تازگی گردآوری
تازه- آخرین مشاهده موفق
- 2026-08-14 16:56 UTC
- وضعیت گردآوری
- ok
- نسخه تجزیهگر
- web-v3
تمجیدی اگر یافتید، در دل نگهداریدو بدیای اگر دیدید، برای هدایتم دعا کنید.ارسال پیام 👇🏻t.me/ir_tavabin?direct
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
مشاهده تازه · اطمینان متوسط · 132 نمونه پست
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. (channel-v1)
هفت روز اخیر
این بخش آنچه دایرکتوری واقعاً مشاهده کرده نشان میدهد و امتیاز ترکیبی اعتبار یا کیفیت تولید نمیکند.
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود.
بازه 2026-08-08 تا 2026-08-14 · ذخیره موقت ۱۵ دقیقه · channel-evidence-7d-v2
چندنفر از عزیزان پرسیدن چرا زابل نمیری؟ چون بلیط رفت شده ۱۱ میلیون.
تذکّر بِأنک اِنسان@ir_tavabin
Voice message
آقا پسری که پشت موتور، شلوارک میپوشی، یا خانومی که با لباس و شلوار کوتاه و بدون آستین پشت موتور میشینی؛ قبل از اینکه بخوری زمین و پوستت رو آسفالت کشیده بشه به فکر باش. فرهنگ ایرانی و شرع اسلامی که سر جاش..@ir_tavabin
الهی شکر
خاک بر سرم کنن که انقدر یه حرکت و حرفِ کوچیک یه نفری میتونه به همم بریزه. خاک بر سرم.
مطارِ نجف بودیم سه چهارسال پیش، منتظر که سه چهارنفر بشیم یه ماشین بگیریم و بریم حرم آقا. یه جوونی هم بود که تنها اومده بود. پشت وانت که نشستیم سر صحبت باز شد و رفیق شدیم و شماره گرفتیم. فکر کنم تو راه برگشت هم همدیگه رو دوباره دیدیم. چندباری هم بعداً توی کافههای…مسافرم خانومی بود که جلوی رستورانِ مردِماهیگیر سوار شد و پنج تا خیابون پایینتر اواسط کوچهی بوستان دهم پیاده شد. داشت با دوستش صحبت میکرد. گفت فقط دو ساعت خوابیده. گفت این ماه، از سبدی که برای خرجهای کتاب و تئاتر و هنرشه، فقط پول یه بلیطِ دیگه رو داره و گفت که جسارتاً یا باید یه بلیط بخره یا دو تایی نمیتونن برن. با اینهاش کار ندارم. با اینکه اگه من بودم ۵۸ هزارتومن واسه اون مسیر کوتاه به اسنپ نمیدادم و پیاده میرفتم. با اینکه موقع پیچیدن میتونست بگه از اینور برو/برو اینجا/ ولی محترمانه گفت از اینجا تشریف ببرید، هم کار ندارم. پشت تلفن یه جمله گفت که من رو آتیش زد. با من هم نبودها، با اون نفرِ پشت خطش بود. اون آتیش نگرفت. من سوختم. اونور خط ازش انگار پرسید شام کجایی؟ چی میخوری؟ این دو کلمه گفت که من رو آتيش زد!کی تو این شهر تو اون لحظه با دو کلمه آتیش میگیره که من گرفتم اخه!؟ عجیب بود. آروم هم گفت. خیلی هم ساده گفت. انگار نه انگار! انگار پشت خط ازش پرسید شام کجایی؟ چی میخوری؟ این گفت: خونه مامانبزرگ، قورمهسبزی. همین. همین من رو سوزوند! بهش نگفتم. نگفتم که دخترجون ببین پول بلیط و تئاتر و کتاب در میاد! ببین این رفیقت که پشت تلفنه هم تکرار میشه. کم یا زیاد بالأخره شبیهش هست! اصلا همین خیابون پاسداران هم تکرار میشه! با برجهاش حتی! ولی اون قرمهسبزی و اون مادربزرگ تکرار نمیشن! تو رو خدا قدر بدون.. تو رو جان هرکی میپرستی و نمیپرستی زل بزن به چشمهای هفتاد هشتادسالهش و عشق کن! تو رو خدا دستای چروکیدهش رو بگیر دستش رو ببوس! بغلش کن، بوش کن! براش هدیه بخر! یه چی بگو بخندونش، بعد بگو دعات کنه و بشین ببین چطور مستجاب میشه! اینا دیگه تکرار نمیشنها.. مگه تو خواب ببینی! حواست هست؟ گول نخوری! سرت روسری که نرفت، لااقل کلاه هم نره دختر..سید مصطفی موسوی @ir_tavabin
روتینِ عبادت داری؟درباره روتین عبادت چندتا تجربه رو گفتم که به نظرم شنیدنش و تکرارش لازمه برای همهمون. ممنوناگر شما هم نکتهای به ذهنتون میرسه اینجا اضافه کنید لطفاً.#واگویه@ir_tavabin
مرا کُشتی، بَه دستِ خود کفن کن!بَه دستِ مردمِ بیگانه ننداز..(جوانِ افغان زمزمه میکرد)@ir_tavabin
بندهی خدا! چرا بعد از نماز مخصوصاً تو مسجد، سریع میخوای بری؟ کجا میخوای بری اصلاً؟ چه کاری مهمتر هست از این نمازی که تو رو به یه قدرت بزرگتری متصل نگهمیداره؟ دقت کردی وقتی میشینی ذکر میگی، تسبیحات میگی، سجده میری و از خدا کمک میخوای و باهاش درددل میکنی و گاهی هم زیرآب بندههای بیمعرفتش رو میزنی، بهتر میشی؟@ir_tavabin
از صبح تو سرم سی چهلتا مرد دور تا دور حلقه زدن، وسطشون دو تا خروس سیاه انداختن به جونِ هم..
ای ز عشقت عالمی ویران شده.. @ir_tavabinنمیدونم. شاید یه روز برم پاوه. غروب برم یه قهوهخونهای جایی. بگم یکی بزنه زیر آواز جگرسوزِ کُردی. بگم فکر کن جوان از دست دادی گیانم! فکر کن اون پاسدارهایی که تو همین کوچه خیابونها کوملهدموکراتهای از خدابیخبر سر بُریدن، همهشون بچهت بودن، جانت بودن. فکر کن عزیزت شب خوابیده صبح پانشده، او طور بزن زیر آوازگَه. شاید بین قلقل قلیونها و صدای استکان نعلبکی یواشکی انقدر گریه کنم که دِق کنم، که بمیرم. من به خدا نمیدونم با غمِ شما چیکار کنم آقا.. خونم بریزه راحت میشم میدانم گیانم. ولی خو کو تا او روز. شما که پیر شدی میدانی مَ چِه میگم! میدانی سخته با این همه غصه، پیر شدن باوانگم..
ای ز عشقتعالمی ویران شده..@ir_tavabin
آخرین مسافر شبم بود. از کامرانیه بردمش انقلاب. یه کم دیر رسیدم بهش و داشتم میرفتم تو کوچه که صدام زد گفت «رفیق اینجام!» و نشسته بود روی پلهی یه خونه. بیحال و خسته بود. گفتم لابد از این بچه پولدارهاست که تازه سر شب از این کافه میرن اون کافه. تا نزدیکیهای…مطارِ نجف بودیم سه چهارسال پیش، منتظر که سه چهارنفر بشیم یه ماشین بگیریم و بریم حرم آقا. یه جوونی هم بود که تنها اومده بود. پشت وانت که نشستیم سر صحبت باز شد و رفیق شدیم و شماره گرفتیم. فکر کنم تو راه برگشت هم همدیگه رو دوباره دیدیم. چندباری هم بعداً توی کافههای تهران همدیگه رو دیدیم. پریشب که منتظر بودم مسافر درخواست بده یکی از ازگل به چیذر میخواست بره. گفتم خوبه همون سمتها کار دارم. اومدم دیدم وسط کوچه منتظره. سلام و علیک کردیم و تا مقصد حرف زدیم. آخر هم هرچی گفتم پول سفر رو نزن، گوش نداد. امامزاده که پیاده شدیم کارم رو یادم رفت. رفتم تو نماز و بعد هم اواسط سینهزنیِ حاج محمود بلند شدم. برای چندمینبار بهم ثابت شد که دنیا خیلی کوچیکه دیگه. خیلی تنگه. آدم دلش میگیره به خدا..@ir_tavabin
چرا سرشب یاد پاکستانیهای مدافع حرمِ اون مقرِ بالای خانطومان افتادم؟ یاد اون شیخ پیر و نفر بغلدستیِ سن و سالدارش که اگه مجلههای مُد اروپا چشمهای رنگی و هیکل درشتش رو میدیدن رو هوا میزدنش. نه اینکه داعشیهای شپشوی وحشی، که با کورنت دنبال زدنش باشن تا ازش فقط یه اسم به خانوادهش برسه! شیخِ پیر پاکستانی نشسته بود و از شیخ کمیل به نظرت چی میخواست؟ غذای خوب؟ جای گرم و نرم؟ پول؟ ماشینِ آنچنانی؟ حتی سلاح جدید که گلنگدنش گیر نکنه؟ نه. نچ. اونجا دخل ای حرفا نبود اصلاً.چای کرک رو که جلومون گذاشت و با چفیه عرقش رو خشک کرد و خنده دوید تو صورت کوچیک و چال لپهاش و تا ریشِ حنازدهش رسید، دو زانو نشست و از شیخ کمیل فقط هدیه خواست. گفت مسابقه حفظ قرآن گذاشتیم واسه رزمندهها. اگه هدیه بهشون بدیم که عالیه!الان کجاست؟ زندهست؟ نزدنشون؟ هنوز چای کرکشون مزه جون میده؟ به قرآن اگه کافههای پاغیس و فغانسه و حتی کافههای خیابون سنایی تهران با اون همه کبکبه و دبدبه بتونن اون چایی رو با اون طعم سرو کنن. خدا کنه برم بهشت. برای حوریهاش؟ نه. نچ. واسه دیدن اون پاکستانیها دوباره. واسه اینکه دوباره بشینیم تو اون اتاق کوچیکی که عکس آقا و امام داشت و پرچم سرخ ریشریشِ یااباعبدالله و فرشهای رنگورورفته و کلاشینکفهای به دیوار تکیه داده شده و چای کرکش.چرا یادشون افتادم؟ چون چندوقته دارم تو دیوار آگهیهای فروش موتور رو میبینم؟ چون هی دو دو تا چهارتا میکنم و باز پولم نمیرسه؟ که نمیخوام از برادرم چک بگیرم و از کسی پول قرض کنم؟ چون دوباره دنیا داره بهم پیله میکنه؟ مزه چای کرک داره یادم میره؟ هدیه؟ شیخ پاکستانیِ دستازدنیاشسته؟ خانطومان؟ یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتیم؟سید مصطفی موسوی@ir_tavabin
دشت امشب.از کتابفروشیِ درحالِ جمعشدنِ جمسنتر. ۷۰۰ تومن شد و ۳۰۰ هم تخفیف داشت.@ir_tavabin
[ تشویق توابین به شرابخواری ] خجالت نکش اینم پرینت بگیر گزارش کن. بالاخره چهارنفر هستن باور کنن
اینکه کسی لهجهای داشته باشه و به اون لهجه حرف نزنه نهایت بیانصافی در حق خودش و فرهنگ و تاریخ مملکته! @ir_tavabinلهجه داری؟ بدون لهجه حرف میزنی؟ در حق خودت و تبار و اصالت و ایرانیبودنت ظلم میکنی! نمیدونم اون دنیا چطور میخوای جواب بدی! من تو کلاسهام قدغن کردم کسی لهجه داشته باشه و بدون لهجه حرف بزنه.. این از من..@ir_tavabin
ای کاش جوان میدانست و پیر میتوانست!کتاب شب سراب@ir_tavabin
سیندخت، بیستمین کتابیه که امسال میخونم و سومین کتابی که از علیمحمد افغانی دستم میاد. کتاب شوهرآهوخانم و کتاب بافتههای رنج دو تای قبلی بود که واقعاً جذاب بود. این کتابها روایتهای سالهای قبل از انقلابه و خوندنش برای آشنایی با تاریخ پر از رنج و شرافت…وای آخوند صورتیای که ادای کتابخونها رو در میاره؟
سیندخت، بیستمین کتابیه که امسال میخونم و سومین کتابی که از علیمحمد افغانی دستم میاد. کتاب شوهرآهوخانم و کتاب بافتههای رنج دو تای قبلی بود که واقعاً جذاب بود. این کتابها روایتهای سالهای قبل از انقلابه و خوندنش برای آشنایی با تاریخ پر از رنج و شرافت ما واجبه..@ir_tavabin
بیا امشب شرابی دیگرم دِه..@ir_tavabinبیا امشب شرابی دیگرم دِه..@ir_tavabin
الهی شکر
بعنوان یک مسلمان،چقدر از پیامبرمون میدونیم؟کتاب فروغ ابدیت رو گشتم و اینجا ارزانترین جایی بود که این قیمت میفروخت. البته ممکنه تو سایت بازار کتاب ارزونتر هم پیدا کنید@ir_tavabin
شاید خونه بابام مفتخوری کنم ولی دزدی نه. اگه دزدی میکردم که وضعم این نبود. یعنی چندباری به دزدی از کتابفروشیها فکر کردم ولی چون یه کم اضافهوزن دارم احتمالاً بعیده بتونم خوب بدوام و گیرشون نیفتم. مفنگی هم نیستم واقعاً چون تریاک لبها رو سیاه میکنه و چشمها رو قرمز میکنه و وقتی نمیکشی رنگت زرد میشه که من هیچکدوم اینا رو ندارم واقعاً ولی اینکه اینارو از کجا میدونم هم ممکنه برات سوال باشه. سیگار هم نمیکشم راستی. توضیح اضافه هم نشانهی ضعفه ولی من ضعیف نیستم. یعنی سعی میکنم نباشم. یعنی گاهی شبها که میشینیم فحشها رو میخونم یه کم گریهم میگیره ولی نه واسه خودم. نه واسه مادرم که چهل سال زحمتکشیده و آزارش به کسی نرسیده. نه واسه پدرم که معلم بوده و نجاری میکرده و تاکسی هم کار میکرده و الان عددِ حقوق بازنشستگیش رو ادارهشون باید خجالت بکشه بهش بده که خجالت هم نمیکشه. تشکر.راستی غلط املایی هم داشتی. شاید از اونایی که موقع گفتن این چیزها هول میکنن و از دهنشون تف هم میپره بیرون. یه کم جلو آینه تمرین کن اینطوری نباشی. اگه دشمنی هم دشمن قویای باش. هرچند دشمن من فارسی حرف نمیزنه..@ir_tavabin
اگه طلبه نبودم میرفتم گلفروشی میزدم. البته گلِ بوییدنی نه کشیدنی. یه تابلو هم میزدم مینوشتم ول کن جهان را گلت را بو کن! یا گل برای سربازهای کچلی که میخوان برن مادر یا خانومشون رو ببینن رایگانه، جاستفرند و واننایت و اینا نداریما خانواده رد میشه. یا…چرا از آدمها تعریف نمیکنیم؟چقدر صدات قشنگه / چه تیپ خوبی زدی! / عطرت چه خوبه از کجا خریدی؟ / چقدر خوشسلیقهای / ماشالله هزار ماشالله / چشمنخوری / خدا چقدر واسه خلقتت وقت گذاشته / چه نگاه جالبی داری / آفرین به این تلاشت / هرکی جز تو بود کم میآورد / کاش دنیا هزارتا دیگه مثل تو داشت / قدر خودت رو میدونی؟ / همیشه به خودت میرسی و دنیارو قشنگ میکنی / ممنون که اولین زنگ جواب دادی / واقعاً خوشحالم دیر سر قرار نمیرسی / هیچوقت دست خالی خونه ما نمیای حواسم هست / آدم میتونه پیش تو خودش باشه! بدونِ ادا و اطوار / باز ما یه خوبی بهت کردیم تا جبران نکنی ول نمیکنی؟ / از اینایی نیستی که نخود تو دهنشون خیس نمیخوره / وقتی تو هستی نگران چیزی نیستم / میدونم از پسش برمیای / چقدر خوب وسایلت رو نگهمیداری / توجهت به جزئیات ده از ده / چقدر بلدی! / کاش منم تو این زمینه مثل تو بودم / خدا پُزت رو به فرشتهها میدهها / ممنون که یادت بود / اشرف مخلوقات برازندته / و...@ir_tavabin
- ابری آهسته به چشمم لغزید..
سمفونی مردگان با اینکه کتابِ سیاهی هست و جامعه مذهبی افراطی رو به تصویر کشیده اما بسیار بسیار برای ماها خوندنش واجبه.. شاید کمی به خودمون بیایم. شاید متوجه بشیم که فضاهای بستهی یکدست، جهل، افراط و خودخواهی چه بلایی میتونه سرِ استعدادهای آدمها بیاره و…وای آقای توابین صورتیبازی در آوردید باز
پدر خیال میکرد آدم وقتی در حجرهٔ خودش تنها باشد، تنهاست. نمیدانست که تنهایی را فقط در شلوغی میشود حس کرد.. - عباس معروفی #کتاب سمفونی مردگان @ir_tavabinسمفونی مردگان با اینکه کتابِ سیاهی هست و جامعه مذهبی افراطی رو به تصویر کشیده اما بسیار بسیار برای ماها خوندنش واجبه.. شاید کمی به خودمون بیایم. شاید متوجه بشیم که فضاهای بستهی یکدست، جهل، افراط و خودخواهی چه بلایی میتونه سرِ استعدادهای آدمها بیاره و اگه همهی اینها با پوششِ دین باشه، چه فاجعهای رو رقم میزنه!
و من نمیدانم آیا مادرش هم او را اندازهی من دوست داشت؟ #کتاب سمفونی مردگان عباس معروفی @ir_tavabinپدر خیال میکرد آدم وقتی در حجرهٔ خودش تنها باشد، تنهاست. نمیدانست که تنهایی را فقط در شلوغی میشود حس کرد..- عباس معروفی#کتاب سمفونی مردگان@ir_tavabin
آبِ خنکِ وضوخونهی مسجد رو که میزنی به صورتت، وقتی که صدای مؤذن میآد و صدای خوش و بش پیرمردها با هم و صدای بازی بچهها، چند میلیارد میارزه؟@ir_tavabin
یه کم درک کنیم همدیگه رو..#واگویه@ir_tavabin
الامان ای جوخهماشه را نچکان!هنوز اندکیشب است..@ir_tavabin
الهی شکر
شما یارِ شیرازی داری؟ بهت بگه «عزیزوم» پر در نمیاری؟ نمیری طبقهی سوم چهارمِ بهشت ها؟ که بهت بگه سخت نگیر میگذره..@ir_tavabin
دخترجون من وقت شکایت از تو رو ندارم. اگرم داشتم شکایت نمیکردم. من به خودی نمیزنم. (حتی اگه بلاگر حجابی باشه که یه روز چادر سرش بوده بعد بدحجاب شده بعد دوباره محجبه شده باشه) . حله؟
من موتورم رو سال ۹۴ خریدم ۳۸۰۰. اون موقع پول ۳ ماه کار کردنم بود. الان باتریش رو خریدم ۴۲۰۰ میخوام عوضش کنم ولی مدل ۹۷ اِناِس که ۵۰ هزارتا هم کار کرده باشه حداقل ۴۰۰ میلیونه که میشه پول ۴ سال کار کردن. نمیخوام وسیله تفریحی بخرمها. وسیلهی کاره. هیچی…موتور وسط اندرزگو خاموش کرد. تقصیر خودم بود که دیر با تعمیرکار هماهنگ کرده بودم یا تقصیر پیک که دیر باتری را به او رسانده بود و حالا بدون باتری نو، خاموش کردهام و کنار خیابان مثل کشتیشکستهها ایستادهام. یک ماه است که موتور تکاستارت روشن نمیشود. باید بگذاری دندهی دو، هل بدهی و سرعت که گرفت مثل ببرِ رازِبقا که روی آهوی طفلی میپرد، یکطرفی و ناگهانی بنشینی روی زین موتور و گاز بدهی تا روشن شود. اینکارها را کردم و بار اول نشد. بار دوم هم همینطور. بار سوم تفاحتینها کار خودش را با ریههایم کرده بود و به نفسنفس افتادم و حتماً هم رنگم مثل پرچم پرسپولیس شده بود. به خودم آمدم ناگهان موتور یکطرفی خمشد و زمین خورد و من هم. از بین آنهمه ماشین و موتوری و دختر اکستنشنی و پسرِ شلوارکی و شیک و عطرزده و هایکلاس، فقط پیک موتوری رستوران فارسی برایم ایستاد. موتورش را رها کرد و انگار که بچهاش روی گاز باشد دوید سمتم و موتور را از روی پایم برداشت و مدام وراندازم کرد که چیزیام نشده باشد. گفت «خوبی!؟ چیشدی یهو!؟ بنزین تموم کردی!؟ بنزین بدم؟ ببرمت تعمیرگاه؟؟ خوبی؟» یکی دو کلمهی دیگر ادامه میداد گریهام میگرفت. نمیتوانستم جوابش را بدهم. نفسم یاری نمیکرد. نشستم کنار جدول، روی آسفالت. گفت «باید یه موتور خوب بگیری داداش! اینا هم آخه گرون شدن نمیشه خرید! خدا لعنتشون کنه! من شوهر خواهرم اطلاعاتیه اون همیشه دعا میکنه میگه هرکی واسه این مردم بدخواست خدا لعنتش کنه» بعد از یکی دو دقیقه گفتم چطور جبران کنم؟ چین افتاد به پیشانی و صورت تپلِ تراشیدهی آفتابسوختهاش. گفت «یه فاتحه واسه بابام بفرست فقط» دست روی چشم گذاشتم و گذاشتم خوب که دور شد، خوب که یادم رفت خدا باید چه کسانی را لعنت کند، خوب که آهو و ببر و راز بقا یادم رفت، خوب که درد دوید به زانویم، خوب که داغی هوا توی صورتم زد، یاد پدرش افتادم و پقی زدم زیر گریه..@ir_tavabin
من موتورم رو سال ۹۴ خریدم ۳۸۰۰. اون موقع پول ۳ ماه کار کردنم بود. الان باتریش رو خریدم ۴۲۰۰میخوام عوضش کنم ولی مدل ۹۷ اِناِس که ۵۰ هزارتا هم کار کرده باشه حداقل ۴۰۰ میلیونه که میشه پول ۴ سال کار کردن. نمیخوام وسیله تفریحی بخرمها. وسیلهی کاره. هیچی همین. صرفاً جهت اطلاع مسئولینی که احتمالاً در جریان نیستن وگرنه اگر بودن یه حرکتی میکردن..@ir_tavabin
ما واقعا نقد بلد نیستیم؟ ادبیاتِ نقدکردن بلد نیستیم؟ دربارهی حاشیهای که برای شیخ علی خزائی درست کردن؛ این چه مدلی تیتر و عکس زدنه آخه؟ اونم از یه رسانهی هیاتی. شیخ با اون مداح بد صحبت کرده؟ بد صحبتکردنش رو نقد کنید! این چه بیانصافیه آخه..@ir_tavabin
اواخر مرداد ۱۴۰۵@ir_tavabinاواخر مرداد ۱۴۰۵@ir_tavabin
یاد حاجی شعاعی افتادم. بنده خدا تعریف میکرد میگفت یه جلسهای رفتیم همه پشت سرش حرف زده بودن. حفاظت خواسته بودش و جلسه شروع شد نیمساعت اول همه داشتن به این میپریدن و بعد هم دیگه کمکم تا مرز کافرشدن بردنش. این حرفهاش رو با این جمله شروع کرد: اشهدانلاالهالاالله... منم مسلمونم برادرا..حالا یکی بره این بالا به عزیزان بگه که:۱/ من اگه دنبال جلب توجه و فالوورگرفتن بودم، خیلی کارهای دیگهای میشد کرد که از سال ۸۸ تا الان نکردم و نخواهم کرد.۲/ وقتی خواستی درباره کسی نظر بدی، سابقهش رو نگاه کن، اونقدری که من کف خیابون بودم و هزینه دادم، اون قدری که من کف مجازی بودم و صفحهی ۸۰ کایی و ۴۰ کایی و ۳۰ کایی از دست دادم، (که وظیفهم هم بوده و منتی سر کسی نیست) فکر نکنم تویی که اینجا داری فحاشی میکنی بهم، یک هزارمش رو تجربه کرده باشی..۳/ نظر مخالفی تو جبههی خودی میبینی به جای اینکه دهنت رو باز کنی هرچی به ذهنت میاد تف کنی بیرون، استدلال بیار، منطقی حرف بزن، اگه آدمی و بچهمذهبی و حزباللهی هستی اگه نیستی که هیچی.
به خدا من هم دلم برای حمیدرضا میسوزه هم قاتلینش! بله! جفتشون ایرانی بودن دیگه.. مگه امام حسین دلش برای لشگر یزید نمیسوخت؟ دنبال هدایتشون نبود؟ کاش این برادرکشیها نبود.. @ir_tavabinجایی از این متن ننوشته که قاتل نباید اعدام بشه! جایی از حرفم سفیدشویی دشمن هم نبود. من فقط دلم سوخت واسه انسانی که انسان آفریده شده ولی خوی حیوانی پیدا کرده و از قضا فارسی هم بلد بوده و هموطن ما بوده.حالا هرکسی هر برداشتی میخواد بکنه و هرطور دلش میخواد ادبی که خانوادهش یادش دادن رو به بقیه هم نشون بده. من که از ضدانقلاب فحش میخورم و تهدید میشم، از خودی هم میشنوم، فرقی نداره. امید که بار گناهانم رو کمتر کنه..هرکی هم لگد نزده و فحش نداده بیاد که فردا پسفردا میریم سراغ مطالب بعدی یه وقت جا میمونه خدایی نکرده
ما اگر میخواستیم پا پس بکشیم تا اینجا نمیآمدیم..به این آدم میگی وسطخواب و صورتی؟ ماشالله
به خدا من هم دلم برای حمیدرضا میسوزه هم قاتلینش! بله! جفتشون ایرانی بودن دیگه.. مگه امام حسین دلش برای لشگر یزید نمیسوخت؟ دنبال هدایتشون نبود؟ کاش این برادرکشیها نبود.. @ir_tavabinدلم واسه شما که این زیر به من فحش میدی هم میسوزه
به خدا من هم دلم برای حمیدرضا میسوزه هم قاتلینش! بله! جفتشون ایرانی بودن دیگه.. مگه امام حسین دلش برای لشگر یزید نمیسوخت؟ دنبال هدایتشون نبود؟کاش این برادرکشیها نبود..@ir_tavabin
شوقی مویه کرد که آدمیزاد چه قدر بیکَس است آقای بقراطی و شنید که: همه بیکَسایم دختر جان خوب است که ناکَس نباشیم..بریدهای از کتاب دودمان اثر محمود دولت آبادی@ir_tavabin
مظلومیت جمهوری اسلامی رو از مظلومیت شهداش میشه فهمید.. برای شهید حمیدرضا رجبزاده 💔 @ir_tavabinهنوز نمیدونیم حقیقتِ این اتفاق تلخی که افتاده چی بوده و خواهش میکنم اولاً به روایتهاتون از این اتفاق چیزی کم و زیاد نکنید، ثانیاً سیستم امنیتی داره تمام تلاشش رو میکنه پس روضهخونیهامون برای این اتفاق لگد زدن به زحمات این بچههای امنیتی و جانبرکف نباشه..@ir_tavabin
مظلومیت جمهوری اسلامی رو از مظلومیت شهداش میشه فهمید..برای شهید حمیدرضا رجبزاده 💔@ir_tavabin
بربری روغنیِ نونواییِ خیابون فرصتشیرازی دیگه مثل سابق نیست. مثل اولین باری که واسه افطار گرفتم بردم دفتر خیابون شوریده و مزهی بهشت میداد. فکر میکردم اون موقعها چون با بچهها دور هم بودیم و خلیل چای میریخت و سجاد نمک میریخت و بچهها هرجا که بودن اذان خودشون رو میرسوندن دفتر جهادی، مزه میداد.دیشب دیگه روم شد از کارگرشون بپرسم. صداش رو پایین آورد گفت «مواد اولیه گرون شده.. مجبورن..که قیمت رو نبرن بالا.. آخه..» تلخندی زدم و سرِ تأیید تکون دادم.ولی کاش میشد داد زد! کاش میشد سر کوبید به شیشهی جلوی مرد که پر از فتیر و نونخرمایی و سمبوسه بود! اصلاً کاش میشد رفت ازشون شکایت کرد! میگی به چه جرمی؟! من میگم به چه حقی دارن خاطرات گذشتهی من رو ازم میگیرن!؟ چرا نمیذارن دیگه این فرصت تکرار بشه!؟ فقط یه نونه! چشم ندارن ببینن من همینقدر ساده به گذشته وصل میشم!؟ انقدر سخته؟؟ نون حلال نخوردن مگه آخه..@ir_tavabin
الهی شکر
یادم باشه هیچی حالیم نیست.(جلو ۲۰ هزارنفر باید میگفتم)
روتینِ عبادت داری؟
سه تا پمپ بنزین رفتم گفت بنزین بدون کارت برای موتور نداریم. گفتم بنزین ندارم چیکار کنم؟ شونه انداخت بالا. همین؟! واقعا آدم گاهی چقدر از این جامعه ناامید میشه.. @ir_tavabinمتصدی بنزین جوان بود و تریاکی. کارت جایگاه رو که داد پرسیدم «یه بار بیشتر نمیشه؟» خندکی کرد و گفت «پولو رو مُرده بذاری زنده میشه، نمیشه؟» تلخندی زدم و گفتم «میشه ولی من مُرده زنده نمیکنم داداش. ما ساداتِ مسیحی نیستیم» و بعد خودم دیدم که تمام پمپبنزین قبرستون شد.@ir_tavabin
چه جاموندی چه رفتی، باید یه فرقی کنی دیگه..#واگویه@ir_tavabin
اللهمصلیعلیمحمّدوآلمحمّدو عجّل فرجهم
لفظبازیهای این چندروز رو حلال کنید. من روضهخون نیستم. یعنی بلد نیستم بالای منبر روضه بخونم. اما خواستم با همین خطهایی که از پَر قبام درآوردم اولاً شمایی که اومدی یا نیومدی رو همراه کنم و تو ورقهی قیامتمون خودخواهی و تکخوری ثبت نشه، ثانیاً اشک چشمی بگیرم که لااقل جبرانِ مافات به حساب بیاد، انشاالله..کم و کسری اگر بود ببخشیدسرتون سلامت 🌹
ما میرویم کربلا، مشکهای اشکمان را پر کنیم برای تمامِ روزها و شبهای بدونِ کربلا. برای همهی وقتهایی که در زندگی کم میآوریم تا دیگر برای خودمان فقط گریه نکنیم و همه «فابک للحسین» باشیم..@ir_tavabin
مرز را رد کردهایم و نشستهایم توی اتوبوسهای مهران به شهرِ خودمان. شهر خودمان؟ غلط بکنم. شهر خودمان که همان کربلا بود! برمیگردیم یک شهری دیگر. دیگر چه فرقی میکند؟ مقصد کربلا و نجف و مکه و مدینه و بیتالمقدس اگر نباشد، هر شهر دیگری چه فرقی دارد؟ بله من هم «حُبُ الوطنِ مِن الایمان» را خواندهام و اگر خطاطی نستعلیق بلد بودم و پول داشتم حتما طلاکاری شدهاش را سر در اتاقم میزدم. من هم عاشقِ تهران و تمام شهرهای ایرانم. ولی میدانی؟ آدم این چندجا که گفتم فرق میکند به قرآن! اینجاها آدم انگار آدمتر است. انگار جسمش هست، روحش پریده و رفته است تا هر طبقهای که انبیأ و اوصیا و اولیاء الهی اجازه بدهند، شراب بنوشد و حوریها را بخنداند و صفا کند! تا همین چندوقت پیش هم البته من فکر میکردم فقط برای زیارت میشود رفت به کربلا، چه میدانستم! آن پیرمردِ مجاهد، فقیهِ مبارز، آنکه خونش از همهی ما رنگینتر بود را که در کربلا تشییع کردیم، که روی چشممان گذاشتیم و دور ضریح به قربانش گشتیم، آنجا من فهمیدم کربلا فقط برای زیارت نیست. بل برای شهادت هم میشود نیت کرد. میشود حتی تو نیایی، که تو را بیاورند! یعنی آقا امام حسین علیهالسلام قربانش بروم بعضیها را هم اینطور میطلبد دیگر. کاش ما را هم کوشهی چشمی بدهد، تا برگردیم و ببینیم «بار دیگر شهری که دوست میداشتم» را؛ سینهستبر، روسفید، کفنپیچ شده در آن پرچم سبز و سپید و سرخ علیهالسلام، انشاالله..سید مصطفی موسویسفرنامه اربعین / سینزدهم@ir_tavabin
Seyed Mostafa Mousavi – Ziarat Ghabol Zaerبا من مراعات کنید من دیگه مایبارد و شای عراقی ندارم که حالم خوب بشه..@ir_tavabin
کاش خونهم توی کربلا بود..اربعین ۱۴۰۵@ir_tavabinکاش خونهم توی کربلا بود..اربعین ۱۴۰۵@ir_tavabin
همهجا عکستان بود آقا. پشت شیشهی ترکخوردهی ماشینِ عراقیها، در و دیوار موکبها، سردر خانهها، روی پرچم علمدارها، پشت گوشی سادهی پیرمردها و پیرزنها، روی لباس خُدّام، روی کولهی خاکی زُوّار. زمین که هیچ، عراقیها اگر دستشان میرسید آسمانِ نجف به کربلا…من نمیدانم چطور باید از عراقیها تشکر کنم؟ یعنی فقط «شکراً حبیبی» کافیست؟ آخر به این مردهای سبیلکلفتِ مهربان هم «حبیبی» باید بگوییم؟ یکجوری نیست؟ حبیبی برای ظریف و لطیفها نیست؟ تهران که هستیم، میدان انقلاب به پایین «نوکرم داداش» و «چاکرم» میگویم و میدانِ ولیعصر(عج) به بالا «بزرگوارید جناب» و «سایهتون مستدام». اینجا چه باید بگویم به مردی که تمام سرمایهاش را برای زائر، زمین میزند؟ به خانوادههایی که در سال، پول کنار میگذارند و ده بیست روز، کار و زندگیشان را رها میکنند و میآیند برای مهمانها، مهماننوازی میکنند. که حاضرند گوشتِ تنشان را بِبُرند و منّت قصاب را هم بکشند ولی زائر، گرسنه از جلویشان رد نشود! اینجا اتفاقاً چشم و همچشمی هم هست! مطمئنم موکبها یک لیگِ درونموکبی دارند و مسابقه است بینشان، که هرکه میتواند بیشتر خدمت کند، که هرکه میتواند یک «آخیش» دلچسبِ بیشتر از زائر بگیرد قهرمان میشود. اگر بگویند یک گروهکِ داخلیشان هم مسئول پاکسازی سازمانیشان است و هر خادمی که کم بگذارد را بین نخلستانهای طریقالعلما سر به نیست میکنند و جسدش را میگذارند سگ و گربه بخورد یا میاندازند توی فرات، قسم حضرت عباس هم اگر نخورند، من این داستان را باور میکنم!چه بگویم؟ چطور تشکر کنم؟ ماچ و بوسه هم که کافی نیست. بغلشان هم که میکنی نهایتاً پانزده بیستثانیه بیشتر نمیشود نگه داری، خیلی گرم است به خدا. چه کنم؟ بعضی ایرانیها تعارف میزنند به عراقیها که اگر مشهد و قم آمدید در خدمتیم و بعد هم که ایران آمدند دیگر جواب نمیدهند ولی خب این هم که نشد کار. چه کنم؟ هرچه فکر میکنم نمیدانم! «خود امام حسین برایتان جبران کند» به عراقی چه میشود؟ همراه با ماچ و بوسه و بغل فراوان بعدد ما احاط به علمک.سید مصطفی موسویسفرنامه اربعین / دوازدهم@ir_tavabin
از جلوی مرکز مفقودین حرم رد میشدیم. خون ریخته بود. همهجا خون بود. چشمم داخل مرکز افتاد. کلی قلبِ شکسته روی هم تلنبار شده بود..@ir_tavabin
شاید اگر چشم برزخی داشتم میدیدم که دلشکستهها، زودتر به کربلا میرسند..@ir_tavabin
آنچه اینجا میبینی و نمیبینی را، هیچکجای دیگری در جهان نمیبینی!کربلا اربعین ۱۴۰۵@ir_tavabinآنچه اینجا میبینی و نمیبینی را، هیچکجای دیگری در جهان نمیبینی!کربلا اربعین ۱۴۰۵@ir_tavabin
همهجا عکستان بود آقا. پشت شیشهی ترکخوردهی ماشینِ عراقیها، در و دیوار موکبها، سردر خانهها، روی پرچم علمدارها، پشت گوشی سادهی پیرمردها و پیرزنها، روی لباس خُدّام، روی کولهی خاکی زُوّار. زمین که هیچ، عراقیها اگر دستشان میرسید آسمانِ نجف به کربلا را هم با صورت زیبای شما زینت میکردند، که آن را هم اگر ما نمازشبخوان بودیم میدیدیم که کم نگذاشتهاند حتماً؛ آنها که معروفون فی السماءاند. همهجا بودید آقا! پیرمردهای معممِ سیدِ ریشسفیدِ عرب، همه از دور شبیه شما بودند و ما خداخدا میکردیم صورت بچرخانند و واقعاً شما باشید! دیوانه شدیم نه؟ خداخدا میکردیم که شما باشید! که همهی آن شب و روز تلخِ ۹ اسفند یک خواب آشفته بوده باشد و.. آه که.. نبود.آقا هرکجا استکان چای دیدیم، صدای شما در گوشمان پیچید که «حالا وقت چاییه..» و چای تلخ عراقی با اشک شورِ چشمها چه جگری از آدم میسوزاند و ما طفلیها نمیدانستيم! راستی به ما نخندید اما هر موکبی که قیمه میداد، ما را یاد قیمههای نذری بیت شما میانداخت! آقا حق است ما با چای و قیمه هم گریهمان بگیرد؟ رواست؟ انصاف است!؟آقا یادتان هست آنسال که سپرده بودید تصویر شما را با خودمان نبریم؟ مبادا به فلان مرجع و طرفدارانش بربخورد و بین زوّار خدایینکرده دعوا و درگیری درست بشود؟ سر قضايای کوی دانشگاه هم گفته بودید حتی اگر تصویر شما را هم زبانم لال آتشزدند، کاری نکنیم! پدر بودید دیگر، از خودگذشته، جانباز و ایثارگر! آقا امسال همهجا تصویر شما بود، آتشزده!؟ نه! گلباران! بوسهباران! و آن مرجع را ظاهراً به خاکِ فراموشی سپرده بودند. کار خدا را میبینید؟ تازه این سال اول است! سالهای بعد که کمکم حجابِ معاصرت برداشته شود و خیلِ عاشقانتان مسیر را پیدا کنند، چَشم حسودانتان از حدقه در میآید! ای به قربان چَشمانتان بروم؛ آن چَشمهای خستهی خونِدلخورده که آنطور موقعِ مرگ، به دیدارِ اباعبدالله روشن شد..سید مصطفی موسویسفرنامه اربعین / یازدهم@ir_tavabin
اشکتون دم مشکتون هست؟چند کلمه برای آقا نوشتم..
کربلام، الحمدلله..
گوشه گوشهی اربعین دیدن دارد..مرداد ۱۴۰۵@ir_tavabinگوشه گوشهی اربعین دیدن دارد..مرداد ۱۴۰۵@ir_tavabin
نیمهشب است و دراز کشیدهام داخل یخچالِ خانهی ابواحمد. ما از او فقط یک اسم و یک چهره و یک خانه میشناسیم که هیچکدام نسبت به پارسال فرق نکردهاند. فقط ابواحمد کمی سرِ پیری، شکستهتر شده است. مگر ما سرِ جوانی نشدهایم؟ بچهی پنج شش وجبیاش هم کمی بزرگتر…همه را دیدهاید؟ مردهای میانسالی که با همهی هیبتشان، با گردنهایی که تبر نمیزندشان، با قد رشیدشان، جلوی زائر اباعبدالله سر خم میکنند و «خادم...خادم.. بخدمتک...» از دهانشان نمیافتد. پسرهای جوانی که درست در اولِ سالهای چِلچلیشان، اولِ شر و شور بودنشان، درست در بحبوحهی غرورِ جوانیشان، مینشینند و به زوّار خدمت میکنند، یا میایستند و نوکری میکنند. به پسرکهایی که مایبارد به زائران میدهند و همه را برادر و خواهر خودشان میبینند. دیدهاید مردهایی را که سراسر مسیر مشایه، سلاح به دست ایستادهاند که اگر دشمنی پا چپ گذاشت یا خواست ضامن را بکشد و انتحاری بزند، حیدرحیدر بگویند، لبیک یا حسین سر بدهند و خودشان را فدا کنند؟ قُوات عسکری و نیروهای اَمنِ عراقی و برادرانِ نیروقدسیِ ایرانیشان را میگویم که با چشمان باز میخوابند و باعث میشوند آب توی دل زائران سیدالشهدا تکان نخورد؟ همانها که حتی اگر یادتان باشد همین چندسال پیش که داعش بیخ گوش کربلا بود و صدای انفجارها و عربدههای حرامیشان میرسید و آرزو به دل ماندند که خونی از ما بریزند، دلهای ما را همین مردها مثل شای عراقیشان گرم میکردند. این همه مردتر از مرد را دیدهاید دیگر نه؟ اینها که از خودشان هنری نداشتند! اینها که شلوارشان را نمیتوانستند بالا بکشند! اینها که یک روزی حتی بلد نبودند درست راه بروند و راه به راه زمین میخوردند! چه کسی یادشان داد اشکشان را پاککنند و بگویند «یاعلی» و بلند بشوند؟ اینها اگر به جایی رسیدهاند که اینطور بزرگ بشوند، اینطور قد علم کنند، اینطور علمداری کنند، مادری بالای سرشان بوده که شیرِ غیرت بهشان بدهد! من یقین دارم شیربها حتماً در عراق گرانتر از همهجای عالم است! نوشجانشان! خواستم بگویم معجزهی اربعینی اگر هست، که رفت و آمد و بریز و بپاشی، که علما بر سر منبرها پُزش را بدهند، شهدا در آن خدمت کنند و زوّار عکس یادگاری بگیرند، صدقهسرِ مادرهاست! مادرهایی که اگر نبودند، که اگر اینطور نبودند، هیچ نبود! هیچ..سید مصطفی موسویسفرنامه اربعین/ دهم@ir_tavabin
رویای اربعین، نه؟این صحنهها اصلاً دنیایی نیست! چیزیست بین خیال و خواب..@ir_tavabinرویای اربعین، نه؟این صحنهها اصلاً دنیایی نیست! چیزیست بین خیال و خواب..@ir_tavabin
برای جاماندهها هم دارم مینویسم..
برای آنها که باید ببینند و خواندن، کمشان است..تصاویر اربعین ۰۵@ir_tavabinبرای آنها که باید ببینند و خواندن، کمشان است..تصاویر اربعین ۰۵@ir_tavabin
من اتفاقاً برای فلافلها آمدهام. توی صف طولانی کبابترکی هم میایستم. جسارتاً با یک لقمه هم سیر نمیشوم. من اتفاقاً برای شربت لیموعمانی رحمتاللهعلیه و شربت زعفران و سکنجبین رضیاللهعنه آمدهام. من سر قیمهنجفی دعوا هم اگر لازم باشد راه میاندازم. سر صبحی نیمرو بدون باقالی هم اگر بخورم که خدا را دو بار شکر میکنم. انگور سامرا را هم که اگر نخورده باشم جسارتاً برنمیگردم! من برای مایِ بارد گرفتن از دست بچههای تخس عراقی این همه راه آمدهام. اهل ماهیخوردن نیستم وگرنه آن هم بهانهی بدی نبود برای عیش و عشرت. ترکیبِ جذابِ شایِعراقی با خرما یا دِهین هم که بر دوست و دشمن واضح است و به تعریف امثال من حقیرِ سراپا تقصیر نیاز ندارد. اخیراً بستنی و یخمک هم در سبد پذیرایی عراقیها آمدهاست که بعضاً در گرما از روح و روان زائر دلبری میکند.بله من گدا گشنهی غذاهای اربعینم. بله من میآیم اینجا غذا بخورم! میآیم ببینم مال حلال یعنی چه! غذا را با عشق پختن یعنی چه! من نَعمات بهشتی را توی این دنیا اگر بخواهم بخورم کسّاب الهیه و روحی و مسلمِ بازار و نایب و سینیمسی و چلوکبابرفتاری و مرشد هم اگر پولم برسد، نمیروم! میکوبم پیاده میآیم طریق نجف به کربلا. میآیم از دست کسانی غذا بگیرم که میدانم، که یقین دارم، که دست روی قرآن میگذارم که از حلالترینِ مالشان خرج کردهاند و غذایی پختهاند که فقط حوریهای بهشت روی دستش غذا میآورند که آن هم هنری نکردهاند! هنر این است وسط این جهنمِ دنیا، طعم و بوی بهشت بدهی..سید مصطفی موسوی سفرنامه اربعین / ششم@ir_tavabin
چهل و چهارثانیه از بهشت را میشنوید. نجف، حرم امیرالمؤمنین علیهالسلام@ir_tavabin
حالا نجفیم. اولِ ورودی نجف و زیر آن پل معروف و مسجد امامعلی. راننده انگار سَر نمیبُرد و عجله نداشت و حال آنکه ما سرهایمان روی شانههایمان افتاده بود و آماده. آماده تا به قول آوینی، در مسلخ کربلای عشق آسانتر بریده شود. کاش میشد همینطور که خرماها را روی سینی میگذارند، همینطور که تعارفِ چای و طعام میزنند و شربت میدهند، سرمان را روی دستمان میگرفتیم و میرفتیم میگذاشتیم جلوی پای محبوب و تعارف میزدیم؛ مثلاً میرفتیم اول ورودی حرم، سرمان را میبُریدیم و میگذاشتیم جلوی در ورودی کنار آن درهای مُنقشِ محترمِ زیبا و میگفتیم تفضل مولانا. میگفتیم بفرما آقا. من به کمتر از این برایت راضی نیستم که. درست است که زن مومنه و خوشگله و بچههای قد و نیمقد و خانه و موتورِ مدل ۱۴۰۵ و کیا سِراتوی مشکی میخواهم ولی همهی اینها را با حقوق ماهیانهی بالا و مال و اموال و متعلقات، همه را اگر بدهی، به خدا که خرج خودت میکنم و میدانم هم که کم است و کمِ ما را به کَرمِ خودت ببخش. اصلش همین سر است که جلوی پایت بگذارم، وگرنه بقیه را که بقیه میدهند..سید مصطفی موسویسفرنامه اربعین / پنجم@ir_tavabin
رسیدهایم گاراژ ماشینهای آنورِ مرز مهران. قیامت است. رانندههای عراقی تا جایی که به دردشان میخورد فارسی یادگرفتهاند. «آقا... آقا...» میگویند. «پینج دینار نجف نجف نجف» میگویند. «آقا کربلا سی نفر ده دینار تخفیف.. تخفیف.. نجف کربلا کربلا» سه را اشتباهی سی میگویند. تخفیف را هم تا پارسال بلد نبودندها نمیدانم کدام زائری بهشان فهمانده است. بین خِیل رانندگان و ماشینهایشان، آقای ایذهای و خانوم و بچهی کوچکشان ما را تور کردند و حالا ما هم کمکشان میرویم تا ۴ مسافر دیگر بگیریم و ون تکمیل بشود و علی از تو مدد. به اینها کار ندارم. به اینکه با پنج یا ده یا پانزده دینار میشود رفت نجف و کربلا و کاظمین و سیدمحمد کار ندارم. آن را بلاگرها برایتان گفتهاند حتماً. نگفته باشند هم خودتان یاد میگیرید مثل بقیه. خواستم بگویم لابهلای ماشینها و خاک و صدای «نجف..نجف..کربلا..» من بغض کردم. من گریه کردم. به خاطر قیمت کرایهها؟ نه. به خاطر نجف و کربلا؟ نه آن که سرجای خودش. من با آن «آقا...آقا...» گفتنها و عکس آن پیرمردی که آقا بود و حالا آقای شهید است، بغضی شدم و گریه کردم..سید مصطفی موسویسفرنامه اربعین / چهارم@ir_tavabin
گیت مرزبانی ایران را رد کردهایم. آن مُهرِ جانبهلبکن را زد و رد شدیم. کاش رد نمیکردیم. کاش مرزی نبود. کاش همه از یک ملیت بودیم؛ آدم فرزندِ آدم. کاش هیچکداممان اسم نداشتیم. چه کار به اسم و فامیل و تخلص و کنیه داشتیم؟ آدمیم دیگر. از حیوانات مگر کمتریم؟ پی کار خودمان میرفتیم دیگر. مرز چه صیغهای بود؟ اصلاً اسم که آمد مرز هم آمد. یکی ایستاد و گفت پایتان را از گلیمتان درازتر نکنید. بد هم گفت. با دست هم گفت و بعد یک عده شروع کردند پایشان را درازکردن و توی سر و دست همدیگر زدن.سرباز کم سن و سال گیت ایران عکس پاسپورت را دید و نشناخت. یعنی نتوانست آن جوانِ توی پاسپورت را با خودِ حالایم مطابقت بدهد. گفتم اونجا مو داشتم اینجا ندارم. گفت سیبیلت چی شد؟ یاد حرف استادم افتادم وقتی سال سوم طلبگی رفتم سراغش و گفتم موهام داره میریزه چیکار کنم؟ گفت از ریشات درمیاد غصه نخور.سرباز پرسید «چندبار رفتی کربلا؟» به تته پته افتادم. شبیه مشکوکها. عرق روی عرق ریختم. قلبم تندتر زد. دستم لرزید. حتماً عدسیِ عسلیرنگ چشمانم هم بزرگتر شد. حتماً نبض دستم هم تندتر زد. گفتم «نمیدونم سرکار! خیلی! خداروشکر..» خندید. نخندیدم. گفت خوش بگذره. نگفتم نمیخوام خوش بگذره. فقط اومدم که بگذره. از مرز بگذریم. از خودمون بگذریم. حرف زیاده، بگذریم..سید مصطفی موسویسفرنامه اربعین / سِیُّم@ir_tavabin
دوازده ساعت است که توی راهیم و حالا کمردرد و سردرد و هرچه درد است ریخته به جانم و نباید به خودم هم غر بزنم.هنوز توی اتوبوس جاگیر نشده بودم که کمرم صدایش درآمد. دردش ثمرهی ده سال روی زمین نشستنِ حوزوی است یا پانزده سال پشت میز نشستن و طراحیها، یا دستهگل چالهچولههای شهرداری و هشت سال موتورسواری؟ یا مشت و لگدخوردن وسط آن شلوغیهای کذایی؟ یا ارثی؟ یا همهی گزینهها؟ نمیدانم. هرچه هست سفر دردناکی را میخواهد به پایم بنویسد. آدم درد دارد که میرود دیگر. آدمِ بیدرد که راحت یکجا مینشیند. درد به آدم بیتابی میدهد. میگوید بلندشو و یککاری کن! فرق تو با مترسکهای مزرعه و مانکنهای بازاری چیست؟ فرق تو با غیر تو چیست؟ تو که حسین را میشناسی حتماً باید یک فرقی کنی.. به فرق سر امیرالمؤمنین قسم. به فرق ابوالفضل العباس. به فرقِ حسین بالای نی..سید مصطفی موسویسفرنامه اربعین/ دویُّم@ir_tavabin
رانندهی اسنپی که ما را از غرب تهران برد به پایانهی آزادی تا دید لباس مشکی و کوله داریم هنوز ننشسته گفت «عازم کربلائید انشاالله؟» و سلام کرده نکرده گفتم «نیمساعت دیگه اتوبوس حرکت میکنه دیر نمیرسیم؟» گفت «میرسونمتون!» و طوری پشت فرمان نشست که انگار شوماخر کربلایی نشسته باشد. گفتم «تند نری جریمه بشی؟» گفت «فدای سرت» و واقعاً ته دلش هم جریمه فدای سرمان بود و جمله را طوری گفت انگار خواهرزادهی عزیز مصر باشد و این پولها واقعاً چرک کف دست آفتابسوختهاش. مابقی را خودتان بشنوید. یک کلمهی بیادبی هم اواخر صحبت استفاده میکند که اگر کسی حساس است نشنود بهتر است. سر پل صراط یقهمان نکنید که چرا حرف بد به خورد گوشهای مبارکتان دادیم و نمیدانم ما با این گوشها روضه شنیده بودیم و صدای قرآن و... همین دوزار ثواب کارهای خیریه را هم طلب نگیرید از ما..@ir_tavabin
نمیدانم این وسواس از مادرم به ارث رسیده یا مادربزرگم که باید هرچیزی را ده بار وارسی کنم ببینم مثلاً پاسپورت را برداشتهام یا نه؟ که لای پاسپورت همان یک چسه دینار را هم گذاشتهام یا نه؟ کارت ملی که لازم نبود؟ حالا نه که خیلی هم توی عکسش خوب افتادهای حتماً لازمت هم میشود. زبانت لال شبیه مسئول انتحاریهای حومهی حلبِ داعش افتادهای ده دقیقه قبل از انتحارِ آخرش جلوی آن زندان معروف.ولی از من حتماً لحظهی آخریبودن و فراموشی به نسلهای بعدم ارث میرسد که امیدوارم حلالم کنند. دومیاش که فراموشی باشد البته خیلی هم چیز بدی نیست. پاسپورت را که آوردم، یک چسه دینار، چفیه فلسطینی، دو جفت شلوارِ خاکی و سبز، شلوار و لباس پاکستانی، عطری که از دکهی سر اندرزگو خریدم و قسم خورد بویش شش ساعت میماند و همهی کائنات میدانند که نمیماند، صابون بچهی فیروز که گفت قیمت قبل است، هنذفریای که اگر گم شد دلم نسوزد، دو سه رکابی مشکی، پاسپورتی که مهر سوریه و لبنان هم دارد و برای رفتن به فلسطین مجوز ندارد، یک چسه دینار، پاوربانک دوررنگ، دو جفت جوراب مشکیِ نیمهجان، کلاهی که همیشه میآورم ولی استفاده نمیکنم. انگشتری که علی فلاحت هدیه داد و اگر گم بشود دل جفتمان میسوزد، کیسههایی که چهارسال است نمیدانم برای چه جمعکردهام و حالا برای وقتی که لباسها کثیف شود لازم میشود، دیگر چه؟ آها، دلم! دلم را یادم باشد بیاورم و آنجا جا بگذارم که بسوزد و حیف نشود..سید مصطفی موسویسفرنامه اربعین/ یکُم@ir_tavabin
تبلیغ ازکی رو دیدین؟ از غول چراغ جادو که ۳ تا آرزوش رو میتونه برآورده کنه ماشین و موتور میخواد و اینکه جفتش با هم بیمه بشه.حالا گیرم بخاطر تحریمها و بعضی از نامسئولین خائن و دشمن داخلی و خارجی، وضعیت اقتصادی به جایی رسیده باشه که ماشین و موتور آرزو شده باشه! وزارت ارشاد و صداوسیما انقدر بدبختِ پول شده که همچین تبلیغ ناروا و به شدت مستهجنی رو تبلیغ میکنه!؟ دشمن که فقط ناوهای آمریکایی و صهیونیستها نیستن که..@ir_tavabin
- خدالایقدیدهها
مو اِگه دستوم به بیسیمی، چیای میرفت که ناوِی آمریکایی بشنِوِنِش حتماً ایطور سیشون میگفتوم: چطور دلتو میا جنوبُ بزنین ها؟ یه بار اومدین ساحل و مردمشُ ببینین؟ اینا زِدن دارن؟ چشم و ابروشون و نِیدین نِه؟ اِگه فِقط یه بار باهاشو دست میدادین و دستای پینهبستهی…خو چطو دلتون میا اهوازِ بزِنید!
دشمن میاد میزنه و میره! میدونم که ما هم داریم میزنیم و میریم ولی چرا این وسط حرفی نیست؟ چرا کسی به روی خودش نمیاره! آقایون با ترسهاتون رو به رو بشید! یکی داد بزنه تو رو خدا! چرا ساکتید/یم؟ تا کی این وضع میخواد ادامه پیدا کنه؟ دستِ برتر نداریم؟ مگه یدالله فوق ایدیهم نیست؟ دست نجس آمریکایی که یدالله نمیفهمه! شما که میفهمید دیگه چرا؟ رو در و دیوار جمهوری اسلامی نوشته اللهُاکبر! ننوشته؟ اللهِ شما اکبر نیست؟ خدا که بزرگتر از بمبافکنهای آمریکاییه دیگه این که فواید روزه نیست که دانشمندان ژاپنی تحقیق کنن! خودمون با چشم خودمون دیدیم! شما ندیدی چقدر موشکِ عملنکرده تو این خاک افتاد و چقدر صاروخِ عملکرده به فیهاخالدونِ دُوَل عربی رسوخ کرد؟ وَجَعلنای نظامیها و صدقهی همسراشون و آیتالکرسیهای مادراشون خب مگه کم عمل کرد بینیوبینالله؟خدای ما که قویتر از ناوهای آمریکاییه! ما که اصلاً مظلومیم. مظلوم، سلاحش «آه» نیست مگه؟ امام حسین که با هفتاد و دو نفر و رجزها و علمداریِ علمدارش و شِمشیرزنیهای اصحابش پیروز نشد! با آهش غلبه کرد! آهِ حسینبنعلی بود که کاخ یزید رو روی سرِ خودش و نسلِ حروملقمهی مادربهخطاش، خراب کرد! کاخ ترامپ که کم از کاخ یزید اینا نداره، داره؟ بُرد موشکهای ما که به اونا نمیرسه! ولی صدای مرگ بر آمریکای بچهمدرسهایهای ایران سر صف رو، به خدا قسم که همهی کاخسفیدیهای پلاک ۱۶۰۰ تو خیابان پنسیلوانیای واشینگتن هر روز صبح میشنون و اگه حیا کنم و نگم که اهلِ کاخِ سفید میشاشن به خودشون، حتماً میگم که مور مورشون میشه! از نزدیکترین دراگاستورِ محلهشون بپرسید حتماً خانومدکترِ داروسازشون میگه ترامپ و ملانیا مشت مشت قرص آرامبخش میخورن و آرام نمیبخشن! از افسرِ شبشون بپرسی میگه که ترامپ و ملانیا شبها کابوس ابراهیم ذوالفقاری و ایمان تاجیک میبینن که هی دستشون رو میارن بالا و آیه قرآن میخونن و از آستینشون موشکهای طهرانیمقدم و حاجیزاده و سید مجید موسوی بیرون میاد و به اذنالله در جایی که باید مینشیند!آقای شهید ایران نگفت خطرناکتر از ناو، سلاحیه که اون رو از بین میبره و میفرسته لای ماهیمردههای ته خلیج فارس؟ سلاح ما اشک بود! ما اشک چشمِ مظلوم داریم که همهی ناوها رو غرق میکنه! قبلاً هم که ازش نتیجه گرفتیم و دیدیم که کار میکنه! نکرده؟ اللهوکیلی عمل نکرده؟ پس منتظر چی هستید؟ بغض کنید! گریه کنید! و از آستینهاتون چه از یقهی دیپلماتیک باشه چه فِرنچِ نظامی، آیات الهی رو نازل کنید..سید مصطفی موسوی@ir_tavabin
قشنگترین نصیحتی که از یه اصفهانی شنیدم:«آدِم باش»@ir_tavabin
غمهایی که چشمها را خیس نمیکنند، زودتر به استخوان میرسند.@ir_tavabin
حقیقت این است که هر انسانی تو را خواهد رنجاند.#واگویه@ir_tavabin
با بقیه شیر و شکری، با ما کارد و پنیر؟ #کتاب بافتههای رنج @ir_tavabinیادآوری غم گاهی بیشتر از خود آن دل را میسوزاند..#کتاب بافتههای رنج@ir_tavabin
چه راحت. چقدر راحت آبروی مردم رو میبرید! یک درصد فکر نمیکنی شاید گوشی دست بچهش بوده؟ یا گوشی تو جیبش بوده؟ یه درصد فکر نمیکنی شاید خودت هم یه روزی سهواً اشتباهی اینکار رو انجام بدی؟دقیقاً این اتفاق واسه من افتاد و گوشی تو جیبم بود! آره تا سر خودت نیاد نمیفهمی..حتی اگر طرف عمداً هم اینکارو کرده بود دلیل نمیشد اینطوری با آبروش بازی کنی..@ir_tavabin
بدترین جای نویسندگی میدونی چیه؟ اونجایی که نمیدونی الان داری درد مردم رو میگی یا درد خودت رو؟ یا وقتی از دردهات میگی همه میان میگن چه خوب گفتی! چه قشنگ گفتی! و هیچکس اون درد رو اصلاً نمیبینه..واسه من نوشتن، شمشیرزدنه! جنگیدنه. سلاحه واقعا. من تو حالِ خوش نوشتم، تو ناخوشی هم نوشتم.. پس مهم نیست اینایی که مینویسم درد منه یا مردم. فقط اگر زحمتی نیست دعا کنید نوشدارو برسه..
شاید دلت میشکنهکه بفهمی هنوز دل داری..@ir_tavabin
نزدیک ۴ ساعت یکسره پشت موتور بودم و بسته بردم و آوردم و سود خالصش شد ۱ تومن. (پول بنزین و روغن رو کم نکردم) بسته آخر رو که دادم و آخرشب برگشتم خونه تو اتوبان مدرس جنوب دقیقاً زیر پل طبیعت یه هوای خنکی بود که به تن خستهت میخورد و حداقل ۱ تومن دیگه میارزید..@ir_tavabin
واسه ارز اربعین من پارسال بانک ملی شعبه اکباتان رو زدم سه چهار ساعت معطل شدم. امسال پستبانک (شعبه ایت الله کاشانی) رو زدم یه ربع بیشتر طول نکشید سریع راه مینداختن @ir_tavabinتو دل همدیگه رو خالی نکنیم..#واگویه@ir_tavabin
واسه ارز اربعین من پارسال بانک ملی شعبه اکباتان رو زدم سه چهار ساعت معطل شدم. امسال پستبانک (شعبه ایت الله کاشانی) رو زدم یه ربع بیشتر طول نکشید سریع راه مینداختن@ir_tavabin