تذکّر بِأنک اِنسان@ir_tavabin
انتشار: 2026/08/16 12:46 UTCدریافت: 2026/08/16 18:25 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/16 18:25 UTC
تذکّر بِأنک اِنسان@ir_tavabin
پستهای تلگرام — توابین | سيد مصطفی موسوی
چندنفر از عزیزان پرسیدن چرا زابل نمیری؟ چون بلیط رفت شده ۱۱ میلیون.
Voice message
آقا پسری که پشت موتور، شلوارک میپوشی، یا خانومی که با لباس و شلوار کوتاه و بدون آستین پشت موتور میشینی؛ قبل از اینکه بخوری زمین و پوستت رو آسفالت کشیده بشه به فکر باش. فرهنگ ایرانی و شرع اسلامی که سر جاش..@ir_tavabin
الهی شکر
خاک بر سرم کنن که انقدر یه حرکت و حرفِ کوچیک یه نفری میتونه به همم بریزه. خاک بر سرم.
مطارِ نجف بودیم سه چهارسال پیش، منتظر که سه چهارنفر بشیم یه ماشین بگیریم و بریم حرم آقا. یه جوونی هم بود که تنها اومده بود. پشت وانت که نشستیم سر صحبت باز شد و رفیق شدیم و شماره گرفتیم. فکر کنم تو راه برگشت هم همدیگه رو دوباره دیدیم. چندباری هم بعداً توی کافههای…مسافرم خانومی بود که جلوی رستورانِ مردِماهیگیر سوار شد و پنج تا خیابون پایینتر اواسط کوچهی بوستان دهم پیاده شد. داشت با دوستش صحبت میکرد. گفت فقط دو ساعت خوابیده. گفت این ماه، از سبدی که برای خرجهای کتاب و تئاتر و هنرشه، فقط پول یه بلیطِ دیگه رو داره و گفت که جسارتاً یا باید یه بلیط بخره یا دو تایی نمیتونن برن. با اینهاش کار ندارم. با اینکه اگه من بودم ۵۸ هزارتومن واسه اون مسیر کوتاه به اسنپ نمیدادم و پیاده میرفتم. با اینکه موقع پیچیدن میتونست بگه از اینور برو/برو اینجا/ ولی محترمانه گفت از اینجا تشریف ببرید، هم کار ندارم. پشت تلفن یه جمله گفت که من رو آتیش زد. با من هم نبودها، با اون نفرِ پشت خطش بود. اون آتیش نگرفت. من سوختم. اونور خط ازش انگار پرسید شام کجایی؟ چی میخوری؟ این دو کلمه گفت که من رو آتيش زد!کی تو این شهر تو اون لحظه با دو کلمه آتیش میگیره که من گرفتم اخه!؟ عجیب بود. آروم هم گفت. خیلی هم ساده گفت. انگار نه انگار! انگار پشت خط ازش پرسید شام کجایی؟ چی میخوری؟ این گفت: خونه مامانبزرگ، قورمهسبزی. همین. همین من رو سوزوند! بهش نگفتم. نگفتم که دخترجون ببین پول بلیط و تئاتر و کتاب در میاد! ببین این رفیقت که پشت تلفنه هم تکرار میشه. کم یا زیاد بالأخره شبیهش هست! اصلا همین خیابون پاسداران هم تکرار میشه! با برجهاش حتی! ولی اون قرمهسبزی و اون مادربزرگ تکرار نمیشن! تو رو خدا قدر بدون.. تو رو جان هرکی میپرستی و نمیپرستی زل بزن به چشمهای هفتاد هشتادسالهش و عشق کن! تو رو خدا دستای چروکیدهش رو بگیر دستش رو ببوس! بغلش کن، بوش کن! براش هدیه بخر! یه چی بگو بخندونش، بعد بگو دعات کنه و بشین ببین چطور مستجاب میشه! اینا دیگه تکرار نمیشنها.. مگه تو خواب ببینی! حواست هست؟ گول نخوری! سرت روسری که نرفت، لااقل کلاه هم نره دختر..سید مصطفی موسوی @ir_tavabin