معلم نقاشی مافصل دوم#قسمت_دوازدهمزنگ نقاشی، دلخواه و روان بود، خشكی نداشت. به جد گرفته نمیشد. خنده…
انتشار: 2026/07/27 16:41 UTCدریافت: 2026/08/05 22:42 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/05 22:42 UTC
معلم نقاشی مافصل دوم#قسمت_دوازدهمزنگ نقاشی، دلخواه و روان بود، خشكی نداشت. به جد گرفته نمیشد. خنده در آن روا بود. معلم دور نبود. صورتک به رو نداشت. بالايش زير حجاب سياه علم حصولی پنهان نبود. صاد معلم ما بود. آدمی افتاده و صاف. سالش به چهل نمیرسيد. رفتارش بیدست و پايی او را مینمود. سادگیاش وی را به لغزش سوق میداد. اگر شاگردی چادر شبی كنجاله برای گاو معلم میبرد، وی هديه میگرفت. نه آن كه رشوهستان باشد، شرمش بود احساس كسی رد كند. و شاگرد از در براند. و اگر در امتحان نمرهای خوب بر ورقهٔ شاگرد رقم میزد، عطايش را عوض میداد. به دبستان خط میآموخت. و به ما نقاشی. سودايش را مايه نبود. در دانش نقاشی پياده بود. شبيهكشی نمیدانست. كار نگار نقشهٔ قالی بود. و در آن دستی نازک داشت. نقشبندیاش دلگشا بود. و رنگ را رنگارين میريخت. آدم در نقشهاش نبود. و بهتر كه نبود. در پيچ و تاب عرفانی اسليمی آدم چهكاره بود. حضورش الفت عناصر را میشكست. در «گام» رنگی قالی، «نُت» خارج بود. بیآدم، آدميت قالی فزون بود. در هنر، حضور ناديدنی آدم خوشتر. معلم مرغان را گويا میكشيد. گوزن را رعنا رقم میزد. خرگوش را چابک میبست. سگ را روان گرته میريخت. اما در بيرنگ اسب حرفی به كارش بود. و مرا حديثی از اسبپردازی معلم در ياد است:سال دوم دبيرستان بوديم, اول وقت بود. و زنگ نقاشی ما بود. در كلاس نشسته بوديم. و چشم به راه معلم. صاد آمد. بر پا شديم و نشستيم. لولهای كاغذ زير بغل داشت. لوله را روی ميز نهاد. نقشهٔ قالی بود. و لابد ناتمام بود. معلم را عادت بود كه نقشهٔ نيمكاری با خود به كلاس آورد. و كارش پيوسته همان بود: به تختهٔ سياه با گچ طرح جانوری میريخت. ما را به رونگاری آن مینشاند. و خود به نقطهچينی نقشهٔ خود مینشست. جانور رام پنجهٔ او سگ بود. سگ هميشه گريزان بود. و هميشه به چپ میدويد. رو به در كلاس. گفتی از ما میرميد. و كنايهای در آن بود از خستگی صاد از معلمی. شگفت نبود اگر سگ را قرار نبود: مردم شهر من سگآزاری خوش داشت. سگ را كه میديد سنگ از زمين بر میگرفت. در كوچهها سگ برجا ديده نمیشد. و چشم معلم هم به فرار سگ خو كرده بود.معلم پای تخته رسيد. گچ را گرفت. برگشت و گفت: «خرگوشی میكشم، تا بكشيد». شاگردی از در مخالف صدا برداشت: «خرگوش نه». و شيطنت ديگران را برانگيخت. صدای يكيشان برخاست: «خسته شديم از خرگوش، از سگ. دنيا پُر از حيوان است». از ته كلاس شاگردی بانگ زد: «اسب». و تنی چند با او همصدا شدند: «اسب، اسب». و معلم مشوش بود. از در ناسازی صدا برداشت: «چرا اسب؟ به درد شما نمیخورد. حيوان مشكلی است». پی برديم راه دست خودش هم نيست. و اينبار اتاق از جا كنده شد. همه با هم دَم گرفتيم: «اسب، اسب». كه معلم نعره كشيد: «ساكت» و ما ساكت شديم.و معلم آهسته گفت: «باشد، اسب میكشم». و طراحی آغاز كرد.کتاب: #اطاق_آبی#سهراب_سپهری@Sohrab_Sepehrei

