🎀🎀🎀🎀🎀🎀#خانومکوچولو348از ترس دردش سرمو تو بالشت پنهون کردم که مردونه ی داغ و بزرگش رو پشتم حس کردم…
انتشار: 2026/07/31 10:35 UTCدریافت: 2026/08/13 14:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 14:45 UTC
🎀🎀🎀🎀🎀🎀#خانومکوچولو348از ترس دردش سرمو تو بالشت پنهون کردم که مردونه ی داغ و بزرگش رو پشتم حس کردم که داره بهم میماله و حرکت دستشو روی به*شتم.حتما میخواست با دستش بهشتمو تحریک کنه که وقتی میخواد بکنه تو ک*ونم درد رو کمتر حس کنم.دستشو که برداشت و سر مردونگیش رو گذاشت رو بهشتم یه لحظه شوکه شده با ترس تکون خوردم که به شدت قفلم کردو آزادی عملم رو گرفت._ددی.... ددییی...بدجور ترسیده بودم و در واقع وحشت کرده بودم. میخواست چکار کنه؟_هیششش... به من اعتماد کن_م..میخواین چکار کنین؟ میترسم.. میترسم... تورو خدا.. ددی... آروم میمونم.. جیغ نمیزنم .. گریه نمیکنم... همون پشت... ددی..بدجور ترسیده بودم. حقیقتش عین سگ ترسیده بودم. تنها چیزی بود که داشتم همین بکارتم بود.من خانواده ی درست درمونی نداشتم. در واقع اصلا خانواده ایی به حساب نمیومدن وقتی پشیزی براشون ارزش نداشتم.تنها دلیلی که شاید یه درصد پرتم نکرده بودن بیرون همین پاک بودنم بود. همین دست نخورده بودنم... همین بکارتم...مردونگیش رو بهشتم تنظیم کردو قبل از اینکه بخوام واکنشی نشون بدم محکم جوری نگهم داشت که نتونم تکون بخورم.با گریه اسمشو صدا زدم و گفتم: نکن اینکارو.. تورو خدا.. تنها چیزمو ازم نگیر.. بدبخت میشم..._مال منی.. اعتماد کن.. میدونم دارم چکار میکنم. اول و اخرش بکارتت مال منه_اینجوری نه.. نه.. _اگه الان نزنم دیگه نمیشه، من مالک توام و تو باید مطیع خودتو دراختیارم بذاری. بی چون و چرا...چشمامو بستم و زیر لب زمزمه کردم: تنها پناهم تو زندگی تویی.. بی پناهم نکن.. تجاو..ز نکن....نشکن منو...ولی اینقد بی توان و ضعیف گفتم و یا اون اینقدر داغ کرده بود و شهوت کر و کورش کرده بود که نه صدامو شنید و نه اشکامو دید.به یکباره خودشو فرو کرد داخلم که نفسم رفت و بند دلم پاره شد....🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀