♦️زهرهای استاد باستانزادگانپارۀ دوم از «ترومای دانشگاه تهران: روایتی خودمردمنگارانه»✍دکتر اصغر ای…
انتشار: 2026/08/05 06:26 UTCدریافت: 2026/08/06 05:22 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/06 05:22 UTC
♦️زهرهای استاد باستانزادگانپارۀ دوم از «ترومای دانشگاه تهران: روایتی خودمردمنگارانه»✍دکتر اصغر ایزدی جیرانبازنشر: ۱۴ مرداد ۱۴۰۵اما همۀ اینها به نظر مدیر گروه برای تدریس درس فوق کافی نمیآمد. این نامه و تمامی نامههای بعدی من از حدود سال ۱۳۹۰ تا سال ۱۳۹۲ در گروه خوانده نشد. نامهها در سطل آشغال مدیر گروه یک به یک روی هم تلنبار میشد. نوعی حالت بلاتکلیفی، سرگردانی، تشویش و ترس در من شکل گرفته بود؛ ترس از آیندۀ کاریام. مدیر گروه، با نخواندن نامهها و با بیمحلی کردن به درخواستهای شخصی که شایستگی او برای استخدام توسط اساتید گروه قبلا تأیید شده بود، اولین قدمهای تحقیر را برمیداشت. معنای بیاهمیتی به نامهها آن بود که حرف تو بیارزش است. وجودت بیارزش است.آنقدر بیارزشی که من حتی یک برگه کاغذ تو را هم در گروه نمیخوانم. در طول دو و نیم سالی که بورسیه بودم، مجبور به تحمل رفتارهای تحقیرآمیز باستانزادگان شدم. او انبانی از خشم را وجودم فشرده میساخت که بعدها فوران کرد.حالا باستانزادگان آمده و صاف نشسته وسط سالن جلسۀ دفاع. آب دهانم را قورت دادم. اضطراب شدیدی در رگهایم تپیدن گرفت. فکر میکردم کمی بعد برود ولی تا آخر جلسه نشست. به معنای دقیق کلمه، روز دفاعی که از مبارکترین ایام هر دانشجوی دکترایی است را برایم زهرمار کرد.هفتۀ بعد، جهت احترام نسخهای از رسالۀ دکترایم را بهعنوان هدیه نزد ایشان به دفتر مدیر گروه واقع در طبقۀ چهارم بردم. آقای دکتر عصبانی بود:- «اومده بودم جلسه به استادهایت بگویم شماها هیچکدام موضوع هنر را بلد نیستید، [از بالای سِن] بیایید پایین. آقای دکتر بیا پایین، خانم دکتر بیا پایین.»و اضافه کرد:- «تو هم بلد نیستی.»چند ماه بعد که رئیس وقت دانشکده جلسهای سهنفره برای معارفۀ من به مدیر گروه برگزار کرد، در آنجا هم به موضوع رساله بازگشت. خطاب به رئیس دانشکده گفت،- «چرا من را استاد راهنما نکرد؟»رئیس دانشکده جواب داد،- «آقای دکتر شما ناراحت نشوید. دست دکتر جیران نبود. گروه جامعهشناسی اجازه نمیداد.»و بعد شروع به ایراد گرفتن از رساله کرد:- «چرا نسخۀ اصلی کتاب فرانتس بوآس را نخواندی. باید اصل نسخۀ فرانسوی را میخواندی.»با شنیدن این حرف، مردمک چشمانم داشت از حدقه بیرون میزد. هر دانشجوی سال اول مقطع کارشناسی مردمشناسی هم میداند که بوآس، پدر مردمشناسی امریکاست. پس طبیعتا باید کتابهایش به زبان رایج در امریکا نوشته شده باشند. و اتفاقا من نسخۀ اصلی انگلیسی کتاب Primitive Art را توسط یکی از دوستانم از خارج تهیه کرده بودم. گویا باستانزادگان نسخۀ اصلی را وانهاده و ترجمۀ فرانسوی کتاب را در اختیار داشت. داشتم از این سطح از تسلط علمی استاد به جوش میآمدم، اما رئیس دانشکده دستم را از زیر میز طوری که باستانزادگان نبیند گرفته بود و با فشارهای گاه به گاه بهم میفهماند که باید دم برنیاورم و جوابی ندهم و آرام باشم تا جلسه ختم به خیر بشود. ظاهرا چنین شد، اما زهرهای باستانزادگان تمامی نداشت. همچون ماری زخمی، زبانه میکشید. چند هفتۀ بعد، در جلسۀ رسمی گروه مردمشناسی گفته بود:- «رسالۀ ایزدی جیران خیلی ضعیف بود ولی نمرۀ ۱۹.۷۵ بهش دادند.»استاد شهریپور که این نقلقول را از طریق خانم استاد رضاییان شنیده بود، به من رساند. و من همچون کسی بودم که زحماتش برای انجام کار میدانی در شرایط سخت زندگی عشایری به هیچ شمرده شده بود. آن هم رسالهای که سارا شریعتی در جلسۀ دفاع در موردش گفت،- «تز آقای جیران نظر من را دربارۀ هنر تغییر داد.»آنهایی که سارا شریعتی را میشناسند میدانند که اهل تعارف نیست و این حرف را هم موضع استاد راهنمایی که اصولا موضع حمایتگری از دانشجوی تحت راهنمایی است نزده است. یکی از اساتید داور هم قبل از بیان انتقاداتش گفته بود،- «این یکی از پایاننامههای قدرتمندی است که من در سالهای اخیر دیدهام و لذا بالاترین نمره را خواهم داد، اما نقدهای بنیادینی نیز دارم.»حرفها و کردارهای باستانزادگان همه زهرهایی بودند که به جان این جوانک میریخت. طی بیش از پانزده سالی که از آن وقایع گذشته، هنوز نمیدانم دقیقا چه بر من رفته است. شاید این ابهام و گیجی و منگی هم از خصوصیات تروما باشد. نوشتن این روایتها، برای من کارکرد تشخیصی و درمانی دارند. با توصیف صحنههای اتنوگرافیک آن دوران است که حالا میفهمم باستانزادگان، در واقع، وجودم و شیوۀ بودنم را زهرآگین کرده بود. من سمّی شده بودم. باید پیش تراپیست میرفتم:«خانم روانکاو، حالا روانی که بشکه بشکه سمّ تویش ریخته شده را چطور میشود درمان کرد؟»🔻منبع:t.me/IzadiJeiran/505@IzadiJeiran#%D9%85%D…


