سرزمین خاموشکاش هرگز از آن سرزمینِ خاموشِ بیرون نمیآمدم؛ از آنجا که غم، پیمانه داشت و شادی، بگو و…
انتشار: 2026/08/14 07:38 UTCدریافت: 2026/08/15 05:09 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 05:09 UTC
سرزمین خاموشکاش هرگز از آن سرزمینِ خاموشِ بیرون نمیآمدم؛ از آنجا که غم، پیمانه داشت و شادی، بگو و مگو نمیطلبید. کاش بیلِ کشاورزیم را که با آن رازِ خاک را میپرسیدم، و عصای چوپانیم را که توکّلگاهِ گامهایم بود، به باد نمیسپردم و به هزار افسونِ فکرِ بیانجام مبادله نمیکردم.آن روزها جهانم به وسعتِ یک تپه بود و دلم، به عمقِ یک چشمه؛ نه از آنسو، خبری میآمد که سایه بر روحِ پاکم افکند، نه از هر نجوا، شکی در جانِ خامم رخنه میکرد، نه هر دانستن، خاری بر خوانِ دلنشینِ ندانستنم می نهاد.ببین که بیخبری، چه گنجِ بیرنجی بود؛ آن ندانستنِ معصوم، که نه فریبی در خود میپرورد، نه رنجی از دروازهها میراند، نه آدمی را در میانِ «درست و نادرست»، سرگشتهتر از ورقِ بیسرنوشت رها میکرد.پس هوشیاری، چون تیغی از جنسِ نور، بر خوابِ خوشِ من تاخت؛ گفت: ببین، بشنو، کاوش کن، ز بهرِ پشتِ صد پرده. من دیدم، و دیدنم، تاریکیها را نه زدود که افزود؛ شنیدم، و شنیدنم، سکوتِ شبانم را پر از صدا کرد؛ فهمیدم، و همین فهمیدن، آخرین پلِ سادگیِ من به خوشبختی را فرو ریخت.ای کاش هنوز قبلهام، رمهی گوسفندانم بود؛ که صبح، به رؤیتِ آنها، دل میبست و شامگاه، به شمارشِ آنها، جان میگرفت. ای کاش کعبهام همان مرتعِ سبز میبود؛ آن دشتِ بیغرور که زیرِ پایِ من میگسترد و هر گیاهش، مرا به زندگیِ بیتکلف، دعوتی خاموش میفرستاد.آری، زندگی آنجا سخت بود؛ اما دل، چون سیلی به سنگ، بیغبار؛ دنیا آنجا کوچک بود؛ اما آدمی در آن، به وسعتِ آسمان، آسوده. ✍ غلامرضا کاظمی ۲۳ مرداد ۱۴۰۵اُلِحگونَّا فی تلگرام 👇https://t.me/arabkhaneاُلِحگونَّا فی ایتا 👇https://eitaa.com/arabkhane

