آخرین مسافر شبم بود. از کامرانیه بردمش انقلاب. یه کم دیر رسیدم بهش و داشتم میرفتم تو کوچه که صدام…
انتشار: 2026/08/13 10:21 UTCدریافت: 2026/08/16 18:25 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/16 18:25 UTC
آخرین مسافر شبم بود. از کامرانیه بردمش انقلاب. یه کم دیر رسیدم بهش و داشتم میرفتم تو کوچه که صدام زد گفت «رفیق اینجام!» و نشسته بود روی پلهی یه خونه. بیحال و خسته بود. گفتم لابد از این بچه پولدارهاست که تازه سر شب از این کافه میرن اون کافه. تا نزدیکیهای…مطارِ نجف بودیم سه چهارسال پیش، منتظر که سه چهارنفر بشیم یه ماشین بگیریم و بریم حرم آقا. یه جوونی هم بود که تنها اومده بود. پشت وانت که نشستیم سر صحبت باز شد و رفیق شدیم و شماره گرفتیم. فکر کنم تو راه برگشت هم همدیگه رو دوباره دیدیم. چندباری هم بعداً توی کافههای تهران همدیگه رو دیدیم. پریشب که منتظر بودم مسافر درخواست بده یکی از ازگل به چیذر میخواست بره. گفتم خوبه همون سمتها کار دارم. اومدم دیدم وسط کوچه منتظره. سلام و علیک کردیم و تا مقصد حرف زدیم. آخر هم هرچی گفتم پول سفر رو نزن، گوش نداد. امامزاده که پیاده شدیم کارم رو یادم رفت. رفتم تو نماز و بعد هم اواسط سینهزنیِ حاج محمود بلند شدم. برای چندمینبار بهم ثابت شد که دنیا خیلی کوچیکه دیگه. خیلی تنگه. آدم دلش میگیره به خدا..@ir_tavabin