🎀🎀🎀🎀🎀🎀#خانومکوچولو348اون میکوبید از روی غریزه.. شهوت... نیاز...و من اشک میریختم و به خودم میپیچیدم…
انتشار: 2026/07/31 10:36 UTCدریافت: 2026/08/13 14:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 14:45 UTC
🎀🎀🎀🎀🎀🎀#خانومکوچولو348اون میکوبید از روی غریزه.. شهوت... نیاز...و من اشک میریختم و به خودم میپیچیدم از روی درد... بی پناهی... بیچارگی...اینقدر ضربه زدم که در نهایت ار*ضا شد و تن پر عرق از شهو*تش رو کنارم انداخت.گرمی مایعی رو لای پام حس میکردم. خون بود یا اثرات ار*ضا شدنش؟رو به بالا بی حرکت افتاده بودم و به سقف خیره. باورم نمیشد... ی..یعنی تموم شد؟ از دست داده بودم باکرگیمو؟ بی ناز و نوازش؟ بدون حجله و شور و شوق؟ بدون هیچ اسمی تو شناسنامه؟یعنی چی میشه آینده ام... اون... اون خواستگار.. پدرم، مادرم، بیتا...آدم معتقدی نبودم و تنمو به این مرد سپرده بودم ولی.. ولی بکارتم... قطره اشک از کنار چشمم سر خورد رو صورتم که دستش اومد سمتم و اشک رو بین راه گرفت.موهامو پشت گوشم هدایت کردو کنار شقیقه ام رو بوسید..._هیشش.. تموم شد. دیگه از امروز تا ابد تو برای منی... یه توله ی بکر و ناب که خودم فتحش کردم.. ببین خون لای پات امضاء این مالکیته...خون لای پام نشون از دست دادن تمام چیزی بود که داشتم. امضاء شروع بدبختیام. من همینجوریش از خانواده طرد بودم حالا با این وضع..._درد داری خانوم کوچولو؟چشمامو بستم و سعی کردم نگاهش نکنم. دنیا دنیا بغض داشتم و دلم باربدن میخواست._باران به من نگاه کن...لجوجانه چشم بسته نگه داشتم که با خشونت زیر چونمو گرفت و گفت: به من نگاه کن گفتم...چشم باز کردم که باز قطره اشک سمج سر خورد. بین راه اینبار اون قطره رو بوسید و گفت: میام خواستگاریت...🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀