♦️دربارۀ بیخانه شدنپارۀ پنجم از «ترومای دانشگاه تهران: روایتی خودمردمنگارانه»✍دکتر اصغر ایزدی جیر…
انتشار: 2026/08/06 05:31 UTCدریافت: 2026/08/07 21:06 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/07 21:06 UTC
♦️دربارۀ بیخانه شدنپارۀ پنجم از «ترومای دانشگاه تهران: روایتی خودمردمنگارانه»✍دکتر اصغر ایزدی جیران۱۵ مرداد ۱۴۰۵پس راهش چیست. آه! من خستهام. برمیگردم به اتاقم. دوباره سرم را روی میزم میگذارم. حتی دیگر گریهام هم نمیگیرد که به حال بد خودم و بخت شومم اشک بریزم. من از اول هم در این دانشکده غریبه بودم. نه از طبقۀ اشراف بودم نه حتی از طبقۀ متوسط. نه حمایت تیمهای سیاسی اصولگرا و اصلاحطلب را داشتم نه در حلقههای روشنفکری از نوع چپ یا راست. عضو مافیا هم که نبودم. استاد مهرازی اوایل بهم گفته بود:- «تو که انقدر سادهای چطوری میخوای تو این دانشکده دووم بیاری؟ اینجا همه سیاستبازند.»راست گفته بود. من یک شهروند ساده بودم. پشت و پناهم خودم و دانشجوها بودند. بدون آنکه مربی و استاد کاربلدی در مردمشناسی تجربه کرده باشم، به تنهایی راهم را در جنگلی تاریک میساختم و جلو میرفتم. بعد از کلاس، موتور میگرفتم تا به میان کارتنخوابهای دروازهغار و معتادهای لب خط بروم. به تبریز که برمیگشتم میرفتم سراغ محلههای حاشیهنشین. کار میدانی میکردم تا خوب درس بدهم؛ تا دانشجوها چیزی یاد بگیرند و به آیندۀ رشتهشان امیدوار بشوند.باز هم در میزنند. دانشجوی غمبادکردۀ دیگری کنار در ایستاده است. او هم از نفس افتاده.- «دکتر جیران! آقای دکتر طکنوایی آمده بین دانشجوها. میگه ایزدی جیران بیاد تا ایرادهاش رو بگم.»رفتم بین دانشجوها. دیگر همهچیز را تار و تیره میبینم. ولی متوجه هستم که تعداد دانشجوها بیشتر شده است.- «سلام آقای دکتر! بفرمایید. دانشجوها گفتن میخواهید ایرادهام رو بگید.»- «شما سه تا ایراد دارید»و بعد سکوت کرد.- «بگید آقای دکتر!»چیزی نگفت.- «خوب، بگید آقای دکتر!»باز هم چیزی نگفت. و من دوباره برگشتم به اتاقم.بعدا نقل شد که دکتر طکنوایی بالای صندلی رفته و برای جمع دانشجوها سخنانی گفته است:- «ایزدی جیران خیلی هم مهم نیست. چرا به خاطرش جمع شدید؟ بیایید تو پروژۀ مردمشناسی من کار کنید.»دانشجوها هو کرده بودند:- «دغدغۀ شما مردمشناسی نیست، شما به فکر خودتون هستید.»دکتر طکنوایی ناراحت شده بود. از بالای صندلی فرود آمده و به اتاقش برگشته بود. چیزی در وجودش شکسته بود. تا آن لحظه فکر میکرده که محبوبترین استاد در بین دانشجوهاست. اما حالا میدید که شاگرد پیشین خودش، نظم پیشین «بازار توجه» را به هم ریخته است. برای همین، روزی به معاون دانشکده گفته بود،- «ایزدی جیران ادعا میکنه مردمشناسی جدیدی آورده.»آره. من مردمشناسی جدیدی آورده بودم. اما آن چیز جدید، نه «رنج اجتماعی» بود، نه «انسانشناسی وجودی»، نه «انسانشناسی حسی». و نه حتی اسمهای جدید و درخشان دنیای امروز مردمشناسی جهان، از نانسی شپرهیوز تا پل فارمر، از مایکل دی جکسون تا دیوید هاوز. آن چیز جدید، بدیهیترین کار یک مردمشناس بود که من همچون ارمغان وجودی خودم به دانشکده آورده بود: تحقیق میدانی و زندگی کردن با مردم. همین. کاری که شما نمیکردید ولی من بیآنکه حمایتی مالی از جایی داشته باشم یا به طبقۀ بالایی تعلق داشته باشم، انجامش میدادم....هاله لاجوردی. نامی که تا ابد وجدان شرمگین اهالی علوم اجتماعی را معذب خواهد کرد. شاید این پارهنوشتههای «ترومای دانشگاه تهران» ادای دینی باشد به رنجهای تو. این روزها که یادداشتها منتشر میشوند، خیلیها یادت را دوره میکنند. و من از غریبیات غصهام میگیرد. سال ۱۳۹۱ که استخدام دانشکدۀ علوم اجتماعی دانشگاه تهران شدم، تو نبودی. تو چند سال قبل اخراج شده بودی. تو را ندیده بودم. اما همیشه به جای خالی نامت بر سردر اتاقت در طبقة دوم خیره میشدم. گفته بودی که دانشگاه خانهات بوده. خانۀ من هم بود. از ۱۳۹۵ تا ۱۴۰۵، الان درست ده سال است که من بیخانمان شدهام. هستم و نفس میکشم، اما خانه ندارم. گفته بودی:- «از روزی که از دانشکده بیرون آمدم هیچ جا کار نکردم. من به چشم دیدم کسی که بیش از ۲۰ سال از عمرش را صرف کاری کند و به آن عشق بورزد و از لحاظ قانونی هم مشکلی نداشته باشد و تنها ایرادی هم به او میگیرند این است که چرا به فکر دانشجویان است، چنین کسی را میتوان از کار بیکار کرد.»اهالی علوم اجتماعی پس از سالها بیخبری مطلق از تو، خبر مردنات را در بهمن ۱۳۹۹ شنیدند. اخراجت فقط قطع ارتباط استخدامی از ادارهای بنام دانشگاه نبود؛ تو را از پیوندی دوستداشتنی با دانشجویانت بریده بودند. تو را دق داده بودند.اصغر ایزدی جیران۱۵ مرداد ۱۴۰۵🔻منبع:t.me/IzadiJeiran/514#%D9%87%D8%A7%D9%84%D…


