--- حکایتهای طنز قسمت پنجم: نبرد گاوها درون ماشین، خودم را به خوابی عمیق و مصلحتی زده بودم. از لای…
انتشار: 2026/08/09 09:50 UTCدریافت: 2026/08/15 05:09 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 05:09 UTC
--- حکایتهای طنز قسمت پنجم: نبرد گاوها درون ماشین، خودم را به خوابی عمیق و مصلحتی زده بودم. از لای پلکهای نیمهبازم، هر چند دقیقه یکبار پارک خلوت و سرد بجنورد را زیر نظر میگرفتم. خبری از احمد نبود. زمان مثل قیر مذاب، کند و سنگین میگذشت. تاریکی سحرگاه،…حکایات طنز قسمت ششم این گاو بعد از هر ضربه سهمگینی که از رقیبش میخورد، چند قدم به عقب برمیداشت و شترق! عقبعقب میآمد و محکم خودش را میکوبید به جلوپنجره و سپر ماشین ما!با اولین ضربه محکم گاو به ماشین، تمام بدنه تکان سختی خورد. احمدِ بیخبر از همهجا، با وحشت از خواب پرید، پتو را کنار زد و با چشمهای گشاد شده صحنه را نگاه کرد. جاده مهآلود، باران ملایم، پیچ خطرناک و دو گاو جنگی که ماشین ما را دیواره رینگ مسابقه خودشان کرده بودند!ضربه دوم گاوها محکمتر ،، جلوپنجره ماشین را با صدای شکستن پلاستیک و خم شدن فلز نوازش داد. ضربه پشت ضربه! ماشین ما بیگناهترین تماشاچیِ این مبارزه خونین بود که داشت بیشترین خسارت را میدید.فریاد زدم: «احمد! بدبخت شدیم! برو از اون درخت بالا یک شاخه بکن بیاور اینها را رم بدهیم وگرنه ماشین را له میکنند!»احمد که گیج خواب و شوکه شده بود، یقه را بالا کشید و در میان باران و گلولای پیاده شد. جاده چنان لغزنده بود که احمد همان قدم اول سر خورد، اما تعادلش را حفظ کرد. برای کندن شاخه، مجبور شد از تپهای گلی و مرتفع کنار جاده بالا برود. با بدبختی و دست و پا زدن در گل، خودش را به شاخه درختی رساند که پر از خارهای تیز بود.احمد با هر دو دست شاخه را چسبید و با تمام وزنش آویزان شد تا آن را بشکند. اما دقیقاً در لحظهای که شاخه شکست، پایش روی گل شل شد و سر خورد. شاخه خاردار از دستش لیز خورد و تمام پوست کف دستش را خراشید و ورق آورد. از آن بدتر، جاذبه زمین کار خودش را کرد؛ احمد روی تپه گلی بند نشد و مثل یک غلتک، تر و تمیز، غلت خورد و مستقیم آمد پایین و وسط جاده گلی فرود آمد.وقتی بلند شد، دیگر شبیه به «احمد» نبود؛ بیشتر شبیه به یک مجسمه گِلی متحرک بود که در موزههای مردمشناسی به نمایش میگذارند! سر تا پایش را لایه ضخیمی از گل قهوهای و چسبناک پوشانده بود. با زحمت و در حالی که خودم هم از گلآلود شدنم میترسیدم، کمکش کردم و او را سوار صندلی جلو کردم. تمام روکشهای صندلی گلی شد، اما در آن وضعیت، روکش صندلی آخرین چیزی بود که اهمیت داشت. سکوت مرگباری در ماشین حاکم شد. من حتی جرأت نداشتم به سمت راست نگاه کنم. احمد با بدنی خیس و کاملاً گلی، دستهای زخمی و خونی که گل روی آنها خشک شده بود، و اعصابی که فراتر از نقطه جوش رسیده بود، به جلو زل زده بود. سکوت او از صدتا فریاد ترسناکتر بود. تمام ماجراهای دیشب، دست پیچانده شدهاش توسط پیرمرد، آبروریزی پشت چراغ قرمز و حالا حمام گل و نبرد گاوها، مثل یک پرونده جنایی سنگین در ذهنش چیده شده بود و او همه را درون سینه پنهان کرده بود.با هزار مصیبت، در آن جاده باریک و لغزنده، ماشین را که حالا گلگیرش به چرخ چسبیده بود و جلوپنجرهاش کاملاً دفرمه شده بود، سر و ته کردم و مسیر آمده را برگشتیم. هر بار که چرخ ماشین میچرخید، صدای سایش گلگیر روی لاستیک اعصاب خردکنتر میشد، اما شهامت نداشتم نگه دارم و درستش کنم.نگاه خشمگین و خاموش احمد به روبهرو دوخته شده بود، و من خوب میدانستم که این آرامش قبل از طوفان، خطرناکترین بخش سفر ماست...سفر ادامه دارد...✍غلامرضا کاظمیاُلِحگونَّا فی تلگرام 👇https://t.me/arabkhaneاُلِحگونَّا فی ایتا 👇https://eitaa.com/arabkhane

