معلم نقاشی مافصل دوم#قسمت_هفتمظهر، دور حياط صف كشيده بوديم. هر روز صف میكشيديم. و به صف راهی خانه…
انتشار: 2026/07/22 14:01 UTC
معلم نقاشی مافصل دوم#قسمت_هفتمظهر، دور حياط صف كشيده بوديم. هر روز صف میكشيديم. و به صف راهی خانه میشديم. حياط مدرسهٔ ما بزرگ بود. در ميان آبنما داشت. در گوشهها چهار باغچه. در باغچهها درخت. اگر مدرسه نبود بدون شک زيبا بود. هر چه بود «زشت و ناپاک و بدبو» نبود. آن روز، حياط مدرسه بزرگ شده بود. ابعادی ديگر داشت. مدير آمد كنار حوض ايستاد. نفسها بند آمد. وقتي میآمد صدا میمرد. مظهر علم و سوادش میانگاشتيم و از آدم باسواد ما را ترسانده بودند. با اندام درشت، عمامهٔ سفيد، ريش سياه و عبای سوخته هيبتی داشت. دستش دفترچهای بود. و دفترچهٔ من بود. شمهای از اخلاق و رفتار من گفت. از درس و مشق من. از خط خوب من. و خط را بالا گرفت و به هر سو چرخاند تا همه ببينند. و همه دور بودند و هيچ نديدند. صدايش رسا بود. و در سخنوری دستی داشت: هم مدير مدرسه بود، هم روضهخوان شهر. مرا صدا زد. اسم من دلهره در من ريخت. ترسان و پريشان رفتم پيش مدير. با دو دست مرا گرفت. از زمين كند و بالای سر برد. و گفت: «ببينيد صد درم بيشتر وزن ندارد، و به اين خوبي خط مینويسد». مرا روی زمين گذاشت. و يک مداد دورنگه ـ قرمز و آبی ـ به من جايزه داد و بچهها كف زدند.اما با وزن من چكار داشت. خوشنويسی، ورزيدگی در كاربرد قلم میخواهد. «ترک آرام و خواب» میخواهد. «صفای دل» میخواهد. «گوشهٔ انزوا» میخواهد. اما زور زياد نمیخواهد. اندام درشت نمیخواهد. اگر خط من بیقدر با وزن اندک من میخواند، میبايستی بابا شاه اصفهانی رستم میبود و ميرعماد كوه احد.دبستان تمام شد. خط هم كنار رفت. ديگر مشق نكرديم. و صرير قلم نشنيديم. دوات مركب خشكيد. و قلم نی گرمی بازارش شكست. فضيلت خط لای كتابها ماند. چيزنويسی جای خوشنويسی را گرفت. جای قلم نی، قلم فرانسه آمد. جانشين اين يک خودنويس شد. آنگاه بلايی نازل شد: اپيدمی خودكار دنيا را گرفت. خودنويس چندان بيگانه نبود. در اختراع آن ابوالعلا صاعدين حسن بن صاعد پيشقدم بود: «از مخترعات او قلمی آهنين ميانتهی بود كه آن را از مداد پُر میكرد و يك ماه به كار میبرد بیآنكه قلم خشک شود». و اين در قرن پنجم هجری قمری بود. و صاعد شاعر بود. «شاعری بسيار شعر بود». در خودنويس هنوز اشارهای از قلم و دوات سابق بود، نژادی دورگه داشت. اما خودكار مولودی ديگر بود. حرامزاده بود. اگر در بالاها فشار هوا كم نمیشد و مركب خودنويس هوانوردان نشست میكرد، Reynolds تدبير تازه نينديشيده بود و شايد Biro خودكار امروزی نساخته بود. بيرو كار خود را كرد. اتومات او به راه افتاد. و آشوب به پا كرد. شاگرد جادوگر اين فتنه برانگيخت و اينبار استاد جادو نيامد. و اين حديث همهٔ نوساختههای زمان ماست. ما golemسازان گمراهيم. گولم را به خاطر گولم میسازيم. اشارتی معنوی در آن نمیجوييم. بیتزكيهٔ نفس، به خميرمايهٔ ناپاک دست میزنيم. خطر را نمیيابيم. گولم میسازيم و گولم رشد روزافزون میيابد. «و دستی از غيب» برون نمیآيد تا الف از پيشانی گلم بردارد. و ما قربانی گولم میشويم. هجوم خودكار ساده نبود. يورش چنگيزی بود. خودكار به همهجا رفت. ميان انگشتان خرد و بزرگ جا گرفت. در كيفها منزل كرد. روی ميزها حاضر شد. در جيبها مقام گزيد. خودكار آمد، قلم و دوات از در رفت. خط از اعتبار افتاد. زنگ خط از برنامه قلم میخورد. نوشتن جا پا نهادن شد. خط شد همنشين بیقيد حرف و كلمه. «كرسی» ديگر جا نداشت. «صعود» و «نزول» را قاعده نبود. حرف «ر» میشد نه «مرغی» باشد و نه «خنجری». خط به «ضعف و نزول حقيقی» خود رسيد.کتاب: #اطاق_آبی#سهراب_سپهری@Sohrab_Sepehrei

