🔸🔸🔸نقد🔸🔸🔸♦️[غیبت یک صدا؛ دلخستگی والد و فرزند] /۱✍بهزاد شقاقی۵ مرداد ۱۴۰۵در میانهی این مناقشهی ق…
انتشار: 2026/07/26 20:34 UTCدریافت: 2026/08/01 00:11 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/01 00:11 UTC
🔸🔸🔸نقد🔸🔸🔸♦️[غیبت یک صدا؛ دلخستگی والد و فرزند] /۱✍بهزاد شقاقی۵ مرداد ۱۴۰۵در میانهی این مناقشهی قلمی دو روشنفکر خوشنیت، من را بیش ازهر چیز، غیبتِ یک صدا آزار میدهد؛ صدایی که نه در نوشتهی دکتر معینی شنیده میشودو نه در پاسخِ سرکار خانم حمیدی: صدای خودِ سالمند.اینجا، در این جدال دیالکتیکی تمامعیار، هر دو طرف چنان غرق در اثبات درستی روایت خویشاند که گویی دارند بر سرِ جسدِ یک غایب، خطابه میخوانند. دکتر معینی، با آن انبوه ارجاعات انسانشناختی و یادآوری استخوانِ ترمیمشده در عصرِ پارینهسنگی، میکوشد وجدانِ فردی را بیدار کند و نشان دهد که تمدن از آنجا آغاز شد که انسانِ ناتوان را رها نکرد. و سرکار خانم حمیدی، با تیزهوشی تمام، پرده از آن ساختارهای دینی و آموزشی برمیدارد که به والدین آموختهاند تا با فرزندان چونان مِلکی رفتار کنند و اکنون که این فرزندان بالیدهاند، طلبکارِ احترامیاند که هرگز تمرینِ بخشیدنِ آن رانداشتهاند. هر دو درست میگویند، اما حقیقتِ هر دو، مثلِ دو لبهی یک قیچی، درست از میان آن موجود زنده و نفسکشنده میبرند که نه قدرتِ قلم دارد و نه حوصلهی این منازعاتِ فلسفی را؛ موجودی که شاید فقط میخواهد یک عصرِ جمعه، بیآنکه کسی یادآوری کند که چه قدر برایش زحمت کشیده، کنارِ سفرهای بنشیند و صدای قاشقِ چایخوریِ فرزندانش را بشنود.نکتهی غریبِ ماجرا اینجاست که هر دو نویسنده، فارغ از اختلافِ مبنا، در یک نقطهی کور مشترکاند: هردو، «رابطه» را از منظرِ «وظیفه» مینگرند. یکی میگوید وظیفهی فرزند، جبرانِ گذشته است؛ دیگری میگوید وظیفهی ساختار، اصلاحِ گذشته است. اما در این میان، کسی از «دلخستگی مضاعف» سخن نمیگوید: دلخستگی سالمندی که یک عمر در قامت «مالک» زیسته و حالا با دیدنِ استقلالِ فرزند، نه تنها جایگاه خویش را گم کرده، که اصلاً واژگانی برای تعریف دوبارهی این رابطهی تازه ندارد؛ و دلخستگیِ فرزندی که سالهازیرِ سایهی تحکمِ پدرانه، نفسکشیده و حالا که به پشت پای همان پدر رسیده، میبیندکه حتی در لحنِ صمیمیترین جملهاش هم، هنوز ردِّ آن بغضِ کهنه، به چشم میخورد. این دو دلخستگی، در این یادداشتها، درگیرِ یک جنگِ روایتاند؛ جنگ بر سرِ این که«نخستین ظالم» کیست، غافل از آن که تاریخِ ظلم، هرگز نقطهی آغازِ مشخصی ندارد و هر نسلی، هم قربانی نسلِ پیش است و هم ظالمِ نسل بعد.دکتر معینی در پاسخِ خود، تیری هوشمندانه اما سختجانبانه پرتاب میکند: «اگر پدر هنوز ثروتمند و مقتدر بود،باز همین صراحت را داشتید؟» این پرسش، آن چنان بیرحمانه و واقعگرایانه است که آدمی را به تلخی تمامِ مناسباتِ انسانی میاندازد. اما اگر این پرسش را بپذیریم، چه؟ اگر بپذیریم که احترامِ امروز، بیش از آنکه از دلِ وجدان بجوشد، از تغییرِموازنهی قدرت سرچشمه میگیرد، آنگاه تمامِ آن بنای رفیعی که دکتر معینی با کمک مارگارت مید و فرانس دووال برافراشته است، فرو میریزد. زیرا در آن صورت، دیگر تمدن چیزی نیست جز بازیِ هوشمندانهی قدرت، و ما همانقدر دور از اخلاقگراییِ اصیل هستیم که جدالِ دو نویسنده بر سر جسد یک سالمندِ فرضی، ما را از اصلِ ماجرا دور کرده است.و اینجا، شاید بد نباشد که از ورای این مشاجراتِ قلمی، به یک حقیقت تلخ دیگر هم اشاره کنیم؛ حقیقتی که نه درادبیات وجدانیِ دکتر معینی میگنجد و نه در نقد ساختاری سرکار خانم حمیدی. آن هم «خستگیِ طبقاتی» است. انبوهِ فرزندانی که در این سالهای گرانتر از جان، با چندشیفت کاری، تورمِ مزمن و آیندهای مبهم، چنان از پا افتادهاند که حتی برای اندیشیدن به گناهِ تقصیرِ خود، رمقی باقی نمانده است. چگونه میتوان از این انسانِ خسته، انتظارِ همنشینیِ عاطفی مداوم داشت؟ چگونه میتوان از او خواست که به تماشای تنهایی پدر یا مادر بنشیند، در حالی که خودش در میانهی شلوغی یک اتوبوس خطِ واحد، تنهاتر از هر سالمندی است؟ و از سویِ دیگر، چگونه میتوان از آن پدر یا مادری که تمامِ عمر را در قامتِ «رئیس» زیسته، انتظار داشت که در واپسین سالها، ناگهان به استادی گفتوگو مبدل شود؟ آیا نهادهای دینی و آموزشی که سالها از تحکمِ والدین حمایت کردند، حالا میتوانند در یک چشمبرهمزدن، نسخهای برای مدارا بپیچند؟#فرزندآزاری#سالمندآزاری#ثریا_حمیدی#بهزاد_شقاقی#علیرضا_معینی@NewHasanMohaddesi


