#تبلیغات_عربخانه🚗 یک دستگاه خودروی رنو مگان دنده ای🔸مدل: ١٣٨۵-2006🔸رنگ: خاکستری🔸بیمه: ١٢ ماه🔸ل…
انتشار: 2026/08/04 22:18 UTCدریافت: 2026/08/09 01:00 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/09 01:00 UTC
#تبلیغات_عربخانه🚗 یک دستگاه خودروی رنو مگان دنده ای🔸مدل: ١٣٨۵-2006🔸رنگ: خاکستری🔸بیمه: ١٢ ماه🔸لاستیک: بالای ٩٠ درصد🔸وضعیت شاسی ها: سالم و پلمپ🔸وضعیت رنگ: چند لکه رنگ،اما به عنوان دور رنگ🔸وضعیت فنی: سالم و زیرپا و شتاب عالی🔸موقعیت:شهر کرمان🔸قیمت: 950/000/000 تومان📱09130627476
پستهای تلگرام — عرب نت💞عربخانه
🌹 انا لله و انا الیه راجعون 🌹 با نهایت تاسف و تأثر درگذشت مرحوم محمدرضا هاشمی فرزند رسول از اهالی روستای کلاته میر و ساکن بیرجند را به اطلاع کلیه همشهریان عزیز میرسانیم. ▪ مراسم تشییع و تدفین آن مرحوم از ساعت ۱۰ الی ۱۱ صبح روز یکشنبه ۱۸ مرداد در محل غسالخانه…🌹 انا لله و انا الیه راجعون 🌹 بمناسبت هفتمین روز درگذشت مرحوم شادروان محمدرضا هاشمی مجلس ترحیمی روز یکشنبه ۱۴۰۵/۵/۲۵ از ساعت ۱۶ الی ۱۸ به آدرس مشهد، خیابان امام خمینی،امام خمینی ۸۰ نبش چهار راه سوم مسجد ولی عصر برگزار میگردد.
لونهای زیبای سه گانه رامنگان اُلِحگونَّا فی تلگرام 👇 https://t.me/arabkhane اُلِحگونَّا فی ایتا 👇 https://eitaa.com/arabkhaneادامه به سوی شیخ صالح(قسمت سوم)آغاز سفر: فضای رعب آلودساعت حدود ۶ و نیم صبح روز ۱۵ مرداد است و نسیم ملایم صبحگاهی روستا، سر و صورت را نوازش می دهدسفر آغاز می شود. سه نفر هستیم و البته همراه با یک راهنمای کاربلد که همنام من است.آرام آرام، از لون های سه گانه ابتدای روستای رامنگان که به شکلی عجیب تداعی کننده اهرام ثلاثه عجایب هفتگانه هستتد، رد می شویم.چند سالی هست که وقتی لون می بینم، ناخودآگاه حس ترحمم برانگیخته می شود. به یاد پیرمرد مرحوم سعداوه افتادم. بدبخت بیچاره تنها در لون تاریک سعدآوه چه کشیده است. از شما چه پنهان:گاهی باخود می گویم نکند همه اینها افسانه باشد، نکند نه پیری بوده و نه اژدهایی و نه ماجرای عشق و عاشقی... آخر چگونه ممکن است یک پیرمرد، عاشق یک اژدهای جوان شود، مگر یک اژدها چه دارد که پیرمرد عاشقش شود، آن هم اژدهایی که حتی بعضی مخالفان و معاندان آن را از روی دشمنی سوسماره یا بزمجه می خواندندبه خودم نهیب می زنم تا این افکار باطل را از ذهنم دور کنم. مگر می شود همه اینها بی دلیل باشد؟ پس تحقیقات تاریخی آقا مظفر چه؟ اشعاری که از مبارزه این دو پیدا کرده بود... .ضرب المثل های مختلفی در باره بیچارگی پیر در ذهنم رژه می روند تا قانعم کنند:تو مو می بینی و من میچش مو...عشق پیری گر بجنبد سر به رسوایی زند...هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد...خلاصه: افکارم را با این جمله که همان بهتر که اژدها به زندگی پیر پایان داد، به پایان می رسانم.در همین افکار بودم که به ناو یا دره اول رسیدیم. دره کوچکی است که ناو الشنداو نام دارد و انجیرش معروف است. چندین درخت انجیر کوهی زرد و سیاه در آنجا روییده و شهرتش در تمام روستا پیچیده. وقتی از قسمت انتهایی ناو به سمت جاده پیاده رو شیخ صالح حرکت کردیم، به دره دوم رسیدیم، ناگهان فضا سنگین می شود. تا جایی که یادم هست، این مسیر همیشه برای من مبهم و رعب انگیز بوده و با وجودی که آدم ترسویی نیستم، با سرعت و حالت دویدن از آنجا عبور می کردم. وای خدای من این چه افسانه باطلی است که آقا رضای کاظمی به ذهنم انداخت.پیر فرتوت را می گویم... شاید هنوز هم روح پیرمرد بیچاره، در جستجوی اژدهای زیبا همان اطراف پرسه می زند. عشق چه کارها که نمی کند. حتی پس از مرگ... عشق پیری چون بجنبد سر به رسوایی زند.. ✍احمد سلطانیدر قسمت بعدی خواهیم خواند:تپه سنگی خرافاتتدرون ذی التپه اش هی؟خلگ القدیم ال چان یغدون ال ازیاره..اُلِحگونَّا فی تلگرام 👇https://t.me/arabkhaneاُلِحگونَّا فی ایتا 👇https://eitaa.com/arabkhane
لونهای زیبای سه گانه رامنگاناُلِحگونَّا فی تلگرام 👇https://t.me/arabkhaneاُلِحگونَّا فی ایتا 👇https://eitaa.com/arabkhane
سرزمین خاموشکاش هرگز از آن سرزمینِ خاموشِ بیرون نمیآمدم؛ از آنجا که غم، پیمانه داشت و شادی، بگو و مگو نمیطلبید. کاش بیلِ کشاورزیم را که با آن رازِ خاک را میپرسیدم، و عصای چوپانیم را که توکّلگاهِ گامهایم بود، به باد نمیسپردم و به هزار افسونِ فکرِ بیانجام مبادله نمیکردم.آن روزها جهانم به وسعتِ یک تپه بود و دلم، به عمقِ یک چشمه؛ نه از آنسو، خبری میآمد که سایه بر روحِ پاکم افکند، نه از هر نجوا، شکی در جانِ خامم رخنه میکرد، نه هر دانستن، خاری بر خوانِ دلنشینِ ندانستنم می نهاد.ببین که بیخبری، چه گنجِ بیرنجی بود؛ آن ندانستنِ معصوم، که نه فریبی در خود میپرورد، نه رنجی از دروازهها میراند، نه آدمی را در میانِ «درست و نادرست»، سرگشتهتر از ورقِ بیسرنوشت رها میکرد.پس هوشیاری، چون تیغی از جنسِ نور، بر خوابِ خوشِ من تاخت؛ گفت: ببین، بشنو، کاوش کن، ز بهرِ پشتِ صد پرده. من دیدم، و دیدنم، تاریکیها را نه زدود که افزود؛ شنیدم، و شنیدنم، سکوتِ شبانم را پر از صدا کرد؛ فهمیدم، و همین فهمیدن، آخرین پلِ سادگیِ من به خوشبختی را فرو ریخت.ای کاش هنوز قبلهام، رمهی گوسفندانم بود؛ که صبح، به رؤیتِ آنها، دل میبست و شامگاه، به شمارشِ آنها، جان میگرفت. ای کاش کعبهام همان مرتعِ سبز میبود؛ آن دشتِ بیغرور که زیرِ پایِ من میگسترد و هر گیاهش، مرا به زندگیِ بیتکلف، دعوتی خاموش میفرستاد.آری، زندگی آنجا سخت بود؛ اما دل، چون سیلی به سنگ، بیغبار؛ دنیا آنجا کوچک بود؛ اما آدمی در آن، به وسعتِ آسمان، آسوده. ✍ غلامرضا کاظمی ۲۳ مرداد ۱۴۰۵اُلِحگونَّا فی تلگرام 👇https://t.me/arabkhaneاُلِحگونَّا فی ایتا 👇https://eitaa.com/arabkhane
حکایات طنز قسمت هشتم: گرسنگی داشت امانمان را میبرید، اما راستش مهمتر از گرسنگی، خلاص شدن از دست مأموران بود. آنها گاهی فکر میکردند ما دنبال گنج بودهایم، گاهی خیال میکردند از دعوا و زد و خورد فرار کردهایم، و گاهی هم ـ که از همه بدتر بود ـ به وضعیت…حکایات طنزقسمت نهمدر آن لحظه، ماشین در پارکینگ کمیته بود و ما عملاً اسیر یک کارت پایان خدمتِ پیدا و ناپیدا شده بودیم. این بار احمد را تنها به اتاق خواستند. من از پشت پنجره نگاهش میکردم و منتظر بودم ببینم چه میشود. در دل میگفتم: «خدایا، فقط کاری نکنند مجبور شویم برای اثبات سربازیاش، کارتش را بیاوریم» ناگهان دیدم احمد با همان دستهای پانسمانشده، یک جاروی دستهدار را گرفته و دارد با آن، مشق نظامی میکند: پیشفنگ! پا فنگ! براستراست! بچپچپ! آنجا بود که از چهرهی مأموران فهمیدم، میان خنده و جدیت، بالاخره به این نتیجه رسیدهاند که احمد واقعاً خدمت کرده است. چون آدمی که خدمت نرفته باشد، آنقدر طبیعی نمیتواند این اعمال را انجام دهد؛ این مهارت، فقط از دلِ پادگان و نگهبانی و پوتین واکسخورده بیرون میآید! دقایقی بعد احمد بیرون آمد و فقط گفت: «بریم، تموم شد.» من هم که خودم همهچیز را دیده بودم، دیگر جرأت نمیکردم چیزی بپرسم. فقط سوار ماشین شدم و راه افتادیم. ساعتی از ظهر گذشته بود. احمد گفت: «بریم بابا امان. اونجا سوئیت داره. حموم کنیم، ناهار بخوریم، لباس عوض کنیم و یه کم استراحت کنیم.» پیشنهادش از آن پیشنهادهایی بود که آدم بلافاصله میفهمد از فرط خستگی، بهشت روی زمین شده است. من هم پذیرفتم. در بابا امان، کار برخلاف توقع، بر وفق مراد پیش رفت. بهراحتی سوئیت گرفتیم، اجارهی ۲۴ ساعته را پرداخت کردیم، کلید را دادند و ما هم با یک دنیا خستگی ، وارد اتاق شدیم. بعد از حمام، پانسمانِ دوبارهی دست احمد و ناهاری با اشتهای یک مسافرِ درمانده خوردیم، چند ساعتی هم دراز کشیدیم و خوابیدیم. خوابِ آن روز از همان خوابهایی بود که آدم حتی وسطش هم میفهمد جان دوباره گرفته. دمِ غروب، احمد بیدارم کرد و گفت: «پاشو، باید حرکت کنیم. من صبح باید گرگان باشم.» او در گرگان کاری اداری داشت که باید حتماً انجام میشد. من هم حرفی نداشتم. مسافرِ خسته، وقتی رفیقش عجله دارد، بیشتر از همیشه فرمان میبرد؛ چون میداند در این سفر، اختیار چندانی دست خودش نیست. راه افتادیم. در کنار جاده جلوی یک صافکاری توقف کردیم تا گلگیرهای ورقلوبیده و وسطِ کاپوتِ کجومعوج را کمی میزان کند؛ چون با آن قیافه، ادامهی سفر بیشتر شبیه راه رفتنِ یک بیمارِ بدحال بود تا حرکت یک پیکانِ سفرکرده. ادامه دارد...نگارنده: غلامرضا کاظمیاُلِحگونَّا فی تلگرام 👇https://t.me/arabkhaneاُلِحگونَّا فی ایتا 👇https://eitaa.com/arabkhane
🔮بشارت باد بر شما اتمام ماه صفر و آغاز ماه ربیع الاول، ماه شادمانی و سرور اهلبیت(ع)✨حلول ماه ربیع الاول مبارک ♥️اُلِحگونَّا فی تلگرام 👇https://t.me/arabkhaneاُلِحگونَّا فی ایتا 👇https://eitaa.com/arabkhane


