
زندگی خالی نیست ...مهربانی هست ، ایمان هست !آری تا شقایق هست ؛زندگی باید کرد ...👤 سهراب سپهری@Talaei62
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 62 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/20 تا 2026/08/11
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 63 پست مشاهدهشده و 2 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-12 تا 2026-08-18
گفتگو با استادفصل سوم#قسمت_شانزدهم -- به دیواره درون دهلیز بر و بودور برجسته_نگارهای است که غسل بودا را پیش از ایراد نخستین خطابه قلم زده است. در این نگاره، بودا همسنگ دیگران پیکر گرفتهاست، با این همه صورت چشمربای نگاره است._ زیرا که نشستهاست، و دیگران به پا هستند. آنجا دگرگونی نهاد است که نگاره را از آنِ خود میکند. اما در پردهٔ لئوناردو، مسیح نهادی دیگر ندارد. اینجا همه نشستهاند. تلفیق کار به گونهای است که مسیح را هسته میانی پرده ساختهاست. خط بالایی قالیهای دیوار و نقش و نگار زمین و نیز تیرهای سقف، خطوط فرّاری هستند که نقطه فرار خود را در مسیح یافتهاند. پنجره میانی که در پس پیکر مسیح است، با قوسی که در بالا دارد نگاه وی را نمایانتر میکند. لئوناردو لحظهٔ شوراندازی را برگزیدهاست. مسیح جملهٔ پیشگوی خود را دمی پیش بر زبان راندهاست. آشفتگی مروّجین، آرامش مسیح را جلا دادهاست. در هنر غرب به این چشمگیری ارادی فراوان برمیخوریم. غربی اهل تمیز است. سنگین و سبک میکند. تجزیه میکند تا برگزیند. سرشت شرقی شیوهای دیگر با خود دارد. هنرمند ذن میداند که هر چیز در عالم به جای ویژهٔ خود است. هستی، یکجانشیمن معنوی اوست. کار او نه «گزینش میان حالتهای گونهگون طبیعت» است، نه «نقاشی چمنزار نظرپسند و یا تنگ جای سبز و جنگل و پرهیز از خرسنگهای سرسخت و نیز غارها و درندگانی که در آنها لانه دارند.» پاتا_شان_جن مینویسد: « وقتی که روان ناب و شفاف است، آنسان که پنداری در آینه آب افتادهاست، هیچ چیز جهان ناخوشایند او نیست.» کتاب: #اطاق_آبی#سهراب_سپهری@Sohrab_Sepehrei
کنارِ قبرانتظار چه بیهوده است!...#سهراب_سپهری @Sohrab_Sepehrei
گفتگو با استادفصل سوم#قسمت_پانزدهم _ باز هم چیزی مرا به گذشت. استاد، یک بار روی «طبیعت بیجان»ی کار میکردم. چشم شما به کارم افتاد. گفتید چند رنگ آن را از شدت بیندازم و زرد لیمویی را تندی دهم تا چشم را به آنجا کشانم. من هم چنان کردم. اما، استاد، چرا باید در پرده ما جایی باشد چشمگیر؟-- در پرده همهچیز را جایی یکسان و مقامی برابر نیست._ در پردهٔ ما هست. در پردهٔ ما شرقیان. غربی میسنجد. برمیگزیند. در گزینش فدا کردن است. از چشم انداختن است. نگاه غربی بخشنده نیست. خوددار و خودبین است. جای ویژه میطلبد. در درس آناتومی قلم رامبرانت نگاه به میان روش پرده میرود. در پردهٔ معرفی مریم به معبد رقم تینورت تو، آدمهای فرعی و نور و پرسپکتیو، چشم را راهی مکان اصلی پرده میکنند. حتی آدمهای پرده به جای اصلی پرده مینگرند. در تصلیب او نیز همه عناصر و تکههای پرده رهنمون نگاه ما تا سر مسیحاند. در La Céne (شام آخر) کارلئوناردو باز هم مسیح است که دید ما پر میکند. کارلئوناردو باز هم مسیح است که دید ما پر میکند. -- در شمایل سازی شرق شما هم بوداست که مدنظر است. به موزهای در کلن، پردهای دیدم که در آن شاکیامونی به نیروانا درون میشد. نقش چشمگیر پرده پیکر بودا بود. _ در آن پرده که من باسمهاش را به کتابی دیدم، بودا را طبق قوانین پرسپکتیو سلسله مراتبی (perspective hiérachique) رقم زدهاند. و چون پیکری بزرگتر از نقوش دیگر پرده دارد نگاه را میکشد. چنین است در نگاره مرگ بودا به صومعه کنگوبو_جی(Kongôbu_ji). بودا را بزرگ مینگاشتند تا منشأ ابر انسانی او را بازنمایند. شما هم در غرب با مسیح و مریم چنین کردهاند: در پرده وسوسهٔ مسیح، Duccio مسیح را بر حسب مقیاس نفسانی بزرگتر از کوه چهرهگشایی کردهاست. هم او در جای دیگر، در پرده مریم به میان مقدسین، مریم را بزرگتر از اطرافیان پرداخته است. اما در La Céne، مسیح در اندازه خود است. کتاب: #اطاق_آبی#سهراب_سپهری@Sohrab_Sepehrei
من رفتهاو رفتهما بی ما شده بودزیبایی تنها شده بود !#سهراب_سپهری@Sohrab_Sepehrei
گفتگو با استادفصل سوم#قسمت_چهاردهم-- هنرمندان مجردنگار غرب به هنر ذن چشم داشتهاند. و پارهای ذن آموختهاند. تابی به خطاطی خاور دور رو کرده است. _ و نیز هانری میشو در قلمرو ادب. و شاعران غربی بسیار، هایکو سرودهاند. اما سرشت شرقی را باید شناخت. شرقی از درون به زندگی میرسد. نقاش ذن با طبیعت میجوشد و همدلی میکند. به خیزران و پرنده بدل میشود، پس خیزران و پرنده میکِشد. ژاپنی اهل «تنهایی ابدی» است. پرورده «سابی» است. تنهایی به دیده ما کیفیت دلپذیر است. غربی به خلوت کسالت میبیند. Neruman میگوید: «من نقاشی میکنم تا چیزی داشته باشم به آن نگاه کنم.» انگار از خلوت و تهی بصری پیرامون میهراسد، این دید یک غربی است. نقاش چینی در عملِ نقاشی حل میشود. Wu Chen میگوید: «وقتی که به نگارگری میآغازم، خبرم نیست که مینگارم. پاک از یاد میبرم که این منم که قلممو به کف دارم.» Mi Yu_Jen که از تماشاگر کار خود «خرد چشم» انتظار دارد، از نقاشی چنین میگوید: «آنگاه که در این هنر به پختگی دست یابند، از جهان که کار و بارش جز تار مویی به پهنه دریا نیست، دل برمیکنند. آن هنگام که در آرامش اطاقم چار زانو و خاموش نشستهام، گویی در آسمان آبی و بیکران و دم فروبسته شناورم.» به او، به نقاش چینی گفتهاند: «با گوشهایت گوش مکن، با روان خود گوش کن.» زیرا که روان تائوئیست «یک تهی است آماده پذیرش همه چیز.» و این همان تهی است که قرینه وارونهای است برابر پُری نقاشی سونگ. کتاب: #اطاق_آبی#سهراب_سپهری@Sohrab_Sepehrei
چه درونم تنهاست ...#سهراب_سپهری@Sohrab_Sepehrei
گفتگو با استادفصل سوم#قسمت_سیزدهم -- نزدیکید به این سخن اکهارت: «ناچیزترین چیز اگر در خدا دیده شود، مثلا گلی در خدا به مشاهده در آید، چیزی است از عالم به کمال نزدیکتر.»_ اکهارت به شرق ما نزدیکی شگفت دارد.-- از فرو هشتن عقل و چشمپوشی از نقش بیرون و روان داشتن قلم حرف میرفت. از آنچه راه و رسم هنر و مجرّدنمای غرب بود. در هنر مجرّدنما ظواهر عینی را جای نیست. عقلِ بیدار را فرصت جولان نیست، کشف و شهود را مجال بروز است. _ اما هنرمندان مجردنگار بر استتیک تکیه میزنند. و بر این باورند که استتیک قریب کمال را هدیه آنان میکند. ذن را با علمالجمال کار نیست. زیبایی را در چیز ناکامل میجوید. پس قرینه را به هم میزند.-- در Action_Painting که به «نوشته خودکار» میماند، به ناتمامی پرده رسیدهاند، و به تکهها. _ تکه تکه بودن Action_Painting بازتاب فرهنگ پراکنده امروز است. در جامعه پریشان و نایگانه، هنرمند به «تکهها» میپردازد. ناتمامی کار ذن به گونهای دیگر است. فلسفه پویای تائوئیسم و ذن کمال را در ناکامل میجوید. خانه چای ژاپنی را «مقربی_قرینگی» نام دادهاند، زیرا که در آن به ستایش ناکامل میپردازند. زیب و زیور در آن نیست. «نشیمن تهی» نیز نام گرفتهاست. حالت به انجام نرسیده سوکیا خیال را رها میکند تا ناتمام را تمامی بخشد. سنگفرشی که ما را به سوکیا میبرد از قرینهسازی بری است. به باغ ریو آنجی قرینهسازی را راه نیست. تماشاگر باغ، در خود، باغ را درستی میبخشد. خواننده هایکو نیز ناگفته را در خیال خود میگوید. هایکو بیشتر در سپیدی کاغذ نهان است. گونهای آیسبرگ است. و بار هایکو به دوش روان خواننده است. و بدان جاست که شعر به کمال خود دست مییابد. در نقاشی «one_corner» خیال تماشاگر در تهی گوشه دیگر مجال عمل دارد. Ma Lin در پرده پرندگان در شاخههای درخت آلو تکهای از درخت را مینماید تا تماشاگر، درخت را در روان خود تمام کند.کتاب: #اطاق_آبی#سهراب_سپهری@Sohrab_Sepehrei
ای وزش شورای شدیدترین شکل!سایهٔ لیوانِ آب راتا عطشِ این صداقت متلاشیراهنمایی کن...#سهراب_سپهری @Sohrab_Sepehrei
گفتگو با استادفصل سوم#قسمت_دوازدهم -- «نوشته خودکار» دادا_سوررئالیستها نیز چنین صورت میبندد._ «نوشته خودکار» écriture automatique چیزی به بار نیاورد. هواخاهان «نوشته خودکار» خواستند با تخریب شعر، به شعر دست یابند. اما به دیکته ناخودآگاهی گوش دادن و خود را بندی نوشتن کردن نه شور میآفریند و نه شعر. آنچه پدید آید نوشتهای تجربی است. دادا سوررئالیسم شورشگر است. هنرمند دادا به پا کننده رسوایی است. کارش برانگیختن است. بیعقلی را وا میدارد تا بر عقل بشورد، و بینظمی را به نظم. کراوان میگوید: « هر هنرمند بزرگی حس به خشم آوردن را دارد.» در چین به گوش هنرمند خواندهاند: «عالم سراسر به آن کس عطا میشود که روان آرام دارد.» نقاش ذن به هنگام کار باور دارد که «هر گل نگاره بودا را مینماید.» و میداند که «آنگاه که چیزی به سرشاری ذات ملکوتی خود رسد، با نیت آفرینش هماهنگ میشود.»کتاب: #اطاق_آبی#سهراب_سپهری@Sohrab_Sepehrei
آیینه شدیمترسیدیم از هر نقشخود را در ما بفکنباشد که فرا گیرد هستی ما راو دگر نقشی ننشیند در ما...#سهراب_سپهری @Sohrab_Sepehrei
اکنون سلول به سلولهای پیکرمتا همیشه در پیکر اوست#کاوه_نادیحیدری@Sohrab_Sepehrei
گفتگو با استادفصل سوم#قسمت_یازدهم-- مونه نیز صورت را در نور غرق میکند. و از صورت میاندازد._ ذوبشدگی خطرناک صورتها در کار مونه خوار شمردن نیست. مونه آنهای گذرای زمان را میقاپد. حال آنکه «قاپیدن سرور وقتی که میپرد» کار هنرمند ذن است. مونه گرفتارترین هنرمند غربی است. بندی بیقرین هر لحظه زمان است. «جایی که هنر اروپا یک آنِ زمان را، یک رفتار باز ایستاده را، و یا یک اثر نور را ترسیم میکند، هنر شرق یک چگونگی مداوم را باز مینماید.»-- مونه آنهای، زمان را بندی کار خود میسازد تا راز «شدن» را افشا کند._ نقاش سومییه میکوشد جانی را که روان است به بند آورد. حقیقت غایی را در بیبهانهترین چیزها میبیند. مونه برابر طبیعت مینشیند. به گوش هنرمند خاور دور فرو خواندهاند: « ده سال خیزران را بررسی و طراحی کن، تا جایی که خود به خیزران بدل شوی. اما آنگاه که سرانجام در ترسیم آن کامیاب شدی، فراموش کن که از طبیعت سرمشق میگیری. »-- کاندیسکی از صورت برونی اشیاء رو میگرداند تا به نیاز درونی گوش فرا دهد. و یا به der innere Drang گونهای جوشش زنده که برگسون از آن حرف میزند._ اما کاندیسکی از «عوامل عقلی» یاری میجوید. هرگز عقل و اراده و آگاهی را پس نمیزند. وی دانا و نظریهساز است. میخواهد هنرمند و هنرشناس و دانشمند دست به دست یکدیگر دهند. در کار آفرینش، به تعادل میان آگاهی و کشف و شهود چشم دارد. در نقاشی وی پای تلفیق عقلی به میان است. پس دستخوش دستکاری است. و از نظر روانی دور است. و پیش اندیشیدهاست. ذن را جهش برق گفتهاند. هنر ذن جای روان_دستی است. نمیتوان در آن دست برد. قلممو جلوتر از نقاش روان است. پیش از نقاش مینگارد. میان کاغذ و قلممو منطق و اندیشهٔ نگارگر حجاب نیست. کتاب: #اطاق_آبی#سهراب_سپهری@Sohrab_Sepehrei
پیکرت، زنجیریِ دستانم میسازمباد میدودو خاکستر تلاشم را میبرد. . .#سهراب_سپهری @Sohrab_Sepehrei
گفتگو با استادفصل سوم#قسمت_دهم-- در غرب با عقل و خرد فراوان جنگیدهاند. از شوپنهاور به این سو. دادا قالبهای عقلی را در هم شکست._ دادا هیچانگار بود. یک شوخی بود. یک خنده بود. یک فریاد بود: «چه چیز میماند جز فریاد زدن؟». «دادا ضد هنر بود، بدین معنی که اطوار مردمی بود که از فاجعه زندگی چنان به ستوه آمده بودند که ادب را فرو هشته بودند.» دادا نقض حرمت کار بود. بنجامین مینویسد: « هنرمندان دادا کمتر به بهرهجویی سوداگرانه کارهایشان ارج مینهادند تا بدین امر که کس نتواند از آنها اشیاءِ در خور تماشا بسازد. یکی از عادیترین وسایل آنان برای رسیدن به این هدف پست و ننگین کردن منظم ماده کار بود. شعرهاشان «سالاد کلمات» است. در این شعرها بیحیاگویی است، و هرآنچه بتوان به عنوان تفاله زبانی تصور کرد. به همین گونه نقاشیهاشان که بر آنها دکلمهها و برچسبها میچسباندند.»-- از درون خاکستر دادا سوررئالیسم برآمد. سوررئالیسم اعتراضی بود به ضد عقل. هنرمند سوررئالیست عقل و خرد را به پریشانی میکشد و از یگانگی میاندازد تا نیروهای خلاق که در وجدان نیمههوشیار نهانند رها شوند. کارش « فرود سرگیجهآور در خویشتن است.» گاه نگارهای خواب را برمیگزیند._ اما آنها را با نگارههای آگاهانه میآمیزد. و یا با عناصر تصویری دیگر. دالی به همه امکانات نگارگری دست میزند تا خواب_نگارههای خود را روشن بازنماید. کار او توصیفی است. اما هنر چان توصیفی نیست. سر آموزش ندارد. و سرانجام نیز به نگاره تهی میرسد، به چهره بیصورت، به «سکوت رعدآسا». هنر ذن القا نمیکند به یاری کمترین دستاویزها. در کار سوررئالیست صورت جا و مقامی دارد. هنرمند چان به صورت بیاعتناست. ذن صورت را به کنار مینهد تا روان با دیگر روانها رویارو مکالمه کند. «وقتی که من انگشت خود را بلند میکنم، سراسر عالم حرکت مرا همراهی میکند.»کتاب: #اطاق_آبی#سهراب_سپهری@Sohrab_Sepehrei
در شب سبز شبكهها صدایت زدم در سحر رودخانهدر آفتاب مرمرهاو در این عطش تاریكی صدایت میزنم؛ " شاسوسا "این دشت آفتابی را شب كنتا من راه گمشده را پیدا كنم و در جاپای خودم خاموش شوم ...#سهراب_سپهری @Sohrab_Sepehrei
گفتگو با استادفصل سوم#قسمت_نهم-- در هنر غرب نیز تهی جا دارد. در پردههای تانگی و دکی ریکو تهی جلوهگر است._ در کار آنان تهی نبودِ چیزی است و بیشتر نبودِ انسان. در نقاشی سوررئالیست بیکرانی صورت یافته است. «ذن نه مکان میشناسد و نه زمان، و به همین رو مفاهیمی چون ابدیت، بیپایانی، بیکرانی و جز آن به دیدهٔ ذن جز خیال نیست.» به باغ ریو آنجی زمین شنپوش را از هر سو کرانه است. بیکرانی را القا نمیکند. فضا، فضای درونی است. در سومییه تهی چیزی را در وراء القا میکند. سوزوکی میگوید: «آنگاه که عقل آدمی سرانجام باید مفهوم نسبیت منطقی را بلندی بخشد تا به چیزی غایی دست یابد، ناگزیر به تهی میرسد. تا آن هنگام که تهی را به شیوه نسبی دریابند، به وراء منطق نتوانند رفت، و منطق چیزی نیست که نفس در آن جای آرام و قرار یابد. سرانجام، این تهی است که باید آخرین پناه ما باشد.» صورتگرایی منطقی عنایت و شکوه و جلال القا میکند، چون قرینهسازی.عقلگرایی(انتلکتوالیسم) به تعادل رو میکند. ژاپنی قرینه میشکند چون اهل عقل نیست. اما شما غربیها، به ویژه شما فرانسویان که وارث آیین دکارت هستید، چه سان از منطق و عقل در میگذرید؟ شما اصحاب خردید.کتاب: #اطاق_آبی#سهراب_سپهری@Sohrab_Sepehrei
اين سرگذشت كودکیست كه به سر انگشت پاهرگزدستش به شاخهی هيچ آرزویینرسيده استهر شب گرسنه میخوابيدچند و چرا نمیشناخت دلشگرسنگی شرط بقا بودبه آئين قبيلهی مهربانش#حسین_پناهی @Sohrab_Sepehrei
گفتگو با استادفصل سوم#قسمت_هشتم-- استادان ما این اشارت به ما کردند، و ما این اشارات به شما کردیم. در هنرستانهای فرهنگ هنرجو را به پرهیز از قرینهسازی خو میدهند. این پرهیز شدید را ریشه در هنر خاور دور است. به نیمهٔ دوم سدهٔ نوزدهم، کشف هنرهای خاور دور در هنر ما اثر نهاد. _ شما هم قرینهنگاری را از شرق ما آموختهاید و هم گریز از قرینهنگاری را. امیدوارم استاد این حرف مرا چندان به جد نگیرند. اما استاد آگاهاند که تکرار نقش و قرینهنگاری، هنر شرق را یک ویژگی است. جبههنمایی و محورسازی و قرینهنگاری از صور هنر نمادی مذهبی است. این سه اصل را در هنر برجستهسازی قندهار کاربردی تمام است. اینجا زمان مفهوم ابرزمانی دارد و مکان معنی ابرمکانی. در شمایل نگاری بودا، قرینهسازی به خاور دور و به آسیای میانه همهجا گیرتر است. تثلیث بودیسم شمالی قرینهپردازی را پذیرا بود. آیین کنفوسیوس با قرینهنگاری میخواند. هنر مذهبی سلسلهٔ تانگ قرینهجو بود، و مفرغهای کهن چین قرینهنشان. به عصر نارا هنر ژاپن قرینهنمایی خوش داشت. روزگاری خانه ژاپنی کاشانه قرینهها بود. بیقرینهسازی آنگاه پدید آمد که ذن تائوئیسم را از نظر به عمل درآورد. ریشه قرینه شکنی را در شیوهٔ «نا متعادل» ما_یوان جستهاند. در کوئهشیو لیانگ چین آمده است: «در تلفیق یک پرده، وزش معنوی باید بی سد راه جریان یابد. روی هم، وقتی که یک سو را موضوع گرفته است، سوی دیگر باید تهی بماند.» در کارلی تانگ گفته و ناگفته کنار هم است. ما_یوآن در پی او آمد. در کار وی اصل آن نیست که پیداست، بلکه حضوری که هست، و آن تهی که تخیل تماشاگر را فرا میخواند تا انباز آفرینش پرده شود. اما هنرمند غربی به تهی نمیرسد. به «آسودن در تهی» دست نمییابد. کتاب: #اطاق_آبی#سهراب_سپهری@Sohrab_Sepehrei
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیمبیا زودتر چیزها را ببینیم ...#سهراب_سپهری @Sohrab_Sepehrei
گفتگو با استادفصل سوم#قسمت_هفتم-- شما از قرینهسازی در شعر و دیگر هنرتان گفتید. اما جان کلام این نبود. به نقاشی اشارتی هم نرفت، از مینیاتور دم زده نشد._ سخن استاد به جاست. در مینیاتور، قرینهنگاری جابهجا آشکار است. اما نکتهای هست، و آن در کار معنی قرینه است. دو چیز قرینه دو کفه هم تراز یک میزان نیست ویوله_لو_دوک در کتاب فرهنگ معماری خود میندیسد: «امروز قرینه (Symétrie)، در زبان معماران، حکایت از تعادل و ارتباط هماهنگ اجزاء یک کل نمیکند، بلکه همسانی اجزاء رویاروی را میرساند، ایجاد دقیق هر آنچه در جانب راست یک محور است ... به جانب چپ. باید به یونانیان، مبتکران واژه (Symétrie) حق داد زیرا که هرگز بدین واژه چنین معنی سطحی ندادهاند». در مینیاتور، قرینهسازی به معادل انگاری در خود تعبیر است. به دیوان اسکندر سلطان مجلسی است که ورود بهرام را به تالار هفتپیکر مینماید. در این پرده آنچه میخواهد نهان از چشم تماشاگر از بند قرینه رها شود، به لطف قرینهنگاری افزوده است. جای دیگر، به کتاب کلیله و دمنه، باخه را در دام بلا میبینی زاغ و موش و آهو رستهاند. اگر باخه را تندی به رفتار بود، قرینهسازی مجلس نکوتر بود، و باز، به همان کتاب، پردهای را قرینه پردازی به کمال میبود اگر مرغی واژگونه نمیشد و گیاهی هنوز نبالیده بود. در پردهای به هفتاورنگ، مجنون در حصار قرینههاست. و خود بیخبر، از محور قرینهها به در رفتهاست. اینجا بهرام با پندار دست درازی به پریرویِ گنبد زرد، به قرینه نگاری تجاوز میکند. و آنجا سهراب میان قرینهها جان میسپارد. جایی، شعری قرینه میشکند، و جایی درخت شکوفه داری. وقتی به قرینهها خللی میرسد، حرکتی پیدا میشود. روزنی به روان میگشاید. و طراوتِ شدن به صورت و رنگ مینشیند. از قرینهجویی نمونه فراوان داریم. گاه، قرینه نگاری به گوشهای صورت بسته است. اگر در پردهای قرینه نمایی نیست، در گل و برگسازی پرده هست. بنا همیشه قرینه نشان است. و قرینه پردازی در کتیبه نگاری و معرق کاری و گرهسازی هویداست. آلت چینی و کنگره سازی و آجرنمایی بیقرینه رخ نمیبندد. تخت را قرینهها میآراید. سراپرده قرینه نگار است. و نیز قالی زمین و نقشه حوض و بال فرشتگان.روزی که در کارگاه مرا به پرهیز از قرینهنگاری فراخواندهاید، من در شگفت شدم. استاد، چرا باید قرینهنگاری فرو گذاشت؟کتاب: #اطاق_آبی#سهراب_سپهری@Sohrab_Sepehrei
از پریشانیِ اطلسیها روی وجدان من جذبه میریخت ...#سهراب_سپهری @Sohrab_Sepehrei
گفتگو با استادفصل سوم#قسمت_ششم_ میدانید که قرینهنگاری را هنر سدههای میانه از شرق وام گرفت، و به حد جنون کشاند. Hom و یا Pyrée از آن کشور ماست، هنر ایران را یک ویژگی است. این اصل ساده به هنر مسیحی عهد کن و بیزانس میرود: آدم و حوا در دو سوی درخت معرفتاند، قسطنطین و هلنا در دو سوی صلیب. از این قرینهجویی در شمایل نگاری دو اصل پدید آمد: قانون اعداد زوج، که از آن سخن رفت، و قانون دو برابرنگاری: در جلو خان کلیسای سن سورن، فرشتهای که بر ابراهیم ظاهر گشته همتا یافتهاست. در دیوار نگارهای، به موزه بارسلون، اشعیاء نبی را Elie نبی بیسبب قرین شده است. مسیح را هم نیاز قرینهنگاری، به سر ستون سن نکتر، دوگانه سازی کردهاست. در محرابهای رم، پطرس رسول راپولوس مقدس قرین است، و «اورشلیم آسمانی» را «بیت لحم آسمانی». شیطان را هم آینه در برابر نهادهاند: به سر ستون کلیسای پلم پیه، مسیح را میان دو اهریمن قرینه نشاندهاند. به کلیسای پارم، مارتن مقدس دو گدای قرینه را شریک شنل خود میکند. جانوران هم از بند دوگانه نگاری نرستهاند: یوحنای رسول را گاه میان دو عقاب میبینی، و مناس مقدس را هماره میان دو اشتر زانو به زمین نهاده. -- ذوق قرینه نگاری هنر شما راهی شرق هم شد. به جایی خواندم که قرینهسازی مو شکاف ماندالا ریشه در هنر ایران دارد. _ ماندالا بر شالوده زیکورات استوار است. کاخهای شاهی ایران نیز بر همان شالوده به پا شد. اما، به رای بسیار کسان، سهگانه نمایی قرینهوار چه درون ماندالا و چه بیرون از آن از اینجا مایه گرفته است. بودا را میان دو بودیستوا نشاندهاند. و این سهگانه نمایی، هسته گروه نمایی شد: بر آن سه کس، آناندا و کاشیاپا افزوده گشت و گروه پنجگانه پدید آمد. و این همگان پذیر شد. کتاب: #اطاق_آبی#سهراب_سپهری@Sohrab_Sepehrei
من هوای خودم را مینوشمو در دور دست خودمتنها نشستهام...#سهراب_سپهری @Sohrab_Sepehrei
گفتگو با استادفصل سوم#قسمت_پنجم_ در همان ماندالاست که چهار مرموزیونگ را در اندیشه فرو میبرد و در کار تعبیر به بیراهه میکشد. در مناسک Minnesota چهار، عدد مقدس شمال است.-- در مسیحیت بیشترینه اعداد فردند: سه عدد تثلیث است. پنج عدد با کرههای عاقل و دیوانه. و هفت عدد روزهای آفرینش._ اما هنرمندان شما فرد را به زوج بدل کردهاند (قانون اعداد زوج) تا قرینه نگاری جاری باشد: «شما کروبیان را کلیسای کاتولیک تنها به سه کاهش داده است، میکائیل و جبرئیل و رفائیل اما هنر بیزانسی زمانی دراز فرشته چهارمی نیز درخور دارد: Uriel. برگردیم به بازنمایی «دانیال در خندق شیران» در تورات آمدهاست که درندگان هفت بودند. هنرمندان به اراده خویش این رقم ناساز را اصلاح میکنند. به تناسب فضایی که در اختیار دارند، پیرامون پیامبر دو شیر و یا چهار شیر و یا شش شیر که دو به دو قرینه یکدیگرند گرد میآورند. در هنر مسیحی بدوی، مغان که شمارشان هنوز قطعاً سه نبود، بیشتر به شمار دو و یا چهارند تا قرینهسان مریم و کودک را در میان بگیرند. هم بدین روی است که روی مُهر شورای مذهبی کلیسای سواسون مریم تاجگذاران را میبینی با دو مغ در چپ و راست او که در نوشته نامهاشان بالتاز و گاسپار آمده: بیچاره ملشیور فدای قرینهنگاری شدهاست.»-- و گاه وارونه این کردهاند. به روایت انجیل، دانیال را میباید دوبار به خندق شیران میافکندند، در هنر مسیحی یک بار به خندق میافتد. در انجیل از سه وسوسه مسیح سخن میرود و دو ماهیگیری معجزهآسا، و چندین بار شفای کوران و جنزدگان. اما همه به موضوعی یکتا انجامیدهاند. در شارتر، وفات و رستاخیز مریم به کنار هم مینمایانند. و به هم سخت مانندهاند. پیکرتراش نتردام پاریس هر دو را میآمیزد، و نقشی یگانه میزند.کتاب: #اطاق_آبی#سهراب_سپهری@Sohrab_Sepehrei
خیال می کردیمبدون حاشیه هستیمخیال میکردیم میان متن اساطیری تشنج ریباسشناوریمو چند ثانیه غفلتحضورِ هستی ماست ...#سهراب_سپهری @Sohrab_Sepehrei
گفتگو با استادفصل سوم#قسمت_چهارم_ در فیزیک، «پروتون» را قرینه یافتهاند و آن را «آنتی پروتون» نام کردهاند. در تشعشع کیهانی وجود الکترونهای مثبت و منفی را قرینهسان دیدهاند. در طبیعت قرینهجویی بسیار است. به دوقلوهایی که از باروری یک بیضه پدید آمدهاند بنگریم: پیچش موهای این یک در جهت عقربه ساعت است و آن یک به عکس. حضور قرینه به نیازی غریزی پاسخ میدهد. از قرینه تعادل پیدا میشود و پابرجایی. تکرار از کوشش ما میکاهد. Wölffib برابر شیای بیقرینه قرار از کف میدهد و میگوید: «چنین میپنداریم که در تن ما نیز قرینهها از هم پاشیدهاند ... انگار دردی جسمانی به ما رو میکند، گفتی عضوی از دست دادهایم.» به اعداد بنگرید. اعداد زوج تمام و آرام اند، اعداد طاق بیقرینه و ناآرام. -- در کیمیاگری به گونهای دیگر است. در رسالهٔ کیمیاگری بسا که به عدد سه برمیخوریم که فرد است، پس کامل است. اعداد جفت شوماند. نماد میرایی و خرابیاند، زیرا که تقسیمپذیرند. -- در همان کیمیاگری، دو مار به هم پیوسته، الحاق دو مادّه را میرساند. و حرف از دو اصل «ثابت» و «فرار» در میان است. و سخن از چهار عنصر میرود که نمادش مربع است. بیرون از کیمیاگری، زوج معنوی بسیار است: در نظام جهانی دگونها عدد هشت نماد گفتار است. هشت دودمان از هشت نیا پدید آمدهاند. و هشت رقم کمال است. در چین عدد هشت نشان پیوستگی سرورآمیز است. -- به روایت سنت ظاهری، هشت محل دهشتناک در نواحی مختلف هند قرار دارد که ما زاهدان را مکان مراقبه است. این هشت گورستان، که در جهات اصلی و فرعی ماندالا جا گزیدهاند، نماد هشت حالت وجدان پراکنده و گمشده فرد است.کتاب: #اطاق_آبی#سهراب_سپهری@Sohrab_Sepehrei
بیا و ظلمت ادراک را چراغان کن که یک اشاره بس است حیات ‚ ضربه آرامی است به تخته سنگ "مگار" #سهراب_سپهری @Sohrab_Sepehreiبه روايت اساطير يونانى درشهرى به نام "مگار" تخته سنگى است که چون با سنگريزهاى به آن ضربه زنيم نوايى شنيده مىشود...چون " آپولون " الهه موسيقى يکبار ساز چنگ خود را روى اين سنگ نهاده و اين سنگ حالت موسيقيايى به خود گرفته است.@Sohrab_Sepehrei
بیا و ظلمت ادراک را چراغان کنکه یک اشاره بس استحیات ‚ ضربه آرامی استبه تخته سنگ "مگار"#سهراب_سپهری @Sohrab_Sepehrei
گفتگو با استادفصل سوم#قسمت_سوم-- شما در کاشان بار آمدهاید. همه را به باغ و خانه نماندهاید. پا برون نهادهاید. به دشت و کوه رفتهاید. بیابان در نوردهاید. پراکندگی سنگها دیدهاید. و پیچ و خم نابرابر رودها. به ابرهای درهم خیره شدهاید. و کوههای خرد و بزرگ._ در دشت کاشان به Phyllotaxie رو کردهام. و به «تناسبات طلایی» رسیدهام. در بیابان کاشان تکرار اشیا را در سراب شنیدهام. در آب رودها درخت واژگون دیدهام. به اندام حشرات خیره شدهام، و دریغا، بیشمار پرنده به تیر از پا درآوردهام و به کالبدشان و نقش و نگار بالشان چشم دوختهام. بسا پرواز قرینه آخرین مرغان مهاجر را نگریستهام. در هندسه شیرین خانه زنبورعسل حیرت را چشیدهام. بعدها، در کریستال تأمل کردهام. در فیزیک و شیمی قرینهها را جستهام. -- به تئوری «کربن بیقرینه» لوبل رسیدهاید؟_ رسیدهام.-- و پاستور را شنیدهاید که از «بیقرینگی ذرهای» سخن میراند._شنیدهام. و پییر کوری این را به گوشم خواندهاست: «بیقرینگی است که پدیده میآفریند.» نمود فیزیکی صورت نمییابد مگر آن که تعادلی برهم خورد. -- پاستور میگوید: «عالم مجموعهای است بیقرینه. و من پذیرفتهام که زندگی، به گونهای که خود به ما مینماید، کارکرد بیقرینگی عالم و نتایجی است که همراه دارد.» پاستور سیر نور خورشید را بیقرینه میبیند. و این گمان را به خود راه میدهد که نیروی مغناطیسی زمین و تضاد میان دو قطب آهنربا و نیز دو نیروی برق مثبت و منفی حاصل کنشها و جنبشهای بیقرینه باشد.کتاب: #اطاق_آبی#سهراب_سپهری@Sohrab_Sepehrei
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم#سهراب_سپهری@Sohrab_Sepehrei
گفتگو با استادفصل سوم#قسمت_دوم-- قرینه نگاری قالی به کمال نیست._ کمال قرینه سازی را نباید جست. قرینه سازی درست در طبیعت هم نیست. ژاک نیکل از قول پدر میگوید: «آنچه به قالیهای شرق دلربایی میبخشد این است که هرگز به تمام قرینه سازی نشدهاند. بلکه چنین مینمایند.» قالی، ما را به باغ ایرانی میبرد. و خود جانشین باغ ایرانی بودهاست: گویند پادشاهان ساسانی را این خیال پیش آمد که در زمستان نیز چشم از صورت باغ برندارند، پس فرمان دادند قالی بزرگ کنند به نقشهٔ باغ و با رنگ و نگار آن. به جاست که «پادشاه کنار خود باغی نگه دارد که نگارهٔ عالم است و نماد توانایی ادم بر طبیعت. شاه بیباغ، شاه حقیقی نیست.» قرینه سازی باغ ایرانی با تصورات عرفانی میخواند. جدول آب، آبی آسمانی را تکرار میکند. و باغ خود قرینه بهشت است به مساجد ما بروید، قرینهها حضور عبادت را در میان گرفتهاند. تکرار جلال و رحمت را میشنوید. و راه از میان قرینهها به وحدت میرسد.-- قرینه سازی بریدن وحدت است. از ثنویت خبر میدهد. و کثرت._ خیر، استاد، در ثنویت دو چیز یکسان نیست. آینهای برابر این فنجان بنهید، صورت خود میبیند و یکتایی خود در مییابد.سی_مرغ عطار جمال وحدت در آینه میبیند. نارسیس بر لب آب به تنهاترین آنِ هستی خود میرسد. هنر مذهبی پیوسته از قرینه سازی بهره گرفته است. در همهٔ خرده هنرها قرینه سازی دیدهام. در منبتکاری دیدهام و زریدوزی و قلمزنی و خاتمکاری و تذهیب. در شعر ما قرینهنگاری بسیار است. غزل را به پیش چشم درآوردیم. بسا که دو مصراع یک بیت دو کفهٔ ترازو است و بیت یک ترازوی متعادل. در این کفه پروانه نشسته است و در آن کفه شمع ایستاده. ربطی معنوی در کار است. و این قرینهسازی مفهومی است. کار این قرینهنگاری در سبک هندی بالا میگیرد.صائب را بشنویم ؛ ز روزگار کهنسال چشم جود مدارنمیدهد چو سبو کهنه گشته نم بیرونروزگار قرینه سبو است. هر دو را کهنگی است و سیرت نم پس ندادن. من میان قرینهها بار آمدهام.کتاب: #اطاق_آبی#سهراب_سپهری@Sohrab_Sepehrei
ببین همیشه خراشی است روی صورتِ احساسهمیشه چیزی انگار هوشیاری خواب به نرمی قدم مرگ میرسد از پشتو روی شانه ما دست میگذارد و ما حرارت انگشتهای روشن او را بسان سم گوارایی کنار حادثه سر میکشیم!...#سهراب_سپهری@Sohrab_Sepehrei
گفتگو با استادفصل سوم#قسمت_اولسالها از دوران دانشکده میشد. روزی در یک گالری با استاد فرانسوی خود روبرو شدم. شاگرد خود را دوست خطاب کرد. فاصله از میان برخاسته بود. جرأت یافتم، و از او خواستم تا به کافهای برویم و از رفتهها بگوییم. به گرمی پذیرفت. با هم به کافهای رفتیم خلوت. قهوهای خواستیم. و از هر دری سخنی راندیم. باب سخن گشوده بود که من عقدهها را گشایش خواستم. گفتم:_ استاد روزی به کارگاه آمدید. منظرهای را گرته ریخته بودم با اندکی قرینه نگاری. گفتید قرینه را از میان ببر. و من بردم. اما به دل خشنود نبودم. من میان قرینهها زیستهبودم. از خود میپرسیدم در قرینهسازی چه خردهای است. شما بیگمان به خانههای ما پا نهادهاید.-- حرف از خانههای قدیم میزنید؟_البته استاد، خانههایی که معمارباشیها کردهاند. "ارشیتکت" معنی خانه را در نمییابد. حجاب عقلی غرب دریچه چشم و روان او را فرو پوشیدهاست. باری، این خانهها در قرینهسازی غوطهورند. حیاط را ذوق قرینه شالوده ریخته است. همتای هر باغچه در سوی دیگر آبنماست. در ابهام سرداب، قرینهها محرم یکدیگرند. ایوان جای افشای قرینههاست. اطاقها هر سو به قرینه نشستهاند. اشیا اطاق هم قرینهوار جا گزیدهاند. لالهها قرینهوار ایستادهاند. آینه دورن این طاقچه، تکرار صفای آینه آن طاقچه است. گچبری این حاشیه، طنین بیکاهش راز گچبری آن حاشیه است. مرغ این سوی بخاری دیواری، ادای لطیف مرغ آن سوی بخاری است. اطاق، مکان حاضر جوابی دلپذیر است. هر ندایی را صدا باز آمدهاست. بیکم و کاست. قالی اطاق هم جولانگاه سازگار قرینه نگاری است.کتاب: #اطاق_آبی#سهراب_سپهری@Sohrab_Sepehrei
مثل یک ساختمان لب دریانگرانم به کششهای بلند ابدی ...#سهراب_سپهری @Sohrab_Sepehrei
معلم نقاشی مافصل دوم#قسمت_سیزدهم صاد هرگز جانوری جز از پهلو نكشيد. خلف صدق نياكان هنرور خود بود. و نمايش نيمرخ زندگان رازی در بر داشت. و از سر نيازی بود. اسب از پهلو، اسبی خود به كمال نشان میداد. انتزاع ماهيت خود مینمود. نمايش جاندار از روبرو پابند زمان كردن اوست. پرندهٔ از روبرو نزديک و عينی است. پرنده اكنون است. كشش به سوی زمان دارد. پرندهٔ نيمرخ از زمان روگردانده است. صورت ازلی پرنده است.دست معلم از وَقب حيوان روان شد. فرود آمد. لب را به اشارهٔ صورت داد. فک زيرين را پيمود. و آخُره ماند. پس بالا رفت. چشم را نشاند. دو گوش را بالا برد. از بال و غارِب به زير آمد. از پستی پشت گذشت. گُرده و كفل را برآورد. دم را آويخت. و به خط ران از رفتن ماند. پس به جای گردن باز آمد. به پايين رو نهاد. از خم كتف و سينه فرا رفت. و دو دست را تا فراز كُلّه نمايان ساخت. سپس خط زير شكم را كشيد. و دو پا را تا زير زانو گرته زد. صاد از كار باز ماند. دستش را پايين برد و مردد مانده بود. صورت از او چيزی میطلبيد. تمامت خود میساخت. كُلّهٔ پاها مانده بود و محلالشكال. و رُسغ. با سمها. و ما چشم به راه آخر كار. و با خبر از مشكل صاد. سراپايش از درماندگیاش خبر میداد. اما معلم درنماند. گريزی رندانه زد كه به سود اسب انجاميد: شتابان خطهايی درهم كشيد. و علفزاری ساخت. و حيوان را تا ساق پا به علف نشاند. شيطنت شاگردی گُل كرد. صدا زد: «حيوان مچ پا ندارد، سم ندارد». و معلم از مخمصه رسته بود، به خونسردی گفت: «در علف است. حيوان بايد بچرد».اسب معلم هنجاری بد نداشت. رقم بر امانتينو نبود: آن مايه جان نداشت كه اگر بر ديوار طويله كشيده بود، اسبی ديگر زندهاش پندارد و بر او لگد بپراند. اما از شيوهٔ اسبپردازی مكتب صفوی بويی داشت.معلم ناتوانی خود را پشت علف پنهان كرد. اما در اين كار يگانه نبود. بيشمارند هنرورانی كه لنگی كار خود را در پس حجابی نهفتهاند. Fillippo Lippi از شمار آنان يكی است. وی به خواهش Cario Marsuppini پردهٔ تاجگذاری مريم را بساخت. كارلو او را بياگاهانيد كه خام دستیاش در پرداختن دست زبان خردهگيران را گشوده است. و اين گوشزد نقاش را بر آن داشت كه از آن پس در پردهها دستها را در تاي جامه نهان كند. و يا به حيلهای ديگر پنهان دارد. معلم نقاشی مرا خبر سازيد كه شاگرد وفادار حقيرت هر جا به كار صورتگری در میماند، چارهٔ درماندگی به شيوهٔ معلم خود میكند.کتاب: #اطاق_آبی#سهراب_سپهری@Sohrab_Sepehrei
در هوای دوگانگی تازگی چهرهها پژمرد ...#سهراب_سپهری @Sohrab_Sepehrei
معلم نقاشی مافصل دوم#قسمت_دوازدهمزنگ نقاشی، دلخواه و روان بود، خشكی نداشت. به جد گرفته نمیشد. خنده در آن روا بود. معلم دور نبود. صورتک به رو نداشت. بالايش زير حجاب سياه علم حصولی پنهان نبود. صاد معلم ما بود. آدمی افتاده و صاف. سالش به چهل نمیرسيد. رفتارش بیدست و پايی او را مینمود. سادگیاش وی را به لغزش سوق میداد. اگر شاگردی چادر شبی كنجاله برای گاو معلم میبرد، وی هديه میگرفت. نه آن كه رشوهستان باشد، شرمش بود احساس كسی رد كند. و شاگرد از در براند. و اگر در امتحان نمرهای خوب بر ورقهٔ شاگرد رقم میزد، عطايش را عوض میداد. به دبستان خط میآموخت. و به ما نقاشی. سودايش را مايه نبود. در دانش نقاشی پياده بود. شبيهكشی نمیدانست. كار نگار نقشهٔ قالی بود. و در آن دستی نازک داشت. نقشبندیاش دلگشا بود. و رنگ را رنگارين میريخت. آدم در نقشهاش نبود. و بهتر كه نبود. در پيچ و تاب عرفانی اسليمی آدم چهكاره بود. حضورش الفت عناصر را میشكست. در «گام» رنگی قالی، «نُت» خارج بود. بیآدم، آدميت قالی فزون بود. در هنر، حضور ناديدنی آدم خوشتر. معلم مرغان را گويا میكشيد. گوزن را رعنا رقم میزد. خرگوش را چابک میبست. سگ را روان گرته میريخت. اما در بيرنگ اسب حرفی به كارش بود. و مرا حديثی از اسبپردازی معلم در ياد است:سال دوم دبيرستان بوديم, اول وقت بود. و زنگ نقاشی ما بود. در كلاس نشسته بوديم. و چشم به راه معلم. صاد آمد. بر پا شديم و نشستيم. لولهای كاغذ زير بغل داشت. لوله را روی ميز نهاد. نقشهٔ قالی بود. و لابد ناتمام بود. معلم را عادت بود كه نقشهٔ نيمكاری با خود به كلاس آورد. و كارش پيوسته همان بود: به تختهٔ سياه با گچ طرح جانوری میريخت. ما را به رونگاری آن مینشاند. و خود به نقطهچينی نقشهٔ خود مینشست. جانور رام پنجهٔ او سگ بود. سگ هميشه گريزان بود. و هميشه به چپ میدويد. رو به در كلاس. گفتی از ما میرميد. و كنايهای در آن بود از خستگی صاد از معلمی. شگفت نبود اگر سگ را قرار نبود: مردم شهر من سگآزاری خوش داشت. سگ را كه میديد سنگ از زمين بر میگرفت. در كوچهها سگ برجا ديده نمیشد. و چشم معلم هم به فرار سگ خو كرده بود.معلم پای تخته رسيد. گچ را گرفت. برگشت و گفت: «خرگوشی میكشم، تا بكشيد». شاگردی از در مخالف صدا برداشت: «خرگوش نه». و شيطنت ديگران را برانگيخت. صدای يكيشان برخاست: «خسته شديم از خرگوش، از سگ. دنيا پُر از حيوان است». از ته كلاس شاگردی بانگ زد: «اسب». و تنی چند با او همصدا شدند: «اسب، اسب». و معلم مشوش بود. از در ناسازی صدا برداشت: «چرا اسب؟ به درد شما نمیخورد. حيوان مشكلی است». پی برديم راه دست خودش هم نيست. و اينبار اتاق از جا كنده شد. همه با هم دَم گرفتيم: «اسب، اسب». كه معلم نعره كشيد: «ساكت» و ما ساكت شديم.و معلم آهسته گفت: «باشد، اسب میكشم». و طراحی آغاز كرد.کتاب: #اطاق_آبی#سهراب_سپهری@Sohrab_Sepehrei
دنگ...فرصتی ازکف رفتقصه ای گشت تماملحظه باید پی لحظه گذردتا که جان گیرد در فکر دواماین دوامی که درون رگ من ریخته زهروارهانیده از اندیشه من رشته حالوز رهی دور و درازداده پیوندم با فکر زوال ...#سهراب_سپهری @Sohrab_Sepehrei
مرا بدان سو بربه صخره برتر من رسانکه جا ماندهام...#سهراب_سپهری @Sohrab_Sepehrei
معلم نقاشی مافصل دوم#قسمت_یازدهمدر كتاب نقلی هم بود از بيداری عقل و ادب شاپور ذوالاكتاف. سرشاری هوش وی بدان پايه بود كه دريافت اگر بر رودی «دو جِسر(پل) كنند»، رفت و آمد مردمان، روانیِ بيشتر خواهد داشت تا يک جسر كنند. و از او همهٔ مدبران قوم را آن مايه نبود كه چنين تدبيری بينديشند.و از هوشمندی قصهای ديگر هم بود. و آن قصهٔ شافعی بود. روزی در خانه نشسته بودم و میخواندم: «شافعی شش ساله بود كه به دبيرستان رفت». با خود گفتم اين نمیشود. ما هفت سالگی به دبستان میرويم. مادر از آنجا میگذشت. گرهگشايی از او خواستم. مادر گفت: «از هوش زياد هر كاری ساخته است». و من نفهميدم.و روزی هم در كلاس بوديم. دبير ادب هم بود. و تكهای از محمد عوفی در ميان بود در ذم خيانت. ما سر در كتاب داشتيم. و دبير بلند میخواند. و بدين جا رسيد كه «خيانت در نبشتن صورت جنايت دارد تا خردمندان را معلوم شود كه خيانت و جنايت هر دو يكی است». بلند شدم و اجازه خواستم و گفتم «چنار» و «خيار» هم در نوشتن مانند هماند. پس بايد هر دو يكی باشند. كه دبير از جا در رفت و مرا از كلاس بيرون راند. اما عوفی در كلاس ماند.بهداشت هم در برنامه بود. كتاب سال اول دبيرستان را در خانه دارم. در فصل هفتم آن شرحی میرفت از مسكرات. ابتدا به ما، كه در آن سن و سال با می بيگانه بوديم، میآموخت كه چگونه آبجو میكنند، و شراب و عرق و كنياک. پس درس پرهيز از می میداد.اگر خط در برنامه نبود، رسم و نقاشی بود. نقاشی فكر و ذكر من شده بود. هر فراغتی را نقاشی گرفته بود. تازه مداد كنته آمده بود. عاشق اين مداد بودم. سياهیاش خيلی بود. شيرين سايه میزد. و سايه سبک ملايمت میگرفت. مدادم را دست كسی نمیدادم. پنهانش میكردم. شبها زير بالش مینهادم. در باغ ما فراوان درخت بود. اما درخت نقاشی من همتا نداشت. نمونهاش در باغ نبود. خورشيد من خورشيد همه نبود. با خورشيد گچبری زير بخاری قرابت داشت. كوه نقاشی من كوه خيال بود. حرفی با كوه سه دندانه نداشت.در كلاس هم، هنرآموزی شيوهٔ ساده داشت. معلم از روی لوح خاطر خود نقشی به تختهٔ سياه میزد. و ما از روی نقش لوح خاطر او نقشی به صفحهٔ كاغذ میزديم. نشان سنت هنروری در اين شيوه عيان بود. از بخت بلند، آموزش هنر فرنگی نشده بود. نه از «طبيعت بیجان» سخن میرفت و نه از «بيرنگ» حرفی به ميان بود. خرده اگر میشد گرفت از شيوه نبود.کتاب: #اطاق_آبی#سهراب_سپهری@Sohrab_Sepehrei
سنگ آرایش کوهستان نیستهمچنانی که فلز، زیوری نیست به اندام کلنگدر کفِ دست زمین گوهر ناپیدایی استکه رسولان همه از تابش آن خیره شدندپی گوهر باشیدلحظهها را به چراگاه رسالت ببرید....#سهراب_سپهری @Sohrab_Sepehrei
بر سر راهت نور پاشیدهامو پرندگان از شادیبر نکشان راه میروندو از ته دل میدرخشند...#شمس_لنگرودی@Sohrab_Sepehrei
🎮 تابستونه و PS5 زدن با رفیقات.🌟هر لایف استار جایزهدار یک شانس برای بردن PS5. 🎁برای اینکه بدونی چطور میتونی شانست رو امتحان کنی، روی لینک زیر بزن.bo0.ir/tlg6
معلم نقاشی مافصل دوم#قسمت_دهمدبستان به سر رسيد. و من به دبيرستان پا نهادم. راه من از خانه به سويی ديگر میكشيد، از كوچههايی ديگر میگذشت تا به مدرسه میرسيد. حياط مدرسه ديگر آن نبود. برنامه آن نبود. معلمان، ديگر بودند. اما سستی عناصر تعليم همان بود. و بیمنظوری تربيت همان. آموختن به حافظه سپردن بود. و غايت نمره گرفتن بود. كلاس از زندگی بيرون بود. كلرور دوسديم جز دست معلم شيمی نبود. شوری سفرهٔ ما از نمک بود. با گچ میشد خانه سپيد كرد. با سولفات كلسيم نمیشد. در زنگ فيزيک ارشميدس با ما بود. در حوض خانهٔ ما با ما نبود. تنها سود درس شيمی ما سود سوزان بود. معلم ادبيات ما متمدن بود: اهلی را به وحشی برتری میداد. كتاب فارسی، كتاب اخلاق بود. تكههايی از بزرگان ادب فارسی در آن بود. اما دست كوتاه شاگردان دبيرستان كجا و دامن بلند مثنوی. پسركان بیخبر كجا و طرفه خبرهای تذكرالاولياء. هرگز به معنی «عزت نفس» و «همت عالي» و «خرد» و «اخلاص» پی نبرديم. و كتاب سال اول، چلتكهای بود. اينجا تعريف شمشير بود (به جای ستايش بمب اتمی): «شمشير پاسبان ملک است و نگاهبان ملت و تا وی نبود هيچ ملک راست نايستد چه حدها و سياست به وی توان نگاه داشت». و آنجا ستايش آشتی: «همه به صلحگرای و همه مدارا كن». اين سو حديث به هم رسيدن مور و زنبوری بود (كه اشارت عطار از ما پوشيدهاند). و آن سو شرح ديدار ابوسعيد و بوعلی (كه نه حرف دقيق اين را فهميديم، نه سخن نازک آن را). يك جا فريدون بانگ میزد: «قناعت مقتضای طبع بهايم سرافكنده است». و جای ديگر انواری آواز میداد:ای نفس به رستهٔ قناعت شو كانجا همه چيز نيک ارزان استاين طرف، از حرف مؤذن بدآواز «امير از خنده بیخود» میشد. و آن طرف، از ستايش جاهلی افلاطون میگريست. جايی، پشهای از چناری كوهپيكر پوزش میخواست (كه ما را از كارش خنده میگرفت). و جايی، گنجشكی در آشيان لکلكی خانه میساخت (كه ما را دل بر اشتباهكاری او میسوخت).کتاب: #اطاق_آبی#سهراب_سپهری@Sohrab_Sepehrei
زندگی چیزی نیست که لبِ طاقچهٔ عادتاز یاد من و تو برود...#سهراب_سپهری @Sohrab_Sepehrei
پیکرت زنجیریِ دستانم میسازمتا زمان را زندانی کنم !...#سهراب_سپهری @Sohrab_Sepehrei
معلم نقاشی مافصل دوم#قسمت_نهمحرف از خودكار میزديم. خودكار از شأن قلم كاست. و دوات را نفی بلد كرد. اما اين همهٔ ماجرا نبود. خودكار آفتی شد و به جان مداد افتاد. با خودكار مرثيهٔ مداد نوشته شد. مداد يار ديرينهٔ ما بود. سدهها دستافزار نوشتن بود. دستكم از زمان نيكلا ژاككنته، كه روانش شاد.ميان خودكار و مداد تفاوت است: مداد را نرمی بود، خودكار را درشتی است. مداد با سپيدی كاغذ الفت میگرفت، خودكار به پاكی كاغذ چيرگی میجويد. آن را شرم و حيا برازنده بود، اين را پردهدری درخور است. هنجار مداد انتزاعی بود، روش خودكار عينی است. مداد سياه، سياه و سپيد را در خود داشت، خودكار جز سياهی چيزی نيست. آن را حضوری منفعل بود، اين را ظهوری فعال است. مداد اگر به خطا میرفت امكان محو خطا بود، خودكار اگر بلغزد لغزش به پايش نوشته است. مداد خود نمینمود، خودكار میفريبد. و چشمگيری خودكار بدان شيوه بود كه پنجهٔ هنرور را هم گرفت؛ و نقاش بیخبر از روزگار مداد را فرو گذاشت، و خودكار برگرفت تا افزار طراحی كند.در دبستان بوديم، از بخت بلند، هنوز خودكار نبود. هنوز قلم «ماژيک» اين وقاحت رنگين، پيدا نشده بود، تا با شيون خود بر زمزمهٔ مداد رنگی پرده كشد. با ما مداد بود و مداد رنگی. آهستگی آن بود و سازش اين. زنگ نقاشی در مدرسه نبود. و غم نبود. در خانه، كارم كشيدن بود. با مداد به ديوار سپيد هشتی حياط پايين صورت میكشيدم. با زغال به آجرفرش ختايی حياط. با گچ به كاگل تيرهٔ ديوار، با چاقو به تنهٔ روشن سپيدار. از اين ميان، آلودن ديوار خطا بود. و پاداش خطا مشت و لگد بود. و پدر بود كه میزد. جانانه میزد. در من شوق تكرار خطا بود. و در او التهاب زدن. اما پدر بود كه دستم را گرفت، و شيوهٔ كشيدن آموخت. بتهوون را پدر هم میزد، هم آموزش موسيقی میداد. پدر در چهرهگشايی دستی داشت. اسب را موزون میكشيد. و گوزن را شيرين مینگاشت. گياهش همواره گُل داشت. آدمش هميشه رزمنده بود. رستماش پيروز ازلی بود و سهراباش شكستهٔ جاودان. برای خود طرح منبّت میريخت، و برای مادر نقشهٔ گلدوزی. خط را هم پاكيزه مینوشت.کتاب: #اطاق_آبی#سهراب_سپهری@Sohrab_Sepehrei
شهر من الفبا رو از یاد برده بود، اما حرف میزد. جولانگاه قریحه بود، نه جای قدم زدن تکنیک. در چنین شهری ما به آگاهی نمیرسیدیم. اهل سنجش نمیشدیم. شکل نمیدادیم. در حساسیت خود شناور بودیم. دل میباختیم. شیفته می شدیم. و آنچه میاندوختیم پیروزی تجربه بود.#سهراب_سپهری @Sohrab_Sepehrei
کعبهام بر لب آبکعبهام زیر اقاقیهاستکعبهام مثل نسیممیرود باغ به باغمیرود شهر به شهر...#سهراب_سپهری @Sohrab_Sepehrei
📱 اگر آیفون ۱۷ میخوای کافیه استارتو بزنی! 🌟با خرید هر نوشیدنی انرژیزا لایف استار جایزهدار یک شانس برای جایزههای ماهانه داری. 🎁برای آشنایی بیشتر با جایزههای ماهانه لایف استار، روی لینک زیر کلیک کن.bo0.ir/tlg6
معلم نقاشی مافصل دوم#قسمت_هشتمخطاط امروز، خطنويس است. خوشنويس نيست. خوشنويس ديروز «مجذوب و اهل حال» بود. «فانی و درويش» بود. «از خود گذشته» بود. زمانهٔ ما درويش ندارد. فانی كه هيچ. خوشنويس ديروز از «يار و خويش و رفيق» میبريد. «و گوشهٔ انزوا نشيمن» میكرد. و چون «آشنای دل» بود، میدانست «كه صفای خط از صفای دل است». پس «با نفس بد جدل» میكرد. خطنويس امروز «طاقت محنت» ندارد. با خوشنويس ديروز شوق به مشق بود. و اين شوق «آنقدر بود كه شبهای تابستان از اول شب تا صباح در مهتاب نشسته مشق جلی» میكرد. خطنويس اين روزگار را رياضت برازنده نيست. ياقوت «هر ماهی دو مصحف تمام مینمود». مولانا معروف يک روزه «چهارصد هزار و پانصد بيت در كمال لطافت و نزاكت تمام نمود». و خطاط پيشين به خط مهر میورزيد. با حرفه يكی میشد. كمال خود در كمال حرفت خود میجست. در كتابت هر حرفی پخته میآمد، چيزی از خامی كاتب میكاست. اگر «نزول مجازی» و «قوت سطح» و «ضعف» در حرف «ک» كمال صورت میيافت. ذوق كاتب شنيده میشد: «كافی نوشتهام كه به تمام عالم میارزد».خوشنويسان ديروز از نزديكان شعر بودند. و خود چه بسا شعری میسرودهاند. سازی مینواختهاند. آوازی سر میدادهاند. دانش و ادب میآموختهاند. حافظ قرآن بودهاند.و از همه بالاتر، باری به دوش خط بود، كتابت كاری بود ميان كارها. سرگرمی نبود. خط در متن زندگی نشسته بود. خود جای خود پُر میكرد. به سر در خانه جلا میداد. رونق هويت میشد. بر سنگ مرمر حوض مینشست، تا از زير آب، حرفی به صفای آب را توتيای چشم تماشاگر سر به زير كند. بر پيش طاق عمارت، كتيبه میشد. و باران اشارات بر سر اهل عمارت میريخت, تا از غبار عادت به درآيند. كتابه میشد بر گنبد مسجد، بر خشت و آجر پوشش راز میكشيد. نگاه خاكی را به بالا میكشاند. حريم عبادت را در حريم معنی میگرفت. نوشته میشد بر سنگ مزار. تاريخچهای باشد به حرمت خاک و دعوتی به ترک.خط در كتاب بود، به صفحهٔ كاغذ بود: پيک مفاهيم بود، و رسول معانی. و با خط رسالتی والاتر بود: محل كلام آسمانی بود. قرآن را به بر داشت.به روزگار ما خطاطی سرگرمی است. بر پيشانی خط طراوت اكنون نيست. غبار خستهٔ سنت است. با خط نه كتابی میكنند، نه كتابهای. خط رمز عبادت ندارد. چون كتابت مونس طاعت نيست. خط نه از سر نيازی به هم میرسد، نه در پی دردی، نه از زيادت شوری.و خطنويسانی ديديم كه بيهودگی پيشهٔ خود دريافتند. از سر تلخی عصمت خط دريدند: كاغذ رها كردند و بر بوم نقاشی نوشتند. و نوشته را به قاب آراستند. و با خود به تماشاگاه همگان بردند. و اين چنين حيای هميشگی صنعت به باد رفت. فحشاءِ خط آغاز شد.کتاب: #اطاق_آبی#سهراب_سپهری@Sohrab_Sepehrei
روزی که دانش لب آب زندگی می کردانسان در تنبلی لطیف یک مرتعبا فلسفه های لاجوردی خوش بوددر سمت پرنده فکر می کردبا نبض درخت، نبض او می زدسهراب_سپهری @Sohrab_Sepehrei
معلم نقاشی مافصل دوم#قسمت_هفتمظهر، دور حياط صف كشيده بوديم. هر روز صف میكشيديم. و به صف راهی خانه میشديم. حياط مدرسهٔ ما بزرگ بود. در ميان آبنما داشت. در گوشهها چهار باغچه. در باغچهها درخت. اگر مدرسه نبود بدون شک زيبا بود. هر چه بود «زشت و ناپاک و بدبو» نبود. آن روز، حياط مدرسه بزرگ شده بود. ابعادی ديگر داشت. مدير آمد كنار حوض ايستاد. نفسها بند آمد. وقتي میآمد صدا میمرد. مظهر علم و سوادش میانگاشتيم و از آدم باسواد ما را ترسانده بودند. با اندام درشت، عمامهٔ سفيد، ريش سياه و عبای سوخته هيبتی داشت. دستش دفترچهای بود. و دفترچهٔ من بود. شمهای از اخلاق و رفتار من گفت. از درس و مشق من. از خط خوب من. و خط را بالا گرفت و به هر سو چرخاند تا همه ببينند. و همه دور بودند و هيچ نديدند. صدايش رسا بود. و در سخنوری دستی داشت: هم مدير مدرسه بود، هم روضهخوان شهر. مرا صدا زد. اسم من دلهره در من ريخت. ترسان و پريشان رفتم پيش مدير. با دو دست مرا گرفت. از زمين كند و بالای سر برد. و گفت: «ببينيد صد درم بيشتر وزن ندارد، و به اين خوبي خط مینويسد». مرا روی زمين گذاشت. و يک مداد دورنگه ـ قرمز و آبی ـ به من جايزه داد و بچهها كف زدند.اما با وزن من چكار داشت. خوشنويسی، ورزيدگی در كاربرد قلم میخواهد. «ترک آرام و خواب» میخواهد. «صفای دل» میخواهد. «گوشهٔ انزوا» میخواهد. اما زور زياد نمیخواهد. اندام درشت نمیخواهد. اگر خط من بیقدر با وزن اندک من میخواند، میبايستی بابا شاه اصفهانی رستم میبود و ميرعماد كوه احد.دبستان تمام شد. خط هم كنار رفت. ديگر مشق نكرديم. و صرير قلم نشنيديم. دوات مركب خشكيد. و قلم نی گرمی بازارش شكست. فضيلت خط لای كتابها ماند. چيزنويسی جای خوشنويسی را گرفت. جای قلم نی، قلم فرانسه آمد. جانشين اين يک خودنويس شد. آنگاه بلايی نازل شد: اپيدمی خودكار دنيا را گرفت. خودنويس چندان بيگانه نبود. در اختراع آن ابوالعلا صاعدين حسن بن صاعد پيشقدم بود: «از مخترعات او قلمی آهنين ميانتهی بود كه آن را از مداد پُر میكرد و يك ماه به كار میبرد بیآنكه قلم خشک شود». و اين در قرن پنجم هجری قمری بود. و صاعد شاعر بود. «شاعری بسيار شعر بود». در خودنويس هنوز اشارهای از قلم و دوات سابق بود، نژادی دورگه داشت. اما خودكار مولودی ديگر بود. حرامزاده بود. اگر در بالاها فشار هوا كم نمیشد و مركب خودنويس هوانوردان نشست میكرد، Reynolds تدبير تازه نينديشيده بود و شايد Biro خودكار امروزی نساخته بود. بيرو كار خود را كرد. اتومات او به راه افتاد. و آشوب به پا كرد. شاگرد جادوگر اين فتنه برانگيخت و اينبار استاد جادو نيامد. و اين حديث همهٔ نوساختههای زمان ماست. ما golemسازان گمراهيم. گولم را به خاطر گولم میسازيم. اشارتی معنوی در آن نمیجوييم. بیتزكيهٔ نفس، به خميرمايهٔ ناپاک دست میزنيم. خطر را نمیيابيم. گولم میسازيم و گولم رشد روزافزون میيابد. «و دستی از غيب» برون نمیآيد تا الف از پيشانی گلم بردارد. و ما قربانی گولم میشويم. هجوم خودكار ساده نبود. يورش چنگيزی بود. خودكار به همهجا رفت. ميان انگشتان خرد و بزرگ جا گرفت. در كيفها منزل كرد. روی ميزها حاضر شد. در جيبها مقام گزيد. خودكار آمد، قلم و دوات از در رفت. خط از اعتبار افتاد. زنگ خط از برنامه قلم میخورد. نوشتن جا پا نهادن شد. خط شد همنشين بیقيد حرف و كلمه. «كرسی» ديگر جا نداشت. «صعود» و «نزول» را قاعده نبود. حرف «ر» میشد نه «مرغی» باشد و نه «خنجری». خط به «ضعف و نزول حقيقی» خود رسيد.کتاب: #اطاق_آبی#سهراب_سپهری@Sohrab_Sepehrei
بهتر آن است که برخیزم رنگ را بردارمروی تنهایی خود نقشهٔ مرغی بکشم !#سهراب_سپهریخوانش: #فرخ_نعمتی@Sohrab_Sepehrei
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورندو دست منبسطِ نور روی شانه آنهاست!...#سهراب_سپهری @Sohrab_Sepehrei
رونمایی از طراحی جدید۳۱ تیرماه، ساعت 16:30 به وقت ایران #GalaxyAI #GalaxyUnpacked @samsungmobileir
فانوسدر گهوارهٔ خروشان دریا شست و شو میکندکجا میرود این فانوساین فانوسِ دریاپرست پُر عطشِ مست ؟#سهراب_سپهری @Sohrab_Sepehrei
معلم نقاشی مافصل دوم#قسمت_ششمدر برنامهٔ درسی دبستان، نقاشی نبود. اما خط بود. كلاس خط از گرمی و لطف خالی نبود. خط هنوز معنی داشت. هنوز دوات و مركب بود. قلمدان و قلم بود. قلمتراش و قط زن بود. میشد پيش كاغذ فروشان رفت و زيردستی و سنگ رومی و خاک بيز و مسطره هم خريد. شاگرد آن زمان معنی «فَتح» و «نَحت» و «فاق» را میفهميد. از كتاب دوم ابتدايی، خط در برنامه بود. و قلم در دبستان، قلم نستعليق بود، با شكستهٔ آن. معلم خط، استاد خط نبود. در كتابت «يد بيضا» نمیكرد. نه صراطالسطور خوانده بود و نه آدابالمشق. حضرت علی(ع) هم به خوابش نيامده بود تا اسرار خط بدو بياموزد. قلمكشی را به «صفا» و «شأن» نرسانده بود. اما خطی خوش داشت. خط را پيش خود آموخته بود. و آدمی هموار و افتاده بود.زنگ خط, دلپذير بود. با همهٔ زنگها فرق داشت. معلم به تکتک ما سرخط میداد و ما مشق میكرديم. اطاق از صرير قلم پر میشد. من بانگ قلم را دوست داشتم. بانگی كه ديگر نمیشنوی. و بوی مركب چه خوب بود. چيزی كه لئون نمیخواست بشنود. «بوی مركب مشكی» را خوش نداشت. شايد كه چون حوصلهٔ درس نداشت. اما لئون اروپايی بود. مركب او مركب ما نبود. مركب او مايهاش سياه انيلين بود. مايهٔ اصلی مركب ما همان بود كه در مركب مصريان قديم بود: دوده و صمغ عربی. اما زعفران و گلاب و كافور و عسل هم در مركب ما بود. و مركب را در خانه میساختيم. كاغذ ما نه ختايی بود و عادلشاهی و سمرقندی. نه خانبالغ و ترمه و كشميری و فرنگی. كاغذ ما سفيد معمولی بود. و قلم هر چه بود واسطی نبود. سرمشق، هميشه شعر بود. و سعدی هميشه سرمشق بود. سرمشق خط فقط. وگرنه «به جان زندهدلان» كه دلها آزرديم. و نظر تنها «بدين مشتی خاک» كرديم. «گل بیخار جهان» نشديم. «زمام عقل به دست هوای نفس» داديم. «نابرده رنج گنج» خواستيم. باور داشتيم سعدی شعرش را براي مشق خط گفته است. وگرنه «بار درخت علم» اين نبود. خط من خوب بود. يعنی در حد شاگرد دبستان. در خط، نمرههای خوب گرفتم و جايزهها بردم. اول بار، سال دوم دبستان جايزهام دادند. زنگ خط بود. معلم آمد. و سرخطها را نوشت. سرخطها يكی بود. «جور استاد به ز مهر پدر» بود و ما نوشتيم. خط من چشم معلم را گرفت. مشق مرا رفت نشان مدير داد.کتاب: #اطاق_آبی#سهراب_سپهری@Sohrab_Sepehrei
میرویچمن تاریک میشودجوشش چشمه میشکند ...!#سهراب_سپهری @Sohrab_Sepehrei
معلم نقاشی مافصل دوم#قسمت_پنجماز همه بدتر صدای زنگ مدرسه بود. هرگز ژوليت آدام از دست «اين صدای جهنمی» به اندازهٔ من عذاب نكشيد. اين صدا خيالم را میبُريد. ذوقم را میشكافت. شورم را مینشاند. در كيف مدرسه پنهان میشد. با من به خانه میآمد و فراغتم را میآزُرد. وجودی پيدا داشت: به خوابم میآمد. اين صدا درسِ شتاب میداد. و ترس دير رسيدن. هرگز كافكا به اندازهٔ من اين ترس را نچشيد. از در و ديوار میشنيدم: «مدرسهات دير شد». و وای به حالم اگر نرسيده به مدرسه صدای زنگ بلند میشد. صبح، در برف زمستان هم، برابر در بستهٔ مدرسه میماندم تا باز شود. اما سالی يکبار، صدای زنگ مدرسه اشارت خوش بود. و بشارت میداد: پايان آخرين روز سال، پيش از تعطيلات بزرگ تابستان. در برنامهٔ كلاسهای دبستان، نقاشی نبود. هر مادهای هم كه بود، بیمعنی بود. معنی كجا و فرهنگ نااهل. هرچه بود از بَر میكرديم. شاگرد كيسهٔ زباله بود.درس در او خالی میشد. «منابع طبيعی ايران» در كتاب جغرافی بود، نه در خاک ايران. سرمشق «ادب» و «راستی» در محيط مدرسه نبود، در رسمالخط مدرسه بود. معلم در سخنرانی مدير، «پدر دلسوز» بود. در كلاس نه پدر بود نه دلسوز. كتاب درس فارسی يک مرقع بیقواره بود. در آن خزف كنار صدف بود: قاآنی كنار مولوی، مولوی در كتاب سال سوم ابتدايی بود. مهم نبود كه مولوی دور از فهم ما بود (دور از فهم دانشجوی ادبيات هم هست)، شعرش از رو هم درست خوانده نمیشد. آموزش جدا بود از زندگی. كتاب تفالهٔ واقعيت بود. حرف كتاب، پروانهٔ خشک لای كتاب بود. و كتاب مخاطب نداشت. خود مخاطب خود بود. در كتاب درس خوانده بودم: بچه جان بر سر درخت مرو لانهٔ مرغ را خراب مكنبارها بر سر درخت رفتم و لانهٔ مرغ را خراب كردم. نمرهٔ اخلاقم در مدرسه بيست بود، در خانه صفر. در مدرسه سر به زير بودم، در خانه سركش. در مدرسه میترسيدم، در خانه میترساندم. مدرسه هوای ديگری داشت. خاكی ديگر بود با رسومی ديگر. دياری بريده از كوچه و بازار شهر بود. يک جزيره بود. لاپوتا بود: در اين جزيره، خوراک درسی ما آبستره بود: نصيحت متساویالساقين، حكايت متوازیالاضلاع، قرائت قائمه. زبان اهل جزيره را نمیشد فهميد. دوزندهٔ خوب آنجا نبود: لباس فرهنگی بر تن ما میگريست. اهل عمل آنجا نبود. اهل ابتكار و تخيل نبود. دانش، حرفی در كتاب بود. مراوده امكان نداشت. در آن هوا دل میگرفت. جان مشتاق رهيدن بود. کتاب: #اطاق_آبی#سهراب_سپهری@Sohrab_Sepehrei
خاک تپیدهوا موجی زدعلفها ریزش رویا را در چشمانم شنیدند؛میان دو دست تمنایم روییدیدر من تراویدی ...!#سهراب_سپهری @Sohrab_Sepehrei
معلم نقاشی مافصل دوم#قسمت_چهارمداستان معلم «ترشروی تلخ گفتار بدخوی مردمآزار گداطبع ناپرهيزگار» را كه سعدی در ديار مغرب میبيند در گلستان خواندهايم. از «هيبت ولايت شيخ» و ادب و سرسپردگی مريد حرفها شنيدهايم و پی بردهايم كه مراد «بايد كه با هيبت، تا مريد را از وی شكوهی و عظمتی و هيبتی در دل بود، تا در غيبت و حضور مؤدب باشد...» و دانستهايم كه مراد بايد «مريد را نرنجاند مگر به قدر ضرورت تأديب». راماكريشنا به ما آموخته است كه برترين مقام را آنگورو دارد كه اگر نيازي ديد، به ياری زور مريدان را به راه آورد. خشونت حياتی لاماها ستودنی است. نوازشی ناپيداست. شعری وارونه است. ريشه در آسمان دارد. هوای گرفتهای است كه در پی باران دارد. و شكفتگی. مارپا نمونهٔ اين خشونت است. ميلارپا بايد از هفتخوان بگذرد تا آشنای راز شود. و میگذرد. اينجا ميان مريد و مراد میتوان از abhisheka حرف زد. اما تنبيه من جا نداشت. نظمی را به هم نزده بودم. معلم درس نمیداد. ما به حال خود بوديم. و من درس را بلد بودم. نقاشی سركوب تكرار بيهودهٔ درس بود. و بیصدا پيش میرفت. Filippo Lippi جای فراگرفتن درس، روی كتابهای خود و ديگران آدم میكشيد. چيمابوئه درس را رها میكرد تا روی كتاب و كاغذ نقاشی كند. من اول درس را میخواندم. زياد هم میخواندم. تا سرحد نفهمی و منگی. و نيچهوار انضباط مدرسه را بر خود هموار میكردم: میتوانستم در زير رگبار، «قدم آهسته» از مدرسه برگردم. معلم مرا میشناخت. سرسپردگی مرا به دستورها ديده بود. پس چرا چويم زد؟ به من نزد، به بيداری ذوق زد. به حضور رويا زد. ميلارپا آواز خوش سر داد و به دست مادر تركه خورد. صدای خوش پاداش خوش نداشت. تركه خورد چون خواندن ننگ خانواده بود. اما كار من خطا نبود. اگر لكهٔ ناجوری بر سپيدی كاغذ بود، لكهٔ ننگی به دامن سنت نبود. معلم، همشهری من بود. شهر ما، شهر قالی بود. دار قالی در خانهها به پا بود. قالی نقشه میخواست و نقشه را نقاش میكشيد. هر چه نقاش بود، نقاش قالی بود. و شمار نقاشان زياد بود. و در نقشهٔ قالی تنها اسليمی و بادامی و كشميری و گل شاهعباسی نبود. شكار و پرنده هم بود. بزم خسرو و شيرين هم بود. اينها را همه معلم میدانست. پس تنبيه او اشارتی دينی نبود. كاش چوب معلم عيوب بیشمار مرا سركوفته بود. چون «عيب» نقاشی با من ماند. عمر مرا بلعيد. و پرورش يافت. من شاگرد خوبی بودم. اما از مدرسه بيزار. مدرسه خراشی بود به رخسار خيالات رنگی خردسالی من. مدرسه خوابهای مرا قيچی كرده بود. نماز مرا شكسته بود. مدرسه عروسک مرا رنجانده بود. روز ورود يادم نخواهد رفت: مرا از ميان بازی «گرگم به هوا» ربودند، و به كابوس مدرسه سپردند. خودم را تنها ديدم و غريب. غم دورماندگی از اصل با من بود. آدمِ پس از هبوط بودم. از آن پس و هربار، دلهره بود كه جاي من راهی مدرسه میشد. مارسل را در انديشهٔ مدرسه نوميدی دست میداد، مرا اضطراب. چيزی كه Dora با شرح داستان ورودش به پانسيونا میآفريند. من هم مثل Wolf میخواستم كتاب و كاغذ و قلم و كيف مدرسه داشته باشم. اما به كلاس نروم. سيمون دوبوار در كلاس آرام بود و نمره را دوست داشت. من هم نمره را دوست داشتم، اما هرگز در كلاس قرار نداشتم.کتاب: #اطاق_آبی#سهراب_سپهری@Sohrab_Sepehrei