
❤️ﻣﻦ ﻫﻨوزﮔﺎﻫﯽﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺧﻮﺍﺏ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺻﺪﺍﯾﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺑﯿﻦ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪﺍﻣﺎ ﻣﻦﻫﻨﻮﺯ ﺗﻮ ﺭﺍﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ...❤️
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 11 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/29 تا 2026/07/31
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 11 پست مشاهدهشده و 0 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-12 تا 2026-08-18
🎀🎀🎀🎀🎀🎀#خانومکوچولو350خودمو کشیدم بالا و تکیه زدم به تاج تخت. حس میکردم از درون دارم فرو میریزم.تمام روزای عمرم فکر میکردم تو جهنمم و بدترین روزامو میگذرونم. ولی حالا و الان که یه شبه اینهمه بدبختی سرم هوار شده بود، فهمیده بودم که اون روزا در مقابل الانم هیچ بودن و در واقع داشتم دوران خوشیم رو میگذروندم.پامو کشیدم کناره تخت که گفت: کجا ؟ چکار داری میکنی؟حوصله ی کلنجار رفتن نداشتم. خودم به اندازه ی کافی پر بودم. بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: دستشویی_نمیخواد بیا رو تخت..._دسشویی دارم_منم گفتم دراز بکش.. فکر نکن حالا که پردتو زدم تغییری تو رابطمون اینجاد میشه. زود باشکی تو زندگیم بهم زور نگفته بود که آراد بخواد نگه. من که همیشه تو سری خور همه بودم. هق میزدم از حال و روزم. خودم دلم به حال خودم میسوخت.دوباره دراز کشیدم رو تخت که خودش پاشد. لباساشو پوشیدو وضعشو مرتب کرد.رفت سمت کمد و چند تا وسیله برداشت. پوشک تو دستش بهم دهن کجی میکرد. دیگه حتی این رابطه هم دوس نداشتم. دلم از همه چیز شکسته بود.حقم نبود بکارتم اینجوری گرفته شه.. من تو دنیای دخترونه ی خودم آرزوها داشتم._باز کن پاهاتو. کف پاهاتم بذار رو تخت و زانوهاتو بیار بالا._میخوام ب...برم... خو...نمونهق میزدم و نمیتونستم خوب حرف بزنم..._بس کن باران... خفه شوووو.. نمیخوام روز اول خانوم شدنت تنبیهت کنم..میفهمی؟ داری وادارم میکنی درکو*نی بزنم بهت... تو اینو میخوای؟ آره؟_م...میخوا..م...برم...با پشت دست محکم زد تو دهنم که خفه شدم.انگشت اشاره اش رو گرفت سمتم و تهدید وار گفت : جیکت در بیاد یه روز تمام اینجا نگهت میدارم و فقط میکنمت... پشت و جلوتو یکی میکنم..میدونی که شوخی ندارممیدونستم شوخی نداره.میدونستم باید خفه خون بگیرم که گرفتم. مثل همه ی زندگیمبا دستمال مرطوب لای پامو تمیز کرد. دوطرف لبه های به*شتمو باز کردو خوب تمیزش کرد. یه شیاف از جلدش درآورد و کرد تو ک*ونم. خودمو سفت کرده بودم از بغض و لج که وقتی دید دارم لج میکنم انگشتش هم همراه شیاف تا ته فرو کرد و اشکم بیشتر شد.پوشکو برام بست و یه قرص انداخت تو دهنم و بهم آب داد._حالا چشماتو ببند و یکم بخواب. جیشت هم تو پوشک بکن_نمیتونم..._هرکاری من بگم میتونی.. خیلی راه طولانی دارم برای تربیتت. وقتی که رفتیم خونه ی خودمون زمان بیشتری دارم تا تربیتت کنم.چشم بستم و سعی کردم بخوابم. بخوابم تا مغزمو آروم کنم برای فردایی که خودم پیش رو داشتم🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀
🎀🎀🎀🎀🎀🎀#خانومکوچولو349خواستگاریم!؟ خواستگاریه من؟!چجوری میخواست بیاد خواستگاریم وقتی پدرم حکم داده بود باید با فلانی ازدواج کنم؟ من اصلا برای چی اومده بودم به آراد پناه آورده بودم؟انگار اصلا نفهمیده بود داستان چیه...همه ی اینا به کنار، اصلا چجوری میخواست بیاد خواستگاری دختری که با خواهرش تو تخت رابطه داشت؟؟؟اومدم نیم خیز شم که پاشم لگنم چنان تیری کشید که صدای جیغم بلند شد و خون بیشتری راه گرفت از لای پام._چی شددد؟ آروم بلند شو احمق مگه نمیبینی وضعتو؟دو طرف کمرمو گرفت که با تمام دردی که داشتم پسش زدم و گفتم: به من دست نزن... اذیتم کردی؟ م...من...اشک دوباره راه گرفت و از بغض و بیچارگی به هق هق افتادم..._آروم بگیر باران.. چرا داری اینجوری میکنی؟_آروم..چ..چی بگیرم؟ م..من اومدم بگم دار..ن دارن... به زور شو..هر.._خفه شو... شوهری در کار نیست.. گفتم که میام خواستگاریتاصلا حرفمو نمیفهمید انگار. چرا فکر میکرد مشکل فقط خواسگاری اومدنه. الان یه مشکلم به هزار مشکلم اضافه شده بود.الان دیگه حتی باکره نبودم... یه دستخورده ی بی کس و کار که به ظاهر هزارتا صاحب داشتم.میخواستم برم. درد داشتم ، بغض داشتم، له شده بودم.... دلم نمیخواست اینجا باشم.. الان فقط دلم تنهایی میخواست و ساعتها گریه کردن به حال و روز خودم.باید با خودم فکر میکردم و تصمیم درست رو میگرفتم. یا آراد و حذف خانوادم یا خانوادم و حذف همه چیز...🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀
🎀🎀🎀🎀🎀🎀#خانومکوچولو348اون میکوبید از روی غریزه.. شهوت... نیاز...و من اشک میریختم و به خودم میپیچیدم از روی درد... بی پناهی... بیچارگی...اینقدر ضربه زدم که در نهایت ار*ضا شد و تن پر عرق از شهو*تش رو کنارم انداخت.گرمی مایعی رو لای پام حس میکردم. خون بود یا اثرات ار*ضا شدنش؟رو به بالا بی حرکت افتاده بودم و به سقف خیره. باورم نمیشد... ی..یعنی تموم شد؟ از دست داده بودم باکرگیمو؟ بی ناز و نوازش؟ بدون حجله و شور و شوق؟ بدون هیچ اسمی تو شناسنامه؟یعنی چی میشه آینده ام... اون... اون خواستگار.. پدرم، مادرم، بیتا...آدم معتقدی نبودم و تنمو به این مرد سپرده بودم ولی.. ولی بکارتم... قطره اشک از کنار چشمم سر خورد رو صورتم که دستش اومد سمتم و اشک رو بین راه گرفت.موهامو پشت گوشم هدایت کردو کنار شقیقه ام رو بوسید..._هیشش.. تموم شد. دیگه از امروز تا ابد تو برای منی... یه توله ی بکر و ناب که خودم فتحش کردم.. ببین خون لای پات امضاء این مالکیته...خون لای پام نشون از دست دادن تمام چیزی بود که داشتم. امضاء شروع بدبختیام. من همینجوریش از خانواده طرد بودم حالا با این وضع..._درد داری خانوم کوچولو؟چشمامو بستم و سعی کردم نگاهش نکنم. دنیا دنیا بغض داشتم و دلم باربدن میخواست._باران به من نگاه کن...لجوجانه چشم بسته نگه داشتم که با خشونت زیر چونمو گرفت و گفت: به من نگاه کن گفتم...چشم باز کردم که باز قطره اشک سمج سر خورد. بین راه اینبار اون قطره رو بوسید و گفت: میام خواستگاریت...🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀
🎀🎀🎀🎀🎀🎀#خانومکوچولو348از ترس دردش سرمو تو بالشت پنهون کردم که مردونه ی داغ و بزرگش رو پشتم حس کردم که داره بهم میماله و حرکت دستشو روی به*شتم.حتما میخواست با دستش بهشتمو تحریک کنه که وقتی میخواد بکنه تو ک*ونم درد رو کمتر حس کنم.دستشو که برداشت و سر مردونگیش رو گذاشت رو بهشتم یه لحظه شوکه شده با ترس تکون خوردم که به شدت قفلم کردو آزادی عملم رو گرفت._ددی.... ددییی...بدجور ترسیده بودم و در واقع وحشت کرده بودم. میخواست چکار کنه؟_هیششش... به من اعتماد کن_م..میخواین چکار کنین؟ میترسم.. میترسم... تورو خدا.. ددی... آروم میمونم.. جیغ نمیزنم .. گریه نمیکنم... همون پشت... ددی..بدجور ترسیده بودم. حقیقتش عین سگ ترسیده بودم. تنها چیزی بود که داشتم همین بکارتم بود.من خانواده ی درست درمونی نداشتم. در واقع اصلا خانواده ایی به حساب نمیومدن وقتی پشیزی براشون ارزش نداشتم.تنها دلیلی که شاید یه درصد پرتم نکرده بودن بیرون همین پاک بودنم بود. همین دست نخورده بودنم... همین بکارتم...مردونگیش رو بهشتم تنظیم کردو قبل از اینکه بخوام واکنشی نشون بدم محکم جوری نگهم داشت که نتونم تکون بخورم.با گریه اسمشو صدا زدم و گفتم: نکن اینکارو.. تورو خدا.. تنها چیزمو ازم نگیر.. بدبخت میشم..._مال منی.. اعتماد کن.. میدونم دارم چکار میکنم. اول و اخرش بکارتت مال منه_اینجوری نه.. نه.. _اگه الان نزنم دیگه نمیشه، من مالک توام و تو باید مطیع خودتو دراختیارم بذاری. بی چون و چرا...چشمامو بستم و زیر لب زمزمه کردم: تنها پناهم تو زندگی تویی.. بی پناهم نکن.. تجاو..ز نکن....نشکن منو...ولی اینقد بی توان و ضعیف گفتم و یا اون اینقدر داغ کرده بود و شهوت کر و کورش کرده بود که نه صدامو شنید و نه اشکامو دید.به یکباره خودشو فرو کرد داخلم که نفسم رفت و بند دلم پاره شد....🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀
🎀🎀🎀🎀🎀🎀#خانومکوچولو347 با ترس پاهامو جفت کردم و یکم خودمو کشیدم عقب و گفتم: ددی... بخدا هنوز درد میکنه.. میسوزه.._اگه بخدام بکنم دختر کوچولوم باید چی بگه؟_تو رو خدا.. ددی..بغض کرده بودم و اشکم در اومده بود. واقعا دردناک بود برام رابطه از پشت. اصلا اون دفعه قبل رو یادم نمیرفت. مردم و زنده شدم از دردش...برم گردوند و رو پاش خمم کرد و شروع کرد درکو*نی زدن بهم.محکم میزد و صدای سیلی های محکمش تو اتاق میپیچید. نه تنها دردش بلکه تحقیر این مدل تنبیه هم جای خود داشت.نمیدونم چقدر زد که همونجور که رو پاش دمر بودم انگشت فا*کشو کرد تو ک*ونم و گفت: دختر کوچولو باید یاد بگیره که هرچی ددی میخواد باید بگه؟همینجور که میگفت انگشتشو همزمان با خشونت عقب جلو میکرد..._چش..م ددی.._حتی اگه ددی بخواد چکار کنه؟_از ک...ون.. یه فشار محکم دیگه با انگشتش داد که آخ بلندی گفتم و به ملحفه تخت چنگ زدم.._درست کامل بگو.._حتی اگه.. ددی.. خواست از کو..ن بکنه.. باید بگم چشم_آفریندوباره خوابوندم رو تخت. اینبار به شکم خوابوند.. از پشت روم دراز کشید و گردن و گوشم رو به بازی گرفت و شروع کرد بوسیدن و مکیدن.میترسیدم رد کبودی رو گردنم بمونه و لو برم ولی... ولی از اینکه بهش بگم که مواظب بلشه کبود نشه هم میترسیدم.برجستگی مردونشو کامل پشتم حس میکردم.یه بالشت گذاشت زیر شکمم. با دستش دو تا کپل هامو باز کرد که از ترس دردش سرمو تو بالشت پنهون کردم که ...
🎀🎀🎀🎀🎀🎀#خانمکوچولو346رو پاهاش نشسته بودم و محکم بغلش کرده بودم.با حرفیکه زد دست از تقلا برداشتم و آروم آروم چشمامو دوختم به اطراف.راست میگفت.یه اتاق دیگه آورده بودم . و حتی تخت یه نفره بود. دستشو گذاشت رو باس*ن لختم و منو همونجور بغلش جا بجا کردو درست وسط پاهاش نشوند و گفت: خوبی؟ _بله...رو لبامو بوسید و با حالت خاصی نگاهم کرد. یه جور برق محبت خاصی تو چشماش بود. جوری که محوش شدم.شروع کرد بوسیدن تمام صورتم. بوسه های ریز و خاص. یجور عجیبی بود رفتارش. نمیفهمیدم...رو لبهامو بوسید... دو طرف صورتم، رو نوک بینیم، روی تک تک چشمامو بوسید، زیر گلومو بوسید و همینجور که میومد پایین تر منو آروم خوابوند رو تخت و خیمه زد روم.به بوسه هاش ادامه داد...سر سینه هامو بوسید و نوک س*ینه هامو تک به تک بوسیدو کشید تو بغلش و مکید.تنم ناخودآگاه پیچ و تاب میخورد از کاراش... داغ کرده بودم و خیس کرده بودم. داشت چکار میکرد بامن...رفت پایین پام و بین پام نشست. پاهامو از هم باز کرد که با خجالت دستمو گذاشتم رو بهشتم..._برشدار...اینقدر خشن گفت که بلافاصله دستمو برداشتم.سرخم کردو اول بوسه ی آرومی روی بهشتم زد. ملحفه ی تخت رو با دستام تو مشتم گرفته بودم تا بتونم تمرکز کنم و خودمو کنترل کنم.شروع کرد مکیدن و زبون زدن و خوردن بهشتم... جوری میخورد که دلم میخواست جیغ بزنم از شدت شه*وت...حسابی که دیونه ام کرد پاشد. خمار نگاهش میکردم که شروع کرد در آوردن لباساش.تو اوج خماری با تعجب داشتم نگاهش میکردم. مردونگی آمادش رو که دیدم ترس برم داشت.ح..حتما میخواست بازم از پشت منو بکنه...🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀
🎀🎀🎀🎀🎀🎀#خانمکوچولو345با حرفی که زدم خیلی خونسرد فقط نگاهم کرد. هیچی تو نگاهش معلوم نبود. چرا نمیفهمیدمش...همینجور خیره تو نگاه یخ زده اش بودم که دستشو آروم برد لای موهام و موهامو از پشت تو چنگش گرفت و سرمو سمت خودش متمایل کرد جوری که لبهاش مماس با گوشم بود و نفس های گرمش میخورد به لاله ی گوشم و داغم میکرد..._با من با این لحن حرف نزن توله سگ... اونیکه اختیار تورو دستش داره پدرت نیست، منم... یکبار دیگه با این لحن حرف بزنی جوری تنبیهت میکنم پشت و جلوت یکی بشه. فهمیدی چی گفتم؟_ب...بله..._بله چشم نشنیدم؟!_ب..بله ..چشم.. ببخشید_خوبه...دست انداخت زیر زانوو کمرم و بلندم کرد و راه افتاد سمت اتاق. در اتاق رو که باز کرد انگار بیتارو روی اون تخت لعنتی داشتم میدیدم...چشمامو بستم و چنگ زدم به پشت لباسش. رفت سمت تخت و نشست رو تخت و منم داشت میذاشت رو تخت که محکم تر لباسشو گرفتم و چسبیدم بهش و گفتم: ن..نه... نه...حالت عصبی بهم دست داده بود و تمام دست و پام خشک شده بود انگار. با تمام زورم چسبیده بودم بهش که ذره ایی از بدنم روی اون تخت نباشه.هنوز بعد اینهمه مدت ناله های بیتا تو گوشم بود.. تصویر اون روز عین فیلم جلوی چشمام بود._به من نگاه کن ... باران... چته؟ باران با توام چی شد؟محکم گرفته بودمش و فقط میگفتم: ب..بریم از این.. ات..اق..بیرون.. این..جا میترسم.. از این اتاق.. بریم..سریع بلند شدو همینجور که تو بغلش بودم راه افتاد . اصلا نمیدیدم داره کجا میره محکم گرفته بودمش.وقتی گذاشتم رو جای نرم دوباره شروع کردم تقلا و گرفتنش که داد زد...._چشماتو بازززز کننن.. اون اتاق نیستت... بارااننن...🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀
🎀🎀🎀🎀🎀🎀#خانمکوچولو344شروع کردم لباسامو درآوردن. میدونستم چیز خوبی در انتظارم نیست...وقتی کاملا لخت شدم سر بلند کردم و نگاهش کردم تا ببینم الان قراره چکار کنم؟خیره شده بود بهم و سرتاپامو نگاه میکرد و من از شرم بیشتر خودمو جمع میکردم.درسته هیچ نقطه ی پنهانی ازش نداشتم ولی باز هم برام خجالت داشت اینجوری جلوش بودن.با دستش اشاره کرد برم جلو. راه افتادم و رفتم جلوش وایستادم. دستشو بلند کرد و اروم با پشت دستش نوازش وار کشید روی بهش*تم.نوازش میکرد و لمسم میکرد... مچ دستمو گرفت و کشیدم سمت خودشو نشوندم رو پاهاش.بهشتم خیس بود و معذب بودم رو پاش بشینم. خواستم پاشم که کمرمو گرفت و گفت: اجازه نداری...._ددی شلوارتون کثیف میشه_خیس کردی؟باخجالت خودمو جمع کردم که بازومو نگهداشت گفت: به من نگاه کننگاهمو دوختم بهش که گفت: جواب بده... خیس کردی؟_ب..بله_نشونم بدهخواستم پاشم که باز جلومو گرفت و گفت : با دستت...با خجالت دستمو بردم لای پام و بهشتمو لمس کردم و دست خیسمو گرفتم جلوشاز شرم و ش*هوت داغ کرده بودم. چرا هیچ توجهی به ماجرای اصلی نمیکرد؟چرا اینکه قرار بود من به زور ازدواج کنم براش اهمیتی نداشت؟؟فقط داشت به بازیهای خودش میرسید....با افکاری که تو سرم چرخ میخورد دهن باز کردم و گفتم: میخوان شوهرم بدن...براتون مهم نیست؟🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀
🎀🎀🎀🎀🎀🎀#خانمکوچولو343قفل کرده بودم از ترس. جیکم در نمیومد... مطمئن بودم کلمه ایی حرف بزنم دهنمو پر خون میکنه. از اون چهره ی آرومش آتیش میریخت انگار.بازم من مقصر بودم یعنی؟ منکه بهش پیام داده بودم و همه جیو تعریف کردم. منکه دوساعت وایسادم منتظر جوابش و این، خودش بود که جوابی نداده بود بهم.حالا چرا رفته بود تو مدرسه مون؟؟ آراد واسه چی باید از تو مدرسه ی ما بیرون میومد؟؟!با ترس خیره به اراد بودم و جرعت نداشتم چیزی ازش بپرسم و اونم خیره شده بود به جلوشو با تمام سرعت میروند.وقتی دیدم مسیر خونشو داره میره دیگه مطمئن شده بودم که قراره تنبیه بشم بخاطر خاموش بودن گوشیم.از دیشب و اون ماجراها دلم که پر بود. فکر به اینکه قراره تنبیه بشم هم بیشتر اشکمو در میاورد. چرا کسی دوستم نداشت؟ چرا همه میخواستن منو از خودشون دور کنن؟چرا من یه آدم اضافی بودم بینشون؟؟!بیصدا داشتم اشک میریختم که دیدم در سمت من باز شد و دستشو سمتم دراز کرده.کی رسیدیم که اصلا متوجه نشدم؟نگاهی به دستش که سمتم دراز کرده بود، انداختم و سر بلند کردم به چهره اش نگاه کردم که با سرش اشاره ایی کرد به دستش.با ترس و تردید دستمو تو دستش گذاشتم و از ماشین پیاده شدم. محکم دستمو تو دستش گرفت و دزدگیر ماشینو زدو منو همراه خودش کرد.بدون اینکه دستمو از تو دستش در بیاره قفل درو با دست ازادش باز کرد و بازم همینجور که دستم تو دستش بود اول خودش رفت داخل و بعد منو همراهش کشوند.دلم عین سیر و سرکه میجوشید و حس میکردم هرآن میافنه به جونم.در واقع منتظر اولین سیلی بودم و هی از ترس چشمامو ناخودآگاه میبستم.رفتیم وسط هال که دستمو ول کرد و سوئیچ و کلید و گوشیشو تقریبا پرت کرد رو میز.کتشو از تنش دراورد و شروع کرد باز کردن دگمه های بولیز مردونه اش..می...میخواست چکار کنه؟ از ترس دستام رفت رو ک*ونم... هنوزم دردش رو حس میکردم._شیو شده ایی؟با حرفش سر بلند کردم و با تعجب نگاهش کردم. اصلا نشمیده بودم و متوجه ی حرفش نشده بودم.تمام ذهنم رو تنبیه میچرخید و گیج شده بودم نگار.اومد جلوم و دستشو از زیر مانتوم رد کرد و گذاشت لای پام و گفت: شیو شده یا نه؟_د..دد..ی..._شده یا نه باران؟_ش..شده.._خوبه... لباساتو در بیار.. همشونوگفت و با بالاتنه ی برهنه که اندام ورزیده اش رو به نمایش گذاشته بود رفت نشست رو کانالپه و خیره شد بهم..._یالا....🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀
🎀🎀🎀🎀🎀🎀#خانمکوچولو342تمام طول شب رو کابوس دیدم و به خودم پیچیدم.حتی یه ساعت نتونستم آروم بخوابم. هوا که روشن شد خسته و داغون از شب بیداری و کابوس های لعنتیم پاشدم.حتی دیگه وحشت داشتم چشمامو ببندم. صورتنو شستم و رفتم آشپزخونه صبحونه آماده کردم تا زمانم یجوری بگذره و اماده ی رفتن بشم.دوتا لقمه خوررم و رفتم تو اتاق و بیصدا لباسمو پوشیدم و بدون اینکه سر و صدایی ایجاد کنم از خونه زدم بیرونواسه تاسم کلاسام زود بود ولی دیگه نمیتونستم تو اون خونه ی نکبت بمونم.نفسم داشت تنگ میشد تو فضایی که اصلا منو نمیدیدن و آدم حسابم نمیکردن.طولانی ترین مسیر رو برای رسیدن انتخاب کردم و اینقدر راه رفتم و رفتم تا یکمی اروم گرفتم.واقعا هدف اراد چی بود؟ چرا حتی بهم یه پیام نداد؟نه زنگی نه پیامی و حتی نه کوچکترین ریعکشنی به پیامهای من!همینجور که با ناراحتی راه میرفتم گوشیمو از تو کیفم دراوردم تا یه نگاهی بندازم و ساعتو نگاه کنم که دیدم گوشی خاموشه.و تازه یادم اومد که دیشب با عصبانیت گوشی رو خاموش کرده بودم و تا الان یادم رفته بود. روشنش کردم و روشن کردن همانا و سرازیر شدن اس مس ها و بالا اومدن تماسهای از دست رفته همانا....با استرس شروع کردم یکی یکی باز کردن. چند تا ی اول پیام داده بود که امروز فلان ساعت میخواد با من حرف بزنه و یکی یکی پیامهای بعدیش به دعوا و تهدید ختم شده بود.ده تا تماس از دست رفته و پونزده تایی پیام که ده تاش فقط تهدید بود... حتما خیلی عصبانی بود. اوف منو باش پیش خودم گفتم هیچ اهمیتی بهم نداده.شمارشو گرفتم و هرچی بوق خورد برنداشت. دوباره گرفتم ولی بازم برنداشت.پیام دادم ببخشید گوشیم خاموش شده بود و خواب بودم. بدجور استرس گرفته بودم. مطمئن بودم دستش بهم برسه تیکه بزرگم گوشمه....رسیدم به مدرسه و خواستم برم داخل که.. اون... اون ماشین آراد بود!!راهمو کج کردم و رفتم سمت ماشین. هیچکس داخل ماشین نبود. پس کجاست؟برگشتم دورو برو نگاه کردم ولی خبری نبود. به مدرسه هم دیر رسیده بودم و همه داخل بودن.یعنی چی اخه. پس آراد کجاست؟ چرا ماشینش جلوی مدرسه اس پس؟همینجور که به اطراف نگاه میکردم راه افتادم سمت مدرسه. در نیمه باز رو هول دادم و خواستم پا بذارم تو مدرسه که دیدم جلوم ظاهر شد. هاج و واج داشتم نگاه میکردم که مچ دستمو گرفت و همینجور که میرفت سمت ماشینش منو دنبال خودش کشوند.آراد تو مدرسه ی ما رفته بود چکار؟؟!در ماشینو باز کردو تقریبا پرتم کرد داخل و درو بست. خودشم نشست پشت فرمون و راه افتاد...🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀
🎀🎀🎀🎀🎀🎀#خانمکوچولو341بی حرف پاشدم رفتم سمت اتاقم. چقد بهش نیاز داشتم... به آغوشش.. به مالکیتش...الان میخواستمش... الانی که با تمام وجود داشتم تنهاییم رو حس میکردم.الانی که با وجود داشتن خانواده عین یه ادم اضافه باهام رفتار میشد.گوشیمو برداشتم و شروع کردم به تایپ کردن. به حرف زدن... به تعریف کردن تمام ماجرا و اشک ریختنچتام دونه دونه سین میخورد بدون اینکه جوابی داده بشه.شاید اونم منو مقصر میدونست یا...یا شایدم نمیخواست خودشو درگیرم کنه و...(_ددی؟ چکار کنم؟)و باز سین خوردن بدون اینکه جوابی داده بشه.اشکام دیگه مجال نمیداد. همینجور زل زده بودم به گوشی و منتظر یه حرف، یه واکنش، یا... یا حتی یه فحش و تهدید به تنبیه شدن... ولی هیچی... هیچی نبود. دستام از حرص میلرزید. عصبی از اینکه هیچ واکنشی نداشت گوشیو خاموش کردم و پرتش کردم زیر بالشتم.یعنی برای بار دوم رکب خورده بودم؟ ی..یعنی همه ی اینا نقشه بود برای باز کردن من از سرشون؟چطور بیتا نه حسادتی داشت و نه واکنشی؟؟ چرا حتی باید خوشحال هم میشد؟چرا آراد هیچ واکنشی نداشت؟ انگار که از قبل میدونست. پس واسه همین بهم دست زده بود که ناکام نمونه؟من وسیله ایی بودم برای ارضای امیالش؟ پس... پس حس هام چی؟ پس دلم چی؟ من... من آدم نبودم؟حتما نبودم دیگه... چطور وقتی حتی خانوادم ذره ایی برام ارزش قائل نمیشدن من از آراد انتظار داشتم.تمام آدمای دورم بارها بهم ثابت کرده بودن که من براشون مهم نیستم.فقط فکر میکردم آراد رو دارم که اونم یبار به بدترین شکل با خواهرم دیدمش و مدتها طول کشید تا خودمو قانع کنم یا در واقع گول بزنم که داستان اونی نبوده که من دیدم...ولی... ولی حالا چی؟ این واکنش نداشتنش و یا حتی سکوتش و جواب ندادنش چه معنی میتونه داشته باشه جز اینکه منو نمیخواد؟رفتم زیر پتو و هق هق هامو اون زیر خفه کردم.تا خود صبح اشک ریختم و نقشه کشیدم و حرف زدم و حرف زدم و حرف زدم...و در نهایت تصمیمم رو گرفتم. اگه قرار بود منی دیگه نباشم، اگه قرار بود به همین راحتی حذفم کنن. منم همشونو با خودم میبردم جهنم.....🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀