حکایات طنزبر اساس واقعیت تشابه اسمی (قسمت اول)یک عصر دلانگیز و خنک پاییزی بود. خورشید با تنبلی تما…
انتشار: 2026/07/25 19:17 UTCویرایش: 2026/08/01 00:11 UTCدریافت: 2026/08/01 00:11 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/01 00:11 UTC
حکایات طنزبر اساس واقعیت تشابه اسمی (قسمت اول)یک عصر دلانگیز و خنک پاییزی بود. خورشید با تنبلی تمام جایش را به تاریکی میداد و من فرمان ماشین را دو دستی چسبیده بودم. پایم روی گاز بود و چشمهایم خیره به خط سفید وسط جاده که مثل یک مار خجالتی و بیانتها، از زیر سپر جلو غیب میشد. از مشهد خسته و کوفته به سمت جادههای سرسبز شمال راه افتاده بودیم. احمد، دوست دیرینه و همسفر همیشگیام، روی صندلی شاگرد جا خوش کرده بود؛ البته چه جا خوش کردنی! احمد از آن دست آدمهای وسواسی بود که وقتی روی صندلی شاگرد مینشست، خودش را در تمام مسئولیتهای راننده، کمکراننده، و حتی سنسورهای پارک ماشین شریک میدانست. یک دستش را طوری سفت روی داشبورد چسبانده بود که انگار اگر دستش را بردارد، داشبورد پرواز میکند! جالبتر از همه پایش بود؛ در هر دستانداز، پیچ یا حتی با دیدن سایه یک درخت، پای راستش را چنان با تمام قوا به کف ماشین فشار میداد که اگر کف ماشین آهنی نبود، تا حالا پایش آسفالت جاده را لمس کرده بود! ترمز کمکی روحی و روانیاش یک لحظه هم قطع نمیشد. هنوز تلالو آخر آفتاب روی کوهها بود که به فاروج رسیدیم؛ پایتخت آجیل ایران و شهر رنگها و تخمههای داغ. ایستادیم تا هم آبی به سر و رویمان بزنیم که خواب از سرمان بپرد و هم کمی آجیل بخریم تا دهانمان در طول مسیر بجنبد. همانطور که مشتی تخمه میشکستیم، چشمم به تابلوی بغل جاده افتاد: «روستای دالنجان». جرقه عجیبی در ذهنم زد. رو به احمد کردم و گفتم: «احمد! پسر، من یک رفیق صمیمی و قدیمی به اسم حمید بیدگلی دارم که مال همین دالنجانه. چطوره یک سری بهش بزنیم و غافلگیرش کنیم؟»احمد که داشت تخمه کدو میشکست، با تردید نگاهی به جاده انداخت و گفت: «چقدر راهه؟»گفتم: «والا دقیق نمیدونم، ولی تابلوش که همینجاست، نباید خیلی دور باشه.»احمد سری تکان داد و گفت: «باشه، بریم. یک چایی هم پیش رفیقت میخوریم و خستگی در میکنیم.» و این شروع یکی از عجیبترین ماجراجوییهای زندگیمان بود. یکی دو کیلومتر اول همهچیز عادی بود، اما ناگهان آسفالت تمام شد و جای خود را به جادهای خاکی، پر از سنگلاخ و چالههای عمیق داد که در دل کوههای سر به فلک کشیده و تاریک مارپیچ میخورد. دیگر نه تابلویی بود، نه چراغی و نه حتی نشانهای از تمدن. تاریکی مطلق همه جا را فرا گرفت. جاده چنان دستاندازهایی داشت که جلوبندی ماشین زار میزد و احمد هم پدال ترمز خیالیاش را تا آخرین حد ممکن فشار میداد و زیر لب صلوات میفرستاد. راه برگشتی نبود؛ دور زدن در آن جاده باریک و خطرناک غیرممکن بود. مجبور بودیم به جلو برویم. بیشتر از دو ساعت در آن برهوت سنگ و تاریکی پیش رفتیم تا بالاخره نوری از دور نمایان شد و به یک روستا رسیدیم. اولین چیزی که در نور ضعیف چراغهای ماشین دیدیم، تابلوی فلزی کوچکی بود: «شورای اسلامی روستای دالنجانِ ترکیه». خوشحال از اینکه بالاخره به مقصد رسیدهایم، فرمان را به سمت محله روستا کج کردم. اما روستا شبیه به شهرهای ارواح در فیلمهای سینمایی بود؛ پرنده پر نمیزد و هیچ جنبندهای دیده نمیشد. کوچهها آنقدر تنگ و صعبالعبور بودند که آینههای بغل ماشین تقریباً به دیوارهای کاهگلی ساییده میشدند. در میان آن سکوت وهمآور، ناگهان روی پشتبام یکی از خانهها، نور ضعیف یک چراغقوه را دیدیم. پیرمردی روی بام ایستاده بود؛ قدی کوتاه اما هیکلی چهارشانه و تنومند داشت و به کمک عصای زمختش قدم برمیداشت. شبیه پهلوانهای قدیمی بود که در گرگومیش شب نگهبانی میداد. حدود سی چهل متری با او فاصله داشتیم. به احمد گفتم: «پسر برو از این پیرمرد بپرس خونه حمید بیدگلی کجاست.»احمد طفلک که از تکانهای جاده حسابی کوفته شده بود، پیاده شد، یقه کاپشنش را بالا کشید و وارد کوچه تاریک شد. رو به پشتبام کرد و با صدایی بلند و محترمانه گفت: «پدرجان! سلام. ببخشید خونه حمید بیدگلی کجاست؟» پیرمرد از روی لبه بام کمی به سمت کوچه خم شد، دستش را پشت گوشش گذاشت و با صدایی کلفت فریاد زد: «چی میگی بابا؟ باد میآد، صدات نمیرسه! بیا تو سرا (حیاط) بگو ببینم چی میخوای.» و از آن طرف پشتبام راه افتاد که پایین بیاید. احمد هم ساده و بیخبر از همهجا، قدم به داخل دالان تاریک حیاط گذاشت. چند دقیقهای گذشت. خبری از احمد نشد. سکوت سنگینی دوباره روستا را گرفت. با خودم گفتم: «خب، حتماً پیرمردِ مهماننواز راهنماییاش کرده و شاید هم رفتهاند داخل که چای بیاورند. اما چرا دنبال من نیامد؟ حتماً احمد دارد توی دلش به من میخندد که خودم توی ماشین منتظرم.»ادامه دارد....✍ غلامرضا کاظمی اُلِحگونَّا فی تلگرام 👇https://t.me/arabkhaneاُلِحگونَّا فی ایتا 👇https://eitaa.com/arabkhane

