🎀🎀🎀🎀🎀🎀#خانمکوچولو344شروع کردم لباسامو درآوردن. میدونستم چیز خوبی در انتظارم نیست...وقتی کاملا لخت…
انتشار: 2026/07/31 10:35 UTCدریافت: 2026/08/13 14:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 14:45 UTC
🎀🎀🎀🎀🎀🎀#خانمکوچولو344شروع کردم لباسامو درآوردن. میدونستم چیز خوبی در انتظارم نیست...وقتی کاملا لخت شدم سر بلند کردم و نگاهش کردم تا ببینم الان قراره چکار کنم؟خیره شده بود بهم و سرتاپامو نگاه میکرد و من از شرم بیشتر خودمو جمع میکردم.درسته هیچ نقطه ی پنهانی ازش نداشتم ولی باز هم برام خجالت داشت اینجوری جلوش بودن.با دستش اشاره کرد برم جلو. راه افتادم و رفتم جلوش وایستادم. دستشو بلند کرد و اروم با پشت دستش نوازش وار کشید روی بهش*تم.نوازش میکرد و لمسم میکرد... مچ دستمو گرفت و کشیدم سمت خودشو نشوندم رو پاهاش.بهشتم خیس بود و معذب بودم رو پاش بشینم. خواستم پاشم که کمرمو گرفت و گفت: اجازه نداری...._ددی شلوارتون کثیف میشه_خیس کردی؟باخجالت خودمو جمع کردم که بازومو نگهداشت گفت: به من نگاه کننگاهمو دوختم بهش که گفت: جواب بده... خیس کردی؟_ب..بله_نشونم بدهخواستم پاشم که باز جلومو گرفت و گفت : با دستت...با خجالت دستمو بردم لای پام و بهشتمو لمس کردم و دست خیسمو گرفتم جلوشاز شرم و ش*هوت داغ کرده بودم. چرا هیچ توجهی به ماجرای اصلی نمیکرد؟چرا اینکه قرار بود من به زور ازدواج کنم براش اهمیتی نداشت؟؟فقط داشت به بازیهای خودش میرسید....با افکاری که تو سرم چرخ میخورد دهن باز کردم و گفتم: میخوان شوهرم بدن...براتون مهم نیست؟🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 0 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — 💖عاشقتم عشقم & 💘
🎀🎀🎀🎀🎀🎀#خانومکوچولو350خودمو کشیدم بالا و تکیه زدم به تاج تخت. حس میکردم از درون دارم فرو میریزم.تمام روزای عمرم فکر میکردم تو جهنمم و بدترین روزامو میگذرونم. ولی حالا و الان که یه شبه اینهمه بدبختی سرم هوار شده بود، فهمیده بودم که اون روزا در مقابل الانم هیچ بودن و در واقع داشتم دوران خوشیم رو میگذروندم.پامو کشیدم کناره تخت که گفت: کجا ؟ چکار داری میکنی؟حوصله ی کلنجار رفتن نداشتم. خودم به اندازه ی کافی پر بودم. بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: دستشویی_نمیخواد بیا رو تخت..._دسشویی دارم_منم گفتم دراز بکش.. فکر نکن حالا که پردتو زدم تغییری تو رابطمون اینجاد میشه. زود باشکی تو زندگیم بهم زور نگفته بود که آراد بخواد نگه. من که همیشه تو سری خور همه بودم. هق میزدم از حال و روزم. خودم دلم به حال خودم میسوخت.دوباره دراز کشیدم رو تخت که خودش پاشد. لباساشو پوشیدو وضعشو مرتب کرد.رفت سمت کمد و چند تا وسیله برداشت. پوشک تو دستش بهم دهن کجی میکرد. دیگه حتی این رابطه هم دوس نداشتم. دلم از همه چیز شکسته بود.حقم نبود بکارتم اینجوری گرفته شه.. من تو دنیای دخترونه ی خودم آرزوها داشتم._باز کن پاهاتو. کف پاهاتم بذار رو تخت و زانوهاتو بیار بالا._میخوام ب...برم... خو...نمونهق میزدم و نمیتونستم خوب حرف بزنم..._بس کن باران... خفه شوووو.. نمیخوام روز اول خانوم شدنت تنبیهت کنم..میفهمی؟ داری وادارم میکنی درکو*نی بزنم بهت... تو اینو میخوای؟ آره؟_م...میخوا..م...برم...با پشت دست محکم زد تو دهنم که خفه شدم.انگشت اشاره اش رو گرفت سمتم و تهدید وار گفت : جیکت در بیاد یه روز تمام اینجا نگهت میدارم و فقط میکنمت... پشت و جلوتو یکی میکنم..میدونی که شوخی ندارممیدونستم شوخی نداره.میدونستم باید خفه خون بگیرم که گرفتم. مثل همه ی زندگیمبا دستمال مرطوب لای پامو تمیز کرد. دوطرف لبه های به*شتمو باز کردو خوب تمیزش کرد. یه شیاف از جلدش درآورد و کرد تو ک*ونم. خودمو سفت کرده بودم از بغض و لج که وقتی دید دارم لج میکنم انگشتش هم همراه شیاف تا ته فرو کرد و اشکم بیشتر شد.پوشکو برام بست و یه قرص انداخت تو دهنم و بهم آب داد._حالا چشماتو ببند و یکم بخواب. جیشت هم تو پوشک بکن_نمیتونم..._هرکاری من بگم میتونی.. خیلی راه طولانی دارم برای تربیتت. وقتی که رفتیم خونه ی خودمون زمان بیشتری دارم تا تربیتت کنم.چشم بستم و سعی کردم بخوابم. بخوابم تا مغزمو آروم کنم برای فردایی که خودم پیش رو داشتم🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀
🎀🎀🎀🎀🎀🎀#خانومکوچولو349خواستگاریم!؟ خواستگاریه من؟!چجوری میخواست بیاد خواستگاریم وقتی پدرم حکم داده بود باید با فلانی ازدواج کنم؟ من اصلا برای چی اومده بودم به آراد پناه آورده بودم؟انگار اصلا نفهمیده بود داستان چیه...همه ی اینا به کنار، اصلا چجوری میخواست بیاد خواستگاری دختری که با خواهرش تو تخت رابطه داشت؟؟؟اومدم نیم خیز شم که پاشم لگنم چنان تیری کشید که صدای جیغم بلند شد و خون بیشتری راه گرفت از لای پام._چی شددد؟ آروم بلند شو احمق مگه نمیبینی وضعتو؟دو طرف کمرمو گرفت که با تمام دردی که داشتم پسش زدم و گفتم: به من دست نزن... اذیتم کردی؟ م...من...اشک دوباره راه گرفت و از بغض و بیچارگی به هق هق افتادم..._آروم بگیر باران.. چرا داری اینجوری میکنی؟_آروم..چ..چی بگیرم؟ م..من اومدم بگم دار..ن دارن... به زور شو..هر.._خفه شو... شوهری در کار نیست.. گفتم که میام خواستگاریتاصلا حرفمو نمیفهمید انگار. چرا فکر میکرد مشکل فقط خواسگاری اومدنه. الان یه مشکلم به هزار مشکلم اضافه شده بود.الان دیگه حتی باکره نبودم... یه دستخورده ی بی کس و کار که به ظاهر هزارتا صاحب داشتم.میخواستم برم. درد داشتم ، بغض داشتم، له شده بودم.... دلم نمیخواست اینجا باشم.. الان فقط دلم تنهایی میخواست و ساعتها گریه کردن به حال و روز خودم.باید با خودم فکر میکردم و تصمیم درست رو میگرفتم. یا آراد و حذف خانوادم یا خانوادم و حذف همه چیز...🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀
🎀🎀🎀🎀🎀🎀#خانومکوچولو348اون میکوبید از روی غریزه.. شهوت... نیاز...و من اشک میریختم و به خودم میپیچیدم از روی درد... بی پناهی... بیچارگی...اینقدر ضربه زدم که در نهایت ار*ضا شد و تن پر عرق از شهو*تش رو کنارم انداخت.گرمی مایعی رو لای پام حس میکردم. خون بود یا اثرات ار*ضا شدنش؟رو به بالا بی حرکت افتاده بودم و به سقف خیره. باورم نمیشد... ی..یعنی تموم شد؟ از دست داده بودم باکرگیمو؟ بی ناز و نوازش؟ بدون حجله و شور و شوق؟ بدون هیچ اسمی تو شناسنامه؟یعنی چی میشه آینده ام... اون... اون خواستگار.. پدرم، مادرم، بیتا...آدم معتقدی نبودم و تنمو به این مرد سپرده بودم ولی.. ولی بکارتم... قطره اشک از کنار چشمم سر خورد رو صورتم که دستش اومد سمتم و اشک رو بین راه گرفت.موهامو پشت گوشم هدایت کردو کنار شقیقه ام رو بوسید..._هیشش.. تموم شد. دیگه از امروز تا ابد تو برای منی... یه توله ی بکر و ناب که خودم فتحش کردم.. ببین خون لای پات امضاء این مالکیته...خون لای پام نشون از دست دادن تمام چیزی بود که داشتم. امضاء شروع بدبختیام. من همینجوریش از خانواده طرد بودم حالا با این وضع..._درد داری خانوم کوچولو؟چشمامو بستم و سعی کردم نگاهش نکنم. دنیا دنیا بغض داشتم و دلم باربدن میخواست._باران به من نگاه کن...لجوجانه چشم بسته نگه داشتم که با خشونت زیر چونمو گرفت و گفت: به من نگاه کن گفتم...چشم باز کردم که باز قطره اشک سمج سر خورد. بین راه اینبار اون قطره رو بوسید و گفت: میام خواستگاریت...🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀
🎀🎀🎀🎀🎀🎀#خانومکوچولو348از ترس دردش سرمو تو بالشت پنهون کردم که مردونه ی داغ و بزرگش رو پشتم حس کردم که داره بهم میماله و حرکت دستشو روی به*شتم.حتما میخواست با دستش بهشتمو تحریک کنه که وقتی میخواد بکنه تو ک*ونم درد رو کمتر حس کنم.دستشو که برداشت و سر مردونگیش رو گذاشت رو بهشتم یه لحظه شوکه شده با ترس تکون خوردم که به شدت قفلم کردو آزادی عملم رو گرفت._ددی.... ددییی...بدجور ترسیده بودم و در واقع وحشت کرده بودم. میخواست چکار کنه؟_هیششش... به من اعتماد کن_م..میخواین چکار کنین؟ میترسم.. میترسم... تورو خدا.. ددی... آروم میمونم.. جیغ نمیزنم .. گریه نمیکنم... همون پشت... ددی..بدجور ترسیده بودم. حقیقتش عین سگ ترسیده بودم. تنها چیزی بود که داشتم همین بکارتم بود.من خانواده ی درست درمونی نداشتم. در واقع اصلا خانواده ایی به حساب نمیومدن وقتی پشیزی براشون ارزش نداشتم.تنها دلیلی که شاید یه درصد پرتم نکرده بودن بیرون همین پاک بودنم بود. همین دست نخورده بودنم... همین بکارتم...مردونگیش رو بهشتم تنظیم کردو قبل از اینکه بخوام واکنشی نشون بدم محکم جوری نگهم داشت که نتونم تکون بخورم.با گریه اسمشو صدا زدم و گفتم: نکن اینکارو.. تورو خدا.. تنها چیزمو ازم نگیر.. بدبخت میشم..._مال منی.. اعتماد کن.. میدونم دارم چکار میکنم. اول و اخرش بکارتت مال منه_اینجوری نه.. نه.. _اگه الان نزنم دیگه نمیشه، من مالک توام و تو باید مطیع خودتو دراختیارم بذاری. بی چون و چرا...چشمامو بستم و زیر لب زمزمه کردم: تنها پناهم تو زندگی تویی.. بی پناهم نکن.. تجاو..ز نکن....نشکن منو...ولی اینقد بی توان و ضعیف گفتم و یا اون اینقدر داغ کرده بود و شهوت کر و کورش کرده بود که نه صدامو شنید و نه اشکامو دید.به یکباره خودشو فرو کرد داخلم که نفسم رفت و بند دلم پاره شد....🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀
🎀🎀🎀🎀🎀🎀#خانومکوچولو347 با ترس پاهامو جفت کردم و یکم خودمو کشیدم عقب و گفتم: ددی... بخدا هنوز درد میکنه.. میسوزه.._اگه بخدام بکنم دختر کوچولوم باید چی بگه؟_تو رو خدا.. ددی..بغض کرده بودم و اشکم در اومده بود. واقعا دردناک بود برام رابطه از پشت. اصلا اون دفعه قبل رو یادم نمیرفت. مردم و زنده شدم از دردش...برم گردوند و رو پاش خمم کرد و شروع کرد درکو*نی زدن بهم.محکم میزد و صدای سیلی های محکمش تو اتاق میپیچید. نه تنها دردش بلکه تحقیر این مدل تنبیه هم جای خود داشت.نمیدونم چقدر زد که همونجور که رو پاش دمر بودم انگشت فا*کشو کرد تو ک*ونم و گفت: دختر کوچولو باید یاد بگیره که هرچی ددی میخواد باید بگه؟همینجور که میگفت انگشتشو همزمان با خشونت عقب جلو میکرد..._چش..م ددی.._حتی اگه ددی بخواد چکار کنه؟_از ک...ون.. یه فشار محکم دیگه با انگشتش داد که آخ بلندی گفتم و به ملحفه تخت چنگ زدم.._درست کامل بگو.._حتی اگه.. ددی.. خواست از کو..ن بکنه.. باید بگم چشم_آفریندوباره خوابوندم رو تخت. اینبار به شکم خوابوند.. از پشت روم دراز کشید و گردن و گوشم رو به بازی گرفت و شروع کرد بوسیدن و مکیدن.میترسیدم رد کبودی رو گردنم بمونه و لو برم ولی... ولی از اینکه بهش بگم که مواظب بلشه کبود نشه هم میترسیدم.برجستگی مردونشو کامل پشتم حس میکردم.یه بالشت گذاشت زیر شکمم. با دستش دو تا کپل هامو باز کرد که از ترس دردش سرمو تو بالشت پنهون کردم که ...
🎀🎀🎀🎀🎀🎀#خانمکوچولو346رو پاهاش نشسته بودم و محکم بغلش کرده بودم.با حرفیکه زد دست از تقلا برداشتم و آروم آروم چشمامو دوختم به اطراف.راست میگفت.یه اتاق دیگه آورده بودم . و حتی تخت یه نفره بود. دستشو گذاشت رو باس*ن لختم و منو همونجور بغلش جا بجا کردو درست وسط پاهاش نشوند و گفت: خوبی؟ _بله...رو لبامو بوسید و با حالت خاصی نگاهم کرد. یه جور برق محبت خاصی تو چشماش بود. جوری که محوش شدم.شروع کرد بوسیدن تمام صورتم. بوسه های ریز و خاص. یجور عجیبی بود رفتارش. نمیفهمیدم...رو لبهامو بوسید... دو طرف صورتم، رو نوک بینیم، روی تک تک چشمامو بوسید، زیر گلومو بوسید و همینجور که میومد پایین تر منو آروم خوابوند رو تخت و خیمه زد روم.به بوسه هاش ادامه داد...سر سینه هامو بوسید و نوک س*ینه هامو تک به تک بوسیدو کشید تو بغلش و مکید.تنم ناخودآگاه پیچ و تاب میخورد از کاراش... داغ کرده بودم و خیس کرده بودم. داشت چکار میکرد بامن...رفت پایین پام و بین پام نشست. پاهامو از هم باز کرد که با خجالت دستمو گذاشتم رو بهشتم..._برشدار...اینقدر خشن گفت که بلافاصله دستمو برداشتم.سرخم کردو اول بوسه ی آرومی روی بهشتم زد. ملحفه ی تخت رو با دستام تو مشتم گرفته بودم تا بتونم تمرکز کنم و خودمو کنترل کنم.شروع کرد مکیدن و زبون زدن و خوردن بهشتم... جوری میخورد که دلم میخواست جیغ بزنم از شدت شه*وت...حسابی که دیونه ام کرد پاشد. خمار نگاهش میکردم که شروع کرد در آوردن لباساش.تو اوج خماری با تعجب داشتم نگاهش میکردم. مردونگی آمادش رو که دیدم ترس برم داشت.ح..حتما میخواست بازم از پشت منو بکنه...🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀