🎀🎀🎀🎀🎀🎀#خانمکوچولو341بی حرف پاشدم رفتم سمت اتاقم. چقد بهش نیاز داشتم... به آغوشش.. به مالکیتش...الا…
انتشار: 2026/07/31 10:35 UTCدریافت: 2026/08/13 14:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 14:45 UTC
🎀🎀🎀🎀🎀🎀#خانمکوچولو341بی حرف پاشدم رفتم سمت اتاقم. چقد بهش نیاز داشتم... به آغوشش.. به مالکیتش...الان میخواستمش... الانی که با تمام وجود داشتم تنهاییم رو حس میکردم.الانی که با وجود داشتن خانواده عین یه ادم اضافه باهام رفتار میشد.گوشیمو برداشتم و شروع کردم به تایپ کردن. به حرف زدن... به تعریف کردن تمام ماجرا و اشک ریختنچتام دونه دونه سین میخورد بدون اینکه جوابی داده بشه.شاید اونم منو مقصر میدونست یا...یا شایدم نمیخواست خودشو درگیرم کنه و...(_ددی؟ چکار کنم؟)و باز سین خوردن بدون اینکه جوابی داده بشه.اشکام دیگه مجال نمیداد. همینجور زل زده بودم به گوشی و منتظر یه حرف، یه واکنش، یا... یا حتی یه فحش و تهدید به تنبیه شدن... ولی هیچی... هیچی نبود. دستام از حرص میلرزید. عصبی از اینکه هیچ واکنشی نداشت گوشیو خاموش کردم و پرتش کردم زیر بالشتم.یعنی برای بار دوم رکب خورده بودم؟ ی..یعنی همه ی اینا نقشه بود برای باز کردن من از سرشون؟چطور بیتا نه حسادتی داشت و نه واکنشی؟؟ چرا حتی باید خوشحال هم میشد؟چرا آراد هیچ واکنشی نداشت؟ انگار که از قبل میدونست. پس واسه همین بهم دست زده بود که ناکام نمونه؟من وسیله ایی بودم برای ارضای امیالش؟ پس... پس حس هام چی؟ پس دلم چی؟ من... من آدم نبودم؟حتما نبودم دیگه... چطور وقتی حتی خانوادم ذره ایی برام ارزش قائل نمیشدن من از آراد انتظار داشتم.تمام آدمای دورم بارها بهم ثابت کرده بودن که من براشون مهم نیستم.فقط فکر میکردم آراد رو دارم که اونم یبار به بدترین شکل با خواهرم دیدمش و مدتها طول کشید تا خودمو قانع کنم یا در واقع گول بزنم که داستان اونی نبوده که من دیدم...ولی... ولی حالا چی؟ این واکنش نداشتنش و یا حتی سکوتش و جواب ندادنش چه معنی میتونه داشته باشه جز اینکه منو نمیخواد؟رفتم زیر پتو و هق هق هامو اون زیر خفه کردم.تا خود صبح اشک ریختم و نقشه کشیدم و حرف زدم و حرف زدم و حرف زدم...و در نهایت تصمیمم رو گرفتم. اگه قرار بود منی دیگه نباشم، اگه قرار بود به همین راحتی حذفم کنن. منم همشونو با خودم میبردم جهنم.....🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀