🎀🎀🎀🎀🎀🎀#خانمکوچولو345با حرفی که زدم خیلی خونسرد فقط نگاهم کرد. هیچی تو نگاهش معلوم نبود. چرا نمیفهم…
انتشار: 2026/07/31 10:35 UTCدریافت: 2026/08/13 14:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 14:45 UTC
🎀🎀🎀🎀🎀🎀#خانمکوچولو345با حرفی که زدم خیلی خونسرد فقط نگاهم کرد. هیچی تو نگاهش معلوم نبود. چرا نمیفهمیدمش...همینجور خیره تو نگاه یخ زده اش بودم که دستشو آروم برد لای موهام و موهامو از پشت تو چنگش گرفت و سرمو سمت خودش متمایل کرد جوری که لبهاش مماس با گوشم بود و نفس های گرمش میخورد به لاله ی گوشم و داغم میکرد..._با من با این لحن حرف نزن توله سگ... اونیکه اختیار تورو دستش داره پدرت نیست، منم... یکبار دیگه با این لحن حرف بزنی جوری تنبیهت میکنم پشت و جلوت یکی بشه. فهمیدی چی گفتم؟_ب...بله..._بله چشم نشنیدم؟!_ب..بله ..چشم.. ببخشید_خوبه...دست انداخت زیر زانوو کمرم و بلندم کرد و راه افتاد سمت اتاق. در اتاق رو که باز کرد انگار بیتارو روی اون تخت لعنتی داشتم میدیدم...چشمامو بستم و چنگ زدم به پشت لباسش. رفت سمت تخت و نشست رو تخت و منم داشت میذاشت رو تخت که محکم تر لباسشو گرفتم و چسبیدم بهش و گفتم: ن..نه... نه...حالت عصبی بهم دست داده بود و تمام دست و پام خشک شده بود انگار. با تمام زورم چسبیده بودم بهش که ذره ایی از بدنم روی اون تخت نباشه.هنوز بعد اینهمه مدت ناله های بیتا تو گوشم بود.. تصویر اون روز عین فیلم جلوی چشمام بود._به من نگاه کن ... باران... چته؟ باران با توام چی شد؟محکم گرفته بودمش و فقط میگفتم: ب..بریم از این.. ات..اق..بیرون.. این..جا میترسم.. از این اتاق.. بریم..سریع بلند شدو همینجور که تو بغلش بودم راه افتاد . اصلا نمیدیدم داره کجا میره محکم گرفته بودمش.وقتی گذاشتم رو جای نرم دوباره شروع کردم تقلا و گرفتنش که داد زد...._چشماتو بازززز کننن.. اون اتاق نیستت... بارااننن...🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀