معلم نقاشی مافصل دوم#قسمت_پنجماز همه بدتر صدای زنگ مدرسه بود. هرگز ژوليت آدام از دست «اين صدای جهنم…
انتشار: 2026/07/20 12:49 UTC
معلم نقاشی مافصل دوم#قسمت_پنجماز همه بدتر صدای زنگ مدرسه بود. هرگز ژوليت آدام از دست «اين صدای جهنمی» به اندازهٔ من عذاب نكشيد. اين صدا خيالم را میبُريد. ذوقم را میشكافت. شورم را مینشاند. در كيف مدرسه پنهان میشد. با من به خانه میآمد و فراغتم را میآزُرد. وجودی پيدا داشت: به خوابم میآمد. اين صدا درسِ شتاب میداد. و ترس دير رسيدن. هرگز كافكا به اندازهٔ من اين ترس را نچشيد. از در و ديوار میشنيدم: «مدرسهات دير شد». و وای به حالم اگر نرسيده به مدرسه صدای زنگ بلند میشد. صبح، در برف زمستان هم، برابر در بستهٔ مدرسه میماندم تا باز شود. اما سالی يکبار، صدای زنگ مدرسه اشارت خوش بود. و بشارت میداد: پايان آخرين روز سال، پيش از تعطيلات بزرگ تابستان. در برنامهٔ كلاسهای دبستان، نقاشی نبود. هر مادهای هم كه بود، بیمعنی بود. معنی كجا و فرهنگ نااهل. هرچه بود از بَر میكرديم. شاگرد كيسهٔ زباله بود.درس در او خالی میشد. «منابع طبيعی ايران» در كتاب جغرافی بود، نه در خاک ايران. سرمشق «ادب» و «راستی» در محيط مدرسه نبود، در رسمالخط مدرسه بود. معلم در سخنرانی مدير، «پدر دلسوز» بود. در كلاس نه پدر بود نه دلسوز. كتاب درس فارسی يک مرقع بیقواره بود. در آن خزف كنار صدف بود: قاآنی كنار مولوی، مولوی در كتاب سال سوم ابتدايی بود. مهم نبود كه مولوی دور از فهم ما بود (دور از فهم دانشجوی ادبيات هم هست)، شعرش از رو هم درست خوانده نمیشد. آموزش جدا بود از زندگی. كتاب تفالهٔ واقعيت بود. حرف كتاب، پروانهٔ خشک لای كتاب بود. و كتاب مخاطب نداشت. خود مخاطب خود بود. در كتاب درس خوانده بودم: بچه جان بر سر درخت مرو لانهٔ مرغ را خراب مكنبارها بر سر درخت رفتم و لانهٔ مرغ را خراب كردم. نمرهٔ اخلاقم در مدرسه بيست بود، در خانه صفر. در مدرسه سر به زير بودم، در خانه سركش. در مدرسه میترسيدم، در خانه میترساندم. مدرسه هوای ديگری داشت. خاكی ديگر بود با رسومی ديگر. دياری بريده از كوچه و بازار شهر بود. يک جزيره بود. لاپوتا بود: در اين جزيره، خوراک درسی ما آبستره بود: نصيحت متساویالساقين، حكايت متوازیالاضلاع، قرائت قائمه. زبان اهل جزيره را نمیشد فهميد. دوزندهٔ خوب آنجا نبود: لباس فرهنگی بر تن ما میگريست. اهل عمل آنجا نبود. اهل ابتكار و تخيل نبود. دانش، حرفی در كتاب بود. مراوده امكان نداشت. در آن هوا دل میگرفت. جان مشتاق رهيدن بود. کتاب: #اطاق_آبی#سهراب_سپهری@Sohrab_Sepehrei

