معلم نقاشی مافصل دوم#قسمت_دهمدبستان به سر رسيد. و من به دبيرستان پا نهادم. راه من از خانه به سويی د…
انتشار: 2026/07/25 14:59 UTCدریافت: 2026/08/03 08:57 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/03 08:57 UTC
معلم نقاشی مافصل دوم#قسمت_دهمدبستان به سر رسيد. و من به دبيرستان پا نهادم. راه من از خانه به سويی ديگر میكشيد، از كوچههايی ديگر میگذشت تا به مدرسه میرسيد. حياط مدرسه ديگر آن نبود. برنامه آن نبود. معلمان، ديگر بودند. اما سستی عناصر تعليم همان بود. و بیمنظوری تربيت همان. آموختن به حافظه سپردن بود. و غايت نمره گرفتن بود. كلاس از زندگی بيرون بود. كلرور دوسديم جز دست معلم شيمی نبود. شوری سفرهٔ ما از نمک بود. با گچ میشد خانه سپيد كرد. با سولفات كلسيم نمیشد. در زنگ فيزيک ارشميدس با ما بود. در حوض خانهٔ ما با ما نبود. تنها سود درس شيمی ما سود سوزان بود. معلم ادبيات ما متمدن بود: اهلی را به وحشی برتری میداد. كتاب فارسی، كتاب اخلاق بود. تكههايی از بزرگان ادب فارسی در آن بود. اما دست كوتاه شاگردان دبيرستان كجا و دامن بلند مثنوی. پسركان بیخبر كجا و طرفه خبرهای تذكرالاولياء. هرگز به معنی «عزت نفس» و «همت عالي» و «خرد» و «اخلاص» پی نبرديم. و كتاب سال اول، چلتكهای بود. اينجا تعريف شمشير بود (به جای ستايش بمب اتمی): «شمشير پاسبان ملک است و نگاهبان ملت و تا وی نبود هيچ ملک راست نايستد چه حدها و سياست به وی توان نگاه داشت». و آنجا ستايش آشتی: «همه به صلحگرای و همه مدارا كن». اين سو حديث به هم رسيدن مور و زنبوری بود (كه اشارت عطار از ما پوشيدهاند). و آن سو شرح ديدار ابوسعيد و بوعلی (كه نه حرف دقيق اين را فهميديم، نه سخن نازک آن را). يك جا فريدون بانگ میزد: «قناعت مقتضای طبع بهايم سرافكنده است». و جای ديگر انواری آواز میداد:ای نفس به رستهٔ قناعت شو كانجا همه چيز نيک ارزان استاين طرف، از حرف مؤذن بدآواز «امير از خنده بیخود» میشد. و آن طرف، از ستايش جاهلی افلاطون میگريست. جايی، پشهای از چناری كوهپيكر پوزش میخواست (كه ما را از كارش خنده میگرفت). و جايی، گنجشكی در آشيان لکلكی خانه میساخت (كه ما را دل بر اشتباهكاری او میسوخت).کتاب: #اطاق_آبی#سهراب_سپهری@Sohrab_Sepehrei

