نمیدانم این وسواس از مادرم به ارث رسیده یا مادربزرگم که باید هرچیزی را ده بار وارسی کنم ببینم مثل…
انتشار: 2026/07/31 10:51 UTCدریافت: 2026/08/02 16:37 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/02 16:37 UTC
نمیدانم این وسواس از مادرم به ارث رسیده یا مادربزرگم که باید هرچیزی را ده بار وارسی کنم ببینم مثلاً پاسپورت را برداشتهام یا نه؟ که لای پاسپورت همان یک چسه دینار را هم گذاشتهام یا نه؟ کارت ملی که لازم نبود؟ حالا نه که خیلی هم توی عکسش خوب افتادهای حتماً لازمت هم میشود. زبانت لال شبیه مسئول انتحاریهای حومهی حلبِ داعش افتادهای ده دقیقه قبل از انتحارِ آخرش جلوی آن زندان معروف.ولی از من حتماً لحظهی آخریبودن و فراموشی به نسلهای بعدم ارث میرسد که امیدوارم حلالم کنند. دومیاش که فراموشی باشد البته خیلی هم چیز بدی نیست. پاسپورت را که آوردم، یک چسه دینار، چفیه فلسطینی، دو جفت شلوارِ خاکی و سبز، شلوار و لباس پاکستانی، عطری که از دکهی سر اندرزگو خریدم و قسم خورد بویش شش ساعت میماند و همهی کائنات میدانند که نمیماند، صابون بچهی فیروز که گفت قیمت قبل است، هنذفریای که اگر گم شد دلم نسوزد، دو سه رکابی مشکی، پاسپورتی که مهر سوریه و لبنان هم دارد و برای رفتن به فلسطین مجوز ندارد، یک چسه دینار، پاوربانک دوررنگ، دو جفت جوراب مشکیِ نیمهجان، کلاهی که همیشه میآورم ولی استفاده نمیکنم. انگشتری که علی فلاحت هدیه داد و اگر گم بشود دل جفتمان میسوزد، کیسههایی که چهارسال است نمیدانم برای چه جمعکردهام و حالا برای وقتی که لباسها کثیف شود لازم میشود، دیگر چه؟ آها، دلم! دلم را یادم باشد بیاورم و آنجا جا بگذارم که بسوزد و حیف نشود..سید مصطفی موسویسفرنامه اربعین/ یکُم@ir_tavabin