«انتقامستانی»؛ وقتی یک ملت را به گروگان یک خشم تاریخی میگیرند(و اما دفاع از وطن، روایتی دیگر)بخش…
انتشار: 2026/07/20 23:23 UTC
«انتقامستانی»؛ وقتی یک ملت را به گروگان یک خشم تاریخی میگیرند(و اما دفاع از وطن، روایتی دیگر)بخش اول بار دیگر واژهای قدیمی از بلندگوهای رسمی جمهوری اسلامی به میدان آمد:انتقام.«انتقام خواهیم گرفت.»اما در میان هیاهوی خشم و شعار، یک سؤال بزرگ گم شد:انتقام از چه کسی؟ با چه هزینهای؟ و با خون چه کسانی؟مشکل از آنجا آغاز میشود که در منطق «انتقامستانی»، یک حکومت آرامآرام میان سرنوشت خودش و سرنوشت یک ملت علامت مساوی میگذارد.یعنی اگر رهبرانش ضربه خوردند، ایران باید هزینه بدهد.اگر فرماندهانش کشته شدند، شهروندان باید آمادهٔ پرداخت تاوان باشند.اگر یک ساختار سیاسی وارد رویارویی شد، جامعه باید زیر آوار تصمیمهای آن دفن شود.این همان چیزی است که میتوان نامش را گذاشت:«ملّتوثیقهسازی»؛ گرو گذاشتن یک ملت برای تسویهٔ حساب قدرتها.اما اینجا خط باریکی وجود دارد که نباید نادیده گرفت:نقد این منطقِ گروگانگیر، هرگز به معنای کنار گذاشتن وظیفهٔ دفاع از خاک و جان مردم در برابر تجاوز بیرونی نیست.اگر سرباز بیگانهای پا به خاک ایران بگذارد، فارغ از هر حکومتی که بر مسند نشسته، دفاع از سرزمین، یک تکلیف ملی، انسانی و غیرقابلانکار است، نه بهخاطر شعارهای آن حکومت، بلکه بهخاطر مردمی که در این جغرافیا زندگی میکنند، کودکانی که فردا را میبینند، و تاریخی که هویت ماست.نقدِ انتقامجوییِ بیحساب، به معنای «واگذاری میهن به امان خدا» نیست؛ بلکه به معنای جدا کردن دفاع مشروع از ماجراجوییهای سیاسی است. اشتباه است اگر کسی از این نقد، بهانهای برای بیتفاوتی نسبت به تجاوز بسازد؛ زیرا وطن، تنها میراثی است که از نیاکان گرفتهایم و به آیندگان امانت میدهیم.خطر بزرگتر از خودِ واژهٔ انتقام، شکلگیری چیزی است که میتوان آن را «انتقامسالاری» نامید؛ زمانی که خشم و خونخواهی از یک واکنش احساسی عبور میکند و به منطق تصمیمگیری سیاسی تبدیل میشود.در این منطق، هر ضربه، ضربهای تازه میطلبد و هر پاسخ، زمینهٔ پاسخ بعدی را فراهم میکند.تاریخ نشان داده است که انتقام، سیریناپذیر است.انتقام اول، خودش را عدالت معرفی میکند.انتقام دوم، خودش را پاسخ معرفی میکند.انتقام سوم، خودش را دفاع معرفی میکند.و بعد از مدتی، هیچکس دیگر نمیپرسد آغازگر این چرخه چه کسی بود؛ فقط شمار قربانیان بیشتر میشود.این همان چیزی است که میتوان نامید:«باتلاق خونخواهی»؛ جایی که هر خون، خون تازهای طلب میکند.اما دامنهٔ این انتقامستانی هر روز گستردهتر میشود؛ از آمریکا و اسرائیل فراتر رفته و حتی برخی مقامها، کشورهای عربی منطقه را نیز در دایرهٔ تهدید قرار میدهند. اینجاست که یک تناقض تاریخی و راهبردی آشکار میشود:اگر قرار است فهرست انتقام پایان نداشته باشد، پس جای مذاکره کجاست؟کشوری که همزمان از جنگ، انتقام و تسویهحساب سخن میگوید، چگونه میتواند پای میز گفتوگو بنشیند و توافقی پایدار بسازد؟تجربهٔ جنگ ایران و عراق یک هشدار بزرگ است؛ در آغاز آن جنگ نیز شعارها بر «انتقام از صدام، فرماندهان بعث و نابودی دشمن» میچرخید، اما نتیجهٔ هشت سال جنگ، هزاران کشته، ویرانی شهرها و فرسایش یک نسل بود، تا سرانجام آیتالله خمینی با تعبیر معروف «نوشیدن جام زهر» ناچار به پذیرش صلح شد.تاریخ نشان داده است که سیاست خارجی با شعار انتقام اداره نمیشود؛ با محاسبهٔ منافع ملی اداره میشود.سؤال امروز این است:اگر پایان هر بحران، بازگشت به میز مذاکره است، چرا پیش از آن باید کشور را در آتش انتقامخواهی سوزاند؟پرسش اصلی این نیست که آیا کشتهشدن یک رهبر یا یک فرمانده مهم است یا نه.طبیعی است که هر حکومت، هر جریان سیاسی و هر جامعهای نسبت به کشتهشدن چهرههای خود واکنش نشان دهد.اما سؤال یک ملت این است:آیا باید آیندهٔ یک کشور قربانی انتقام یک حکومت شود؟آیا کودک ایرانی باید هزینهٔ تصمیمی را بدهد که در اتاقهای قدرت گرفته شده است؟آیا کارگر ایرانی، معلم ایرانی، جوان ایرانی و خانوادهٔ ایرانی باید بهای جنگی را بپردازند که هیچ نقشی در آغاز آن نداشتهاند؟t.me/hamidasefichannel2%D8%B5%D9%81%D8%AD… یوتیوبyoutube.com/@hamidasefi-mf3jo