معلم نقاشی مافصل دوم#قسمت_هشتمخطاط امروز، خطنويس است. خوشنويس نيست. خوشنويس ديروز «مجذوب و اهل حال…
انتشار: 2026/07/23 12:22 UTC
معلم نقاشی مافصل دوم#قسمت_هشتمخطاط امروز، خطنويس است. خوشنويس نيست. خوشنويس ديروز «مجذوب و اهل حال» بود. «فانی و درويش» بود. «از خود گذشته» بود. زمانهٔ ما درويش ندارد. فانی كه هيچ. خوشنويس ديروز از «يار و خويش و رفيق» میبريد. «و گوشهٔ انزوا نشيمن» میكرد. و چون «آشنای دل» بود، میدانست «كه صفای خط از صفای دل است». پس «با نفس بد جدل» میكرد. خطنويس امروز «طاقت محنت» ندارد. با خوشنويس ديروز شوق به مشق بود. و اين شوق «آنقدر بود كه شبهای تابستان از اول شب تا صباح در مهتاب نشسته مشق جلی» میكرد. خطنويس اين روزگار را رياضت برازنده نيست. ياقوت «هر ماهی دو مصحف تمام مینمود». مولانا معروف يک روزه «چهارصد هزار و پانصد بيت در كمال لطافت و نزاكت تمام نمود». و خطاط پيشين به خط مهر میورزيد. با حرفه يكی میشد. كمال خود در كمال حرفت خود میجست. در كتابت هر حرفی پخته میآمد، چيزی از خامی كاتب میكاست. اگر «نزول مجازی» و «قوت سطح» و «ضعف» در حرف «ک» كمال صورت میيافت. ذوق كاتب شنيده میشد: «كافی نوشتهام كه به تمام عالم میارزد».خوشنويسان ديروز از نزديكان شعر بودند. و خود چه بسا شعری میسرودهاند. سازی مینواختهاند. آوازی سر میدادهاند. دانش و ادب میآموختهاند. حافظ قرآن بودهاند.و از همه بالاتر، باری به دوش خط بود، كتابت كاری بود ميان كارها. سرگرمی نبود. خط در متن زندگی نشسته بود. خود جای خود پُر میكرد. به سر در خانه جلا میداد. رونق هويت میشد. بر سنگ مرمر حوض مینشست، تا از زير آب، حرفی به صفای آب را توتيای چشم تماشاگر سر به زير كند. بر پيش طاق عمارت، كتيبه میشد. و باران اشارات بر سر اهل عمارت میريخت, تا از غبار عادت به درآيند. كتابه میشد بر گنبد مسجد، بر خشت و آجر پوشش راز میكشيد. نگاه خاكی را به بالا میكشاند. حريم عبادت را در حريم معنی میگرفت. نوشته میشد بر سنگ مزار. تاريخچهای باشد به حرمت خاک و دعوتی به ترک.خط در كتاب بود، به صفحهٔ كاغذ بود: پيک مفاهيم بود، و رسول معانی. و با خط رسالتی والاتر بود: محل كلام آسمانی بود. قرآن را به بر داشت.به روزگار ما خطاطی سرگرمی است. بر پيشانی خط طراوت اكنون نيست. غبار خستهٔ سنت است. با خط نه كتابی میكنند، نه كتابهای. خط رمز عبادت ندارد. چون كتابت مونس طاعت نيست. خط نه از سر نيازی به هم میرسد، نه در پی دردی، نه از زيادت شوری.و خطنويسانی ديديم كه بيهودگی پيشهٔ خود دريافتند. از سر تلخی عصمت خط دريدند: كاغذ رها كردند و بر بوم نقاشی نوشتند. و نوشته را به قاب آراستند. و با خود به تماشاگاه همگان بردند. و اين چنين حيای هميشگی صنعت به باد رفت. فحشاءِ خط آغاز شد.کتاب: #اطاق_آبی#سهراب_سپهری@Sohrab_Sepehrei

