگار اقتدار خویش، با تندی، تحقیر، محرومیت یا خشونت، کام فرزندان را تلخ کردهاند و اکنون که آن فرزندان به بلوغ و استقلال رسیدهاند، اگر رشته احترام را از دست نهادهاند، چندان نباید بر آنان خرده گرفت؛ زیرا آنچه امروز دیده میشود، بازتاب زخمی است که دیروز بر جانشان نشسته است.این سخن، در نگاه نخست، همدلانه و حتی دادخواهانه مینماید؛ اما هر سخن دادخواهانهای الزاماً عادلانه نیست. گاه دادخواهی، اگر از مرز انصاف بگذرد، خود صورتی دیگر از بیداد میشود.هنگام خواندن این استدلالها، بیاختیار به یاد «سیلی» ترانه علیدوستی در فیلم برادران لیلا افتادم؛ آنجا که شکاف میان نسلها، زبان احترام را به زبان ملامت و رنج بدل میکند. آن صحنه را میتوان فهمید، اما آیا باید آن را به قاعدهای اخلاقی برای زندگی اجتماعی بدل کرد؟اگر بنا باشد هر فرزندی با استناد به لغزشهای گذشته والدین، خود را از هرگونه تکلیف اخلاقی نسبت به آنان رها بداند، آنگاه باید نام این وضعیت را «فرزندآزاری» گذاشت؛ زیرا در این هنگام، قربانی کسی است که نه نیروی جوانی دارد، نه قدرت اقتصادی، نه توان دفاع از خویش. عدالت، هنگامی که تنها گذشته را ببیند و اکنون را نبیند، دیگر عدالت نیست.پرسشی نیز در این میان هست که به آسانی نمیتوان از کنار آن گذشت. اگر همین پدر یا مادر هنوز جوان، نیرومند، ثروتمند و صاحب اقتدار بودند و میتوانستند فرزند را از مال یا فرصت یا حمایت محروم کنند، آیا باز هم همین فرزندان با همان صراحت و تندی رفتار میکردند؟ یا آنچه امروز شجاعت نامیده میشود، بیش از آنکه از عدالت برخیزد، از جابهجایی موازنه قدرت برمیخیزد؟ این پرسش را نمیتوان نادیده گرفت.نسل امروز، بیش از هر زمان دیگر، منزلت انسان را با میزان دانایی، مهارت، بهرهوری و تسلط بر فناوری میسنجد. گویی سن، تجربه و سپیدی مو دیگر سرمایهای اجتماعی نیستند. احترام را نه در زیستن، بلکه در توانستن میجویند. اما آیا هر آنچه رایج است، مطلوب نیز هست؟ تاریخ تمدن، بارها نشان داده است که عادی شدن یک رفتار، هرگز دلیل بر درستی آن نیست.جامعه متمدن را تنها از روی برجهای بلند، فناوری پیشرفته یا رشد اقتصادی نمیتوان شناخت. یکی از معیارهای بلوغ مدنی آن است که با ضعیفترین اعضای خود چگونه رفتار میکند؛ با کودکان، با بیماران و با سالمندان. از همین روست که در سنتهای اخلاقی کهن گفتهاند: بزرگان را گرامی بدارید و بر خردسالان مهر بورزید؛ زیرا هر دو، بیش از دیگران محتاج حمایتاند. این سخن، پیش از آنکه آموزهای دینی باشد، خلاصه تجربه هزاران سال زیست انسانی است.به همین سبب است که پیشرفتهترین کشورهای جهان، از نروژ و سوئد و فنلاند گرفته تا سوئیس و هلند، حقوق ویژه و حمایتهای مثبت برای سالمندان در نظر گرفتهاند؛ از خدمات درمانی و مراقبت خانگی گرفته تا حمایتهای اجتماعی، تسهیلات شهری و قوانین سختگیرانه در برابر هرگونه آزار سالمند. آنان دریافتهاند که احترام به سالمندان، احترام به گذشته نیست؛ احترام به آینده خویش است، زیرا هر جوانی اگر فرصت زیستن بیابد، روزی سالمند خواهد شد.از منظر علوم رفتاری نیز همین معنا تأیید میشود. انسانشناسان گفتهاند یکی از نخستین نشانههای تمدن آن بود که انسان، ناتوان و سالخورده را رها نکرد. مارگارت مید، ترمیم استخوان شکسته انسان نخستین را نشانه تولد تمدن میدانست؛ زیرا کسی که پای شکسته دارد، جز با مراقبت دیگران زنده نمیماند. فرانس دو وال نیز همدلی و مراقبت از افراد ناتوان را از ریشههای تکامل اخلاقی انسان برمیشمارد و سارا بلفر هردی نشان میدهد که همکاری میان نسلها، یکی از رازهای بقای نوع بشر بوده است.از این رو، ثروتمندتر بودن، داناتر بودن، موفقتر بودن یا خودساختهتر بودن فرزند، هرگز مجوز فرو نهادن حرمت والدین سالخورده نیست. ممکن است پدر یا مادری در گذشته خطا کرده باشند؛ همانگونه که هیچ انسانی از خطا مصون نیست. اما خطای گذشته، مجوز ستم امروز نمیشود. اگر دیروز فرزندی آزرده شده است، امروز نباید والدی آزرده گردد. زنجیره رنج را باید جایی گسست، نه آنکه آن را از نسلی به نسل دیگر منتقل کرد.احترام به والدین، پیش از آنکه ادای دِینی به گذشته باشد، سرمایهای برای آینده جامعه است. جامعهای که سالمندانش را بیحرمت کند، در حقیقت آینده خویش را بیحرمت کرده است؛ زیرا هر نسل، دیر یا زود، به جایگاه نسل پیشین خواهد رسید. تمدن، از آنجا آغاز میشود که انسان، حتی هنگامی که قدرت انتقام دارد، راه انصاف را برمیگزیند.#فرزندازاری#سالمندآزاری#ثریا_حمیدی#علیرضا_معینی@NewHasanMohaddesi
🔸🔸🔸نقد🔸🔸🔸♦️[چیزهایی که والدین نیاموخته اند: تعریضی به یادداشت سالمندآزاری]✍ثریا حمیدی۳ مرداد ۱۴۰۵اینکه در موضوع سالمند و سالمند آزاری انگشت اتهام به سوی اخلاق و وجدان فردی نشانه گرفته شده و احتمالا قصد آن میرود که از طریق بیدار کردن احساس شرم و گناه فردی جلوی این آسیب گرفته شود خود حکایت آزار دیگری است! نگاه به حیطه سالمند و سالمندآزاری صرفا از منظر وظیفه اخلاقی، به تهیه گزارش صدا و سیمای ملی از سرای سالمندان در روزهای مناسبتی به ویژه در روز مادر یا پدر شبیه است؛ یک طرفه، پر از قضاوت اخلاقی و بدون کوچکترین اشاره ای به نقش ساختارهای سیاسی، اجتماعی، دین و آموزش در دامن زدن به اختلافات بین والدین و فرزندان. برداشتم این هست که والدین ما از ورای عمری نگاه مال-گونه به زن و فرزندان در سایه نهادهای دین و آموزش، به تحکم و طلبکاری عادت کرده اند. آنها هیچ وقت یاد نگرفته اند که در ارتباط با لایه های سنی مختلف فرزندان می بایست استراتژیهای ارتباطی مختلفی داشته باشند مانند آداب و مناسکی که برای برهه های مختلف زندگی اجتماعی و اعتقادی خود یاد گرفته اند.نگهداشت خوی تحکم و دیکته نظرات خود در قالب مصلحت به فرزندان حتی در امور بسیار شخصی و یا کارهای تخصصی فرزندان و در همه برهه های سنی انها، رفتاری است که از طریق مناسک دینی، فرهنگی و اجتماعی تقویت و تثبیت میشود. والدین هیچ وقت در معرض اموزشی که آنها را تشویق به رعایت حد و مرز ارتباطی خود با فرزندان کند، قرار نمی گیرند. همزمان با رشد فرزندان، هیچ نهادی در گوش والدین زمزمه نمیکند که بعد از بلوغ جسمی، جنسی، اجتماعی و اقتصادی فرزندان ، رابطه آنها رابطه تعاملی و گفتگویی خواهد بود و نه رئیس و مرئوسی و یا مالک و مملوک! در واقع اینکه همزمان با آموزش دیدن فرزندان در نهادهای آموزشی و مسلح شدن آنها به انواع اطلاعات رنگارنگ و به روز شده، والدین آنها از این آموزشها محروم می شوند و کلیه تعاملات آنها تنها از ورای آموزه های سنتی و بعضا "تاریخ مصرف گذشته" تنظیم می شود آسیب و آزار ساختاری محسوب می شود که میتواند به بستری برای شعله ورتر کردن تنش های بین فردی والدین و فرزندان تبدیل شود. اطلاله کلام نشود اما در کنار مشکلات معیشتی فرزندان، بنظرم سراهای سالمندان پر از والدینی است که به قول ترکها به فرزندان خود " آفتاب داده اند اما نورش را نه"! و در این عدم توازن ارتباطی اولین مقصر ساختارهای کلان جامعه هست و بعد فرزندان.#سالمندآزاری#ثریا_حمیدی#علیرضا_معینی@NewHasanMohaddesi
♦️کتاب جدیدی که امروز هدیه گرفتم: آوازهای چند فیلسوار✍حسن محدثیی گیلوایی۳ مرداد ۱۴۰۵در این روز داغ تهران، تازه رسیده بودم به محل کار ام که صدای زنگ آمد و پیک محترم این کتاب را از نویسندهی ارجمند خانم ایدا مرادیی آهنی به دست ام رساند؛ هدیهای زیبا و خواندنی با دست خط خود نویسندهی ارجمند.با این نویسندهی ارجمند در اینستاگرام آشنا شدم و ایشان به من لطف کردند و کتابشان را به من هدیه دادند.خانم مرادیی عزیز بسیار قدردان محبت شما هستم و کتابتان را در همین تابستان داغ خواهم خواند! آرزو میکنم سلامت و شادمان باشید و بیش از پیش موفق! به امید انتشار آثار دیگر شما و موفقیتهای بزرگ در خلق آثار ادبیی بزرگ!#رمان#مرادی_آهنی♦️کتاب جدیدی که امروز هدیه گرفتم: آوازهای چند فیلسوار✍حسن محدثیی گیلوایی۳ مرداد ۱۴۰۵در این روز داغ تهران، تازه رسیده بودم به محل کار ام که صدای زنگ آمد و پیک محترم این کتاب را از نویسندهی ارجمند خانم ایدا مرادیی آهنی به دست ام رساند؛ هدیهای زیبا و خواندنی با دست خط خود نویسندهی ارجمند.با این نویسندهی ارجمند در اینستاگرام آشنا شدم و ایشان به من لطف کردند و کتابشان را به من هدیه دادند.خانم مرادیی عزیز بسیار قدردان محبت شما هستم و کتابتان را در همین تابستان داغ خواهم خواند! آرزو میکنم سلامت و شادمان باشید و بیش از پیش موفق! به امید انتشار آثار دیگر شما و موفقیتهای بزرگ در خلق آثار ادبیی بزرگ!#رمان#مرادی_آهنی
♦️توهین به بزرگان فرهنگ را رد کنیم، اما خطاها را توجیه نکنیم✍حسن محدثیی گیلوایی۳ مرداد ۱۴۰۵مواجههی صفر و صدی آفتی بزرگ در فرهنگ ایرانی است و در مورد شریعتی نیز بارها تکرار شده و هنوز هم تکرار میشود. یکی -مثل دکتر موسی غنینژاد- او را شیاد معرفی میکند و دیگی -طرفداران شریعتی- از او بت میسازند و خطاهای او را هم بهحساب هنو خلاقیت او مینویسند.مایهی شگفتی است! بلوغ فرهنگی در خروج از این نگاه اهریمنی /الاهی است. ارجاع جعلی در آثار دانشپژوهانه مثل درسهای تاریخ تمدن و برخی آثار دیگر توسط شریعتی غیرقابل توجیه است.تصور میکنم بخشی از حملات به شریعتی ریشه در همینگونه توجیهات نامعقول دارد و سبب میشود به حملات به او دامن زده شود.
نقدِ شریعتی اگر قرار است جدی باشد، باید بر پایهی فهمِ درستِ ژانر، زبان و مقصود او باشد، نه بر اساس اتهامهایی که از درکِ نادرستِ ماهیتِ نوشته برمیخیزد.#نقد#اخلاق_نگارش#علی_شریعتی#پروفسور_شاندل#علیرضا_معینی#قواعد_دانشپژوهی@NewHasanMohaddesi