حکایات طنز قسمت ششم این گاو بعد از هر ضربه سهمگینی که از رقیبش میخورد، چند قدم به عقب برمیداشت و…
انتشار: 2026/08/10 14:49 UTCدریافت: 2026/08/15 05:09 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 05:09 UTC
حکایات طنز قسمت ششم این گاو بعد از هر ضربه سهمگینی که از رقیبش میخورد، چند قدم به عقب برمیداشت و شترق! عقبعقب میآمد و محکم خودش را میکوبید به جلوپنجره و سپر ماشین ما! با اولین ضربه محکم گاو به ماشین، تمام بدنه تکان سختی خورد. احمدِ بیخبر از همهجا،…حکایات طنزقسمت هفتم شاید خوانندگان عزیز با خودشان فکر کنند مگر میشود در یک سفر کوتاه، اینهمه دردسر و گرفتاری جورواجور پیدا شود؛ اما باید عرض کنم آنچه تا اینجا خواندید، فقط ،پیشدرآمدِ یک سفر چندروزه بود که من تا امروز تنها ،یک روز از آن را قلم زدهام. ادامهی سفر: دور زدیم و در حالی که راهِ برگشت به سمت بجنورد را در پیش گرفته بودیم، من با گوشهی چشم به احمد نگاه میکردم؛ اما راستش جرأت نمیکردم حتی یک کلمه حرف بزنم. چهرهاش در هم بود، اخمهایش مثل دو تا ابر سیاه بالای پیشانیاش آویزان شده بودند و دستهایش را بالا نگه داشته بود تا خونابهای که از آنها میچکید، روی لباس و صندلی ماشین نریزد. انگار در دستانش نه زخم، بلکه ، شاهتوت لهشده بود؛ هر دو دستش چکچک میکرد و خون، آرام و بیرحم، گلهای دستش را شسته و به روی فرش ماشین میریخت. سکوتی سنگین بین ما افتاده بود؛ سکوتی از آن سکوتها که اگر سوزن هم بیفتد، صدایش تا گرگان میرود. من هم که از قضا جسارت حرف زدن با احمد را نداشتم، فقط در ذهنم نقشه میکشیدم که اول باید برویم داروخانه، برای دستهایش وسایل پانسمان بخرم؛ بعد هم خودمان را به یک هتل یا مسافرخانه برسانیم تا هم او حمام کند، هم لباسهایش را عوض کند، هم زخمهایش را ببندیم و هم کمی از این حال و هوای جنگی بیرون بیاییم. به محض اینکه جلوی داروخانه توقف کردم، دیدم یک پاترول کمیته ، هم درست کنارمان ایستاد. نمیدانم از کجا و چرا، اما انگار این پاترولها حس ششم داشتند؛ تا بویی از گرفتاری میآمد، مثل سایه سر میرسیدند. رفتم داخل داروخانه. خودم هم وضع و روزم بهتر از احمد نبود؛ لباسهایم پر از گل و لای بود و دستهایم هم رنگی از همان ماجراهای قبلی داشت. اصلاً اگر کسی از بیرون نگاهمان میکرد، لابد خیال میکرد ما از دلِ یک میدان نبرد برگشتهایم، یا از لای چرخ تراکتور رد شدهایم. وقتی برگشتم، یکی از مأموران از داخل پاترول، رفتوآمدم را با دقت کنترل میکرد. احمد را هم همانطور با آن وضع دید و طبیعتاً در ذهنش هزار سؤال شکل گرفت. من اما بیاعتنا سوار ماشین شدم و راه افتادم؛ از آن بیاعتناهایی که آدم در ظاهر نشان میدهد، ولی در دلش دارد از استرس دنده عقب میرود. چند بار در آینه نگاه کردم، اما پاترول را ندیدم. دلخوش شدم که شاید رهایمان کردهاند، اما زهی خیال باطل! سراغ جهانگردی را گرفتم و چند دقیقه بعد جلوی هتل جهانگردی توقف کردم. هنوز داشتم با مسئول هتل حرف میزدم که ناگهان همان شخص گفت: «پیکان مال شماست؟» سر برگرداندم؛ دیدم همان کمیتهایها در جوار ماشین خودشان را رساندهاند و احمد هم پیاده شده و با آنها مشغول صحبت است. اوضاع از نظرشان مشکوک بود. بریدگی دست احمد، بیشتر به زخم چاقو شباهت داشت تا بریدگی شاخهی درخت. لباسهای گلآلود، کفشهای پر از خاک و خون، و قیافهی ما، همگی دست به دست هم داده بودند تا ما را مستقیم ببرند به فضای کمیته؛ فضایی که آدم در آن، حتی اگر بیگناه هم باشد، ناخودآگاه احساس میکند باید دفاعیه بنویسد....ادامه دارد...✍غلامرضا کاظمیاُلِحگونَّا فی تلگرام 👇https://t.me/arabkhaneاُلِحگونَّا فی ایتا 👇https://eitaa.com/arabkhane

