تازگی گردآوری
تا حدی تازه- آخرین مشاهده موفق
- 2026-08-15 05:09 UTC
- وضعیت گردآوری
- ok
- نسخه تجزیهگر
- web-v3
✍️ اش خُبَر مِن الْمِحِالیل🔅معتبرترین و بزرگترین کانال خبری، فرهنگی واجتماعی عربخانه خراسان جنوبی☎️ تماس با ما👈 @jamalits♦️ اُلحگونّا فی اینستاگرام 👇https://www.instagram.com/arabnet_ir.✅ ثبت در وزارت ارشاد
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 59 نمونه پست
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. (channel-v1)
هفت روز اخیر
این بخش آنچه دایرکتوری واقعاً مشاهده کرده نشان میدهد و امتیاز ترکیبی اعتبار یا کیفیت تولید نمیکند.
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود.
بازه 2026-08-10 تا 2026-08-16 · ذخیره موقت ۱۵ دقیقه · channel-evidence-7d-v2
🌹 انا لله و انا الیه راجعون 🌹 با نهایت تاسف و تأثر درگذشت مرحوم محمدرضا هاشمی فرزند رسول از اهالی روستای کلاته میر و ساکن بیرجند را به اطلاع کلیه همشهریان عزیز میرسانیم. ▪ مراسم تشییع و تدفین آن مرحوم از ساعت ۱۰ الی ۱۱ صبح روز یکشنبه ۱۸ مرداد در محل غسالخانه…🌹 انا لله و انا الیه راجعون 🌹 بمناسبت هفتمین روز درگذشت مرحوم شادروان محمدرضا هاشمی مجلس ترحیمی روز یکشنبه ۱۴۰۵/۵/۲۵ از ساعت ۱۶ الی ۱۸ به آدرس مشهد، خیابان امام خمینی،امام خمینی ۸۰ نبش چهار راه سوم مسجد ولی عصر برگزار میگردد.
لونهای زیبای سه گانه رامنگان اُلِحگونَّا فی تلگرام 👇 https://t.me/arabkhane اُلِحگونَّا فی ایتا 👇 https://eitaa.com/arabkhaneادامه به سوی شیخ صالح(قسمت سوم)آغاز سفر: فضای رعب آلودساعت حدود ۶ و نیم صبح روز ۱۵ مرداد است و نسیم ملایم صبحگاهی روستا، سر و صورت را نوازش می دهدسفر آغاز می شود. سه نفر هستیم و البته همراه با یک راهنمای کاربلد که همنام من است.آرام آرام، از لون های سه گانه ابتدای روستای رامنگان که به شکلی عجیب تداعی کننده اهرام ثلاثه عجایب هفتگانه هستتد، رد می شویم.چند سالی هست که وقتی لون می بینم، ناخودآگاه حس ترحمم برانگیخته می شود. به یاد پیرمرد مرحوم سعداوه افتادم. بدبخت بیچاره تنها در لون تاریک سعدآوه چه کشیده است. از شما چه پنهان:گاهی باخود می گویم نکند همه اینها افسانه باشد، نکند نه پیری بوده و نه اژدهایی و نه ماجرای عشق و عاشقی... آخر چگونه ممکن است یک پیرمرد، عاشق یک اژدهای جوان شود، مگر یک اژدها چه دارد که پیرمرد عاشقش شود، آن هم اژدهایی که حتی بعضی مخالفان و معاندان آن را از روی دشمنی سوسماره یا بزمجه می خواندندبه خودم نهیب می زنم تا این افکار باطل را از ذهنم دور کنم. مگر می شود همه اینها بی دلیل باشد؟ پس تحقیقات تاریخی آقا مظفر چه؟ اشعاری که از مبارزه این دو پیدا کرده بود... .ضرب المثل های مختلفی در باره بیچارگی پیر در ذهنم رژه می روند تا قانعم کنند:تو مو می بینی و من میچش مو...عشق پیری گر بجنبد سر به رسوایی زند...هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد...خلاصه: افکارم را با این جمله که همان بهتر که اژدها به زندگی پیر پایان داد، به پایان می رسانم.در همین افکار بودم که به ناو یا دره اول رسیدیم. دره کوچکی است که ناو الشنداو نام دارد و انجیرش معروف است. چندین درخت انجیر کوهی زرد و سیاه در آنجا روییده و شهرتش در تمام روستا پیچیده. وقتی از قسمت انتهایی ناو به سمت جاده پیاده رو شیخ صالح حرکت کردیم، به دره دوم رسیدیم، ناگهان فضا سنگین می شود. تا جایی که یادم هست، این مسیر همیشه برای من مبهم و رعب انگیز بوده و با وجودی که آدم ترسویی نیستم، با سرعت و حالت دویدن از آنجا عبور می کردم. وای خدای من این چه افسانه باطلی است که آقا رضای کاظمی به ذهنم انداخت.پیر فرتوت را می گویم... شاید هنوز هم روح پیرمرد بیچاره، در جستجوی اژدهای زیبا همان اطراف پرسه می زند. عشق چه کارها که نمی کند. حتی پس از مرگ... عشق پیری چون بجنبد سر به رسوایی زند.. ✍احمد سلطانیدر قسمت بعدی خواهیم خواند:تپه سنگی خرافاتتدرون ذی التپه اش هی؟خلگ القدیم ال چان یغدون ال ازیاره..اُلِحگونَّا فی تلگرام 👇https://t.me/arabkhaneاُلِحگونَّا فی ایتا 👇https://eitaa.com/arabkhane
لونهای زیبای سه گانه رامنگاناُلِحگونَّا فی تلگرام 👇https://t.me/arabkhaneاُلِحگونَّا فی ایتا 👇https://eitaa.com/arabkhane
سرزمین خاموشکاش هرگز از آن سرزمینِ خاموشِ بیرون نمیآمدم؛ از آنجا که غم، پیمانه داشت و شادی، بگو و مگو نمیطلبید. کاش بیلِ کشاورزیم را که با آن رازِ خاک را میپرسیدم، و عصای چوپانیم را که توکّلگاهِ گامهایم بود، به باد نمیسپردم و به هزار افسونِ فکرِ بیانجام مبادله نمیکردم.آن روزها جهانم به وسعتِ یک تپه بود و دلم، به عمقِ یک چشمه؛ نه از آنسو، خبری میآمد که سایه بر روحِ پاکم افکند، نه از هر نجوا، شکی در جانِ خامم رخنه میکرد، نه هر دانستن، خاری بر خوانِ دلنشینِ ندانستنم می نهاد.ببین که بیخبری، چه گنجِ بیرنجی بود؛ آن ندانستنِ معصوم، که نه فریبی در خود میپرورد، نه رنجی از دروازهها میراند، نه آدمی را در میانِ «درست و نادرست»، سرگشتهتر از ورقِ بیسرنوشت رها میکرد.پس هوشیاری، چون تیغی از جنسِ نور، بر خوابِ خوشِ من تاخت؛ گفت: ببین، بشنو، کاوش کن، ز بهرِ پشتِ صد پرده. من دیدم، و دیدنم، تاریکیها را نه زدود که افزود؛ شنیدم، و شنیدنم، سکوتِ شبانم را پر از صدا کرد؛ فهمیدم، و همین فهمیدن، آخرین پلِ سادگیِ من به خوشبختی را فرو ریخت.ای کاش هنوز قبلهام، رمهی گوسفندانم بود؛ که صبح، به رؤیتِ آنها، دل میبست و شامگاه، به شمارشِ آنها، جان میگرفت. ای کاش کعبهام همان مرتعِ سبز میبود؛ آن دشتِ بیغرور که زیرِ پایِ من میگسترد و هر گیاهش، مرا به زندگیِ بیتکلف، دعوتی خاموش میفرستاد.آری، زندگی آنجا سخت بود؛ اما دل، چون سیلی به سنگ، بیغبار؛ دنیا آنجا کوچک بود؛ اما آدمی در آن، به وسعتِ آسمان، آسوده. ✍ غلامرضا کاظمی ۲۳ مرداد ۱۴۰۵اُلِحگونَّا فی تلگرام 👇https://t.me/arabkhaneاُلِحگونَّا فی ایتا 👇https://eitaa.com/arabkhane
حکایات طنز قسمت هشتم: گرسنگی داشت امانمان را میبرید، اما راستش مهمتر از گرسنگی، خلاص شدن از دست مأموران بود. آنها گاهی فکر میکردند ما دنبال گنج بودهایم، گاهی خیال میکردند از دعوا و زد و خورد فرار کردهایم، و گاهی هم ـ که از همه بدتر بود ـ به وضعیت…حکایات طنزقسمت نهمدر آن لحظه، ماشین در پارکینگ کمیته بود و ما عملاً اسیر یک کارت پایان خدمتِ پیدا و ناپیدا شده بودیم. این بار احمد را تنها به اتاق خواستند. من از پشت پنجره نگاهش میکردم و منتظر بودم ببینم چه میشود. در دل میگفتم: «خدایا، فقط کاری نکنند مجبور شویم برای اثبات سربازیاش، کارتش را بیاوریم» ناگهان دیدم احمد با همان دستهای پانسمانشده، یک جاروی دستهدار را گرفته و دارد با آن، مشق نظامی میکند: پیشفنگ! پا فنگ! براستراست! بچپچپ! آنجا بود که از چهرهی مأموران فهمیدم، میان خنده و جدیت، بالاخره به این نتیجه رسیدهاند که احمد واقعاً خدمت کرده است. چون آدمی که خدمت نرفته باشد، آنقدر طبیعی نمیتواند این اعمال را انجام دهد؛ این مهارت، فقط از دلِ پادگان و نگهبانی و پوتین واکسخورده بیرون میآید! دقایقی بعد احمد بیرون آمد و فقط گفت: «بریم، تموم شد.» من هم که خودم همهچیز را دیده بودم، دیگر جرأت نمیکردم چیزی بپرسم. فقط سوار ماشین شدم و راه افتادیم. ساعتی از ظهر گذشته بود. احمد گفت: «بریم بابا امان. اونجا سوئیت داره. حموم کنیم، ناهار بخوریم، لباس عوض کنیم و یه کم استراحت کنیم.» پیشنهادش از آن پیشنهادهایی بود که آدم بلافاصله میفهمد از فرط خستگی، بهشت روی زمین شده است. من هم پذیرفتم. در بابا امان، کار برخلاف توقع، بر وفق مراد پیش رفت. بهراحتی سوئیت گرفتیم، اجارهی ۲۴ ساعته را پرداخت کردیم، کلید را دادند و ما هم با یک دنیا خستگی ، وارد اتاق شدیم. بعد از حمام، پانسمانِ دوبارهی دست احمد و ناهاری با اشتهای یک مسافرِ درمانده خوردیم، چند ساعتی هم دراز کشیدیم و خوابیدیم. خوابِ آن روز از همان خوابهایی بود که آدم حتی وسطش هم میفهمد جان دوباره گرفته. دمِ غروب، احمد بیدارم کرد و گفت: «پاشو، باید حرکت کنیم. من صبح باید گرگان باشم.» او در گرگان کاری اداری داشت که باید حتماً انجام میشد. من هم حرفی نداشتم. مسافرِ خسته، وقتی رفیقش عجله دارد، بیشتر از همیشه فرمان میبرد؛ چون میداند در این سفر، اختیار چندانی دست خودش نیست. راه افتادیم. در کنار جاده جلوی یک صافکاری توقف کردیم تا گلگیرهای ورقلوبیده و وسطِ کاپوتِ کجومعوج را کمی میزان کند؛ چون با آن قیافه، ادامهی سفر بیشتر شبیه راه رفتنِ یک بیمارِ بدحال بود تا حرکت یک پیکانِ سفرکرده. ادامه دارد...نگارنده: غلامرضا کاظمیاُلِحگونَّا فی تلگرام 👇https://t.me/arabkhaneاُلِحگونَّا فی ایتا 👇https://eitaa.com/arabkhane
🔮بشارت باد بر شما اتمام ماه صفر و آغاز ماه ربیع الاول، ماه شادمانی و سرور اهلبیت(ع)✨حلول ماه ربیع الاول مبارک ♥️اُلِحگونَّا فی تلگرام 👇https://t.me/arabkhaneاُلِحگونَّا فی ایتا 👇https://eitaa.com/arabkhane
#شب شهادت امام هشتم علیه السلامحسینیه ی امام حسن مجتبی (ع) عربهای کرمان اُلِحگونَّا فی تلگرام 👇https://t.me/arabkhaneاُلِحگونَّا فی ایتا 👇https://eitaa.com/arabkhane
به سوی شیخ صالحقسمت دوم مقدمه:طولی نکشید که چند نفری از اهالی روستا دورش جمع شدند:_البارحه حِلم شفت اِن گعد اغدی ال مزار، فی الدرب، فل شایب النورانی یا فل فُرُسَه لَجّالِی:فِیّی، الیوم مایرید ان تغدین الی المزار. ازیارتِچ مِن هِمان قبول هی. اغدی گولی ال فلانه واحد و افلانه واحد یا هل مشخصات ت یجون توبه یسون، اگر لا ریشتهُم اَرمیها...چند لحظه ای سکوت بر اهالی روستای کوچک رامنگان حکمفرما می شود.با مشخصاتی که پیرزن می داد، اهالی روستا خوب آنها را می شناختندشان...شاید عده ای با خود فکر می کردند، حتما پیرزن آنها را پنهانی دیده است، شاید هم عده ای دیگر می گفتند، پیرزن برای گرفتن پول یا هدیه ای حرفی زده است، اما در واقعیت مطالب و نشانی هایی که پیرزن می داد، این فرضیه ها را رد می کرد. طولی نکشید که سر و کله آن دو نفر پیدا می شود. مطلب را جدی نمی گیرند:-باشه مادر، توبه عاد انسی.و سوار بر موتور، دو پشته شروع به حرکت کردند...هنوز صدای گاز موتور اژ تمام نشده بود که صدای یا حضرت عباس و یا شیخ صالح البزرگوار اهالی از هر سو به گوش رسید....مسافران موتور که همان دونفر بودند بین هوا و آسمان معلق...چند دقیقه بعد صدای بع بع گوسفندی که نذر شیخ صالح شده بود، و چند ساعت بعد تقسیم گوشت نذری آن گوسفند به ماجرا خاتمه داد.این مقدمه ای کوتاه و واقعی بود بر گزارشی از سفر پیاده و نصف روزه گروه چهارنفره ما، از روستای رامنگان به سوی همان مزار، مقدمه ای که تقریبا صحت آن اثبات شده و هر سه نفر مذکور در ماجرا شاهد و حی و موید موضوع هستند. اگر چه در بیان آن ممکن است با کلمات بازی شده باشد. البته که پذیرای نظرات موافق و مخالف دوستان و مخاطبان کانال در باره این داستان واقعی هستیم. و اما سفر نامه مزارشیخ صالح در قسمت بعدی.ادامه دارد...اُلِحگونَّا فی تلگرام 👇https://t.me/arabkhaneاُلِحگونَّا فی ایتا 👇https://eitaa.com/arabkhane
🔺 این بانو از اهالی عربخانه در حوالی خیابان پروین مشهد پیدا شده، چنانچه میشناسید با شماره ۰۹۱۵۶۵۵۳۶۲۹ تماس بگیرید.ایشان خود را فاطمه خسروی از نوزاد معرفی کرده است.اُلِحگونَّا فی تلگرام 👇https://t.me/arabkhaneاُلِحگونَّا فی ایتا 👇https://eitaa.com/arabkhane
حکایات طنز قسمت هفتم شاید خوانندگان عزیز با خودشان فکر کنند مگر میشود در یک سفر کوتاه، اینهمه دردسر و گرفتاری جورواجور پیدا شود؛ اما باید عرض کنم آنچه تا اینجا خواندید، فقط ،پیشدرآمدِ یک سفر چندروزه بود که من تا امروز تنها ،یک روز از آن را قلم زدهام. …حکایات طنزقسمت هشتم:گرسنگی داشت امانمان را میبرید، اما راستش مهمتر از گرسنگی، خلاص شدن از دست مأموران بود. آنها گاهی فکر میکردند ما دنبال گنج بودهایم، گاهی خیال میکردند از دعوا و زد و خورد فرار کردهایم، و گاهی هم ـ که از همه بدتر بود ـ به وضعیت ماشین نگاه میکردند و میگفتند: این دیگر چه سفرنامهای است که گلگیرهایش مثل لپ قورباغه ورم کرده؟ خلاص شدن از دستشان کار سادهای نبود. ما هرچه توضیح میدادیم، آنها بیشتر میخندیدند؛ نه از سرِ شادی، بلکه از آن خندههایی که آدم نمیداند باید جدی بگیرد یا به حساب شوخی بگذارد. ما هم ناچار بودیم قسم و آیه بخوریم، ماجرا را از نو و از اول و از وسط و از ته توضیح بدهیم، و هر بار ثابت کنیم که نه دزدیم، نه قاچاقچی، نه فراری، نه گنجیابِ حرفهای. بالاخره بعد از کلی حرف و گفتوگو، قانع شدند که قصه چیز دیگری است. قرار شد از ما تعهدنامه بگیرند و بعد رهایمان کنند. مدارک را بررسی کردند و همانجا معلوم شد احمد کارت پایان خدمت همراهش ندارد. و همین، ماجرا را وارد فصل تازهای کرد؛ فصلی که اگر بخواهم درست وصفش کنم، باید بگویم از آن بخشهایی بود که آدم با خودش میگوید: «ای کاش همان اول زنگ خانه را زده بودم و از سفر صرفنظر میکردم!» به ما اجازه دادند که دست و صورت احمد را با ،شیر آبی که در حیاط کمیته بود بشوییم و زخمهایش را پانسمان کنیم.ادامه دارد... ✍غلامرضا کاظمیاُلِحگونَّا فی تلگرام 👇https://t.me/arabkhaneاُلِحگونَّا فی ایتا 👇https://eitaa.com/arabkhane
#سیاح 🔺 مصاحبه با حسین بخشی از رودخانه بورگان #عربخانه قسمت چهارم : ◀️ باورهای هواشناسی مردمان عربخانه ◀️ سِاعه وُ نِاسِاعه ◀️ چشمه های رودخانه بورگان اُلِحگونَّا فی تلگرام 👇 https://t.me/arabkhane اُلِحگونَّا فی ایتا 👇 https://eitaa.com/arabkhane#سیاح 🔺 مصاحبه با حسین بخشی از رودخانه بورگان #عربخانه قسمت پنجم : ◀️ نام ها و نشان های عوارض جغرافیایی بورگان اُلِحگونَّا فی تلگرام 👇https://t.me/arabkhaneاُلِحگونَّا فی ایتا 👇https://eitaa.com/arabkhane
حکایات طنز قسمت ششم این گاو بعد از هر ضربه سهمگینی که از رقیبش میخورد، چند قدم به عقب برمیداشت و شترق! عقبعقب میآمد و محکم خودش را میکوبید به جلوپنجره و سپر ماشین ما! با اولین ضربه محکم گاو به ماشین، تمام بدنه تکان سختی خورد. احمدِ بیخبر از همهجا،…حکایات طنزقسمت هفتم شاید خوانندگان عزیز با خودشان فکر کنند مگر میشود در یک سفر کوتاه، اینهمه دردسر و گرفتاری جورواجور پیدا شود؛ اما باید عرض کنم آنچه تا اینجا خواندید، فقط ،پیشدرآمدِ یک سفر چندروزه بود که من تا امروز تنها ،یک روز از آن را قلم زدهام. ادامهی سفر: دور زدیم و در حالی که راهِ برگشت به سمت بجنورد را در پیش گرفته بودیم، من با گوشهی چشم به احمد نگاه میکردم؛ اما راستش جرأت نمیکردم حتی یک کلمه حرف بزنم. چهرهاش در هم بود، اخمهایش مثل دو تا ابر سیاه بالای پیشانیاش آویزان شده بودند و دستهایش را بالا نگه داشته بود تا خونابهای که از آنها میچکید، روی لباس و صندلی ماشین نریزد. انگار در دستانش نه زخم، بلکه ، شاهتوت لهشده بود؛ هر دو دستش چکچک میکرد و خون، آرام و بیرحم، گلهای دستش را شسته و به روی فرش ماشین میریخت. سکوتی سنگین بین ما افتاده بود؛ سکوتی از آن سکوتها که اگر سوزن هم بیفتد، صدایش تا گرگان میرود. من هم که از قضا جسارت حرف زدن با احمد را نداشتم، فقط در ذهنم نقشه میکشیدم که اول باید برویم داروخانه، برای دستهایش وسایل پانسمان بخرم؛ بعد هم خودمان را به یک هتل یا مسافرخانه برسانیم تا هم او حمام کند، هم لباسهایش را عوض کند، هم زخمهایش را ببندیم و هم کمی از این حال و هوای جنگی بیرون بیاییم. به محض اینکه جلوی داروخانه توقف کردم، دیدم یک پاترول کمیته ، هم درست کنارمان ایستاد. نمیدانم از کجا و چرا، اما انگار این پاترولها حس ششم داشتند؛ تا بویی از گرفتاری میآمد، مثل سایه سر میرسیدند. رفتم داخل داروخانه. خودم هم وضع و روزم بهتر از احمد نبود؛ لباسهایم پر از گل و لای بود و دستهایم هم رنگی از همان ماجراهای قبلی داشت. اصلاً اگر کسی از بیرون نگاهمان میکرد، لابد خیال میکرد ما از دلِ یک میدان نبرد برگشتهایم، یا از لای چرخ تراکتور رد شدهایم. وقتی برگشتم، یکی از مأموران از داخل پاترول، رفتوآمدم را با دقت کنترل میکرد. احمد را هم همانطور با آن وضع دید و طبیعتاً در ذهنش هزار سؤال شکل گرفت. من اما بیاعتنا سوار ماشین شدم و راه افتادم؛ از آن بیاعتناهایی که آدم در ظاهر نشان میدهد، ولی در دلش دارد از استرس دنده عقب میرود. چند بار در آینه نگاه کردم، اما پاترول را ندیدم. دلخوش شدم که شاید رهایمان کردهاند، اما زهی خیال باطل! سراغ جهانگردی را گرفتم و چند دقیقه بعد جلوی هتل جهانگردی توقف کردم. هنوز داشتم با مسئول هتل حرف میزدم که ناگهان همان شخص گفت: «پیکان مال شماست؟» سر برگرداندم؛ دیدم همان کمیتهایها در جوار ماشین خودشان را رساندهاند و احمد هم پیاده شده و با آنها مشغول صحبت است. اوضاع از نظرشان مشکوک بود. بریدگی دست احمد، بیشتر به زخم چاقو شباهت داشت تا بریدگی شاخهی درخت. لباسهای گلآلود، کفشهای پر از خاک و خون، و قیافهی ما، همگی دست به دست هم داده بودند تا ما را مستقیم ببرند به فضای کمیته؛ فضایی که آدم در آن، حتی اگر بیگناه هم باشد، ناخودآگاه احساس میکند باید دفاعیه بنویسد....ادامه دارد...✍غلامرضا کاظمیاُلِحگونَّا فی تلگرام 👇https://t.me/arabkhaneاُلِحگونَّا فی ایتا 👇https://eitaa.com/arabkhane
به سوی شیخ صالحقسمت اولِ مقدمه:تابستان سال ۵۰ یا ۵۱ شمسی. هوا بس ناجوانمردانه گرم است و ژیان، اِکلِت، اِکلِت، با دو مسافر و یک راننده، جاده خاکی، مواج و ناهموار منتهی به مزار را می پیماید.دو جوان حدودا ۲۰، ۲۲ ساله و یک نوجوان حدودا ۱۰، ۱۲ ساله داخل ماشین، به رسم زمانه محو صدای جانانه خواننده شده اند.مقابل درب ورودی مزار، توقفی می کنند تا آبی بنوشند و خواب از سر بپرانند و البته زیارتی._یارو خاموش انسَی الضبط یا لا؟-لا خل ت تگری حمیرا، اش اترید منها...-انا خو اگول اگناه هو، ت خاموش انسیه،-خودک تدری... کلشتل اترید سوّحمیرا بدون توجه به بگو مگویشان، در میان شک و تردید آنها به خواندن ترانه اش ادامه می دهد...از محبت بس که دیدم رنج محنت...فرق محنت را ندیدم از محبت...خدایا تو دانی که در زندگانیچه کرده به منمهربانی مندو جوان قصه ما با صدای دلربای حمیرای خوش صدا زیارتی می کنند و چه بسا در خیال خود گمان می برند که شیخ صالح عربخانه هم از صدای دل انگیز و زیبای پروانه امیرافشاری لذت برده، چوچکه ای هم می زند و شاید هم دستی در فضا می چرخاند.بعد از زیارتِ مطربانه با ترانه، گلویی تازه کرده و به روستا برمی گردند...فردا عصر، صدای آشنای پیرزنی توجه اهالی روستا را به خود جلب می کند...- سلام علیکم رامنگانیه.امس من غادی منکم ال شیخ صالح؟پیرزن، مزاربان شیخ صالح بود و هر روز مسیر نسبتا کوتاه روستای پایینی تا مزار را با پای برهنه و پیاده چندین بار می پیمود.یکی از اهالی روستا جوابش را داد:- علیچ السلام مادر، الیش؟؟؟... ایش مستی مگر؟؟؟طولی نکشید که چند نفری از اهالی روستا دورش جمع شدند.-البارحه حلم شفت ان...ادامه دارد.✍احمد سلطانیاُلِحگونَّا فی تلگرام 👇https://t.me/arabkhaneاُلِحگونَّا فی ایتا 👇https://eitaa.com/arabkhane
--- حکایتهای طنز قسمت پنجم: نبرد گاوها درون ماشین، خودم را به خوابی عمیق و مصلحتی زده بودم. از لای پلکهای نیمهبازم، هر چند دقیقه یکبار پارک خلوت و سرد بجنورد را زیر نظر میگرفتم. خبری از احمد نبود. زمان مثل قیر مذاب، کند و سنگین میگذشت. تاریکی سحرگاه،…حکایات طنز قسمت ششم این گاو بعد از هر ضربه سهمگینی که از رقیبش میخورد، چند قدم به عقب برمیداشت و شترق! عقبعقب میآمد و محکم خودش را میکوبید به جلوپنجره و سپر ماشین ما!با اولین ضربه محکم گاو به ماشین، تمام بدنه تکان سختی خورد. احمدِ بیخبر از همهجا، با وحشت از خواب پرید، پتو را کنار زد و با چشمهای گشاد شده صحنه را نگاه کرد. جاده مهآلود، باران ملایم، پیچ خطرناک و دو گاو جنگی که ماشین ما را دیواره رینگ مسابقه خودشان کرده بودند!ضربه دوم گاوها محکمتر ،، جلوپنجره ماشین را با صدای شکستن پلاستیک و خم شدن فلز نوازش داد. ضربه پشت ضربه! ماشین ما بیگناهترین تماشاچیِ این مبارزه خونین بود که داشت بیشترین خسارت را میدید.فریاد زدم: «احمد! بدبخت شدیم! برو از اون درخت بالا یک شاخه بکن بیاور اینها را رم بدهیم وگرنه ماشین را له میکنند!»احمد که گیج خواب و شوکه شده بود، یقه را بالا کشید و در میان باران و گلولای پیاده شد. جاده چنان لغزنده بود که احمد همان قدم اول سر خورد، اما تعادلش را حفظ کرد. برای کندن شاخه، مجبور شد از تپهای گلی و مرتفع کنار جاده بالا برود. با بدبختی و دست و پا زدن در گل، خودش را به شاخه درختی رساند که پر از خارهای تیز بود.احمد با هر دو دست شاخه را چسبید و با تمام وزنش آویزان شد تا آن را بشکند. اما دقیقاً در لحظهای که شاخه شکست، پایش روی گل شل شد و سر خورد. شاخه خاردار از دستش لیز خورد و تمام پوست کف دستش را خراشید و ورق آورد. از آن بدتر، جاذبه زمین کار خودش را کرد؛ احمد روی تپه گلی بند نشد و مثل یک غلتک، تر و تمیز، غلت خورد و مستقیم آمد پایین و وسط جاده گلی فرود آمد.وقتی بلند شد، دیگر شبیه به «احمد» نبود؛ بیشتر شبیه به یک مجسمه گِلی متحرک بود که در موزههای مردمشناسی به نمایش میگذارند! سر تا پایش را لایه ضخیمی از گل قهوهای و چسبناک پوشانده بود. با زحمت و در حالی که خودم هم از گلآلود شدنم میترسیدم، کمکش کردم و او را سوار صندلی جلو کردم. تمام روکشهای صندلی گلی شد، اما در آن وضعیت، روکش صندلی آخرین چیزی بود که اهمیت داشت. سکوت مرگباری در ماشین حاکم شد. من حتی جرأت نداشتم به سمت راست نگاه کنم. احمد با بدنی خیس و کاملاً گلی، دستهای زخمی و خونی که گل روی آنها خشک شده بود، و اعصابی که فراتر از نقطه جوش رسیده بود، به جلو زل زده بود. سکوت او از صدتا فریاد ترسناکتر بود. تمام ماجراهای دیشب، دست پیچانده شدهاش توسط پیرمرد، آبروریزی پشت چراغ قرمز و حالا حمام گل و نبرد گاوها، مثل یک پرونده جنایی سنگین در ذهنش چیده شده بود و او همه را درون سینه پنهان کرده بود.با هزار مصیبت، در آن جاده باریک و لغزنده، ماشین را که حالا گلگیرش به چرخ چسبیده بود و جلوپنجرهاش کاملاً دفرمه شده بود، سر و ته کردم و مسیر آمده را برگشتیم. هر بار که چرخ ماشین میچرخید، صدای سایش گلگیر روی لاستیک اعصاب خردکنتر میشد، اما شهامت نداشتم نگه دارم و درستش کنم.نگاه خشمگین و خاموش احمد به روبهرو دوخته شده بود، و من خوب میدانستم که این آرامش قبل از طوفان، خطرناکترین بخش سفر ماست...سفر ادامه دارد...✍غلامرضا کاظمیاُلِحگونَّا فی تلگرام 👇https://t.me/arabkhaneاُلِحگونَّا فی ایتا 👇https://eitaa.com/arabkhane
#سیاح 🔺 مصاحبه با حسین بخشی از رودخانه بورگان #عربخانه قسمت چهارم : ◀️ باورهای هواشناسی مردمان عربخانه ◀️ سِاعه وُ نِاسِاعه◀️ چشمه های رودخانه بورگان اُلِحگونَّا فی تلگرام 👇https://t.me/arabkhaneاُلِحگونَّا فی ایتا 👇https://eitaa.com/arabkhane
#اطلاعیه_ترحیمبمناسبت دومین سالگرد درگذشت مرحوم علی جمالی (بلوچ) مراسم ترحیمی روز یکشنبه ۱۸ مرداد از ساعت ۱۰:۳۰ الی ۱۱:۳۰ (بعد از مراسم مرحوم محمدرضا هاشمی) در محل بهشت متقین بیرجند بلوک۱ قطعه۴ برگزار میگردد.بنا به اطلاع خانواده مرحوم هزینه های حذف مراسمات اضافی در امور خیریه صرف خواهد شد.
حکایات طنز قسمت چهارم، سفر ادامه دارد.. احمد بدون مکث وارد چهارراه شد. من که هنوز در عالم خودم دنبال فرصتی برای آشتی بودم، خواستم یک شوخی کوچک بکنم، بلکه یخ دلش آب شود. با لحنی خندان و کاملاً بیموقع گفتم: «ای بابا... جلوی پلیس هم چراغ قرمز رد میشی؟»…---حکایتهای طنز قسمت پنجم: نبرد گاوهادرون ماشین، خودم را به خوابی عمیق و مصلحتی زده بودم. از لای پلکهای نیمهبازم، هر چند دقیقه یکبار پارک خلوت و سرد بجنورد را زیر نظر میگرفتم. خبری از احمد نبود. زمان مثل قیر مذاب، کند و سنگین میگذشت. تاریکی سحرگاه، جایش را به روشنایی گرگومیش صبح داد و سرما داشت آرامآرام از درزهای ماشین به مغز استخوانم نفوذ می کرد. نگرانی مثل خوره به جانم افتاد. با خودم گفتم: «نکند احمد واقعاً لج کرده، با ماشین عبوری به مشهد برگشته و مرا با این عذاب وجدان و ماشین، تنها گذاشته؟» دستپاچه شدم. سوییچ را چرخاندم و خواستم ماشین را روشن کنم تا به سمت جاده اصلی بروم و شاید اثری از او پیدا کنم. هنوز استارت نزده بودم که تق! قفل در عقب باز شد. احمد، بدون اینکه حتی یک کلمه حرف بزند، یا نگاهی به آینه وسط بیندازد، مثل یک شبح خسته وارد شد، خودش را روی صندلی عقب انداخت، پتو را تا روی سرش کشید و دِ بخواب! چنان آرامشی حیاط خلوتِ ماشین را گرفت که گویی اصلاً قهر و دعوایی در کار نبوده است. از خوشحالی بال درآوردم. خیالم که راحت شد، چشمانم سنگین شد و من هم همانجا روی صندلی خواباندم و به خوابی عمیق فرو رفتم.نمیدانم چند ساعت گذشت؛ شاید یک ساعت، شاید هم دو ساعت، شاید هم بیشتر. با سوزش شدید آفتابی که مثل یک ذرهبین بزرگ از شیشه جلو مستقیماً روی چشمهایم تمرکز کرده بود، بیدار شدم. هوا کاملاً روشن شده بود. نگاهی به صندلی عقب انداختم؛ احمد مثل لارو پروانه، خودش را محکم توی پتو پیچانده بود و صدای نفسهای منظمش نشان میداد در خواب هفت پادشاه، یا نبرد اژدها و پیر سعداوه است.همانجا فکری شیطانی و البته خیرخواهانه به سرم زد: «باید سورپرایزش کنم! رفیقم دیشب کلی شکنجه شده. باید به یک جای لوکس و باکلاس ببرمش و یک صبحانه مجلل و اعیانی جلویش بگذارم تا تمام تلخیهای دیشب از دلش پاک شود. بالاخره شکمپروری نقطه ضعف احمد بود و هیچچیز مثل یک پذیرایی شیک و لوکس حالش را جا نمیآورد.»شیشه را پایین کشیدم و از اولین رهگذری که از کنار ماشین رد میشد، پرسیدم: «داداش، اینجا یک جای تفریحی، باستانی و خیلی باکلاس کجاست که بشه رفت؟»مرد رهگذر فکری کرد و گفت: «برو بِشقارداش! هم دیدنیه، هم باستانیه، درخت و آب داره، کتیبه معروف "گفتار نیک، پندار نیک، کردار نیک" هم اونجاست.»اسم کتیبه کوروش را که شنیدم، با خودم گفتم: «خودِ خودشه! احمد عاشق تاریخ و فرهنگه. میرویم آنجا، هم کتیبه میبینیم و هم در یک رستوران سنتی توپ، سرشیر و عسل میزنیم به بدن.»احمد همچنان خواب بود که ماشین را به حرکت درآوردم و به سمت بشقارداش رفتم. وقتی رسیدیم، جای قشنگی بود؛ اما از بخت بد من، هرچه چشم گرداندم، رستوران شیک و دنجی که باب طبع احمدِ وسواسی باشد پیدا نکردم. از یکی از محلیهای آنجا سراغ یک جای بکرتر و خاصتر را گرفتم.مرد محلی اشارهای به کوههای روبهرو کرد و گفت: «یک راه خاکی از اون پشت میره. راهش یکم خراب و ناهمواره، ولی تهش به یک آبشار و دره دنج میرسه که خوراک گردشگراست.»با خودم گفتم: «کمی جاده خاکی که به یک صبحانه رویایی بغل آبشار میارزد!» فرمان را چرخاندم و وارد جاده خاکی شدم. اما آسمان انگار با نقشههای من زاویه داشت. نمنم باران پاییزی شروع به باریدن کرد. جاده خاکی و رسیِ مسیر، در عرض چند دقیقه تبدیل به یک پیست اسکیِ لغزنده از گلولای شد؛ چیزی شبیه به مالیدن صابون روی سنگ! ماشین روی پیچهای تند کوهستانی سر میخورد و من با چنگ و دندان فرمان را نگه داشته بودم تا ته دره سقوط نکنیم.هنوز دو کیلومتر بیشتر نرفته بودیم که بعد از یک پیچ کاملاً کور، با صحنهای مواجه شدم که بیشتر شبیه مسابقات گلادیاتورها در روم باستان بود تا مسیر گردشگری!دو گاو نرِ غولپیکر و عصبانی، درست وسط جاده باریک با هم سرشاخ شده بودند. نبرد سنگینی بود؛ هر دو چند قدم به عقب برمیداشتند، زمین را با سمهایشان چنگ میزدند و ناگهان با تمام قدرت به سمت هم یورش میبردند و شاخبهشاخ میشدند. جاده باریک بود، یک طرف کوه بود و طرف دیگر دره. امکان دور زدن نبود و دنده عقب رفتن در آن گل لغزنده هم خودکشی به حساب میآمد.با خودم گفتم: «حیوان بیچاره از بوق ماشین میترسد.» ماشین را تا حد ممکن به آنها نزدیک کردم و دستم را بوقکِش روی فرمان فشردم. بوق ممتد و بلندی در کوهستان پیچید. اما گاوها انگار بوق ماشین را شیپور شروع راند بعدی نبردشان فرض کردند! اصلاً ما را به حساب نیاوردند. از بد حادثه و بخت سیاه من، گاو ضعیفتر و شکستخورده، پشت به ماشین ما ایستاده بود.سفر ادامه دارد.برای خواندن ادامه این داستانها با ما همراه باشید...✍غلامرضا کاظمیاُلِحگونَّا فی تلگرام 👇https://t.me/arabkhaneاُلِحگونَّا فی ایتا 👇https://eitaa.com/arabkhane
🌹 انا لله و انا الیه راجعون 🌹با نهایت تاسف و تأثر درگذشت مرحوم محمدرضا هاشمی فرزند رسول از اهالی روستای کلاته میر و ساکن بیرجند را به اطلاع کلیه همشهریان عزیز میرسانیم.▪ مراسم تشییع و تدفین آن مرحوم از ساعت ۱۰ الی ۱۱ صبح روز یکشنبه ۱۸ مرداد در محل غسالخانه بهشت متقین بیرجند برگزار میگردد.هیات تحریریه عرب نت درگذشت آن مرحوم را خدمت خانواده و سایر منسوبین تسلیت عرض نموده، برای آن مرحوم علو درجات و برای بازماندگان صبر و اجر آرزو مندیم
#سیاح 🔺 مصاحبه با حسین بخشی از رودخانه بورگان #عربخانه قسمت دوم : ◀️ یعقوب علی، جنگ سپاه اعراب و محمود افغان، اِگدِر الشُهِده و قلعه های عربخانه از زبان آقای حسین بخشی اُلِحگونَّا فی تلگرام 👇 https://t.me/arabkhane اُلِحگونَّا فی ایتا 👇 https:/…#سیاح 🔺 مصاحبه با حسین بخشی از رودخانه بورگان #عربخانه قسمت سوم : ◀️ ستاره شناسی و باورهای قدیمی مردمان عربخانه 💢 چنانچه شما هم از باورهای قدیمی مردمان عربخانه مواردی را میدانید در قسمت نظرات همین پست به اشتراک بگذارید.اُلِحگونَّا فی تلگرام 👇https://t.me/arabkhaneاُلِحگونَّا فی ایتا 👇https://eitaa.com/arabkhane
#تبلیغات_عربخانه اولین مرکز مجازی و ۱۱۸ املاک بیرجند با کارشناسان خبره در مشاور املاک هوم لند به مدیریت محمدرضا جمالی (مالک) راه اندازی شد.در خدمت همشهریان عزیز هستیمآدرس ،بیرجند نبش ظفر ۲۲📲 ۰۹۹۲۱۹۸۸۱۱۷۰۹۹۶۴۷۷۶۵۷۵۰۹۹۶۴۷۷۶۵۷۳۰۹۱۰۰۰۶۶۲۱۵
#تبلیغات_عربخانه🚗 یک دستگاه خودروی رنو مگان دنده ای🔸مدل: ١٣٨۵-2006🔸رنگ: خاکستری🔸بیمه: ١٢ ماه🔸لاستیک: بالای ٩٠ درصد🔸وضعیت شاسی ها: سالم و پلمپ🔸وضعیت رنگ: چند لکه رنگ،اما به عنوان دور رنگ🔸وضعیت فنی: سالم و زیرپا و شتاب عالی🔸موقعیت:شهر کرمان🔸قیمت: 950/000/000 تومان📱09130627476
#اطلاعیه_ترحیم برگزاری مراسم ختم مرحومه «حاجیه خانم خاتون جعفری» در مسجد اصحاب الحسین هاشم آباد تهران در روز جمعه ۱۹ تیرماه#اطلاعیه_ترحیم🥀🥀🥀بسمه تعالیبقا مختص ذات خداوند است؛بدینوسیله به اطلاع سروران ارجمند میرساند مراسم بزرگداشت چهلمین روز درگذشت مرحومه مغفوره حاجیه خانم خاتون جعفری از اهالی روستای کوشه عربخانه، مادر گرانقدر شهید والامقام محمدرضا محمودی، در روز پنجشنبه مورخ ۱۴۰۵/۰۵/۱۵ از ساعت ۱۶:۳۰ الی ۱۸:۰۰ در بهشت رضا، بلوک ۳۰/۱ برگزار خواهد شد.حضور ارزشمند دوستان و بستگان محترم در این مراسم، موجب تسلی خاطر بازماندگان، ادای احترام به مقام شامخ خانواده معظم شهدا و شادی روح آن مرحومه خواهد بود.پیشاپیش از حضور گرم و ابراز همدردی شما عزیزان صمیمانه سپاسگزاریم.روح گذشتگان شاد، یادشان گرامی باد.🥀🥀🥀
#سیاح 🔺 مصاحبه با حسین بخشی از رودخانه بورگان #عربخانه قسمت اول : شفیع حیدر اُلِحگونَّا فی تلگرام 👇 https://t.me/arabkhane اُلِحگونَّا فی ایتا 👇 https://eitaa.com/arabkhane#سیاح 🔺 مصاحبه با حسین بخشی از رودخانه بورگان #عربخانه قسمت دوم : ◀️ یعقوب علی، جنگ سپاه اعراب و محمود افغان، اِگدِر الشُهِده و قلعه های عربخانه از زبان آقای حسین بخشیاُلِحگونَّا فی تلگرام 👇https://t.me/arabkhaneاُلِحگونَّا فی ایتا 👇https://eitaa.com/arabkhane
#محرم١۴٠۵ با سلام و احترام🏴 بدینوسیله از عموم برادران و خواهران گرامی دعوت به عمل میآید تا در مراسم پرفیض عزاداری حضرت اباعبدالله الحسین (علیهالسلام) حضور به هم رسانند.زمان: از دوشنبه ۱۲ مرداد تا سهشنبه ۲۰ مرداد ساعت: ۲۲:۱۵ تا ۲۳:۱۵مکان: حسینیه امام حسن مجتبی (علیهالسلام) عرب های مقیم کرمانحضور ارزشمند و معنوی شما موجب شکوه، برکت و غنای هرچه بیشتر این مجلس نورانی خواهد بود.
#سیاح 🔺 مصاحبه با حسین بخشی از رودخانه بورگان #عربخانه قسمت اول : شفیع حیدراُلِحگونَّا فی تلگرام 👇https://t.me/arabkhaneاُلِحگونَّا فی ایتا 👇https://eitaa.com/arabkhane
♦️ در ادامه سلسله مصاحبه های محمدرضا جمالی ملقب به #سیاح ایشان اینبار به رودخانه بورگان عربخانه رفته تا با آقای حسین بخشی همکلام شود و تاریخ شفایی اهالی عربخانه در دهه های قبل را از زبان ایشان که سخنوری توانا هستند، بشنود.برای شنیدن و دیدن این حکایات با ما همراه باشید...اُلِحگونَّا فی تلگرام 👇https://t.me/arabkhaneاُلِحگونَّا فی ایتا 👇https://eitaa.com/arabkhane
#تبلیغات_عربخانه فروش حواله پژو 207 پانوراما با موتور TU5 ارتقا یافتهجمالی 09151607995
بسمهتعالیاعضای محترم گروه «سلام عربخانه»با سلام و احتراماین گروه با هدف ایجاد فضایی صمیمی برای ارتباط همولایتیهای عزیز، حفظ دوستیها، تبادل اخبار، خاطرات و معرفی فرهنگ و هویت ارزشمند روستایمان ایجاد شده است. پویایی و ارزش این جمع، به حضور و مشارکت تکتک اعضا بستگی دارد.از همه عزیزان درخواست میشود با حضور فعال، انتشار مطالب مفید و رعایت احترام متقابل، به گرمتر شدن فضای گروه کمک کنند. همچنین خواهشمندیم قوانین گروه را با دقت رعایت فرمایید تا محیطی آرام، دوستانه و به دور از هرگونه تنش برای همه اعضا فراهم باشد.رعایت ادب، پرهیز از ارسال مطالب نامرتبط، احترام به دیدگاه دیگران و توجه به تذکرات مدیران، نشانه فرهنگ و شخصیت والای اعضای این خانواده بزرگ است.امیدواریم با همکاری و همراهی شما عزیزان، گروه «سلام عربخانه» همواره محلی برای همدلی، همبستگی و افتخار به زادگاه عزیزمان باشد.با سپاس از همراهی و همکاری همه شمامدیران گروه 🌺سَلٰام عَرَبْخانه🌺🍃تَعالُوْ تِنْتِعَتَّمْ في↙️ 🍃@salam_arabkhane
حکایتهای طنز قسمت سوم، ادامه سفر: بعد از آن ماجرای نفسگیرِ دالنجان و رهایی معجزهآسای احمد از چنگال پیرمردِ عصا به دست، با هزار جور عذرخواهی و چای و نبات، بالاخره از خانه بیرون آمدیم. اهالی روستا تا دم ماشین بدرقهمان کردند، پیرمرد هم با همان دستی که…حکایات طنز قسمت چهارم، سفر ادامه دارد..احمد بدون مکث وارد چهارراه شد. من که هنوز در عالم خودم دنبال فرصتی برای آشتی بودم، خواستم یک شوخی کوچک بکنم، بلکه یخ دلش آب شود. با لحنی خندان و کاملاً بیموقع گفتم: «ای بابا... جلوی پلیس هم چراغ قرمز رد میشی؟»همین جمله را گفتم و هنوز "میشی" تمام نشده بود که احمد چنان پایش را کوبید روی ترمز که احساس کردم دندانهای آسیابم از جا کنده شد ماشین درست وسط چهارراه با صدایی هولناک ایستاد. صدای کشیده شدن ترمز در خیابان پیچید و من هم از شدت غافلگیری و خنده همزمان، زدم زیر خنده. از آن خندههایی که آدم خودش هم میفهمد الان بدترین وقت ممکن برایش است، ولی دیگر نمیتواند جلویش را بگیرد.مأمورهای پلیس همانطور که برگشتند سمت ما، در یک نگاه ماجرا را فهمیدند. صحنه کاملاً گویا بود: یک راننده عبوس و عصبی، یک مسافر خندان و بیملاحظه، و ماشینی که معلوم بود قربانی اختلافات داخلی شده.لبخند مأمورها از آن فاصله هم دیده میشد. یکیشان حتی دستش را گذاشته بود جلوی دهانش که خندهاش معلوم نشود. اما همین لبخندها برای احمد کافی بود که خشمش یک درجه دیگر بالا برود.بیآنکه چیزی بگوید، دوباره راه افتاد. چند متر جلوتر ماشین را کنار خیابان نگه داشت. سپس خیلی آرام، خیلی حسابشده، خیلی باوقار... در را باز کرد، پیاده شد و در را هم چنان بست که من از صدایش فهمیدم این «بستن در» در حقیقت ترجمه عملی جملهای است که نمیخواسته به زبان بیاورد.بعد مستقیم راه افتاد طرف پارکی که همان نزدیکی بود.من از پشت شیشه نگاهش میکردم. گفتم: «کجا میری؟» برنگشت. فقط در حال رفتن، دستی تکان داد که معنایش این بود: «تو و تمام شوخیهایت را به خدا میسپارم.»من هم هراسان پیاده شدم و دنبالش دویدم. رسیدم به او و گفتم: «احمد، به خدا شوخی کردم! خواستم بخندونمت.» ایستاد. برگشت. نگاهی به من کرد که اگر نگاه آدم قابلیت ضربه فنی داشت، همانجا روی چمنهای پارک نقش زمین میشدم.گفت: «تو میخواستی منو بخندونی؟» گفتم: «آره والله...» گفت: «از اول سفر تا حالا هر جا تو خواستی فضا رو عوض کنی، یا نزدیک بود بمیریم، یا یکی دست منو پیچوند، یا الان وسط چهارراه آبرو برام نذاشتی. این مدل خندوندنِ تو بیشتر به عملیات ایذایی شباهت داره.»من شروع کردم به قسم خوردن. «به جان خودت قصدی نداشتم...» «به خدا دلم سوخت...» «گفتم شاید از اخم بیای بیرون...» «اصلاً تقصیر زبانمه...» «من از بچگی شوخیهام بیجا بوده...»اما هیچکدام فایده نداشت. احمد رفت و نشست روی یک نیمکت داخل پارک، دست به سینه، اخمآلود و رنجدیده؛ شبیه قهرمانی که از میدان جنگ برگشته و توسط همرزمان خودش زخمی شده باشد.بعد هم با لحنی که معلوم بود این تصمیم را با تمام وجود گرفته، گفت: «من دیگه سوار ماشین تو نمیشم. اصلاً نمیشم. همینجا میمونم، صبح با اتوبوس، تاکسی، الاغ، هرچی شد میرم؛ ولی دیگه با تو هممسیر نمیشم.»من هرچه خواهش کردم، فایدهای نداشت. منت کشیدم، دلداری دادم، حتی چند خاطره بامزه قدیمی را یادآوری کردم، بلکه دلش نرم شود. اما احمد در موضع خود مثل کوه ایستاده بود. البته کوهی با مچ دردناک و اعصاب خطخطی.دیدم با زبان و التماس کار پیش نمیرود. باید نقشهای دیگر میکشیدم. آرام برگشتم سمت ماشین. ماشین را کمی نزدیک پارک بردم و پارک کردم. صندلی را خواباندم، دستها را روی سینه گذاشتم و خودم را به خواب زدم.فکر کردم اینطور که بشود، احمد بعد از چند دقیقه دلش میسوزد، میآید کنار ماشین، میبیند من بیپناه و درمانده خوابم برده، حس رفاقتش گل میکند، بیدارم میکند و میگوید: «پاشو بابا... دیگه بسه... راه بیفتیم.»بریم جایی برای خواب پیدا کنیمالبته نقشهام روی کاغذ خیلی خوب بود. من چشمها را بستم و از لای مژهها حواسم به پارک بود. منتظر ماندم که برگردد. چند دقیقه گذشت. بعد چند دقیقه دیگر. سحر آرامآرام خودش را روی آسمان پهن میکرد و من در ماشین، در نقش یک آدم خوابیده، بیشتر شبیه جنازهای بودم که منتظر رضایت اولیای دم باشد.و من همانجا، در آن سکوت سحرگاهی بجنورد، با بدنی خسته، چشمانی نیمهبسته و رفیقی قهرکرده در پارک، به این نتیجه رسیدم که این سفر هنوز چیزهای زیادی برای رو کردن دارد...# سفر ادامه دارد...✍ غلامرضا کاظمیاُلِحگونَّا فی تلگرام 👇https://t.me/arabkhaneاُلِحگونَّا فی ایتا 👇https://eitaa.com/arabkhane---
🔺عرب الایراناُلِحگونَّا فی تلگرام 👇https://t.me/arabkhaneاُلِحگونَّا فی ایتا 👇https://eitaa.com/arabkhane
حکایات طنز تشابه اسمی(قسمت دوم) اما ناگهان اوضاع تغییر کرد. یک پسر بچه دوازده ساله سراسیمه و دواندوان از حیاط بیرون آمد و به سمت خانههای همسایه دوید. طولی نکشید که دو سه نفر از مردان و زنان روستا، با چهرههایی برافروخته و عجول، یکییکی وارد حیاط پیرمرد…حکایتهای طنز قسمت سوم، ادامه سفر:بعد از آن ماجرای نفسگیرِ دالنجان و رهایی معجزهآسای احمد از چنگال پیرمردِ عصا به دست، با هزار جور عذرخواهی و چای و نبات، بالاخره از خانه بیرون آمدیم. اهالی روستا تا دم ماشین بدرقهمان کردند، پیرمرد هم با همان دستی که چند دقیقه قبل مچ احمد را مثل دسته هاون پیچانده بود، حالا با مهربانی دست تکان میداد و میگفت: «بچهها حلال کنید، سوءتفاهم بود...»احمد هم لبخند میزد، اما از آن لبخندهایی که بیشتر شبیه اخطار است تا بخشش. از همان لبخندهایی که آدم میفهمد صاحبش فعلاً در حال جمعآوری خشم است تا در فرصت مناسب یکجا تحویل بدهد.همین که از پیچ آخر روستا رد شدیم و چراغ خانهها پشت سرمان گم شد، احمد ناگهان با صدایی گرفته و خشمآلود گفت: «نگه دار... بیا پایین.»این «بیا پایین» را طوری گفت که من خیال کردم یا میخواهد مرا از ماشین پیاده کند، یا میخواهد ماشین را از ارث پدریاش جدا کند. گفتم: «چی شده باز؟» گفت: «فقط نگه دار.»ماشین را کنار زدم. هنوز کامل نایستاده بود که احمد در را باز کرد، دور زد، آمد سمت راننده و با حالتی که انگار حکم مصادره اموالم را آوردهاند گفت: «بلند شو. از این لحظه، تو فقط مسافری. رانندگی با تو یعنی تحویل دادن جان به قضا و قدر.»من هم که میدانستم الان وقت استدلال نیست، بیسروصدا جابهجا شدم. احمد نشست پشت فرمان، در را محکم بست، کمربند را طوری کشید که انگار میخواهد خودش را به صندلی جوش بدهد، و بیآنکه حتی نیمنگاهی به من بیندازد، ماشین را راه انداخت.از خیر دالنجان کردها گذشت. از خیر حمید بیدگلی هم گذشت. اصلاً در آن لحظه اگر خود حمید با سینی چای و نقل هم وسط جاده سبز میشد، احمد میگفت: «بزن کنار، ما مردهشور این دوستی را بردیم.»جاده را در سکوتی سنگین میبلعیدیم. نه از آن سکوتهای شاعرانه و عارفانه؛ از آن سکوتهایی که اگر آدم عطسه هم بکند، احساس میکند باید اول اجازه کتبی بگیرد.اخمهای احمد چنان در هم رفته بود که انگار دو ابروی او با هم قرارداد عدم تعرض را لغو کرده بودند. فرمان را هم طوری گرفته بود که گویی نه یک پیکان خسته، بلکه محور گردش کره زمین در اختیار اوست و اگر دستش بلغزد، تعادل منظومه شمسی به هم میریزد.هر چند دقیقه یک بار هم نگاهی به مچ دستش میانداخت. نه یک نگاه ساده؛ نگاهی پرمعنا، عمیق و زخمدار. از آن نگاههایی که آدم را بدون حرف زدن محاکمه میکند.نگاهش به مچش میگفت: «این دست، روزی دست سالمی بود...» بعد آرام سرش را به طرف من کج میکرد، انگار میخواست بگوید: «و باعث و بانیش هم همین موجود کناردستی است.»من چند بار سعی کردم فضا را عوض کنم. گفتم: «احمد جان، خب سوءتفاهم بود دیگر... تقصیر من که نبود...» هیچ نگفت.دوباره بعد از کمی مکث گفتم: «اصلاً ببین از یک جهت خوب شد. آدم هر روز که فن کشتی محلی رایگان یاد نمیگیرد.» باز هم سکوت.چند دقیقه بعد گفتم: «خودت انصاف بده، من از کجا میدانستم بیدلی و بیدگلی اینهمه سرنوشتسازند؟» باز هیچ.گفتم: «لااقل خوبیش اینه که زنده موندیم.» باز سکوت.در نهایت فهمیدم احمد از آن مرحله گذشته که با توضیح آرام شود. او رسیده بود به مرحلهای که اگر فیلسوفان جهان هم جمع میشدند و با برهان و منطق ثابت میکردند من تقصیری ندارم، باز میگفت: «همهتون دستتون توی یک کاسهست.»به هر زحمتی بود مسیر خاکی تمام شد و دوباره به جاده آسفالت رسیدیم. ماشین روی آسفالت نرمتر حرکت میکرد، اما روح و روان من همچنان روی سنگلاخ بود. سکوت میان ما کش میآمد و هرچه جلوتر میرفتیم، بیشتر بوی دلخوری میگرفت.نزدیکهای سحر بود که به بجنورد رسیدیم. هوا رنگ مردد بین شب و صبح داشت؛ نه کاملاً تاریک، نه واقعاً روشن. خیابانها نیمهخلوت بود و شهر تازه داشت از خواب بیدار میشد. من هنوز امیدوار بودم که با رسیدن به شهر و عوض شدن فضا، احمد هم کمی نرم شود. اما زهی خیال باطل.بیآنکه حرفی بزند، از یک خیابان پیچید به خیابان دیگر. من هر بار میخواستم سر صحبت را باز کنم، از نیمرخش پیدا بود که حتی حوصله شنیدن صدایم را هم ندارد. فقط خیره به جاده میرفت، با همان هیبت رانندهای که هم از دنیا شاکی است، هم از سرنشین کناری، هم از شب، هم از جغرافیا.رسیدیم به یک چهارراه. چراغ راهنمایی آنجا از آن چراغهای نیمهجان سحرگاهی بود که فقط قرمز چشمکزن داشت. گوشه چهارراه هم یک ماشین پلیس ایستاده بود و چند مأمور دور هم جمع بودند. از دور معلوم بود که مشغول صحبت و شوخیاند و سحر را با چای و گپ سر میکنند.ادامه دارد...اُلِحگونَّا فی تلگرام 👇https://t.me/arabkhaneاُلِحگونَّا فی ایتا 👇https://eitaa.com/arabkhane
#تبلیغات_عربخانه🟢 همولایتی های عزیز مقیم کرمان 🟢🌸 ثبتنام پیشدبستانی با شرایط ویژه آغاز شد🌸اگر به دنبال محیطی امن، شاد و آموزشی برای فرزند دلبندتان هستید، ما بهترین انتخاب برای شما هستیم.✅ کمترین شهریه ✅ کمترین مبلغ پیشپرداخت ✅ امکان پرداخت مابقی شهریه بهصورت اقساط ✅ محیطی گرم، صمیمی و سرشار از نشاط ✅ آموزش اصولی با استفاده از روشهای نوین و مربیان باتجربه ✅ تقویت مهارتهای اجتماعی، خلاقیت، اعتمادبهنفس و آمادگی کامل برای ورود به دبستان ✅ برگزاری برنامههای متنوع، بازیهای آموزشی، جشنها و اردوهای جذابما باور داریم هر کودک شایسته بهترین شروع برای آینده است.📍 کرمان - سرباز ۲۹ 📍📲 09339802923
اقدام شایسته تقدیر خانواده مرحوم عباسیخانواده مرحوم کربلایی حاجی عباسی که چند روز قبل به رحمت خدا رفت با سنت شکنی و حذف پذیرایی باصطلاح (شام گور) پایه گذار این اقدام شایسته در روستاهای عربخانه شدند. هرچند این اقدام شایسته توسط عربهای ساکن بیرجند و کرمان چندسالی است که نهادینه شده ولی همچنان در بسیاری از نقاط که تمرکز عربهای خراسان جنوبی وجود دارد منجمله مشهد، تهران و منطقه عربخانه همچنان رسم پذیرایی های سنگین از جمله شام گور مشکلات فراوانی را علاوه بر تألمات شدید روحی حاصل از دست دادن عزیزی را برای خانواده های متوفی بوجود می آورد.بدون تعارف بسیاری از خانواده ها به دلیل ترس و نگرانی از حرف های مردم و حفظ آبرو و البته برخی هم بخاطر استمرار سنت گذشتگان فارغ از درست یا غلط بودن این رسم با توجه به شرایط زمانی موجود، رنج و زحمت هزینه های سرسام آور این رسم را به جان میخرند تا به نوعی ادای دین کرده باشند.فرزندان مرحوم عباسی که خود از فعالان اجتماعی عربخانه نیز هستند هرچند از لحاظ تمکن مالی توانایی استمرار این رسم را داشتند اما در حرکتی شایسته با حذف آن راه را برای سایرین هموار ساختند تا ان شاءالله با همراهی سایر خانواده ها این اقدام شایسته در روستاهای عربخانه و در ادامه در شهرهای تهران و مشهد استمرار پیدا کند.شادی روح مرحوم کربلایی حاجی عباسی و سایر درگذشتگان منطقه عربخانه فاتحه ای را قرائت فرمایید.همولایتیهایی که موافق حذف این رسم هستند با لایک ❤️ این پست، فعالان این حرکت را همراهی کنند.اُلِحگونَّا فی تلگرام 👇https://t.me/arabkhaneاُلِحگونَّا فی ایتا 👇https://eitaa.com/arabkhane
#اطلاعیه ترحیم مرحوم کربلایی حاجی عباسی - کیدشت
🥀إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ 🥀 به مناسبت اولین سالگرد مرحومه طیبه طالبی پور(همسرآقای مسعودکاظمی) پنجشنبه 405/5/8 ساعت 16:30 بر سرمزارش (بهشت الرضا بلوک 67 ) به سوگ مینشینیم و شب ساعت 19:30 تا 21 مراسم قرآن خوانی (مردانه)در مسجد امیر عرب برگزار میگردد.و در انتها سفره احسان پهن میباشد .حضور شما سروران گرامی باعث شادی روح آن مرحومه و تسلی دل بازماندگان خواهد بود.
🥀إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ 🥀 به اطلاع همولایتیهای عزیز میرسانیم مراسم تشیع و تدفین مرحومه حاجیه خانم گلثوم عبدالهی همسر مرحوم حسن رضا پرویزی (حسن شیخ ) در تاریخ 7 / 5 / 1405 ازساعت 10 صبح در محل مصلای بهشت متقین بیرجند برگزار میگردد. تشریف فرمایی شما عزیزان باعث تسلی خاطر بازماندگان آن مرحومه خواهد شد.
بقا مختص ذات اوست با سلام و احترام با نهایت اندوه و تاسف به مناسبت چهلمین روز درگذشت مادر عزیزمان مرحومه مغفوره "حاجیه پری حیدرزاده" مجلس ترحیمی در روز پنجشنبه ۱۴۰۵/۰۵/۰۸ از ساعت ۱۵ الی۱۶ درمحل مسجد امام حسین(ع) برگزار می گردد.حضور شما سروران گرامی موجب شادی روح آن مرحومه و تسلی خاطر بازماندگان خواهد شد.
حکایات طنز بر اساس واقعیت تشابه اسمی (قسمت اول) یک عصر دلانگیز و خنک پاییزی بود. خورشید با تنبلی تمام جایش را به تاریکی میداد و من فرمان ماشین را دو دستی چسبیده بودم. پایم روی گاز بود و چشمهایم خیره به خط سفید وسط جاده که مثل یک مار خجالتی و بیانتها،…حکایات طنزتشابه اسمی(قسمت دوم)اما ناگهان اوضاع تغییر کرد. یک پسر بچه دوازده ساله سراسیمه و دواندوان از حیاط بیرون آمد و به سمت خانههای همسایه دوید. طولی نکشید که دو سه نفر از مردان و زنان روستا، با چهرههایی برافروخته و عجول، یکییکی وارد حیاط پیرمرد شدند. دلشوره عجیبی به جانم افتاد. حس کردم یک جای کار بهشدت میلنگد. شاید پیرمرد حالش بد شده؟ شاید احمد از پلهها افتاده؟ دربهای ماشین را قفل کردم و با قدمهای تند وارد حیاط پیرمرد شدم. به محض ورود، چشمانم از تعجب گرد شد! صحنهای پیش رویم بود که بیشتر به فینال مسابقات کشتی چوخه شبیه بود تا یک احوالپرسی ساده! پیرمرد تنومند با یک فن حرفهای مچ دست احمد را پشت کمرش پیچانده بود و او را کاملاً قفل کرده بود. در دست دیگرش عصا را بالا برده بود و با عصبانیت و رگهای متورم گردن فریاد میزد: «قرمساق! تو از جون پسر من چی میخوای؟ کی تو رو فرستاده؟» مردان روستا هم دورشان حلقه زده بودند و با عصبانیت احمد را بازجویی میکردند. احمد هم که صورتش از درد سرخ شده بود، تا چشمش به من افتاد، مثل کسی که فرشته نجاتش را دیده باشد، فریاد زد: «داداش! بیا... تو رو خدا بیا بگو... اینا رفیقتن! بیا بگو قضیه چیه!» اهالی روستا و پیرمرد با دیدن من کمی عقب کشیدند اما همچنان گارد گرفته بودند. یکی از مردان با اخم پرسید: «تو کی هستی؟ با پسر این پیرمرد چیکار داری؟»من که دستپاچه شده بودم گفتم: «آقا به خدا سوءتفاهم شده! حمید رفیق منه. توی کرج یکی دو روز با هم همکار بودیم، اومدیم بهش سر بزنیم و حالشو بپرسیم.»پیرمرد عصایش را تکان داد و فریاد زد: «کرج؟ دروغ میگه! پسر من اصلاً رنگ کرج رو هم ندیده! اینا اومدن پسر منو بکشن!»عرق سردی بر پیشانیام نشست. گفتم: «پدر جان، مگه شما پدر حمید بیدگلی نیستی؟»یکی از مردان جوان روستا قدمی جلو گذاشت و با تعجب پرسید: «چی گفتی؟ بیدگلی؟»گفتم: «بله، حمید بیدگلی. همون که یه پژو ۵۰۴ کرمرنگ داره.» و برای اثبات حرفم اسم فرزندان حمید را هم گفتم. مرد جوان ناگهان زد زیر خنده و رو به پیرمرد کرد و گفت: «عمو اوغلی! ولش کن، دست بچه مردم رو شکستی! اینا اصلاً اشتباه اومدن. اینا سراغ حمید ملاحسین (بیدگلی) رو میگیرن. اون توی اون یکی روستاست؛ "دالنجانِ کردها"!» پیرمرد آرام دست احمد را رها کرد، اما احمد همچنان از درد مچ دستش را گرفته بود و به خودش میپیچید. تازه آنجا بود که متوجه داستان پشت پرده شدیم؛ ماجرایی که نزدیک بود به قیمت جان ما تمام شود! نگو پسر این پیرمرد که نامش تصادفاً «حمید بیدلی» (بدون گاف!) بود، چندی پیش در مشهد تصادف شدیدی کرده بود که منجر به فوت سرنشین خودروی مقابل شده بود. خانواده متوفی که محلی بودند، پدر و پسر را تهدید جانی کرده بودند و گفته بودند برای انتقام سراعشان میآیند. پیرمرد و اهل روستا هم در این مدت در حالت آمادهباش کامل به سر میبردند. وقتی احمد در آن تاریکی شب، ناگهان وارد حیاط شده و با آن نام مشابه (بیدگلی به جای بیدلی) سراغ «حمید» را گرفته بود، پیرمرد تصور کرده بود احمد همان ضارب یا آدمکشی است که برای انتقام پسرش فرستاده شده است! به همین دلیل با فنون کشتی محلی از او پذیرایی کرده بود! سوتفاهم که برطرف شد، جو حیاط ۱۸۰ درجه تغییر کرد. روستاییان مهربان کلی عذرخواهی کردند و ما را به داخل خانه دعوت کردند. پیرمرد با شرمندگی فراوان بساط چای داغ و نبات را راه انداخت. اما بخش کمدی ماجرا اینجا بود: وقتی استکانهای چای کمرباریک را جلوی ما گذاشتند، مچ دست احمد چنان توسط پیرمرد پیچانده و فشرده شده بود که رد انگشتان زمخت پیرمرد روی پوستش بنفش شده بود. احمد بیچاره هر کاری میکرد، اصلاً توان و قدرت نداشت استکان چای را بلند کند! انگشتانش میلرزید و مجبور شد استکان را با دو دست و با کمک دست چپش دهان ببرد، در حالی که با گوشه چشم، نگاهی غضبآلود به من میانداخت که او را به این مهمانیِ پرماجرا دعوت کرده بودم. سفر ما بعد از خوردن آن چای پر از اضطراب و خداحافظی با اهالی دالنجان ترکیه، در دل شب ادامه پیدا کرد؛ در حالی که احمد اینبار حتی با دست مصدومش هم ولکنِ ترمز خیالی صندلی شاگرد نبود...ادامه دارد...✍غلامرضا کاظمیاُلِحگونَّا فی تلگرام 👇https://t.me/arabkhaneاُلِحگونَّا فی ایتا 👇https://eitaa.com/arabkhane
🔺 صحبتهای دکتر لشکری کارشناسان تاریخ در مورد مراحل مهاجرت عربهای (جنگنده و رزمنده) خراسان جنوبی در شبکه خاوراناُلِحگونَّا فی تلگرام 👇https://t.me/arabkhaneاُلِحگونَّا فی ایتا 👇https://eitaa.com/arabkhane
🥀انّا لِلّه وَ اِنّا اِلَیهِ راجِعون🥀 با نهایت تأسف درگذشت کربلایی حاجی عباسی را به اطلاع دوستان و آشنایان میرساند. هیات تحریریه عرب نت درگذشت آن مرحوم را خدمت خانواده و سایر منسوبین تسلیت عرض نموده؛برای آن مرحوم علو درجات و برای بازماندگان صبر و اجر آرزو…ااطلاعیهبسم الله الرحمن الرحیم«إنا لله و إنا إلیه راجعون»با نهایت تأسف و تأثر، درگذشت پدر مهربانمان، مرحوم کربلایی حاجی عباسی را به تمامی دوستان، آشنایان، همسایگان و عموم همشهریان عزیز تسلیت عرض مینماییم. از همه کسانی که با تماس، پیام یا حضور خود، همدردی و لطفشان را نسبت به ما و آن مرحوم ابراز داشتند، صمیمانه سپاسگزاریم.ضمن ارج نهادن به عواطف پاک و احساسات والای شما عزیزان، بدین وسیله به آگاهی میرسانیم که با توجه به گرمای شدید و طاقتفرسای هوا، ، و نیز خطرات و ناهمواریهای مسیر جادههافرزندان و خانواده آن مرحوم به هیچ وجه راضی به زحمت و مشقت شما در راه سفر و شرکت در مراسم تدفین در روستای کیدشت نیستند.از همه سوگواران و دلسوزان گرامی تقاضا داریم که به جای حضور فیزیکی در این مراسم، در شهر و محل سکونت خود، با قرائت فاتحه، اهدای صلوات و طلب آمرزش برای روح آن مرحوم، یاد و خاطرهاش را گرامی بدارند و برای بازماندگان از خداوند متعال صبر و اجر مسئلت کنند.برنامه غسالخانه برای بزرگوارانی که میخان همزمان با آمبولانس برن سمت کیدشت. دوشنبه مورخه ۵مرداد ساعت ۱۲ الی ۱۳ در محل غسالخانه بهشت متقین بیرجندنماز میت کیدشت برگزار میشه . دوستانی که قادر به شرکت نیستند فاتحه به روح مرحوم نثار کنندروحش شاد و یادش گرامی فرزندان مرحوم کربلایی حاجی عباسی
حکایات طنزبر اساس واقعیت تشابه اسمی (قسمت اول)یک عصر دلانگیز و خنک پاییزی بود. خورشید با تنبلی تمام جایش را به تاریکی میداد و من فرمان ماشین را دو دستی چسبیده بودم. پایم روی گاز بود و چشمهایم خیره به خط سفید وسط جاده که مثل یک مار خجالتی و بیانتها، از زیر سپر جلو غیب میشد. از مشهد خسته و کوفته به سمت جادههای سرسبز شمال راه افتاده بودیم. احمد، دوست دیرینه و همسفر همیشگیام، روی صندلی شاگرد جا خوش کرده بود؛ البته چه جا خوش کردنی! احمد از آن دست آدمهای وسواسی بود که وقتی روی صندلی شاگرد مینشست، خودش را در تمام مسئولیتهای راننده، کمکراننده، و حتی سنسورهای پارک ماشین شریک میدانست. یک دستش را طوری سفت روی داشبورد چسبانده بود که انگار اگر دستش را بردارد، داشبورد پرواز میکند! جالبتر از همه پایش بود؛ در هر دستانداز، پیچ یا حتی با دیدن سایه یک درخت، پای راستش را چنان با تمام قوا به کف ماشین فشار میداد که اگر کف ماشین آهنی نبود، تا حالا پایش آسفالت جاده را لمس کرده بود! ترمز کمکی روحی و روانیاش یک لحظه هم قطع نمیشد. هنوز تلالو آخر آفتاب روی کوهها بود که به فاروج رسیدیم؛ پایتخت آجیل ایران و شهر رنگها و تخمههای داغ. ایستادیم تا هم آبی به سر و رویمان بزنیم که خواب از سرمان بپرد و هم کمی آجیل بخریم تا دهانمان در طول مسیر بجنبد. همانطور که مشتی تخمه میشکستیم، چشمم به تابلوی بغل جاده افتاد: «روستای دالنجان». جرقه عجیبی در ذهنم زد. رو به احمد کردم و گفتم: «احمد! پسر، من یک رفیق صمیمی و قدیمی به اسم حمید بیدگلی دارم که مال همین دالنجانه. چطوره یک سری بهش بزنیم و غافلگیرش کنیم؟»احمد که داشت تخمه کدو میشکست، با تردید نگاهی به جاده انداخت و گفت: «چقدر راهه؟»گفتم: «والا دقیق نمیدونم، ولی تابلوش که همینجاست، نباید خیلی دور باشه.»احمد سری تکان داد و گفت: «باشه، بریم. یک چایی هم پیش رفیقت میخوریم و خستگی در میکنیم.» و این شروع یکی از عجیبترین ماجراجوییهای زندگیمان بود. یکی دو کیلومتر اول همهچیز عادی بود، اما ناگهان آسفالت تمام شد و جای خود را به جادهای خاکی، پر از سنگلاخ و چالههای عمیق داد که در دل کوههای سر به فلک کشیده و تاریک مارپیچ میخورد. دیگر نه تابلویی بود، نه چراغی و نه حتی نشانهای از تمدن. تاریکی مطلق همه جا را فرا گرفت. جاده چنان دستاندازهایی داشت که جلوبندی ماشین زار میزد و احمد هم پدال ترمز خیالیاش را تا آخرین حد ممکن فشار میداد و زیر لب صلوات میفرستاد. راه برگشتی نبود؛ دور زدن در آن جاده باریک و خطرناک غیرممکن بود. مجبور بودیم به جلو برویم. بیشتر از دو ساعت در آن برهوت سنگ و تاریکی پیش رفتیم تا بالاخره نوری از دور نمایان شد و به یک روستا رسیدیم. اولین چیزی که در نور ضعیف چراغهای ماشین دیدیم، تابلوی فلزی کوچکی بود: «شورای اسلامی روستای دالنجانِ ترکیه». خوشحال از اینکه بالاخره به مقصد رسیدهایم، فرمان را به سمت محله روستا کج کردم. اما روستا شبیه به شهرهای ارواح در فیلمهای سینمایی بود؛ پرنده پر نمیزد و هیچ جنبندهای دیده نمیشد. کوچهها آنقدر تنگ و صعبالعبور بودند که آینههای بغل ماشین تقریباً به دیوارهای کاهگلی ساییده میشدند. در میان آن سکوت وهمآور، ناگهان روی پشتبام یکی از خانهها، نور ضعیف یک چراغقوه را دیدیم. پیرمردی روی بام ایستاده بود؛ قدی کوتاه اما هیکلی چهارشانه و تنومند داشت و به کمک عصای زمختش قدم برمیداشت. شبیه پهلوانهای قدیمی بود که در گرگومیش شب نگهبانی میداد. حدود سی چهل متری با او فاصله داشتیم. به احمد گفتم: «پسر برو از این پیرمرد بپرس خونه حمید بیدگلی کجاست.»احمد طفلک که از تکانهای جاده حسابی کوفته شده بود، پیاده شد، یقه کاپشنش را بالا کشید و وارد کوچه تاریک شد. رو به پشتبام کرد و با صدایی بلند و محترمانه گفت: «پدرجان! سلام. ببخشید خونه حمید بیدگلی کجاست؟» پیرمرد از روی لبه بام کمی به سمت کوچه خم شد، دستش را پشت گوشش گذاشت و با صدایی کلفت فریاد زد: «چی میگی بابا؟ باد میآد، صدات نمیرسه! بیا تو سرا (حیاط) بگو ببینم چی میخوای.» و از آن طرف پشتبام راه افتاد که پایین بیاید. احمد هم ساده و بیخبر از همهجا، قدم به داخل دالان تاریک حیاط گذاشت. چند دقیقهای گذشت. خبری از احمد نشد. سکوت سنگینی دوباره روستا را گرفت. با خودم گفتم: «خب، حتماً پیرمردِ مهماننواز راهنماییاش کرده و شاید هم رفتهاند داخل که چای بیاورند. اما چرا دنبال من نیامد؟ حتماً احمد دارد توی دلش به من میخندد که خودم توی ماشین منتظرم.»ادامه دارد....✍ غلامرضا کاظمی اُلِحگونَّا فی تلگرام 👇https://t.me/arabkhaneاُلِحگونَّا فی ایتا 👇https://eitaa.com/arabkhane
#همیاریمِحِالیل العزیز🤝 خانواده آبرومندی از عرب های #عربخانه ساکن مشهد برای تهیه جهیزیه دخترشان دچار مشکل هستند.چنانچه تمایل به مشارکت در حل مشکل این خانواده آبرومند را دارید مبالغ اهدایی خود را به شماره حساب زیر بنام خیریه امام حسن مجتبی(ع) عربهای کرمان واریز فرمایید.شماره کارت5859837004906661شماره حساب بانک تجارت0222093930450اُلِحگونَّا فی تلگرام 👇https://t.me/arabkhaneاُلِحگونَّا فی ایتا 👇https://eitaa.com/arabkhane اُلِحگونَّا فی تلگرام
خرمنکوبی قسمت چهارم تراکتور خِرخِر کنان خرمنکوبش را جمع کرد و زوزه کشان خرمن را ترک کرد،همه ی *قَودِه ها را پرت کرده بودند داخل خرمن کوب، و حالا گندم و کاهی بود که مانده بود وسط خرمن، باید گندم ها را از کاه جدا می کردند. غلام دستش را جلو چشم هایش گرفته…خرمنکوبیقسمت پایانیکار خرمنکوبی تمام شد، کیسه های گندم را بار الاغ ها کردند به روستا آوردند و در صفه خالی کردند، غلام دستی به سر و صورتش کشید، بیگم آیینه را از طاقچه برداشت با بال چارقدش پاکش کرد داد دست غلام.غلام سرسری نگاه کرد تو آیینه، آیینه را برگرداند داد دست بیگم،غلام از در که وارد شد یک راست رفت کنار چراغ علاالدین(والور)نشست،یکی از بچه ها شادی کنان خودش را انداخت تو بغل اش،غلام لب های سیاه قاچ قاچش را گذاشت روی گونه های پسرش.بیگم چراغ گرد سوز را پر نفت کرد،شیشه اش را هم با دامن پیرهنش پاک کرد،غلام چراغ والور را کشید جلوتر،لبه گبه را بلند کرد سیخ و سنگ را برداشت،نیم مثقالی تریاک چسپاند به نوک سنجاق و سیخ را از کنار طلق والور هل داد داخل،سیخ حسابی سرخ شد و غلام چسپاند به سنجاق، دودش را هورت کشید داخل دهان و از بینی داد بیرون،با صدای بم و خش دار سراغ معصومه دختر ته تغاری را گرفت و دوبار لوله را پر دود کرد و..بیگم خودش را سُراند جلوتر، تو صورت غلام زُل زد با نوک انگشتانش خار و خاشکی که روی پیشانی غلام بود را تکاند.غلام سرحال شد گفت فردا میرویم فریدون گندم ها را آسیاب می کنیم.فردای آن روز گندم رابه آسیاب(رحه) یا «طاحونه»،آوردند، دیگر از کندوی گندم وچرخ های سنگی آسیاب دستی خبری نبود،و آسیاب های آبی جای خودشان رابه چرخ های سنگی آسیاب های دستی داده بودند،آسیاب علی ممد یکی از آن آسیابهایی بود که چرخش چرخهایش با فشار آب بود، آسیاب های آبی معمولاً در مسیر رودخانه قرار میگرفتند، چراکه باید برای به حرکت درآوردن چرخ آسیاب از نیروی آب استفاده می شد،آسیاب علی ممد هم در مسیر رود کوچکی که از کلاته هاشمی جدا شده بود چرخش می چرخید.آب از این روستا(کلاته هاشمی)جدا و در تنوره ذخیره میشد. تنوره به شکل چاه بزرگی بود که آب در آن جمع میشد. در انتهای تنوره، از طریق تَنبوشه یا همان لولههای سفالی، آب با کمترین نشتی و با حجم زیادی عبور و با فشار به پرههای آسیاب برخورد میکرد و آن را به حرکت وامیداشت،حرکت آب و غُرش آسیاب آدم را کَر می کرد،آدم دوست داشت به آسیاب چشم بدوزد به آن چرخ بی قرار که به زیبایی خاص می چرخید و گندم را آرد می کرد.پایان (نویسنده ی بی کاغذ)اُلِحگونَّا فی تلگرام 👇https://t.me/arabkhaneاُلِحگونَّا فی ایتا 👇https://eitaa.com/arabkhan
#تبلیغات_عربخانه🔸فروش امتیاز وام بانک رسالت🔹مبلغ وام: ٢۵٠ میلیون تومان آماده انتقال📱 09013352829❌ فروخته شد🙏
خرمن کوبی قسمت سوم احساس کردم یک هیولایی چیزی دنبالم راه افتاده و من را تعقیب می کند، صدایش شبیه جیرجیرک یا همچین چیزی بود. سایه اش اندازه درخت تنومند روستا بود. موهای سرش مثل شاخه های درخت بید بلند. اسم تمام مقدسات را مرور کردم ولی صدای هیولا قطع…خرمنکوبیقسمت چهارمتراکتور خِرخِر کنان خرمنکوبش را جمع کرد و زوزه کشان خرمن را ترک کرد،همه ی *قَودِه ها را پرت کرده بودند داخل خرمن کوب، و حالا گندم و کاهی بود که مانده بود وسط خرمن، باید گندم ها را از کاه جدا می کردند. غلام دستش را جلو چشم هایش گرفته بود تا (تَفباد) کورش نکند.تفبادی که بدون شک سر راهش اول سری به جهنم زده بود، هوا گرم و هُرم گرما مردان را مجبور کرده بود پارچه ی نخی دور سرشان ببندند.زن غلام غلغله راه انداخته بود که صبر کنید،تنگ غروب شود تا لااقل باید ملایمی بوزد و آسمان یک کم دلش به رحم بیاد و چند دقیقه ای دست بردارد از ریختن آتیش روی سرمان، او می گفت با این هُرم گرما مارها و عقرب ها تحمل هُرم زمین را ندارند و از سوراخ هایشان بیرون می آیند و چه بسا دنبال سایه یا نم آبی وارد خرمن بشوند و خدای ناکرده یکی را نیش بزنند. منظورش این بود که، صبرکنید هوا کمی خنک بشود، تنگ غروب کار را ادامه دهید،اما غلام اصرار داشت همین حالا وقت *چَک زدن است،مردان روستا دوتا دوتا چک را با نظمی خاص زیر کاه و گندم می بردند و آن را در معرض باد قرار می دادند،گندم سنگین تر بود همانجا سقوط می کرد و کاه چند متر آن طرفتر از گندم جدا می شد.چند دقیقه ای از کارشان نگذشته بود غلام رفت سراغ مشکوله، نصف آب مشکوله را سرکشید و دوباره برگشت تا به چَک زدنش ادامه دهد...قَوده=گندم های درو شده که بسته بندی شده تا هنگام خرمنکوبی راحت بتوان پرت کرد داخل خرمنکوبچنگک،چَک= ابزار چوبی چنگک مانند که برای بر باد دادن گندم و کاه به منظور جدا کردنشان استفاده می شد،پرت کردن گندم و کاه به سمت باد را چَک زدن می گفتند (نویسنده ی بی کاغذ)اُلِحگونَّا فی تلگرام 👇https://t.me/arabkhaneاُلِحگونَّا فی ایتا 👇https://eitaa.com/arabkhan
خرمنکوبیقسمت چهارمتراکتور خِرخِر کنان خرمنکوبش را جمع کرد و زوزه کشان خرمن را ترک کرد،همه ی *قَودِه ها را پرت کرده بودند داخل خرمن کوب، و حالا گندم و کاهی بود که مانده بود وسط خرمن، باید گندم ها را از کاه جدا می کردند. غلام دستش را جلو چشم هایش گرفته بود تا (تَفباد) کورش نکند.تفبادی که بدون شک سر راهش اول سری به جهنم زده بود، هوا گرم و هُرم گرما مردان را مجبور کرده بود پارچه ی نخی دور سرشان ببندند.زن غلام غلغله راه انداخته بود که صبر کنید،تنگ غروب شود تا لااقل باید ملایمی بوزد و آسمان یک کم دلش به رحم بیاد و چند دقیقه ای دست بردارد از ریختن آتیش روی سرمان، او می گفت با این هُرم گرما مارها و عقرب ها تحمل هُرم زمین را ندارند و از سوراخ هایشان بیرون می آیند و چه بسا دنبال سایه یا نم آبی وارد خرمن بشوند و خدای ناکرده یکی را نیش بزنند. منظورش این بود که، صبرکنید هوا کمی خنک بشود، تنگ غروب کار را ادامه دهید،اما غلام اصرار داشت همین حالا وقت *چَک زدن است،مردان روستا دوتا دوتا چک را با نظمی خاص زیر کاه و گندم می بردند و آن را در معرض باد قرار می دادند،گندم سنگین تر بود همانجا سقوط می کرد و کاه چند متر آن طرفتر از گندم جدا می شد.چند دقیقه ای از کارشان نگذشته بود غلام رفت سراغ مشکوله، نصف آب مشکوله را سرکشید و دوباره برگشت تا به چَک زدنش ادامه دهد...قَوده=گندم های درو شده که بسته بندی شده تا هنگام خرمنکوبی راحت بتوان پرت کرد داخل خرمنکوبچنگک،چَک= ابزار چوبی چنگک مانند که برای بر باد دادن گندم و کاه به منظور جدا کردنشان استفاده می شد،پرت کردن گندم و کاه به سمت باد را چَک زدن می گفتند (نویسنده ی بی کاغذ)اُلِحگونَّا فی تلگرام 👇https://t.me/arabkhaneاُلِحگونَّا فی ایتا 👇https://eitaa.com/arabkhan
🔺 سازه آبخیز داری روستای #رامنگان #عربخانه:تقریبا کار سازه درحال اتمام است.پی نوشت: مهندسان برای ساخت این ساز یکی از آثار باستانی مورد علاقه روستا(لاخت المکتبیه) را از بین بردند.😢😢😢ارسال عکس و عنوان: احمد رئیسی از روستای #رامنگاناُلِحگونَّا فی تلگرام 👇https://t.me/arabkhaneاُلِحگونَّا فی ایتا 👇https://eitaa.com/arabkhane🔺 سازه آبخیز داری روستای #رامنگان #عربخانه:تقریبا کار سازه درحال اتمام است.پی نوشت: مهندسان برای ساخت این ساز یکی از آثار باستانی مورد علاقه روستا(لاخت المکتبیه) را از بین بردند.😢😢😢ارسال عکس و عنوان: احمد رئیسی از روستای #رامنگاناُلِحگونَّا فی تلگرام 👇https://t.me/arabkhaneاُلِحگونَّا فی ایتا 👇https://eitaa.com/arabkhane
خرمنکوبی قسمت دوم تازه بعد از خرمنکوبی، بلاها شروع میشد. شبِ بعد از خرمنکوبی اصلاً خواب نداشتیم؛ تمام تنمان میخارید. آدم میماند کجای بدنش را بخاراند. جوریه که کلافه میشدم و گاهی نیمهشب به سرم میزد برم کنار استخر روستا و خودم را بیندازم وسط آب. …خرمن کوبیقسمت سوماحساس کردم یک هیولایی چیزی دنبالم راه افتاده و من را تعقیب می کند، صدایش شبیه جیرجیرک یا همچین چیزی بود. سایه اش اندازه درخت تنومند روستا بود.موهای سرش مثل شاخه های درخت بید بلند. اسم تمام مقدسات را مرور کردم ولی صدای هیولا قطع نمی شد،تازه کلی صداهای عجیب و غریب دیگر هم از اینور و آن ور اضافه می شد. قدم هایم را تندتر کردم و تمام مقدساتی که یک جایی اسمی از آنها شنیده بودم را تکرار کردم هنوز تنم می خارید، ولی مهم نیست،خارش تنم یادم رفته بود و فقط فکر فرار بودم ،فکر کنم دوبار دور روستا را از ترس دور زدم،بلاخره با هر جان کندنی بود خودم را به خانه رساندم،در خانه را هل دادم، شترق باز شد،همه از خواب پریدند،دورم حلقه زدند،مثل سگ ترسیده بودم،تمام بدنم می لرزید،به قول نسل z تا یک ساعت رو ویبره بودم.ادامه دارد نویسنده ی بی کاغذ)اُلِحگونَّا فی تلگرام 👇https://t.me/arabkhaneاُلِحگونَّا فی ایتا 👇https://eitaa.com/arabkhanدر قسمت بعد، روش جدا کردن گندم از کاه و بقیه ماجرای خرمن کوبی
🔺 مِن اهالی العربخانه فی خراسان جنوبی الی اهالی العزیز فی جنوب ایراناُلِحگونَّا فی تلگرام 👇https://t.me/arabkhaneاُلِحگونَّا فی ایتا 👇https://eitaa.com/arabkhane