تازگی گردآوری
تا حدی تازه- آخرین مشاهده موفق
- 2026-08-14 11:34 UTC
- وضعیت گردآوری
- stats_ok
- نسخه تجزیهگر
- web-v3
https://t.me/hamidasefichannel2صفحه یوتیوبhttps://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 80 نمونه پست
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. (channel-v1)
هفت روز اخیر
این بخش آنچه دایرکتوری واقعاً مشاهده کرده نشان میدهد و امتیاز ترکیبی اعتبار یا کیفیت تولید نمیکند.
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود.
بازه 2026-08-10 تا 2026-08-16 · ذخیره موقت ۱۵ دقیقه · channel-evidence-7d-v2
عمو کیوان؛ عارفِ سیاست، عاشقِ عدالتنویسنده: پیام رسیده از مخاطب در کارنامه عمو کیوان، زندان فقط یک نشانی جغرافیایی نیست؛ بخشی از تاریخ زیسته اوست. پس از انتخابات ۱۳۸۸، از ۲۳ خرداد همان سال بازداشت شد و حدود شش سال از ۱۳۸۸ تا ۱۳۹۴ در زندان ماند. سالها بعد، در پی بازداشت در تجمع روز جهانی کارگر در اردیبهشت ۱۳۹۸ و صدور حکم جدید، دوباره روانه زندان شد. در آن دوره، پس از رفتوآمدهای اجباری میان اوین، کرج و رجاییشهر، در بهمن ۱۴۰۰ به زندان سمنان منتقل و عملاً تبعید شد؛ انتقالهایی که حتی برای مردی در آن سن، با وجود وضعیت جسمیاش، فشار و فرسودگی مضاعف به همراه داشت.اما اگر بخواهیم عمو کیوان را فقط با تعداد سالهای زندان، سلول انفرادی، تبعید و بازداشت تعریف کنیم، مهمترین حقیقت زندگی او را از دست دادهایم. کیوان صمیمی، پیش از آنکه فقط یک مبارز سیاسی باشد، انسانی اخلاقمدار، خداپرست و به معنایی عمیق، عارفی سیاسی است؛ انسانی که سیاست را از اخلاق جدا نمیکند و عدالت را از معنویت.در او، ایمان با کنارهگیری از رنج انسان معنا نمیشود. خدا برای عمو کیوان، خدایی نیست که بتوان در خلوت با او سخن گفت و در برابر رنج فرودستان سکوت کرد. ایمان او، به میدان زندگی میآید؛ به کارگر میرسد، به زندانی سیاسی میرسد، به خانواده داغدار میرسد، به آن انسانی میرسد که سهمش از جامعه کمتر از کرامت انسانی اوست.شاید همین جاست که میتوان یکی از رازهای محبوبیت عمو کیوان را نزد بسیاری از فعالان کارگری و نیروهای چپ فهمید. کیوان الزاماً از همان دستگاه نظری آنان سخن نمیگوید؛ اما دغدغه عدالت او را میفهمند و صداقت او را میشناسند. او در کنار کارگران ایستاده است، نه برای آنکه از آنان برای یک پروژه سیاسی نردبان بسازد، بلکه از این باور که عدالت، هنگامی معنا دارد که به زندگی انسانهای فرودست برسد. بازداشت او در تجمع روز جهانی کارگر در سال ۱۳۹۸ نیز بخشی از همین مسیر بود.برای همین است که در میان بخشی از جامعه کارگری و فعالان چپ، نام کیوان صمیمی فقط نام یک روزنامهنگار یا فعال ملی ـ مذهبی نیست؛ نام یک دوست، یک پناه اخلاقی و یک استوانه انسانی است.این تعبیر، «استوانه»، در مورد او بیدلیل نیست.استوانه کسی است که دیگران بتوانند در لحظه تزلزل به او تکیه کنند؛ نه از آن جهت که هرگز نمیشکند، بلکه از آن جهت که تا جای ممکن نمیلغزد. عمو کیوان در سیاست، سرمایهای از جنس صداقت اندوخته است؛ سرمایهای که در بازار سیاست امروز شاید کمارزش به نظر برسد، اما در حافظه انسانها ماندگارتر از هر مقام و عنوانی است.او میتوانست پس از سالها زندان، از سیاست فقط تلخی و انتقام بیاموزد. اما خود گفته است که بهتدریج از فعالیت تشکیلاتی سیاسی به سوی فعالیت حقوق بشری و تأکید بر اخلاق حرکت کرده است و اخلاق را حلقه مفقودهدموکراسیخواهی میدانست..این تغییر مسیر، نوعی عارفشدنِ سیاستمدار است؛ عارفی که از جامعه کناره نمیگیرد، بلکه عمیقتر در دردهای آن فرو میرود.عمو کیوان اهل محراب است، اما محراب او فقط چهاردیواری عبادت نیست؛ گاهی یک زندان است، گاهی یک تحریریه، گاهی کنار کارگری که صدایش شنیده نمیشود، و گاهی کنار انسانی که همه راههای دادخواهیاش بسته شده است.در نگاه او، سیاست اگر به انسان ختم نشود، چیزی جز بازی قدرت نیست.و عدالت اگر از زندگی فرودستان عبور نکند، تنها واژهای زیبا در کتابهاست.شاید به همین دلیل است که طیفهای گوناگون میتوانند او را از آنِ خود بدانند. دیندار میتواند در او اخلاص ببیند، ملیگرا میتواند وفاداری به ایران و آزادی را ببیند، فعال کارگری میتواند عدالتخواهی ببیند، چپ میتواند حساسیت او نسبت به فرودستان را ببیند، و دموکراسیخواه میتواند ایستادگیاش در برابر قدرت را. این همان جایی است که «عمو کیوان» از یک فرد فراتر میرود و به یک پیوند انسانی تبدیل میشود.او شاید میان اردوگاههای سیاسی دیوار زیادی داشته باشد؛ اما میان انسانها دیوار نمیسازد. و شاید در پایان، زیباترین توصیف از او همین باشد:عمو کیوان، سیاست را تا جایی دوست دارد که به انسان خدمت کند؛دین را تا جایی میپذیرد که به عدالت برسد؛و عدالت را تا جایی میخواهد که در زندگی محرومان لمس شود.از همین روست که سالها زندان و تبعید نتوانست او را از جامعه جدا کند.زندان میتوانست بدنش را محصور کند؛اما نتوانست دایره همدلیاش را کوچک کند.تبعید میتوانست او را از شهرش دور کند؛اما نتوانست او را از مردمش دور کند.و قدرت میتوانست راهش را ببندد؛📌متن کامل را اینجا بخوانید🆔@hamidasefichannel2
عمو کیوان؛ مردی که از زندان عبور کرد، اما از آرمان عبور نکرد✍️ حمید آصفی بعضی آدمها را نمیتوان با شرح حال معرفی کرد. شرح حال برای کسانی است که زندگیشان را میتوان در چند تاریخ، چند عنوان، چند مسئولیت و چند سطر رزومه خلاصه کرد. اما درباره بعضی آدمها، تاریخ تولد و نام دانشگاه و تعداد سالهای زندان، فقط حاشیهاند؛ متن اصلی جای دیگری است: در شیوه زیستن.کیوان صمیمی بهبهانی از همین جنس آدمهاست؛ یا آنگونه که دوستان و نزدیکانش صدایش میکنند: عمو کیوان.این «عمو» بودن، عنوانی اداری نیست؛ نسبت خونی هم نیست. لقبی است که از جنس اعتماد است. از جنس الفت. از جنس آنکه آدمها در حضور یک انسان، احساس کنند هنوز میتوان به بخشی از شرافت جمعی این سرزمین دل بست.عمو کیوان، متولد آبادان و دانشآموخته دانشگاه صنعتی شریف، روزنامهنگار و کنشگر سیاسی و مدنی است؛ اما هیچیک از این عنوانها به تنهایی توضیح نمیدهد که چرا نام او برای چند نسل از اهل سیاست، مطبوعات و جامعه مدنی ایران با مفاهیمی چون آزادی، عدالت، زندان و مقاومت گره خورده است.او از آن نسل آدمهایی است که سیاست را نه در قاب عکسها، بلکه در هزینه دادن آموختند.نخستین بار در روزگار پهلوی زندان را تجربه کرد؛ و پس از انقلاب نیز بارها زندانی شد. بر اساس گزارشهای منتشرشده، مجموع سالهای حبس او از یک دهه فراتر رفته است. این زندانی شدنها اما دو فصل جدا از یک زندگی نیست؛ دو پرده از یک نمایشنامهاند: نمایشنامه انسانی که در برابر قدرت، اصل را بر آزادی انسان گذاشت، نه بر اینکه صاحب قدرت چه کسی است.و شاید این، مهمترین نکته در فهم عمو کیوان باشد.او از آن دسته مبارزان سیاسی نیست که استبداد را فقط وقتی استبداد میداند که مخالف آرمانهای خودش باشد.معیار او، خودِ آزادی است.از همین روست که زندگی او را نمیتوان در دوگانههای ساده و وسوسهانگیز سیاست ایران جا داد: شاه یا جمهوری اسلامی، چپ یا راست، انقلاب یا ضدانقلاب. روایت زندگی او از این دوگانهها پیچیدهتر و انسانیتر است. او تجربه زیستهاش را در برابر هر دو نظام قرار داده و از دل این تجربه، بیش از پیش به آزادی، دموکراسی، حقوق بشر و جامعه مدنی نزدیک شده است.زندان برای بعضیها پایان است؛ برای عمو کیوان، مدرسه بودشاید عجیب به نظر برسد، اما یکی از زیباترین جلوههای شخصیت کیوان صمیمی، نحوه نگاه او به سالهای زندان است.او پس از پایان شش سال حبس خود در سال ۱۳۹۴، نگفت این سالها از زندگیام دزدیده شد؛ بلکه بهگونهای سخن گفت که نشان میداد حتی زندان هم نتوانسته است معنای زندگی او را از او بگیرد. در همان روزهای آزادی، به احمدآباد رفت و ادای احترام به دکتر محمد مصدق را وظیفه خود دانست. همچنین گفت که دیگر ترجیح میدهد بیش از فعالیت تشکیلاتی سیاسی، در عرصه حقوق بشر و جامعه مدنی فعال باشد.این رفتار، یک جمله سیاسی ساده نیست؛ یک فلسفه زندگی است.آدمهایی هستند که زندان، آنها را خشمگینتر میکند. آدمهایی هستند که زندان، آنها را محافظهکار میکند. و اندک آدمهایی هستند که زندان، آنها را آرامتر، عمیقتر و انسانیتر میکند.عمو کیوان از دسته سوم است.او ظاهراً از زندان بیرون میآید؛ اما آنچه از زندان با خود بیرون میآورد، تلخی نیست، بلکه شناخت بیشتر انسان است.شاید به همین دلیل است که در سالهای بعد، بر «اخلاق» تأکید ویژهای کرد و آن را حلقه مفقوده حرکت دموکراسیخواهی دانست.این سخن از جانب کسی که بخش بزرگی از عمر خود را در کشاکش سیاست گذرانده، سخنی معمولی نیست.یعنی فهمیده است که دموکراسی فقط ساختار حقوقی نیست؛ فقط صندوق رأی نیست؛ فقط قانون اساسی نیست؛ و حتی فقط آزادی بیان نیست.دموکراسی، پیش از همه، تمرین اخلاق در نسبت با دیگری است.میراث او فقط مبارزه نیست؛ مطبوعات استکیوان صمیمی را باید در تاریخ مطبوعات مستقل ایران نیز خواند.مدیرمسئولی ماهنامه «نامه»، سردبیری «ایران فردا»، فعالیت در انجمن دفاع از آزادی مطبوعات و حضور در نهادهای جامعه مدنی، بخش مهمی از کارنامه اوست.اما اهمیت این فعالیتها فقط در عناوین آنها نیست.مطبوعات مستقل برای عمو کیوان، ابزار شهرت نبود؛ سنگر مسئولیت بود.قلم برای او وسیلهای برای نزدیک شدن به قدرت نبود؛ وسیلهای برای پرسیدن از قدرت بود.و شاید همین باشد که چرا قلمش بارها برایش هزینه داشته است.وقتی مجله توقیف میشود، معمولاً کاغذ توقیف نشده است؛ یک صدا توقیف شده است.اما تاریخ مطبوعات ایران نشان داده است که صدا را میتوان خاموش کرد، ولی نمیتوان بهسادگی از حافظه جمعی حذف کرد.📌متن کامل را اینجا بخوانید🆔@hamidasefichannel2
اعدام معترضان؛ وقتی حکومت پاسخِ پرسش را با طناب دار میدهد✍️ حمید آصفی اتحادیه اروپا و ۲۶ کشور دیگر در بیانیهای مشترک، اعدام معترضان در ایران را بهشدت محکوم کرده و از جمهوری اسلامی خواستهاند اجرای احکام اعدام را متوقف و افراد بازداشتشده در ارتباط با اعتراضات را آزاد کند. عباس عراقچی، وزیر امور خارجه جمهوری اسلامی، در واکنش به این موضعگیری، کشورهای صادرکننده بیانیه، از جمله فرانسه، را به «ریاکاری» در زمینه حقوق بشر متهم کرده است. اما مسئله را نباید به یک دعوای دیپلماتیک میان تهران و اروپا تقلیل داد. مسئله فقط اعدام نیست؛ مسئله منطقی است که اعدام سیاسی را ممکن و توجیهپذیر میکند.ممکن است غرب استاندارد دوگانه داشته باشد. ممکن است فرانسه یا آمریکا در مواردی حقوق بشر را نقض کرده باشند. ممکن است دولتهای اروپایی در برابر برخی جنایتها سکوت کرده باشند. اما هیچکدام پاسخ این سؤال نیست: آن انسان ایرانی را چرا اعدام کردید؟ اینجا باید یک شگرد سیاسی را شناخت: «دفاع انحرافی»؛ یعنی وقتی نمیتوانی درباره اصل اتهام پاسخ بدهی، موضوع را عوض میکنی. به جای پاسخ به اعدام، درباره فرانسه حرف میزنی؛ به جای پاسخ به زندانی، درباره آمریکا؛ به جای پاسخ به شکنجه، درباره اسرائیل؛ و به جای پاسخ به خانواده قربانی، پرونده سیاست خارجی را روی میز میگذاری. اما قربانی همچنان وجود دارد؛ زندانی همچنان در زندان است؛ طناب دار همچنان طناب دار است.اگر دولت فرانسه ریاکار باشد، حق حیات یک ایرانی از بین نمیرود. اگر آمریکا جنایت کرده باشد، اعدام زندانیان سیاسی در جمهوری اسلامی مشروع نمیشود. این همان چیزی است که میتوان آن را «اصل استقلال اخلاقی جنایت» نامید: بدیِ دیگری، خوبیِ ما را ثابت نمیکند.میتوان سیاست آمریکا را محکوم کرد و همزمان اعدام یک معترض ایرانی را هم محکوم کرد. میتوان استاندارد دوگانه اروپا را نقد کرد و همزمان از حق حیات یک زندانی دفاع کرد. حقوق بشر اگر فقط برای دوست باشد، دیگر حقوق بشر نیست؛ امتیاز قبیلهای است.اما مسئله فقط اعدام نیست؛ مسئله «قانون» است. حکومت میتواند بگوید این اعدام طبق قانون انجام شده است. اما قانونی بودن، الزاماً به معنای عادلانه بودن نیست. در حکومت قانون، قانون باید قدرت را محدود کند؛ در حکومت اقتدارگرا، قدرت از قانون برای محدود کردن مردم استفاده میکند. اینجاست که «کیفریسازیِ مخالفت» شکل میگیرد: اعتراض سیاسی به پرونده امنیتی تبدیل میشود، مخالفت به جرم تبدیل میشود و مجازات، جای پاسخ سیاسی را میگیرد. اعتراض میکنی؟ پرونده. مخالفت میکنی؟ بازداشت. سازماندهی میکنی؟ اتهام امنیتی. و اگر مقاومت ادامه پیدا کند، حکم مرگ. این دیگر فقط اجرای قانون نیست؛ سیاستِ ترساندن از طریق قانون است.حکومتی که نمیتواند مخالف خود را قانع کند و به جای پاسخ دادن، او را حذف میکند، در واقع یک پیام سیاسی میفرستد: «جان تو تا زمانی محترم است که با من مخالفت نکنی.» اینجاست که اعدام تبدیل میشود به «علامت تعجب حکومتی»؛ جایی که حکومت به جای پایان دادن به استدلال، طناب دار میآویزد.اما چرا دائماً پای دشمن خارجی به میان کشیده میشود؟ چون «دشمن خارجی» یکی از مؤثرترین ابزارهای فرار از «مسئولیت داخلی» است. مردم درباره اعدام سؤال میکنند؛ پاسخ میشود آمریکا. درباره سرکوب سؤال میکنند؛ پاسخ میشود اسرائیل. درباره فساد سؤال میکنند؛ پاسخ میشود تحریم. درباره آزادی سؤال میکنند؛ پاسخ میشود امنیت. این همان «جابجایی پرسش» است.اما پرسش اصلی قابل جابهجایی نیست: چه کسی اعدام شد؟ به چه اتهامی؟ با چه مدرکی؟ در چه دادگاهی؟ با چه امکان دفاعی؟ با چه دسترسی به وکیل؟ هیچ پرچم خارجی نمیتواند این پرسشها را حذف کند. حتی اگر همه دولتهای جهان فردا ریاکار باشند، یک انسان ایرانی همچنان حق دارد زنده بماند.ما برای دفاع از حق حیات یک ایرانی لازم نیست طرفدار فرانسه باشیم. لازم نیست آمریکا را تأیید کنیم. لازم نیست سیاست اروپا را بپسندیم. فقط کافی است انسان را انسان بدانیم. پس مسئله فرانسه نیست. مسئله آمریکا نیست. مسئله اسرائیل نیست. مسئله این است که حکومت با جان شهروند خودش چه میکند.و اگر پاسخ باز هم «اما آنها...» باشد، یعنی هنوز به اصل مسئله پاسخ داده نشده است. جامعهای که میخواهد از چرخه خشونت عبور کند، باید یک منطق را برای همیشه کنار بگذارد: «آنها هم جنایت کردند، پس ما حق داریم.» نه. جنایت، هرکس مرتکبش شود، جنایت است. شکنجه، هرکس انجامش دهد، شکنجه است. اعدام سیاسی، هر پرچمی بالای سرش باشد، اعدام سیاسی است. و حق حیات، اگر واقعاً حق باشد، برای دوست و دشمن، خودی و غیرخودی، موافق و مخالف، یکسان است.📌متن کامل را اینجا بخوانید 🆔@hamidasefichannel2
پایان یک صدا، آغاز یک ماندگاریایرج؛ صدایی که در خاطره ایران ماندگار شددرگذشت حسین خواجهامیری، هنرمند نامآشنا و صاحبسبک موسیقی ایران که نسلهای بسیاری او را با نام جاودانه «ایرج» میشناسند، ضایعهای دردناک برای جامعه هنری و همه دوستداران موسیقی ایرانی است. او از آن دست هنرمندانی بود که صدایش تنها یک صدا نبود؛ بخشی از حافظه جمعی چند نسل از ایرانیان بود؛ صدایی که با شادیها، دلتنگیها، خاطرات و لحظههای ماندگار زندگی مردم گره خورده است.ایرج در سالهای طولانی فعالیت هنری خود، با پشتکار، عشق و تعهدی مثالزدنی، سرمایهای ارزشمند برای موسیقی این سرزمین به یادگار گذاشت. خواندن بیش از دو هزار آواز، تصنیف و ترانه در برنامهها و آثار گوناگون، تنها گوشهای از کارنامه پربار اوست؛ اما ارزش واقعی تلاشهایش را نمیتوان صرفاً با شمار آثار سنجید. آنچه ایرج را ماندگار کرد، کیفیت هنری، قدرت بیان، وسعت صدا، تسلط بر موسیقی و توانایی کمنظیر او در انتقال احساس به شنونده بود.او از نسلی بود که موسیقی را با سختکوشی، تمرین و احترام به هنر آموختند و برای اعتلای آن سالها تلاش کردند. ایرج با صدای پرتوان و شخصیت هنری ویژه خود، جایگاهی ممتاز در تاریخ آواز ایران به دست آورد و تأثیری انکارناپذیر بر نسلهای پس از خود گذاشت. بسیاری از خوانندگان و علاقهمندان موسیقی، مستقیم یا غیرمستقیم، از شیوه خوانندگی، بیان و حضور هنری او الهام گرفتهاند.بزرگداشت ایرج، فقط ادای احترام به یک خواننده بزرگ نیست؛ پاسداشت بخش مهمی از فرهنگ و خاطره موسیقایی ایران است. او نشان داد که هنر واقعی میتواند از مرز زمان عبور کند و سالها پس از آفرینش، همچنان در دل مردم زنده بماند.امروز که صدای ایرج از میان ما خاموش شده است، آثارش همچنان شنیده میشوند و نامش در تاریخ موسیقی ایران باقی خواهد ماند. یاد او، یاد مردی است که عمر خود را وقف آواز کرد، رنج و شادی مردم را با صدای خویش روایت کرد و میراثی گرانبها برای آیندگان بر جای گذاشت. درگذشت این هنرمند بزرگ را به خانواده، جامعه هنری و همه دوستداران فرهنگ و موسیقی ایران تسلیت میگوییم. یاد و نام ایرج، برای همیشه ماندگار باد.https://t.me/hamidasefichannel2صفحه یوتیوبhttps://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
۶۵ میلیون نیروی کار، ۴۰ میلیون غایب؛ اقتصادِ بیکارِ جمهوری اسلامیمسعود نیلی اقتصاددان: ایران ۶۵ میلیون نفر نیروی کار دارد که ۴۰ میلیون نفرشان هیچ مشارکتی در کار و اقتصاد ندارند و فقط حدود ۲۵ میلیون نفر در این چرخه هستند. فاجعه اقتصادی دقیقاً همین است. این عدد، اگرچه نیازمند دقت در تعریف «جمعیت در سن کار»، «جمعیت فعال» و «شاغلان» است، یک واقعیت ساختاری را بهروشنی برجسته میکند: نرخ مشارکت اقتصادی ایران پایین است و در سال ۱۴۰۴ نیز حدود ۴۰.۶ درصد گزارش شده؛ یعنی بخش بزرگی از جمعیت در سن کار اساساً در بازار کار حضور ندارد.اما فاجعه فقط این نیست که ۴۰ میلیون نفر کار نمیکنند؛ فاجعه بزرگتر این است که اقتصاد سیاسی جمهوری اسلامی نتوانسته میلیونها انسان را به مولد بودن، سرمایهگذاری کردن، مهارت آموختن و ساختن آینده پیوند بزند.این همان چیزی است که میتوان آن را «اقتصادِ غیبت» نامید: اقتصادی که در آن انسان هست، اما فرصت نیست؛ جوان هست، اما شغل نیست؛ تحصیلکرده هست، اما افق نیست؛ سرمایه هست، اما امنیت سرمایهگذاری نیست.در چنین ساختاری، نفت به جای آنکه سکوی پرتاب توسعه باشد، به بالشِ تنبلی نهادی تبدیل میشود. درآمدهای نفتی میتوانستند زیرساخت، آموزش، فناوری و اشتغال مولد بسازند؛ اما اقتصاد رانتی، بخش بزرگی از انرژی کشور را به سمت توزیع رانت، امتیاز، انحصار و بقا سوق داده است.مشکل جمهوری اسلامی فقط «تحریم» نیست. تحریم هزینه ایجاد کرده و پژوهشهای اقتصادی نیز آثار آن بر تولید، اشتغال و مشارکت اقتصادی را نشان دادهاند؛ اما مسئله عمیقتر از تحریم است. تحریم میتواند یک اقتصاد را زخمی کند؛ حکمرانی ناکارآمد میتواند آن را از تولیدِ پادتن محروم کند.اقتصاد ایران گرفتار چیزی است که میتوان نامش را «توسعهستیزیِ نامتوازن» گذاشت: تهران متورم میشود، حاشیه فرسوده میشود؛ سرمایه به جای صنعت به سوداگری میرود؛ نیروی انسانی به جای بنگاه ایرانی، راهِ فرودگاه را پیدا میکند.و اینجا سیاست خارجی وارد معادله میشود.سیاست خارجیِ توسعهگرا باید برای اقتصاد، بازار، سرمایه، فناوری و اتصال به زنجیرههای جهانی تولید امنیت بسازد. کشوری که با جهان رابطه اقتصادی پایدار ندارد، نمیتواند برای میلیونها جوان خود شغل باکیفیت تولید کند. سیاست خارجی اگر نتواند به سیاست صنعتی، تجارت خارجی و سرمایهگذاری خدمت کند، دیر یا زود هزینهاش را در سفره مردم نشان میدهد.اقتصاد سالم، فقط کارخانه نمیسازد؛ اعتماد میسازد.جمهوری اسلامی اما در چهار دهه گذشته، به جای ساختن «اقتصادِ فرصت»، اقتصادی ساخته که در آن بسیاری از مردم باید برای سهمی کوچک از منابعی محدود بجنگند. نتیجه، همان چیزی است که امروز در آینه آمار میبینیم: جمعیتی عظیم در سن کار، اما اقتصادی کوچکتر از ظرفیت انسانهایش.این یعنی «فقرِ مشارکت»؛ فقری که فقط در جیب دیده نمیشود، در آینده دیده میشود.وقتی ۴۰ میلیون نفر از چرخه اقتصاد بیرون میمانند، کشور فقط درآمد از دست نمیدهد؛ زمان از دست میدهد، مهارت از دست میدهد، اعتماد از دست میدهد و نسل از دست میدهد.و تلختر از همه این است:کشوری که نتواند برای مردمش کار بسازد، سرانجام مجبور میشود برای جوانانش رؤیا صادر کند؛ و جوانی که رؤیایش را در کشور پیدا نکند، خودش را به اولین مرزِ ممکن میرساند.این دیگر رکود نیست؛ «فرسایش ملی» است.و فاجعه اقتصادی، دقیقاً همینجاست:مردمی که میتوانستند موتور توسعه باشند، به تماشاگران بیکارِ توسعهای تبدیل شدهاند که هرگز آغاز نمیشود.https://t.me/hamidasefichannel2صفحه یوتیوبhttps://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
«پیمان مکه»؛ چرا اسرائیل نگران است؟خبر منتشرشده درباره نگرانی یک مقام ارشد اسرائیلی از توافق دفاعی مکه را نباید صرفاً یک موضعگیری امنیتی یا واکنش سیاسی اسرائیل دانست. اهمیت واقعی این تحول، در احتمال تغییر تدریجی معادلات امنیتی منطقه است.اما چرا اسرائیل نگران است؟مسئله فقط ترکیه، عربستان و پاکستان نیست؛ مسئله مهمتر این است که سه قدرت مهم جهان اسلام، در شرایطی که اعتماد آنها به اتکای صرف به آمریکا کاهش یافته، به سمت ایجاد یک سازوکار امنیتی مستقلتر حرکت کردهاند. هدف این توافق، دستکم در ظاهر، افزایش توان دفاعی و ایجاد گزینههای بیشتر برای کشورهای عضو است.اهمیت توافق نیز از جمع ساده تواناییهای این سه کشور بیشتر است.عربستان، قدرت اقتصادی و انرژی منطقه است؛ ترکیه توان نظامی و صنعتی قابل توجهی دارد؛ و پاکستان تنها قدرت هستهای جهان اسلام است.این ترکیب میتواند در صورت گسترش همکاریهای نظامی و امنیتی، بر محاسبات بازدارندگی در منطقه تأثیر بگذارد؛ حتی اگر این توافق در کوتاهمدت به تشکیل یک نیروی نظامی مشترک منجر نشود.از این منظر، توافق مکه لزوماً یک ائتلاف ضداسرائیلی نیست، اما میتواند در نتیجه نهایی خود، آزادی عمل اسرائیل را محدودتر کند. دقیقاً همینجاست که نگرانی مقام اسرائیلی معنا پیدا میکند.نکته مهمتر در سخنان او، پیشنهاد ایجاد همکاری میان یونان، قبرس، هند و امارات متحده عربی است. این پیشنهاد نشان میدهد اسرائیل نیز شکلگیری ترتیبات امنیتی جدید در منطقه را جدی گرفته و به دنبال تقویت شبکه همکاریهای خود است.اما در سطحی گستردهتر، شاید بازنده اصلی این روند، انحصار امنیتی آمریکا در خاورمیانه باشد.عربستان در شرایطی به دنبال افزایش گزینههای امنیتی خود رفته که تجربه سالهای گذشته نشان داده اتکای کامل به واشنگتن، تضمین مطلقی برای امنیت کشورهای منطقه ایجاد نمیکند.البته این به معنای عبور عربستان یا سایر کشورهای منطقه از آمریکا نیست.کشورها لزوماً از آمریکا فاصله نمیگیرند؛ آنها دیگر نمیخواهند فقط به آمریکا وابسته باشند.این تغییر، مهمترین پیام سیاسی توافق مکه است.اگر این روند ادامه پیدا کند، خاورمیانه به سمت چندجانبهشدن ترتیبات امنیتی حرکت خواهد کرد؛ یعنی کشورها به جای اتکای کامل به یک قدرت خارجی، تلاش میکنند از طریق همکاری با چند قدرت منطقهای و فرامنطقهای، امنیت خود را تأمین کنند.برای ایران نیز این تحول یک پیام روشن دارد:نباید اجازه داد معماری امنیتی آینده منطقه بدون حضور و محاسبه منافع ایران شکل بگیرد.مسئله اصلی برای تهران، پیوستن به یک ائتلاف نظامی جدید نیست؛ مسئله این است که با دیپلماسی فعال منطقهای، کاهش تنش و گسترش روابط سیاسی و اقتصادی، ایران در شکلگیری نظم امنیتی آینده منطقه نقش داشته باشد.زیرا اگر ایران در این روند غایب باشد، دیگران درباره امنیت منطقه تصمیم خواهند گرفت و ایران ناچار خواهد شد با نتایج آن تصمیمها مواجه شود.https://t.me/hamidasefichannel2صفحه یوتیوبhttps://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
تنگه هرمز را نبندید؛ آن را به قدرت تبدیل کنید!تنگه هرمز برای جمهوری اسلامی سالها بیش از آنکه یک «راه بستهشده» باشد، یک «راهِ قابلبستهشدن» بوده است؛ تفاوتی ظریف، اما تعیینکننده. ایران تنگه را نمیبست؛ امکان بستن آن را وارد محاسبات دیگران میکرد. هرمز در این معنا نه یک سد، بلکه یک سایه ژئوپلیتیکی بود؛ سایهای که بر محاسبات آمریکا، کشورهای منطقه و بازار انرژی میافتاد تا تهران از موقعیت جغرافیایی خود اهرم بازدارنده بسازد.اما پس از جنگهای اخیر، این مسئله وارد مرحلهای تازه شده است. اکنون این خطر وجود دارد که «امکان بستن هرمز» از یک گزینه بازدارنده به یک هویت سیاسی تبدیل شود؛ یعنی حکومت بهجای آنکه از قابلیت انسداد برای افزایش هزینه طرف مقابل استفاده کند، خودِ تهدید به انسداد را به نشانهای از قدرت تبدیل کند.اینجا دقیقاً همان نقطهای است که نقد سیاست کنونی جمهوری اسلامی باید آغاز شود.زیرا قدرت، با تکرار تهدید الزاماً بزرگتر نمیشود؛ گاهی فرسوده میشود.اگر هرمز قرار باشد هر بار که بحران بالا میگیرد بهعنوان «کارت نهایی ایران» روی میز گذاشته شود، این کارت بهتدریج ارزش خود را از دست میدهد. تهدیدی که دائماً تکرار شود، از «بازدارندگی» به عادت سیاسی تبدیل میشود؛ و عادت سیاسی، اگر با دستاورد مشخص همراه نباشد، دیر یا زود به تورم تهدید میانجامد.از این منظر، پرسش اصلی دیگر این نیست که «آیا ایران میتواند هرمز را ببندد؟» تقریباً همه بازیگران اصلی پاسخ این پرسش را در محاسبات خود دارند. پرسش دشوارتر این است:اگر ایران هرمز را به روی جهان ببندد، آیا درِ قدرت را به روی خودش باز میکند یا بخشی از قدرت خویش را نیز پشت همان در قفل میکند؟این همان پارادوکس هرمز است.هرمز همزمان میتواند اهرم ایران و هزینه ایران باشد؛ هم میتواند سپر ایران و شمشیر علیه ایران باشد؛ هم میتواند سرمایه ژئوپلیتیک باشد و هم بدهی ژئوپلیتیک.جمهوری اسلامی اگر بخواهد از هرمز صرفاً بهعنوان ابزار فشار استفاده کند، ممکن است در کوتاهمدت احساس کند بر اهرمی نیرومند نشسته است؛ اما در سیاست بینالملل، اهرمی که دائماً به رخ کشیده شود، میتواند به ضد خود تبدیل شود. زیرا دیگران را وادار میکند برای کاهش آسیبپذیری خود در برابر آن قدرت برنامهریزی کنند.این همان جایی است که باید میان «قدرتِ مختلکردن» و «قدرتِ نظمدادن» تفاوت گذاشت.ایران میتواند بگوید هرمز را میبندم؛ اما پرسش راهبردیتر این است که آیا میتواند کاری کند که جهان بگوید هرمز بدون ایران قابل مدیریت نیست.این دو، یک چیز نیستند.در اولی، ایران بهعنوان یک ریسک دیده میشود؛ در دومی، بهعنوان یک ضرورت.از همین منظر، هر طرحی برای تبدیل هرمز به یک نظام عبور مشروط باید با حساسیت بیشتری بررسی شود. اگر کشتیها قرار باشد برای عبور، پرسشنامههای مفصل تکمیل کنند، اسناد ارائه دهند، مجوز بگیرند و در نهایت عوارض یا هزینه خدمات بپردازند، مسئله از «مدیریت ترافیک دریایی» به «مالیاتگذاری ژئوپلیتیک بر عبور» تغییر ماهیت میدهد؛ یعنی تبدیل یک موقعیت طبیعی به سازوکاری برای اخذ پول و اعمال اختیار اداری بر تجارت جهانی. چنین رویکردی میتواند هزینه و نااطمینانی عبور را افزایش دهد و کشتیها را به جستوجوی مسیرهای جایگزین سوق دهد.هرمز را نباید به گمرکِ ژئوپلیتیک تبدیل کرد؛ قدرت ایران در این تنگه باید از اهمیت آن بیاید، نه از عوارضی که بر اهمیت آن وضع میکند.کشتی تجاری با موشک حرکت نمیکند؛ با اطمینان حرکت میکند. سرمایه با تهدید وارد بندر نمیشود؛ با پیشبینیپذیری وارد میشود. بیمهگر، بانک و شرکت کشتیرانی نیز به یک سؤال ساده نگاه میکنند: فردا چه اتفاقی خواهد افتاد؟اگر پاسخ این سؤال نامعلوم باشد، هرمز از یک مزیت ایرانی به یک ریسک جهانی تبدیل میشود؛ و هنگامی که یک مزیت به ریسک تبدیل شد، جهان برای دور زدن آن بهدنبال راهحل میگردد.بنابراین، سؤال اصلی سیاست ایران در هرمز باید از «چگونه میتوانیم عبور را دشوار کنیم؟» به «چگونه میتوانیم عبور را چنان امن و باثبات کنیم که همه برای حفظ این نظم به ایران نیاز داشته باشند؟» تغییر کند.شاید بزرگترین خطای راهبردی این باشد که ایران آنقدر بر قابلیت تخریب یک نظم تأکید کند که دیگران قدرتش را نه در توانایی ساختن نظم، بلکه در توانایی برهمزدن نظم تعریف کنند.قدرت واقعی آن نیست که بتوانی راه را ببندی؛ قدرت بالاتر آن است که بتوانی راه را باز نگه داری و همه برای باز ماندنش به تو نیازمند باشند.کشوری که فقط میتواند راه را ببندد، یک تهدید است؛ اما کشوری که میتواند راه را امن، باز و باثبات نگه دارد، یک قدرت است.https://t.me/hamidasefichannel2صفحه یوتیوبhttps://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
وقتی فقر از جیب به ذهن مهاجرت میکند – حميد آصفی – akhbar-rooz.comhttps://akhbar-rooz.com/2026/08/11/61197/https://t.me/hamidasefichannel2
وقتی مرگ، لباسِ سیاست میپوشد؛ انسان را نمیشود به «خودی» و «غیرخودی» تقسیم کرد✍️ حمید آصفی حمیدرضا رجبزاده، بنا بر گزارشهای منتشرشده، مداح حکومتی بود؛ چهرهای شناختهشده در فضای سیاسی ـ مذهبی جمهوری اسلامی که برای بخشی از جامعه، بهواسطه همین جایگاه، میتوانست نمادی از ساختار قدرت تلقی شود. اما خبر ربایش و قتل فجیع او و ارسال ویدئوی جنایت برای خانوادهاش، پرسشی بزرگتر از نام و جایگاه مقتول پیش روی ما میگذارد: آیا مخالفت سیاسی، نفرت اجتماعی یا حتی اتهام مشارکت در سرکوب، میتواند انسان را از ابتداییترین حقوق انسانیاش محروم کند؟پاسخ باید روشن باشد: نه.اگر رجبزاده مرتکب جرمی شده بود، باید درباره آن تحقیق میشد؛ اگر در سرکوب شهروندان نقشی داشته، باید پاسخگو میبود؛ اگر از قدرت دفاع کرده، میتوانست و باید نقد میشد. اما هیچیک از اینها مجوز ربایش، شکنجه و قتل نیست. عدالت، انتقام نیست؛ و پاسخگویی، نام محترمانهی حذف فیزیکی نیست.مسئله دقیقاً از همینجا آغاز میشود؛ از جایی که جامعه بهجای پرسیدنِ «چه جنایتی رخ داده؟» میپرسد: «قربانی چه کسی بوده است؟» و این پرسش، اگر تبدیل به معیار داوری شود، ما را وارد منطقهای خطرناک میکند؛ جایی که مرگِ خودی جنایت است و مرگِ غیرخودی قابل توجیه.این همان لحظهای است که حقوق بشر، پیش از انسان، کشته میشود.ما نمیتوانیم سالها سرکوب، شکنجه، اعدام، حبس، حصر و کشتار معترضان را محکوم کنیم و بعد، وقتی قربانی در سوی دیگر ایستاده است، برای خشونت تبصره بنویسیم. اگر معیار ما انسان است، باید در سختترین لحظه هم انسان بماند؛ نه فقط وقتی قربانی شبیه ماست.حقوق بشرِ گزینشی، حقوق بشر نیست؛ امتیازِ قبیلهای است.ممکن است از رجبزاده بیزار باشیم. ممکن است از جایگاه سیاسی و اجتماعی او متنفر باشیم. ممکن است عملکردش را نادرست، زیانبار یا حتی مجرمانه بدانیم. اما دقیقاً در همین نقطه است که باید یک خط قرمز بکشیم: مخالفت با یک انسان، مجوز انسانزدایی از او نیست.اگر امروز بگوییم «چون او حکومتی بود، پس...» فردا دیگری خواهد گفت «چون او مخالف حکومت بود، پس...» و پسفردا هر دو طرف برای مرگ دیگری استدلال خواهند ساخت. این همان چرخهای است که سیاست را از گفتوگو به انتقامگردانی و جامعه را از قانون به جنگِ همه علیه همه میبرد.خشونت، خاصیت عجیبی دارد: هرکس آن را برای خود مجاز بداند، دیر یا زود قربانی همان مجوز خواهد شد.برای همین، مسئله فقط این قتل نیست؛ مسئله، آیندهای است که قرار است بعد از این قتل بسازیم.آیا جامعهای میخواهیم که در آن مخالف را شکست میدهند، یا جامعهای که در آن مخالف را پاسخگو میکنند؟آیا میخواهیم پرونده را با قانون ببندیم یا بدن را با گلوله؟آیا میخواهیم انتقام را جای عدالت بنشانیم، یا عدالت را از چنگ انتقام بیرون بکشیم؟اینها انتخابهای کوچک نیستند؛ انتخاب میان دو نوع آیندهاند.در یک سوی این دو راه، سیاستِ حذف ایستاده است: حذف مخالف، حذف صدا، حذف بدن، حذف خاطره.در سوی دیگر، سیاستِ پاسخگویی قرار دارد: تحقیق، دادگاه، حقیقت، مجازات قانونی و حق دفاع.اولی جامعه را به میدان انتقام تبدیل میکند؛ دومی جامعه را دوباره به خانه قانون برمیگرداند.ما به یک رادیکالیسمِ ضدخشونت نیاز داریم؛ رادیکالیسمی که نه در نفرت، بلکه در اصل رادیکال باشد. یعنی همانقدر که شکنجهی معترض را محکوم میکند، شکنجهی حکومتی را نیز محکوم کند؛ همانقدر که قتل یک مخالف حکومت را جنایت میداند، قتل یک طرفدار حکومت را هم جنایت بداند.این دیگر همدلیِ سیاسی نیست؛ دفاع از یک اصل است.من میتوانم با تو مخالف باشم، از تو خشمگین باشم، عملکردت را محکوم کنم و حتی خواهان محاکمهات باشم؛ اما همزمان بگویم: حق ندارم تو را بکشم.این جمله ساده است، اما شاید یکی از دشوارترین جملات در سیاست امروز ما باشد.چون انسانگرایی واقعی زمانی سنجیده میشود که پای «دیگری» وسط باشد؛ همان کسی که دوستش نداریم، با او مخالفیم و هیچ احساس نزدیکی به او نداریم.و شاید معنای حقیقی آزادی همین باشد: من از حق تو برای زندهبودن دفاع میکنم، حتی وقتی از تو دفاع سیاسی نمیکنم.درباره پرونده رجبزاده باید حقیقت روشن شود: چه کسی ربوده؟ چه کسی کشته؟ انگیزه چه بوده؟ چه کسانی آمر یا مباشر بودهاند؟ و آیا همه ابعاد پرونده، بدون ملاحظات سیاسی و امنیتی، روشن خواهد شد؟این پرسشها باید پاسخ بگیرند؛ اما پیش از تمام پاسخها، یک اصل روشن است:مرگ، استدلال نیست. شکنجه، عدالت نیست. ربایش، مبارزه نیست. انتقام، آزادی نیست.📌متن کامل را اینجا بخوانید🆔@hamidasefichannel2
مدرسه خالی، آیندهی سوخته: تحلیلِ یک شکستِ تمدنیچرا کاهش ۳ میلیونی دانشآموزان، زنگِ پایانِ یک رویاست؟به قلم: پیام رسیده از مخاطباعداد همیشه دروغ نمیگویند، اما گاهی در دلِ خود فاجعهای را پنهان میکنند که هیچ سخنگویی جرئتِ واکاویِ صادقانهی آن را ندارد. وقتی علی فرهادی، سخنگوی وزارت آموزشوپرورش از کاهش ۳ میلیونی جمعیت دانشآموزی در هفت سال اخیر سخن میگوید، با یک «تغییر آماری» ساده روبرو نیستیم؛ ما با یک «شکستِ تمدنی» مواجهیم. این آمار، گواهیِ کالبدشکافیِ جامعهای است که موتور محرکهاش، یعنی امید به آینده، از کار افتاده است.اقتصادِ فقیرسازی: قاتلِ خاموشِ نسلهادر نظامهای دموکراتیک، آموزشوپرورش بازوی اصلی توسعه است. اما در ایرانِ تحتِ حاکمیت جمهوری اسلامی، آموزشوپرورش به حاشیهایترین بخشِ بودجه و سیاستگذاری تبدیل شده است. کاهش جمعیت دانشآموزی، خروجی مستقیمِ استراتژیِ «اقتصاد فقیرسازی» است. وقتی تورم افسارگسیخته، قدرت خرید را بلعیده و «زندگیِ حداقلی» به یک آرزوی دستنیافتنی تبدیل شده است، پیوند میان «معیشت» و فرزندآوری به شکلی خشونتبار قطع میشود.اما همهی این کاهش را نمیتوان به کاهش زاد و ولد نسبت داد. بخشی از خالی شدن صندلیهای مدارس، حاصلِ ترک تحصیل کودکان و نوجوانان است؛ کودکانی که خانوادههایشان زیر فشار فقر، تورم، بیکاری و کاهش قدرت خرید، دیگر توان تأمین هزینههای مستقیم و غیرمستقیم تحصیل را ندارند یا ناچارند فرزندان خود را برای کمک به اقتصاد خانواده وارد بازار کار کنند. بنابراین، پشت عدد کاهش سه میلیونی دانشآموزان، دو واقعیت همزمان پنهان است: بخشی از کودکان اساساً متولد نشدهاند و بخشی دیگر، متولد شدهاند اما به دلیل بحران اقتصادی و فروپاشی معیشت خانوار از چرخه آموزش خارج شدهاند. این تفاوت، عمق بحران را دوچندان میکند؛ زیرا مسئله فقط کاهش جمعیت آینده نیست، بلکه از دست رفتن فرصت آموزش برای بخشی از نسل موجود نیز هست.خانوادههای ایرانی، با درکی غریزی از آیندهای که پیشروست، داوطلبانه یا از سرِ ناچاری، راهِ گذار از دورانِ پیریِ جمعیت را با سرعتِ نور طی میکنند. این یک «انقلاب جمعیتی» نیست، این یک «عقبنشینیِ استراتژیک» از سوی نسلی است که میداند در این جغرافیا، آوردنِ فرزند به معنای محکوم کردن او به زیستن در ویرانهای است که افقِ روشنی برای آن متصور نیست.از تراکمِ کلاسها تا تراکمِ ناامیدیتلاش برای توجیهِ این آمار با آمارهای معکوس (مانند نسبتِ معلم به دانشآموز)، نادیده گرفتنِ اصلِ ماجراست. مشکل نه در مدیریتِ کلاسهای درس، که در تهی شدنِ ظرفیتِ حیاتی کشور است. وقتی صندلیهای مدرسه خالی میشود، یعنی بازوی کارآمدِ اقتصاد در دو دههی آینده فلج شده است. ما با بحرانِ «پیریِ زودرسِ ساختارِ جمعیتی» روبرو هستیم که هزینههای آن، سنگینتر از هر تحریم یا بحرانِ سیاسیِ دیگری است.این کاهش سه میلیونی، در کنارِ سیلِ مهاجرتِ نخبگان، نشان میدهد که کشور از دو سو در حال تخلیه است: از پایین (نسلِ جدید که متولد نمیشود) و از بالا (نسلِ آموزشدیده که کشور را ترک میکند).مسئولیتِ اخلاقی و سیاسی: پایانِ یک توهمجمهوری اسلامی سالها با سیاستهایِ تبلیغاتیِ «فرزندآوری» تلاش کرد مهندسیِ معکوس بر پیکرهی جامعه انجام دهد. اما «بحرانِ کاهش دانشآموزان» ثابت کرد که تا وقتی «اقتصادِ رانتمحور» و «سیاستِ سرکوبگر» بر فضای عمومی کشور حاکم است، هیچ مشوقِ حکومتی نمیتواند «عشق به بقا» را به جامعهای که درگیرِ نبردِ روزمره برای زنده ماندن است، تزریق کند.مردم ایران برای بقای نسلِ خود، «اعتراضِ مدنی» را نه تنها در خیابان، که در «اتاقخوابها» و با «عدمِ تولیدِ نیروی کار برای حکمرانیِ موجود» نشان دادهاند. این یک کنشِ سیاسیِ بسیار عمیق و دردناک است.نتیجهگیری: به عقب نگاه کنیداگر امروز از «زنگ خطر» حرف میزنیم، برای بیدار کردنِ مسئولان نیست؛ چرا که باور داریم این سیستم، ظرفیتِ اصلاح ندارد. این هشدار برای ثبت در «حافظهی تاریخیِ ملت ایران» است. کاهش ۳ میلیونی دانشآموزان، اعترافِ غیرمستقیمِ حکومتی است که خود میداند دیگر نمیتواند روی «فردا» حساب کند.کشوری که مدارسش خالی میشود، در واقع دارد سندِ «انحلالِ خود» را امضا میکند. برای تغییر این وضعیت، پیشنیازِ اول، نه تغییرِ متونِ درسی و نه افزایشِ سرایدار، بلکه «تغییرِ بنیادین در ساختارِ حکمرانی» است؛ تغییری که در آن، «انسان» به جای «ایدئولوژی»، در مرکزِ سیاستگذاری قرار گیرد. تا آن زمان، هر عددی که از آموزشوپرورش بیرون میآید، تنها شمارشگرِ عمقِ فاجعهای است که ما در آن زندگی میکنیم.https://t.me/hamidasefichannel2صفحه یوتیوبhttps://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
محسن رضایی در مرکز تصمیمسازی امنیتی؛ تجمیع نمایندگی رهبری و دبیرخانه شورای عالی امنیت ملی🔻 خبر جدید: بر اساس گزارشهای منتشرشده، سرلشکر محسن رضایی بهعنوان نماینده رهبر جمهوری اسلامی در شورای عالی امنیت ملی و دبیر این شورا منصوب شده است. این انتصاب پس از خبرهای مربوط به کنارهگیری محمدباقر ذوالقدر صورت گرفته و معنای آن، از یک جابهجایی اداری فراتر میرود.مسئله دیگر فقط جانشینی ذوالقدر نیستاگر رضایی صرفاً نماینده رهبر میشد، میتوانستیم آن را افزایش وزن یک فرد در ترکیب شورا بدانیم. اگر فقط دبیر شورا میشد، میشد آن را یک تغییر مدیریتی ارزیابی کرد.اما تجمیع این دو جایگاه در یک نفر، معنای متفاوتی دارد.رضایی اکنون هم در سطح نمایندگی رهبری در شورا حضور دارد و هم مسئول دبیرخانهای است که وظیفه هماهنگی، پیگیری و تنظیم فرآیندهای کاری شورا را بر عهده دارد.بنابراین، نقطه اهمیت انتصاب، خودِ عنوان نیست؛ اتصال «نمایندگی» به «دبیرخانه» است.افزایش وزن امنیت در تصمیمسازیمهمترین پیام این انتصاب میتواند افزایش وزن نیروهای دارای سابقه نظامی ـ امنیتی در فرآیند سیاستگذاری کلان باشد.رضایی سابقه فرماندهی سپاه و حضور طولانی در ساختارهای عالی جمهوری اسلامی دارد. اکنون چنین فردی در یکی از حساسترین نقاط اتصال میان سیاست خارجی، امنیت ملی، نیروهای مسلح و دولت قرار گرفته است.با این حال، نباید از این انتصاب فوراً نتیجه گرفت که مسعود پزشکیان یا محمدباقر قالیباف از فرآیند تصمیمگیری کنار گذاشته شدهاند. چنین نتیجهای هنوز مستند نیست.پرسش دقیقتر این است:آیا میدان تصمیمسازی در حال امنیتیتر شدن است؟اگر پاسخ مثبت باشد، انتصاب رضایی یک نشانه مهم خواهد بود.رضایی و جلیلی؛ دو نوع سرمایه در یک شورانکته مهم دیگر، حضور همزمان محسن رضایی و سعید جلیلی بهعنوان نمایندگان رهبری در شورای عالی امنیت ملی است.این دو البته یکسان نیستند. جلیلی سابقه دیپلماتیک ـ امنیتی و رویکرد سیاسی مشخصی دارد؛ رضایی از سوی دیگر، سرمایهای عمدتاً نظامی، سازمانی و مدیریتی دارد.بنابراین، در ترکیب جدید میتوان دو نوع سرمایه قدرت را مشاهده کرد: سرمایه دیپلماتیک ـ ایدئولوژیک و سرمایه نظامی ـ سازمانی.اهمیت این ترکیب، شاید از خود انتصاب رضایی نیز بیشتر باشد.فرد مهم است؛ اما شبکه مهمتر استرضایی تنها با یک سابقه شخصی وارد این موقعیت نشده است. چهار دهه حضور در ساختار نظامی و سیاسی، برای او سرمایه سازمانی و ارتباطی ایجاد کرده است.این به معنای تابع بودن همه نیروهای مرتبط با او نیست؛ چنین ادعایی نیازمند شواهد مستقل است. اما وجود سابقه همکاری، ارتباطات سازمانی و شناخت ساختارهای تصمیمگیری، ظرفیت اثرگذاری او را افزایش میدهد.بنابراین مسئله فقط «رضایی» نیست.مسئله، وزن شبکهای است که پشت یک مقام رسمی قرار میگیرد.انتصاب، نشانه است؛ عملکرد، سندهنوز نباید از این انتصاب نتیجه گرفت که رضایی به تصمیمگیر اصلی جمهوری اسلامی تبدیل شده یا یک مرکز قدرت جدید شکل گرفته است.برای چنین نتیجهای باید رفتار شورا، تصمیمهای بعدی، انتصابهای مکمل و نقش رضایی در پروندههای اصلی امنیتی و سیاست خارجی را دنبال کرد.اگر در ماههای آینده رضایی در تعیین دستور کار، هماهنگی میان نهادها و تصمیمهای کلان نقش برجستهتری پیدا کند، آنگاه میتوان گفت با یک جابهجایی ساده مواجه نبودهایم؛ بلکه ساختار تصمیمسازی امنیتی در حال تغییر وزن بوده است.اگر چنین الگویی شکل نگیرد، احتمالاً باید این انتصاب را بخشی از تقسیم کار جدید در ساختار رهبری دانست.اما فعلاً یک نکته روشن است:محسن رضایی فقط به شورای عالی امنیت ملی بازنگشته است؛ او اکنون در نقطهای قرار گرفته که نمایندگی رهبری و مدیریت دبیرخانه شورا را به یکدیگر متصل میکند.و همین اتصال، مهمترین معنای سیاسی خبر جدید است.https://t.me/hamidasefichannel2صفحه یوتیوبhttps://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
از سکوت رأس تا هیاهوی حاشیه؛ چه اتفاقی در حال وقوع است؟گفتوگویی درباره خلأ اطلاعاتی در رأس قدرت، آغاز جنگ روایتها، قدرتگیری واسطهها و پیامدهای سیاسیِ نبود یک مسیر روشن و قابل راستیآزمایی برای انتقال تصمیمها.در این گفتوگو تلاش کردهام یک پرسش اساسی را باز کنم:وقتی دسترسی مستقیم به رأس قدرت محدود میشود، چه کسی روایت قدرت را میسازد؟و از همین پرسش، مجموعهای از مسائل را بررسی کردهام؛ از تبدیل «نزدیکی به قدرت» به سرمایه سیاسی و نقش واسطهها، تا تکثیر روایتهای متناقض، دشوار شدن راستیآزمایی، محو شدن مسئولیت سیاسی و تبدیل شدن نام رأس قدرت به ابزار رقابت جناحی.این بحث، دفاع از هیچ جناح و دولت و جریان سیاسی نیست؛ بحث درباره یک نقص ساختاری در سازوکار قدرت، اطلاعات و مسئولیتپذیری است.از شما صمیمانه میخواهم این گفتوگو را گوش کنید و با نگاه انتقادی به آن بنگرید. اگر استدلالی ناقص است، اگر نکتهای از قلم افتاده یا اگر با بخشی از تحلیل مخالفید، خوشحال میشوم آن را مطرح کنید.نقد شما برای من ارزشمندتر از تأیید شماست؛ چون گفتوگو زمانی ارتقا پیدا میکند که امکان نقد جدی و آزادانه وجود داشته باشد.https://youtu.be/u358qYt84yg?is=migT1gGMxAjauthF
ایران و پیمان مکه؛ عضو ششم یا طراح نظم جدید منطقه؟چرا تهران نباید بیرون این معماری بایستد؟✍️ حمید آصفی مسئله ایران امروز فقط این نیست که با آمریکا توافق کند یا نکند؛ مسئله بزرگتر این است که پس از هر توافق احتمالی، ایران در چه نظم امنیتی منطقهای قرار خواهد گرفت. پیمان دفاعی عربستان، ترکیه و پاکستان که در مکه امضا شده، بر اساس گزارش رویترز، حمله مسلحانه به یکی از اعضا را حمله به همه تلقی میکند؛ با این حال، مقامهای سه کشور تأکید کردهاند که توافق علیه کشور مشخصی تنظیم نشده است و هنوز جزئیات عملیاتی و تعهدات نظامی آن بهطور کامل روشن نیست.بنابراین، دقیقتر آن است که این پیمان را ذاتاً ضدایرانی ندانیم؛ اما نمیتوان زمینه امنیتی شکلگیری آن را نیز نادیده گرفت. این توافق در شرایطی شکل گرفته که عربستان نسبت به تهدیدهای موشکی و پهپادی نیروهای همسو با ایران نگرانی جدی دارد و همزمان منطقه با تنشهای گسترده روبهروست.در چنین شرایطی، اگر جمهوری اسلامی بر اساس منافع ملی اختلافات خود با واشنگتن را از مسیر مذاکره، توافق و ترتیبات پایدار حلوفصل کند، یک فرصت راهبردی پیش روی تهران قرار میگیرد: گفتوگو برای ورود به پیمان مکه؛ اما نه صرفاً برای تبدیل شدن به یک عضو دیگر، بلکه برای تبدیل این چارچوب از یک توافق محدود به یک نظام امنیت جمعی منطقهای.ایران نباید صرفاً به این فکر کند که چگونه در برابر ائتلافهای منطقهای مقاومت کند؛ باید بررسی کند چگونه میتواند درون معماری امنیتی منطقه قرار بگیرد و در طراحی قواعد آن نقش داشته باشد.ایران نباید «عضو ششم» باشد؛ باید معادله را تغییر دهد.بازدارندگی شبکهای؛ امنیتی فراتر از قدرت یک کشورپیمان مکه در شرایط فعلی، بیش از آنکه یک ساختار عملیاتی کامل باشد، یک تعهد سیاسی و بازدارنده است. حتی وزیر خارجه ترکیه گفته است که این توافق از نظر فنی با اصل دفاع جمعی ماده ۵ ناتو قابل مقایسه است؛ با این حال، گزارشها تأکید دارند که دامنه تعهدات نظامی آن هنوز بهطور کامل مشخص نشده است.اینجاست که مفهوم «بازدارندگی شبکهای» اهمیت پیدا میکند.بازدارندگی آینده خاورمیانه الزاماً بر پایه قدرت یک کشور شکل نخواهد گرفت؛ بلکه میتواند بر اساس شبکهای از کشورها، منافع و تعهدات متقابل شکل بگیرد.اگر ایران، عربستان، ترکیه و پاکستان در یک چارچوب امنیتی مشترک قرار گیرند، محاسبه هرگونه اقدام نظامی پیچیدهتر میشود. هدف چنین ساختاری نباید ائتلافسازی برای جنگ باشد؛ باید ائتلافسازی برای جلوگیری از جنگ باشد.بازدارندگی زمانی موفق است که جنگ را ضروری نکند.ایران؛ از موضوع امنیت به طراح امنیتیکی از مهمترین تغییرات ممکن در سیاست خارجی ایران این است که تهران از موضوع معادلات امنیتی به یکی از طراحان معادلات امنیتی تبدیل شود.اگر پیمان مکه بدون ایران شکل بگیرد، تهران ناچار خواهد بود خود را با قواعدی که دیگران طراحی کردهاند تطبیق دهد. اما اگر ایران وارد این روند شود، میتواند در تعریف قواعد، تعهدات، سازوکارهای دفاعی، حل اختلاف و اصول امنیت جمعی نقش داشته باشد.بنابراین، هدف نباید صرفاً «پیوستن ایران» باشد؛ هدف باید تغییر ماهیت پیمان از یک چارچوب بازدارنده محدود به یک سازوکار فراگیر امنیت منطقهای باشد.ایران برای پیوستن به معماری امنیتی منطقه، لازم نیست با عربستان متحد شود؛ کافی است بتواند با عربستان مسئولانه رقابت کند.هدف، حذف رقابت نیست؛ هدف، تبدیل رقابت پرهزینه به رقابت مدیریتپذیر است.حل اختلاف با آمریکا؛ پیششرط معماری جدیداما این طرح یک پیششرط جدی دارد: مدیریت و حلوفصل اختلافات ایران و آمریکا.فرمول راهبردی میتواند روشن باشد:حل اختلاف با آمریکا ← تنشزدایی با همسایگان ← ورود به معماری امنیتی منطقهاین سه مرحله از یکدیگر جدا نیستند. بدون کاهش تنش با آمریکا، اعتمادسازی منطقهای دشوارتر است؛ و بدون اعتمادسازی منطقهای، ایجاد یک نظام امنیتی فراگیر نیز با مانع روبهرو خواهد شد.حل اختلاف با آمریکا به معنای حذف واشنگتن از خاورمیانه نیست. برعکس، در یک نظم جدید، آمریکا میتواند از یک بازیگر مستقیم در بحرانها به یک تنظیمکننده توازن تبدیل شود.یعنی به جای:آمریکا در برابر ایران و کشورهای منطقهمیتوان به سمت:آمریکا + ایران + کشورهای منطقهحرکت کرد؛ نظمی که در آن اختلافات همچنان وجود دارند، اما اختلاف به جنگ تبدیل نمیشود.اسرائیل؛ هدف نیست، پیامد استدر این معماری، مسئله اسرائیل نیز باید با دقت صورتبندی شود.هدف ایران نباید تشکیل یک جبهه ضداسرائیلی باشد. هدف باید ایجاد چنان توازن امنیتی باشد که هیچ بازیگری نتواند بدون محاسبه هزینههای منطقهای، دست به اقدام نظامی گسترده بزند.📌متن کامل را اینجا بخوانید🆔@hamidasefichannel2
پیمان دفاعی مکه؛ یک توافق روی کاغذ یا آغاز معماری امنیتی جدید خاورمیانه؟در این ویدئو، بهصورت مبسوط به پیمان دفاعی مکه میان عربستان، ترکیه و پاکستان پرداختهام؛ توافقی که اگرچه در ظاهر یک پیمان دفاعی است، اما میتواند نشانهای از بازآرایی امنیتی خاورمیانه باشد.بحث اصلی این است که آیا این پیمان صرفاً یک بیمه امنیتی برای عربستان است یا میتواند به یک بلوک دفاعی منطقهای تبدیل شود؟ اگر در آینده میان ایران و آمریکا دوباره درگیری شکل بگیرد و دامنه آن به کشورهای عربی سرایت کند، آیا ترکیه و پاکستان واقعاً برای دفاع از عربستان وارد رویارویی با ایران خواهند شد؟در این میان، موضوع مهم دیگری نیز وجود دارد: کاهش وابستگی عربستان به چتر امنیتی آمریکا. ریاض به نظر میرسد در حال حرکت به سمت تنوعبخشی به سبد امنیتی خود است؛ یعنی به جای تکیه کامل بر یک قدرت خارجی، مجموعهای از شرکای منطقهای و فرامنطقهای را در کنار خود قرار دهد.از سوی دیگر، باید دید این توافق چه معنایی برای ایران دارد. آیا پیمان مکه در ذات خود یک سازوکار بازدارنده در برابر ایران است؟ یا میتوان با دیپلماسی و حضور فعال ایران در معماری امنیتی منطقه، کارکرد تقابلی آن را خنثی کرد؟در این بحث، اسرائیل نیز یک متغیر مهم است؛ اما شاید نه به اندازه مسئله ایران. اگر کشورهای عربی بتوانند شبکههای امنیتی مستقلتری ایجاد کنند، معادلات سنتی منطقه تغییر خواهد کرد و حتی محاسبات اسرائیل نیز ناچار به بازتنظیم خواهد شد.و شاید مهمترین پرسش همین باشد: پیمان مکه زمانی که واقعاً آزموده شود چه خواهد کرد؟آیا اعضای آن حاضرند برای دفاع از یکدیگر هزینه واقعی بپردازند؟ آیا این پیمان در برابر یک بحران بزرگ، به ائتلاف عملیاتی تبدیل میشود یا در حد یک توافق سیاسی باقی میماند؟در نهایت، در این ویدئو تلاش کردهام از هیجان و قضاوتهای زودهنگام فاصله بگیریم و ببینیم پیمان مکه چه فرصتها، تهدیدها و سناریوهایی را برای ایران، عربستان، آمریکا، ترکیه، پاکستان و کل منطقه ایجاد میکند.دوستان و مخاطبان عزیز، این بحث را عمداً باز گذاشتهام. ممکن است بخشی از تحلیل من درست باشد و بخشی نیاز به اصلاح داشته باشد. خوشحال میشوم شما وارد کانال شوید، مقالهها و بحثها را بخوانید و با نگاه انتقادی نظر، نقد و تحلیل خودتان را بنویسید.هدف ما رسیدن به یک پاسخ قطعی نیست؛ هدف، فکر کردن جمعی درباره آیندهای است که هنوز شکل نهایی خود را پیدا نکرده است.از همراهی، نقد و مشارکت صمیمانه شما سپاسگزارم.https://youtu.be/QI1Ljyfyih8?is=vwJSQQcGKTQQN8Rp
محسن رضایی؛ بازگشت یک فرد یا افزایش وزن یک شبکه؟🔹 خبر کوتاه: خبرگزاری تسنیم گزارش داده است که محسن رضایی بهعنوان نماینده مجتبی خامنهای در شورای عالی امنیت ملی منصوب شده است؛ او در این شورا در کنار سعید جلیلی، نماینده رهبر جمهوری اسلامی، قرار میگیرد. این خبر پس از انتشار گزارشهایی درباره کنارهگیری محمدباقر ذوالقدر منتشر شده است.اما اهمیت این خبر فقط در جابهجایی یک نام نیست؛ مسئله، تغییر وزن در ساختار تصمیمگیری است.اهمیت اصلی در «نماینده چه کسی بودن» استاگر رضایی صرفاً دبیر یا عضو دبیرخانه شورا میشد، میتوانستیم این تغییر را یک جابهجایی مدیریتی بدانیم. اما نمایندگی رهبر، سطح دیگری از اثرگذاری است. این جایگاه رضایی را به یکی از مهمترین کانالهای تصمیمسازی امنیتی کشور متصل میکند؛ کانالی که مستقیماً با رهبری ارتباط دارد.اینجا تفاوت میان سمت و وزن سیاسی مهم میشود. سمت، عنوان رسمی است؛ وزن سیاسی، میزان اثرگذاری واقعی در تصمیمسازی. انتصاب اخیر میتواند وزن رضایی را افزایش دهد.بازگشت یک چهره قدیمی، یا فعالشدن یک شبکه قدیمی؟محسن رضایی چند بار وارد رقابت ریاستجمهوری شد، اما هیچگاه به ریاست قوه مجریه نرسید. با این حال، شکست انتخاباتی او به معنای حذف سیاسیاش نبود. این تجربه یک واقعیت مهم درباره ساختار قدرت در جمهوری اسلامی را نشان میدهد: قدرت فقط انتخاباتی نیست؛ سازمانی هم هست.سرمایه اصلی رضایی امروز احتمالاً محبوبیت عمومی نیست؛ سرمایه سازمانی و ارتباطی است. سابقه طولانی در فرماندهی سپاه، حضور در نهادهای امنیتی و سیاستگذاری و ارتباط با نسلهای مختلف مدیران نظامی و امنیتی، برای او نوعی قدرت شبکهای ایجاد کرده است.مسئله بنابراین فقط «رضایی» نیست؛ مسئله این است که آیا شبکهای که رضایی بخشی از آن بوده، بار دیگر در حال افزایش وزن نهادی است؟فرد مهم است؛ شبکه تعیینکنندهتر استدر ساختارهای قدرت، افراد تغییر میکنند؛ شبکهها معمولاً ماندگارترند. بنابراین تحلیل این انتصاب فقط با بررسی سوابق شخص رضایی کامل نمیشود. باید به روابط سازمانی، سابقه همکاریها و جایگاه نیروهایی نگاه کرد که طی دههها در ساختارهای نظامی و امنیتی رشد کردهاند.این شبکه الزاماً به معنای تابع بودن افراد از رضایی نیست؛ چنین ادعایی نیازمند شواهد مستقل است. اما وجود پیوندهای سازمانی میتواند ظرفیت رضایی برای هماهنگی و اثرگذاری را افزایش دهد.فرد اثرگذار است، اما شبکه میتواند اثرگذاری فرد را چند برابر کند.رقابت با دولت یا تقسیم کار در رأس قدرت؟از این انتصاب نمیتوان نتیجه گرفت که نقش مسعود پزشکیان یا محمدباقر قالیباف در تصمیمگیریهای کلان حذف شده است. شورای عالی امنیت ملی ساختاری چندلایه دارد و تصمیمهای آن حاصل تعامل میان نهادهای مختلف است.اما میتوان یک فرضیه مشخص را بررسی کرد: آیا وزن نمایندگان رهبری در شورا در حال افزایش است؟اگر پاسخ مثبت باشد، پیامد آن میتواند کاهش نسبی میدان مانور دولت در برخی پروندههای حساس باشد؛ نه الزاماً حذف دولت، بلکه محدودتر شدن دامنه ابتکار آن.رابطه رضایی با ساختار جدید رهبری چه اهمیتی دارد؟گزارش تسنیم در شرایطی منتشر شده که رضایی پیشتر نیز مواضعی در حمایت از مجتبی خامنهای داشته است. اگر انتصاب اخیر را در کنار این مواضع قرار دهیم، میتوان از افزایش ارتباط نهادی رضایی با ساختار جدید رهبری سخن گفت.اما باید مرز تحلیل و گمانهزنی را حفظ کرد. از این قرائن نمیتوان نتیجه گرفت که رضایی «تصمیمگیر پشت پرده» جمهوری اسلامی شده است. چنین ادعایی نیازمند شواهد مستقیم و متعدد است.آنچه فعلاً میتوان گفت، محدودتر اما مهمتر است: رضایی اکنون جایگاهی دارد که میتواند سرمایه سازمانی گذشته او را به وزن سیاسی امروز تبدیل کند.اکنون باید چه چیزی را دنبال کرد؟پاسخ اصلی در انتصابهای بعدی است، نه فقط انتصاب فعلی.باید به ترکیب افراد نگاه کرد، نه فقط نام افراد؛ به روند تصمیمها، نه فقط متن احکام؛ و به تغییر وزن نهادها، نه فقط تغییر سمتها.اگر حضور رضایی با جابهجاییهای مشابه، افزایش نقش نمایندگان رهبری و پررنگتر شدن نیروهای نظامی ـ امنیتی همراه شود، دیگر با یک انتصاب منفرد روبهرو نیستیم؛ با یک روند مواجهیم.اما اگر چنین الگویی شکل نگیرد، این انتصاب میتواند صرفاً بخشی از تقسیم کار جدید در ساختار رهبری باشد.در این مرحله، نه باید از یک انتصاب، نتیجهای قطعی ساخت و نه از اهمیت آن گذشت.مسئله اصلی اکنون این است: آیا رضایی فقط یک نماینده جدید است، یا نشانهای از افزایش وزن یک شبکه قدیمی در ساختار جدید تصمیمگیری؟https://t.me/hamidasefichannel2صفحه یوتیوبhttps://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
از سکوت رأس تا هیاهوی حاشیه؛ چه اتفاقی در حال وقوع است؟نبود دسترسی؛ آغاز جنگ روایتهااگر دسترسی مستقیم و روشن به رهبری سوم محدود باشد، نخستین پیامد، یک خلأ ارتباطی در بالاترین سطح قدرت است؛ و در ساختاری که بخش مهمی از تصمیمها و مواضع آن از کانالهای غیرشفاف منتقل میشود، خلأ ارتباطی خیلی زود به خلأ روایی تبدیل میشود.۱. جنگ روایتها آغاز میشود.وقتی منبع اصلی تصمیم یا موضع، مستقیماً در دسترس نباشد، دیگران شروع به سخن گفتن به جای او میکنند. یک نفر میگوید «نظر ایشان این است»، دیگری میگوید «ایشان مخالف بوده»، سومی مدعی میشود «پیام خصوصی متفاوتی دریافت کرده است». از اینجا به بعد، واقعیت سیاسی جای خود را به رقابت روایتها میدهد.۲. هر فرد نزدیک به مرکز قدرت، بالقوه به یک منبع خبر تبدیل میشود.در چنین شرایطی دیگر فقط مقامهای سیاسی نیستند که تولید روایت میکنند. یک محافظ، راننده، آشپز، پزشک، دفتردار، واسطه یا هر فردی که به حلقه نزدیک دسترسی داشته باشد، میتواند با یک نقل قول، یک «شنیدهام»، یک پیام خصوصی یا حتی یک برداشت شخصی، موجی از روایتسازی ایجاد کند.این یعنی فاصله میان اطلاعات و شایعه به حداقل میرسد.۳. روایت، پیش از خبر تولید میشود.در ساختار شفاف، خبر از مسیر مشخصی میآید و مسئولیت آن قابل شناسایی است. اما وقتی دسترسی محدود باشد، ابتدا روایت تولید میشود و بعد تلاش میشود برای آن منبع پیدا شود.این جابهجایی بسیار مهم است:اول روایت، بعد منبع؛ نه اول منبع، بعد خبر.۴. «نزدیکی به قدرت» تبدیل به سرمایه سیاسی میشود.وقتی اطلاعات رسمی کم شود، ارزش اطلاعات غیررسمی بالا میرود. ناگهان کسی که ادعا میکند به حلقه نزدیک دسترسی دارد، قدرت پیدا میکند؛ حتی اگر هیچ مسئولیت رسمی نداشته باشد.در این وضعیت، نزدیکی جایگاه را به اعتبار تبدیل میکند و اعتبار، جای سند را میگیرد.۵. هر جناح میتواند از نام رأس قدرت برای حذف رقیب استفاده کند.کافی است یک جریان بگوید: «این تصمیم مورد تأیید رهبری نیست.» رقیب باید اثبات کند که چنین نیست. اما چگونه؟ وقتی کانال مستقیم و شفاف وجود ندارد، اثبات تقریباً ناممکن میشود.به این ترتیب، نام رأس قدرت به یک سلاح جناحی تبدیل میشود.۶. تکذیب هم به اندازه ادعا قدرت پیدا میکند.یک روایت منتشر میشود؛ بعد تکذیب میشود؛ سپس تکذیب تکذیب میشود. جامعه دیگر نمیداند اصل ماجرا چیست.این همان مرحلهای است که جنگ روایتها از کنترل خارج میشود.۷. مسئولیت سیاسی محو میشود.اگر تصمیمی درست از آب درآمد، همه میگویند با هماهنگی مرکز قدرت بوده است. اگر شکست خورد، مسئولیت به گردن دولت یا یک مقام دیگر انداخته میشود.در نتیجه، قدرت میتواند در پس پرده بماند، اما هزینه تصمیمات در صحنه عمومی توزیع شود.۸. واسطهها از نهادها مهمتر میشوند.وقتی کانال رسمی ارتباط ضعیف شود، کانال غیررسمی اهمیت پیدا میکند. اینجاست که «چه کسی پیام را آورده؟» از «خود پیام چیست؟» مهمتر میشود.این وضعیت، نهاد را تضعیف و شبکه واسطهها را قدرتمند میکند.۹. یک جمله خصوصی میتواند به بحران عمومی تبدیل شود.وقتی امکان دسترسی مستقیم و راستیآزمایی وجود ندارد، یک جمله منسوب، یک برداشت شخصی یا یک نقل قول ناقص میتواند در شبکههای سیاسی و رسانهای تکثیر شود و حتی بر تصمیمهای مهم اثر بگذارد.در این شرایط، کنترل روایت از کنترل اطلاعات مهمتر میشود.۱۰. و مهمتر از همه: معلوم نمیشود چه کسی واقعاً تصمیم میگیرد.این دیگر مسئله خبر و شایعه نیست؛ مسئله ساختار قدرت است.اگر یک تصمیم به رهبری منتسب میشود، باید امکان راستیآزمایی آن وجود داشته باشد. اگر تصمیم متعلق به دولت است، دولت باید مسئولیت آن را بپذیرد. اگر تصمیم در نهادی دیگر گرفته شده، آن نهاد باید شناخته شود.قدرتِ نامرئی، مسئولیتِ نامعلوم تولید میکند.و این دقیقاً همان نقصی است که باید دیده شود: مسئله فقط محدود شدن دسترسی به یک فرد نیست؛ مسئله، ساختاری است که در آن با محدود شدن دسترسی به رأس قدرت، خلأ اطلاعاتی، خلأ روایی، خلأ مسئولیت و در نهایت خلأ اعتماد به وجود میآید.در چنین ساختاری، حتی یک محافظ یا راننده یا آشپز، اگر واقعاً به حلقه نزدیک دسترسی داشته باشد، میتواند با یک روایت کوچک وارد بازی بزرگ قدرت شود.و وقتی چنین امکانی وجود داشته باشد، مشکل دیگر «شایعه» نیست.مشکل، سیستمی است که شایعه را قادر میکند جای اطلاعات رسمی بنشیندhttps://t.me/hamidasefichannel2صفحه یوتیوبhttps://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
خرازی چه میداند که دیگران نمیگویند؟؛ شورشِ گفتاری علیه نظم قدرت کسی پشت این افشاگریهاست؟سخنان محمدباقر خرازی را نباید در حد چند جملهی جنجالی تقلیل داد. اهمیت این سخنان در محتوای منفرد هر ادعا نیست؛ در نوعِ ادعا، سطحِ مخاطب، زمانِ طرح و هزینهای است که گوینده ظاهراً پذیرفته است.خرازی از محدودهی نقد دولت عبور میکند و به حوزهای وارد میشود که در جمهوری اسلامی معمولاً از حساسترین مناطق گفتار سیاسی است: نسبت دولت با رأس نظام، مناسبات بیت رهبری، انتخابات، جانشینی و رقابتهای درونی قدرت.این دیگر صرفاً «تندگویی سیاسی» نیست؛ نوعی مرزشکنیِ گفتاری است.مسئله مهمتر این است که او فقط دولت پزشکیان را زیر سؤال نمیبرد. روایت او بهگونهای است که میتواند این تصور را ایجاد کند که تصمیمهای رسمی نظام، خود محل مناقشهی پنهان بودهاند؛ یعنی شکافی میان «قدرت رسمی» و «قدرت مؤثر» وجود دارد. اگر چنین برداشتی در جامعه تثبیت شود، پیامد آن بسیار بزرگتر از یک اختلاف سیاسی معمولی است.در اینجا با پدیدهای مواجهیم که میتوان آن را «قدرتگوییِ غیررسمی» نامید: سخنگو ظاهراً مقام رسمی تصمیمگیر نیست، اما دربارهی تصمیمهای پشت پرده چنان سخن میگوید که گویی به لایههایی از اطلاعات و مناسبات دسترسی دارد که برای عموم ناشناخته است.اما اینجا باید یک خط قرمز تحلیلی را حفظ کرد: ادعا، سند نیست.دفتر رهبری روایتهای منتسب به خود را تکذیب کرده است. بنابراین نمیتوان سخنان خرازی را بهعنوان گزارش واقعیت پذیرفت. آنچه قابل تحلیل است، خودِ «کنش سیاسی» اوست.و این کنش، یک ویژگی مهم دارد: مرزآزمایی.او میسنجد چه اندازه میتوان دربارهی بیت رهبری سخن گفت؛ چه اندازه میتوان دربارهی مجتبی خامنهای ادعا کرد؛ تا کجا میتوان مشروعیت و اختیار دولت را به چالش کشید؛ و آیا میتوان نامهای مربوط به آیندهی رهبری را وارد گفتوگوی عمومی کرد.این همان چیزی است که میتوان «آزمونِ آستانهی نظام» نامید.اگر این سخنان با چنین صراحتی از سوی فردی بیرون از شبکههای نزدیک به قدرت مطرح میشد، احتمالاً واکنش ساختار بسیار شدیدتر بود. همین تفاوت، خود موضوعی برای تحلیل است. در سیاست ایران، همیشه فقط «چه گفته شد» مهم نیست؛ گاهی مهمتر این است که چه کسی توانست آن را بگوید و چه مدت توانست بگوید.با این حال، از این واقعیت نمیتوان نتیجه گرفت که خرازی حتماً مأمور یا سخنگوی یک جریان مشخص بوده است. میان «هماهنگی سازمانی» و «احساس برخورداری از پشتوانه» فاصلهای جدی وجود دارد.ممکن است او نمایندهی یک جریان باشد؛ ممکن است حامل یک پیام باشد؛ ممکن است صرفاً از سرمایهی ارتباطی خود برای بیان تحلیل شخصی استفاده کرده باشد. فرضیهی محتاطانهتر این است که او در فضای یک شبکهی قدرت سخن میگوید، نه در خلأ سیاسی.از همینجا مسئلهی مجتبی خامنهای نیز اهمیت پیدا میکند. برداشتهایی که از سخنان او به این نتیجه میرسند که گویی میخواهد افکار عمومی را برای سناریویی دربارهی حیات، حذف، جانشینی یا انتقال نقش سیاسی مجتبی خامنهای آماده کند، فعلاً فرضیهاند، نه واقعیت اثباتشده. تبدیل این فرضیه به خبر، خطای روششناختی است.اما حتی وجود چنین تفسیری نیز مهم است؛ زیرا نشان میدهد جامعهی سیاسی ایران اکنون وارد مرحلهای شده که ابهام جانشینی خود به یک عامل سیاسی مستقل تبدیل شده است.مطرح کردن نام صادق لاریجانی نیز در همین چارچوب قابل فهم است. حتی اگر ادعای وجود یک «جریان حامی لاریجانی» اثبات نشده باشد، ورود چنین نامی به این گفتوگو نشان میدهد رقابت بر سر آیندهی قدرت را نمیتوان فقط به دوگانهی اصلاحطلب ـ اصولگرا فروکاست. درون جریان محافظهکار نیز رقابت، ترجیح، نگرانی و محاسبه وجود دارد.بنابراین، سخنان خرازی را نه «کودتا» بنامیم و نه صرفاً «تندروی شخصی». تعبیر دقیقتر، «سیاستِ فشار از طریق روایت» است.او الزاماً دستور سیاسی صادر نمیکند؛ اما با روایت خود، اختیار دولت را محل سؤال قرار میدهد. الزاماً سندی دربارهی جانشینی ارائه نمیکند؛ اما نامها و سناریوها را وارد افکار عمومی میکند. الزاماً از یک جریان نام نمیبرد؛ اما به مخاطب میگوید پشت صحنه، چیزهایی هست که هنوز گفته نشده است.و شاید دقیقترین توصیف همین باشد:خرازی بیش از آنکه خبر بدهد، فضا میسازد؛ بیش از آنکه سند ارائه کند، تردید تولید میکند؛ و بیش از آنکه پاسخ بدهد، پرسشهایی را به مرکز سیاست ایران میآورد که تاکنون عمدتاً پشت درهای بسته مطرح میشدند.این را باید جدی گرفت؛ نه بهعنوان اثبات ادعاهای او، بلکه بهعنوان نشانهای از اینکه رقابت بر سر آیندهی قدرت، دیگر فقط در اتاقهای بسته جریان ندارد؛ وارد مرحلهی عمومیِ جنگ روایتها شده است.https://t.me/hamidasefichannel2صفحه یوتیوبhttps://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
پیمان مکه و منطق ضدایرانیِ بازدارندگی در خاورمیانهتوافق دفاعی عربستان، ترکیه و پاکستان در مکه، در ظاهر یک پیمان «بازدارنده» و دفاعی است؛ اما در متنِ واقعی سیاست منطقه، چیزی فراتر از یک تفاهمنامه معمولی به نظر میرسد. بنا بر گزارشهای امروز، این توافق با فرمول «حمله به یکی، حمله به همه» امضا شده و مقامهای سه کشور تأکید کردهاند که هدف آن دفاعی است و علیه کشور مشخصی تنظیم نشده است. با این حال، خودِ زمانبندی توافق، یعنی در اوج جنگ ایران و آمریکا و تشدید ناامنی در پیرامون خلیج فارس، معنای سیاسی آن را بسیار فراتر از متن رسمی میبرد.در واقع، این پیمان را باید در بستر «اضطراب امنیتی» عربستان خواند. گزارشهای رویترز نشان میدهد ریاض همزمان از احتمال حملات قریبالوقوع نیروهای همسو با ایران از شمال و جنوب نگران است و حملات حوثیها به کشتیهای سعودی و تأسیسات نفتی، این نگرانی را از سطح تحلیل به سطح واقعیت میدانی کشانده است. وقتی موشک و پهپاد به ابزار فشارِ روزمره تبدیل میشوند، کشورها بهدنبال بیمه امنیتی میروند؛ و پیمان مکه دقیقاً در چنین منطقِ بیمهساز شکل میگیرد.از همینجا میتوان به هسته اصلی ماجرا رسید: این توافق، در ذات خود، بیش از آنکه یک پیمان ضدِ «اسرائیل» باشد، یک سازوکار ضدِ «تهدید ایرانمحور» است. نه به این معنا که در متن رسمی نام ایران آمده باشد، بلکه از این جهت که پاسخ به واقعیتِ امنیتیِ امروز منطقه است: حملات حوثیها به داراییهای سعودی، تهدید به محاصره دریایی، و نگرانی از سرریز شدن جنگ به خاک و اقتصاد کشورهای خلیج فارس. به بیان دقیقتر، عربستان با این پیمان میخواهد ظرفیت «ضربهپذیری» خود را کم کند و هزینه حمله را برای تهران و نیروهای همسو با آن بالا ببرد. این همان چیزی است که میتوان آن را «بازدارندگیِ همافزا» نامید.نکته مهمتر این است که چنین پیمانی میتواند بهصورت دومینویی بر سایر کشورهای عربی هم اثر بگذارد. وقتی یک الگوی امنیتی تازه در ریاض شکل بگیرد، کشورهایی مانند بحرین یا حتی اردن، که بهدنبال تضمینهای بیشتر هستند، ممکن است به سمت سازوکارهای مشابه یا الحاقهای نرم حرکت کنند؛ رویترز پیشتر گزارش داده بود که بحرین به پیمان مشابهی علاقه نشان داده و اردن نیز درباره ترتیبات آموزش و تسلیحاتی ابراز تمایل کرده است. یعنی پیمان مکه فقط یک توافق سهجانبه نیست؛ میتواند آغاز یک «الگوی سرایت امنیتی» در جهان عرب باشد.در این میان، اسرائیل یک متغیر فرعی نیست، اما در اولویت دوم قرار میگیرد. برای تلآویو، مهمترین پیام این پیمان آن است که معماری امنیتی منطقه دارد از حالتِ تککانونی خارج میشود. هرچه کشورهای عربی بیشتر بتوانند خودشان شبکه دفاعی بسازند، اسرائیل کمتر میتواند روی شکافهای سنتی عربی-عربی یا عربی-ترکیهای حساب باز کند. با این حال، وزن اصلی این پیمان برای اسرائیل در مقایسه با ایران، ثانویهتر است؛ چون موتور محرکِ فوری این توافق، «ترس از ایران» و «نیاز به چتر بازدارنده» است، نه مسئله اسرائیل.پس اگر بخواهیم این پیمان را در یک جمله فشرده کنیم، باید گفت: پیمان مکه یک «بیمهنامه امنیتی» برای عربستان و متحدانش است که در شرایط جنگیِ منطقه، عملاً علیه منطق فشار ایران طراحی میشود؛ پیمانی که شاید در متن، ضدایرانی نامیده نشود، اما در عمل، از دلِ تهدید ایران زاده شده و در برابر همان تهدید معنا پیدا میکند. اسرائیل در این میان مهم است، اما نه بهعنوان محور اصلی؛ بلکه بهعنوان یکی از پیامدهای دورترِ بازآرایی امنیتی بزرگتری که امنیت خاورمیانه را از نو میچیند.https://t.me/hamidasefichannel2صفحه یوتیوبhttps://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
پیامدهای توافق دفاعی مکه برای اسرائیل: از تکقطبیِ امنیتی تا هزارتویِ بازدارندگیبرای اسرائیل، شکلگیری یک ساختار دفاعی تازه در پیرامون خاورمیانه فقط یک خبر دیپلماتیک نیست؛ این اتفاق، اگر از سطح شعار به سطح سازوکار برسد، شبیه جابهجایی یک دیوارِ نامرئی در نقشه امنیتی منطقه است. دیواری که نه با آجر، بلکه با ائتلاف، هماهنگی، و بازدارندگی ساخته میشود. در چنین فضایی، اسرائیل با یک حقیقت سخت روبهرو میشود: دورانِ «تنهاییِ ممتاز» در معادلات امنیتی منطقه، آرامآرام جای خود را به عصر چندمرکزیِ خطر میدهد.در نظم قدیم، اسرائیل عادت داشت با یک منطق آشنا حرکت کند: رصد تهدید، مهار تهدید، و در نهایت شکلدهی به معادله. اما در نظم جدید، تهدیدها دیگر خطی نیستند؛ لایهلایهاند، سیالاند، و بههمپیوسته. اینجاست که مفهوم تازهای متولد میشود: بازدارندگیِ هزارتویی؛ یعنی وضعیتی که در آن هیچ بازیگری نمیتواند با یک محاسبه ساده، همه مسیرها را پیشبینی کند. اسرائیل در چنین هزارتویی، ناچار است نه فقط تهدید، بلکه «تهدیدِ تهدید» را هم بسنجد.اگر این ساختار دفاعی بتواند از سطح توافق سیاسی عبور کند و به سطح هماهنگی واقعی برسد، اثر آن برای اسرائیل بیش از یک تغییر تاکتیکی خواهد بود. این تحول ممکن است به کاهش نفوذ مستقیم اسرائیل در برخی معادلات امنیتی منطقه منجر شود؛ نه لزوماً به این معنا که اسرائیل از صحنه حذف میشود، بلکه به این معنا که دیگر تنها بازیگرِ تعیینکنندهِ قواعد نیست. از این پس، قواعد میتوانند در چند اتاق همزمان نوشته شوند؛ و همین، معنای امنیت را دگرگون میکند.در این شرایط، اسرائیل ناچار خواهد شد محاسبات امنیتی خود را بازتنظیم کند. بازتنظیمی که صرفاً نظامی نیست؛ ژئوپلیتیکی، اطلاعاتی، و حتی روانی است. زیرا وقتی معادلات امنیتی خاورمیانه چندلایهتر، رقابتیتر و پیوستهتر میشوند، دیگر نمیتوان با منطقِ «مرکز-پیرامون» به منطقه نگاه کرد. منطقه از حالتِ صفحه شطرنج خارج میشود و به میدانِ شبکهایِ کنش و واکنش بدل میگردد؛ میدانی که در آن هر حرکت، موجی میسازد و هر موج، تصمیمهای بعدی را تغییر میدهد.از همینرو، اسرائیل در برابر یک پرسش بنیادی قرار میگیرد: آیا میتواند در نظمِ نوظهور، همچنان نقش «گرهِ ثابت» را بازی کند، یا باید خود را برای نقش «بازیگرِ منعطف در میدانِ متحرک» آماده سازد؟ پاسخ به این پرسش، آینده روابط امنیتی آن را با جهان عرب، با آمریکا، و با دیگر قدرتهای منطقهای تعیین خواهد کرد.در نهایت، اهمیت این تحولات فقط در خودِ توافق نیست؛ در پیامی است که به منطقه مخابره میکند: خاورمیانه دارد از امنیتِ تکقطبی به سمت امنیتِ موزاییکی حرکت میکند. و در این موزاییک تازه، اسرائیل دیگر با یک تصویر ساده روبهرو نیست؛ با تصویری روبهروست که قطعاتش مدام جابهجا میشوند، بازخوانی میخواهند، و هر روز معنای تازهای از قدرت را پیش میکشند.این همان لحظهای است که امنیت، از یک مفهوم ایستا به یک رقصِ پرریتمِ بازدارندگی تبدیل میشود؛ رقصی که در آن، هر بازیگر اگر نتواند با آهنگ جدید هماهنگ شود، از صحنه تصمیمسازی عقب میماند.https://t.me/hamidasefichannel2صفحه یوتیوبhttps://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
توافق دفاعی مکه و پیامدهای آن برای ایران و آمریکاامضای توافقنامه دفاع مشترک میان عربستان سعودی، ترکیه و پاکستان میتواند نشانهای از تحول در معماری امنیتی خاورمیانه باشد. اگر این توافق به همکاری عملیاتی مؤثر منجر شود، با تأکید بر اصل «حمله به یکی، حمله به همه»، میتواند زمینهساز شکلگیری یک بلوک بازدارنده منطقهای شود؛ بلوکی که توانایی تأثیرگذاری بر توازن قدرت میان بازیگران منطقهای و فرامنطقهای را خواهد داشت.۱. جایگاه آمریکا؛ گذار از نقش مسلط به مدیریت ائتلافهادر تحلیل نقش ایالات متحده باید میان «آگاهی از روندهای راهبردی» و «اطلاع از جزئیات مذاکرات» تفاوت قائل شد. به احتمال زیاد، واشینگتن از روند کلی نزدیک شدن عربستان سعودی، ترکیه و پاکستان به همکاریهای دفاعی آگاه بوده است، اما این امر الزاماً به معنای اطلاع از همه جزئیات توافق نیست.این تحول تا حدی با راهبرد چند سال اخیر آمریکا مبنی بر کاهش حضور مستقیم نظامی در خاورمیانه و واگذاری مسئولیت بیشتر به شرکای منطقهای همراستا است. با این حال، اگر این همکاری به یک سازوکار دفاعی مستقل تبدیل شود، میتواند نشانهای از افزایش استقلال امنیتی متحدان آمریکا باشد؛ روندی که وابستگی سنتی آنان به چتر امنیتی واشینگتن را کاهش داده و نقش آمریکا را از «ضامن انحصاری امنیت منطقه» به «مدیر شبکهای از شرکا» تغییر میدهد.۲. بازتعریف روابط ایران و آمریکا؛ تغییر قواعد رقابت منطقهایدر صورت شکست تلاشهای دیپلماتیک میان ایران و آمریکا و تشدید تنشها، این توافق میتواند معادلات امنیتی منطقه را دگرگون کند.در گذشته، محور اصلی بحرانها عمدتاً میان تهران و واشینگتن یا بازیگران همسو با آنها تعریف میشد. اما در صورت عملیاتی شدن این پیمان، ایران با یک ساختار دفاعی چندجانبه مواجه شود که ظرفیت هماهنگی میان چند قدرت منطقهای را در اختیار دارد.در چنین شرایطی، هرگونه بحران احتمالی دیگر صرفاً یک تقابل دوجانبه نخواهد بود، بلکه ممکن است ابعاد منطقهای گستردهتری پیدا کند و محاسبات راهبردی تمامی بازیگران را تحت تأثیر قرار دهد.۳. پیامدهای راهبردی برای ایران؛ افزایش پیچیدگی محیط امنیتیاز منظر این تحلیل، ایران با دو چالش عمده روبهرو خواهد شد.الف) محدود شدن فضای مانوردر صورت تحقق کامل همکاریهای دفاعی، ترکیب ظرفیتهای نظامی پاکستان، توان صنایع دفاعی ترکیه و نفوذ سیاسی و اقتصادی عربستان سعودی میتواند شبکهای امنیتی ایجاد کند که فضای مانور منطقهای ایران را محدودتر سازد.ب) افزایش هزینه بازدارندگیدر چنین شرایطی، حفظ موازنه بازدارندگی مستلزم سرمایهگذاری بیشتر در حوزههای دفاعی، اطلاعاتی، دیپلماتیک و اقتصادی خواهد بود. این روند میتواند هزینه مدیریت بحرانهای منطقهای را برای تمامی بازیگران، از جمله ایران، افزایش دهد.۴. پرسشهای کلیدی درباره توافق دفاعی مکهآیا آمریکا از این توافق مطلع بوده است؟به احتمال زیاد، ایالات متحده از روند کلی همکاریهای امنیتی میان عربستان سعودی، ترکیه و پاکستان آگاه بوده است؛ زیرا چنین تحرکاتی معمولاً از دید قدرتهای بزرگ پنهان نمیماند. با این حال، اطلاع از روندهای سیاسی الزاماً به معنای آگاهی از تمامی جزئیات مذاکرات یا زمانبندی دقیق توافق نیست.از منظر راهبردی، این تحول را میتوان در چارچوب تغییر سیاست آمریکا از «حضور مستقیم نظامی» به «اتکا به شرکای منطقهای» تحلیل کرد. اما اگر این همکاری به یک ساختار دفاعی مستقل و پایدار تبدیل شود، میتواند بیانگر افزایش استقلال امنیتی متحدان آمریکا و کاهش نسبی وابستگی آنان به چتر امنیتی واشینگتن باشد.روابط عربستان سعودی و آمریکا چه تغییری خواهد کرد؟در صورت تثبیت این همکاریها، روابط ریاض و واشینگتن احتمالاً از الگوی وابستگی امنیتی گسترده به سمت رابطهای عملگرایانهتر و مبتنی بر منافع متقابل حرکت خواهد کرد.عربستان سعودی با توسعه همکاری با ترکیه و پاکستان میتواند نشان دهد که در کنار حفظ روابط با آمریکا، گزینههای امنیتی دیگری نیز در اختیار دارد. چنین رویکردی قدرت چانهزنی ریاض را افزایش داده و جایگاه آن را به عنوان بازیگری مستقلتر در معادلات منطقهای تقویت میکند.ایران با چه چالشهایی روبهرو خواهد شد؟اگر این توافق از مرحله سیاسی به همکاری عملیاتی و نظامی مؤثر برسد، ایران با محیط امنیتی پیچیدهتری مواجه شود.در این چارچوب، ترکیب نفوذ سیاسی و اقتصادی عربستان سعودی، توانمندیهای نظامی و صنعتی ترکیه و ظرفیتهای دفاعی پاکستان میتواند بر محاسبات راهبردی ایران تأثیرگذار باشد. در نتیجه، فضای مانور منطقهای ایران ممکن است محدودتر شده و هزینههای سیاسی، نظامی و دیپلماتیک هرگونه رویارویی احتمالی افزایش یابد.https://t.me/hamidasefichannel2صفحه یوتیوبhttps://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
شکست ۳۲ میلیون دلار لابی اسرائیل با یک پادکست! پزشک مسلمان، واشنگتن را به لرزه درآورد✍️ حمید آصفی دیگر پولِ کثیف کارساز نیست؛ پیروزیِ «مردم» بر «لابیها» در ایالت نوسانیطوفان سوسیالیستها به کنگره رسیدآغاز عصر جدیدی از سیاست چپگراییپدیده: موج «پیشروها» از حاشیه به مرکزدر اوت ۲۰۲۶، زمینلرزهای در سیاست آمریکا رخ داد: عبدال سید، پزشک ۴۱ سالهٔ مصریتبار، در انتخابات مقدماتی حزب دموکرات برای کرسی سنای ایالت میشیگان، با اختلافی حدود یک درصد، هیلی استیونز، نمایندهٔ چهار دورهٔ کنگره و گزینهٔ مورد حمایت تشکیلات حزبی را شکست داد.این رویداد بهتنهایی نبود. تقریباً همزمان، زهران ممدانی، شهردار ۳۴ سالهٔ نیویورک (متولد اوگاندا و از سوسیالیستهای دموکراتیک)، نامزدهای مورد حمایت خود را در انتخابات مقدماتی ایالت نیویورک به پیروزی رساند و دو نمایندهٔ فعلی کنگره را کنار زد. از میشیگان تا نیویورک، از کلرادو تا جورجیا، موجی از نامزدهای جوان، چپگرا و ضدساختار درون حزب دموکرات در حال فتح سنگرهاست.ریشهها: چرا «عبدال سیدها» ناگهان قد علم میکنند؟۱. واکنش به ساختار قدرت و پولسالاریعبدال سید با شعار «پول را از سیاست بیرون کن، پول را به جیب مردم برگردان» توانست خشم رأیدهندگان از نفوذ گسترده سرمایه در انتخابات را به نفع خود بسیج کند. رقیب او، استیونز، از حمایت ۳۲ میلیون دلاری گروههای طرفدار اسرائیل (بهویژه آیپک) برخوردار بود و هزینه تبلیغات مستقل علیه عبدال سید، ۹ برابر بیشتر از هزینههای تبلیغاتی او بود.با این حال، عبدال سید با تکیه بر شبکههای اجتماعی، پادکستها و داوطلبان پرشور جوان، این سیل سرمایه را پشت سر گذاشت. پیام او روشن بود: اگر مردم پشتتان باشند، میتوانید در برابر لابیهای قدرتمند نیز رقابت کنید.۲. جنگ غزه؛ خطکش جدید جناحبندیمیشیگان دارای بزرگترین جمعیت عربتبار و مسلمان آمریکاست. عبدال سید بهصراحت عملیات نظامی اسرائیل در غزه را «نسلکشی» خواند و خواستار توقف کمکهای نظامی بیقیدوشرط آمریکا به اسرائیل شد. در مقابل، رقیبش از حمایت کامل گروههای حامی اسرائیل برخوردار بود.پیروزی او و همچنین موفقیت نامزدهای همعقیده با زهران ممدانی در نیویورک، نشان داد که انتقاد صریح از سیاستهای اسرائیل دیگر الزاماً یک «تابو» در انتخابات درونحزبی دموکراتها نیست و میتواند رأیآور باشد.۳. سازمانیابی دهساله جریان چپاز زمان کارزار برنی سندرز در سال ۲۰۱۶، نیروهای سوسیالیست دموکراتیک در آمریکا بهتدریج سازماندهی و گسترش یافتهاند. پیروزی زهران ممدانی در نیویورک و نفوذ تشکل «سوسیالیستهای دموکرات آمریکا» در نقاط مختلف کشور، نشان میدهد این جریان دیگر محدود به سواحل شرق و غرب نیست، بلکه به ایالتهای میانی نیز نفوذ کرده است.همانطور که یکی از نمایندگان پیشین کنگره گفته است: «سیاست، واکنشی است.» روی کار آمدن ترامپ، این موج ضدساختار را در هر دو سوی طیف سیاسی تقویت کرده است.آینده: این موج، سیاست آمریکا را به کجا میبرد؟۱. تشدید رقابت درون حزب دموکراتپیروزی عبدال سید «لرزهای در سراسر حزب دموکرات ایجاد کرد» و این پرسش اساسی را پیش کشید: برای پیروزی در انتخابات، باید به شور و هیجان پیشروها تکیه کرد یا به میانهروی سنتی بازگشت؟میانهروها هشدار میدهند که نامزدهای رادیکال در ایالتهای نوسانی ممکن است آرای مستقلها و رأیدهندگان میانهرو را از دست بدهند. در مقابل، پیشروها معتقدند که عبدال سید با وجود دهها میلیون دلار هزینه تبلیغاتی مخالفان، باز هم پیروز شد و این نشاندهنده توانایی این جریان در مقابله با ساختارهای سنتی است.۲. آزمون سرنوشتساز نوامبر ۲۰۲۶عبدال سید در انتخابات سراسری نوامبر با مایک راجرز، نامزد جمهوریخواه، روبهرو خواهد شد. این رقابت، محک اصلی توانایی پیشروها برای جلب رأی در یکی از مهمترین ایالتهای رقابتی آمریکا خواهد بود.اگر پیروز شود، این دیدگاه تقویت خواهد شد که یک نامزد پیشرو، مسلمان و منتقد جنگ نیز میتواند در ایالتی کلیدی به پیروزی برسد؛ موضوعی که میتواند بر رقابتهای ریاستجمهوری ۲۰۲۸ نیز اثر بگذارد.اگر شکست بخورد، ممکن است استدلال میانهروها درباره محدودیتهای انتخاباتی جریان پیشرو تقویت شود و امید دموکراتها برای حفظ اکثریت سنا نیز آسیب ببیند.📌متن کامل را اینجا بخوانید🆔@hamidasefichannel2
تحول در هرمز؛ از تقابل یکطرفه تا پذیرش دوطرفهٔ نقش ایران در مدیریت مسیر ورودینویسنده: پیام رسیده از مخاطبمقدمه: بازتعریف یک دستاورد تاکتیکی، نه حقوقیدر نگاه اول، توافق ۶۰ روزهٔ تنگه هرمز یک راهکار فنی برای کاهش تصادم کشتیها به نظر میرسد. اما اگر لایههای پنهان آن را واکاوی کنیم، با یک تحول در عرصهٔ عملیاتی روبرو میشویم؛ تحولی که در آن، آمریکا ناچار شده است نقشی را که ایران سالها در قوانین بینالمللی داشت (و اما در عمل با چالش مواجه بود)، در یک توافق دوجانبه بپذیرد.این «اعطای حق جدید» نیست؛ بلکه «پذیرش واقعیت میدانی موجود» توسط طرف مقابل است. در ادامه، ابعاد این تحول بررسی میشود.۱. جداسازی مسیرها؛ رسمیتبخشی عملیاتی به «منطقهٔ نظارت» بدون تغییر در مالکیت حقوقینکتهٔ کلیدی: نیمشمالی تنگه هرمز همواره بر اساس کنوانسیون حقوق دریاها، جزو آبهای سرزمینی و منطقهٔ نظارت ایران بوده است. هیچگاه مالکیت قانونی ایران در این منطقه محل مناقشه نبوده است.اما آنچه در عمل رخ میداد، نادیدهگرفتن این حق توسط آمریکا و متحدانش از طریق عبور نظامی و کشتیرانی بدون هماهنگی با ایران بود.تحول جدید:در این توافق، مسیر ورودی صراحتاً به نزدیکتر به سواحل ایران اختصاص یافته است.این یعنی آمریکا برای نخستینبار پس از ماهها تنش، پذیرفته است که عبور کشتیهای ورودی باید با نظارت و هدایت ایران انجام شود.این تغییر، از حالت «تقابل با حق قانونی» به «مذاکره بر سر نحوهٔ اجرای آن» تغییر موضع محسوب میشود.ایران چیزی را بهدست نیاورده که قبلاً نداشت، اما ابزاری را بهدست آورده که پیشتر نمیتوانست بدون درگیری میدانی به دیگران بقبولاند: نقش فعال در مدیریت ترافیک ورودی.۲. عدد ۶۰ روز؛ پنجرهٔ طلایی برای تخلیه نفت شناور، نه یک دستاورد راهبردیفرصت تخلیهٔ نفت شناور: ایران میلیونها بشکه نفت را روی آبهای شناور ذخیره کرده است. این پنجره، امکان فروش و حمل این محمولهها را پیش از کاهش تقاضای فصلی فراهم میکند؛ یک نیاز فوری ارزی که فشار تحریمها را موقتاً کاهش میدهد.آزمایش داخلی: دولت پزشکیان ۶۰ روز فرصت دارد تا گشایش اقتصادی ملموسی به مردم نشان دهد. اگر موفق شود، جایگاهش در برابر تندروها تقویت میشود؛ در غیر این صورت، تندروها ممکن است دوباره اهرم تشدید تنش را بهدست میگیرد.این یک دستاورد قطعی نیست؛ بلکه یک فرصت موقتی است که میتواند حتی به ضرر ایران تمام شود، اگر نتواند از آن برای کاهش فشار داخلی استفاده کند.📌متن کامل را اینجا بخوانید🆔@hamidasefichannel2
مشروطه؛ آیینهای که امروز هم در برابرِ ماست✍️ حمید آصفی چرا هنوز در برابرِ قانون میلرزیم؟امروز، سالگردِ آن روزی است که ایران برای نخستینبار، نه یک شاه، که یک نظامِ پرسشگری را بر تخت نشاند. اما بیایید صادق باشیم: ما هنوز در برابرِ قانون میلرزیم. نه از هیبتِ آن، که از ترسِ پیادهشدنِ آن بر خودمان. این لرزش، نشانهای است که مشروطه نه به پایان، که به میانهی راهِ خود رسیده است.مشروطه، روزی که متولد شد، یک «پاسخ» نبود؛ یک پرسشِ ابدی بود: «قدرت، تا کجا میتواند برود؟» و این پرسش، امروز، در گوشِ هر ایرانی که برای رأی دادن صف میبندد، در چشمانِ هر روزنامهنگاری که خطِّ قرمز را جابهجا میکند، و در سکوتِ هر شهروندی که از اعتراض میهراسد، تکرار میشود.پس مشروطه، گذشته نیست. مشروطه، همزمانِ ماست.سه زخمِ امروز که مشروطه آنها را میشناسداگر مشروطه را به مثابهٔ یک پزشکِ پیرِ دانا تصور کنیم، امروز سه زخمِ آشنا را در پیکرِ جامعه میبیند.۱. زخمِ نظارت؛ وقتی نهادها چشم میبندندمشروطه، نخستینبار، نظارت را به معنایِ مدرنِ آن به ایران آورد. اما امروز، نظارت گاه به «تشریفات» بدل شده، نه «بازدارندگی». وقتی نهادی نمیتواند از خود بپرسد: «آیا من بر قدرت، نظارت میکنم یا قدرت بر من؟»، آنگاه مشروطه، در همان نهاد، مردهزاده شده است.«نظارت، نبضِ قانون است؛ و هر نبضی که بهموقع نزند، سکتهای در رگهایِ حکومت است.»۲. زخمِ رسانه؛ وقتی روشنفکری به حاشیه میرودمشروطه، با مطبوعاتِ خود، روشنفکریِ عمومی را ساخت. اما امروز، رسانههایِ مستقل، گاه در محاصرهی تنگنظریهایِ تازهایاند که نامشان «امنیت» نیست، «ترس از پرسش» است. مشروطه، با تمامِ خطاهایش، هرگز از پرسش نهراسید؛ اما امروز، گاه از پاسخ میهراسیم، پیش از آنکه پرسش شکل بگیرد.۳. زخمِ گسست؛ وقتی نسلها از هم میگسلندجوانِ امروز، مشروطه را در کتابهایِ درسی، در حدِّ یک «قیامِ شکستخورده» خوانده است. اما مشروطه، شکستناپذیر است؛ چون یک «رویداد» نبود، یک «روش» بود. روشِ «نه» گفتن به خودکامگی. اگر این روش را به نسلِ امروز نشناسانیم، مشروطه را نه در تاریخ، که در حافظهی زندهٔ جامعه دفن کردهایم.تو، همین حالا، مشروطهای یا ضدِّ مشروطه؟بیایید از خودِ تاریخ فاصله بگیریم و به خودِ امروز نگاه کنیم:اگر در برابرِ بیقانونی سکوت میکنی، مشروطه را خفه کردهای.اگر رأی میدهی اما نظارت نمیکنی، مشروطه را ناقص گذاشتهای.اگر قانون را فقط برای «دیگران» میخواهی، مشروطه را تحریف کردهای.اگر از پرسیدن میترسی، مشروطه را به گروگان گرفتهای.اما اگر:با رأیات، قدرت را به چالش میکشی، مشروطهای.با قلمات، خطِّ قرمز را جابهجا میکنی، مشروطهای.با صدایِت، از حقِّ دیگری دفاع میکنی، مشروطهای.با نقدِت، به اصلاحِ نهادها کمک میکنی، مشروطهای.پس مشروطه، یک هویتِ بیرونی نیست؛ یک نسبتِ درونی است. نسبتِ تو با قدرت، با قانون، با دیگری، و با حقیقت.قانونزیست؛ واژهای برای امروزِ مابیایید واژهای نو برای این نسبتِ تازه بیافرینیم: «قانونزیست»؛ یعنی زندگیای که در آن، قانون نه یک زنجیرِ بالایِ سر، که یک ریتمِ درونی است. همانطور که نفس کشیدن را بدون فکر انجام میدهی، قانونمداری هم باید به عادتِ دومِ تو بدل شود. نه از سرِ ترس، که از سرِ درکِ این حقیقت که بیقانونی، جامعه را به جنگلِ هراسآوری بدل میکند که در آن، قویترین، نه عادلترین، زنده میماند.قانونزیست، یعنی دیگر نیاز نباشد کسی بالایِ سرِ ما بایستد و بگوید «قانون را رعایت کن»؛ چون خودمان، درونیترین لایههایِ وجودمان، قانون را تنفس میکنیم.مشروطهیِ من، مشروطهیِ تو، مشروطهیِ مامشروطه، یک انقلابِ جمعی بود، اما امروز باید به یک انقلابِ شخصی بدل شود. هر کس باید مشروطهیِ خودش را زیسته کند:دانشجو، با پرسشگریاش.کارگر، با سازمانیابیاش.روزنامهنگار، با حقیقتگوییاش.شهروند، با رأیِ آگاهانهاش.حتی قاضی، با استقلالِ رأیاش.مشروطه، وقتی ماندگار میشود که از «آنِ همه» به «آنِ هرکس» تبدیل شود. آنگاه است که تاریخ، نه در موزهها، که در رگهایِ جامعه جاری میشود.پایانِ آغاز؛ بیانیهای برای امروزپس در این سالگرد، از خودت نپرس: «مشروطه چه بود؟»بپرس: «من، مشروطهام؟»اگر پرسیدی، مشروطهای.اگر ایستادی، مشروطهای.اگر نقد کردی، مشروطهای.اگر از ترس عبور کردی، مشروطهای.مشروطه، یعنی دیگر نپذیری که قانون، بر زمین بماند.یعنی دیگر باور کنی که سکوت، خیانت است؛ نه ادب.یعنی بدانی که هر بار از پرسیدن میترسی، مشروطه را یک قدم به عقب بردهای.و هر بار میپرسی، مشروطه را یک قدم به جلو.مشروطه، امروز، نامِ دیگرِ «نه» گفتن به هر که میخواهد تاریخ را در خوابِ قدرت، و ملت را در سکوتِ ترس، نگه دارد.📌متن کامل را اینجا بخوانید
از مخالفت با تندیس فردوسی تا «مجسمههراسیِ ایدئولوژیک»؛ وقتی یک نماد ملی پشت درهای بسته میمانداظهارات اخیر استاندار خراسان رضوی درباره ماجرای نصب نشدن تندیس فردوسی در مشهد، بار دیگر بحثی قدیمی را به فضای عمومی بازگرداند. استاندار اعلام کرده است که آیتالله علمالهدی، امام جمعه مشهد، با نصب این مجسمه در شهر مخالف بوده و این مخالفت همچنان وجود دارد. اکنون با گذشت حدود دو سال از وعدهی نصب این تندیس، این اثر همچنان در انبار باقی مانده است.فارغ از اختلافنظرهای مدیریتی و سیاسی، این پرسش اساسی مطرح میشود که چرا تندیس حکیم فردوسی، یکی از بزرگترین چهرههای ادبی و فرهنگی ایران، باید به جای حضور در فضای عمومی شهر، در انبار نگهداری شود؟فردوسی فقط یک شاعر نیست؛ او حافظ زبان فارسی و یکی از ستونهای هویت فرهنگی ایران است. شاهنامه تنها یک اثر ادبی نیست؛ روایت ماندگاری یک زبان و یک حافظهی تاریخی است. از همین رو، موضوع یک مجسمه نیست؛ موضوع نوع نگاه ما به فرهنگ، تاریخ و نمادهای مشترک یک ملت است.اگر روایت مطرحشده درباره مخالفت با نصب این تندیس را مبنا قرار دهیم، مسئله از یک اختلاف سلیقهی ساده فراتر میرود و به پدیدهای میرسد که میتوان آن را «مجسمههراسیِ ایدئولوژیک» نامید؛ یعنی وضعیتی که در آن، یک نماد فرهنگی نه بهعنوان سرمایهای عمومی، بلکه بهعنوان مسئلهای سیاسی دیده میشود.شهر، ملک شخصی هیچ فرد یا جریان سیاسی نیست. مشهد، هم شهر زیارت است و هم بخشی از جغرافیای فرهنگی ایران؛ شهری که نام فردوسی در کنار دیگر عناصر تاریخی آن معنا پیدا میکند. قرار دادن هویت دینی و هویت ملی در برابر یکدیگر، نه به سود دین است و نه به سود فرهنگ؛ زیرا این دو در تاریخ ایران بارها در کنار هم زیستهاند.مشکل از آنجا آغاز میشود که یک قرائت محدود بخواهد همهی فضای عمومی را تعریف کند و هر نمادی را که خارج از آن چارچوب باشد، حذف یا محدود سازد. چنین رویکردی، به جای آنکه فرهنگ را غنی کند، آن را کوچکتر میکند.قدرتی که از یک تندیس احساس خطر کند، در حقیقت با حافظهی تاریخی جامعه مسئله پیدا کرده است.سالهاست که جامعه با پدیدهای روبهروست که میتوان آن را «انبارسالاریِ فرهنگی» نامید؛ وضعیتی که در آن، آثار و نمادهای فرهنگی به جای حضور در فضای عمومی، پشت درهای بسته باقی میمانند و تصمیمهای فرهنگی بیش از آنکه بر پایهی نگاه کارشناسی و خواست عمومی شکل بگیرند، تحت تأثیر ملاحظات سیاسی و ایدئولوژیک قرار میگیرند.رادیکالیسم همیشه با حذف آشکار آغاز نمیشود؛ گاهی آرام و تدریجی پیش میرود. ابتدا یک نماد کنار گذاشته میشود، سپس یک روایت کمرنگ میشود و در نهایت بخشی از حافظهی جمعی جامعه به حاشیه رانده میشود. این همان «فرهنگزداییِ خاموش» است؛ فرآیندی که شاید در کوتاهمدت دیده نشود، اما در بلندمدت فاصله میان جامعه و مدیریت فرهنگی را افزایش میدهد.با این حال، نباید مسئولیت چنین تصمیمهایی را به مردم نسبت داد. مردم ایران فردوسی را به انبار نفرستادهاند؛ مردمی که قرنها شاهنامه را خواندهاند، حفظ کردهاند و در فرهنگ خود زنده نگه داشتهاند، خود نگهبان این میراث بودهاند. اگر تندیسی در انبار مانده، مسئولیت آن متوجه کسانی است که در جایگاه تصمیمگیری و اثرگذاری قرار داشتهاند.سنگ را میتوان پشت درهای بسته پنهان کرد، اما تاریخ را نه.مجسمه را میتوان از میدان شهر دور نگه داشت، اما فردوسی را نمیتوان از زبان و حافظهی ایرانیان حذف کرد.در نهایت، پرسش اصلی این نیست که چرا یک تندیس نصب نشده است؛ پرسش این است که چرا یک نماد فرهنگی تا این اندازه محل مناقشه شده است. پاسخ این پرسش، دربارهی نسبت قدرت با فرهنگ سخن میگوید.انبار، جای تندیس نیست؛ جای سیاستهایی است که نتوانستهاند با تنوع فرهنگی جامعه گفتوگو کنند.فردوسی را هیچ انباری در خود جا نمیدهد؛ زیرا جایگاه او نه در انبارهای اداری، بلکه در زبان فارسی، حافظهی ایرانیان و وجدان فرهنگی این سرزمین است. تندیس اگر امروز پشت درهای بسته مانده باشد، این تاریخ نیست که کوچک شده؛ این افق نگاه کسانی است که تصور کردهاند میتوان با بستن درِ یک انبار، درِ حافظهی یک ملت را نیز بست.https://t.me/hamidasefichannel2صفحه یوتیوبhttps://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
جمهوری اسلامی و بحران حافظه؛ وقتی جامعه فراموش نمیکند و قدرت نمیتواند ادامه دهد✍️ حمید آصفی اگر بپذیریم که هر نظام سیاسی بیش از هر چیز در پی حفظ بقای خود است، آنگاه پرسش اصلی دیگر فقط این نیست که چرا جمهوری اسلامی از جنگ فاصله نمیگیرد؛ بلکه این است که چرا روز پس از جنگ میتواند برای آن دشوارتر از خود جنگ باشد.زیرا جنگها معمولاً در میدان نبرد تمام میشوند، اما بحرانهای سیاسی در میدان حافظه ادامه پیدا میکنند.مسئله جمهوری اسلامی فقط صلح نیست؛ مسئله بازگشت جامعه به سیاست عادی است. لحظهای که صدای موشکها خاموش شود، پرسشهایی که سالها زیر سایه تهدید و بحران به تعویق افتادهاند، دوباره به مرکز توجه بازمیگردند.اما این بازگشت، فقط بازگشت مطالبات اقتصادی یا سیاسی نیست؛ بازگشت یک سرمایه انباشتهشده است: حافظه سیاسی جامعه.جامعه فقط وقایع را به یاد نمیآورد؛ آنها را روی هم انباشته میکند.هر بحران، هر سرکوب، هر وعده تحققنیافته و هر شکاف میان گفتار و عمل، یک لایه به این حافظه اضافه میکند. ممکن است این حافظه برای مدتی خاموش باشد، اما خاموشی به معنای حذف نیست.جامعه ممکن است سکوت کند، اما سکوت همیشه نشانه رضایت نیست؛ گاهی شکل دیگری از ثبت تاریخ است.بحران حافظه؛ مسئلهای فراتر از نارضایتیتحلیل رایج این است که جمهوری اسلامی از پایان جنگ میترسد، زیرا پس از آرام شدن شرایط، مردم درباره اقتصاد، رفاه، آزادی، فساد و هزینههای گذشته سؤال خواهند کرد.این تحلیل درست است، اما تمام مسئله نیست.مسئله عمیقتر، رابطه میان حکومت و جامعهای است که دیگر صرفاً با وعدههای آینده قضاوت نمیکند؛ بلکه گذشته را نیز وارد محاسبه کرده است.مشکل فقط این نیست که مردم ناراضیاند؛ مشکل این است که جامعه تجربه خود را ذخیره کرده است.این همان چیزی است که میتوان آن را «حافظه سیاسی انباشته» نامید؛ حافظهای که با هر بحران سنگینتر میشود و هر بار که یک وعده بیپاسخ میماند، یک لایه جدید به آن اضافه میشود.قدرت میتواند زمان بخرد، اما نمیتواند گذشته را حذف کند.قدرت میتواند تقویم را ورق بزند، اما نمیتواند حافظه را پاک کند.از وضعیت اضطراری تا بحران عادیشدنجمهوری اسلامی در چهار دهه گذشته فقط با نهادهای رسمی اداره نشده است؛ بلکه بخش مهمی از حکمرانی آن بر پایه «منطق وضعیت اضطراری» شکل گرفته است.تهدید خارجی، تحریم، بحران امنیتی و دشمن دائمی، صرفاً رخدادهای بیرونی نبودهاند؛ بلکه به بخشی از معماری قدرت تبدیل شدهاند.در چنین ساختاری، بحران دیگر یک استثنا نیست؛ بحران به قاعده تبدیل میشود.در چارچوب نظریه «امنیتیسازی»، زمانی که یک مسئله به عنوان تهدیدی علیه بقا معرفی میشود، از حوزه سیاست عادی خارج و وارد قلمرو امنیت میشود؛ قلمرویی که در آن تصمیمهای استثنایی، محدودیتهای گسترده و تمرکز قدرت مشروعیت پیدا میکنند.اما مشکل از جایی آغاز میشود که وضعیت اضطراری پایان مییابد.زیرا صلح فقط پایان شلیک گلوله نیست؛صلح، پایان منطق استثناست.صلح، سیاست را از میدان امنیت به میدان حکمرانی بازمیگرداند. مأموریت نهادهای امنیتی را بازتعریف میکند. مشروعیت ایدئولوژیک را به آزمون کارآمدی میکشاند.در اینجا مسئله فقط پاسخگویی نیست؛ مسئله تغییر قواعد بازی است.بحران بازگشت؛ چیزی که حل نشده، فقط منتقل شده استیکی از خطاهای بزرگ نظامهای سیاسی این است که تصور میکنند با عبور از یک بحران، مسئله پایان یافته است.اما بسیاری از بحرانها حل نمیشوند؛ فقط به آینده منتقل میشوند.میتوان این وضعیت را «بحران بازگشت» نامید. بحرانی که امروز خاموش میشود، ممکن است فردا در شکلی دیگر بازگردد؛ زیرا علت آن از بین نرفته، فقط زمان ظهورش تغییر کرده است.بحران حلنشده، نمیمیرد؛ فقط زمان بازگشت خود را انتخاب میکند.توهم بازتنظیمیکی دیگر از خطاهای رایج این است که یک نظام سیاسی تصور کند پس از هر بحران میتواند به نقطه صفر بازگردد.اما جامعه به نقطه صفر بازنمیگردد.جنگ ممکن است تمام شود. تحریم ممکن است کاهش یابد. دشمن خارجی ممکن است تغییر کند،اما هیچکدام به تنهایی مسئله اعتماد را حل نمیکنند. زیرا اعتماد چیزی نیست که با بیانیه ساخته شود؛ با تجربه ساخته میشود.حکومتها میتوانند بحران را مدیریت کنند؛ اما نمیتوانند حافظه را مدیریت کنند.در نهایت، مسئله جمهوری اسلامی شاید نه فقط جنگ باشد و نه حتی صلح. مسئله اصلی، لحظهای است که وضعیت اضطراری پایان مییابد و جامعه با تمام حافظه خود وارد میدان سیاست میشود.📌متن کامل را اینجا بخوانید🆔@hamidasefichannel2
جمهوری اسلامی از صلح نمیترسد؛ از «عادیشدن» میترسدنویسنده: پیام رسیده از مخاطباگر بپذیریم که هر نظام سیاسی بیش از هر چیز در پی حفظ بقای خود است، آنگاه پرسش اصلی دیگر این نیست که چرا جمهوری اسلامی از جنگ فاصله نمیگیرد؛ بلکه این است که چرا «صلح» برای آن تا این اندازه مسئلهساز است.پاسخ را شاید باید نه در میدان جنگ، بلکه در میدان سیاست جستوجو کرد.تحلیل رایج میگوید جمهوری اسلامی از پایان تنش و جنگ میترسد، زیرا پس از خاموش شدن صدای موشکها، جامعه از حکومت درباره اقتصاد، رفاه، آزادی، فساد و هزینههای سالهای گذشته خواهدپرسید. این تحلیل بیراه نیست، اما همه واقعیت را توضیح نمیدهد. پاسخگویی، پیامد صلح است؛ نه علت اصلی هراس از آن.مسئله عمیقتر، «عادیشدن سیاست» است.جمهوری اسلامی در چهار دهه گذشته، صرفاً با نهادهای رسمی اداره نشده است؛ بلکه با «منطق وضعیت اضطراری» حکمرانی کرده است. تهدید خارجی، تحریم، بحران امنیتی و دشمن دائمی، فقط رخدادهای بیرونی نبودهاند؛ اینها به بخش مهمی از معماری قدرت تبدیل شدهاند. در چنین ساختاری، بحران دیگر یک استثنا نیست؛ بحران، قاعده است.در ادبیات علوم سیاسی، این وضعیت را میتوان با نظریه «امنیتیسازی» توضیح داد. دولتها زمانی که مسئلهای را به عنوان تهدیدی علیه بقا معرفی میکنند، آن را از حوزه سیاست عادی خارج و وارد قلمرو امنیت میکنند؛ قلمرویی که در آن، تصمیمهای استثنایی، محدودیتهای گسترده و تمرکز قدرت، مشروع جلوه داده میشود. امنیتیسازی، تنها یک ابزار دفاعی نیست؛ گاه به یک فناوری حکمرانی تبدیل میشود.از این منظر، جنگ یا تنش خارجی صرفاً یک بحران نیست که باید پایان یابد؛ بلکه سازوکاری است که به بازتولید قدرت کمک میکند. در سایه تهدید، نهادهای امنیتی نقش پررنگتر پیدا میکنند، اولویتهای اقتصادی تغییر میکند، رقابت سیاسی محدود میشود و بسیاری از مطالبات اجتماعی با ارجاع به «شرایط حساس» به تعویق میافتد.اما صلح، این معماری را بر هم میزند.صلح، فقط پایان شلیک گلوله نیست؛ پایان منطق استثناست. صلح، سیاست را از پادگان به جامعه بازمیگرداند. مأموریت نهادهای امنیتی را بازتعریف میکند، مشروعیت ایدئولوژیک را به آزمون کارآمدی میکشاند و دولت را وادار میکند به جای بسیج دائمی، حکمرانی روزمره را بیاموزد.در چنین شرایطی، مسئله فقط پاسخگویی نیست؛ بلکه تغییر قواعد بازی است.نظامی که سالها در وضعیت اضطراری زیسته، ناگهان باید در وضعیت عادی حکومت کند. این یعنی انتقال از مشروعیت «مقاومت» به مشروعیت «کارآمدی»؛ از اقتدار مبتنی بر تهدید به اقتدار مبتنی بر عملکرد. و این انتقال، برای هر ساختار قدرتی که هویت و سازمان خود را در دل بحران ساخته باشد، پرهزینه است.از همین رو، جنگ را نباید صرفاً در سطح سیاست خارجی فهمید. جنگ، بخشی از اقتصاد سیاسی قدرت نیز هست. در هر ساختار سیاسی، منابع، منزلت، نفوذ و اختیارات میان نهادها توزیع میشود. هنگامی که امنیت به اولویت نخست تبدیل میشود، وزن نهادهای امنیتی و نظامی افزایش مییابد و الگوی تخصیص منابع نیز بر همان اساس شکل میگیرد. صلح پایدار، این موازنه را تغییر میدهد؛ زیرا منابع و اولویتها را از امنیت به توسعه، از کنترل به رقابت و از بقا به کارآمدی منتقل میکند.بنابراین، صلح فقط یک توافق دیپلماتیک نیست؛ بازآرایی اقتصاد سیاسی قدرت است.از این زاویه، هراس از صلح را نباید صرفاً هراس از افکار عمومی یا اعتراضات اجتماعی دانست. حتی اگر جامعه هیچ مطالبهای هم نداشته باشد، خودِ عادیشدن سیاست میتواند ساختار قدرت را با بحرانی درونی روبهرو کند. زیرا ساختاری که در وضعیت استثنایی شکل گرفته، الزاماً در وضعیت عادی همان کارایی و همان انسجام را ندارد.به همین دلیل، مسئله اصلی جمهوری اسلامی شاید نه جنگ باشد و نه حتی صلح؛ بلکه «وضعیت میان این دو» باشد؛ وضعیتی که نه آنقدر آرام است که قواعد بازی تغییر کند و نه آنقدر ملتهب که هزینههای جنگ غیرقابل تحمل شود.در نهایت، شاید بتوان دال مرکزی این تحلیل را در یک جمله خلاصه کرد:جمهوری اسلامی بیش از آنکه از صلح بترسد، از عادیشدن سیاست میترسد؛ زیرا صلح، پیش از آنکه جنگ را پایان دهد، وضعیت استثنایی را پایان میدهد و پایان وضعیت استثنایی، آغاز آزمون حکمرانی است.https://t.me/hamidasefichannel2صفحه یوتیوبhttps://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
«در حراجی دیوار؛ وقتی انسان به کالای دستدوم بدل میشود»مقدمه: وقتی ایلنا، آینه را پیش روی جامعه میگذاردآخرین گزارش خبرگزاری کار ایران، ایلنا، از وبسایت و اپلیکیشن دیوار مجازی ما روایتی تلخ اما بیپیرایه به تصویر کشیده است؛ روایتی که در آن، دیگر خبری از آگهیهای میلیاردی خانه و خودرو نیست، بلکه سطرهایی کوتاه از «اجاره لپتاپ برای تایپ»، «فروش کفش دستدوم» و حتی «فروش موی طبیعی» جای آنها را گرفته است. ایلنا با این گزارش، زنگ خطری را به صدا درآورده که فراتر از اعداد و ارقام اقتصادی است؛ این گزارش، آینهای است که چهره زخمی جامعه را نشان میدهد؛ جامعهای که ستون فقراتش، آرامآرام در حال خرد شدن است.کرایه لپتاپ؛ فقرِ ابزارِ اندیشهتصور کنید در قرن بیستویکم، برای تایپ یک نامه یا شرکت در یک کلاس آنلاین، مجبور باشید یک دستگاه را اجاره کنید. این یعنی چه؟ یعنی ما نهتنها از خرید کالای دیجیتال عاجز شدهایم، بلکه از مالکیت ابزار تولید اندیشه خود نیز دست کشیدهایم.این آگهیها، زنگ خطر اقتصاد لحظهای را به صدا درآوردهاند؛ اقتصادی که در آن، فرد حق ندارد برای فردا برنامهریزی کند، چون درآمدش فقط برای «همین امروز» کفایت میکند. وقتی لپتاپ برای تایپ اجاره میشود، یعنی یک جامعه از مسیر توسعه به سمت توقف حرکت کرده است.ایلنا در گزارش خود تصریح میکند که متقاضیان، به دنبال لپتاپهای پیشرفته نیستند؛ حتی برای سادهترین کارهای روزمره نیز به اجاره روی آوردهاند. این یعنی فقر، از مرز کالاهای لوکس عبور کرده و به عمق نیازهای روزمره رسیده است.فروش کفش دستدوم و موی طبیعی؛ «تن» به مثابه آخرین سپراما فراتر از ابزار، آگهیها به سمت واقعیتی هولناکتر حرکت میکنند؛ فروش موی طبیعی و کفش دستدوم.این دو کالا، نماد هویت، زمان زیسته و سرمایه شخصی انسان هستند. وقتی فردی ناچار میشود تارهای موی خود را بفروشد یا کفشی را که سالها با آن زندگی کرده دوباره وارد چرخه معامله کند، یعنی سرمایه مادی آنقدر کاهش یافته که نوبت به فروش بخشی از سرمایه وجودی انسان رسیده است.ایلنا تأکید میکند که فروش موی طبیعی اگرچه پدیده تازهای نیست، اما در ماههای اخیر به شکل محسوسی افزایش یافته است. این دیگر صرفاً فقر مالی نیست؛ بلکه نشانهای از فرسایش کرامت انسانی است؛ جایی که انسان دیگر فقط فروشنده کالا نیست، بلکه بخشی از خود را به بازار عرضه میکند.فروپاشی ستون فقرات جامعه؛ طبقه متوسط در سراشیبیعمق بحران را باید در تضعیف طبقه متوسط جستوجو کرد.طبقهای که سالها موتور حرکت اقتصادی و اجتماعی کشور بود؛ طبقهای که با پسانداز، برنامهریزی و امید به آینده زندگی میکرد. اما امروز، بخشی از همین طبقه، از مالک خانه و خودرو به مستأجر لپتاپ و فروشنده موی سر تبدیل شده است.این سقوط شاید بیصدا باشد، اما آثار آن عمیق و ماندگار است. وقتی ستون فقرات جامعه آسیب ببیند، فقط اقتصاد آسیب نمیبیند؛ اعتماد، امید و انگیزه ساختن آینده نیز تضعیف میشوند.گزارش ایلنا تصویری از جامعهای ارائه میدهد که از «جامعه مالکان» به «جامعه اجارهنشینان موقت» نزدیک شده است؛ جامعهای که حتی ابزار کار و آموزش را نیز باید برای ساعاتی محدود اجاره کند.مهیبترین تهدید؛ عادی شدن فقرشاید تلختر از خود این آگهیها، عادی شدن فقر باشد.روزگاری دیدن چنین آگهیهایی شوکآور بود، اما امروز بسیاری بدون تأمل از کنار آنها عبور میکنند. این همان نقطه خطرناک است؛ جایی که جامعه به تدریج با شرایط دشوار سازگار میشود و حساسیت خود را از دست میدهد.هر آگهی اجاره لپتاپ، هر آگهی فروش کفش یا موی طبیعی، تنها یک معامله نیست؛ روایتی کوتاه از فشارهای اقتصادی است که در قالب چند خط منتشر میشود.آنگونه که ایلنا در گزارش خود نوشته است، گاهی یک آگهی چندخطی در فضای مجازی، بیش از دهها گزارش رسمی درباره وضعیت اقتصاد سخن میگوید. این آگهیها، صدای بیواسطه زندگی روزمره مردم هستند؛ صداهایی که نمیتوان آنها را نادیده گرفت.نتیجهگیری: در آینه دیوار، جامعه را بشناسیمشاید برخی تنها به آمارهای رسمی تکیه کنند، اما واقعیت را میتوان در یک آگهی ساده دیوار نیز مشاهده کرد.گزارش ایلنا آینهای است که بخشی از واقعیتهای اقتصادی و اجتماعی را بدون آرایش و اغراق پیش روی مخاطب قرار میدهد. اگرچه تصویر این آینه تلخ است، اما دیدن آن، نخستین گام برای درک مسئله و یافتن راهحل خواهد بود.امروز، در میان آگهیهای دیوار، تنها کالا خریدوفروش نمیشود؛ گاهی نشانههایی از فرسایش امید، معیشت و امنیت اقتصادی نیز دیده میشود. اگر این نشانهها جدی گرفته نشوند، شاید روزی این آگهیهای ساده، به سندی تاریخی از آرزوهایی تبدیل شوند که زیر فشار مشکلات اقتصادی رنگ باختند.https://t.me/hamidasefichannel2صفحه یوتیوبhttps://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
چرا ترامپ حملهای را که وعده داده بود لغو کرد؟ پشتپرده یک چرخش راهبردی در آستانه جنگدوستان و همراهان گرامی،در این برنامه به این پرسش اساسی پرداختهام که چرا دونالد ترامپ، پس از تهدیدهای گسترده و اعلام آمادگی نظامی، مسیر حمله را متوقف کرد و چه عواملی در این «چرخش راهبردی» نقش داشتند.آیا این تصمیم نتیجه محاسبه هزینههای یک جنگ گسترده بود؟آیا فشار متحدان منطقهای و نگرانی از گسترش بحران، معادلات را تغییر داد؟یا این توقف، بخشی از یک «بازی فشار و مذاکره» برای گرفتن امتیاز بیشتر است؟در این تحلیل تلاش کردهام به جای قضاوتهای ساده و احساسی، به منطق قدرت، واقعیتهای میدانی و هزینههای تصمیمهای بزرگ سیاسی بپردازم.در سیاست بینالملل، تهدید همیشه به جنگ ختم نمیشود؛ گاهی تهدید، مقدمه مذاکره است.قدرت نظامی میتواند طرف مقابل را تحت فشار قرار دهد؛ اما آینده را فقط محاسبههای سیاسی تعیین میکند.از شما دعوت میکنم این برنامه را ببینید و حتماً نقدها، پرسشها و دیدگاههای خودتان را در بخش نظرات با من در میان بگذارید. گفتوگوی سیاسی زمانی ارزشمند است که با نقد، پرسش و تبادل نظر همراه باشد.اگر این نوع تحلیلها برای شما مفید است، خوشحال میشوم با سابسکرایب کردن کانال از ادامه این مسیر تحلیلی حمایت کنید.از همراهی، اعتماد و نگاه نقادانه شما صمیمانه سپاسگزارم.https://youtu.be/YcJGyNnK7yQ?is=T0cbJm92Yw2wiHa2
دیپلماسیِ عصبی، سیاستِ فرسودهبدترین شکست در سیاست خارجی، شکست در مذاکره نیست؛ شکست در تعریفِ منافع ملی است.سیاست خارجی جمهوری اسلامی سالهاست که از مدار «عقلِ ملی» بیرون افتاده و در چرخوفلکِ «واکنشزدگی» میچرخد؛ سیاستی که بهجای دیدنِ افق، به سایهها خیره میشود؛ بهجای منافع، به تحریکات؛ بهجای توازن، به تقابل؛ و بهجای آینده، به زخمهای کهنهای که هر روز دوباره خراشیده میشوند.اینجا مسئله فقط یک لحن تند، یک تکذیب عجولانه، یا یک موضعگیری پرصدا نیست. مسئله، خودِ منطقِ حاکم بر دستگاه دیپلماسی است: منطقِ «نفسنفس زدن در برابر جهان». منطقِ کشوری که بهجای آنکه با جهان حرف بزند، با خودش جدل میکند؛ بهجای آنکه پروندهای را ببندد، آن را با حاشیه، هیجان و ایدئولوژی میکند؛ و بهجای آنکه از منافع ملی پاسداری کند، گاهی از غرورهای و خطکشیهای جناحی پاسداری میکند.دیپلماسی مدرن، هنرِ کمکردنِ اصطکاک است. هنرِ تبدیلِ بحران به گفتوگو، و گفتوگو به دستاورد. اما در سیاست خارجیِ امروز ایران، اصطکاک گویی خودِ ارزش شده است؛ انگار هرچه صدا بلندتر، موضع «انقلابیتر»؛ هرچه درشتتر، «مستحکمتر»؛ هرچه بیواسطهتر، «اصیلتر». اینجا دیگر دیپلماسی بهجای آنکه زبانِ عقل باشد، به بلندگوی خشم تبدیل شده است؛ خشمِ سازمانیافته، خشمِ دائمی.و همینجاست که فاجعه آغاز میشود. کشوری که در جهانِ امروز، سیاست خارجیاش را بر مدارِ کنشِ واکنشی میچرخاند، به بازیگری پیشبینیپذیر و قابلفشار تبدیل میشود. هر تهدیدی را با تهدید پاسخ میدهد، هر تحقیر را با لفاظی، هر فرصت را با سوءظن. نتیجه روشن است: انباشتِ تنش، فرسایشِ سرمایه، و قفلشدنِ افق.وقتی دشمن، دستور کار دیپلماسی تو را تعیین میکند، پیش از هر مذاکرهای شکست خوردهای.جهانِ قدرتِ خام نیست؛ جهانِ قدرتِ هوشمند است. آنجا که بسیاری از دولتها در برابر لحنهای تحقیرآمیز، با آرامشِ دیپلماتیک، صبرِ راهبردی و خونسردیِ حسابگرانه پاسخ میدهند، ما اغلب ترجیح دادهایم وارد میدانِ نعره و نفی شویم. اما مگر سیاست خارجی، مسابقهی زوربازوست؟ مگر هر تحقیرِ لفظی باید به جنگِ لفظی بدل شود؟ مگر هر بیادبیِ سیاسی، لزوماً باید با بیعقلیِ متقابل پاسخ بگیرد؟نه. کشورِ جدی، بهجای آنکه اسیرِ نیشِ زبانِ دیگران شود، منافع خود را روی میز میگذارد و همانجا چانه میزند. سیاست خارجیِ بالغ، نازکنارنجی نیست؛ بلکه نازکفهم است. میفهمد که لازم نیست به هر سنگی که پرتاب میشود، خم شود و آن را بردارد.گاهی سکوت، هوشمندانهتر از فریاد است. گاهی بیاعتنایی، قدرتمندتر از پاسخ است. گاهی عبور، از درگیری مؤثرتر است.اما سیاست خارجی جمهوری اسلامی هنوز در بسیاری از لایههایش گرفتارِ «ایدئولوژیچرخانی» است؛ یعنی هر مسئلهای را نخست از صافیِ وفاداری، ستیز، مرزبندی و نمایش عبور میدهد، نه از صافیِ سود، هزینه، امکان و نتیجه. این همان جایی است که عقلِ دیپلماتیک قربانیِ وفاداریِ نمایشی میشود؛ و وزارت خارجه، بهجای آنکه وزارتِ «گشودن» باشد، به وزارتِ «بستنِ درها با زبان» بدل میشود.مسئله فقط این نیست که دستگاه دیپلماسی گاه تند حرف میزند. مسئله این است که تندی، از استثنا به قاعده تبدیل شده است؛ و قاعدهای که بر خشم بنا شود، دیر یا زود کشور را به لبهی فرسودگی میبرد. سیاست خارجیِ یک کشور، باید از حیثیتِ مردمش صیانت کند، نه از حساسیتهای باندی و جناحی. باید راهِ تنفسِ اقتصادی و امنیتی باز کند، نه اینکه هر روز دری را قفل کند و بعد از «استقامت» سخن بگوید.اگر قرار باشد سیاست خارجی ایران همچنان در همین پاشنه بچرخد، یعنی پاشنهی «واکنشِ بیوقفه»، «نفیِ پیشدستانه» و «ایدئولوژیِ بیاکسیر»، آنگاه هر تغییر هم تنها آرایشِ همان بنبست قدیمی خواهد بود. نامها عوض میشوند، اما سازوکار میماند؛ لحنها نرمتر میشوند، اما منطق همان میماند؛ واژهها مدرنتر میشوند، اما دستگاه هنوز با نفسِ گذشته حرکت میکند.ایران به سیاست خارجیِ نو نیاز دارد؛ نه سیاستِ خارجیِ عصبانی، نه سیاستِ خارجیِ شعارزده، نه سیاستِ خارجیِ اسیرِ هیجان. به دیپلماسیِ خونسرد، به عقلِ راهبردی، و به منافعمحوری نیاز دارد؛ زیرا دیپلماسی، هنرِ پاسخ دادن نیست؛ هنرِ تعیین کردنِ این است که اصلاً کدام سؤال ارزشِ پاسخ دارد.و تا وقتی این دگردیسی رخ ندهد، هر سخن از «تعامل»، تنها کلمهای بر دیواری فرسوده خواهد بود.هیچ کشوری با واکنشهای لحظهای به قدرت نرسیده است. قدرت، محصولِ انباشتِ عقلانیت است، نه انباشتِ عصبانیت. سیاست خارجی اگر به هیجان تبدیل شود، دیگر وزارت خارجه نیست؛ اتاقِ پژواکِ بحران است.جهان را نمیشود با قهرِ دائمی اداره کرد. و آینده را نمیشود با سیاستِ عصبی ساخت. آینده از آنِ دیپلماسیِ بالغ است، نه هیاهوی ایدئولوژیک.https://t.me/hamidasefichannel2
ترامپ از لبه جنگ عقب نشست؛ چرا حمله به ایران لغو شد؟ واکاوی یک چرخش راهبردی✍️ حمید آصفی ۱. بازی واپسین؛ از «توپِ پر» تا «میزِ مذاکره»در چرخشی غیرمنتظره اما قابلپیشبینی، دونالد ترامپ در پیامی در شبکهٔ «تروث سوشال»، از لغوِ حملهٔ قریبالوقوع به ایران خبر داد و آن را نتیجهٔ درخواستِ «جمهوری اسلامی و کشورهای منطقه» دانست. او با حفظِ لحنِ تهدیدآمیز، از «سطحی از آمادگی نظامی که از جنگ جهانی دوم بیسابقه است» سخن گفت، اما در عمل، زمینه را برای «یک توافقِ فشرده و اضطراری» فراهم کرد.این پیام، در ظاهر، یک پیروزیِ دیپلماتیک برای ایران و میانجیهای منطقهای به نظر میرسد، اما در باطن، بازتابی از «محاسبهٔ هزینههای سنگینِ یک جنگِ تمامعیار» است. ترامپ که تا ساعاتی پیش، برنامهٔ بمبارانِ زیرساختهای انرژی ایران را در دستور کار داشت، ناگهان به «چارچوب یک توافق» تن داده است؛ توافقی که محورهای آن، بازگشاییِ فوری و بدون قید و شرطِ تنگهٔ هرمز و پایانِ تهدیدِ هستهایِ تهران عنوان شده است.قدرت نظامی میتواند فشار ایجاد کند؛ اما تبدیل فشار به نتیجه، نیازمند دیپلماسی است.۲. فشار منطقهای؛ نقش کلیدی عربستان و میانجیهابر اساس گزارشهای تکمیلی، محمد بنسلمان، ولیعهد عربستان، با یک تماس تلفنی فوری، نگرانی عمیق ریاض را از پیامدهای حمله به ایران منتقل کرده است. عربستان که خود در خط مقدم پاسخ احتمالی ایران قرار داشت، بهوضوح از سناریوی آسیب دیدن تأسیسات نفتی خود نگران بوده است.در کنار عربستان، قطر، امارات، ترکیه و پاکستان نیز با «فشار هماهنگ»، از آمریکا و ایران خواستهاند که از «لبه پرتگاه» عقبنشینی کنند.عباس عراقچی، وزیر خارجه ایران، در تماسهایی با همتایان ترکی و عربستانی و نیز ژنرال عاصم منیر، فرمانده ارتش پاکستان، پیام آمادگی تهران برای مذاکره را منتقل کرده است.همزمان، میانجیهای قطری نیز در نشستهایی جداگانه با نماینده ویژه ترامپ و مقامات عمانی، بر روی جزئیات بازگشایی تنگه هرمز کار کردهاند.جنگ ایران و آمریکا فقط یک بحران دوجانبه نیست؛ بحرانی است که میتواند کل معماری امنیتی منطقه را تحت تأثیر قرار دهد.۳. شروط ایران؛ بازگشت به وضعیت قبل، نه تسلیمنکته کلیدی در این معادله، «ابهام راهبردی شروط ایران» است.ترامپ از «بازگشایی کامل و بدون قید و شرط تنگه هرمز» سخن میگوید، اما مشخص نیست که ایران چه امتیاز متقابلی برای توقف تهدیدات نظامی آمریکا دریافت کرده است.تهران بهوضوح نشان داده که هرگونه توافق باید رفع تهدید نظامی و توقف فشار حداکثری را در بر داشته باشد؛ وگرنه «بازگشایی تنگه» تنها یک عقبنشینی تاکتیکی خواهد بود که به سرعت معکوس میشود.۴. جنگ سایبری؛ جبهه پنهان فشاردر پشتپرده این تحولات، جنگ سایبری بهعنوان ابزاری برای افزایش فشار بر آمریکا نقشآفرینی کرده است.گزارشها حاکی از آن است که دستکم هفت ایالت آمریکا هدف حملات سایبری به سامانههای آب و فاضلاب قرار گرفتهاند و کارشناسان، احتمال نقش ایران را در این حملات «بسیار بالا» ارزیابی کردهاند.اگرچه ترامپ در نشست دیویدکمپ، ایران را مسئول این حملات ندانست، اما این حملات، بُعد جدیدی از «بازدارندگی نامتقارن ایران» را به نمایش گذاشت؛ بازدارندگیای که در آن، زیرساختهای حیاتی آمریکا به هدفی قابل دسترس تبدیل میشوند.جنگ امروز فقط در میدان نظامی رخ نمیدهد؛ بخشی از جنگ در شبکهها، دادهها و زیرساختها جریان دارد.۵. جمعبندی؛ توقف موقت یا تغییر در معادله بحران؟آنچه در ساعات اخیر رخ داده، نه یک «پیروزی تاریخی» برای جمهوری اسلامی است و نه یک «شکست راهبردی» برای آمریکا؛ بلکه نشانهای از پیچیدگی یک بحران چندلایه است که هیچیک از طرفین نمیتوانند پیامدهای آن را بهطور کامل کنترل کنند.واقعیت این است که جمهوری اسلامی در برابر فشارهای گسترده اقتصادی، سیاسی و امنیتی قرار دارد و آمریکا نیز با وجود برتری نظامی، با هزینهها و پیامدهای یک جنگ گسترده در منطقه مواجه است.بنابراین، توقف موقت مسیر نظامی را نباید نشانه عقبنشینی کامل یک طرف یا پیروزی طرف دیگر دانست؛ بلکه باید آن را «بازتنظیم محاسبات پیش از مرحله بعدی تقابل» ارزیابی کرد.مسئله اصلی همچنان پابرجاست: برنامه هستهای ایران، نقش منطقهای تهران، امنیت متحدان آمریکا و آینده نظم امنیتی خاورمیانه.اگر توافقی حاصل شود، این توافق نه نتیجه اعتماد، بلکه محصول «درک متقابل از هزینههای سنگین تقابل مستقیم» خواهد بود. و اگر دیپلماسی شکست بخورد، احتمال بازگشت گزینه نظامی همچنان وجود خواهد داشت.📌متن کامل را به بخوانید🆔@hamidasefichannel2
پشت پرده سناریوی ترامپ؛ چرا او به دنبال جنگی است که میداند به سونامی نفتی ختم میشود؟خطایِ کاخ سفید، باورِ غلط به «شکنندگیِ روحیِ نظامِ ایران» است. آنها از تجربهٔ جنگِ ۱۲روز و ۳۹روز درس را نگرفتهاند که جمهوریِ اسلامی، در شرایطِ اضطرار، نه تنها شکنندهتر، که یکپارچهتر و مصممتر میشود. حمله به زیرساختهایِ حیاتی، نه «آمادگیِ تسلیم»، که «جوششِ خشم» را بهدنبال داردhttps://youtu.be/91KWTqKQNeY?si=2VYptC_sgwOkx8Oz
پشتِ پرده سناریویِ ترامپ؛ چرا او به دنبالِ جنگ چهارم است؟راهبرد ترامپ در قبال ایران؛ فشار برای تغییر محاسبه، مذاکره برای تحمیل توافقراهبرد ترامپ در قبال ایران را نمیتوان صرفاً در قالب جنگ یا مذاکره تعریف کرد. این راهبرد، ترکیبی از فشار نظامی، تحریم اقتصادی و مذاکره از موضع قدرت است.هدف اصلی، آغاز یک جنگ گسترده نیست؛ هدف، ایجاد شرایطی است که ایران ناچار شود در محاسبات راهبردی خود تجدیدنظر کند.ترامپ بهدنبال «توافق از مسیر فشار» است؛ توافقی که نه بر پایه اعتماد، بلکه بر پایه تغییر توازن هزینهها شکل بگیرد.منطق ترامپ روشن است: کمترین هزینه برای آمریکا، بیشترین امتیاز از ایران.فشار برای عقبراندن، مذاکره برای تثبیت، و قدرت برای تضمین.استراتژی کاخ سفید؛ تغییر رفتار یا محدودسازی توانبه نظر میرسد واشنگتن به این جمعبندی رسیده است که بدون ایجاد یک تهدید معتبر نظامی، تهران حاضر به پذیرش محدودیتهای اساسی نخواهد شد.از این نگاه، قدرت نظامی صرفاً ابزار حمله نیست؛ ابزار ایجاد شرایط مذاکره است.قدرت نظامی، جایگزین مذاکره نیست؛ پشتوانه مذاکره است.تماسهای سیاسی و کانالهای گفتوگو همزمان با نمایش قدرت نظامی ادامه دارد، زیرا هدف آمریکا رسیدن به نقطهای است که ایران میان دو انتخاب قرار گیرد:تغییر مسیر یا افزایش هزینه.مدل احتمالی حمله؛ ضربه محدود با اثر راهبردیاگر حملهای علیه ایران انجام شود، احتمالاً با الگوهای گذشته متفاوت خواهد بود.هدف، یک جنگ طولانی و فرسایشی نیست؛ هدف، ایجاد «اختلال راهبردی» در توان پاسخ ایران است.در چنین سناریویی، تمرکز میتواند بر:زیرساختهای موشکیمراکز فرماندهی و کنترلتوان عملیاتی نیروهای وابستهبخشهایی از زیرساختهای اقتصادی و سیاسیباشد.هدف، اشغال ایران نیست؛ هدف، تغییر معادله قدرت است.جنگ احتمالی آینده، جنگ تصرف سرزمین نیست؛ جنگ کاهش توان واکنش است.پرونده هستهای؛ پایان ابهام راهبردیمسئله اصلی آمریکا فقط تعداد سانتریفیوژها نیست.مسئله، جلوگیری از تبدیل ظرفیت هستهای ایران به یک اهرم قدرت سیاسی و امنیتی است.واشنگتن بهدنبال آن است که ایران نه فقط فعالیت هستهای خود را محدود کند، بلکه امکان بازگشت سریع به مسیر پیشین را نیز از دست بدهد.این سیاست را میتوان «خلع توان بازگشتپذیر» نامید.مسئله آمریکا، غنیسازی امروز نیست؛ نگرانی از قدرت فرداست.جبهه منطقهای؛ مهار شبکه نفوذ ایرانپرونده ایران برای آمریکا فقط پرونده هستهای نیست.موضوع اصلی، ساختار نفوذ منطقهای تهران است.تضعیف حزبالله، فشار بر گروههای مسلح عراق، و کنترل فعالیتهای حوثیها، بخشی از یک هدف بزرگتر است:بازطراحی موازنه قدرت در خاورمیانه.آمریکا میخواهد ایران از سیاست «گسترش نفوذ از طریق نیروهای همسو» به سمت «مدیریت محدود نفوذ» حرکت کند.واشنگتن فقط بهدنبال تغییر یک پرونده نیست؛ بهدنبال تغییر رفتار یک نظام منطقهای است.ایران در برابر یک انتخاب راهبردیدر داخل ایران چند جریان اصلی وجود دارد:جریانی که معتقد است باید مسیر تقابل ادامه پیدا کند و عقبنشینی به معنای شکست است.جریانی که معتقد است باید بحران را طولانی کرد تا آمریکا هزینه بیشتری بپردازد.جریانی که بر تنشزدایی و عادیسازی روابط تأکید دارد.و جریانی که معتقد است باید بحران را مدیریت کرد تا کشور وارد جنگ گسترده نشود.اما واقعیت این است:شرایط منطقه، اقتصاد داخلی و فشارهای بینالمللی، فضای تصمیمگیری را محدودتر کرده است.نبرد اصلی؛ جنگ موشکها نیست، جنگ محاسبات استدر نهایت، رویارویی ایران و آمریکا فقط درباره موشک، تحریم یا تأسیسات هستهای نیست.این یک «نبرد محاسبات سیاسی» است.آمریکا تلاش میکند ایران به این نتیجه برسد که ادامه مسیر فعلی هزینه بیشتری دارد.ایران تلاش میکند نشان دهد فشار علیه آن بدون هزینه برای آمریکا نخواهد بود.اما پرسش نهایی این است:چه کسی زودتر محاسبه خود را تغییر میدهد؟زیرا در سیاست بینالملل، پیروز کسی نیست که فقط قدرت بیشتری دارد؛پیروز کسی است که طرف مقابل را وادار کند هزینه ادامه مسیر را بیشتر از هزینه تغییر مسیر ببیند.در این رویارویی، میدان اصلی نه فقط خاک و آسمان، بلکه ذهن تصمیمگیران است.قدرت، زمانی پیروز میشود که محاسبه طرف مقابل را تغییر دهد.https://t.me/hamidasefichannel2صفحه یوتیوبhttps://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
کانال حمید آصفی pinned «ایران میدان جنگ را بزرگتر میکند؛ اما آیا این بازی قابل ادامه است؟ بازدارندگی و فرسایش قدرت ملی https://youtu.be/cpjDSSLQIZ0?is=a4IvSyUJqEStDWR4»
از هرمس تا پرتگاه؛ روایتی واحد از معمایِ اقتصادیِ جنگِ ترامپپیشگفتار✍️ حمید آصفی مخاطبِ گرامی، مقالهی پیشین با عنوان «هرمس و معمایِ خودفریبی» در فضایی نوشته شد که هنوز نشانههای آشکاری از تغییر مسیر راهبردی کاخسفید به چشم نمیخورد. در آن مقطع، سناریوی مورد بحث، فرضیهای بود که بر اساس آن، ترامپ از نابودی تأسیسات عربستان و امارات، سودِ بازسازی میبرد. اما تحولات ۲۴ تا ۴۸ ساعت گذشته، بهویژه دیدار نتانیاهو و ترامپ در کاخسفید و افشای برنامههای تازه واشنگتن، معادلات را دگرگون کرده است.آنچه در این مقاله میخوانید، نه نقضِ مقاله پیشین، بلکه تکمیل همان هشدار اولیه با دادههای تازه میدان است. برای رفع هرگونه ابهام، ابتدا مروری بر رویدادهای اخیر خواهیم داشت و سپس به تحلیل پیامدهای آن میپردازیم.آنچه در چند روز گذشته گذشت۱. دیدار ترامپ و نتانیاهو (۳۰ ژوئیه / ۸ مرداد)نخستوزیر اسرائیل در کاخسفید با رئیسجمهور آمریکا دیدار کرد. بر اساس گزارش رویترز، دو طرف همه گزینههای ممکن برای مهار ایران، از دیپلماسی و فشار اقتصادی تا حمله نظامی را بررسی کردند. یک مقام ارشد اسرائیلی تأکید کرد که «در نهایت، این تصمیم ترامپ است» و سه گزینه روی میز قرار داشت: توافق، ادامه فشارهای اقتصادی یا حمله گسترده.۲. حمله موشکی ایران به پایگاه آمریکا در اردنتنها چند ساعت پس از این دیدار، ایران پنج موشک بالستیک به سوی یک پایگاه آمریکایی در اردن شلیک کرد. موشکها رهگیری شدند و تلفاتی در پی نداشتند، اما پیام این اقدام روشن بود: تهران، دیدار واشنگتن و تلآویو را بیپاسخ نمیگذارد.۳. حمله تلافیجویانه آمریکا و عربستان به عراقساعاتی بعد، آمریکا و عربستان سعودی حملات هوایی مشترکی علیه شبهنظامیان مورد حمایت ایران در عراق انجام دادند که بنا بر گزارشها دستکم ۲۰ کشته بر جای گذاشت.۴. موج تازه حملات آمریکا به ایراندر همان شب، آمریکا در واکنش به حمله موشکی ایران، دهها سایت، از جمله مراکز فرماندهی و کنترل و تأسیسات موشکی و پهپادی را هدف قرار داد.۵. افشای برنامه بمباران تأسیسات انرژی ایرانروز جمعه، سیبیاس نیوز به نقل از منابع متعدد گزارش داد که آمریکا و اسرائیل در حال بررسی اجرای یک کارزار گسترده علیه زیرساختهای انرژی ایران، از جمله نیروگاههای برق و پالایشگاههای نفت هستند. همچنین گفته شد که درباره زمانبندی احتمالی عملیات و تأثیر آن بر بازارهای جهانی انرژی نیز گفتوگو شده است.از هرمس تا پرتگاه؛ روایتی واحد از معمای اقتصادی جنگ ترامپاکنون با این دادههای تازه، معمای پیش روی ترامپ را میتوان در دو سطح بررسی کرد: یکی سناریوی نظری «هرمس» که در مقاله پیشین نقد شد و دیگری واقعیت عملیاتی میدان که این مقاله به آن میپردازد.نقطه مشترک هر دو تحلیل، اهمیت نقش زیرساختهای انرژی در پیامدهای اقتصادی هرگونه تشدید درگیری است.۱. هرمس و توهم سودای بازسازیدر سناریوی نخست، ترامپ با این تصور روبهروست که اگر ایران تأسیسات انرژی عربستان و امارات را هدف قرار دهد، شرکتهای آمریکایی از پروژههای بازسازی سود خواهند برد. اما این استدلال گرفتار خطای اولویتبندی زمانی است؛ زیرا پیش از رسیدن به فصل بازسازی، باید از شوک اولیه بازار انرژی عبور کرد.اگر در کنار تنگه هرمز که بسته است و در اثر حملات تلافی جویانه ایران عرضه انرژی منطقه بهشدت مختل گردد، بازار جهانی نفت با شوکی جدی روبهرو خواهد شد. در چنین شرایطی، افزایش قیمت سوخت و فشار تورمی میتواند بسیار سریعتر از هر منفعت احتمالی ناشی از بازسازی، بر اقتصاد آمریکا اثر بگذارد.بازسازی، وعدهای چندساله است؛ اما تورم، بحرانی فوری است.۲. واقعیت میدان؛ ترامپ به ایران حمله میکند، ایران به منطقهبر اساس اطلاعات منتشرشده، برنامه فعلی واشنگتن بر هدف قرار دادن زیرساختهای انرژی ایران متمرکز شده است. هدف اعلامشده، وارد کردن ضربهای فلج کننده برای حداکثر افزایش فشار بر تهران است.در مقابل، مقامهای ایرانی هشدار دادهاند که در صورت هدف قرار گرفتن تأسیسات انرژی ایران، پاسخ آنها محدود نخواهد بود و تمام زیرساختهای انرژی منطقه را در بر میگیرد. در همین چارچوب، نام تأسیسات نفتی و گازی کشورهای منطقه و همچنین تنگه هرمز و بابالمندب بهعنوان نقاط حساس مطرح شدهاند.در این سناریو، بحران از یک درگیری نظامی فراتر رفته و به مسئله امنیت انرژی جهان تبدیل میشود.📌متن کامل را اینجا بخوانید🆔@hamidasefichannel2
ایران میدان جنگ را بزرگتر میکند؛ اما آیا این بازی قابل ادامه است؟ بازدارندگی و فرسایش قدرت ملیhttps://youtu.be/cpjDSSLQIZ0?is=a4IvSyUJqEStDWR4
«غارنشینیِ مدرن؛ وقتی نظام، مشروعیت را در بتنِ کوه جستجو میکند»علی خضریان نماینده مجلس: «با توجه به شرایط جنگی حاکم بر کشور که ادامهدار خواهد بود، در سطح استانهای کشور و خصوصاً مراکز استانها نیاز به ساخت شهرهای حکمرانی داریم. به این معنا که در زمان تجاوز دشمن به کشور بتوانیم مدیران و مسئولان کشور را در زیر زمین و در دل کوه از ترور ایمن نگه داریم.»علی خضریان با این پیشنهاد، نه یک لغزش زبانی، بلکه افشای یک منطق بنیادین در ساختار قدرت را رقم زده است. او عملاً پرده از اصلی برمیدارد که میگوید: «بقای حاکمیت، بر بقای ملت اولویت دارد.»۱. عریانسازیِ شکافِ طبقاتیِ امنیتیدر جامعهای که میلیونها نفر با بحران معیشت، فرسودگی زیرساختها و فقر دستوپنجه نرم میکنند، ناگهان سخن از ساخت «شهرهای حکمرانی» و «پناهگاههای ضدترور» برای مدیران به میان میآید. این تصویر، این پرسش را ایجاد میکند که آیا امنیتِ طبقهٔ حاکم بر امنیتِ شهروندان اولویت یافته است؟پیشنهاد خضریان، از نگاه منتقدان، نماد پایانِ شعارِ «ملت و حکومت یکیاند» و آغازِ تقابلِ آشکارِ «ما و آنها» است.۲. توجیهِ تهدیدِ بیرونی یا بازتابِ بحرانِ درونی؟در استدلالِ ارائهشده، «شرایط جنگیِ ادامهدار» مبنای ضرورت این طرح معرفی میشود.اما منتقدان استدلال میکنند که بحرانهای اقتصادی، اجتماعی، معیشتی و کاهش اعتماد عمومی، تهدیدهایی هستند که بیش از هر عامل خارجی، ثبات داخلی را تحت تأثیر قرار دادهاند.در این قرائت، تونلها و شهرهای حکمرانی نه فقط پناهگاه در برابر حملهٔ خارجی، بلکه نمادی از فاصله گرفتن حاکمیت از جامعه تلقی میشوند.۳. پارادوکسِ «جمهوری» و «حکمرانیِ غاری»اگر مشروعیت یک حکومت بر پشتیبانی و رضایت عمومی استوار باشد، این پرسش مطرح میشود که چرا باید حلقهٔ مدیریتی کشور برای شرایط بحرانی، خود را از جامعه جدا کند؟از منظر این نقد، مشروعیت دیگر از مشارکت عمومی تغذیه نمیشود، بلکه از ضخامتِ بتن، فولاد و استحکامات امنیتی تعریف میشود.این همان چیزی است که منتقدان از آن با عنوان «خودکامگیِ امنیتمحور» یاد میکنند؛ وضعیتی که در آن امنیتِ ساختار قدرت بر اعتماد عمومی تقدم مییابد.۴. نشانهای از بحرانِ اخلاقیِ حکمرانیخضریان در دفاع از این طرح گفته است:«یک شهر کوچک میتواند پنج سال دیگر هم فاضلاب نداشته باشد، اما تونل حکمرانی نباید حتی یک روز عقب بیفتد.»این جمله، به باور منتقدان، نمادِ جابهجاییِ اولویتهای حکمرانی است.وقتی نیازهای اولیهٔ شهروندان در برابر زیرساختهای امنیتی مدیران در مرتبهای پایینتر قرار میگیرد، این پرسش مطرح میشود که عدالت، مسئولیتپذیری و برابری چه جایگاهی در سیاستگذاری دارند.در چنین برداشتی، «امنیتِ مدیران» بر «رفاهِ مردم» مقدم شده است.۵. درسهایی از تاریخ؛ میانمار و شهرِ نایپیداونمونهای که اغلب در این زمینه مطرح میشود، انتقال پایتخت اداری میانمار به نایپیداو در سال ۲۰۰۵ است.دولت نظامی وقت، مراکز حکومتی را از یانگون به شهری تازهساخت در منطقهای دورافتاده منتقل کرد و دلایلی همچون ملاحظات امنیتی، دفاعی و اداری را مطرح ساخت.در مقابل، بسیاری از تحلیلگران این اقدام را تلاشی برای فاصله گرفتن از اعتراضات شهری، تمرکز قدرت و افزایش امنیت ساختار حاکم تفسیر کردهاند.از این منظر، نایپیداو به نمادی از انزوای سیاسیِ حکومتها تبدیل شده است؛ جایی که بتن و فاصلهٔ جغرافیایی جای اعتماد عمومی را میگیرد.منتقدان، پیشنهاد خضریان را نیز در همین چارچوب تحلیل میکنند و آن را نماد گرایش به حکمرانیِ امنیتی و فاصله گرفتن از جامعه میدانند.کلام آخرپیشنهادِ ساختِ شهرهای حکمرانی، از نگاه منتقدان، صرفاً یک پروژهٔ عمرانی نیست؛ بلکه نشانهای از نوعی نگرش به قدرت و امنیت است.اگر اولویتِ منابع عمومی به جای بهبود معیشت، زیرساختهای شهری، سلامت و رفاه مردم، صرف ایجاد دژهای امنیتی برای مدیران شود، این تصمیم بهطور طبیعی با پرسشهای جدی دربارهٔ اولویتهای حکمرانی، پاسخگویی و مشروعیت سیاسی روبهرو خواهد شد.در این نگاه، هر ریالی که صرفِ پناهگاههای اختصاصیِ مدیران شود، این پرسش را تقویت میکند که آیا امنیتِ حکومت از امنیتِ مردم مهمتر تلقی شده است؟نفیِ چنین رویکردی، نه در نفیِ اصلِ امنیت، بلکه در تأکید بر حکمرانیِ پاسخگو، شفاف، قانونمدار و مبتنی بر اعتماد عمومی معنا پیدا میکند؛ جایی که مشروعیت، نه از دلِ کوه و بتن، بلکه از دلِ مردم و رضایت شهروندان برمیخیزد.https://t.me/hamidasefichannel2صفحه یوتیوبhttps://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
هرمس و معمای خودفریبی؛ چرا «جنگ برای بازسازی» ترامپ را به مقصد نمیرساند؟آیا ترامپ فکر میکند با آتشزدنِ خاورمیانه، پولِ بازسازی را به جیب خواهد زد؟✍️ حمید آصفی در محافل راهبردیِ این روزها، فرضیهای جنجالی طرح میشود که بر اساس آن، دونالد ترامپ نه تنها از ویرانیِ زیرساختهای انرژی ایران هراسی ندارد، که حتی از سناریویِ نابودیِ تأسیساتِ نفتیِ کشورهای عربیِ همپیمان، توسط ایران هم نیز استقبال میکند. منطقِ پشتِ این ادعا ساده است: شرکتهای مهندسی و نفتی آمریکا، بازندگان اصلیِ حملهی تلافیجویانهی ایران نخواهند بود، بلکه برندگانِ انحصاریِ بازسازیِ خاورمیانهی سوخته خواهند شد. اما این استدلالِ فریبنده، با دو واقعیتِ تلخِ اقتصادی و یک خطایِ مهلکِ زمانی، به بنبست میخورد.۱. توهمِ سودایِ بازسازی در برابر شوکِ آنیِ عرضهاستدلالِ مذکور، دچارِ خطایِ فاحشِ اولویتبندیِ زمانی است. بله، اگر جنگ به ویرانیِ کاملِ پالایشگاههای خلیجفارس و میادینِ گازیِ عربستان و امارات بینجامد، دهها میلیارد دلار بودجهی بازسازی به جیبِ غولهایِ آمریکایی سرازیر خواهد شد. اما این، فصلِ دومِ ماجرا است؛ فصلی که پیش از رسیدن به آن، باید از کامِ فصلِ اول عبور کرد: فروپاشیِ زنجیرهایِ عرضهی انرژی در ۷۲ ساعتِ ابتدایی.بازارِ نفت، برخلافِ بسیاری از کالاها، از کششپذیریِ بسیار اندک در کوتاهمدت برخوردار است. اگر تنگهی هرمز قفل شود و همزمان، تأسیساتِ نفتیِ عربستان، امارات و کویت خاکستر شوند، قیمتِ نفت نه به ۱۵۰ یا ۲۰۰ دلار، که به سطوحی فراتر از ۳۰۰ تا ۴۰۰ دلار در هر بشکه خواهد جهید؛ رقمی که در صورت وقوع چنین سناریویی میتواند بیسابقه باشد. چنین جهشی، فشار تورمی شدیدی بر اقتصاد آمریکا وارد خواهد کرد و بهای سوخت و بسیاری از کالاها را بهسرعت افزایش خواهد داد.در چنین فضایی، ترامپ با چه زبانی میخواهد به رأیدهندهی خشمگینِ طبقهی متوسط بگوید: «صبر کنید تا شرکتهای من بیایند و منطقه را بازسازی کنند.» انتقامِ بازسازی، وعدهای چندساله است؛ اما آثار اقتصادیِ نابودی، بحرانی فوری و خفهکننده خواهد بود که پایگاهِ رأیِ جمهوریخواه را در ایالتهای صنعتی و کشاورزی، با فشار جدی مواجه میکند. اینجا، اقتصادِ کلان، سیاستِ خُرد را در هم میکوبد.۲. معمایِ تنگهها؛ فشارِ نامتقارنی که کارتِ ایران استدر نقطهی مقابلِ این توهمِ راهبردی، معمایِ تنگههایِ هرمز و بابالمندب قد علم میکند. ایران نیازی به نابودیِ کاملِ منطقه ندارد؛ بلکه با مدیریتِ هوشمندانهی ناامنیِ حسابشده در این آبراههها، میتواند فشارِ فرسایشی و ممتدی بر اقتصادِ غرب وارد کند.این تاکتیک با سناریویِ «آتشزدنِ کل منطقه» تفاوتِ ماهوی دارد؛ زیرا در سناریویِ نابودیِ کامل، شوک به اندازهای است که میتواند آمریکا را به واکنشِ نظامیِ گسترده سوق دهد و زمینهی شکلگیریِ اجماعِ بینالمللی علیه ایران را فراهم کند. اما در سناریویِ ناامنیِ پایدار، هزینههای اقتصادی بهتدریج بر دوشِ مصرفکنندهی آمریکایی مینشیند، بیآنکه الزاماً همان سطح از اجماع سیاسی ایجاد شود.اگر ترامپ گام را فراتر نهد و خود دست به نابودیِ زیرساختهای ایران بزند، دایرهی واکنشِ ایران نیز میتواند گستردهتر شود و این فشارِ تدریجی را به سیلِ ویرانگرِ قیمتها تبدیل کند.آیا ترامپ میتواند چنین سیلی را با «توجیهِ کارآفرینیِ بازسازی» مهار کند؟ پاسخ، به احتمال زیاد منفی است؛ زیرا اقتصادِ آمریکا تابِ همزمانِ رکودِ تورمی و بحرانِ زنجیرهی تأمین را بهآسانی ندارد.۳. میراثخواهیِ ترامپ در بوتهی آزمونِ تاریخبخشِ دیگری از این تحلیل، به «هراس از میراثسازیِ ترامپ» در صورتِ از دست دادنِ کنگره و سنا اشاره دارد؛ زنگِ خطری که جدی است، اما نه لزوماً به همان شکلی که گاه ترسیم میشود.ترامپ، سیاستمداری ماجراجوست. اگر اکثریتِ کنگره را از دست بدهد، ممکن است برای تقویتِ جایگاهِ سیاسیِ خود، به تنشزاییِ بیشتر روی آورد و خود را در قامتِ «فرماندهی کلِ قوا» در شرایطِ اضطراری معرفی کند. اما چنین راهبردی تنها زمانی میتواند برای او سودمند باشد که به فروپاشیِ اقتصادیِ داخلی منجر نشود.اگر نابودیِ زیرساختهای منطقه، دلار را وارد مسیرِ بیثباتی کند و قیمتِ کالاهای اساسی را در آمریکا بهشدت افزایش دهد، نه تنها میراثِ یک «فرماندهٔ جنگافروز» از او بر جای خواهد ماند، بلکه حزبِ جمهوریخواه نیز هزینهای سنگین در انتخاباتهای آینده خواهد پرداخت.او برای ساختنِ یک «میراثِ ترامپی» به دستاوردی ملموس در پروندهی ایران نیاز دارد؛ چه از مسیرِ توافق، چه از مسیرِ نمایشِ قدرت. اما نمایشِ قدرتی که به فرسایشِ اقتصادیِ پایگاهِ رأیِ خودش بینجامد، نه میراث است و نه قدرت؛ بلکه خودزنیِ راهبردی است.#هرمس📌متن کامل را اینجا بخوانید🆔@hamidasefichannel2
ایران میدان جنگ را بزرگتر میکند؛ اما آیا این بازی قابل ادامه است؟تحلیل راهبرد گسترش بحران، تغییر محاسبات آمریکا و مرز میان بازدارندگی و فرسایش قدرت ملیبخش دومچهار. پیامدهای سیاسیِ گسترشِ میدانگسترشِ حوزههای بحران، تنها یک تحولِ نظامی نیست؛ بلکه پیامدهای سیاسیِ مستقیمی نیز به همراه دارد.هرچه دامنهی بحران وسیعتر شود، تعدادِ بازیگرانِ ذینفع افزایش مییابد و مدیریتِ بحران پیچیدهتر میشود. یک درگیری که در ابتدا میان دو طرف تعریف میشود، ممکن است به تدریج به موضوعی منطقهای و حتی بینالمللی تبدیل شود؛ زیرا امنیتِ انرژی، تجارت، مسیرهای دریایی و روابطِ میانِ دولتها را تحت تأثیر قرار میدهد.در چنین شرایطی، گسترشِ میدان میتواند دو نتیجهی متفاوت داشته باشد:از یک سو، ممکن است هزینههای طرف مقابل را افزایش دهد و او را به بازنگری در محاسبات خود وادار کند.از سوی دیگر، میتواند باعثِ شکلگیریِ ائتلافهای جدید، افزایشِ فشارهای دیپلماتیک و کاهشِ فضای مانورِ سیاسی شود.به همین دلیل، گسترشِ بحران همواره به معنای افزایشِ قدرت نیست؛ بلکه آزمونی برای توانایی مدیریتِ پیامدهای آن نیز هست.قدرتی که بتواند بحران را آغاز یا گسترش دهد، الزاماً قدرتی نیست که بتواند نتیجهی نهایی آن را کنترل کند.پنج. مرز میانِ بازدارندگی و فرسایشبا وجود آنکه گسترشِ حوزههای بحران میتواند در کوتاهمدت قدرتِ چانهزنی و ظرفیتِ بازدارندگی را افزایش دهد، اما پایداریِ چنین راهبردی با محدودیتهای جدی مواجه است.استمرارِ این الگو مستلزم برخورداری از منابعِ اقتصادی، ظرفیتِ جایگزینیِ توانِ نظامی، تابآوریِ اجتماعی و قدرتِ مدیریتِ همزمانِ فشارهای داخلی و خارجی است.در صورتِ فرسایشیشدنِ بحران، هزینههای ناشی از حفظِ جبهههای متعدد میتواند با سرعتی بیش از منافعِ حاصل از گسترشِ میدان افزایش یابد.از این منظر، هر راهبردی که بر توسعهی مستمرِ حوزههای بحران استوار باشد، اگر با یک افقِ سیاسی و دیپلماتیک برای مدیریتِ منازعه همراه نشود، در بلندمدت با خطرِ فرسایشِ قدرتِ ملی و کاهشِ انعطافِ راهبردی روبهرو خواهد شد.شش. از اهرمِ فشار تا نتیجهی سیاسیدر نظریههای راهبردی، هیچ کشوری صرفاً با تولیدِ بحران به موفقیتِ پایدار نمیرسد.فشارِ نظامی یا سیاسی زمانی به یک دستاوردِ راهبردی تبدیل میشود که بتواند در یک فرآیندِ سیاسی به نتیجهی مشخص منجر شود.قدرتهای موفق معمولاً سه مرحله را طی میکنند:نخست؛ ایجادِ اهرمِ فشاراین اهرم میتواند نظامی، سیاسی، اقتصادی یا ترکیبی از آنها باشد.دوم؛ تبدیلِ اهرمِ فشار به امتیاز در مذاکرهدر این مرحله، هدفِ اصلی استفاده از موقعیتِ ایجادشده برای تغییرِ معادلاتِ سیاسی است.سوم؛ تثبیتِ دستاورد از طریقِ توافق یا نظمِ جدیدزیرا بدون تثبیت، دستاوردهای میدانی ممکن است با تغییرِ شرایط از بین بروند.اگر مرحلهی دوم و سوم اتفاق نیفتد، اهرمِ فشار بهتدریج ارزشِ راهبردیِ خود را از دست میدهد و هزینههای نگهداریِ آن باقی میماند.هفت. زمانِ دیپلماسی؛ بخشی از راهبرد، نه نشانهی عقبنشینیاز منظرِ منافعِ ملی، زمانی که یک کشور احساس کند موقعیتِ چانهزنیِ خود را تقویت کرده است، همان مقطع میتواند مناسبترین زمان برای حرکت به سمتِ دیپلماسی باشد؛ نه زمانی که منابعِ اقتصادی، نظامی و اجتماعی در اثرِ یک بحرانِ طولانی دچارِ فرسایش شدهاند.در ادبیاتِ راهبردی، این منطق را میتوان «مذاکره از موضعِ قدرت» دانست؛ یعنی استفاده از دستاوردهای ایجادشده برای رسیدن به یک نتیجهی سیاسی، نه ادامهی نامحدودِ درگیری.دیپلماسی در این نگاه، نقطهی مقابلِ قدرت نیست؛ بلکه مرحلهای است که قدرت باید به نتیجهی سیاسی تبدیل شود.ادامهی بحران بدون یک هدفِ سیاسیِ روشن، خطرِ تبدیلِ اهرمِ فشار به بارِ راهبردی را افزایش میدهد.جمعبندیمرحلهی جدیدِ این رویارویی را نمیتوان صرفاً با تعدادِ حملات یا شدتِ عملیاتِ نظامی سنجید.تغییرِ واقعی، در منطقِ رقابت رخ داده است.اگر در گذشته هدف، تحمیلِ خسارتِ مستقیم بود، اکنون هدف، تغییرِ محاسباتِ راهبردیِ رقیب از طریقِ گسترشِ حوزههای بحران و افزایشِ هزینههای دفاعی است.اما هیچ راهبردی صرفاً با تواناییِ ایجادِ فشار پایدار نمیماند. دوامِ هر راهبرد، در نهایت به تواناییِ یک کشور برای حفظِ مجموعهی مؤلفههای قدرتِ ملی وابسته است.پرسشِ اصلی دیگر فقط این نیست که کدام طرف میتواند بحران را گستردهتر کند؛ بلکه این است که:کدام طرف میتواند این بحران را به یک دستاوردِ سیاسیِ پایدار تبدیل کند، بدون آنکه بنیانهای قدرتِ ملیِ خود را فرسوده سازد؟زیرا در نهایت، سرنوشتِ چنین رویاروییهایی نه فقط در میدانِ نبرد، بلکه در نقطهای تعیین میشود که قدرتِ نظامی باید به تصمیمِ سیاسی تبدیل شود.https://t.me/hamidasefichannel2
ایران میدان جنگ را بزرگتر میکند؛ اما آیا این بازی قابل ادامه است؟تحلیل راهبرد گسترش بحران، تغییر محاسبات آمریکا و مرز میان بازدارندگی و فرسایش قدرت ملیبخش اولفروپاشیِ آتشایستِ پنجروزه، صرفاً پایانِ یک وقفهی نظامی نبود؛ پایانِ یک الگوی مدیریتِ بحران بود. تصورِ غالب این بود که میتوان با توافقهای موقت، دامنهی درگیری را کنترل کرد و مسیرِ بازگشت به مذاکره را هموار ساخت. اما تحولاتِ اخیر نشان داد که کنترلِ زمان، الزاماً به معنای کنترلِ میدان نیست.هنگامی که اختلافاتِ راهبردی حلنشده باقی بمانند، هر توقفِ موقت، بیش از آنکه مقدمهی صلح باشد، فرصتی برای بازآراییِ راهبردها خواهد بود.در مرحلهی جدیدِ این رویارویی، مسئله فقط شدتِ حملات یا تعدادِ عملیاتها نیست؛ مسئله اصلی این است که هر طرف چگونه تلاش میکند محاسباتِ طرف مقابل را تغییر دهد. در این چارچوب، میدانِ نبرد تنها محلِ برخوردِ نظامی نیست؛ بلکه به عرصهای برای رقابتِ سیاسی، اقتصادی و راهبردی تبدیل میشود.یک. تغییرِ منطقِ بازدارندگیدر مرحلهی جدید، هدفِ اصلی دیگر صرفاً وارد کردنِ خسارتِ نظامی به طرفِ مقابل نیست. آنچه اهمیت یافته، افزایشِ هزینهی تصمیمگیریِ راهبردی برای رقیب است.هرچه دامنهی جغرافیاییِ بحران گستردهتر شود، طرفِ مقابل ناچار خواهد بود منابعِ نظامی، اطلاعاتی، سیاسی و اقتصادیِ بیشتری را برای حفاظت از منافعِ خود اختصاص دهد.این تحول را میتوان «بازدارندگیِ گسترهمحور» نامید؛ الگویی که در آن، قدرت نه فقط با شدتِ حمله، بلکه با تواناییِ گسترشِ همزمانِ حوزههای بحران سنجیده میشود.در چنین مدلی، هدفِ اصلی تغییرِ یک معادله است:وادار کردنِ رقیب به محاسبهی دوبارهی هزینههای ادامهی مسیر.اما این راهبرد یک پرسش اساسی ایجاد میکند: آیا افزایشِ هزینه برای رقیب، همیشه به معنای افزایشِ قدرت برای خودی است؟پاسخ به این پرسش، به مرحلهی بعدیِ رقابت بازمیگردد؛ جایی که مسئله فقط ایجاد فشار نیست، بلکه تواناییِ تبدیلِ فشار به نتیجهی سیاسی اهمیت پیدا میکند.دو. انتقالِ مرکزِ ثقلِ جنگدرگیریهای امروز، دیگر صرفاً حولِ پایگاههای نظامی یا خطوطِ تماس شکل نمیگیرند. زیرساختهای راهبردی، مسیرهای انرژی، خطوطِ کشتیرانی، شبکههای لجستیکی و گلوگاههای ژئوپلیتیکی به بخشی از معادلهی بازدارندگی تبدیل شدهاند.این تغییر، یک جابهجاییِ تاکتیکی نیست؛ بلکه تغییرِ هندسهی قدرت است.هرچه وابستگیِ یک طرف به یک مسیر، یک منطقه یا یک زیرساخت بیشتر باشد، همان نقطه به یک اهرمِ فشارِ راهبردی تبدیل میشود. در چنین شرایطی، میدانِ نبرد دیگر تنها با مرزهای جغرافیایی تعریف نمیشود؛ بلکه با دامنهی وابستگیهای راهبردی شکل میگیرد.در این الگو، یک بحران محدود میتواند به مجموعهای از بحرانهای بههمپیوسته تبدیل شود؛ از امنیتِ دریایی گرفته تا انرژی، تجارت و روابطِ منطقهای.اما گسترشِ میدان، یک شمشیرِ دو لبه است. همانگونه که میتواند هزینههای طرف مقابل را افزایش دهد، میتواند سطحِ تعهدات، فشارها و آسیبپذیریهای طرفِ آغازکننده را نیز افزایش دهد.سه. فرسایشِ دفاع؛ مرحلهی جدیدِ رقابتِ راهبردیدر این الگو، هدفِ اصلی افزایشِ تعدادِ حملات نیست؛ بلکه افزایشِ تعهداتِ دفاعیِ رقیب است.هرچه یک قدرت ناچار شود از پایگاههای بیشتر، مسیرهای دریاییِ بیشتر، شرکای منطقهایِ بیشتر و زیرساختهای حساسِ بیشتری دفاع کند، هزینهی حفظِ امنیتِ آن نیز افزایش خواهد یافت.این وضعیت را میتوان «فرسایشِ دفاعی» نامید؛ الگویی که در آن، هزینهی دفاع با سرعتی بیش از هزینهی ایجادِ تهدید افزایش پیدا میکند.در چنین شرایطی، رقابت از «توانِ حمله» به «ظرفیتِ حفظِ امنیت» منتقل میشود. یعنی پرسش اصلی دیگر فقط این نیست که چه کسی میتواند ضربه بزند؛ بلکه این است که چه کسی میتواند برای مدت طولانیتر، هزینهی حفظِ وضعیت جدید را تحمل کند.ادامه در بخش دوم:👇👇👇https://t.me/hamidasefichannel2صفحه یوتیوبhttps://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
شکستن حاشیه امن مصر؛ چگونه دمیاط به جبهه جدید بحران خاورمیانه تبدیل شد؟حمله پهپادی به بندر دمیاط در ساحل مدیترانه، صرفنظر از میزان خسارت یا عامل آن، از منظر راهبردی یکی از مهمترین تحولات اخیر بحران خاورمیانه به شمار میرود. اهمیت این حادثه تنها در وقوع یک حمله نیست، بلکه در این واقعیت نهفته است که برای نخستین بار، یکی از مهمترین مراکز انرژی و تجارت مصر در معرض تهدید مستقیم ژئوپلیتیکی قرار گرفته است. اگر این روند ادامه یابد، میتوان از شکلگیری گسترش جغرافیای بحران و آغاز یک پارادایم امنیتی جدید در شمال آفریقا سخن گفت؛ تغییری که پیامدهای آن فراتر از مرزهای مصر خواهد بود.بندر دمیاط صرفاً یک بندر تجاری نیست، بلکه یکی از مهمترین مراکز صادرات گاز طبیعی مایع (LNG) مصر و حلقهای کلیدی در زنجیره امنیت انرژی شرق مدیترانه محسوب میشود. نزدیکی این بندر به کانال سوئز و مسیرهای اصلی تجارت جهانی، اهمیت آن را دوچندان کرده است. از همین رو، هرگونه ناامنی در این منطقه تنها یک مسئله داخلی برای مصر نیست، بلکه میتواند کریدور انرژی مدیترانه، امنیت انرژی اروپا و جریان تجارت دریایی را نیز تحت تأثیر قرار دهد.از این منظر، انتخاب چنین هدفی، در صورت عمدی بودن، بیانگر تمرکز بر اقتصادِ هدف به جای میدان نبرد سنتی است؛ الگویی که طی سالهای اخیر در خلیج فارس و دریای سرخ نیز مشاهده شده و اکنون نشانههایی از انتقال آن به مدیترانه دیده میشود. در این الگو، زیرساختهای حیاتی به ابزار اعمال فشار راهبردی تبدیل میشوند؛ هزینه اقتصادی، جایگزین رویارویی مستقیم نظامی میشود.قاهره از آغاز موج جدید تنشهای منطقهای تلاش کرده بود خود را خارج از دایره درگیری مستقیم نگه دارد. مصر ضمن حفظ روابط با بازیگران مختلف، از ورود به تقابلهای نظامی پرهیز کرده و نقش میانجی را در برخی پروندهها دنبال کرده است. اما حمله به دمیاط، این تصور را با چالش روبهرو کرد. حتی اگر مصر مستقیماً طرف درگیری نباشد، گسترش دامنه عملیات به خاک این کشور میتواند دستگاه امنیتی و نظامی آن را ناچار به بازنگری در آرایش دفاعی، بهویژه در سواحل مدیترانه، کند. این همان چیزی است که میتوان آن را «شکستن حاشیه امن مصر» نامید.یکی از مهمترین ابعاد این حادثه، ارتباط آن با امنیت انرژی اروپا است. پس از کاهش وابستگی اروپا به منابع انرژی روسیه، گاز شرق مدیترانه و صادرات مصر اهمیت بیشتری یافته است. هرگونه اختلال در تأسیسات انرژی این کشور، میتواند نگرانیهای تازهای درباره ثبات عرضه انرژی ایجاد کند. از همین منظر، واکنش سریع دیپلماتیک قاهره و تلاش برای رایزنی با کشورهای اروپایی را میتوان تلاشی برای بینالمللیسازی تهدید و تبدیل یک بحران ملی به یک دغدغه مشترک امنیتی ارزیابی کرد.یکی از ویژگیهای بسیاری از حملات پهپادی و موشکی در سالهای اخیر، ابهام درباره عامل اجراکننده آنها بوده است. نبود مسئولیتپذیری رسمی، تصمیمگیری برای پاسخ متقابل را دشوارتر میکند و فضای بازدارندگی را پیچیدهتر میسازد. این الگو، نوعی ابهام بازدارنده یا بیمسئولیتی راهبردی ایجاد میکند؛ وضعیتی که در آن، مهاجم بدون پذیرش مسئولیت، هزینههای سیاسی و امنیتی را به طرف مقابل تحمیل میکند. حتی اگر خسارت عملیاتی محدود باشد، اثر روانی و سیاسی حادثه میتواند بسیار گستردهتر از پیامدهای میدانی آن باشد.پاسخ به این پرسش که آیا مصر به میدان جدید بحران تبدیل میشود، هنوز روشن نیست؛ اما یک نکته قابل توجه است. اگر حملات مشابه تکرار شوند، مصر دیگر صرفاً ناظر بحرانهای خاورمیانه نخواهد بود، بلکه به یکی از بازیگران ناخواسته این معادله تبدیل میشود. در چنین سناریویی، قاهره ناچار خواهد شد به طور همزمان سه اولویت را دنبال کند: حفاظت از زیرساختهای انرژی، تقویت سامانههای دفاع هوایی در سواحل مدیترانه و گسترش همکاریهای امنیتی با شرکای منطقهای و اروپایی.در نهایت، آنچه حمله به دمیاط را از یک حادثه امنیتی فراتر میبرد، احتمال شکلگیری جغرافیای نوین بحران است. اگر تاکنون کانون اصلی درگیریها خلیج فارس، دریای سرخ و شام بود، اکنون نشانههایی دیده میشود که سواحل شمال آفریقا نیز ممکن است به بخشی از کمربند تنش مدیترانهای و معادله جدید بازدارندگی منطقهای تبدیل شوند. این تحول، صرفاً گسترش میدان درگیری نیست؛ بلکه بازتعریف جغرافیای امنیت در خاورمیانه است. در چنین شرایطی، جنگ زیرساختها و محاصره انرژی به تدریج جایگزین نبردهای کلاسیک خواهند شد.https://t.me/hamidasefichannel2صفحه یوتیوبhttps://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
دادرسیِ پنهان، اعدامِ علنی؛ وقتی عدالت به نمایشِ قدرت تبدیل میشود«اعدام در ملأعام، آخرین مرحلهی دادرسی نیست؛ نخستین مرحلهی پیامرسانیِ سیاسیِ حکومت به جامعه است.» هنگامی که مرگ به نمایش عمومی گذاشته میشود، مجازات دیگر صرفاً پایان یک پروندهی کیفری نیست؛ بلکه به پیامی برای جامعه تبدیل میشود. از همین نقطه است که این پرسش بنیادین شکل میگیرد: آیا هدف، اجرای عدالت است یا نمایشِ قدرت؟دادرسی غیرعلنی، اما اعدام در ملأعام؛ چه عقل سلیمی میتواند این تعارض را بپذیرد؟اگر قرار است مجازات، محصول عدالت باشد، مسیر رسیدن به آن نیز باید در معرض سنجش افکار عمومی قرار گیرد. نمیتوان فرآیند دادرسی را از نگاه جامعه پنهان کرد و تنها نتیجهی آن، یعنی مرگ، را در میدان شهر به نمایش گذاشت. عدالت، اگر پشت درهای بسته شکل بگیرد و در خیابان با طناب دار آشکار شود، دیگر بیش از آنکه اعتماد بیافریند، پرسش تولید میکند.اگر هدف از غیرعلنی بودن دادرسی، حفظ حقوق متهم و سلامت رسیدگی است، چگونه همان نظام، اجرای حکم را به نمایشی عمومی تبدیل میکند؟ اگر محرمانگی برای عدالت ضروری است، نمایش مرگ برای چیست؟ این تناقض، صرفاً یک مسئله حقوقی نیست؛ نقطهی تلاقی عدالت و قدرت سیاسی است.جمهوری اسلامی سالهاست که مجازات اعدام را نه فقط بهعنوان یکی از ابزارهای کیفری، بلکه بهعنوان بخشی از سیاست جنایی خود حفظ کرده است. همزمان، گزارشهای متعدد نهادهای حقوق بشری درباره برخی پروندهها، نگرانیهایی درباره رعایت استانداردهای دادرسی منصفانه، دسترسی به وکیل منتخب و شفافیت فرآیند رسیدگی مطرح کردهاند. در چنین شرایطی، اعتماد عمومی بیش از هر زمان دیگری به شفافیت دادرسی نیاز دارد، نه به علنیبودن مرگ.در نظامی که جان انسان موضوع حکم است، دادرسی باید از خودِ مجازات شفافتر باشد. زیرا اعدام، برخلاف بسیاری از مجازاتها، برگشتپذیر نیست. اگر خطایی رخ دهد، دیگر نه تجدیدنظر معنا دارد و نه جبران.اما آنچه در ملأعام دیده میشود، نه استدلالهای دادگاه است، نه کیفیت ادله، نه دفاع متهم و نه منطق رأی؛ آنچه دیده میشود، تنها مرگ است. و وقتی عدالت دیده نمیشود و فقط مرگ دیده میشود، آنچه در حافظه جامعه باقی میماند، عدالت نیست؛ ترس است.چوبهی دار هرگز نمیتواند جای خالیِ شفافیتِ دادگاه را پُر کند. اگر حکومت به استحکام احکام خود اطمینان دارد، باید از دیدهشدن روند رسیدگی استقبال کند، نه اینکه تنها آخرین صحنه، یعنی گرفتن جان یک انسان، در برابر دیدگان مردم قرار گیرد.در جمهوری اسلامی، آنچه از عدالت پنهان میماند، فرآیند رسیدگی است؛ آنچه آشکار میشود، قدرتِ گرفتنِ جان انسان است. هرچه دادرسی از چشم افکار عمومی دورتر باشد و اجرای حکم نمایشیتر شود، این پرسش پررنگتر خواهد شد که آیا هدف، اقناع جامعه است یا مرعوب ساختن آن.حکومتی که از انتشار روند دادرسی هراس دارد، اما از نمایش مرگ هراسی ندارد، این پرسش را پیش روی خود قرار میدهد که آیا هدف، اجرای عدالت است یا نمایش اقتدار؟ زیرا عدالت، برای اثبات خود به تماشاگر نیاز ندارد؛ اما قدرت، هنگامی که مشروعیتش را در معرض فرسایش میبیند، گاه میکوشد خود را از طریق نمایش اقتدار بازتعریف کند.از منظر فلسفه حقوق، تفاوت بنیادین میان قدرت و عدالت در همینجاست. قدرت میتواند جان بگیرد؛ اما عدالت باید پیش از آن، خود را در برابر عقل، قانون و افکار عمومی پاسخگو بداند. هرچه قدرت از پاسخگویی دورتر شود، فاصلهاش با عدالت بیشتر خواهد شد.در نهایت، مسئله فقط اعدام نیست؛ مسئله نسبتِ حکومت با کرامت انسان است. حکومتی که آخرین پاسخ خود به بحرانهای اجتماعی، امنیتی یا سیاسی را در مرگ جستوجو میکند، ناخواسته اعتراف میکند که زبانهای دیگری برای حل بحران را یا نیاموخته است یا به آنها اعتماد ندارد.عدالت، نمایشِ قدرت نیست؛ محدود کردنِ قدرت است. دادگاهی که پشت درهای بسته برگزار میشود و به چوبهی دار در میدان شهر ختم میشود، بیش از آنکه نماد عدالت باشد، نماد فاصله گرفتن قدرت از عدالت است.تاریخ، حکومتها را نه با شمار اعدامهایشان، بلکه با میزان عدالتی که پیش از صدور حکم برقرار کردهاند، قضاوت خواهد کرد. عدالت برای دیدهشدن به طناب دار نیاز ندارد؛ این قدرتِ بیپاسخگوست که برای اثبات خود، مرگ را به نمایش میگذارد.https://t.me/hamidasefichannel2صفحه یوتیوبhttps://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
دادرسی غیرعلنی، اما اعدام در ملأعام؛ چه عقل سلیمی میتواند این تعارض را بپذیرد؟اگر مجازات قرار است محصول عدالت باشد، باید مسیر رسیدن به آن نیز در برابر افکار عمومی قابل فهم، قابل ارزیابی و قابل نقد باشد. نمیتوان فرآیند دادرسی را از نگاه جامعه پنهان کرد و نتیجهی آن را به نمایش عمومی گذاشت. عدالت، اگر پشت درهای بسته شکل بگیرد و در میدان عمومی با مرگ به نمایش گذاشته شود، بیش از آنکه شفافیت قضایی را تداعی کند، پرسشهایی جدی درباره نسبت قدرت، قانون و نمایشِ اقتدار ایجاد میکند.در یک نظام قضایی سالم، علنیبودن دادرسی ــ تا جایی که قانون و حقوق طرفین اجازه میدهد ــ یکی از ابزارهای اعتماد عمومی است. جامعه باید بتواند بداند اتهام چه بوده، ادله چه بوده، متهم چگونه از خود دفاع کرده و دادگاه بر چه اساسی به چنین حکم سنگینی رسیده است. بهویژه درباره مجازات برگشتناپذیری مانند اعدام، حساسیت باید چند برابر باشد؛ زیرا اگر حکم اشتباه باشد، دیگر فرصتی برای جبران وجود نخواهد داشت.اما وقتی مردم فقط صحنه نهایی مرگ را میبینند و از روندی که به آن مرگ منتهی شده بیخبرند، جای عدالت و نمایش قدرت میتواند بهسادگی جابهجا شود.اعدام در ملأعام، علاوه بر گرفتن جان یک انسان، یک پیام عمومی نیز تولید میکند: «قدرت میتواند بکشد و میتواند کشتن را به نمایش بگذارد.» همینجاست که پرسش اخلاقی آغاز میشود. آیا هدف از مجازات، اجرای عدالت است یا ایجاد هراس؟ آیا جامعه قرار است از قانون بیاموزد که حقوق انسانها چگونه حفظ میشود، یا از قدرت بیاموزد که نافرمانی و جرم با مرگ پاسخ داده میشود؟اگر جمهوری اسلامی بر قانونیبودن مجازات اعدام تأکید دارد، باید بیش از هر چیز فرآیند رسیدگی قضایی، حق دفاع، دسترسی به وکیل، استقلال دادگاه و امکان بررسی ادله را در معرض اعتماد عمومی قرار دهد.عدالت نمیتواند فقط در لحظهی اعدام علنی باشد. اگر قرار است مرگ به نام قانون اجرا شود، مسیر رسیدن به آن حکم باید از خودِ مرگ شفافتر باشد.زیرا عدالت، نمایش قدرت نیست؛ محدودکردن قدرت است.https://t.me/hamidasefichannel2صفحه یوتیوبhttps://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
حمله پیشدستانه ایران به پایگاه آمریکایی در اردن؛ تهران یک گام جلوتر از واشنگتن، از بازدارندگی تلافیجویانه تا بازدارندگی پیشدستانهحمله اخیر ایران به اردن و پایگاه آمریکایی در این کشور، بیش از آنکه صرفاً یک عملیات نظامی باشد، نشانه تغییر الگوی کنش جمهوری اسلامی در برابر آمریکا است. چهار فروند موشک بالستیک از ایران به سمت اردن شلیک شد که احتمالاً پایگاه هوایی سلطنتی در منطقه الازرق را هدف گرفته است؛ اقدامی که در پنجمین روزی انجام شد که آمریکا حمله جدیدی علیه ایران انجام نداده بود.اهمیت این اقدام دقیقاً در همین نقطه است: اینبار ایران منتظر حمله آمریکا نماند. در جنگ دوازدهروزه، آمریکا و اسرائیل آغازگر حملات بودند و جمهوری اسلامی در مقام پاسخ وارد عمل شد. در جبهه یمن نیز الگوی غالب، «حمله و سپس واکنش» بود. اکنون اما این ترتیب در حال تغییر است؛ تهران پیش از آنکه حمله تازهای از سوی واشنگتن صورت گیرد، دست به اقدام زده است.این تغییر را نمیتوان صرفاً یک جابهجایی تاکتیکی دانست. اگر این رویکرد تداوم پیدا کند، جمهوری اسلامی از «بازدارندگی تلافیجویانه» به «بازدارندگی پیشدستانه» حرکت کرده است؛ یعنی از منطق «اگر حمله کنی، پاسخ میدهم» به منطق «پیش از آنکه حمله کنی، هزینه تصمیم به حمله را بالا میبرم.»این همان «چرخش بازدارندگی» است که باید آن را جدی گرفت.در الگوی پیشین، ابتکار عمل عمدتاً در دست آمریکا بود: واشنگتن زمان حمله را تعیین میکرد، تهران پاسخ میداد، سپس آتشبس و مذاکرات آغاز میشد و یک دوره فرسایشی دیگر شکل میگرفت. اما اقدام اخیر میتواند نشاندهنده تلاش جمهوری اسلامی برای شکستن همین چرخه باشد؛ چرخهای که در آن آمریکا آغازگر است و ایران واکنشگر.اکنون تهران میخواهد این معادله را تغییر دهد: از «واکنش به تصمیم آمریکا» به «اثرگذاری بر تصمیم آمریکا».در همین چارچوب، بیانیه قرارگاه خاتمالانبیا درباره احتمال هدف قرار دادن نیروها و مواضع آمریکا نیز اهمیت پیدا میکند. اگر این رویکرد تثبیت شود، دامنه بازدارندگی جمهوری اسلامی صرفاً به دفاع از خاک ایران محدود نخواهد ماند و میتواند شامل تحمیل هزینه به ظرفیتهای منطقهای آمریکا پیش از هر حمله جدید نیز بشود.همزمان، حملات عربستان سعودی به مواضع حشدالشعبی در عراق نشان میدهد که دامنه رویارویی نیز در حال گسترش است و بازیگران منطقهای بیش از گذشته در حال ورود مستقیم به معادله هستند.با این حال، هنوز نمیتوان از تغییر قطعی دکترین نظامی جمهوری اسلامی سخن گفت. یک عملیات بهتنهایی برای اثبات یک تغییر راهبردی کافی نیست. معیار اصلی، تکرار الگو است: آیا تهران بار دیگر، پیش از اقدام آمریکا، دست به اقدام خواهد زد یا این حمله یک تصمیم مقطعی باقی خواهد ماند؟اگر این الگو تکرار شود، آنگاه با تغییری فراتر از یک عملیات نظامی مواجه خواهیم بود؛ تغییر از «پاسخگویی» به «پیشدستی»، از «واکنش» به «ابتکار» و از «تحمیلشدن جنگ» به «اثرگذاری بر محاسبه جنگ».در چنین شرایطی، مسئله دیگر صرفاً افزایش یا کاهش تنش نیست؛ مسئله، تغییر توازن ابتکار عمل میان تهران و واشنگتن است.اگر بازدارندگی تلافیجویانه میگفت «اگر بزنی، پاسخ میدهم»، بازدارندگی پیشدستانه میگوید: «پیش از آنکه بزنی، هزینه زدن را برایت بالا میبرم.»و این، دقیقاً همان تغییری است که حمله اخیر ایران میتواند نشانه آغاز آن باشد.https://t.me/hamidasefichannel2صفحه یوتیوبhttps://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
آیا عدالت میتواند بکشد؟؛ وقتی خشونت لباس قانون میپوشداعدام، در جمهوری اسلامی پاسخِ نظامی است به مسئلهای اخلاقی! و این، نخستین و بزرگترین تناقض آن است. وقتی قانون، برای حلِ خشونت، به خشونتِ نهایی پناه میبرد، درواقع اعتراف میکند که از عهدهی بازتولیدِ معنا برنیامده است. اعدام، نه بازدارنده که تکرارکنندهی الگوی قتل است؛ با این تفاوت که این بار، خشونت، لباسِ رسمی بر تن دارد و نامِ «عدالت» بر پیشانی.در هفتهها و روزهای اخیر، فشردگیِ زمانیِ این مجازات، این تناقض را از یک نقصِ نظری به یک الگوی عملیاتیِ فراگیر تبدیل کرده است. دیگر مسئله تنها یک مجازات منفرد نیست؛ مسئله، تکرار و عادیشدنِ مرگ در ساختارِ پاسخِ کیفری است.هیچ پژوهشِ جدیای تأثیرِ بازدارندگیِ اعدام را به اثبات نرسانده است. در جوامعی که مجازاتِ اعدام لغو شده، نه تنها نرخِ قتل افزایش نیافته، در بسیاری موارد کاهش یافته است. پس کارکردِ واقعیِ اعدام چیست؟ کارکردِ آن، نمایشِ قدرتِ مطلق است؛ نه اصلاحِ مجرم و نه آرامشِ بازماندگان. اعدام، آیینِ ترس است؛ آیینی که به جامعه میآموزد که «قدرت، میتواند بکشد» و این آموزه، خود بذرِ خشونتِ تازه میافشاند.افزایشِ اعدامها در ایران و آنهم در بازهای کوتاه، بیش از آنکه پاسخی به جرمشناسیِ باشد، میتواند سیگنالی از قدرت و اقتدار سیاسی تلقی شود؛ بهویژه هنگامی که جامعه در وضعیت بحران و کاهش اعتماد عمومی قرار دارد. در چنین شرایطی، مجازات مرگ از یک ابزار کیفری صرف فراتر رود و به نمایشِ قدرت تبدیل شود.عدالتِ ترمیمی میگوید: مسئله، نابودیِ مجرم نیست، بلکه بازسازیِ پیوندِ گسستهی اجتماعی است. اما اعدام، این پیوند را برای همیشه میگسلد. با اعدام، امکانِ پشیمانی، امکانِ جبران، امکانِ گفتوگو با بازماندگان و امکانِ بازخوانیِ ریشههایِ جرم از میان میرود. اعدام، پرونده را میبندد، اما زخم را باز نگه میدارد.در این میان، میانجیگری، جبرانِ خسارت و بازپروری میتوانند مسیرهایی متفاوت برای مواجهه با جرم پیش بگذارند؛ مسیرهایی که به جای حذفِ مجرم، بر مسئولیتپذیری، جبران و بازسازیِ رابطهی آسیبدیده تمرکز میکنند. هنگامی که چنین سازوکارهایی جدی گرفته نشوند، خطر آن وجود دارد که اعدام نه بهعنوان آخرین راهحل، بلکه بهعنوان سادهترین پاسخِ در دسترس ظاهر شود.جامعهای که اعدام را میپذیرد، درواقع میپذیرد که زندگی، ارزشی مشروط دارد. ارزشی که به رفتار، به طبقه، به موقعیت وابسته است. این نگاه، کرامتِ انسانی را به حاشیه میراند و انسان را به ابزاری برای تنبیه تقلیل میدهد. درحالی که کرامت، نه اکتسابی که ذاتی است؛ نه مشروط که مطلق.خطایِ استراتژیکِ اعدام در این است که مسئله را با حذفِ مسئلهساز حل میکند، غافل از اینکه مسئلهساز، خود زاییدهی ساختارهایی است که قانون از بازبینیِ آنها عاجز است. فقر، بیعدالتی، نابرابری و اختلالاتِ روانی، ریشههایی هستند که با بریدنِ شاخه، خشک نمیشوند.اما مسئله تنها به فلسفهی مجازات محدود نمیشود؛ دادرسیِ عادلانه نیز بخشی از خودِ عدالت است. هرجا دسترسی به وکیل، امکان دفاع مؤثر، رعایت تشریفات دادرسی یا بررسی دقیق ادله با اختلال مواجه شود، خطر خطای قضایی افزایش مییابد. در مجازاتهایی که قابل بازگشت نیستند، چنین خطایی دیگر یک اشتباه معمولی نیست؛ خطایی جبرانناپذیر است.کشتنِ انسانی که فرصتِ دفاعِ کامل و عادلانه از خود نداشته است، نمیتواند نامِ عدالت بر خود بگیرد.پرسشِ نهایی این است: آیا نظامی که برای اثباتِ حقانیتِ خود به اعدام پناه میبرد، میتواند ادعایِ اخلاقی بودن کند؟ نظامی که پاسخِ نهاییِ آن به «خطا»، «نابودی» است، نه «بازپروری» و نه «ترمیم»، درواقع از موضعِ ضعف سخن میگوید. ضعفی که با شلیک و طناب پوشانده میشود، اما هرگز درمان نمییابد.افزایشِ اعدامها، اگر به ابزاری برای پاسخگویی به بحرانهای اجتماعی و سیاسی تبدیل شود، نه الزاماً نمادِ اقتدار، بلکه میتواند نشانهی ناتوانیِ نظام حقوقی در یافتنِ پاسخهایی پیچیدهتر و انسانیتر باشد؛ سیستمی که اگر تنها زبانِ مرگ را برای مواجهه با بحران بیاموزد، در نهایت چیزی جز بازتولیدِ مرگ تولید نخواهد کرد.به عبارتِ صریحتر: اعدام، شکستِ عدالت است، نه پیروزیِ آن. و هر جامعۀِ دموکراتیکی که به بلوغِ اخلاقی رسیده باشد، این شکست را از ساحتِ قانون حذف کرده است. باقیماندنِ اعدام، نشانِ باقیماندنِ ما در دورانِ پیشااخلاقیِ قدرت است؛ جایی که تنها پاسخ، زور است و تنها زور، کشتن.و شاید بزرگترین اعترافِ یک نظامِ حقوقی به ناتوانیِ خویش، آنجاست که برای مهارِ بحرانهای خود، به جای بازسازیِ معنا، بازتولیدِ مرگ را انتخاب میکند.https://t.me/hamidasefichannel2صفحه یوتیوبhttps://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
آتشایستِ راهبردی؛ تحلیل فروپاشیِ پنجروزهی توقفِ درگیریپنج روز. نه بیشتر. آنچه در فضای رسانهای «آتشبس» خوانده شد، در واقع یک توقفِ تاکتیکی بود؛ توقفی با مختصاتی کاملاً متفاوت از معنای کلاسیکِ آتشبس در ادبیات دیپلماتیک. این مکث، محصولِ یک یادداشتِ تفاهمِ مبهم بود؛ یادداشتی که قرار بود مسیرِ ترانزیتِ تنگهی هرمز را هموار کند، اما خود به گرهگاهِ اصلیِ اختلاف بدل شد.یک. ساختارِ شکنندهی توقفتوقفِ پنجروزه نه بر پایهی اعتماد، که بر پایهی فرسایشِ مهمات و نیاز به بازنگریِ اهداف شکل گرفت. آمریکا پس از ۱۳ شب بمبارانِ پیوسته، به محدودیتِ اهدافِ قابلِ اصابت رسیده بود و ایران نیز به بازچیدمانِ موشکی خود نیاز داشت. این یک مکثِ لجستیکی بود، نه یک ارادهی صلحطلبانه. در چنین فضایی، هر تنشِ کوچک میتوانست این تعادلِ لرزان را بر هم بزند.دو. اختلافِ راهبردی بر سرِ «بندِ پنجم»هستهی اصلیِ فروپاشی، به تفسیرِ متفاوت از یک بندِ کلیدی در یادداشتِ تفاهم بازمیگشت:خوانشِ آمریکا: «عبورِ آزاد» برای تمامیِ کشتیها، بدون نیاز به هماهنگیِ پیشینی.خوانشِ ایران: «هماهنگیِ کامل» با نهادهایِ دریاییِ ایران، بهعنوانِ شرطِ عبور.این دوگانه، نه یک اختلافِ فنی، که یک تقابلِ ژئوپلیتیکِ تمامعیار بود. ترامپ آن را «آزمون»ی برای ایران توصیف کرد؛ آزمونی که اگر در آن مردود شود، پاسخِ نظامیِ تازهای در انتظارش خواهد بود. ایران نیز این تفسیر را نه آزمون، که اولتیماتومِ پنهان تلقی کرد و بر موضعِ خود پافشاری نمود.سه. ردِّ پیشنهادهایِ آتشبسچند روز پیش از ازسرگیریِ درگیری، نخستوزیر عراق پیشنهادی تازه را از واشنگتن به تهران منتقل کرد؛ پیشنهادی برای آتشبسِ موقت بهمنظورِ بازگشاییِ مسیرِ مذاکره. اما ایران این پیشنهاد را رد کرد. سه عامل در این ردّ نقشِ تعیینکننده داشتند:۱. موقتیبودنِ آتشبس: ایران به دنبالِ راهحلِ دائم برای مسئلهی تنگه بود، نه یک وقفهی چندروزه.۲. بیاعتمادی به سازوکارِ مذاکره: تجربهی گذشته به تهران نشان داده بود که مذاکرههای موقت، غالباً فقط به وقفهای برای بازآراییِ نظامیِ آمریکا تبدیل میشوند.۳. محاسبهی قدرت: تهران بر این باور بود که در بلندمدت، آمریکا بیش از تهران دچارِ فرسایشِ سیاسی و عملیاتی خواهد شد.چهار. چرا مذاکره شکل نگرفت؟پرسشِ اصلیِ این رویداد فقط این نیست که چه کسی آغازگر بود؛ پرسشِ مهمتر این است که چرا پنج روزِ توقف، به مذاکره منجر نشد؟ پاسخ را میتوان در سه سطح دید:سطحِ نخست، ارادهی دو طرف: آمریکا به دنبالِ مذاکرهای بود که در آن ایران، کنترلِ تنگه را واگذار کند؛ ایران نیز مذاکرهای میخواست که در آن آمریکا تحریمها را بردارد. این دو خواسته، در امتدادِ یکدیگر نبودند؛ در برابرِ هم قرار داشتند.سطحِ دوم، ابزارِ فشار: هر دو طرف، زور را بهعنوانِ ابزارِ اصلیِ چانهزنی انتخاب کرده بودند. ایران با موشکهایش و آمریکا با بمبارانهای هوایی، هرکدام میخواستند هزینهی مذاکره را برای طرفِ مقابل بالاتر از هزینهی جنگ نشان دهند.سطحِ سوم، نقشِ میانجیها: عمان و عراق، هر دو میانجیِ فعالی بودند، اما پیشنهادهایشان فاقد چارچوبِ راهبردی برای حلِ اختلافاتِ بنیادین بود. آنچه منتقل میشد، آتشبس بود، نه راهحل.جمعبندیفروپاشیِ توقفِ پنجروزه، یک حادثه نبود؛ یک نتیجهی قطعی بود. تا زمانی که اختلافاتِ ساختاری ــ کنترلِ تنگه، تحریمها، و نقشِ منطقهای ــ بر سرِ میزِ مذاکره با یک چارچوبِ جامع طرح نشوند، هر توقفِ موقت فقط به بازآراییِ نظامی میانجامد، نه آغازِ گفتوگو.آنچه در ۲۴ ساعتِ گذشته رخ داد، نه یک انحراف از مسیرِ مذاکره، که تصویرِ واقعیِ ارادهی دو طرف برای حلِ مسئله از مسیرِ زور بود. تا وقتی این تصویر تغییر نکند، آتشایستهای بعدی نیز سرنوشتی جز تکرارِ همین چرخه نخواهند داشت.https://t.me/hamidasefichannel2صفحه یوتیوبhttps://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
عراقچی و حمله به کشتی ایرانی؛ تهران بهدنبال مهار بحران است یا در داخل بر سر پاسخ به اوکراین اختلاف وجود دارد؟اظهارات عباس عراقچی درباره حمله به کشتی ایرانی در دریای خزر، اکنون با واکنش تند ابراهیم رضایی، عضو کمیسیون امنیت ملی مجلس، وارد مرحله تازهای شده است. عراقچی میگوید وزیر خارجه اوکراین به او اطمینان داده که حمله به کشتی ایرانی عمدی نبوده و اوکراین نیز بهدنبال تشدید تنش نیست. در مقابل، رضایی این رویکرد را بهشدت مورد انتقاد قرار داده و با استناد به اظهارات زلنسکی، حمله را آگاهانه توصیف کرده است.بنابراین مسئله دیگر فقط حمله به یک کشتی ایرانی نیست؛ بلکه اکنون بر سر نحوه پاسخ ایران به اوکراین نیز اختلاف دیدگاه آشکاری شکل گرفته است.در یک سو، وزارت خارجه قرار دارد که ظاهراً تلاش میکند حادثه را در سطح دیپلماتیک مدیریت کند و مانع تبدیل آن به یک بحران مستقیم میان تهران و کییف شود. در سوی دیگر، بخشی از جریان سیاسی داخلی معتقد است چنین رویکردی میتواند به معنای نادیده گرفتن تعرض به منافع ایران و کاهش قدرت بازدارندگی کشور تلقی شود.از این منظر، موضع عراقچی را میتوان یک انتخاب سیاسی مشخص دانست: تهران در سطح دیپلماسی فعلاً مسیر مهار بحران و جلوگیری از تشدید تنش با اوکراین را انتخاب کرده است؛ اما این رویکرد لزوماً به معنای وجود اجماع در ساختار سیاسی ایران نیست.این تفاوت بسیار مهم است.زیرا اگر تهران وارد چرخه پاسخ و ضدپاسخ با اوکراین شود، حادثه خزر میتواند از یک واقعه محدود دریایی به یک بحران امنیتی گستردهتر تبدیل شود؛ بحرانی که ممکن است پای اروپا را نیز به میان بکشد و در نهایت به تقویت روایت اوکراین درباره تهدید ایران برای امنیت اروپا منجر شود.اما اگر تهران بتواند حادثه را در سطح دیپلماتیک کنترل کند، امکان جلوگیری از شکلگیری چنین زنجیرهای بیشتر خواهد بود.در واقع، عراقچی با این موضع توپ را از زمین نظامی به زمین دیپلماسی منتقل کرده است؛ نه به این معنا که حادثه را نادیده گرفته، بلکه به این معنا که نمیخواهد یک حادثه دریایی به یک بحران ژئوپلیتیکی تبدیل شود.البته این سیاست اکنون با یک چالش داخلی روبهرو است. انتقاد ابراهیم رضایی نشان میدهد که در داخل ایران این پرسش جدی وجود دارد که آیا توضیح اوکراین درباره غیرعمدی بودن حمله باید پذیرفته شود یا آنکه تهران باید بر اساس روایت دیگری که حمله را آگاهانه میداند، واکنش سختتری نشان دهد.در اینجا باید یک نکته مهم را نیز از منظر تحلیلی روشن کرد: ادعای «غیرعمدی بودن» حمله و ادعای «حمله آگاهانه» در حال حاضر دو روایت متعارضاند. بنابراین نمیتوان بدون شواهد مستقل، یکی را واقعیت قطعی تلقی کرد. آنچه فعلاً اهمیت دارد، تفاوت آشکار در روایتها و پیامد سیاسی آن برای تصمیمگیری تهران است.از سوی دیگر، جنگ مستقیم ایران و اوکراین لزوماً به نفع کییف نیز نیست. اوکراین در شرایط جنگ با روسیه به حمایت سیاسی، نظامی و مالی غرب نیاز دارد و باز شدن یک بحران جدید با ایران میتواند بخشی از توجه و منابع غرب را به سمت دیگری ببرد.بنابراین اگر هدف اوکراین از عملیات خزر، افزایش هزینه همکاری ایران و روسیه یا قرار دادن این همکاری در کانون محاسبات امنیتی اروپا بوده باشد، واکنش حسابشده تهران میتواند مانع تبدیل یک حادثه محدود به یک بحران بزرگتر شود.اما این سیاست زمانی موفق خواهد بود که بتواند همزمان دو مسئله را مدیریت کند: حفظ منافع و شأن ایران در برابر یک اقدام خارجی، و جلوگیری از افتادن در چرخهای که پایان آن تشدید تنش و گسترش بحران باشد.در نهایت، مسئله اصلی اکنون این نیست که ایران باید «پاسخ بدهد یا ندهد». پرسش پیچیدهتر این است:چگونه میتوان پاسخ داد، بدون آنکه پاسخ ایران دقیقاً به همان بحرانی منجر شود که طرف مقابل ممکن است از ابتدا در پی ایجاد آن بوده باشد؟شاید به همین دلیل است که موضع عراقچی، در کنار انتقادهای داخلی، اهمیت بیشتری پیدا کرده است. تهران ظاهراً فعلاً مهار بحران را بر تشدید آن ترجیح داده؛ اما اینکه این انتخاب در داخل ساختار سیاسی ایران تا چه اندازه پذیرفته شده، خود به یکی از پرسشهای مهم روز تبدیل شده است.https://t.me/hamidasefichannel2صفحه یوتیوبhttps://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
زلنسکی و نتانیاهو همزمان در واشنگتن؛ آیا حمله به کشتی ایرانی بخشی از یک بازی بزرگتر است؟توضیحات ویدیو:حمله اوکراین به کشتیهای مرتبط با ایران در خزر، حضور همزمان زلنسکی و نتانیاهو در واشنگتن و نقش احتمالی آمریکا؛ آیا این رویدادها صرفاً همزمان شدهاند یا نشانه شکلگیری یک فشار چندمحوری علیه ایران هستند؟در این ویدیو تلاش کردهام بدون ادعای قطعی و با نگاه تحلیلی بررسی کنم که آیا پرونده ایران در حال پیوند خوردن به دو بحران اوکراین ـ روسیه و ایران ـ اسرائیل است و واشنگتن در این میان چه نقشی میتواند داشته باشد.تحلیل شما برای ما مهم است.اگر با بخشی از این تحلیل موافق نیستید، اتفاقاً نقد شما میتواند به غنای بحث کمک کند. خوشحال میشوم با پیوستن به کانال یوتیوب، نظرات، نقدها و دیدگاههای خودتان را با ما در میان بگذارید تا با کمک هم، بحثهای دقیقتر و عمیقتری داشته باشیم.با فروتنی از شما دعوت میکنم به جمع ما بپیوندید؛ شاید بهترین تحلیل، از دل گفتوگوی ما با شما شکل بگیرد.https://youtu.be/ICOVoVwlxMI?si=w5jWu0szcqBLVahm
اسطورهزدایی از «سیم آخر»؛ یا بازدارندگیِ خودکام در تونلِ هزینهافزاییِ محض✍️ حمید آصفی نقدی بر خوانش ایزدی از راهبردِ هزینهافزایی؛ وقتی «ضربهی متقارن» با «بازدارندگیِ تام» خلط میشود.تحلیل فؤاد ایزدی، با قامتِ یک نظریهپردازیِ ژئوپلیتیک، درواقع اسیرِ یک برساختِ راهبردی است که خود را از بوتهٔ ابطال مصون داشته. ادعای محوری او ـ که آمریکا نهتنها به دنبال تغییرِ رفتار که تغییرِ «ساختارِ قدرت» ایران است ـ نه یک کشف، که یک پیشفرضِ مصوننشده از ابطالپذیری است. این پیشفرض، هرگونه مذاکره را به «بازیِ داماتویی» فرو میکاهد و هر امتیازی را «نوبتدهیِ امتیازات» میخواند؛ اما پرسش اینجاست: اگر ساختارِ قدرت، هدفِ نهایی است، چرا آمریکا در برجام نشست و پس از خروج، دوباره بر سر میز بازگشت؟ ایزدی این تناقض را با «موقتیانگاریِ توافقها» پاسخ میدهد، اما این پاسخ، خود حلقهای از یک مغالطهی خودتأییدگر است: هر توافقی که بههمبخورد، دلیل بر بدعهدی؛ و هر توافقی که پایدار بماند، نشانهی توطئهای پنهان. نقطهی گسلِ اصلی، در «معیارِ بازدارندگی» اوست: میگوید پاسخهای محدود مؤثر نبوده، زیرا حملات بعدی متوقف نشدهاند. اینجا، بازدارندگی را به «صفرِ مطلقِ مهار» تقلیل میدهد؛ حال آنکه در نظریههای راهبردی، بازدارندگی یک طیف است و حتی پاسخهای نامتقارن، میتوانند محاسبهی هزینه-فایده را تغییر دهند. او میان «بازدارندگیِ تام» و «عدمِ بازدارندگی» خطی ممتد نمیبیند و این، دقیقاً همان «توهمِ هزینهافزاییِ افراطی» است که میتواند جنگ را از کنترل خارج کند؛ چیزی که خود او بهصراحت رد نمیکند، اما با عبارت «کاملاً رد نمیکنم» از کنارش میگذرد.مهمتر آنکه، راهبردِ پیشنهادی او ـ «هزینهافزایی از طریقِ تهدیدِ جریانِ انرژی» ـ مبتنی بر یک محاسبهی پُرنوسان است: افزایش قیمت نفت، فشار سیاسی بر واشنگتن را بالا میبرد، اما همزمان، قیمت سوخت را در ایران و متحدان چینیاش گران میکند و اجماع جهانی علیه تهران را شتاب میبخشد. این، نه «بازدارندگی» که «بازیابیِ هزینههای متقارن» است؛ یعنی پذیرشِ این که ایران باید برای توقفِ دشمن، بهقدری آسیب ببیند که دشمن نیز آسیب ببیند. اما در این معادله، نسبتِ قدرتهای اقتصادی و نظامی نادیده گرفته میشود: آمریکا میتواند دهها برابر هزینهی تحمیلشده را جذب کند، درحالیکه زیرساختهای ایران خطشکناند. ایزدی این نابرابری را با «وابستگیِ اسرائیل به آمریکا» پاسخ میدهد، اما غافل از این که وابستگیِ اسرائیل، بازدارندگیِ آمریکا را تقویت میکند، نه تضعیف. نوآوریِ ظاهریِ او در «تفکیکِ مذاکره از باورِ قلبی» است، اما این تفکیک، در عمل به «نفیِ عملیِ مذاکره» بدل میشود؛ زیرا هر مذاکرهای که پشتوانهی بازدارندگی نداشته باشد، از دید او «فرصتِ تجدیدِ قوای دشمن» است. این استدلال، دچار «سفسطهی دوری» میشود: برای مذاکره باید بازدارندگی داشت، و برای بازدارندگی باید هزینهافزایی کرد، و هزینهافزایی، مذاکره را ناممکن میسازد. اما تاریخِ روابط بینالملل، نمونههای فراوانی از مذاکرهی همزمان با بازدارندگی را نشان داده است؛ نمونههایی که ایزدی با دو الگوی چین و ویتنام، آنها را «غیرقابل تکرار» میخواند، اما این خوانش نیز مبتنی بر «انتخابِ گواه» است: چرا به هندِ هستهای یا کرهی جنوبی که با توافقی ناقص، به ثباتِ نسبی رسیدند، اشاره نمیکند؟بزرگترین آسیبِ این راهبرد، «خودتحققبخشیِ پیشفرضِ دشمنانگارانه» است. وقتی سیاستگذار با نگاهی که همهی حرکات آمریکا را در راستای «تغییرِ ساختار» تفسیر میکند، وارد میدان شود، هر اقدامِ متقابل را به منزلهی تأییدِ آن تفسیر خواهد گرفت، و درنتیجه، هیچ فرصتی برای «شکافسازی» یا «بهرهبرداری از تناقضاتِ داخلیِ آمریکا» باقی نمیماند. ایزدی خود نیز اذعان میکند که مشکلات داخلی را نادیده نمیگیرد، اما در تحلیلِ نهایی، همهی گرهها را به فشارِ خارجی گره میزند و این، نوعی «تقلیلگراییِ علی» است که از پیچیدگیِ نظام بینالملل و امکانِ همزیستیِ رقابتآمیز غافل میماند.📌متن کامل را اینجا بخوانید🆔@hamidasefichannel2
دوئل منافع در واشنگتن؛ وقتی نتانیاهو و ترامپ در تقاطع بحرانهای خود به هم میرسند✍️ حمید آصفی سفر هشتم نتانیاهو به واشنگتن در دورهی دوم ریاستجمهوری ترامپ، در بستر زمانی بسیار حساسی رخ میدهد. این دیدار را نباید در چارچوب روابط راهبردیِ معمولِ دو متحد تحلیل کرد، بلکه باید آن را بهمثابهی برخورد دو بازیگری درک کرد که هرکدام با بحرانهای جدیِ داخلی و خارجی مواجهاند و از این ملاقات بهدنبال تأمین نیازهای فوریِ خود هستند.انگیزههای نتانیاهو؛ بقای سیاسی در گروِ تشدید تنشنتانیاهو در آستانهی انتخابات سراسری اسرائیل (اول آبان) قرار دارد و شواهد نشان میدهد موقعیت او در افکار عمومیِ داخلی چندان مستحکم نیست. او برای جبران این ضعف، بهشدت نیازمند یک دستاورد امنیتیِ قابلارائه به جامعهی اسرائیل است. در این چارچوب، هرگونه عملیات نظامیِ محدود یا گسترده علیه تأسیسات هستهای یا زیرساختهای راهبردی ایران، میتواند بهعنوان «پیروزیِ بزرگ» در کارزار انتخاباتی او قالببندی شود. از این منظر، جنگ و ترور برای نتانیاهو نه یک ابزارِ راهبردیِ بلندمدت، که یک نیازِ کوتاهمدتِ انتخاباتی محسوب میشود.نتانیاهو اسنادی را به همراه خواهد برد که بهزعم او نشاندهندهی پیشرفتِ فعالیتهای هستهای ایران است. او میکوشد با ارائهی این اسناد، اذهانِ عمومی و تیمِ ترامپ را قانع کند که ایران بهسمتِ نقطهی گریز هستهای حرکت میکند و هرگونه تأخیر در اقدام، هزینهها را بهشدت افزایش خواهد داد. اما هدفِ نهاییِ او فراتر از اثباتِ تهدید است؛ او بهدنبال اخذِ چراغِ سبز از واشنگتن برای اقداماتِ تهاجمیتر با کمترین هزینهی سیاسی برای خود است.وضعیت ترامپ؛ از حمایتِ بیقید به معاملهگریِ سختگیرانهترامپ در ماههای اخیر بهویژه تحتتأثیر فشارهای اقتصادیِ ناشی از هزینههای کلانِ نظامیِ آمریکا در منطقه و نیز انتقاداتِ درونحزبی، لحنِ خود را نسبت به اسرائیل تعدیل کرده است. او در مصاحبههای اخیر خود بهصراحت یادآور شده که بقای اسرائیل بدون حمایتِ همهجانبهی آمریکا ممکن نبوده است. این اظهارات را باید نشانهای از تغییرِ رویکردِ ترامپ از «حمایتِ راهبردیِ بلندمدت» به «معاملهگریِ موردی و منفعتمحور» تلقی کرد.افکار عمومیِ آمریکا، بهویژه جناحِ موسوم به ماگا، دیگر مانندِ گذشته نسبت به هزینههای کلانِ نظامی و سیاسیِ حمایت از اسرائیل بیتفاوت نیستند. این فشارِ عمومی، ترامپ را وادار کرده که هرگونه تعهدِ تازه را با دقتِ بیشتری بسنجد و در ازای آن، امتیازاتِ روشن و ملموسی از اسرائیل مطالبه کند. بهعبارتِ دیگر، ترامپ دیگر خریدارِ صرفِ «تهدیدِ ایران» نیست؛ او بهدنبال معاملهای است که در آن، هزینههای آمریکا با دستاوردهای اقتصادی یا ژئوپلیتیکیِ مشخصی جبران شود.تناقضِ راهبردیِ پنهان در دیدارنکتهی کلیدی در این ملاقات، تعارضِ ذاتیِ اهدافِ دو طرف است. نتانیاهو بهدنبالِ یک اقدامِ نظامیِ تحریکآمیز و محدود است که بتواند بر افکار عمومیِ اسرائیل تأثیرِ فوری بگذارد. اما ترامپ بهدنبالِ راهبردی است که ضمنِ کنترلِ ایران، آمریکا را درگیرِ یک جنگِ تمامعیار و پرهزینهی منطقهای نکند. همچنین او نمیخواهد با یک اقدامِ عجولانه، مذاکرات یا معاملاتِ احتمالیِ آیندهی خود با ایران را از بین ببرد.این تعارض، ریشه در تفاوتِ افقِ زمانیِ این دو بازیگر دارد. نتانیاهو در بازهی چندماهه میاندیشد و بهدنبالِ نتیجهی انتخاباتی است. اما ترامپ در بازهی چندساله و با نگاه به جایگاهِ تاریخیِ خود، بهدنبالِ معاملهای بزرگتر است. بههمیندلیل، احتمال اینکه ترامپ بدون دریافتِ امتیازاتِ کلان، با طرحهایِ تهاجمیِ نتانیاهو موافقت کند، بسیار پایین است.سردرگمی در پنتاگون و فقدانِ استراتژیِ روشنوضعیتِ پنتاگون نیز بر این پیچیدگی میافزاید. گزارشها حاکی از آن است که در سطوحِ راهبردیِ وزارتِ دفاعِ آمریکا، یکپارچگیِ نظر دربارهی ایران وجود ندارد و استراتژیستهایِ باتجربه تا حد زیادی از تصمیمگیریها کنار گذاشته شدهاند. این خلأ تحلیلی باعث میشود که واکنشهای آمریکا به طرحهایِ ارائهشده توسط نتانیاهو، بیشتر تابعِ شرایطِ لحظهای و فشارهای رسانهای باشد تا یک راهبردِ ازپیشطراحیشده.همچنین تغییراتِ مکررِ موضعگیریِ ترامپ در قبالِ منطقه، این فضا را برایِ نتانیاهو مبهم ساخته است. او دقیقاً نمیداند که با کدام نسخه از ترامپ روبهرو خواهد شد؛ نسخهی صبحگاهیِ خشن و جنگطلب، یا نسخهی شبانگاهیِ معاملهگر و محافظهکار. این بیثباتیِ خلقی در بالاترین سطحِ تصمیمگیریِ آمریکا، یکی از مهمترین متغیرهایی است که نتانیاهو باید در محاسباتِ خود لحاظ کند.📌متن کامل را اینجا بخوانید🆔@hamidasefichannel2
زلنسکی و نتانیاهو در واشنگتن؛ آیا پرونده ایران در حال تبدیلشدن به یک مسئله مشترک است؟حالا پرسش مهمتر از خودِ حمله اوکراین به کشتیهای مرتبط با ایران این است که چرا درست در همین مقطع، زلنسکی و نتانیاهو هر دو راهی واشنگتن شدهاند؟این همزمانی بهتنهایی اثباتکننده هماهنگی میان آمریکا، اسرائیل و اوکراین نیست؛ اما از نظر سیاسی آنقدر معنادار است که نمیتوان بهسادگی از کنار آن گذشت. زلنسکی با یک پرونده مشخص وارد واشنگتن میشود: جنگ روسیه و اوکراین و نقش ایران در پشتیبانی نظامی از مسکو. نتانیاهو نیز پروندهای متفاوت اما مرتبط دارد: تهدید ایران و آینده تقابل اسرائیل با تهران.در ظاهر، این دو پرونده جدا هستند؛ اما در محاسبات راهبردی آمریکا میتوانند به یکدیگر متصل شوند.نتانیاهو تلاش میکند ایران را از زاویه امنیت اسرائیل و خاورمیانه در مرکز سیاست آمریکا نگه دارد. زلنسکی نیز میخواهد ایران را از زاویه همکاری نظامی با روسیه وارد محاسبات امنیتی آمریکا و اروپا کند. حاصل این دو روایت میتواند شکلگیری یک تصویر مشترک باشد: ایران نه فقط یک قدرت منطقهای، بلکه بازیگری مؤثر در دو بحران امنیتی همزمان.اینجا احتمال هماهنگی آمریکا اهمیت پیدا میکند.آیا واشنگتن صرفاً شاهد این تحولات است یا در حال ایجاد یک چارچوب مشترک برای فشار بر تهران؟ هنوز برای پاسخ قطعی به این پرسش سند کافی نداریم. بهخصوص درباره اینکه آیا آمریکا پیشاپیش از عملیات اوکراین اطلاع داشته یا برای آن «چراغ سبز» صادر کرده است، نباید از فرضیه فراتر رفت.اما یک واقعیت راهبردی وجود دارد: تضعیف همکاری ایران و روسیه با منافع آمریکا و اوکراین همجهت است.زلنسکی میخواهد جریان پشتیبانی ایران از روسیه را محدود کند؛ آمریکا نیز از کاهش توان روسیه در جنگ اوکراین سود میبرد. اسرائیل هم از محدود شدن ظرفیت نظامی ایران استقبال میکند. بنابراین حتی بدون وجود یک فرماندهی مشترک، ممکن است میان اهداف سه طرف نوعی همپوشانی راهبردی شکل گرفته باشد.اما اینجا باید به یک نکته کلیدی توجه کرد: مطلوبترین سناریو برای واشنگتن الزاماً جنگ ایران و اوکراین یا جنگ ایران و اروپا نیست؛ بلکه ایجاد یک محیط فشار است که در آن ایران برای ادامه همکاری نظامی با روسیه هزینه بیشتری بپردازد.این سناریو برای آمریکا کمهزینهتر و در عین حال راهبردیتر است. واشنگتن میتواند بدون ورود مستقیم به یک جنگ تازه، از طریق تحریم، فشار دیپلماتیک، محدود کردن شبکههای انتقال و حمایت از اقدامات بازدارنده اوکراین، هزینه همکاری تهران و مسکو را افزایش دهد.در این چارچوب، حضور همزمان زلنسکی و نتانیاهو در واشنگتن اهمیت بیشتری پیدا میکند.اگر این دو بتوانند هرکدام از زاویه خود، ایران را در مرکز یک مسئله امنیتی بزرگتر قرار دهند، واشنگتن میتواند دو پرونده را به هم نزدیک کند: پرونده ایران ـ اسرائیل و پرونده ایران ـ روسیه.در این صورت، فشار بر ایران فقط از مسیر اسرائیل دنبال نمیشود؛ اوکراین نیز میتواند به ابزار فشار سیاسی و اقتصادی علیه شبکه همکاری تهران و مسکو تبدیل شود. در مرحله بعد، اروپا نیز میتواند وارد این معادله شود؛ نه لزوماً برای جنگ با ایران، بلکه برای تحریم مسیرهای انتقال، شرکتها، واسطهها و شبکههای مرتبط با همکاری نظامی ایران و روسیه.و این نکته بسیار مهم است: هدف احتمالی واشنگتن لزوماً جنگ با ایران نیست.جنگ مستقیم با ایران میتواند منابع آمریکا و اروپا را میان چند بحران تقسیم کند، بازار انرژی را تحت فشار قرار دهد و حتی توجه غرب را از روسیه منحرف کند. چنین وضعیتی برای اوکراین نیز مطلوب نیست؛ زیرا کییف به تمرکز منابع سیاسی، مالی و نظامی اروپا بر جنگ با روسیه نیاز دارد.بنابراین سناریوی منطقیتر، «جنگسازی» نیست؛ «فشارسازی» است.یعنی افزایش هزینه همکاری ایران با روسیه، محدود کردن شبکههای انتقال، تشدید فشار دیپلماتیک و تحریمی، و همزمان قرار دادن ایران در یک چارچوب امنیتی مشترک میان خاورمیانه و اروپا.از این زاویه، شاید مسئله اصلی این نباشد که آمریکا میخواهد ایران و اروپا را وارد جنگ کند؛ بلکه سؤال مهمتر این است که آیا واشنگتن میخواهد پرونده ایران را وارد پرونده جنگ اروپا کند؟اگر چنین روندی در حال شکلگیری باشد، ایران با یک جبهه واحد نظامی مواجه نخواهد بود، بلکه با یک شبکه فشار چندمحوری روبهرو خواهد شد: اسرائیل از جبهه خاورمیانه، اوکراین از جبهه روسیه، و آمریکا از مرکز اتصال این دو پرونده.در چنین شرایطی، حتی اگر هیچ «اتاق فرمان مشترکی» وجود نداشته باشد، همگرایی منافع میتواند نتیجهای شبیه هماهنگی ایجاد کند.https://t.me/hamidasefichannel2صفحه یوتیوبhttps://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
حمله اوکراین به کشتیهای ایرانی در خزر؛ کییف دقیقاً به دنبال چیست؟حمله اوکراین به کشتیهای مرتبط با ایران در دریای خزر را نباید فقط در چارچوب یک عملیات نظامی علیه چند شناور تحلیل کرد. مسئله اصلی، مسیر ارتباطی ایران و روسیه است؛ مسیری که در محاسبات کییف بخشی از زنجیره پشتیبانی روسیه در جنگ اوکراین محسوب میشود. اگر اوکراین بتواند این مسیر را مختل کند، در واقع سه هدف را همزمان دنبال کرده است: کاهش جریان تجهیزات به روسیه، افزایش هزینه همکاری تهران و مسکو، و اثبات توانایی اوکراین برای اجرای حملات دوربرد در مناطقی که پیشتر خارج از محدوده عملیاتی آن تصور میشد.هدف نخست کاملاً نظامی است. اوکراین میخواهد جریان تجهیزاتی را که از ایران به روسیه منتقل میشود، تا حد امکان کاهش دهد. از نگاه کییف، جنگ فقط در خاک روسیه یا خطوط مقدم اوکراین تعیین نمیشود؛ شبکه تأمین خارجی روسیه نیز بخشی از توان جنگی این کشور است. بنابراین اگر بخشی از این شبکه از مسیر خزر عبور میکند، طبیعی است که اوکراین تلاش کند همان مسیر را در محاسبات نظامی خود وارد کند.هدف دوم، افزایش هزینه همکاری تهران و مسکو است. تاکنون فشار علیه همکاری نظامی ایران و روسیه عمدتاً در قالب تحریم، فشار دیپلماتیک و تهدید سیاسی انجام شده است. اما حمله به مسیرهای انتقال، یک مرحله متفاوت است: اوکراین میخواهد نشان دهد که همکاری با روسیه میتواند هزینه عملیاتی نیز داشته باشد. پیام این سیاست برای تهران روشن است: هرچه همکاری نظامی با مسکو عمیقتر شود، احتمال اینکه این همکاری مستقیماً در محاسبات امنیتی اوکراین قرار گیرد، بیشتر خواهد شد.هدف سوم، اثبات توان حمله دوربرد اوکراین است. این بخش از ماجرا برای کییف اهمیت ویژهای دارد. اوکراین با چنین عملیاتی میتواند به روسیه، ایران و حتی کشورهای اروپایی نشان دهد که توان عملیاتی آن محدود به جغرافیای نزدیک جبهه نیست. این موضوع به خودی خود یک ابزار بازدارندگی است؛ زیرا روسیه باید در محاسبات امنیتی خود نقاط بیشتری را آسیبپذیر فرض کند.اما در کنار این سه هدف، یک محاسبه سیاسی نیز ممکن است وجود داشته باشد: واکنش ایراناین سناریو برای کییف میتواند یک دستاورد جانبی مهم داشته باشد. اگر ایران واکنشی شدید نشان دهد، اوکراین میتواند تلاش کند آن را در اروپا بهعنوان نشانهای از گسترش تهدید امنیتی ایران به خارج از خاورمیانه مطرح کند و پرونده همکاری ایران و روسیه را بیش از گذشته در چارچوب امنیت اروپا قرار دهد.اما اینجا یک پرسش اساسی مطرح میشود: آیا هدف نهایی اوکراین کشاندن اروپا به جنگ با ایران است؟پاسخ محتمل، دستکم در شرایط کنونی، خیر است.اتفاقاً جنگ مستقیم اروپا با ایران میتواند برای اوکراین نتیجهای معکوس داشته باشد. اروپا اگر وارد یک درگیری بزرگ با ایران شود، ناچار خواهد بود منابع نظامی، مالی، اطلاعاتی و سیاسی خود را میان دو بحران تقسیم کند: جنگ روسیه و اوکراین از یک سو و رویارویی با ایران از سوی دیگر.این وضعیت الزاماً مطلوب کییف نیست.اوکراین بیش از هر چیز به تمرکز اروپا بر روسیه نیاز دارد؛ به تسلیحات، بودجه، پدافند هوایی، اطلاعات و حمایت سیاسی. بنابراین مطلوبترین سناریو برای کییف احتمالاً جنگ مستقیم اروپا با ایران نیست، بلکه اروپاییشدنِ مسئله ایران و روسیه بدون اروپاییشدنِ جنگ با ایران است.به عبارت دیگر، اوکراین میخواهد اروپا به این نتیجه برسد که همکاری نظامی تهران و مسکو بخشی از مسئله امنیتی اروپاست؛ اما لزوماً نمیخواهد اروپا برای حل این مسئله وارد یک جنگ تازه شود.این تفاوت بسیار مهم است.کییف به دنبال ورود اروپا به جنگ با ایران نیست؛ به دنبال ورود ایران به محاسبات امنیتی اروپا است.اگر اوکراین بتواند حملونقل ایران به روسیه را مختل کند، سه دستاورد مستقیم خواهد داشت: جریان تجهیزات روسیه را کاهش میدهد، هزینه همکاری تهران و مسکو را بالا میبرد و قابلیتهای دوربرد خود را به نمایش میگذارد. اگر واکنش ایران نیز به اندازهای شدید باشد که اروپا را نگران کند، یک دستاورد سیاسی چهارم نیز به دست میآید: تغییر نگاه اروپا به رابطه ایران و روسیه.در چنین سناریویی، اوکراین حتی لازم نیست اروپا را علیه ایران وارد جنگ کند. کافی است اروپا را متقاعد کند که ایران و روسیه دیگر دو پرونده امنیتی جداگانه نیستند.https://t.me/hamidasefichannel2صفحه یوتیوبhttps://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
چرا کشورهای عربی دوباره به پاکستان نگاه میکنند؟وقتی پولِ خلیج، به «عضلهٔ امنیتی» نیاز پیدا میکند✍️ حمید آصفی یک واقعیت آرامآرام در حال تغییر شکل دادن است؛ آنقدر آرام که ممکن است در هیاهوی جنگها دیده نشود:کشورهای عربی خلیج فارس دیگر فقط به خرید سلاح فکر نمیکنند؛ آنها به خریدِ «اطمینان» فکر میکنند.سالها تصور میشد امنیت را میتوان با خرید جنگنده، سامانه پدافندی، موشک، رادار و قراردادهای میلیارددلاری ساخت. خلیج فارس به یکی از بزرگترین بازارهای تسلیحاتی جهان تبدیل شد؛ آسمانش پر از جنگنده شد، زمینش پر از سامانه دفاع هوایی و دریاهایش پر از ناو.اما یک پرسش همچنان باقی ماند:چه کسی قرار است در لحظهٔ بحران واقعاً بایستد؟اینجا پاکستان وارد قاب میشود.نه بهعنوان یک فروشنده سلاح دیگر؛بلکه بهعنوان چیزی بسیار کمیابتر:«قدرتِ انسانیِ قابلاستقرار»و این تفاوت کوچکی نیست.کشورهای عربی ثروت دارند؛ پاکستان نیروی انسانی نظامی.آنها سرمایه دارند؛ پاکستان تجربه جنگی.آنها هواپیما میخرند؛ پاکستان خلبان و ساختار عملیاتی دارد.آنها سامانههای دفاعی میسازند؛ پاکستان دهههاست با منطق جنگ واقعی، بسیج، فرماندهی، آموزش و بازدارندگی زندگی کرده است.و از همه مهمتر:پاکستان فقط یک ارتش بزرگ ندارد؛ یک قدرت هستهای است.البته این به معنای آن نیست که اسلامآباد قرار است بمب هستهای خود را در خدمت کشورهای عربی بگذارد. چنین برداشتی اغراقآمیز است.اهمیت پاکستان جای دیگری است.در جهانی که «قدرت» فقط به تعداد موشکها خلاصه نمیشود، پاکستان صاحب چیزی است که نمیتوان با پول بهسرعت خرید:اعتبار نظامیِ انباشته.این همان چیزی است که میتوان نامش را گذاشت:«سرمایهٔ رزمی»سرمایهای که در انبار نگهداری نمیشود؛در حافظه ارتشها ذخیره میشود.خلیج فارس به «بازدارندگیِ بومی» فکر میکندسالها امنیت کشورهای عربی عمدتاً بر یک فرمول بنا شده بود:پول عربی + سلاح غربی + چتر امنیتی آمریکا.اما بحرانهای سالهای اخیر یک ترک مهم در این فرمول ایجاد کردهاند.کشورهای عربی متوجه شدهاند که داشتن سلاح با توانِ جلوگیری از جنگ یکی نیست.ممکن است پیشرفتهترین جنگنده را داشته باشی، اما مسئله این باشد که:آیا خلبان تو تجربه لازم را دارد؟آیا فرماندهی مشترک داری؟آیا شبکه دفاع هوایی تو واقعاً یکپارچه است؟آیا نیروی انسانی کافی داری؟آیا جامعهات تحمل جنگ را دارد؟و از همه مهمتر:آیا دشمن باور دارد که تو واقعاً آمادهای هزینه بدهی؟اینجا مفهوم مهمی متولد میشود:«بازدارندگیِ قابلباور»بازدارندگی با نمایش سلاح ساخته نمیشود؛ با باور دشمن به اراده و توان استفاده از قدرت ساخته میشود.و پاکستان در این نقطه یک مزیت غیرعادی دارد.پاکستان؛ «ارتشِ آماده» در برابر «ثروتِ آماده»کشورهای خلیج فارس میتوانند در چند سال دهها میلیارد دلار برای دفاع هزینه کنند.اما نمیتوانند با یک چک بانکی، پنجاه سال تجربه نظامی بخرند.نمیتوانند یکشبه فرهنگ سازمانی ارتش بسازند.نمیتوانند در یک قرارداد، حافظه عملیاتی تولید کنند.نمیتوانند تجربه جنگ، آموزش، فرماندهی و نیروی انسانی را به سرعت وارد سیستم کنند.پول میتواند جنگنده بخرد؛ اما نمیتواند فوراً جنگنده را به قدرت تبدیل کند.و این شاید یکی از عمیقترین دلایل جذابیت پاکستان برای جهان عرب باشد.پاکستان چیزی دارد که در بازار جهانی دفاعی کمیاب است:«قدرتِ آماده»نه فقط سختافزار؛بلکه سختافزار + انسان + تجربه + سازمان + دکترین.اما ماجرا فقط ایران نیستاگر همهچیز را به «ترس کشورهای عربی از جمهوری اسلامی» تقلیل بدهیم، نیمی از داستان را از دست دادهایم.کشورهای عربی امروز در حال فکرکردن به یک مسئله بسیار بزرگترند:چگونه در جهانی که قدرتها دائماً در حال جابهجاییاند، خودمان صاحب قدرت مانور باشیم؟آمریکا همچنان قدرتمندترین بازیگر خارجی در امنیت خلیج است.چین شریک اقتصادی مهمی است.اروپا ظرفیتهایی دارد.ترکیه قدرت رو به رشد منطقهای است.و پاکستان میتواند یک قطعه متفاوت از این پازل باشد:قدرت نظامیِ مسلمان، غیرعرب، هستهای، نزدیک به خلیج و دارای رابطه با چند اردوگاه متخاصم.این ترکیب، پاکستان را جذاب میکند.چون پاکستان نه عربستان است، نه ایران؛نه آمریکا است، نه چین.در میان آنها ایستاده است.و گاهی ارزش یک کشور دقیقاً در همین «میان ایستادن» است.پاکستان میتواند «سپر» باشد؛ اما بهتر است «سپرِ زنده» باشداگر کشورهای عربی هوشمند باشند، پاکستان را برای جنگیدن نمیخواهند.📌متن کامل را اینجا بخوانید🆔@hamidasefichannel2
آتشبسِ وامدار؛ توقفِ مشروط در سایهٔ تهکشیدنِ انبارِ مهماتسیزدهمین شبِ متوالیِ حملات، با صدور فرمانِ توقف از سوی ترامپ پایان یافت. این پرشِ تاکتیکی، نه نشان از تغییرِ راهبرد، که حاصلِ سه گزارهٔ عملیاتی بود: کاهشِ بازدهیِ حملاتِ محدود، افزایشِ سرسامآورِ هزینهها، و گشایشِ ناگهانیِ روزنهای دیپلماتیک.توقف شد، اما تهدید باقی ماند. مذاکره آغاز شد، اما اعتماد شکل نگرفت.در جریان این درگیری، مصرف بالای مهمات پدافندی و هزینههای سنگین عملیات، به یکی از نگرانیهای جدی آمریکا و متحدانش تبدیل شده است. دربارهٔ شمار دقیق موشکهای رهگیر شلیکشده و میزان کاهش ذخایر، ارقام متفاوتی مطرح شده و این اعداد برای انتشار نهایی باید به منابع رسمی و مستقل مستند شوند.اما فارغ از رقم دقیق، اصل مسئله روشن است: جنگی که با مصرف شتابان مهمات و منابع نظامی همراه باشد، نمیتواند بدون هزینه ادامه پیدا کند.از این منظر، آتشبس را میتوان «وامدار» دانست؛ توقفی که بیش از آنکه محصول اعتماد باشد، از ضرورتِ مدیریت هزینهها و خریدن زمان برای تصمیمگیری ناشی میشود.همزمان با توقف، هیأتی از عمان وارد تهران شد تا دربارهٔ قفلِ هرمزی گفتوگو کند. پیشرفتِ نسبی در این مذاکرات، به واشنگتن اجازه داد تا میانبُرِ دیپلماتیک را آزمایش کند. اما این دیپلماسی، شمارهدار است؛ ۴۸ ساعت فرصت، نه بیشتر. اگر قفلِ هرمزی باز نشود، حملات با شدتِ بیشتر از سر گرفته خواهد شد.ترامپ با وجودِ دستورِ توقف، بر حفظِ گزینهٔ نظامی اصرار کرد و گفت: «در صورتِ عدمِ توافق، همهچیزِ آنها را نابود خواهیم کرد.» این مدارایِ مسلحانه، یعنی موشکها در سکویِ پرتاب باقی ماندند و تهدید، همپایِ مذاکره پیش رفت.ترامپ میخواهد با مشتِ بسته مذاکره کند و با لبخند تهدید. ایران میخواهد با فشار عقبنشینی نکند و با تحریم مصالحه.سپاهِ پاسداران اعلام کرد که در ۱۵ روز، ۱۱ فروند جنگنده و بالگردِ آمریکایی را منهدم کرده است. هرچند این ادعا توسط منابعِ مستقل تأیید نشده، اما نشاندهندهٔ ارادهٔ تهران برای پاسخدهیِ متقابل است. همچنین به انگلیس هشدار داده شد که استفاده از پایگاههایش برای حملات علیه ایران، آن را به هدفِ قانونی تبدیل خواهد کرد. این هشدار، دامنهٔ تهدید را فراتر از مرزهایِ مستقیمِ درگیری گسترش داد.در ادامهٔ بحران، انصارالله (حوثیهای یمن)، در واکنش به حملات، با پهپاد و موشک، تأسیساتِ نفتیِ شرکتِ آرامکویِ عربستان را هدف قرار دادند. این اقدام، هزینههایِ امنیتی را برای متحدانِ منطقهایِ آمریکا افزایش داد و نشان از هماهنگیِ جبههٔ مقاومت با ایران دارد.تنش، از خلیجِ فارس به دریایِ سرخ سرایت کرد و زنجیرهای از واکنشها را شکل داد؛ زنجیرهای که اگر ادامه پیدا کند، هزینهٔ بحران را از میدان نظامی به امنیت انرژی، حملونقل دریایی و اقتصاد منطقه خواهد کشاند.در سوی دیگر، نتانیاهو، نخستوزیرِ اسرائیل، قرار است فردا (۲۸ ژوئیه) با ارائهٔ جدیدترین اطلاعات دربارهٔ برنامهٔ هستهای ایران، ترامپ را از هرگونه توافق منصرف کند. منابعِ اسرائیلی شانسِ توافق را «بسیار اندک» ارزیابی میکنند.اسرائیل، بهعنوانِ متحدِ منطقهایِ آمریکا، هر گونه چرخشِ راهبردیِ مشروط به سمتِ دیپلماسی را برنمیتابد و بر تداومِ رویارویی اصرار دارد.در حالِ حاضر، آمریکا در وضعیتِ «توقفِ موقت» به سر میبرد. همهچیز به نتیجهٔ مذاکراتِ عمان در تهران وابسته است. اگر قفلِ هرمزی باز شود و ترددِ کشتیها تضمین گردد، احتمالِ تداومِ آتشبس وجود دارد؛ اگر مذاکرات شکست بخورد، حملات با شدتی طوفانیتر از سر گرفته خواهد شد.۴۸ ساعتِ پیشِ رو، نقطهٔ عطفِ بحران است. در این معادله، هر دقیقه یک تصمیم، هر تصمیم یک هزینه، هر هزینه یک پیامد دارد.منطقه در انتظارِ دو روزِ تعیینکننده به سر میبرد؛ روزهایی که میتواند مسیرِ جنگ یا آرامش را در خاورمیانه رقم بزند.https://t.me/hamidasefichannel2صفحه یوتیوبhttps://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
کانال حمید آصفی pinned «🎥 جنگ، کشمکش قدرت و پشتپرده صداوسیما؛ چه کسی روایت را میسازد؟ در این ویدئو، نگاهی داریم به آخرین رویدادهای جنگ و تحولات مهم پیرامون آن؛ اما بحث فقط به میدان جنگ محدود نمیشود. بخش مهمی از این گفتوگو به روابط، اختلافات و رقابت میان جناحهای مختلف قدرت در…»
کانال حمید آصفی pinned «مخچهٔ قدرت؛ چرا صداوسیما در یدِ مطلقِ هستهٔ سخت تنفس میکند؟ بخش دوم: نبردِ «تعریف» و «بقا»؛ وقتی رسانه، حافظهٔ قدرت میشود ۴. گفتمانِ ایجابی در برابرِ گفتمانِ سلبی؛ نبردِ «تعریف» و «بقا» دولت در «گفتمانِ سلبی» ــ دفاع تاکتیکی در برابر بحرانهای روزمره…»
کانال حمید آصفی pinned «مخچهٔ قدرت؛ چرا صداوسیما در یدِ مطلقِ هستهٔ سخت تنفس میکند؟ بخش اول: وقتی سانسور، «فعلِ وجود» میشود مقدمه: وقتی سانسور، «فعلِ وجود» میشود نزاع دولت و خود جناب پزشکیان و صداوسیما بر سر حذف یک بخش از صحبت های ایشان، نه یک خطای مدیریتی و نه یک اختلاف جناحیِ…»
مخچهٔ قدرت؛ چرا صداوسیما در یدِ مطلقِ هستهٔ سخت تنفس میکند؟بخش دوم: نبردِ «تعریف» و «بقا»؛ وقتی رسانه، حافظهٔ قدرت میشود۴. گفتمانِ ایجابی در برابرِ گفتمانِ سلبی؛ نبردِ «تعریف» و «بقا»دولت در «گفتمانِ سلبی» ــ دفاع تاکتیکی در برابر بحرانهای روزمره ــ قدرت مانور دارد؛ اما صداوسیما، نگهبان «گفتمانِ ایجابی» است؛ یعنی دایرهٔ واژگان مشروع، تعریف دشمن و مرزهای هویت.در نظریهٔ قدرت، هر کسی که «لغتنامهٔ سیاستِ مشروع» را تعریف کند، صاحب «قدرتِ بنیادین» است.صداوسیما با حذف جملهٔ پزشکیان، در واقع از «خودکامگیِ تعریف» دفاع میکرد؛ یعنی اجازه نداد که «مذاکره» از یک واژهٔ تاکتیکیِ ابزاری به یک واژهٔ راهبردیِ هویتی ارتقا یابد.این «مرزبانیِ معنایی»، فراتر از اختیارات یک مدیر صداوسیما و یا حتی وزیر ارشاد است و تنها از چشمانداز «هستهٔ متافیزیکیِ قدرت» قابل صدور است.۵. استدلالِ غایی: صداوسیما، «جلوهگاهِ قدرتِ پنهانِ ناظر»در نهایت، صداوسیما نه به این دلیل در یدِ هستهٔ سخت است که از آن دستور میگیرد، بلکه به این دلیل که «بخشی از سوژهٔ وجودیِ هستهٔ سخت» محسوب میشود.این نهاد، یکی از معدود بازوهایی است که «قدرتِ ناظر» ــ ولایت فقیه ــ از طریق آن، خود را بدون واسطه به افکار عمومی نشان میدهد.دولت و مجلس، قدرت «مکانیکی» ــ قانونیِ صرف ــ دارند، اما صداوسیما قدرت «ارگانیک» ــ تولیدِ همنواییِ عمیقِ روانی ــ را در اختیار دارد.به همین دلیل، حتی اگر یک مدیر اصلاحطلب هم بر مسند آن بنشیند، «منطقِ سازمانی» او را وادار به بازتولید همان روایت بنیادین میکند؛ چرا که این نهاد، «فعلِ وجودِ هستهٔ سخت» است، نه ابزاری در دست آن.نتیجهگیری: نبردِ دولتِ اجرایی با «دولتِ دائمیِ معنایی»دعوای پزشکیان و صداوسیما، نبرد «دولتِ موقتِ اجرایی» با «دولتِ دائمیِ معنایی» است.هستهٔ سختِ قدرت، برای تداوم زیست خود، به یک «رسانهٔ مهندسیشده» نیاز دارد که نه وجدان جمعی، که «حافظهٔ راهبردیِ نظام» را بازنمایی کند.تا وقتی ساختار «تولیدِ معنا» در انحصار نهادهایی باشد که زندگی سازمانیشان در گروِ بقای وضعیت تقابل است، سانسور، نه یک حادثه، که «ضرورتِ آناتومیک» برای بقای کل ارگانیسم قدرت خواهد بود.صداوسیما، در این آناتومی پیچیده، نقش «مخچه» را دارد؛ نه فرمان میدهد، نه اختیار استقلال دارد، اما هر حرکتِ خلافِ تعادلِ هسته را با حذف و انقطاع، جبران میکند.واقعیت تلخ آنکه امروز، با گسترش رسانههای نوین، این «مخچه» دیگر قادر به کنترل تمام شوکهای وارده نیست؛ اما هنوز، در کالبد قدرت، چنان ریشه دوانده که تصور اصلاح آن، بدون «جراحیِ بنیادین در هندسهٔ کلانِ نظام»، توهمی بیش نیست.نزاع کنونی، تنها یک اختلاف بر سر حذف یک جمله نیست؛ آغازِ پایانِ انحصاری است که عصر شبکههای اجتماعی، آن را به تاریخ سپرده است.صداوسیما دیگر آنقدر قدرتمند نیست که افکار عمومی را بسازد؛ اما هنوز آنقدر قدرتمند هست که نشان دهد قدرت، از چه چیزی میترسد.سانسورِ یک جمله، گاهی حذفِ یک کلمه نیست؛ حذفِ یک امکان است.و وقتی یک نظام از یک جمله میترسد، مسئله دیگر جمله نیست؛ مسئله، آیندهای است که آن جمله میتواند نمایندگی کند.https://t.me/hamidasefichannel2صفحه یوتیوبhttps://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
مخچهٔ قدرت؛ چرا صداوسیما در یدِ مطلقِ هستهٔ سخت تنفس میکند؟بخش اول: وقتی سانسور، «فعلِ وجود» میشودمقدمه: وقتی سانسور، «فعلِ وجود» میشودنزاع دولت و خود جناب پزشکیان و صداوسیما بر سر حذف یک بخش از صحبت های ایشان، نه یک خطای مدیریتی و نه یک اختلاف جناحیِ زودگذر، که «زلزلهای در ژرفای آناتومی قدرت» است.در اینجا، سخن بر سر سانسور یک عبارت نیست؛ اینجا نمایشِ «دوقطبیِ تدبیر و ثبات» در کالبدِ شکاف میان نهادهای حاکمیت است.اما پرسش بنیادین این است: آیا صداوسیما صرفاً یک نهاد رسانهایِ وابسته به جریان تندرو است، یا «مُجریِ فیزیولوژیکِ ارادهٔ هستهٔ سختِ قدرت»؟برای پاسخ، باید از کلیشههای رایج عبور کرد و این نهاد را در «هندسهٔ پنهانِ قدرت» جمهوری اسلامی بازتعریف نمود؛ واقعیتی که قالیباف، رئیس مجلس، نیز در ناتوانی برابر آن اعتراف کرد و پزشکیان، اکنون، طعم تلخ آن را میچشد.۱. نظریهٔ «حافظهٔ نهادینه» در برابرِ «ارادهٔ زوالپذیرِ دولت»دولت، موجودی «دورهای» و «محکوم به افولِ طبیعی» است؛ اما صداوسیما بر اساس اصل «تداومِ سازمانیِ امنیتیافته» طراحی شده است.کلیدواژهٔ بنیادین اینجا، «ساختارِ بوروکراتیکِ خودارجاع» است.مدیران میانی و ارشدِ معاونتهای سیاسی و خبری، صرفاً «مأمورانِ تصدیق» نیستند؛ آنها «مفسرانِ خلاقِ خطمشیِ بنیادین» هستند.این لایهٔ مدیریتی، حافظهای بلندمدتتر از عمر دولتها دارد و رفتارش مبتنی بر «بازتولیدِ خودکارِ گفتمانِ مادر» است، نه ابلاغِ دستوریِ لحظهای.به عبارت دقیقتر، صداوسیما یک «ابَرسازمانِ فراقوّهای» است که با «زمانِ زیستیِ هستهٔ سخت» تنفس میکند و ارادهاش را نه از مجلس یا دولت، که از «هستهٔ متافیزیکیِ قدرت» ــ ولایت مطلقه ــ اخذ مینماید.۲. حلقهٔ گمشده: قراردادِ تأسیسیِ رسانه با نهادهای نظامی ـ امنیتیدلیل بنیادینتر آنکه صداوسیما در یدِ مطلقِ هستهٔ سخت است، به «معماریِ تأسیسی» آن بازمیگردد.این نهاد در آغازین روزهای انقلاب، نه بهمثابه یک «مؤسسهٔ عمومیِ اطلاعرسان»، که بهعنوان «قرارگاهِ فرهنگی ـ امنیتی» برای مدیریت روانیِ میدان نبرد ــ جنگ تحمیلی و انقلابهای نیابتی ــ متولد شد.هنوز هم بسیاری از اعضای شورای نظارت و هیئتهای انتصاب، سابقهای دوشادوشِ نهادهای اطلاعاتی ـ امنیتی دارند.این همذاتپنداریِ وجودی، صداوسیما را به «شاخهٔ مدنیِ دستگاهِ امنیتِ ملی» بدل کرده است؛ دستگاهی که حتی قالیباف، بهعنوان رئیس قوهٔ مقننه، در برابر آن ناتوان است، چون ریشههای آن در عمقِ نهادهای موازی با دولت، بلکه فراتر از آن، قرار گرفته است.۳. استدلالِ بنیادافکن: منطقِ «برونسپاریِ هزینهٔ سیاسی»مهمترین دلیلی که صداوسیما را به «یدِ مطلق» هستهٔ سخت پیوند میزند، کارکرد آن در «منطقِ برونسپاریِ ریسکِ سیاسی» است.هستهٔ سخت، برای حفظ «وجههٔ آرمانخواهانهٔ خویش»، نیازمند یک «پیکرگردانِ انتقادپذیر» است.دولت پزشکیان ــ یا هر دولت میانهروی دیگر ــ مأمور به «اجرای تاکتیکهای بحرانزدا»، مانند مذاکره، میشود؛ اما صداوسیما مأموریت دارد که این تاکتیک را «غیربومی، تحمیلی و نامشروع» جلوه دهد تا اگر هزینههای آن ــ تورم، تحریم یا شکست دیپلماتیک ــ بالا رفت، انگِ «انحراف» بر پیشانی دولت بماند و هستهٔ سخت، خود را «دایرةالاصلیِ آرمانها» معرفی کند.این یک استراتژیِ هوشمندانه برای «شناورسازیِ مسئولیت» است که بدون هماهنگیِ ارگانیک با بالاترین سطوح ولایت، ممکن نیست.صداوسیما در این معادله، نقش «مخزنِ اتهام» را برای دولت بازی میکند تا گوهرِ هسته، از هرگونه نقد راهبردی مصون بماند.https://t.me/hamidasefichannel2صفحه یوتیوبhttps://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
🎥 جنگ، کشمکش قدرت و پشتپرده صداوسیما؛ چه کسی روایت را میسازد؟در این ویدئو، نگاهی داریم به آخرین رویدادهای جنگ و تحولات مهم پیرامون آن؛ اما بحث فقط به میدان جنگ محدود نمیشود.بخش مهمی از این گفتوگو به روابط، اختلافات و رقابت میان جناحهای مختلف قدرت در جمهوری اسلامی اختصاص دارد؛ اینکه این جریانها چگونه در برابر بحرانها موضع میگیرند، چه منافع و اختلافاتی دارند و مناسبات درونی قدرت چگونه بر تصمیمها و روایت رسمی اثر میگذارد.در بخش دیگری، سراغ ساختار صداوسیما میرویم؛ اینکه این سازمان چگونه اداره میشود، چه ساختارهایی بر آن نظارت و اعمال قدرت میکنند و چگونه روایتهای سیاسی و خبری در آن شکل میگیرند.تلاش کردهایم موضوع را نه صرفاً از زاویه خبر، بلکه با نگاهی تحلیلی، صریح و تا حد امکان مستقل بررسی کنیم؛ تا شاید بتوانیم پشت خبرها، مواضع رسمی و روایتهای رسانهای، تصویر روشنتری از مناسبات قدرت ببینیم.اگر فکر میکنید این نوع نگاه و تحلیل میتواند برای شما مفید باشد، با صمیمیت و فروتنی از شما دعوت میکنم ویدئو را ببینید و به کانال بپیوندید.حضور و همراهی شما برای ما ارزشمند است.ممنونیم که میبینید، میشنوید و با نگاه و نقد خودتان همراهمان هستید. 🙏https://youtu.be/yoDLO3huenk?is=awyQB5M9cdiB1RTe
🎥 جنگ، کشمکش قدرت و پشتپرده صداوسیما؛ چه کسی روایت را میسازد؟در این ویدئو، نگاهی داریم به آخرین رویدادهای جنگ و تحولات مهم پیرامون آن؛ اما بحث فقط به میدان جنگ محدود نمیشود.بخش مهمی از این گفتوگو به روابط، اختلافات و رقابت میان جناحهای مختلف قدرت در جمهوری اسلامی اختصاص دارد؛ اینکه این جریانها چگونه در برابر بحرانها موضع میگیرند، چه منافع و اختلافاتی دارند و مناسبات درونی قدرت چگونه بر تصمیمها و روایت رسمی اثر میگذارد.در بخش دیگری، سراغ ساختار صداوسیما میرویم؛ اینکه این سازمان چگونه اداره میشود، چه ساختارهایی بر آن نظارت و اعمال قدرت میکنند و چگونه روایتهای سیاسی و خبری در آن شکل میگیرند.تلاش کردهایم موضوع را نه صرفاً از زاویه خبر، بلکه با نگاهی تحلیلی، صریح و تا حد امکان مستقل بررسی کنیم؛ تا شاید بتوانیم پشت خبرها، مواضع رسمی و روایتهای رسانهای، تصویر روشنتری از مناسبات قدرت ببینیم.اگر فکر میکنید این نوع نگاه و تحلیل میتواند برای شما مفید باشد، با صمیمیت و فروتنی از شما دعوت میکنم ویدئو را ببینید و به کانال بپیوندید.حضور و همراهی شما برای ما ارزشمند است.ممنونیم که میبینید، میشنوید و با نگاه و نقد خودتان همراهمان هستید. 🙏https://youtu.be/yoDLO3huenk?is=awyQB5M9cdiB1RTe
نبرد بر سر ارادهها؛ آمریکا و ایران در پیچیدهترین مرحله بحرانبحران در نقطه تصمیم؛ رد آتشبس و ادامه نبرد محاسباتتحولات اخیر نشان میدهد بحران میان ایران و آمریکا وارد مرحلهای شده که دیگر فقط یک رویارویی نظامی نیست؛ بلکه «جنگِ محاسبات» است؛ رقابتی برای تعیین اینکه چه کسی میتواند هزینهها را بهتر مدیریت کند و چه کسی میتواند اراده طرف مقابل را زودتر فرسوده کند.گزارشهایی منتشر شده مبنی بر اینکه پیامی از سوی آمریکا، از طریق نخستوزیر عراق، درباره آتشبس به تهران منتقل شده و ایران آن را نپذیرفته است. این گزارش هنوز نیازمند تأیید رسمی و مستقل است، اما در صورت صحت، یک پیام مهم دارد: «رد آتشبس، الزاماً رد صلح نیست؛ ردِ زمان و شرایط پیشنهادی صلح است.»در منطق بحرانهای بزرگ، توقف زمانی پذیرفته میشود که طرفین به نقطهای برسند که ادامه فشار، دستاورد بیشتری از توقف نداشته باشد. اگر تهران چنین پیشنهادی را نپذیرفته باشد، میتوان برداشت کرد که ارزیابی آن این است که هنوز ظرفیتهایی برای افزایش هزینه طرف مقابل یا بهبود موقعیت مذاکراتی وجود دارد.آمریکا در حال دنبال کردن راهبردی است که میتوان آن را «فشار چندلایه» نامید؛ ترکیبی از قدرت نظامی، فشار سیاسی، ابزار اقتصادی و عملیات روانی برای تغییر رفتار ایران. هدف اصلی این راهبرد، نه صرفاً وارد کردن خسارت، بلکه «تغییر هندسه تصمیمگیری» در طرف مقابل است.در مقابل، ایران بر الگوی «بازدارندگی نامتقارن» تکیه دارد؛ رویکردی که بر این فرض استوار است که یک بازیگر میتواند با ابزارهای غیرمتعارف، هزینه قدرت برتر را افزایش دهد. پیام این راهبرد روشن است: فشار نظامی علیه ایران نباید بدون هزینه منطقهای برای طرف مقابل باشد.آنچه اکنون شکل گرفته را میتوان «بنبست فعال» نامید؛ وضعیتی که در آن هیچ طرفی آماده پذیرش شکست نیست، اما هیچ طرفی نیز خواهان ورود به جنگی بدون سقف و کنترلناپذیر نیست.در چنین شرایطی، دیپلماسی حذف نشده، بلکه تغییر شکل داده است. انتقال پیامها از مسیر واسطهها نشان میدهد که حتی در اوج تنش، کانالهای ارتباطی کاملاً قطع نشدهاند. «مذاکره خاموش، در کنار جنگ آشکار» یکی از ویژگیهای اصلی بحرانهای پیچیده امروز است.نقش کشورهای واسطه نیز اهمیت پیدا میکند. عراق به دلیل روابط همزمان با تهران و واشنگتن، در موقعیتی قرار دارد که میتواند مسیر انتقال پیامها را باز نگه دارد. اما میانجیگری تنها زمانی موفق خواهد بود که طرفین به این نتیجه برسند که ادامه مسیر، هزینه بیشتری از امتیاز دادن دارد.خطر اصلی در مرحله کنونی، فقط تصمیمهای بزرگ نیست؛ بلکه «خطای محاسباتی کوچک با پیامد بزرگ» است. در بحرانهایی با این سطح از تنش، یک حمله اشتباه، یک تلفات سنگین یا یک برداشت نادرست از نیت طرف مقابل میتواند روند تحولات را از کنترل خارج کند.در نهایت، بحران فعلی را نمیتوان صرفاً با معیار پیروزی یا شکست نظامی سنجید. آنچه در جریان است، نبرد بر سر «فرسایش ارادهها» است. آمریکا تلاش میکند فشار را به ابزار امتیازگیری تبدیل کند؛ ایران تلاش میکند هزینه فشار را افزایش دهد.مرحله آینده به یک سؤال اساسی وابسته است:کدام طرف زودتر به این نتیجه میرسد که ادامه مسیر، هزینهای بیشتر از تغییر مسیر دارد؟زیرا در بحرانهای بزرگ، پایان جنگ همیشه زمانی آغاز نمیشود که یک طرف شکست بخورد؛ گاهی زمانی آغاز میشود که هر دو طرف به این جمعبندی برسند که ادامه نبرد، دیگر سودی برابر با هزینههای آن ندارد.https://t.me/hamidasefichannel2صفحه یوتیوبhttps://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
اکبر عبدی رفت؛ لبخندِ یک ملت، به خاطره پیوستگاهی رفتنِ یک هنرمند، تنها خاموش شدن یک صدا نیست؛ پایان فصلی است که سالها با آن خندیدهایم، گریستهایم و زندگی کردهایم.اکبر عبدی از میان ما رفت، اما هنر، مردم و تاریخ، نام او را از یاد نخواهند برد. او از معدود هنرمندانی بود که مرز میان نقش و زندگی را از میان برداشت؛ با هر شخصیت، جهانی تازه آفرید و با هر لبخند، امید را به خانههای مردم برد.او تنها بازیگر نبود؛ روایتگر روزهای ساده این سرزمین بود. با چهرهای آشنا، نگاهی صمیمی و هنری ماندگار، بخشی از حافظه جمعی ایرانیان شد؛ حافظهای که هرگز رنگ فراموشی نخواهد گرفت.امروز صحنه هنر، یکی از درخشانترین ستارههای خود را بدرقه میکند؛ اما نور ستارهها، پس از خاموشی نیز راه را نشان میدهد. میراث استاد اکبر عبدی در قاب سینما و تلویزیون، تا همیشه زنده خواهد ماند.تن، خسته میشود؛ اما هنر، هرگز نمیمیرد.نام نیک، از مرگ عبور میکند و در قلب زمان جاودانه میماند.یادش گرامی، راهش ماندگار و نامش جاودان. 🖤https://t.me/hamidasefichannel2صفحه یوتیوبhttps://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
ترامپ: خسارت کشتیها از داراییهای ایران پرداخت میشود؛ «تلفیق بیشتر جنگ مالی و جنگ نظامی»؟دونالد ترامپ با اعلام اینکه هرگونه خسارت به کشتیها، محمولهها و هر آنچه به آنها مرتبط است، از محل داراییهای ایرانِ تحت کنترل ایالات متحده پرداخت خواهد شد، صرفاً یک تهدید تازه علیه تهران مطرح نکرد؛ بلکه کوشید دامنه بازدارندگی آمریکا را از عرصه نظامی به حوزه مالی نیز گسترش دهد. اگر این موضع به سیاست اجرایی تبدیل شود، میتواند نشاندهنده مرحلهای تازه در الگوی فشار واشنگتن بر تهران باشد.در سالهای گذشته، محور اصلی فشار آمریکا بر ایران، تحریمهای اقتصادی، محدودیتهای مالی و تهدید به اقدام نظامی بود. اما اظهارات اخیر ترامپ حامل پیام تازهای است: از نگاه او، هرگونه اختلال در امنیت کشتیرانی و تجارت دریایی میتواند هزینه مالی مستقیمی برای داراییهای ایران در اختیار آمریکا ایجاد کند. به بیان دیگر، او تلاش میکند مسئولیت اقتصادی ناامنی در منطقه را نیز متوجه تهران کند.با این حال، میان اعلام یک موضع سیاسی و اجرای عملی آن فاصله قابل توجهی وجود دارد. حتی اگر داراییهای ایران در اختیار دولت آمریکا باشد، نحوه استفاده از این اموال معمولاً تابع قوانین داخلی، احکام دادگاهها و چارچوبهای حقوقی ایالات متحده است. تجربه پروندههای گذشته نیز نشان داده که برداشت از داراییهای دولتهای خارجی، همواره صرفاً با تصمیم رئیسجمهور انجام نمیشود و ممکن است با موانع قضایی روبهرو باشد.همزمان، ترامپ از احتمال انجام حملهای «غیرقابل قیاس با حملات قبلی» نیز سخن گفته است. کنار هم قرار دادن این دو موضع نشان میدهد که او در حال افزایش فشار بر دو محور همزمان است: بازدارندگی نظامی و بازدارندگی مالی. این رویکرد را میتوان ادامه همان سیاست فشار حداکثری دانست، اما با ابعادی گستردهتر؛ بهگونهای که هزینه هرگونه تشدید تنش، نه فقط در میدان نبرد، بلکه در حوزه داراییها و اقتصاد نیز مطرح میشود.با این حال، این راهبرد با یک پرسش اساسی روبهرو است: آیا صرف اعلام چنین سیاستی برای اجرای آن کافی است؟ پاسخ، دستکم از منظر حقوقی، منفی است. رئیسجمهور آمریکا در سیاست خارجی اختیارات گستردهای دارد، اما تصرف یا انتقال داراییهای دولتهای خارجی که در صلاحیت قوانین و آرای قضایی قرار دارند، معمولاً نیازمند طی شدن فرآیندهای قانونی است. از همین رو، موفقیت این رویکرد نه فقط به اراده سیاسی کاخ سفید، بلکه به نظر دادگاهها و چارچوب حقوقی حاکم بر این داراییها نیز بستگی خواهد داشت.جمعبندیاظهارات ترامپ را نباید صرفاً یک واکنش رسانهای دانست. اگرچه اجرای عملی این ایده با موانع حقوقی و قضایی روبهرو است، اما از منظر راهبردی، این سخنان نشان میدهد که کاخ سفید در پی افزودن یک ابزار جدید به مجموعه اهرمهای فشار خود است؛ ابزاری که تلاش میکند هزینه اقدامات منتسب به ایران را از عرصه نظامی فراتر برده و به حوزه مالی نیز گسترش دهد. اینکه این تهدید تا چه اندازه قابلیت اجرا پیدا کند، در نهایت به تصمیم نهادهای قضایی آمریکا، وضعیت حقوقی داراییهای ایران و روند تحولات سیاسی آینده بستگی خواهد داشت.https://t.me/hamidasefichannel2صفحه یوتیوبhttps://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
از شلیک به کشتیها تا آینده تقابل ایران و آمریکا؛ بررسی سناریوهای پیشروی منطقه در گفتوگو با خبرگزاری موکریانپشت پرده تنش ایران و آمریکا؛ چرا دوباره رویارویی آغاز شد؟ | گفتوگو با خبرگزاری موکریان معرفی ویدئو :در این گفتوگو با خبرگزاری موکریان، به بررسی ابعاد مختلف دور تازه تنشها میان ایران و آمریکا و پیامدهای آن در سطح منطقهای و بینالمللی پرداختهام.در این برنامه، به پرسشهای مهمی پاسخ دادهام؛ از جمله:علت و پیامدهای شلیک به برخی کشتیها در تنگه هرمز و تأثیر آن بر امنیت انرژی و تجارت جهانی چیست؟چرا چرخه تنش و رویارویی پینگپنگی میان ایران و آمریکا دوباره فعال شده و چه چشماندازی برای آینده آن میتوان تصور کرد؟هزینهها و تبعات اقتصادی این وضعیت برای ایران و آمریکا چه خواهد بود؟آیا جریانهای تندرو در ایران میتوانند بر تصمیمات شورای عالی امنیت ملی درباره مذاکره و مسیر دیپلماسی اثر بگذارند؟تغییرات احتمالی نظم منطقهای در سناریوهای مختلف پیشرو چه خواهد بود؟در این گفتوگو تلاش کردهام با نگاهی تحلیلی و واقعبینانه، ابعاد سیاسی، امنیتی و اقتصادی این بحران را بررسی کنم و تصویری روشنتر از مسیرهای احتمالی آینده ارائه دهم.از شما مخاطبان محترم، صمیمانه و خالصانه دعوت میکنم این برنامه را مشاهده کنید. اگر این گفتوگو برای شما مفید و قابل تأمل بود، لطفاً با عضویت در کانال یوتیوب، همراهی خود را ادامه دهید و با اشتراکگذاری این ویدئو به گسترش گفتوگوهای تحلیلی و آگاهانه کمک کنید.از همراهی، اعتماد و حمایت ارزشمند شما بسیار سپاسگزارم. 🙏https://youtu.be/txfgMROZn18?si=Jb-INa98t6w9haN3
عبور ترامپ از مرز لفاظی: «دردِ بیشتر» برای تهران، «بازیِ پرهزینه» برای واشنگتندونالد ترامپ با تهدید امروز خود مبنی بر «حملهای گستردهتر از همیشه» علیه جمهوری اسلامی، بار دیگر به الگوی فشار حداکثری بازگشته است؛ الگویی که اینبار با تأکید بر «تداوم درد» و ابراز ناامیدی از مسیر دیپلماسی همراه شده است. با این حال، فاصلهای معنادار میان تهدید لفظی و تصمیم برای ورود به جنگ وجود دارد و همین فاصله، تحلیل این سخنان را ضروری میکند.۱. بنبست راهبردی؛ جنگی که برنده نداردطرح احتمال یک حمله گسترده، در شرایطی مطرح میشود که ایالات متحده با بدهی سنگین، کسری بودجه و حساسیت افکار عمومی نسبت به جنگهای پرهزینه روبهرو است. از این منظر، تهدید نظامی بیش از آنکه نشانه آمادگی برای یک جنگ فراگیر باشد، میتواند ابزاری برای افزایش فشار سیاسی و روانی بر تهران باشد.به همین دلیل، هرگونه تصمیم برای آغاز یک جنگ بزرگ، نهتنها هزینههای امنیتی، بلکه پیامدهای اقتصادی و سیاسی قابل توجهی برای واشنگتن به همراه خواهد داشت و همین موضوع، دامنه انتخابهای کاخ سفید را محدود میکند.۲. ابهام حسابشده در قبال اسرائیلاظهارات ترامپ درباره توانایی اسرائیل برای اقدام سریع، در کنار هشدار نسبت به پیامدهای گسترش درگیری، نشان میدهد که او تلاش میکند ابتکار عمل را در اختیار واشنگتن نگه دارد. به نظر میرسد هدف این است که هرگونه اقدام نظامی احتمالی، در چارچوب راهبرد آمریکا تعریف شود، نه آنکه بر اثر تصمیمات مستقل بازیگران منطقهای، به بحرانی خارج از کنترل تبدیل شود.در عین حال، گسترش یک جنگ منطقهای میتواند هزینههای داخلی و سیاسی قابل توجهی برای دولت آمریکا ایجاد کند؛ موضوعی که در محاسبات هر رئیسجمهوری، بهویژه در آستانه رقابتهای سیاسی، اهمیت دارد.۳. خطای محاسباتی در «سیاست درد»جمله ترامپ مبنی بر اینکه «آنها هنوز به اندازه کافی درد نکشیدهاند» بر این فرض استوار است که افزایش فشار، سرانجام به عقبنشینی سیاسی خواهد انجامید. اما تجربه بسیاری از منازعات معاصر، چنین رابطه مستقیمی را تأیید نمیکند.در بسیاری از موارد، برآورد بازیگران خارجی از آستانه تحمل دولتها یا جوامع، نادرست از آب درآمده و به جای تسلیم، به افزایش مقاومت، طولانیتر شدن بحران و پیچیدهتر شدن معادلات انجامیده است.ویتنام نمونهای بود که با وجود سالها بمباران و دهها هزار کشته آمریکایی، اراده طرف مقابل در هم نشکست. در عراق، سقوط سریع حکومت صدام به معنای پایان بحران نبود و سالها شورش و ناامنی، هزینهای چند تریلیون دلاری بر آمریکا تحمیل کرد. افغانستان نیز نشان داد که حتی دو دهه حضور نظامی و برتری مطلق تسلیحاتی، الزاماً به تحقق اهداف سیاسی منجر نمیشود.این نمونهها ثابت نمیکنند که همه بحرانها یکساناند، اما یادآور میشوند که افزایش فشار نظامی، لزوماً به تسلیم سیاسی منتهی نمیشود و گاه نتیجهای کاملاً معکوس به بار میآورد.جمعبندیاظهارات ترامپ را بیش از آنکه بتوان اعلام قطعی جنگی بزرگ دانست، باید بخشی از یک راهبرد فشار روانی و سیاسی برای تغییر محاسبات تهران ارزیابی کرد. با این حال، تجربه نشان داده است که وقتی مفهوم «درد» به ابزار سیاست خارجی تبدیل میشود، خطر ورود به چرخهای از کنش و واکنشهای فزاینده نیز افزایش مییابد؛ چرخهای که آغاز آن ممکن است در اختیار سیاستمداران باشد، اما پایانش لزوماً در اختیار هیچیک از طرفین نخواهد ماند.https://t.me/hamidasefichannel2صفحه یوتیوبhttps://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
رمزگشایی از بودجه ۹۵ میلیارد دلاری آمریکا؛ جنگِ بودجهای و فصل تازه رویارویی ایران و آمریکاتصویب بسته ۹۵ میلیارد دلاری در مجلس نمایندگان آمریکا را نباید صرفاً یک رأی بودجهای دانست؛ این یک بیانیه ژئوپلیتیک با پوشش مالی است. در سیاست قدرتها، پول فقط پول نیست؛ پول، زبان پنهانِ اراده سیاسی است. هر دلارِ تصویبشده، یک پیام دارد: «آمادهایم؛ حتی اگر هنوز جنگ آغاز نشده باشد.»رأی ۲۱۶ در برابر ۲۱۴ نشان میدهد که واشنگتن وارد مرحلهای شده که میتوان آن را «اقتصادِ پیشدستانه جنگ» نامید؛ مرحلهای که در آن، بودجه دیگر پاسخ به بحران نیست، بلکه خود به ابزار ساختن بحران، مدیریت بحران و بازدارندگی تبدیل میشود. این همان «بودجهـبازدارندگی» است؛ جایی که دلارها، پیش از موشکها، پیام سیاسی حمل میکنند.اما آنچه کمتر دیده میشود، شکاف درون خود آمریکاست. جمهوریخواهان این بسته را سرمایهگذاری برای امنیت ملی میدانند و دموکراتها آن را گامی در مسیر تشدید تنش. این یعنی آمریکا با پدیدهای روبهروست که میتوان آن را «دوپارگی راهبردی واشنگتن» نامید؛ اختلاف نه بر سر رقیب، بلکه بر سر شیوه رویارویی با رقیب.در چنین شرایطی، مفهوم «جنگِ بودجهای» اهمیت پیدا میکند؛ جنگی که پیش از شلیک نخستین گلوله، در صحن کنگره آغاز میشود. در قرن بیستویکم، جنگها فقط در میدان نبرد شکل نمیگیرند؛ آنها ابتدا در لوایح بودجه، اتاقهای فکر، بازارهای مالی، رسانهها و شبکههای ائتلافسازی متولد میشوند.از نگاه واشنگتن، ایران فقط یک کشور نیست؛ یک گره ژئوپلیتیکی در قلب خاورمیانه است. گرهی که یا باید مهار شود، یا هزینههای راهبردی آن افزایش یابد و یا با فشارهای سیاسی، اقتصادی و امنیتی، قدرت مانورش محدود گردد. به همین دلیل، این ۹۵ میلیارد دلار را نمیتوان صرفاً یک عدد مالی دانست؛ این رقم، بخشی از «معماری فشار» آمریکاست؛ معماریای که تحریم، قدرت نظامی، ائتلافسازی و فشار دیپلماتیک را در یک راهبرد واحد به هم پیوند میدهد.در چنین فضایی، ۹۵ میلیارد دلار فقط یک بودجه نیست؛ یک علامت است. علامتی که نشان میدهد رقابت ایران و آمریکا از مرحله تقابلهای مقطعی عبور کرده و وارد مرحلهای شده که در آن، بودجه نیز به سلاح تبدیل میشود.شاید هنوز صدای توپها شنیده نشود، اما صدای صندوقهای بودجه از هماکنون به گوش میرسد. در سیاست جهانی، همیشه نخست خزانهها به حرکت درمیآیند و سپس ارتشها. به همین دلیل، آنچه در کنگره آمریکا تصویب شد، تنها تخصیص منابع مالی نبود؛ آغاز فصل تازهای از آرایش قدرت بود.پس مسئله فقط ۹۵ میلیارد دلار نیست؛ مسئله، نقشه تداوم فشار است. نقشهای که اگر روندهای کنونی ادامه یابد، میتواند نشانههایی از ورود به یک فضای پیشاجنگی بزرگ را آشکار کند؛ فضایی که در آن، بسیاری از قطعات شطرنج، از هماکنون در حال چیده شدن هستند.https://t.me/hamidasefichannel2صفحه یوتیوبhttps://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
«هممنافعسازی»؛ چگونه لایه اول جریان سلطنتطلب، منافع ملت را به واشنگتن گره زد؟این روزها جملهای به ظاهر آرام اما بهشدت خطرناک در فضای سیاسی تکرار میشود: «منافع مردم ایران و دولت آمریکا همسو است.» نکته قابل تأمل آن است که این گزاره، نخست از سوی بخشی از لایه اول جریان سلطنتطلب وارد ادبیات سیاسی شد و سپس بهتدریج در میان برخی رسانهها و فعالان سیاسی بازتولید گردید؛ گویی قرار است میان ملت ایران و سیاستهای یک دولت خارجی، پیوندی طبیعی و بدیهی برقرار شود.اما این فقط یک گزاره سیاسی نیست؛ آغاز یک «هممنافعسازی» است؛ پروژهای که میکوشد مرز میان ملت و دولت را پاک کند و جای منافع ملی را با منافع ژئوپلیتیکی قدرتها عوض کند.دولتها دوست ندارند؛ دولتها معامله میکنند.ملتها دلبسته دولتها نمیشوند؛ از حقوق خود دفاع میکنند.هرکس این دو را به هم گره بزند، گرفتار «همسرنوشتیفروشی» شده است؛ بازاری که در آن استقلال یک ملت، با وعدههای قدرتهای جهانی معاوضه میشود.امروز خطر فقط استبداد داخلی نیست؛ خطر دیگر «برونسپاریِ امید» است. روزی مردم را با «دشمن خارجی» میترسانند و روزی دیگر با «منجی خارجی» امیدوار میکنند.ترسفروشی و نجاتفروشی، دو ویترینِ یک دکاناند.مردم ایران نه پیادهنظام جمهوری اسلامیاند و نه سرباز کاخ سفید. این همان «قطباسیری» است؛ وضعیتی که انسان ایرانی دیگر شهروند نیست، بلکه به «مهرهملت» تبدیل میشود؛ مهرهای که باید میان دو قدرت، یکی را انتخاب کند.اگر منافع مردم ایران و دولت آمریکا کاملاً همسو بود، پس چرا تحریمها پیش از آنکه حکومت را فرسوده کنند، سفره مردم را کوچکتر کردند؟ چرا در بزنگاههای تاریخی، امنیت منطقهای بر آزادی ایرانیان ترجیح داده شد؟ چرا سیاست آمریکا با تغییر دولتها تغییر میکند، اما رنج مردم ایران همچنان ثابت میماند؟مشکل آنجاست که بخشی از اپوزیسیون نیز گرفتار «دولتزدگیِ تحلیلی» شده است؛ یعنی جهان را فقط از پنجره دولتها میبیند. در این نگاه، ملت حذف میشود و جای آن را نقشههای قدرت پر میکند.این همان «واشنگتنمحوری» است؛ جایی که قطبنمای سیاست، دیگر تهران نیست، بلکه پایتخت یک قدرت خارجی است.نه؛ مردم ایران «هممنافع» هیچ دولت خارجی نیستند؛ «همحق» با همه ملتهای جهاناند.بزرگترین خطای سیاسی، تبدیل مخالفت با جمهوری اسلامی به همسویی با سیاستهای واشنگتن است. این همان «دوگانهفروشیِ سیاسی» است؛ بازاری که استقلال فکری را با هیجان سیاسی معامله میکند.هرکس منافع یک ملت را در منافع یک دولت خارجی حل کند، از «ملیاندیشی» عبور کرده و به «نیابتاندیشی» رسیده است.ملت، ابزارِ فشار نیست؛ صاحبِ سرنوشت است.میهن، پلِ عبورِ قدرتها نیست؛ مقصدِ تاریخِ یک ملت است.آزادی، وارداتی نیست؛ روییدنی است.استقلال، هدیهٔ دولتها نیست؛ دستاوردِ ملتهاست.هر ملتی که امیدش را صادر کند، آیندهاش را وارد خواهد کرد.ایران نه در «آمریکازدگی» نجات پیدا میکند و نه در «حکومتزدگی»؛ راه نجات از «ملتمحوری» میگذرد.و این شاید مهمترین حقیقت سیاست باشد: دولتها میآیند و میروند؛ اما ملت، تنها وارث همیشگی ایران است.https://t.me/hamidasefichannel2صفحه یوتیوبhttps://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
نفوذ و انتقام از آمریکا؛ چرا ایران باید بهای هر دو را بپردازد؟نفوذ و انتقام؛ دو واژهای که سرنوشت یک ملت را به چالش میکشددر این برنامه تلاش کردهام به دو واژه مهم و پرحاشیه این روزهای فضای سیاسی بپردازم: «نفوذ» و «انتقام».آیا هر بحران را میتوان فقط با یک واژه توضیح داد؟آیا پاسخ به تهدیدها، فقط در انتقام خلاصه میشود؟و اگر قرار است سرانجام بحرانها دوباره به گفتوگو و مذاکره برسد، هزینه تصمیمهای امروز را چه کسانی پرداخت میکنند؟در این گفتوگوی ۲۴ دقیقهای، تلاش کردهام از زاویهای تحلیلی و انتقادی به این پرسشها نگاه کنم؛ پرسشهایی که به آینده ایران و سرنوشت مردم آن مربوط است.از شما دعوت میکنم این برنامه را ببینید نقد کنید، پیشنهاد بدهید. اگر دیدگاهها و تحلیلهای مستقل و گفتوگوهای جدی درباره مسائل ایران را دنبال میکنید، خوشحال میشوم به جمع همراهان این کانال بپیوندید و با عضویت خود از ادامه این مسیر حمایت کنید.از وقتی که میگذارید و از همراهی شما صمیمانه سپاسگزارم.https://youtu.be/e9toK1K00mU?is=LhWEJVwsO9MHuKKt
نفوذ و انتقام از آمریکا؛ چرا ایران باید بهای هر دو را بپردازد؟نفوذ و انتقام؛ دو واژهای که سرنوشت یک ملت را به چالش میکشددر این برنامه تلاش کردهام به دو واژه مهم و پرحاشیه این روزهای فضای سیاسی بپردازم: «نفوذ» و «انتقام».آیا هر بحران را میتوان فقط با یک واژه توضیح داد؟آیا پاسخ به تهدیدها، فقط در انتقام خلاصه میشود؟و اگر قرار است سرانجام بحرانها دوباره به گفتوگو و مذاکره برسد، هزینه تصمیمهای امروز را چه کسانی پرداخت میکنند؟در این گفتوگوی ۲۴ دقیقهای، تلاش کردهام از زاویهای تحلیلی و انتقادی به این پرسشها نگاه کنم؛ پرسشهایی که به آینده ایران و سرنوشت مردم آن مربوط است.از شما دعوت میکنم این برنامه را ببینید نقد کنید، پیشنهاد بدهید. اگر دیدگاهها و تحلیلهای مستقل و گفتوگوهای جدی درباره مسائل ایران را دنبال میکنید، خوشحال میشوم به جمع همراهان این کانال بپیوندید و با عضویت خود از ادامه این مسیر حمایت کنید.از وقتی که میگذارید و از همراهی شما صمیمانه سپاسگزارم.https://youtu.be/e9toK1K00mU?is=LhWEJVwsO9MHuKKt
پناهیان و «صلحجنگی»؛ وقتی آرزوی جنگ، جامه انکار میپوشدعلیرضا پناهیان، از چهرههای نزدیک به هسته سخت قدرت، در سخنرانی اخیر خود در قم گفت: «ما جنگطلب نیستیم»، اما در ادامه از خدا خواست که هر روز و هر لحظه «فرصت ریشهکن کردن اسرائیل» را فراهم کند و رویارویی با آمریکا و دونالد ترامپ را فرصتی برای انتقام خون مظلومان جهان دانست. این سخنان، فارغ از هر داوری سیاسی درباره منازعات منطقه، پرسشی بنیادین را پیش روی افکار عمومی میگذارد: چگونه میتوان همزمان از نفی جنگ سخن گفت و اشتیاق به وقوع آن را به دعا و تمنای روزانه تبدیل کرد؟اینجاست که با پدیدهای روبهرو میشویم که میتوان آن را «صلحجنگی» نامید؛ وضعیتی که در آن، واژگان صلح بر زبان جاری میشوند، اما ضرباهنگ کلمات، آهنگ نبرد مینوازد. این همان لحظهای است که زبان، نقاب میشود و معنا، در پشت الفاظ پنهان میماند.جنگ، پیش از آنکه بر خاک آغاز شود، در زبان متولد میشود. هیچ گلولهای بیپدر نیست؛ پدر هر گلوله، جملهای است که روزی بر تریبونی ایستاده و خشونت را قدسی کرده است. تاریخ را نه فقط توپخانهها، که واژهباروتها ساختهاند؛ واژههایی که آرامآرام گوش جامعه را به صدای انفجار عادت میدهند تا روزی که انفجار، دیگر حادثه نباشد، بلکه انتظار باشد.اگر جنگ، آخرین راهحل است، چرا باید هر روز آرزوی آن را کرد؟ اگر دفاع، ضرورتی ناگزیر است، چرا باید تمنای وقوع ضرورت را داشت؟ میان آمادگی برای دفاع و اشتیاق به نبرد، فاصلهای به وسعت جان انسانها وجود دارد. یکی برای جلوگیری از جنگ است و دیگری، هرچند ناخواسته، به جنگآرزویی دامن میزند.شگفت آنجاست که بلندترین صداهای دعوت به تقابل، اغلب از امنترین فاصلهها شنیده میشوند. آنان که از «فرصت جنگ» سخن میگویند، معمولاً قرار نیست شب را در پناهگاه بخوابند، فرزندشان را از جبهه بازنگردانند یا سالها زیر بار اقتصاد ویرانشده زندگی کنند. هزینه جنگ را همیشه مردم میپردازند؛ نه تریبونها. جنگ، پیش از آنکه مرزها را ویران کند، سفرهها را ویران میکند؛ پیش از آنکه شهرها را بسوزاند، آینده را خاکستر میکند.در روزگاری که جامعه با تورم، بحران آب، مهاجرت نخبگان، فرسایش سرمایه اجتماعی و اضطراب آینده دستوپنجه نرم میکند، تبدیل کردن نبرد به آرمان، نوعی بحرانزیستی را بازتولید میکند؛ گویی حیات سیاسی، تنها در سایه التهاب معنا پیدا میکند و آرامش، به جای آنکه هدف باشد، به امری مشکوک بدل میشود.از همه متناقضتر، آنجاست که «انتقام خون مظلومان» از مسیر گسترش جنگ تعریف میشود. جنگ، کارخانه تولید مظلوم است، نه درمان رنج مظلومان. نمیتوان با افزودن شعله، آتش را خاموش کرد. نفرت، اگر لباس عدالت بپوشد، همچنان نفرت است؛ همانگونه که آتش، حتی اگر نامش را خورشید بگذاریم، خاصیت سوزاندن خود را از دست نمیدهد.در سنت دینی نیز، جهاد هرگز مترادف شیفتگی به جنگ نبوده است. جهاد، مسئولیتی استثنایی برای دفع تجاوز است، نه تمنایی دائمی برای وقوع درگیری. هرجا اشتیاق به جنگ جای ضرورت دفاع را بگیرد، مفاهیم نیز دچار معنافرسایی میشوند؛ واژهها میمانند، اما حقیقتشان آرامآرام تهی میشود.نقد سخنان پناهیان، صرفاً نقد یک فرد یا یک خطابه نیست؛ نقد نوعی جهانبینی است که گاه بقا را در تداوم بحران و هویت را در استمرار دشمنی جستوجو میکند. جامعهای که هر صبح با ندای نبرد بیدار شود، بهتدریج توان رؤیا دیدن برای آبادانی را از دست میدهد. ملتها با امید ساخته میشوند، نه با اضطراب؛ با توسعه قد میکشند، نه با التهاب.شاید بزرگترین خطر، خود جنگ نباشد؛ جنگعادیشدگی باشد. آن لحظه که آرزوی جنگ دیگر کسی را متعجب نکند، باروت پیش از انبارها، در ذهنها ذخیره شده است.و تاریخ، با صدایی بلندتر از همه خطابهها، یک حقیقت را زمزمه میکند: تمدنها از «اندیشهسازان» زاده شدند، نه از «آتشسازان»؛ و هرگاه زبان، جنگ را زیبا نوشت، زندگی ناگزیر آن را با خون تصحیح کرد.https://t.me/hamidasefichannel2صفحه یوتیوبhttps://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
«انتقامستانی»؛ وقتی یک ملت را به گروگان یک خشم تاریخی میگیرند(و اما دفاع از وطن، روایتی دیگر)بخش دوم و در برابر این پرسشها، باید پرسش دیگری را نیز نشاند:آیا نقد این سیاستها به معنای رها کردن میهن در برابر متجاوز است؟هرگز. دفاع از خاک ایران، نه برای حکومت، که برای مردم این سرزمین است — برای همان کودکی که حق دارد بزرگ شود، همان معلمی که کلاسش را دوست دارد، همان کارگری که نان شبش به این خاک گره خورده است.اگر روزی دشمنی پا به این خاک بگذارد، مقابله با او جدا از هر شعار انتقامی، یک ضرورت انسانی و ملی است؛ اما این دفاع باید مبتنی بر عقلانیت و مصلحت مردم باشد، نه بر جنون انتقامجوییِ قدرتهای فاسد.همین امروز، برخی از هموطنان این نگرانی را دارند که سخن از نقد حکومت، بهانهای برای بیتفاوتی نسبت به وطن شود. اما پاسخ روشن است:نقدِ سیاستهای غلط، با عشق به وطن منافاتی ندارد؛ بلکه خود نوعی وطندوستی است، چون میخواهد کشور را از خطاهای پرهزینه نجات دهد، نه اینکه آن را به دشمن بسپارد.قدرت واقعی آن نیست که بتواند یک موشک دیگر شلیک کند.قدرت واقعی آن است که بتواند یک نسل را از ویرانی نجات دهد.کشوری که اقتصادش زخمی است، جامعهاش خسته است، سرمایهٔ اجتماعیاش فرسوده شده و میلیونها نفر نگران آیندهاند، بیش از هر چیز به خرد سیاسی نیاز دارد، نه به مسابقهٔ انتقام.«انتقام» گاهی برای حکومتها جذاب است؛ چون ساده است.دشمن را معرفی میکنی.خشم تولید میکنی.جامعه را بسیج میکنی.اما ساختن کشور سخت است.صلح سخت است.پاسخگویی سخت است.آشتی ملی سخت است.برای همین است که برخی سیاستمداران عاشق واژههایی هستند که آتش تولید میکند، نه واژههایی که آینده میسازند.ایران امروز بیش از «قهرمانان انتقام» به معماران نجات نیاز دارد.بیش از کسانی که وعدهٔ پاسخ خون با خون میدهند، به کسانی نیاز دارد که بگویند:چگونه خون کمتر ریخته شود؟چگونه جنگ متوقف شود؟چگونه کشور از چرخهٔ دشمنسازی بیرون بیاید؟و در عین حال، چگونه از خاک خود در برابر هر تجاوزی دفاع کنیم، بدون آنکه در باتلاق انتقامجوییِ حکومت غرق شویم.بزرگترین شکست یک ملت زمانی رخ میدهد که حاکمانش بتوانند خشم خود را به جای ارادهٔ مردم بنشانند.و بزرگترین پیروزی یک ملت زمانی است که اجازه ندهد:خشمِ قدرت، جایگزین عقلِ جامعه شود.زیرا ایران یک حکومت نیست.ایران، میلیونها انسانی است که حق دارند زنده بمانند، و در عین حال، حق دارند برای زنده ماندن، از خانه و کاشانهشان در برابر متجاوز دفاع کنند، اما نه بهنام انتقامخواهیِ قدرتپرستان، که بهنام بقای خودشان.آیا قرار است ایران قربانی انتقام شود، یا سرانجام از چرخهٔ انتقام عبور کند و به دفاعی هوشمندانه و مبتنی بر منافع ملی روی آورد؟پاسخ را فقط مردمِ این سرزمین میتوانند بدهند، و آنان که امروز میگویند «ما هم وطن را دوست داریم، هم از ماجراجویی بیزاریم»، شاید همان معماران نجات فردا باشند.https://t.me/hamidasefichannel2صفحه یوتیوبhttps://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
«انتقامستانی»؛ وقتی یک ملت را به گروگان یک خشم تاریخی میگیرند(و اما دفاع از وطن، روایتی دیگر)بخش اول بار دیگر واژهای قدیمی از بلندگوهای رسمی جمهوری اسلامی به میدان آمد:انتقام.«انتقام خواهیم گرفت.»اما در میان هیاهوی خشم و شعار، یک سؤال بزرگ گم شد:انتقام از چه کسی؟ با چه هزینهای؟ و با خون چه کسانی؟مشکل از آنجا آغاز میشود که در منطق «انتقامستانی»، یک حکومت آرامآرام میان سرنوشت خودش و سرنوشت یک ملت علامت مساوی میگذارد.یعنی اگر رهبرانش ضربه خوردند، ایران باید هزینه بدهد.اگر فرماندهانش کشته شدند، شهروندان باید آمادهٔ پرداخت تاوان باشند.اگر یک ساختار سیاسی وارد رویارویی شد، جامعه باید زیر آوار تصمیمهای آن دفن شود.این همان چیزی است که میتوان نامش را گذاشت:«ملّتوثیقهسازی»؛ گرو گذاشتن یک ملت برای تسویهٔ حساب قدرتها.اما اینجا خط باریکی وجود دارد که نباید نادیده گرفت:نقد این منطقِ گروگانگیر، هرگز به معنای کنار گذاشتن وظیفهٔ دفاع از خاک و جان مردم در برابر تجاوز بیرونی نیست.اگر سرباز بیگانهای پا به خاک ایران بگذارد، فارغ از هر حکومتی که بر مسند نشسته، دفاع از سرزمین، یک تکلیف ملی، انسانی و غیرقابلانکار است، نه بهخاطر شعارهای آن حکومت، بلکه بهخاطر مردمی که در این جغرافیا زندگی میکنند، کودکانی که فردا را میبینند، و تاریخی که هویت ماست.نقدِ انتقامجوییِ بیحساب، به معنای «واگذاری میهن به امان خدا» نیست؛ بلکه به معنای جدا کردن دفاع مشروع از ماجراجوییهای سیاسی است. اشتباه است اگر کسی از این نقد، بهانهای برای بیتفاوتی نسبت به تجاوز بسازد؛ زیرا وطن، تنها میراثی است که از نیاکان گرفتهایم و به آیندگان امانت میدهیم.خطر بزرگتر از خودِ واژهٔ انتقام، شکلگیری چیزی است که میتوان آن را «انتقامسالاری» نامید؛ زمانی که خشم و خونخواهی از یک واکنش احساسی عبور میکند و به منطق تصمیمگیری سیاسی تبدیل میشود.در این منطق، هر ضربه، ضربهای تازه میطلبد و هر پاسخ، زمینهٔ پاسخ بعدی را فراهم میکند.تاریخ نشان داده است که انتقام، سیریناپذیر است.انتقام اول، خودش را عدالت معرفی میکند.انتقام دوم، خودش را پاسخ معرفی میکند.انتقام سوم، خودش را دفاع معرفی میکند.و بعد از مدتی، هیچکس دیگر نمیپرسد آغازگر این چرخه چه کسی بود؛ فقط شمار قربانیان بیشتر میشود.این همان چیزی است که میتوان نامید:«باتلاق خونخواهی»؛ جایی که هر خون، خون تازهای طلب میکند.اما دامنهٔ این انتقامستانی هر روز گستردهتر میشود؛ از آمریکا و اسرائیل فراتر رفته و حتی برخی مقامها، کشورهای عربی منطقه را نیز در دایرهٔ تهدید قرار میدهند. اینجاست که یک تناقض تاریخی و راهبردی آشکار میشود:اگر قرار است فهرست انتقام پایان نداشته باشد، پس جای مذاکره کجاست؟کشوری که همزمان از جنگ، انتقام و تسویهحساب سخن میگوید، چگونه میتواند پای میز گفتوگو بنشیند و توافقی پایدار بسازد؟تجربهٔ جنگ ایران و عراق یک هشدار بزرگ است؛ در آغاز آن جنگ نیز شعارها بر «انتقام از صدام، فرماندهان بعث و نابودی دشمن» میچرخید، اما نتیجهٔ هشت سال جنگ، هزاران کشته، ویرانی شهرها و فرسایش یک نسل بود، تا سرانجام آیتالله خمینی با تعبیر معروف «نوشیدن جام زهر» ناچار به پذیرش صلح شد.تاریخ نشان داده است که سیاست خارجی با شعار انتقام اداره نمیشود؛ با محاسبهٔ منافع ملی اداره میشود.سؤال امروز این است:اگر پایان هر بحران، بازگشت به میز مذاکره است، چرا پیش از آن باید کشور را در آتش انتقامخواهی سوزاند؟پرسش اصلی این نیست که آیا کشتهشدن یک رهبر یا یک فرمانده مهم است یا نه.طبیعی است که هر حکومت، هر جریان سیاسی و هر جامعهای نسبت به کشتهشدن چهرههای خود واکنش نشان دهد.اما سؤال یک ملت این است:آیا باید آیندهٔ یک کشور قربانی انتقام یک حکومت شود؟آیا کودک ایرانی باید هزینهٔ تصمیمی را بدهد که در اتاقهای قدرت گرفته شده است؟آیا کارگر ایرانی، معلم ایرانی، جوان ایرانی و خانوادهٔ ایرانی باید بهای جنگی را بپردازند که هیچ نقشی در آغاز آن نداشتهاند؟https://t.me/hamidasefichannel2صفحه یوتیوبhttps://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
معمای غیبت: چرا اسرائیل در تقابل ایران و آمریکا نقش تماشاگر را برگزید؟در میانۀ طوفان آتشینی که تنگۀ هرمز را به کانونی لرزان از تقابل راهبردی تبدیل کرده، غیبتی معنادار، پردهای از ابهام بر پیکرۀ این نبرد سایه افکنده است. اسرائیل، که همواره در ستیز با ایران، شمشیری بران و مشتاق نبرد بوده، این بار در حاشیۀ صحنه ایستاده و تماشاگر رزمی است که خونِ خاورمیانه را به جوشش آورده. اما این خودداری، نه از سرِ سستی یا ترس، که حاصلِ معمایی پیچیده از محاسباتِ سختافزاری و فشارهای دیپلماتیک است.۱. وتوی واشنگتن؛ سنگِ بنایِ خویشتنداریرازِ نخستینِ این غیبت، در پایتختِ آمریکا نهفته است. دولت ترامپ، با تکیه بر تجربۀ دو جنگ ۱۲و ۳۹ روزه ، به روشنی به تلآویو فهماند که حضورِ آن در این معرکه، همچون ریختنِ نفت بر آتشِ بیکنترل است. واشنگتن نگران است که مشارکتِ اسرائیل، ماهیتِ درگیری را از «عملیاتِ محدودِ تنبیهی» به «جنگی تمامعیارِ منطقهای» بدل کند. درخواستِ اورژانسیِ نتانیاهو برای پیوستن به حملات، با پاسخی سرد و قاطع مواجه شد: «ایستادگی در حاشیه، به سودِ ماست.»۲. دوگانگیِ منافع؛ وقتی مسیرِ تهران با مقصدِ اورشلیم همسو نیستکانونِ این نبرد، تنگۀ راهبردیِ هرمز و امنیتِ کشتیرانیِ جهانی است؛ موضوعی که برای اسرائیل، درختِ استراتژیکِ تناوری ندارد و بیشتر به حیاتِ اقتصادیِ شبهجزیره و ناوگانِ آمریکا گره خورده است. اینجا تقابل بر سرِ «عبورِ نفتکشها»ست، نه «بقایِ هستهای». شکافِ راهبردی میانِ کاخسفید و دفترِ نخستوزیریِ اسرائیل بر سرِ چگونگیِ مهارِ ایران، به اندازهای است که نتانیاهو را به تلخی به حاشیهرانی فرستاده است.۳. بازیِ دوطرفۀ پنهان؛ ایرانِ محتاط و اسرائیلِ آمادهبهپاسختهران نیز با هوشمندیِ تاکتیکی، از پرتابِ موشک یا پهپاد به سمتِ خاکِ اسرائیل خودداری کرده است؛ گویی خطی نامرئی میانِ دو جبهه کشیده که عبور از آن، شعلهوریِ بیبازگشت را رقم خواهد زد. این خویشتنداریِ متقابل، نشان از آن دارد که هیچیک از دو طرف، خواهانِ گشودنِ دریچۀ تازهای به رویِ جبههای دیگر نیستند. اما اسرائیل، با چشمانی بیدار و موشکهایی در سکویِ پرتاب، پیام داده است که اگر این خطِ قرمز شکسته شود، پاسخش چنان کوبنده خواهد بود که زمین و زمان را به لرزه درآورد.۴. تلههای دیپلماسی؛ سایۀ سنگینِ همپیمانانِ عربفشارهای دیپلماتیکِ کشورهایِ عربیِ حاشیهنشینِ خلیجفارس، که افکارِ عمومیشان با اسرائیل در ستیزِ تاریخی است، حلقهی دیگری بر پایِ مشارکتِ تلآویو زده است. این کشورها که در ائتلافی شکننده با آمریکا قرار دارند، هراس دارند که سایۀ اسرائیل در کنارشان، آتشِ خشمِ مردمانشان را شعلهور سازد. این هراسِ مضاعف، واشنگتن را به کنارِ نهادنِ اسرائیل واداشته است تا ریاکاریِ دیپلماتیک را فدایِ انسجامِ ائتلافِ عربی کند.پایانِ یک پرده؛ وضعیتی شکننده همچون شیشهای بر لبهی پرتگاهحقیقت این است که خویشتنداریِ اسرائیل، نه یک انتخاب، که یک اجبارِ راهبردیِ ناشی از کششِ معکوسِ متحدان است. اما این معادله، چونان شیشهای بر لبهی پرتگاه، شکننده و زودگذر است. اگر یک موشکِ سرگردان، یا یک حملهی متهورانه از سویِ تهران، خطِ قرمزِ اسرائیل را هدف گیرد، تمامِ این محاسبات به هم میریزد و اسرائیل، در کسری از ثانیه، از تماشاگر به بازیگری خشمگین بدل خواهد شد.معمایِ غیبتِ اسرائیل در این نبرد، بیش از آنکه نمایشی از ضعف باشد، حکایت از پیچیدهترین بازیِ شطرنجی دارد که در آن، هر مهرهای با هزاران محاسبهی پنهان، در انتظارِ بهترین لحظه برای جهش به جلوست. سکوتِ امروزِ اسرائیل، شاید مقدمهای باشد برای رعدی که فردا، گوشهای جهان را کر خواهد کرد.https://t.me/hamidasefichannel2صفحه یوتیوبhttps://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
♦️از محکومیت سه حامی بیانیه میرحسین موسوی تا اعتراف ناخواسته حکومت به قدرت اندیشهصدور حکم ۱۵ ماه حبس برای سیدعلیرضا بهشتی شیرازی و ناصر دانشفر و ۶ ماه حبس برای محمدجواد دردکشان، صرفاً خبر محکومیت سه فعال سیاسی نیست؛ این حکم، روایتی عمیقتر از نسبت حکومت با اندیشه را آشکار میکند. اگر آنچه این سه نفر انجام دادهاند، تنها امضای یک بیانیه در حمایت از مواضع میرحسین موسوی بوده است، پرسش اصلی این نیست که چرا آنان محکوم شدند؛ پرسش این است که چرا یک امضا، چنین هراسی برمیانگیزد؟تاریخ، حکومتهایی را کم ندیده که زندانهایشان را از انسانها پر کردند؛ اما در نهایت، خودشان در زندانِ ترسِ خویش گرفتار شدند. جمهوری اسلامی سالهاست به بیماری مزمنی مبتلا شده که میتوان آن را «اندیشههراسیِ حکومتی» نامید؛ بیماریای که در آن، هر امضا به توطئه، هر نقد به براندازی و هر بیانیه به پرونده امنیتی تبدیل میشود.محکوم کردن انسانها به خاطر حمایت از یک بیانیه، بیش از آنکه قدرتِ دستگاه حاکم را نشان دهد، ضریبِ هراسِ آن را آشکار میکند. حکومتی که از چند سطر نوشته بیمناک است، در حقیقت از کلمات نمیترسد؛ از قدرتِ تکثیرِ معنا میترسد. زیرا میداند اندیشه، برخلاف انسان، زندانی نمیشود؛ از دیوار عبور میکند، از میله رد میشود و در ذهنها مهاجرت میکند.قدرتهای مطمئن، با اندیشه گفتوگو میکنند؛ قدرتهای نگران، اندیشه را جرمانگاری میکنند. این شاید مهمترین تفاوت میان «اقتدار» و «اضطراب سیاسی» باشد. زندان، زمانی به ابزار حکومت تبدیل میشود که استدلال، توان اقناع خود را از دست داده باشد.جمهوری اسلامی دههاست به جای مدیریت جامعه، درگیر «پلیسکشی بر جغرافیای ذهن» شده است؛ گویی میتوان برای فکر، مرز کشید و برای عقیده، حکم زندان صادر کرد. همزمان، در حال گسترش چیزی است که میتوان آن را «قضاییسازیِ اندیشه» نامید؛ فرآیندی که در آن، به جای پاسخ به یک دیدگاه، برای آن پرونده ساخته میشود؛ به جای رقابت با یک ایده، حکم حبس صادر میشود؛ و به جای اعتماد به جامعه، از جامعه هراس تولید میشود.اما تاریخ یک قاعده ساده دارد؛ اندیشه، تنها چیزی است که زندان آن را تکثیر میکند. زندانی کردن یک انسان، پایان حضور فیزیکی اوست؛ اما زندانی کردن یک فکر، آغاز کنجکاوی جامعه درباره همان فکر است. هر حکم حبس، گاهی ناخواسته به بلندگوی همان اندیشهای تبدیل میشود که قرار بود خاموش شود. زیرا اندیشه، پرندهای نیست که در قفس بماند؛ اندیشه، اقلیمگریز است.تناقض بزرگتر آنجاست که نظامی که خود با اعلامیه، نوار، بیانیه و اعتراض سیاسی مسیر قدرت را پیمود، امروز همان ابزارها را به پروندههای امنیتی تبدیل میکند. این فقط یک تناقض تاریخی نیست؛ «خودفراموشیِ انقلابی» و فراموشیِ حافظه سیاسی است؛ لحظهای که انقلاب، از حافظه تاریخی خود جدا میشود و به دشمنِ روشهایی بدل میشود که روزی با آنها پیروز شد.محکومیت این سه فعال سیاسی، پیش از آنکه درباره آنان سخن بگوید، درباره ساختار قدرت سخن میگوید. حکومتی که از امضا میترسد، در حقیقت از قلم نمیترسد؛ از افقی میترسد که قلم میتواند در ذهن جامعه ترسیم کند.بزرگترین شکست یک حکومت، زمانی است که از یک امضا، هیبت یک قیام میسازد. آن روز، زندان دیگر نشانه اقتدار نیست؛ بنای یادبودِ ترس است.آزادی زندانیان سیاسی، مطالبه یک جناح یا یک سلیقه سیاسی نیست؛ معیار سنجش ظرفیت یک حکومت برای تحمل اندیشههای متفاوت است. روزی که امضا، نقد و بیانیه دیگر جرم نباشند، آن روز میتوان گفت که سیاست، جای خود را از امنیتیسازی به گفتوگو بازپس گرفته است. آزادی زندانیان سیاسی، مطالبه آیندهای است که در آن، «اختلاف نظر» جرم نباشد و «اندیشیدن» به پرونده قضایی ختم نشود.https://t.me/hamidasefichannel2صفحه یوتیوبhttps://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
عراقچی: «نفوذ فقط سرقت اطلاعات نیست؛ در تصمیمسازی و فضای روانی هم رخ میدهد»اگر این سخن درست است، باید شجاعت پرسیدن چند سؤال سخت را هم داشته باشیمدر گفتوگوی اخیر سیدعباس عراقچی، جملهای مطرح شد که نباید در هیاهوی خبر گم شود. او گفت: «این حفره امنیتی فقط در نفوذ و گرفتن اطلاعات نیست؛ در جهتگیری به تصمیمسازیها هم گاهی هست و از آن بدتر، در جهتدهی به فضای روانی ما هم هست.»اگر این سخن را یک تعارف سیاسی ندانیم، بلکه یک اعتراف به وجود یک آسیب ساختاری تلقی کنیم، آنگاه مسئله دیگر صرفاً یک عملیات اطلاعاتی نیست؛ بلکه پرسش از کیفیت حکمرانی امنیتی است.اگر نفوذ تا قلب تصمیمسازی رسیده، این نفوذ چگونه رشد کرده است؟اگر فضای روانی کشور قابل هدایت از بیرون است، چه کسی مسئول فرسایش سرمایه اجتماعی در داخل است؟اگر دشمن توانسته بر دستگاه تحلیل اثر بگذارد، آیا فقط دشمن مقصر است یا ساختارهایی که نقد را برنتابیدند و تصمیمها را در اتاقهای بسته گرفتند، سهمی تعیینکننده در این آسیب دارند؟مشکل از جایی آغاز میشود که «امنیت» به جای آنکه قدرتِ دیدن واقعیت باشد، گاهی به قدرتِ نشنیدن واقعیت تبدیل میشود. از آن لحظه، نخستین قربانی، حقیقت است؛ نه حکومت، نه مخالفان.نفوذ، همیشه از مرز عبور نمیکند؛ گاهی از رخنههای خودساخته وارد میشود. هیچ سرویس اطلاعاتی در جهان نمیتواند از شکافی عبور کند که پیشتر با حذف کارشناسی، تضعیف نهادهای حرفهای، رواج تملق، شخصیسازی تصمیمها و بیاعتنایی به نقد ایجاد نشده باشد.خطرناکترین نوع نفوذ، «نفوذِ خودساخته» است؛ جایی که یک سیستم، بدون آنکه متوجه باشد، خودش زمینه اثرگذاری رقیب را فراهم میکند. در چنین وضعیتی، دشمن دیگر دروازه را نمیشکند؛ فقط از دری وارد میشود که از قبل باز مانده است.قدرت، زمانی آسیبپذیر میشود که اطمینان، جای ارزیابی را بگیرد؛ تملق، جای تخصص را؛ و روایتِ مطلوب، جای واقعیت را. آن روز، دیگر نیازی به جاسوس نیست؛ زیرا خطای محاسبه، کارِ جاسوس را انجام میدهد.اگر سخن عراقچی را جدی بگیریم، باید یک جمله را نیز با همان صراحت بپذیریم:نفوذ، معلول است؛ علت نیست.علت را باید در ساختارهایی جست که شفافیت را مزاحم، نقد را تهدید، و پاسخگویی را هزینه تلقی کردهاند. هیچ جامعهای فقط با دشمن بیرونی آسیب نمیبیند؛ آسیب زمانی عمیق میشود که ضعفهای درونی، فرصت را برای دشمن بیرونی فراهم کنند.بنابراین، ارزش واقعی سخنان عراقچی نه در هشدار درباره نفوذ، بلکه در فرصتی است که برای یک بازنگری بزرگ فراهم میکند.حکومتی که جرأت آسیبشناسی نداشته باشد، محکوم به تکرار آسیبهاست. امنیت، با انکار ضعف ساخته نمیشود؛ با شناخت ضعف ساخته میشود.شاید مهمترین جمله این روزها این باشد:«نفوذ از پنجره وارد نمیشود؛ از ترکهایی وارد میشود که سالها در دیوار اعتماد، عقلانیت و پاسخگویی ایجاد شده»این جمله، اگرچه تلخ است، اما آغاز هر اصلاح واقعی، پذیرش همین تلخی است.https://t.me/hamidasefichannel2صفحه یوتیوبhttps://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
نگاهی به تحولات تازه؛ از پرونده لبنان و ترامپ تا افشاگریهای انتخاباتی و اختلافات درون جریان قدرت آمریکادر برنامه جدید کانال، در یک گفتوگوی تحلیلی حدود نیمساعته، به مجموعهای از موضوعات مهم و بحثبرانگیز روز پرداختهام؛ موضوعاتی که هرکدام میتوانند نشانهای از تغییرات مهم در معادلات سیاسی آمریکا و خاورمیانه باشند.در این گفتوگو بررسی کردهام که چرا دونالد ترامپ موضوع واگذاری پرونده لبنان به احمد الشرع (ابومحمد الجولانی) را مطرح کرده و این اقدام چه پیامهای سیاسی و منطقهای میتواند داشته باشد. آیا این تصمیم صرفاً یک جابهجایی مسئولیت است یا بخشی از یک راهبرد بزرگتر برای بازتعریف نقش آمریکا در خاورمیانه؟همچنین به ادعاهای تازه ترامپ درباره انتخابات گذشته آمریکا، موضوع تقلب انتخاباتی و وعده انتشار اسناد محرمانه درباره دسترسی چین به اطلاعات میلیونها شهروند آمریکایی پرداختهام. پرسش اصلی این است که پشت این افشاگریها چه اهداف سیاسی و امنیتی قرار دارد و آیا این موضوع صرفاً یک منازعه داخلی آمریکا است یا بخشی از رقابت بزرگتر آمریکا و چین؟بخش دیگری از این برنامه به اظهارات جی.دی. ونس درباره اسرائیل اختصاص دارد؛ اظهاراتی که نشان میدهد درون ساختار سیاسی آمریکا درباره سیاستهای اسرائیل و نحوه مواجهه با تحولات خاورمیانه، دیدگاههای متفاوت و گاه متضادی وجود دارد.در این برنامه تلاش کردهام فراتر از خبرهای روز، به ریشهها، انگیزهها و پیامدهای احتمالی این تحولات نگاه کنم و پرسشهایی را مطرح کنم که در پسِ اخبار کمتر دیده میشوند.از شما مخاطبان گرامی و همراهان عزیز، فروتنانه و صمیمانه دعوت میکنم که با عضویت در کانال، این برنامه و دیگر تحلیلهای منتشرشده را دنبال کنید و با حضور و دیدگاههای خود به غنای این گفتوگوها کمک کنید.https://youtu.be/ISMSXUx-NB4?is=TLCFnjyg3igBkb4O
کانال حمید آصفی pinned «سیتیر؛ حماسهای که در بستر افولش، راز ۲۸ مرداد را نهان کرد ✍️ حمید آصفی پیشدرآمدی بر یک تناقض تاریخی سیتیر ۱۳۳۱، نه یک راهپیمایی معمولی، که «انقلابِ قاموسی» بود؛ عصیانی خاموش که یکباره قامت بست و در هیأت «امتِ مصدق» قد علم کرد. در آن روز، تهران نه یک…»
سیتیر؛ حماسهای که در بستر افولش، راز ۲۸ مرداد را نهان کرد✍️ حمید آصفی پیشدرآمدی بر یک تناقض تاریخیسیتیر ۱۳۳۱، نه یک راهپیمایی معمولی، که «انقلابِ قاموسی» بود؛ عصیانی خاموش که یکباره قامت بست و در هیأت «امتِ مصدق» قد علم کرد. در آن روز، تهران نه یک شهر، که «اتاقِ جنگِ ارادهها» بود. آنچه رخ داد، نه صرفاً واکنش به لغو حکم ملیشدن نفت، که «قیامی وجودی» علیه «هندسهی استعماری قدرت» بود.اما پرسش بنیادین اینجاست: چرا همین مردم، تنها یک سال بعد، در ۲۸ مرداد، چون «سایهای در برابر آفتاب» محو شدند؟پاسخ را باید در «دیالکتیکِ فراموششدهی سهضلعیِ آرمان، منافع و زمان» جستوجو کرد؛ در لایههایی عمیقتر از شعارها، در «زمینشناسی اجتماعیِ جامعه».فصل اول: آرایش متغیر نیروها؛ از «ائتلاف تهی» تا «افق بسته»سیتیر، محصول «وحدت انفعالی همه اضداد» بود: ملیگرایان، مذهبیون پیرو کاشانی، چپهای تودهای و بخشی از بازار. این اتحاد نه بر پایهی اشتراک کامل در هدف، بلکه بر محور «دشمن مشترک» شکل گرفت.اما تا ۲۸ مرداد، این «قرارداد حداقلی» به «جنگ حداکثری درونی» تبدیل شد.مصدق گرفتار «تنهایی نخبگانی» شد؛ او دیگر فقط رهبر یک جنبش نبود، بلکه «پیرمردی تنها در میان سوژههای خسته» بود.کاشانی از «متحد راهبردی» به «رقیب تاکتیکی» تبدیل شد؛ زیرا استمرار قدرت مصدق، جایگاه سیاسی او را محدود میکرد.حزب توده از یک نیروی پشتیبان، به «سایه سنگین شوروی» بدل شد؛ عاملی که فضای سیاسی را گرفتار «دوگانگی شرقزدگی و نگرانی از نفوذ خارجی» کرد.این سهگانه، همان «طناب سهلایهای» بود که در ۲۸ مرداد، نه فقط مصدق، بلکه «اراده ملی» را در فشار خود خفه کرد.فصل دوم: نبضهای اجتماعی؛ از «همتپشی» تا «سکوت استراتژیک»بازار؛ نبض فراموششدهای که ایستاددر سیتیر، بازار همچون «رگ خونی اقتصاد ملی» تپید. تعطیلی اصناف، یک «مشروعیت سیاسی خودجوش» آفرید.اما در ۲۸ مرداد، بازار «سیاست سکوت» را انتخاب کرد؛ نه صرفاً از ترس، بلکه از «خستگی استراتژیک».یک سال بحران اقتصادی، کاهش درآمدها، ناامنی و فرسایش امید، «صبر بازاری» را به «صبر انفعالی» تبدیل کرده بود.بازار دیگر میدان نبرد نبود؛ «محل حساب ضررها» بود؛ جایی که «آرمان ملی با قیمت نان گره خورده بود».کارگران نفت؛ از قهرمانان ملی تا قربانیان فراموشیکارگران نفت در سیتیر، «سپاه بینشان پیروزی» بودند. اعتصابهای آنان، ستونهای اقتصادی استعمار را لرزاند.اما در ۲۸ مرداد، کارگران نفت گرفتار «دوگانگی تاریخی میان حزب توده و دولت مصدق» شدند.یک سو از آنان «سپر انقلاب» میخواست، سوی دیگر «آرامش تولید».نتیجه، نه خیانت، بلکه «قربانیشدن در تضادهای درونی جنبش» بود؛ جایی که «وحدت کارگری به تکهتکههای آشوب بدل شد».زنان؛ حضور سیال و غیاب نظاممندزنان در سیتیر، «چهره دیگر مقاومت» بودند؛ با حضور خود، مرزهای سنتی اعتراض را شکستند.اما در ۲۸ مرداد، بسیاری از زنان طبقات متوسط و پایین، میان «خانه، امنیت و سیاست» گرفتار شدند.تصویر زن مبارز، جای خود را به تصویر «زن نگران از هرجومرج» داد.غیاب زنان، نشانه بیتفاوتی نبود؛ بلکه نتیجهی «مهندسی روانی ترس» بود.دانشجویان؛ از آوانگارد شعلهور تا سرخوردگان آرماندانشجویان در سیتیر، «موتور روشنفکری جنبش» بودند.اما یک سال بعد، دانشگاهها به «کارگاه قطبیسازی سیاسی» تبدیل شدند.تقابل میان طرفداران مصدق، کاشانی و تودهایها، «وحدت رویا را به کثرت کابوس» تبدیل کرد.طبقات متوسط؛ حامیان شکننده و حلقه آسیبپذیرطبقات متوسط شهری در سیتیر، حامل «امید توسعه و اصلاح» بودند.اما ادامه بحران، امید را به «دلهره آینده» تبدیل کرد.آنها میان دو گسل بزرگ گرفتار شدند:امنیت یا آرمان؟و در نهایت، بسیاری «ریسک وضع موجود» را به «مجهول آینده» ترجیح دادند.آنها نه قهرمانان روز اول بودند و نه خائنان روز آخر؛ بلکه «قربانیان روزهای میانی بحران» بودند؛ کسانی که نه جنگیدند، نه گریختند، فقط ایستادند و تماشا کردند.فصل سوم: مصدق؛ آن پیر تنها بر بلندای حقیقتدر مرکز این تاریخ پرآشوب، باید از مردی گفت که فراتر از یک سیاستمدار بود؛ مردی که به تعبیر تاریخ، «وجدان بیدار یک دوران» شد.مصدق با آن عینک قطورش، فقط خطوط قراردادها را نمیدید؛ او «پشت پرده استعمار» را مینگریست.باید او را نه فقط با تصمیمهای سیاسی، بلکه با «لرزش دستهایش هنگام امضای ملیشدن نفت» شناخت؛ دستانی که میلرزیدند، اما قلمش هرگز نلرزید.مصدق، «پیر پنجرههای همیشهباز» بود؛ مردی که در محاصره قدرتها، تنهایی را به «زبان مقاومت» تبدیل کرد.📌متن کامل را اینجا بخوانید@hamidasefichannel2
از خیزش ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴ تا بیعتِ ابدی؛ چگونه یک رخداد سیاسی به ایمانِ غیرقابل نقد تبدیل میشود؟در تاریخِ جنبشهای سیاسی، لحظاتی وجود دارند که یک رخدادِ اجتماعی میتواند به نقطهای تعیینکننده در حافظهی جمعی تبدیل شود. اما خطر از جایی آغاز میشود که یک واقعهی سیاسیِ تحلیل، از میدانِ نقد و بررسی خارج شده و به یک باورِ غیرقابل پرسش تبدیل شود.سیاست، زمانی که از حوزهی گفتوگو، نقد و ارزیابی خارج شود و وارد قلمروِ ایمان شود، تواناییِ اصلاح و بازنگریِ خود را از دست میدهد.خیزش ۱۸ و ۱۹ دیماه ۱۴۰۴، که در پی فراخوان رضا پهلوی شکل گرفت و بخشی از معترضان و مخالفان جمهوری اسلامی را به خیابانها کشاند، به یکی از نمونههای قابل تأمل در بررسی رابطهی میان اعتراض اجتماعی، رهبری سیاسی و اسطورهسازی تبدیل شد.بدون نادیده گرفتنِ حضور، هزینهها و انگیزههای کسانی که در آن روزها به خیابان آمدند، مسئلهی اصلی این مقاله نه انکارِ آن رخداد، بلکه بررسیِ چگونگیِ تفسیرِ آن است.مسئله از جایی آغاز میشود که یک حضور خیابانی، از یک رخداد سیاسیِ زمانمند به یک حکمِ تاریخیِ دائمی تبدیل شود؛ جایی که گفته شود یک بار فریادِ بخشی از جامعه برای بازگشتِ یک نام یا یک نماد، نه یک انتخاب سیاسی در شرایطی مشخص، بلکه نوعی بیعتِ ابدی برای تمامِ آیندهی کشور است.میانِ یک مطالبهی سیاسی و تفسیرِ ایدئولوژیک از آن مطالبه فاصلهای بزرگ وجود دارد.اینکه گروهی از مردم در مقطعی تاریخی، در شرایطی مشخص، به یک نماد، یک جریان یا یک چهرهی سیاسی گرایش پیدا کنند، بخشی از پویایی جامعه است. اما تبدیلِ آن لحظه به یک «بیعتِ ابدی»، تحمیلِ معنایی فراتر از خودِ آن رویداد است.هیچ جامعهای، حقِ بازنگری در انتخابها، امیدها و برداشتهای سیاسیِ خود را از دست نمیدهد. تاریخ، یک سندِ بستهشده برای همیشه نیست؛ تاریخ، فرآیندی زنده است که نسلها در آن پرسش میکنند، تجربه میاندوزند و مسیرهای تازه را میآزمایند.وقتی گفته میشود: «مردم یک بار سلطنت را صدا زدند»، پرسش اساسی این است:آیا یک فریادِ خیابانی، یک حکمِ دائمی برای آیندهی سیاسی یک ملت است؟آیا یک واکنشِ اجتماعی در یک مقطع خاص، میتواند تمامِ افقهای آینده را از پیش تعیین کند؟آیا یک لحظهی تاریخی میتواند جایگزینِ حقِ انتخابِ نسلهای بعدی شود؟پاسخِ تاریخ روشن است:هیچ جنبشی با حذفِ امکانِ نقد، پایدار نمیماند.خطر از جایی آغاز میشود که یک انتخاب سیاسی، از حوزهی نقد خارج شده و به یک ایمانِ غیرقابل پرسش تبدیل شود؛ جایی که رهبر، از یک شخصیت سیاسی به نمادی فراتر از نقد ارتقا پیدا میکند و هواداری، از یک انتخاب سیاسی به وفاداریِ مقدس تغییر ماهیت میدهد.در چنین شرایطی، دیگر جنبشهای اجتماعی، جریانهای فکری و مطالبات متنوع جامعه، نه بخشهایی از آیندهی سیاسی کشور، بلکه مزاحمِ یک روایتِ از پیش تعیینشده تلقی میشوند.این همان نقطهای است که سیاست، به جای آنکه عرصهی رقابتِ آزادِ دیدگاهها باشد، به نوعی الهیاتِ سیاسی تبدیل میشود؛ جایی که یک روایت، خود را پایانِ تاریخ تصور میکند و برای خود جایگاهی فراتر از پرسش و بازنگری قائل میشود.تجربهی تاریخی نشان داده است که هیچ جامعهای با ساختنِ نمادهای غیرقابل نقد، به آزادی پایدار نرسیده است. آزادی، پیش از هر چیز، نیازمندِ پذیرشِ این اصل است که هیچ فرد، هیچ جریان و هیچ ایدهای نباید از پرسش و ارزیابی مصون بماند.باید توجه داشت که بسیاری از موجهای سیاسی، در شرایط ویژه شکل میگیرند؛ شرایطی که ترکیبی از نارضایتیهای داخلی، امیدهای اجتماعی، فضای رسانهای و حتی پیامهای قدرتهای خارجی در شکلگیری آنها نقش دارند.اما هیجانِ یک مقطع، الزاماً نقشهی راهِ آینده نیست.وعدههای سیاستمداران خارجی، حمایتهای بیرونی یا تصورِ رسیدنِ سریع به یک نقطهی نهایی، نمیتواند جایگزینِ ساختنِ یک آلترناتیوِ پاسخگو و مبتنی بر نهادهای پایدار شود.سیاستِ جدی، نه بر انتظار برای یک ناجی، بلکه بر تواناییِ جامعه برای ایجادِ ساختار، سازمان، برنامه و مسئولیتپذیری استوار است.خطر اصلی آنجاست که یک حرکتِ اجتماعی، به جای آنکه خود را بخشی از یک روندِ تاریخی بداند، خود را پایانِ تاریخ تصور کند.هیچ نسلی مالکِ ابدیِ آینده نیست.هیچ شعاری، حتی اگر در مقطعی میلیونها نفر را همراه کند، جایگزینِ حقِ انتخابِ نسلهای بعدی نمیشود.و هیچ شخصیتی، هرقدر محبوب، نباید از امکانِ نقد و پرسش مصون بماند.جنبشها با شور آغاز میشوند، اما با خرد، سازمان، تجربه و نقدِ مداوم به سرانجام میرسند.تفاوتِ میانِ یک حرکتِ سیاسی و یک ایمانِ سیاسی، دقیقاً همینجاست:حرکتِ سیاسی، آینده را باز میگذارد؛ اما ایمانِ سیاسی، آینده را از پیش بسته اعلام میکند.https://t.me/hamidasefichannel2صفحه یوتیوبhttps://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo