♦️ترومای دانشگاه تهران: روایتی خودمردمنگارانهپارۀ ۱. اسمم را کندند: خشونت فرهیختگان✍دکتر اصغر ایز…
انتشار: 2026/08/05 06:10 UTCدریافت: 2026/08/06 05:22 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/06 05:22 UTC
♦️ترومای دانشگاه تهران: روایتی خودمردمنگارانهپارۀ ۱. اسمم را کندند: خشونت فرهیختگان✍دکتر اصغر ایزدی جیرانبازنشر: ۱۴ مرداد ۱۴۰۵در سه چهار هفتۀ گذشته اتفاقهای هولناک چنان پیش میروند که رخدادی شوم را رقم بزنند. جای خالی اسمم من را یاد اسم هاله لاجوردی میاندازد.اتاق کارش یک طبقه بالاتر بود. هاله را ندیده بودم چون من سالها بعد از اخراجش استخدام شده بودم. از استادان جوان و باسواد و پرشور گروه ارتباطات بود. هر وقت پشت در اتاق مشترکش با استاد راهنمایم سارا شریعتی میایستادم تا خالی از خیل علاقمندان شود، به اسم هاله خیره میشدم. کسی، شاید دانشجوی دلسوختهای، اسمش را با ماژیک توی جای خالی تابلویش نوشته بود. جلوی صحنۀ تابلوی جاکنشده میخ شدهام. هاج و واج ماندهام. دستم لرزید. نتوانستم کلید را توی قفل بچرخانم. راهم را به راهروی سمت راست کشیدم و مستقیم رفتم دفتر رئیس دانشکده.«آقای دکتر! بیایید ببینید. اسمم را از بالای در اتاقم کندهاند.»آقای رئیس نگاهی خونسرد به حال آشفتۀ من کرد. او میدانست و در جریان بود که چه آشوب و بلوایی در دانشکده سر پروندۀ تبدیل وضعیت استخدامی من به پا خواسته است. نیامد که ببیند. برگشتم به راهروی طبقۀ اول. چه کسی میتوانست شبهنگام، زمانی که کلاسها تمام شدهاند و دانشکده خلوت است، تیشهای برداشته و تابلو را کنده باشد؟ چرا استادان دانشکده به رَد پرونده در صورتجلسۀ گروه اکتفا نمیکنند و کار را به خشونت کشاندهاند؟ چه کسی حاضر شده اجیر دست استادان بشود؟ یا اینکه خود استادها دست به تیشه بردهاند؟ افرادی که با یدک کشیدن عنوان «استاد دانشگاه»، نماد فرهیختگی را بر پیشانی خود نصب کردهاند، نقاب از چهره برکنده و چنگال میکشند. آهای! کسی در این دانشکده نیست که یاریام کند؟ هیچ کس یاریام نکرده بود، جز سارا شریعتی که تقلاهایش به جایی نرسید.چنگالهای درنده از خیلی وقتها پیش از پشت قبای «انسان دانشگاهی» به بیرون خزیده بودند. در یک سال اول استخدامم، هر بار که سراغ کمد صندوق نامههای اساتید در همکف دانشکده میرفتم و درِ چوبی صندوق خودم را باز میکردم، انتظار یک کاغذ تهدید دیگر مچالهشده را میکشیدم. نویسنده، نامهها را عمدا با دستخط خرچنگ قورباغه مینوشت تا قابل شناسایی نباشد. چند هفتهای است که جنگی تازه علیه من از طرف اساتید گروه مردمشناسی و نیز از سوی برخی از اساتید پیشکسوت گروههای دیگر از جمله گروههای جمعیتشناسی، ارتباطات و توسعه که مشهور به «مافیای طبقۀ چهارم»اند، شروع شده است. این کاغذهای تهدید بخشی از سیاست رعبافکنی مافیا بود تا من را وادار به ترک دانشگاه کند. جنگ مافیا با من از اولین روزهایی که در پاییز ۱۳۹۱ به استخدام گروه مردمشناسی درآمدم شروع شده بود. آنها در صدد حمایت از یکی از اعضایشان بودند، کسی که مخالف استخدام من بود و درگیری تندی بین من و او رخ داده بود...حالا سه سالی میشود که از گروه مردمشناسی دانشگاه تهران اخراج شدهام. خیلی خواب اتاق کارم را میبینم، بیشتر تلخ و گاه شیرین. میبینم که به اتاقم برگشتهام. میبینم توی اتاق مشترکم با دکتر حاجیحیدری، از اساتید گروه جامعهشناسی، هستم. بعدها که رفتم، جای من را به استاد دیگری از گروه جامعهشناسی بنام دکتر زائری داده بودند. هر وقت در خواب به اتاقم میآیم، دکتر حاجیحیدری و دکتر زائری نیستند. دستگاه اسکنر دکتر حاجیحیدری هم خاموش است. دستیاری که پشت دستگاه میایستاد و کتابها را اسکن میکرد هم نیست.«من که روزهای آخر جدایی از دانشگاه کلید اتاقم را تحویل رئیس امور اداری دادم، پس چرا هنوز دارمش؟تنها و پرواهمه توی اتاقم هستم.«این اتاق که مال من نیست. پس چرا وسایلم اینجاست؟ اگر دکتر زائری یا دکتر حاجیحیدری ناگهان کلیدشان را از پشت در بیاندازند و در را باز کنند و من را ببینند چه بگویم؟ چرا من به اتاق آنها وارد شدهام؟»ادامه👇👇👇🔻منبع:t.me/IzadiJeiran/500#%D9%85%D8%B1%DA%A9%D…


