حکایات طنز تشابه اسمی(قسمت دوم) اما ناگهان اوضاع تغییر کرد. یک پسر بچه دوازده ساله سراسیمه و دواند…
انتشار: 2026/07/30 09:44 UTCدریافت: 2026/08/09 01:00 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/09 01:00 UTC
حکایات طنز تشابه اسمی(قسمت دوم) اما ناگهان اوضاع تغییر کرد. یک پسر بچه دوازده ساله سراسیمه و دواندوان از حیاط بیرون آمد و به سمت خانههای همسایه دوید. طولی نکشید که دو سه نفر از مردان و زنان روستا، با چهرههایی برافروخته و عجول، یکییکی وارد حیاط پیرمرد…حکایتهای طنز قسمت سوم، ادامه سفر:بعد از آن ماجرای نفسگیرِ دالنجان و رهایی معجزهآسای احمد از چنگال پیرمردِ عصا به دست، با هزار جور عذرخواهی و چای و نبات، بالاخره از خانه بیرون آمدیم. اهالی روستا تا دم ماشین بدرقهمان کردند، پیرمرد هم با همان دستی که چند دقیقه قبل مچ احمد را مثل دسته هاون پیچانده بود، حالا با مهربانی دست تکان میداد و میگفت: «بچهها حلال کنید، سوءتفاهم بود...»احمد هم لبخند میزد، اما از آن لبخندهایی که بیشتر شبیه اخطار است تا بخشش. از همان لبخندهایی که آدم میفهمد صاحبش فعلاً در حال جمعآوری خشم است تا در فرصت مناسب یکجا تحویل بدهد.همین که از پیچ آخر روستا رد شدیم و چراغ خانهها پشت سرمان گم شد، احمد ناگهان با صدایی گرفته و خشمآلود گفت: «نگه دار... بیا پایین.»این «بیا پایین» را طوری گفت که من خیال کردم یا میخواهد مرا از ماشین پیاده کند، یا میخواهد ماشین را از ارث پدریاش جدا کند. گفتم: «چی شده باز؟» گفت: «فقط نگه دار.»ماشین را کنار زدم. هنوز کامل نایستاده بود که احمد در را باز کرد، دور زد، آمد سمت راننده و با حالتی که انگار حکم مصادره اموالم را آوردهاند گفت: «بلند شو. از این لحظه، تو فقط مسافری. رانندگی با تو یعنی تحویل دادن جان به قضا و قدر.»من هم که میدانستم الان وقت استدلال نیست، بیسروصدا جابهجا شدم. احمد نشست پشت فرمان، در را محکم بست، کمربند را طوری کشید که انگار میخواهد خودش را به صندلی جوش بدهد، و بیآنکه حتی نیمنگاهی به من بیندازد، ماشین را راه انداخت.از خیر دالنجان کردها گذشت. از خیر حمید بیدگلی هم گذشت. اصلاً در آن لحظه اگر خود حمید با سینی چای و نقل هم وسط جاده سبز میشد، احمد میگفت: «بزن کنار، ما مردهشور این دوستی را بردیم.»جاده را در سکوتی سنگین میبلعیدیم. نه از آن سکوتهای شاعرانه و عارفانه؛ از آن سکوتهایی که اگر آدم عطسه هم بکند، احساس میکند باید اول اجازه کتبی بگیرد.اخمهای احمد چنان در هم رفته بود که انگار دو ابروی او با هم قرارداد عدم تعرض را لغو کرده بودند. فرمان را هم طوری گرفته بود که گویی نه یک پیکان خسته، بلکه محور گردش کره زمین در اختیار اوست و اگر دستش بلغزد، تعادل منظومه شمسی به هم میریزد.هر چند دقیقه یک بار هم نگاهی به مچ دستش میانداخت. نه یک نگاه ساده؛ نگاهی پرمعنا، عمیق و زخمدار. از آن نگاههایی که آدم را بدون حرف زدن محاکمه میکند.نگاهش به مچش میگفت: «این دست، روزی دست سالمی بود...» بعد آرام سرش را به طرف من کج میکرد، انگار میخواست بگوید: «و باعث و بانیش هم همین موجود کناردستی است.»من چند بار سعی کردم فضا را عوض کنم. گفتم: «احمد جان، خب سوءتفاهم بود دیگر... تقصیر من که نبود...» هیچ نگفت.دوباره بعد از کمی مکث گفتم: «اصلاً ببین از یک جهت خوب شد. آدم هر روز که فن کشتی محلی رایگان یاد نمیگیرد.» باز هم سکوت.چند دقیقه بعد گفتم: «خودت انصاف بده، من از کجا میدانستم بیدلی و بیدگلی اینهمه سرنوشتسازند؟» باز هیچ.گفتم: «لااقل خوبیش اینه که زنده موندیم.» باز سکوت.در نهایت فهمیدم احمد از آن مرحله گذشته که با توضیح آرام شود. او رسیده بود به مرحلهای که اگر فیلسوفان جهان هم جمع میشدند و با برهان و منطق ثابت میکردند من تقصیری ندارم، باز میگفت: «همهتون دستتون توی یک کاسهست.»به هر زحمتی بود مسیر خاکی تمام شد و دوباره به جاده آسفالت رسیدیم. ماشین روی آسفالت نرمتر حرکت میکرد، اما روح و روان من همچنان روی سنگلاخ بود. سکوت میان ما کش میآمد و هرچه جلوتر میرفتیم، بیشتر بوی دلخوری میگرفت.نزدیکهای سحر بود که به بجنورد رسیدیم. هوا رنگ مردد بین شب و صبح داشت؛ نه کاملاً تاریک، نه واقعاً روشن. خیابانها نیمهخلوت بود و شهر تازه داشت از خواب بیدار میشد. من هنوز امیدوار بودم که با رسیدن به شهر و عوض شدن فضا، احمد هم کمی نرم شود. اما زهی خیال باطل.بیآنکه حرفی بزند، از یک خیابان پیچید به خیابان دیگر. من هر بار میخواستم سر صحبت را باز کنم، از نیمرخش پیدا بود که حتی حوصله شنیدن صدایم را هم ندارد. فقط خیره به جاده میرفت، با همان هیبت رانندهای که هم از دنیا شاکی است، هم از سرنشین کناری، هم از شب، هم از جغرافیا.رسیدیم به یک چهارراه. چراغ راهنمایی آنجا از آن چراغهای نیمهجان سحرگاهی بود که فقط قرمز چشمکزن داشت. گوشه چهارراه هم یک ماشین پلیس ایستاده بود و چند مأمور دور هم جمع بودند. از دور معلوم بود که مشغول صحبت و شوخیاند و سحر را با چای و گپ سر میکنند.ادامه دارد...اُلِحگونَّا فی تلگرام 👇https://t.me/arabkhaneاُلِحگونَّا فی ایتا 👇https://eitaa.com/arabkhane

