🎀🎀🎀🎀🎀🎀#خانمکوچولو346رو پاهاش نشسته بودم و محکم بغلش کرده بودم.با حرفیکه زد دست از تقلا برداشتم و آ…
انتشار: 2026/07/31 10:35 UTCدریافت: 2026/08/13 14:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 14:45 UTC
🎀🎀🎀🎀🎀🎀#خانمکوچولو346رو پاهاش نشسته بودم و محکم بغلش کرده بودم.با حرفیکه زد دست از تقلا برداشتم و آروم آروم چشمامو دوختم به اطراف.راست میگفت.یه اتاق دیگه آورده بودم . و حتی تخت یه نفره بود. دستشو گذاشت رو باس*ن لختم و منو همونجور بغلش جا بجا کردو درست وسط پاهاش نشوند و گفت: خوبی؟ _بله...رو لبامو بوسید و با حالت خاصی نگاهم کرد. یه جور برق محبت خاصی تو چشماش بود. جوری که محوش شدم.شروع کرد بوسیدن تمام صورتم. بوسه های ریز و خاص. یجور عجیبی بود رفتارش. نمیفهمیدم...رو لبهامو بوسید... دو طرف صورتم، رو نوک بینیم، روی تک تک چشمامو بوسید، زیر گلومو بوسید و همینجور که میومد پایین تر منو آروم خوابوند رو تخت و خیمه زد روم.به بوسه هاش ادامه داد...سر سینه هامو بوسید و نوک س*ینه هامو تک به تک بوسیدو کشید تو بغلش و مکید.تنم ناخودآگاه پیچ و تاب میخورد از کاراش... داغ کرده بودم و خیس کرده بودم. داشت چکار میکرد بامن...رفت پایین پام و بین پام نشست. پاهامو از هم باز کرد که با خجالت دستمو گذاشتم رو بهشتم..._برشدار...اینقدر خشن گفت که بلافاصله دستمو برداشتم.سرخم کردو اول بوسه ی آرومی روی بهشتم زد. ملحفه ی تخت رو با دستام تو مشتم گرفته بودم تا بتونم تمرکز کنم و خودمو کنترل کنم.شروع کرد مکیدن و زبون زدن و خوردن بهشتم... جوری میخورد که دلم میخواست جیغ بزنم از شدت شه*وت...حسابی که دیونه ام کرد پاشد. خمار نگاهش میکردم که شروع کرد در آوردن لباساش.تو اوج خماری با تعجب داشتم نگاهش میکردم. مردونگی آمادش رو که دیدم ترس برم داشت.ح..حتما میخواست بازم از پشت منو بکنه...🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀