حکایات طنز قسمت چهارم، سفر ادامه دارد.. احمد بدون مکث وارد چهارراه شد. من که هنوز در عالم خودم دنب…
انتشار: 2026/08/08 08:26 UTCدریافت: 2026/08/15 05:09 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 05:09 UTC
حکایات طنز قسمت چهارم، سفر ادامه دارد.. احمد بدون مکث وارد چهارراه شد. من که هنوز در عالم خودم دنبال فرصتی برای آشتی بودم، خواستم یک شوخی کوچک بکنم، بلکه یخ دلش آب شود. با لحنی خندان و کاملاً بیموقع گفتم: «ای بابا... جلوی پلیس هم چراغ قرمز رد میشی؟»…---حکایتهای طنز قسمت پنجم: نبرد گاوهادرون ماشین، خودم را به خوابی عمیق و مصلحتی زده بودم. از لای پلکهای نیمهبازم، هر چند دقیقه یکبار پارک خلوت و سرد بجنورد را زیر نظر میگرفتم. خبری از احمد نبود. زمان مثل قیر مذاب، کند و سنگین میگذشت. تاریکی سحرگاه، جایش را به روشنایی گرگومیش صبح داد و سرما داشت آرامآرام از درزهای ماشین به مغز استخوانم نفوذ می کرد. نگرانی مثل خوره به جانم افتاد. با خودم گفتم: «نکند احمد واقعاً لج کرده، با ماشین عبوری به مشهد برگشته و مرا با این عذاب وجدان و ماشین، تنها گذاشته؟» دستپاچه شدم. سوییچ را چرخاندم و خواستم ماشین را روشن کنم تا به سمت جاده اصلی بروم و شاید اثری از او پیدا کنم. هنوز استارت نزده بودم که تق! قفل در عقب باز شد. احمد، بدون اینکه حتی یک کلمه حرف بزند، یا نگاهی به آینه وسط بیندازد، مثل یک شبح خسته وارد شد، خودش را روی صندلی عقب انداخت، پتو را تا روی سرش کشید و دِ بخواب! چنان آرامشی حیاط خلوتِ ماشین را گرفت که گویی اصلاً قهر و دعوایی در کار نبوده است. از خوشحالی بال درآوردم. خیالم که راحت شد، چشمانم سنگین شد و من هم همانجا روی صندلی خواباندم و به خوابی عمیق فرو رفتم.نمیدانم چند ساعت گذشت؛ شاید یک ساعت، شاید هم دو ساعت، شاید هم بیشتر. با سوزش شدید آفتابی که مثل یک ذرهبین بزرگ از شیشه جلو مستقیماً روی چشمهایم تمرکز کرده بود، بیدار شدم. هوا کاملاً روشن شده بود. نگاهی به صندلی عقب انداختم؛ احمد مثل لارو پروانه، خودش را محکم توی پتو پیچانده بود و صدای نفسهای منظمش نشان میداد در خواب هفت پادشاه، یا نبرد اژدها و پیر سعداوه است.همانجا فکری شیطانی و البته خیرخواهانه به سرم زد: «باید سورپرایزش کنم! رفیقم دیشب کلی شکنجه شده. باید به یک جای لوکس و باکلاس ببرمش و یک صبحانه مجلل و اعیانی جلویش بگذارم تا تمام تلخیهای دیشب از دلش پاک شود. بالاخره شکمپروری نقطه ضعف احمد بود و هیچچیز مثل یک پذیرایی شیک و لوکس حالش را جا نمیآورد.»شیشه را پایین کشیدم و از اولین رهگذری که از کنار ماشین رد میشد، پرسیدم: «داداش، اینجا یک جای تفریحی، باستانی و خیلی باکلاس کجاست که بشه رفت؟»مرد رهگذر فکری کرد و گفت: «برو بِشقارداش! هم دیدنیه، هم باستانیه، درخت و آب داره، کتیبه معروف "گفتار نیک، پندار نیک، کردار نیک" هم اونجاست.»اسم کتیبه کوروش را که شنیدم، با خودم گفتم: «خودِ خودشه! احمد عاشق تاریخ و فرهنگه. میرویم آنجا، هم کتیبه میبینیم و هم در یک رستوران سنتی توپ، سرشیر و عسل میزنیم به بدن.»احمد همچنان خواب بود که ماشین را به حرکت درآوردم و به سمت بشقارداش رفتم. وقتی رسیدیم، جای قشنگی بود؛ اما از بخت بد من، هرچه چشم گرداندم، رستوران شیک و دنجی که باب طبع احمدِ وسواسی باشد پیدا نکردم. از یکی از محلیهای آنجا سراغ یک جای بکرتر و خاصتر را گرفتم.مرد محلی اشارهای به کوههای روبهرو کرد و گفت: «یک راه خاکی از اون پشت میره. راهش یکم خراب و ناهمواره، ولی تهش به یک آبشار و دره دنج میرسه که خوراک گردشگراست.»با خودم گفتم: «کمی جاده خاکی که به یک صبحانه رویایی بغل آبشار میارزد!» فرمان را چرخاندم و وارد جاده خاکی شدم. اما آسمان انگار با نقشههای من زاویه داشت. نمنم باران پاییزی شروع به باریدن کرد. جاده خاکی و رسیِ مسیر، در عرض چند دقیقه تبدیل به یک پیست اسکیِ لغزنده از گلولای شد؛ چیزی شبیه به مالیدن صابون روی سنگ! ماشین روی پیچهای تند کوهستانی سر میخورد و من با چنگ و دندان فرمان را نگه داشته بودم تا ته دره سقوط نکنیم.هنوز دو کیلومتر بیشتر نرفته بودیم که بعد از یک پیچ کاملاً کور، با صحنهای مواجه شدم که بیشتر شبیه مسابقات گلادیاتورها در روم باستان بود تا مسیر گردشگری!دو گاو نرِ غولپیکر و عصبانی، درست وسط جاده باریک با هم سرشاخ شده بودند. نبرد سنگینی بود؛ هر دو چند قدم به عقب برمیداشتند، زمین را با سمهایشان چنگ میزدند و ناگهان با تمام قدرت به سمت هم یورش میبردند و شاخبهشاخ میشدند. جاده باریک بود، یک طرف کوه بود و طرف دیگر دره. امکان دور زدن نبود و دنده عقب رفتن در آن گل لغزنده هم خودکشی به حساب میآمد.با خودم گفتم: «حیوان بیچاره از بوق ماشین میترسد.» ماشین را تا حد ممکن به آنها نزدیک کردم و دستم را بوقکِش روی فرمان فشردم. بوق ممتد و بلندی در کوهستان پیچید. اما گاوها انگار بوق ماشین را شیپور شروع راند بعدی نبردشان فرض کردند! اصلاً ما را به حساب نیاوردند. از بد حادثه و بخت سیاه من، گاو ضعیفتر و شکستخورده، پشت به ماشین ما ایستاده بود.سفر ادامه دارد.برای خواندن ادامه این داستانها با ما همراه باشید...✍غلامرضا کاظمیاُلِحگونَّا فی تلگرام 👇https://t.me/arabkhaneاُلِحگونَّا فی ایتا 👇https://eitaa.com/arabkhane

