حکایتهای طنز قسمت سوم، ادامه سفر: بعد از آن ماجرای نفسگیرِ دالنجان و رهایی معجزهآسای احمد از چنگ…
انتشار: 2026/07/31 19:27 UTCدریافت: 2026/08/09 01:00 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/09 01:00 UTC
حکایتهای طنز قسمت سوم، ادامه سفر: بعد از آن ماجرای نفسگیرِ دالنجان و رهایی معجزهآسای احمد از چنگال پیرمردِ عصا به دست، با هزار جور عذرخواهی و چای و نبات، بالاخره از خانه بیرون آمدیم. اهالی روستا تا دم ماشین بدرقهمان کردند، پیرمرد هم با همان دستی که…حکایات طنز قسمت چهارم، سفر ادامه دارد..احمد بدون مکث وارد چهارراه شد. من که هنوز در عالم خودم دنبال فرصتی برای آشتی بودم، خواستم یک شوخی کوچک بکنم، بلکه یخ دلش آب شود. با لحنی خندان و کاملاً بیموقع گفتم: «ای بابا... جلوی پلیس هم چراغ قرمز رد میشی؟»همین جمله را گفتم و هنوز "میشی" تمام نشده بود که احمد چنان پایش را کوبید روی ترمز که احساس کردم دندانهای آسیابم از جا کنده شد ماشین درست وسط چهارراه با صدایی هولناک ایستاد. صدای کشیده شدن ترمز در خیابان پیچید و من هم از شدت غافلگیری و خنده همزمان، زدم زیر خنده. از آن خندههایی که آدم خودش هم میفهمد الان بدترین وقت ممکن برایش است، ولی دیگر نمیتواند جلویش را بگیرد.مأمورهای پلیس همانطور که برگشتند سمت ما، در یک نگاه ماجرا را فهمیدند. صحنه کاملاً گویا بود: یک راننده عبوس و عصبی، یک مسافر خندان و بیملاحظه، و ماشینی که معلوم بود قربانی اختلافات داخلی شده.لبخند مأمورها از آن فاصله هم دیده میشد. یکیشان حتی دستش را گذاشته بود جلوی دهانش که خندهاش معلوم نشود. اما همین لبخندها برای احمد کافی بود که خشمش یک درجه دیگر بالا برود.بیآنکه چیزی بگوید، دوباره راه افتاد. چند متر جلوتر ماشین را کنار خیابان نگه داشت. سپس خیلی آرام، خیلی حسابشده، خیلی باوقار... در را باز کرد، پیاده شد و در را هم چنان بست که من از صدایش فهمیدم این «بستن در» در حقیقت ترجمه عملی جملهای است که نمیخواسته به زبان بیاورد.بعد مستقیم راه افتاد طرف پارکی که همان نزدیکی بود.من از پشت شیشه نگاهش میکردم. گفتم: «کجا میری؟» برنگشت. فقط در حال رفتن، دستی تکان داد که معنایش این بود: «تو و تمام شوخیهایت را به خدا میسپارم.»من هم هراسان پیاده شدم و دنبالش دویدم. رسیدم به او و گفتم: «احمد، به خدا شوخی کردم! خواستم بخندونمت.» ایستاد. برگشت. نگاهی به من کرد که اگر نگاه آدم قابلیت ضربه فنی داشت، همانجا روی چمنهای پارک نقش زمین میشدم.گفت: «تو میخواستی منو بخندونی؟» گفتم: «آره والله...» گفت: «از اول سفر تا حالا هر جا تو خواستی فضا رو عوض کنی، یا نزدیک بود بمیریم، یا یکی دست منو پیچوند، یا الان وسط چهارراه آبرو برام نذاشتی. این مدل خندوندنِ تو بیشتر به عملیات ایذایی شباهت داره.»من شروع کردم به قسم خوردن. «به جان خودت قصدی نداشتم...» «به خدا دلم سوخت...» «گفتم شاید از اخم بیای بیرون...» «اصلاً تقصیر زبانمه...» «من از بچگی شوخیهام بیجا بوده...»اما هیچکدام فایده نداشت. احمد رفت و نشست روی یک نیمکت داخل پارک، دست به سینه، اخمآلود و رنجدیده؛ شبیه قهرمانی که از میدان جنگ برگشته و توسط همرزمان خودش زخمی شده باشد.بعد هم با لحنی که معلوم بود این تصمیم را با تمام وجود گرفته، گفت: «من دیگه سوار ماشین تو نمیشم. اصلاً نمیشم. همینجا میمونم، صبح با اتوبوس، تاکسی، الاغ، هرچی شد میرم؛ ولی دیگه با تو هممسیر نمیشم.»من هرچه خواهش کردم، فایدهای نداشت. منت کشیدم، دلداری دادم، حتی چند خاطره بامزه قدیمی را یادآوری کردم، بلکه دلش نرم شود. اما احمد در موضع خود مثل کوه ایستاده بود. البته کوهی با مچ دردناک و اعصاب خطخطی.دیدم با زبان و التماس کار پیش نمیرود. باید نقشهای دیگر میکشیدم. آرام برگشتم سمت ماشین. ماشین را کمی نزدیک پارک بردم و پارک کردم. صندلی را خواباندم، دستها را روی سینه گذاشتم و خودم را به خواب زدم.فکر کردم اینطور که بشود، احمد بعد از چند دقیقه دلش میسوزد، میآید کنار ماشین، میبیند من بیپناه و درمانده خوابم برده، حس رفاقتش گل میکند، بیدارم میکند و میگوید: «پاشو بابا... دیگه بسه... راه بیفتیم.»بریم جایی برای خواب پیدا کنیمالبته نقشهام روی کاغذ خیلی خوب بود. من چشمها را بستم و از لای مژهها حواسم به پارک بود. منتظر ماندم که برگردد. چند دقیقه گذشت. بعد چند دقیقه دیگر. سحر آرامآرام خودش را روی آسمان پهن میکرد و من در ماشین، در نقش یک آدم خوابیده، بیشتر شبیه جنازهای بودم که منتظر رضایت اولیای دم باشد.و من همانجا، در آن سکوت سحرگاهی بجنورد، با بدنی خسته، چشمانی نیمهبسته و رفیقی قهرکرده در پارک، به این نتیجه رسیدم که این سفر هنوز چیزهای زیادی برای رو کردن دارد...# سفر ادامه دارد...✍ غلامرضا کاظمیاُلِحگونَّا فی تلگرام 👇https://t.me/arabkhaneاُلِحگونَّا فی ایتا 👇https://eitaa.com/arabkhane---

