حکایات طنز قسمت هشتم: گرسنگی داشت امانمان را میبرید، اما راستش مهمتر از گرسنگی، خلاص شدن از دست م…
انتشار: 2026/08/14 04:32 UTCدریافت: 2026/08/15 05:09 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 05:09 UTC
حکایات طنز قسمت هشتم: گرسنگی داشت امانمان را میبرید، اما راستش مهمتر از گرسنگی، خلاص شدن از دست مأموران بود. آنها گاهی فکر میکردند ما دنبال گنج بودهایم، گاهی خیال میکردند از دعوا و زد و خورد فرار کردهایم، و گاهی هم ـ که از همه بدتر بود ـ به وضعیت…حکایات طنزقسمت نهمدر آن لحظه، ماشین در پارکینگ کمیته بود و ما عملاً اسیر یک کارت پایان خدمتِ پیدا و ناپیدا شده بودیم. این بار احمد را تنها به اتاق خواستند. من از پشت پنجره نگاهش میکردم و منتظر بودم ببینم چه میشود. در دل میگفتم: «خدایا، فقط کاری نکنند مجبور شویم برای اثبات سربازیاش، کارتش را بیاوریم» ناگهان دیدم احمد با همان دستهای پانسمانشده، یک جاروی دستهدار را گرفته و دارد با آن، مشق نظامی میکند: پیشفنگ! پا فنگ! براستراست! بچپچپ! آنجا بود که از چهرهی مأموران فهمیدم، میان خنده و جدیت، بالاخره به این نتیجه رسیدهاند که احمد واقعاً خدمت کرده است. چون آدمی که خدمت نرفته باشد، آنقدر طبیعی نمیتواند این اعمال را انجام دهد؛ این مهارت، فقط از دلِ پادگان و نگهبانی و پوتین واکسخورده بیرون میآید! دقایقی بعد احمد بیرون آمد و فقط گفت: «بریم، تموم شد.» من هم که خودم همهچیز را دیده بودم، دیگر جرأت نمیکردم چیزی بپرسم. فقط سوار ماشین شدم و راه افتادیم. ساعتی از ظهر گذشته بود. احمد گفت: «بریم بابا امان. اونجا سوئیت داره. حموم کنیم، ناهار بخوریم، لباس عوض کنیم و یه کم استراحت کنیم.» پیشنهادش از آن پیشنهادهایی بود که آدم بلافاصله میفهمد از فرط خستگی، بهشت روی زمین شده است. من هم پذیرفتم. در بابا امان، کار برخلاف توقع، بر وفق مراد پیش رفت. بهراحتی سوئیت گرفتیم، اجارهی ۲۴ ساعته را پرداخت کردیم، کلید را دادند و ما هم با یک دنیا خستگی ، وارد اتاق شدیم. بعد از حمام، پانسمانِ دوبارهی دست احمد و ناهاری با اشتهای یک مسافرِ درمانده خوردیم، چند ساعتی هم دراز کشیدیم و خوابیدیم. خوابِ آن روز از همان خوابهایی بود که آدم حتی وسطش هم میفهمد جان دوباره گرفته. دمِ غروب، احمد بیدارم کرد و گفت: «پاشو، باید حرکت کنیم. من صبح باید گرگان باشم.» او در گرگان کاری اداری داشت که باید حتماً انجام میشد. من هم حرفی نداشتم. مسافرِ خسته، وقتی رفیقش عجله دارد، بیشتر از همیشه فرمان میبرد؛ چون میداند در این سفر، اختیار چندانی دست خودش نیست. راه افتادیم. در کنار جاده جلوی یک صافکاری توقف کردیم تا گلگیرهای ورقلوبیده و وسطِ کاپوتِ کجومعوج را کمی میزان کند؛ چون با آن قیافه، ادامهی سفر بیشتر شبیه راه رفتنِ یک بیمارِ بدحال بود تا حرکت یک پیکانِ سفرکرده. ادامه دارد...نگارنده: غلامرضا کاظمیاُلِحگونَّا فی تلگرام 👇https://t.me/arabkhaneاُلِحگونَّا فی ایتا 👇https://eitaa.com/arabkhane

