معلم نقاشی مافصل دوم#قسمت_چهارمداستان معلم «ترشروی تلخ گفتار بدخوی مردمآزار گداطبع ناپرهيزگار» را…
انتشار: 2026/07/19 15:50 UTC
معلم نقاشی مافصل دوم#قسمت_چهارمداستان معلم «ترشروی تلخ گفتار بدخوی مردمآزار گداطبع ناپرهيزگار» را كه سعدی در ديار مغرب میبيند در گلستان خواندهايم. از «هيبت ولايت شيخ» و ادب و سرسپردگی مريد حرفها شنيدهايم و پی بردهايم كه مراد «بايد كه با هيبت، تا مريد را از وی شكوهی و عظمتی و هيبتی در دل بود، تا در غيبت و حضور مؤدب باشد...» و دانستهايم كه مراد بايد «مريد را نرنجاند مگر به قدر ضرورت تأديب». راماكريشنا به ما آموخته است كه برترين مقام را آنگورو دارد كه اگر نيازي ديد، به ياری زور مريدان را به راه آورد. خشونت حياتی لاماها ستودنی است. نوازشی ناپيداست. شعری وارونه است. ريشه در آسمان دارد. هوای گرفتهای است كه در پی باران دارد. و شكفتگی. مارپا نمونهٔ اين خشونت است. ميلارپا بايد از هفتخوان بگذرد تا آشنای راز شود. و میگذرد. اينجا ميان مريد و مراد میتوان از abhisheka حرف زد. اما تنبيه من جا نداشت. نظمی را به هم نزده بودم. معلم درس نمیداد. ما به حال خود بوديم. و من درس را بلد بودم. نقاشی سركوب تكرار بيهودهٔ درس بود. و بیصدا پيش میرفت. Filippo Lippi جای فراگرفتن درس، روی كتابهای خود و ديگران آدم میكشيد. چيمابوئه درس را رها میكرد تا روی كتاب و كاغذ نقاشی كند. من اول درس را میخواندم. زياد هم میخواندم. تا سرحد نفهمی و منگی. و نيچهوار انضباط مدرسه را بر خود هموار میكردم: میتوانستم در زير رگبار، «قدم آهسته» از مدرسه برگردم. معلم مرا میشناخت. سرسپردگی مرا به دستورها ديده بود. پس چرا چويم زد؟ به من نزد، به بيداری ذوق زد. به حضور رويا زد. ميلارپا آواز خوش سر داد و به دست مادر تركه خورد. صدای خوش پاداش خوش نداشت. تركه خورد چون خواندن ننگ خانواده بود. اما كار من خطا نبود. اگر لكهٔ ناجوری بر سپيدی كاغذ بود، لكهٔ ننگی به دامن سنت نبود. معلم، همشهری من بود. شهر ما، شهر قالی بود. دار قالی در خانهها به پا بود. قالی نقشه میخواست و نقشه را نقاش میكشيد. هر چه نقاش بود، نقاش قالی بود. و شمار نقاشان زياد بود. و در نقشهٔ قالی تنها اسليمی و بادامی و كشميری و گل شاهعباسی نبود. شكار و پرنده هم بود. بزم خسرو و شيرين هم بود. اينها را همه معلم میدانست. پس تنبيه او اشارتی دينی نبود. كاش چوب معلم عيوب بیشمار مرا سركوفته بود. چون «عيب» نقاشی با من ماند. عمر مرا بلعيد. و پرورش يافت. من شاگرد خوبی بودم. اما از مدرسه بيزار. مدرسه خراشی بود به رخسار خيالات رنگی خردسالی من. مدرسه خوابهای مرا قيچی كرده بود. نماز مرا شكسته بود. مدرسه عروسک مرا رنجانده بود. روز ورود يادم نخواهد رفت: مرا از ميان بازی «گرگم به هوا» ربودند، و به كابوس مدرسه سپردند. خودم را تنها ديدم و غريب. غم دورماندگی از اصل با من بود. آدمِ پس از هبوط بودم. از آن پس و هربار، دلهره بود كه جاي من راهی مدرسه میشد. مارسل را در انديشهٔ مدرسه نوميدی دست میداد، مرا اضطراب. چيزی كه Dora با شرح داستان ورودش به پانسيونا میآفريند. من هم مثل Wolf میخواستم كتاب و كاغذ و قلم و كيف مدرسه داشته باشم. اما به كلاس نروم. سيمون دوبوار در كلاس آرام بود و نمره را دوست داشت. من هم نمره را دوست داشتم، اما هرگز در كلاس قرار نداشتم.کتاب: #اطاق_آبی#سهراب_سپهری@Sohrab_Sepehrei

