♦️مافیا و انگزنی امنیتیپارۀ سوم از «ترومای دانشگاه تهران: روایتی خودمردمنگارانه»✍دکتر اصغر ایزدی…
انتشار: 2026/08/05 07:40 UTCدریافت: 2026/08/06 22:32 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/06 22:32 UTC
♦️مافیا و انگزنی امنیتیپارۀ سوم از «ترومای دانشگاه تهران: روایتی خودمردمنگارانه»✍دکتر اصغر ایزدی جیران۱۴ مرداد ۱۴۰۵با هیچ چسبی نمیشد این برچسب را به یک بچه شهرستانی ساده چسباند. من اصلا آنموقع حتی معنای درست جداییطلبی را هم نمیدانستم. اما همین برچسب کافی بود تا تلاشهایی برای اخراج یا تهدید به اخراج آغاز شود. اعضای مافیا نزد رئیس دانشکده رفتند تا او را متقاعد سازند که نویسندۀ آن نامۀ انتقادی از قواعد عدول کرده و باید درس عبرتانگیزی به او داده شود. هر یک از اقدامها لایههای ترس را بیشتر و بیشتر میکرد و من با اضطرابی مستمر به زندگی نکبتی دانشگاهیام در جایی مشهور به «قطب علوم اجتماعی ایران» ادامه میدادم. هر روز منتظر بودم تا اقدام تهدیدآمیزی صورت گیرد.پدرخوانده شب جلسهای برگزار کرد. اسلحۀ قبلی کارگر نیفتاده بود. اعضای مافیا سرمایههایشان را جمع کرده و سلاح تازهای خریده بودند. پدرخوانده مأموریتها را داد و ماسک را بر چهره زد. روز بعد که چشمهایمان را باز کردیم، دوشقایی با یک تیربار پر را وارد راهروی طبقۀ اول دانشکده کرده بودند. یکی از اعضای مافیا به یکی از استادان جوان که با من ارتباط نزدیکی داشت، گفت:- «ایزدی جیران پانترک است.»دکتر برقراریان سراسیمه پیش من آمد.- «اگر واقعا چیزی گفتهای که نشانی از پانترکیسم دارد زودتر بگو تا به فکر راه چاره و رفع دسیسه باشیم.»چشمان من سرخ شده بود. من معنای این یکی را هم به درستی نمیدانستم. برای جوانکی که تا مقطع کارشناسی پیش پدر گچکارش کارگری کرده و بقیۀ وقتش را به خواندن منابع کنکور اختصاص داده تا رتبۀ یک بشود و به «قطب علوم اجتماعی ایران» راه پیدا کند، مضحکترین تهمت آن بود که پانترک باشد. من عاشق زادگاه مادریام آذربایجان و تبریز بودم و علاقمند پژوهش دربارۀ فرهنگ آذربایجان؛ آنچنان که پایاننامۀ کارشناسی ارشدم را در مورد رقصهای فولکلور و رسالۀ دکترایم را در مورد دستبافتههای عشایری تحقیق کردم. و همزمان عاشق سرزمینم ایران بودم. و اصلا تنوع فرهنگی ایران را یکجا و کنار هم دوست داشتم: بهترین موقعیت برای پژوهش تطبیقی بینفرهنگی توسط یک مردمشناس. این برچسب سنگین امنیتی نشان میداد که مافیا تصمیم خودش را برای حذف فیزیکی من گرفته است...دانشکده سرد است. هنوز یک سال از استخدام من نگذشته است. دانشجوها هم شناخت زیادی از من ندارند. یک درس بیشتر ندارم. مدیر گروه بیاعتنا به آنهمه نامۀ درخواست تدریس «مردمشناسی هنر»، درس بیربط «موزهداری و فنون ضبط اسناد» را به من داده است. درسی که بلدش نیستم و نمیتوانم تواناییهایم را به دانشجویان نشان بدهم.مافیا گام بعدی را برداشت و جلسهای با رئیس دانشکده برگزار کرد. به گوشش خواندند که- «فلانی تجزیهطلب است. باید برود.»میخواستند او را وادارند که دست از حمایت از من بردارد. این حرف را در جمعهای دیگری هم گفته بودند. عجیب آنکه گویندۀ این اتهام خودش تُرک بود. من سادهدل بودم و فکر میکردم همقوم بودن میتواند مبنایی برای همدلی و حمایت از یک استاد جوان ۲۹ ساله باشد. اما قواعد مافیایی امکان همدلی را از اعضایش میگرفت تا قساوت و بیرحمی را به راحتی بر سر افراد فرود آوردند.سندی بر ادعایشان نداشتند. گشته بودند و مقالهای از من با عنوان «حکمرانی خوب در آیینۀ کتاب دده قورقود» را در مجلهای دانشگاهی پیدا کرده بودند. کتاب دده قورقود مجموعهای از داستانهای کهن ترکی است. سالها بعد در کمال شگفتی فهمیدم که آنموقع معروفترین استاد دانشگاه تبریز- که من و دکتر راد را تنها دانشجویان درخشان خودش در کل عمر دانشگاهیاش میدانست- را دعوت کردهاند که به تهران برود. دورهمی گرفته و ولیمهای به استاد داده بودند تا به زعم خودشان نمکگیرش کنند. استاد از همه چیز بیخبر بود. سپس اعضای مافیا تقلا کرده بودند تا بر دهان استاد بگذارند که دانشجوی محبوبش ایزدی جیران را به استناد نوشتن آن مقاله تجزیهطلب بخواند. اما استاد روسیاهشان کرده بود:- «اگر به این حرفها باشه، باید خود من هم پانترک باشم، چون من هم در مورد ادبیات کهن ترکی تحقیق میکنم.»همۀ نامهها را توی کشوی میز اتاقم جمع کردهام تا به خیال خام خودم در وقت لازم، مدارک مستندی در دست داشته باشم. تنها در اتاق کارم نشستهام. دکتر حاجیحیدری نیست. دستیارش هم نیست. درِ اتاق را از پشت قفل میکنم. کشوی کمدم را بیرون میکشم. نامههای تهدید که روی هم تلنبار شدهاند را یکی یکی باز میکنم و میخوانم. دستهایم را روی میزم میگذارم. صورتم را به روی صفحات قرآن میکشم. و گریه میکنم. به بیپناهیام در برابر غوغاسالاری مافیا گریه میکنم. تای کاغذ یکی دیگر را باز میکنم:- «برو گم شو.»چهار سال بعد رفتم و گم شدم.۱۳ مرداد ۱۴۰۵#گروه_مردمشناسی#استبداد_دانشگاهی#اصغر_ایزدی_جیران@NewHasanMohaddesi


