تازگی گردآوری
تا حدی تازه- آخرین مشاهده موفق
- 2026-08-13 09:15 UTC
- وضعیت گردآوری
- ok
- نسخه تجزیهگر
- web-v3
ارتباط با ما» ارسال اشعار@mr_Mantern
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 26 نمونه پست
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. (channel-v1)
هفت روز اخیر
این بخش آنچه دایرکتوری واقعاً مشاهده کرده نشان میدهد و امتیاز ترکیبی اعتبار یا کیفیت تولید نمیکند.
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود.
بازه 2026-08-10 تا 2026-08-16 · ذخیره موقت ۱۵ دقیقه · channel-evidence-7d-v2
ابله ازخواب بهشتی که امان میدهدشمادر خویش به تیغ دشمنان میدهدشچون خدارا به یقین برهمه نادیده فروختخود چو بیند به خدا دل به گمان میدهدشکار علم و سخن از دانش و بینش همه هیچگوش دارد به دهانی که اذان میدهدشدل به نادیده ی مذهب دهد آنکو همه عمرنپذیرد ز خِرَد آنچه نشان میدهدشهرگز ازخواب نخیزد جسدی زنده به گوربا نسیمی که چو گهواره تکان میدهدشزان دُمِ دین که چوبدکاره بِخود بست و نشستدست و پایی نکند گرچه زیان میدهدشمفتیِ شهر که نان از کفِ بیچاره گرفتهم به بیچاره ی دیگر چه گران میدهدشعقلِ ملّت چو جنون یافت حکومت او راهمچو تکه استخوانی به سگان میدهدش👤 مسعود آذر
سخن تا به کِی پروَرَم اندرآرم به نظمچه حاصل گَرَم درسخن فایق آیم نه عزمدوصد دفترم گر شود پر ز ابیات نغزدر آن گر عمل ناید از من شود شعر هرزز پر گفتن حاصل چه باشد به پیکار خیز سخن را گزیده بگوی و پی کار خیزچو دشمن رجز بشنود بهر جنگ آیدتبه دندان تیز و به تیغ و به سنگ آیدتزبان را نباشد چو گاوآهن از بهر شخمکه ورزیده مردی ز خاک آوَرَد بارِ تخمتوان را ز بازو مگیر از سخنهای سختکه چامه به وقت نیاز آید ای نیک بختکه اهل سخن داند این نکته گر بی نیازسخن را به نظم آوری دارد آن بوی آزز دهقان فرزانه باید که آموختنز کم گفتنِ نیک و بس گوهر اندوختنچو یزدان پاک این چنین ارمغانم بدادسزامندم ار نیک گویم به لطف و به دادسخن باشد آئینه ی آنکه در من نهانمرا آنچه گویم چنان بیند اهل جهانکه بر من مباد آنچه گویم که از غیر بودکه باشد دروغ آن کلام ار بد و خیر بودمن آنم که جانم به کشور کنم ارمغانز خونم بشویم ز ایران سرشت بدان#صادق_مبارکی
به نام یزدان پاکبرازنده نامی ز بهرت نباشد خزرکه دانا ازین نام بیگانه دارد حذرز مردانِ گیل و تپور نامش بجویکه بیگانه باشد عدوی زین جستجویچو نامت به ناحق ربودند بیگانگانزخاطر نرفتی که نامت بُوَد کاسپیانکنون داغ مرزت به دل های این ملت استز قومی بتر از خزر کِآن بما دولت استنه قومی بر او دارد ارزش نه کشور نه خاکجفا کرده برما که نقلش بُوَد دردناکز بهر بقا داده دریای مازندرانکه مهین به دشمن فروشند ضحاکیانندانم به تا کی چنین صبر بر ما رواستکه شرمنده ی آرشیم ایزد این را گواستولی دل گواهی دهد هردم از ناکجاکه فرجام این قوم ظالم بُوَد پرجفانباشد چنان دور و دیر و دراز و بعیدکه در هر نفس آن دمِ نیک خواهد رسیدمهیا ز بهر نبردی برای وطنبه هر شغل و منصب به تن جامه رزم کنکه دشمن وطن را چو کالا حراجش کندروا هرکه از این اجانب هلاکش کندز قانون بیگانگان هرکه فرمان بَرَدنباشد از این خاک کِآن ناروا نان بَرَدبه فرمانِ فرمانده باری دگر گوش دهکه چشم و زبان و دل و پنجه بر هوش دهنمانده دمی تا که غافل ازان دم شویمبیا تا چنان ماه دی حامیِ هم شویمکه دشمن ندارد توان شکستن زمابزن تکیه بر پشت من تاکه فرمانروادهد نیک فرمان آزادگی در نبردبه دشمن بتازیم اینبار با قلب سردکه فرصت بسی اندک و دشمنان بیشماردل ما برای رهایی ز غم بیقراریقین دان که پیروز میدان تویی هم وطنکه جانت چو جانم، مرا پیکرت همچو تن#صادق_مبارکی
ای سکوت تلخ و سرد این شب تاریک من ای رفیق بی نظیر و محرم نزدیک منحرف هایی در دلم پوسیده از دوران دور رنج هایی میکشم در انزوای سوت و کورمن دلم خون بود اما لب فرو بستم ز درد پشت لبخندی نهان کردم غم دنیای سردزخم ها خوردم ز دست روزگار کج مدار مانده ام در انزوای تلخ خود چشم انتظاراشک خود را در گلویم ریختم با درد و آه تا که با اندوه مردم سر کنم شام سیاهدرد خود را بردم از خاطر برای این دیار تا بگریم بر خزان این گلستان و بهارمی توانستم بگویم از شب و از بخت خوداز رفیق نارفیق و روزگار سخت خودمیتوانستم بگریم در غم شب های خویشاز جفای دوستان و سینه ی پر زخم و نیشقصه رنج خودم در غرش طوفان گم است دغدغه در سینه ام ای وای درد مردم استاشک من مال خودم دیگر نبود اندر عذارجز برای خاک میهن کی چکید این جویبارشعر من شد خنجر فریاد خاموشان شهردر گلوگاه شب بیداد و این دوران قهرخاک من ای وسعت اندوه های بیکران ای نشسته در غمت آوار کوه و آسمانخاک من ای سرزمین زخم های بی شمار مانده در چنگال شوم کرکسان روزگارمن شگفتم زان همه سنگین دلان بی خبرآن ریاکاران و این غافل دلان کور و کردرد های جامعه جان مرا از هم درید رنگ آرامش از این سیمای بارانی پریدمن نوشتم تا بماند یادگار از این دیار درد این مردم در این لیل و نهار بی بهارپشت من از بار این غم ها اگرچه درد کرد سوز پاییزان گلستان وجودم زرد کردزر نگیرم از بهای این قلم در این جهان کی فروشم جان خود را با دِرَم ای مردمانقلب من گر خرد شد سر در برابر خم نشد ذره ای از غیرتم در پیش ظالم کم نشدمن خروشم خشم یک تاریخ در عمق وجودآتشی در خرمن تاریک و این چرخ کبودبند ظلم و کینه آخر از میان پاره شود درد این خلق ستم دیده یقین چاره شودهر تپش از قلب زارم نام میهن را سرود جز به خاک پاک این درگه مرا عشقی نبودای وطن ای کیمیای عشق و ای اعجاز من ای تمام شوق ماندن محرم هر راز مندور مانی از گزند کینه ی نامحرمان سبز مانی تا ابد در گوشه این آسمانای سپهر تیره گون بس کن جفا بر این دیار تا به کی آتش بباری بر گلستان و بهارعاقبت این شب به پایان میرسد با آفتاب میشکافد سینه ظلمت برافتد این نقابفاش گردد حیله و مکر ریاکاران به نور بشنود عالم صدای سرفرازی و غرورهر کجا سروی برآمد در مسیر این دیاراز غبار خون ما دارد نشان و یادگارای وطن آخر رهایی میرسد از راه دور پر شود آغوش تو از نغمه و شعر و سرورمیدرخشد نام میهن بر بلندی های دهر میرود تاریکی از کوچه به کوچه های شهرباکی از طوفان ندارم در مسیر باورم می خروشم در دل شب همچنان نام آورمیاد آن سرو سهی کز تیشه دونان شکست یاد آن شاعر که با خون جگر در غم نشستمن همان مرغ شباهنگم که در خونش تپیداز برای صبح میهن پرده ی شب را دریدتا نفس در سینه دارم با تو میگویم ز درد از خزان کوچه و از چهره های زار و زردهر کجا رفتم نشان از ناله و اندوه بود بار غم بر شانه این سرزمین چون کوه بودطعنه ها خوردم ز بی عقلان و کوران زمان زخم ها دیدم ز دست دوستان و دشمنانگرچه من تلخی چشیدم از رفیق و از غریبگرچه از باغ جوانی برده ام اندک نصیبلیک هرگز برنگشتم از طریق راستی دور ماندم از دروغ و از کژی و کاستیمیروم روزی از این دنیای فانی بی گمان میشوم یک خاطره در ذهن پیر این جهانلیک نامم در مدار عاشقان پاینده بادتا ابد در سینه ی این روزگاران زنده بادای زمین پاک میهن این تنم در بر بگیر سینه خود را برای خستگی هایم پذیرلاله ای میروید از خاک مزارم در بهار میدهد پیغام رویش بر دل این شوره زارمی نهم اینک قلم را با دلی آرام و پاک میروم با یاد میهن در دل تاریک خاک#Atin #نیما_آتین
در بـرگـه آچــار چـنیـن نـوشـتـه دیـدم :خـاکـی بـفــروش مـیـرسـد ؛ تضـمـیـنـیسـفّـاک بـه زنـدیـق بـفـروخـت مـِلکی را کـآن مـیهـن مـاسـت و عـِرق خـرّمـدینیظلـم را مــتحـمـل بـشـویـم ، ایـن را نـه گــسـتــاخ شــدن وطــنفــروش دیــنـی ای بیـشـرفان چه کـس اجـازه بخشیـد :امــضاء بـکـنیـد ؛ مــعـاهــده ننـگـینـی؟بـیمـصـرف و رجـّـالــه ز تــرس عــامـّـه شلـوار کـنی خـیـس و بـخـود مـیرینـیدیـگــر بـه وضــوح و آشـکـارا کـردیــد :بـر شـخصـیـّت و شـعـور عـام تـوهـینـیکـور هستـی و یا خویـش زدی بر کـوریظلـم را تـو نمـیبـینـی ولـو مـیبـینـی !بـر تاجـر خـود فـروش خـائـن ، تـا کـی :در ورطــهٔ فــرمــانـبــری و تــمکــینـی ؟انـگار رقــم خــورده دوبــاره تـاریــخ ..!چـنگـیز و مـغـولــها و تـِـم خـونــینــی ؟" هـوشـیار بـمان ؛ جـای مـده ایـرانـی ؛؛یـا بـاج سبیـل بـر کمـونـیسـت چـینـی "#باجسبیل#یزدان_ماماهانی #سـرایـش۱۶_۱_۱۴۰۰#قطعه_🎼🎸گیـــتار بـیتــــار🎸🎼_
به نام یزدان پاکنبردی سترگ و به رنگ غروبز دریای مازندران و جنوبز مغرب ز مشرق ز هر سوی و رویز قومی دلیر و بسی جنگجویبه هر دم چو موجی خروشان رسدفروزنده خورشیدِ سوزان رسدکه غرّان و درّان و پاینده عزمبه کف بیرق است و به تن رختِ رزمنه دیگر امانی بُوَد در میاننه خصمی بماند ز چشمی نهانچو مشتی که جنسش ز پولاد سختببارد به دشمن ز مردانِ زَفتکه تیغِ دلیران بُوَد پُر گزندبه ضحاکیانِ پلشت و نژندهرآنکس که دارد چنین آرزوکه بیند قیامت به چشم و به روضمانت ز جان ، میدهم مژده ایبه اندک شکیبایی آن دیده اینه افسانه گویم نه خوانم رجزکه باطل نگویم روایت به هرزیکی شاهِ خوش قلب و خوش هیبت استکه چون جانِ شیرین بر او بیعت استچو ققنوس ، ایران ز خاکسترشبپا خیزد از حکم شاهنشه اشمهیا شوَد دوزخی بهرشانکه وصفش نگنجد به نطق زبانصبا این خبر را به ضحاکیانبه شومی رسان همچو فرجامشانکه هنگامه سخت جان کندن استفرشته رسد دیو را رفتن استز آئین تازی نیابی فروغبجز جنگ و تزویر و قهر و دروغز خاک گُهر بار ایران زمینرَوَد دین ِ آهرمنِ آز و کینکه تابد دگر باره نورِ امیدزحرمان تهی پُر ز عشق و نُویدپناه ایزد پاک باشد بماز تازی نخواهیم دین و خداخدایش یقین دان که اهریمن استکه چون هُرم آتش به هر خرمن استچو زرتشت پاک است و یزدان بمانه احمد رسول و نه اَلَّه خدا#صادق_مبارکی
گرچه در آغاز بهار زندگی خم شده ایمتن گُم تُندر زمان دل گم از آدم شده ایم گرچه درین فصل ستیز پاره سنگ و آینه خون گل و ترانه را سرخی پرچم شده ایمگرچه به سود تازیان خانه ی ما سوخته اندکوه خرافات جهان بر سر ما کوفته اندگرچه به چنگ عدم افتاده گلوی عشق ما قاصدکان به گور و لبهای خدا دوخته اند ما همه با همیم و بی هم به خطر نمیرویمدرین گذر جان بکنیم ازین گذر نمیرویمیکتن اگر تکیده شد هزارو یک سبز شودخانه ی ما خاک وطن جای دگر نمیرویمگرچه حقیقت از گمان به ذهن ما روان کنندجهان نادیده به چشم ما همی عیان کنند گرچه به سود بیشمار این حقیقت از گمانبه ظلمت خاک جگر گوشه بسی نهان کنند گرچه دوباره میکُشد خنجر کهنه کشته راقالب تازه میزند کهنگی نوشته رادرین طلوعِ سرخ شعر تلخ مرگ و زندگیگرچه به دار میکشد فاحشه ای فرشته را ما همه با همیم و بی هم به خطر نمیرویم درین گذر جان بکنیم ازین گذر نمیرویم یکتن اگر تکیده شد هزار و یک سبز شود خانه ی ما خاک وطن جای دگر نمیرویم مسعود آذر
آینه در قاب خود از فرط اندوه و ملالپیر شد از دیدن این چهره رو به زوالشمع نیمه سوخته در کنج این ویران سراقطره قطره میچکد در سوگ عمر بی بهاپنجره کور است و خاموش از هجوم تیرگیپرده ها پوسیده از این باد سرد و خیرگیهیچ در دستم نمانده جز غمی بی انتهارشته های آرزو در پنجه طوفان رهاهیچ برگی بر تن این شاخه های پیر نیستدر نگاهم جز تماشای شبی دلگیر نیستاین جهان ویرانه ای از استخوان آدم استسفره این خاک رنگین از شراب ماتم استما همه تبعیدیان دره رنج و غمیمدر کویر بی کسی ها تشنه کام شبنمیمهیچ ابری بر فراز دشت ما باران نداشتزخم های روح ما در این جهان درمان نداشتمقصدی در پیش روی دسته مرغان نبودآسمان هم در عزای کوچشان نوحه سرودزندگی یک صحنه تاریک از بیگانگی استعاقبت سهم خرد در این جهان دیوانگی استهر که آمد قامتش زیر غم دوران شکستآخرش در خلوت کور فراموشی نشستای زمان ای آسیاب خون فشان بی امانخرد کردی در میان سنگ هایت استخوانفصل ها تکرار یک سرمای وحشت زا شدندلحظه ها مرداب های راکد فردا شدندما برای رنج بردن پا به دنیا می نهیمدر ازای لقمه ای نان جان شیرین می دهیمهیچ کس در این زمستان مشعل راهم نشدمرهمی بر تاول این پای گمراهم نشدروزگار با کینه ای دیرینه خنجر میزندزخم بر بال و پر مرغان بی پر میزندامشب از فرط تباهی سایه ام از من گریختآسمان هم زهر خود را در شب تاریک ریختمن نمیدانم چرا این گونه ویران میشوملقمه چرب دهان گرگ دوران میشومخسته ام از راه رفتن در مسیری بی طلوعاز شکستن در پی هر سجده و در هر رکوعهر دعایی در گلویم یخ زد و خوناب شدآخرین امید هم در سایه شب خواب شدبازمیگردم به خود در کنج این زندان سردخالی از جان در حصار مطلق طوفان دردمثل یک گنجشک یخ بسته میان برف هامرده ام در لابه لای طعنه ها و حرف هاکس نمیداند چه دردی میکشد دیوار پیرزیر بار سقف سنگین در تب و تابی اسیرمن همان دیوارم و آوار میریزد سرمذره ذره در هجوم بی پناهی پرپرمپنجره با باد وحشی در هم آمیزد به قهرخون حسرت میچکد از طاق این متروکه شهرچشم هایم را به روی وهم فردا بسته اماز تمام وعده های پوچ دنیا خسته امنقطه پایان من تاریکی بی انتهاستقایق سوراخ من در قعر گردابی رهاستسایه ها در برگرفتند این تن پوسیده راخاک در کامش کشید این جان آفت دیده رانور مرد و عشق مرد و آرزوها سوختندبر لب خاموش من مهر عدم را دوختنددیگر اینجا واژه ای جز واژه آوار نیستپای رفتن نای ماندن شوق یک دیدار نیستدفتر جان من اینجا بسته شد در دست بادهر چه از من مانده بود این دهر در آتش نهادهیچ بودم هیچ رفتم هیچ از من مانده استمرگ در گوشم سرود آخرین را خوانده است#Atin #نیما_آتین
خواب یک محکوم به مرگ شبی قبل از اعدام.........................................................یکشب از چشم تو پنهونچشمم از یاد تو گریونرفته رفته تن خسته بی تو در خواب کشیدمخواب یک کلبه ی چوبی لب جوی آب دیدم....همه اطراف من و کلبه گل و چشمه فراوونمست آواز پر شاپرکان سینه گلگونپیچکی سپیده دامن سر سقف کلبه سایه بون کشیدهروی ساقک رز آبیسرانگشتان بیدی آرمیده......پای کلبه رد عطر تن خوش بوی تو لونه کرده بودو بهارون توی این لونه جوونه کرده بود......همه جا یاد تو بودم همه جا روی تن خیس اقاقیشکل ناز تو سرودمتو نبودی که نیاز دست خورشید و تمنای گل سرخ و ببینیتو نبودی که در آغوش من و کلبه بشینی تو ....نبودی که ببینی .........چون سحرگاه شد از کلبه برون آمدم انگشت لب جوی گرفتمبه چنین راه چنین جوی و چنین آبچنان خوی گرفتم ...من و جوی آب رفتیم و درین راه بجز سوسن یاس و چمن وعطربنفشه و طلوع رنگ و وارنگ قناریانز هر سو نه دگر هیچ ندیدیم و سرانجام به دروازه ی یک شهر رسیدیم......شهری از پوست تن مخمل مهتابکوچه هاش مرمری و خیابوناش بستر آفتابآدماش شکل فرشته که میگفتن شهر ما شهر بهشته.....دستم از جوی رها کردم و خوشحال نشونی ازتو از باد گرفتمو درین شهر بهشتی خونه تو یاد گرفتم آدمای شهر شادی لباشون پیوند خنده خورده بودآقا دیوه توی این شهر بهشتی مرده بود.......شاد و فرخنده دل و رقص کنانتا ته این شهر دویدمتا سرانجام به خونه ای که باد از تو نشون داشت رسیدمدر زدم ... در نگشودی ای دریغا که درین خونه نبودیگفتم اکنون که ترا یافته امپشت در خونه ی تو جای بگیرمیا ببینم تو رو یا بی تو درین شهر بمیرم........در همین حس و همین حال و تن خسته ازین راهنشستم که زنم تکیه به دیوارکه ناگاه ...به ضرب لگد از خواب پریدموبه خود آمدم و باز چنین معرکه دیدم...من و یاران همه در بند نشستیم و همه از همگان سخت گسستیم وهمه منتظر فاجعه هستیم........نازنین .... گر خبر از من نشنیدیخواب این کلبه که من دیدم اگر تو نیز دیدیخوبه از پیش بدونیکه در کلبه رو وقت رفتنم باز گذاشتمو تو ایوونش برای تو گذاشتم هرچی داشتم......در کلبه رو به روی دگران باز بذار وواسه آزادی رویا پر پرواز بذارمنکه نیستم که نیاز دست خورشید وتمنای گل سرخ و ببینممنکه نیستم که در آغوش تو و کلبه بشینمتو که هستی خواب این کلبه ی رویا شده کن بازگاهگاهی نازنین یاد من گمشده کن .تا ببینی شاید اونچه من درین کلبه ندیدموقتی اونشب تن خسته بی تودر خواب کشیدم .....مسعود آذر
کجایند آن مغز های خرابکه دادند ما را به دنیا عذابهمه پر ز کینه پر از التهاببه روی حقیقت کشیده نقابدر این کاخ ها تیتر اخبار شومشده جان آدم فدای هجومصدای گلوله جنون و تفنگجهانی که افتاده در کام جنگبه زنجیر و وحشت بکش جان مننگیرد کسی جان و ایمان منلگد مال کن تار و مارم نماو یا در غم خویش خوارم نماتمام خروشم در این یک صداستکه در چشم آن ها بشر بی بهاستبگو حق این روزگارم چه شدسرانجام این شام تارم چه شداسیر توحش ز دست رئیسدر این شهر پر کینه خون نویستجاوز به فخر و غرورم مکناز این حال غمگین دورم مکنشکستند حرمت کجایی خدااز این وحشت و خون رهایم نمابخوانند شر یا که انسان مرانبینند جز ننگ پنهان مراتو ای روزگار آرمان را ببینکه افتاده در خون خود بر زمینچو نادیده ماندیم پنهان شدیمدر این شهر وحشی هراسان شدیمنگاهی به من کن نگاهی به خویشکه تا کی زنی تو بر این سینه نیشتمام خروشم در این یک صداستکه در چشم آن ها بشر بی بهاستبزن باز هم تازیانه بزنتبر بر درخت ترانه بزننه خاموش گردم نه تسلیم زورنه زانو زنم در مسیر غرورنه هرگز نماند چنین روزگارکه بیدار گردد دل نوبهارمرا در سیاه و سفیدت مپوشکه سینه نگردد ز ظلمت خموشنگاهی به من کن چه بینی کنونچو نادیده ام زیستن چیست چونبگو حق من کو کجا شد پناهچرا رو گرفتی ز من در نگاهمرا باور آمد که این خاک منشده مسکن دشمن جان منتمام خروشم در این یک صداستکه در چشم آن ها بشر بی بهاستز اعماق آتش ز سوز درونزبانه کشد شعله ام تا جنونبزن خرد کن تازیانه بزنولیکن مکن خفته این نای مناگر سر ببری تو از پیکرمبه خون گر بیفتد رخ و حنجرماگر شب ببلعد صدای مرابه زانو نشاند دو پای مراجهان نشنود گر صدای مرازمانه بپیچد بقای مراولی این سکوتم نگردد نهانکه ننگ است بر چهره این زمانبخوانید این نغمه را دم به دمکه لرزد ز فریاد ما قصر غمتمام خروشم در این یک صداستکه در چشم آن ها بشر بی بهاستاگر راه پرواز بستید و بسنگنجد سیمرغ جان در قفسنترسد دل شب شکن از سیاهکه روشن شود سرنوشت از پگاهاگر بند و دیوار و زندان کنیمرا زیر ظلمت تو پنهان کنیز طوفان فریاد این حنجرهگشوده شود صد هزار پنجرهنه تبعیض پذیرد این جان پاکنه زانو زند در میان مغاکبکش تیغ و بر پیکرم ضربه زنشرر بر دل ما و این نغمه زنز عمق سکوتم صدایی رساستکه بیدارگر در شب ماجراستکه از قطره قطره خلوص دممبروید هزاران گل از ماتممتمام خروشم در این یک صداستکه در چشم آن ها بشر بی بهاستبکوبید بر طبل جنگ و جنونبشویید این شهر را زیر خونولیکن بدانید در این شام تارنماند چنین پایدار این غباربتازید بر پیکر خسته اماگر چه به زنجیر غم بسته امبپوشید رخسار حق را به زوربکوبید بر طبل کبر و غرورولی نور فردا نگردد نهانکه بیدار گردد ضمیر جهانتو گر راه پرواز را بسته ایبه زعم خود این بال بشکسته اینگنجد پرنده در این گیر و بندچو عنقا برآید به اوج بلندتمام خروشم در این یک صداستکه در چشم آن ها بشر بی بهاست#Atin #نیما_آتین
به نام ایراناصفهان داغت به جانم آتشی چون دوزخ استانتقامت در وجودم عزم سختی راسخ استجان فدایت کاین چنین در غم تنیدی بی اِباشور در آوازِ گرمت شد مصیبت در نواآنکه در جولانگه کفتار میخواند حریفشیرِ درّانی ست در ذاتش نجیب است و شریفکِی هراس از مرگ دارد شیر مردِ آریاآنکه دارد بیم کِی خواند حریفی پر جفااصفهان ای خاک حاصل خیزِ فرهنگ و هنرای که در قلبت نهان داری بسی دُرّ و گُهرقلبِ ایران بهر داغت سوگواری میکندهر دم از بهرِ تقاصت بیقراری میکندآنکه ایران را عزا دارِ جوانان میکندقلبِ قوم آریا را پُر ز حرمان میکندعاقبت چون دیگرانی کاین چنینمیتاختندبی خبر از آنکه خود را در بلا انداختندهُرم دوزخ میشود ناگه مهیّا بی امانبر همه کفتار های پست و بر این ظالمانوای ازان طغیانِ خشم و وای از روز حسابجان نمیگنجد به تن بهرِ قیام و انقلابجمله شیرانِ وطن افتاده اندر تاب و تبتا که روزِ دشمنان گردد سیه فام و چو شبچون به گوش آید نوایی از فریدون زمانهمچو آتش ز آسمان باریم بر ضحاکیانآتشِ خشمم فتاد اندر قلم در دفترمسوختم از داغِ یارانِ جوان و پرپرمیارب این جان در ره میهن نباشد تحفه ایجان من در نزد یارانم بُوَد چون جیفه ای#صادق_مبارکی
خواب میدیدم خیابانها چراغانی شدهملت ایران رها از این پریشانی شده#استاد_فریدون_فرحاندوز
اگر داغ دل بود، ما خوردهایم...#استاد_فریدون_فرحاندوز
خاک وطن که رفت چه خاکی به سر کنم؟#استاد_فریدون_فرحاندوز
دی به میز محکمه گسترده دفتر های زرد داوری بی درد و شاعر با هزاران داغ و درد در کفی زنجیر دیوان بود و خشم اهل زور در کفی دیگر قلم روشنگر شب های گور از چه بر دفتر نوشتی آتشی افروخته ای حرمت این مسند و آیین ما را سوخته ای چیست تیغ و تیر تو در فتنه و آشوب و…ادامه...دست شاعر گر در این پیکار در زنجیر شد نقش شعرش بر تن دیوار عالم گیر شدقصه کوته لیکن این افسانه می ماند به جا نام شاعر در دل آیندگان گیرد صفاشب گذشت و بامداد روشنی آمد پدید مرغ حق از ناله های خلوت شب سر کشیداز مزار شاعر آزاده بوی گل وزیدبر درخت کهنه میهن بهار آمد پدیدای قفس سازان شب کاخ شما ویرانه شدنام او در خطه های بوم ما افسانه شدزنده تر گردید آن واژه که خونین گشته بود آن که از جور قفس دل تنگ و غمگین گشته بودجام خونین قلم لبریز شد از باورشتا بشوید ننگ تاریکی ز نام دفترشگر بریزند استخوان ما به پیش پای دهر بانگ ما پیچد به هر برزن به هر کوی و به شهر#Atin #نیما_آتین
دی به میز محکمه گسترده دفتر های زردداوری بی درد و شاعر با هزاران داغ و درددر کفی زنجیر دیوان بود و خشم اهل زوردر کفی دیگر قلم روشنگر شب های گوراز چه بر دفتر نوشتی آتشی افروخته ایحرمت این مسند و آیین ما را سوخته ایچیست تیغ و تیر تو در فتنه و آشوب و شربا که پیمان بسته ای ای شاعر بی پا و سرشاعر اما سر به زیر انداخت به آوایی خموشدر سکوتش ناله صد کاروان آمد به گوشلب گشود آنگه به آرامی ولی پر اقتدار گفت ای حاکم مکن بر بی گناهان کار زارمن نه با تیغ و نه با خنجر به میدان آمده ام من ز رنج مردم خسته به افغان آمده امجرم من تنها همین بوده است ای اهل عتاب کز شب تاریک نوشتم وز غم نان و سراباز طنین گام های تازیانه بر بدناز غروب آرزوها در دل این بوم و تندر کلامم جز صدای مردم غمدیده نیستخون دل بر صفحه جاری بود اشک دیده نیستمن نگفتم قصه اسکندر و دارا و جام من سرودم شرح رنج تشنه کامان مدامداور از جایش پرید و بانگ زد با خشم و کیناین سخن ها فتنه است و کفر بر روی زمینتو سیاهی می کشی بر صفحه و بر روزگارنام شوکت را مکن آلوده ای ناپایدارپاسخ تو حبس و طوق بند و زنجیر جفاست سهم تو غمخوار ملت دستبندی از بلاستشاعر غمگین تبسم کرد و با لبخند گفتدر نگاهش صد شرر از آفتاب جان شکفتگر ببندی دست و پایم را به زنجیر گران ور به آتش برکشی دیوان من در این جهانعشق میهن در رگ و در استخوانم جاری است جرم من تنها نگاه پاک بر بیداری استگر مرا تبعید سازی سوی صحراهای دور یا بسوزی دفترم را در میان خاک و گورواژه را در پشت میله یا قفس زندان کنی آتش اندیشه را باید کجا پنهان کنی؟پس برآشفت آن عزیز از خشم زد بانگ عذاب حکم تلخی خواند و داد آن جمع حاضر را خطابدفترش سوزید در آتش تنش ویرانه باد تا ابد آواره و بی نام در این خانه باددود تا گردون بشد بر سقف شب پرواز کرد قطره های اشک شاعر قصه را آغاز کرداینک آن دیوان درد و کهنه بند و بلا قصه ها گوید ز راز مردمان باوفاهر که آمد در پناه آن سیه دیوار تار تکیه زد بر نقش زخمی کز قلم شد یادگارکودکان نسل فردا نام او نجوا کنند در شب تاریک میهن روشنی برپا کنندهر کجا شعری برآید از دل خونین جگر یاد او تابان شود همچو گهر در چشم ترشاعران دانند رمز قطره های خون او شرح این زنجیر و آن حکایت محزون اوای وطن ای خفته در آغوش شب های گران سر برآور بشنو این فریاد پنهان زمانخون شاعر نخل امید تو را سیراب کرد نام او اندیشه های خفته را بیدار کردشب نمی ماند به جا ظالم نپاید مست زور صبح می آید برون آخر ز دامان صبورتا قلم باقیست اندر دست پاکان دیارحق نمی میرد نمی افتد ز پا این افتخارآفتاب از مشرق اندیشه سر بر می زندمرغ آزادی در این ویرانه ها پر می زندتا بماند یادگار از خط خونین قلممرگ شاعر نیست پایان طلوع صبحدمآن که با خون دلش خطی بر این دیوار نوشت روشنی پاشید اندر ظلمت این سرنوشتاین سخن پایانی اندر عالم گیتی نداشتهر که تخمی از حقیقت در دل دنیا بکاشتسایه گستر شد درختش بر سر آزادگان میوه اش بیداری آمد سایه اش امن روانلیک نام شاعر ما بر لب مستانه است شعر او ورد زبان عاشقان خانه استهیچ زنجیری توانایی ندارد بر خیال مرغ اندیشه نگردد صید دام ماه و سالگر قلم سوزد برآید صد قلم از خاک پاکتیرگی رسوا شود پیش فروغ تابناکهیچ زنجیری نبندد جوهر اندیشه را نور حق آخر بتابد بشکند این شیشه راگفت داور محو گردان نام این شوریده را تا نبیند کس دگر این اختر تابیده رالیک خورشیدی که تابید از درون بند و چاه کی نهان گردد به زیر دامن ابر سیاهخون شاعر نغمه شد در حنجر میهن نشستقفل سنگین سکوت قرن ها در هم شکستاز شیار زخم او فواره زد نور یقین تا بشوید ننگ ظلمت را ز روی این زمینای قلم ای یادگار رنج های بیشمار سربلند از آزمون تلخ این تاریخ زارتو گواهی کز سر آزادگی پرپر شدیم در میان آتش بیداد خاکستر شدیملیک آتش زنده دارد شعله ور اندیشه را کی براندازد خزان کینه اصل ریشه راصوت آزادی از آن دیوار های سرد و تنگمیرسد بر گوش گیتی همچو بانگ نای و چنگتا سپیده سر زند بر بام این کهنه دیار نام شاعر زنده ماند در ضمیر روزگاراینک ای دل هم نوا شو با سرود آخرین تا بپیچد نغمه ات در گنبد این چرخ کینشب سحر گردد زمستان بگذرد آید بهار سر برآرد لاله از هر قطره خون سربداریاد آرید آن قلم کز قطره های خون خویش روشنی پاشید بر دل های غم دیده ز نیشای قلمداران فردا پاس دارید این گهر تا نلرزد دستتان در پیش زور سیم و زرراز آزادی در این خون نامه ها مکتوب شد چون حقیقت بر سر دار آمد و محبوب شدآن که ره پیمود در راه حق و درد بشر کی هراسد از غم تاریکی و بیم خطرای درخت کهنه میهن مکن هرگز فغان ریشه ات در خاک پاکت زنده ماند هر زمان#Atin #نیما_آتین
در دوم امرداد ۱۴۰۵ خورشیدی زمان زادروز ایشان و در همان هنگام به جناب آقای ماماهانی تماسی از طریق اداره اطلاعات انتظامیشهرستان فامنین-ماماهان صورت گرفته و ایشان به اداره اطلاعات فراخوانده شدند و از همان روز اطلاعی از ایشان نیستگویا ادمین کانال این پیام را در کانال ایشان درج نموده و از این رویداد آگاهی رسانی به عمل آوردند ..از شما خواستاریم این پیام را درکانال خودتان درج نموده و هم میهنان را از این رخداد شوم آگاه فرمایید ..با سپاس ناصر مرادی
درود بر شما هم میهن گرانمهرم 🌸 در کانال یزدان ماماهانی اطلاع رسانی شده در دوم امرداد زمان زادروزش این سراینده اشعار اعتراضی به دلیل پر ابهامی در شهر ماماهان استان همدان بازداشت گردید ..اینو در کانالتون درج فرمایید جناب ماماهانی در دی ماه سال ۱۳۹۶ هم به دلیل سرودن اشعار اعتراضی بازداشت و بصورت شش ماه تا یکسال در بند سیاسی زندان مرکزی استان همدان در بند بودندایشان در طی چهار سال از سالهای ۱۳۹۶ تا سال ۱۴۰۰ با سه پرونده مختلف سیاسی هم در دایره قضایی شهر فامنین-ماماهان به اتهام تشویشاذهان عمومی ، همکاری با معاندین حکومت اسلامی ، توهین به روحانیت ،توهین به مقدسات ، نشر اکاذیب بازخواست شده بودند و سپس از سپری شدن دوره تحصیلی در دانشگاه آزاد استان همدانایشان را از ادامه دانشجویی منع نمودندو اجازه ورود به دانشگاه برایشان ممنوع گردید و از سال ۱۳۹۹ تا سال ۱۴۰۳ سفره خانه جناب ماماهانی به وسیله حکم قضایی و اداره اماکن و تعزیرات و ادارهاطلاعات شهرستان فامنین پلمب و سپسبسته نگه داشتند و اجازه هیچ گونه فعالیت تجاری در محدوده شهرستان فامنین-ماماهان به ایشان داده نشد ..
در سکوت سرد و سنگین شبممهر خاموشی نشسته بر لبمسایهای تنها میان غربتمزخمی خنجر به دست الفتمتن ندادم بر تملق های دونتا نگردد گوهر وجدان زبونآبروی خود ندادم پای نامتا نباشم بنده جاه و مقامکوه تنهایم در این دشت بلندکی سپارم سر به دام هر کمندزیر خاکستر نهانم آتش استسینه ام لبریز سوز سرکش استگرچه بال من شکست از دست دهرکی بریزم شهد عزت پای زهرراست قامت میروم در این مسیرکی شوم در بند دنیایی اسیرسینه ام گنجینه ای از راز شبنغمه ام همساز با آواز شبسینه ام را کرده ام بر غم سپرکی هراسم باشد از زخم تبرگرچه تنها زیستم در این جهانسرفرازم تا ابد در هر زماندر سکوت سرد این کنج نهاندور ماندم از حدیث این و آنسر فرود کی آرد این طبع بلندپیش پای صاحب جاه و کمندکوه تنهایم در این دشت کهنکی سپارم سر به بند اهرمنشاخه ای خشکم میان این خزانقائمم در پیش طوفان گراناز محافل گر جدایم گو چه باکسایه ام افتاده بر دامان خاکمرغ شب پیمای دشت انزواکی نهد سر بر در هر بی وفاسنگ کین بارید بر بال و پرمکس ندید اما غباری بر سرمحرمت اندیشه را نفروختمگرچه در سوز سکوتم سوختمتاج خار است این کلاه افتخارخلوتم خوش تر ز بزم شهریارمن قلم را وقف ایمان داده امدل به دست خاک ایران داده امبس جفا دیدم ز یاران کهنکس نمانده محرم راز سخنشاخه صبرم اگرچه بی بر استریشه ام در عمق خاکی دیگر استسایه ام پا می کشد در راه شبغیر حق حرفی نمی آید به لباین سکوت سخت فریاد من استغربت این کنج بنیاد من استسینه ام دریا و موجش التهابمی خرامم بی هراس و بی نقابتا نفس باقی است پرچمدار حقمی نگارم بر جبین شب فلقزهر تلخم گر بسوزاند جگربهتر از شهد خیانت بر بشر#Atin #نیما_آتین
واژههای درگیر فراموشی✅ ریشهی کارواژه ای «نگریستن» در زبان روزمرەی گفتار و نوشتار سنجه (معیار= استاندار) مُرده است. برای نمونه، در زبان روزمره هیچ وخت نمی گوییم و نمی نویسیم: به آسمان بنگر؛ ونکه می گوییم و می نویسیم: به آسمان نگاه کن.👌 واژه هایی چون «نگرش، نگران (ناگرون)، نگران سازی، نگران کننده، دل نگران، نگرنده، خیره نگر، پایان نگر، درون نگر، ژرف نگر، ژرف نگری، جنسیت نگر، آینده نگر، خُرده نگرش، بی نگرش...» را از این واژه و با یاری این آن ساخته اند. 👌 ببینید که توانایی یک واژه چه اندازه مهند است! یک واژه میتواند توانمند و زایا بماند و همواره واژه ساز باشد!😉 اگر واژەی نگریستن در زبان پارسی نبود، چشم نرگس حافظ نمیتوانست نگران شقایق باشد :ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد دادچشم نرگس به شقایق «نگران» خواهد شد و سعدی هم نمیتوانست به ردهی آدمیت «بنگرد» :رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند«بنگر» که تا چه حد است مکان آدمیت😳 به جای «نگریستن»، ریشهی کارواژه ی «نگاه کردن» نشسته است. 🕯 آموزه :واژهها در زبان پارسی از « کنشواژهی ساده» میزایند نه از « کارواژهی آمیخته »؛ از این روی، از « نگاه کردن» واژهای نمی زاید!👀 نگریستن سُست شده و از زبان پارسی کوچیده است:نگریستمنگریستینگریستنگریستیمنگریستیدنگریستند👁 جایش را این ها گرفته اند:نگاه کردمنگاه کردینگاه کردنگاه کردیمنگاه کردینگاه کردندhttps://t.me/parsi_Prsian
چو خورشید خاور نهان شد به چاهبه زاری فرو ماند چشمان ماه زمین زیر بار گران ستمکشیده سر و تن به آغوش غم نه بادی که برخیزد از روی خاکنه ابری که شوید تن دشت پاکتبر حکمران است بر بیشه زارنشسته سیاهی به جای بهارچکد آب خونین ز سقف سپهرفرو مانده در چرخ خورشید مهر ترازو کج افتاده در دست زورعدالت شده طعمه ی کرم گورسر افرازی آنجا که جرم است و عارخرد سر کشیده به سوی مزار به هر سو که بینی یکی تیغ تیزنه جایی برای گریز و ستیز نه لبخند بر روی طفلی پدیدنه رنگی به رخسار فردا سپید امید از رگ روزگاران گسستغرور جوانان برنا شکست ز بس سایه بر روشنایی فتادکس از روشنایی ندارد به یاد پریشان و فرسوده جان همهز گرگی که افتاده اندر رمه چو پاییز تازد به باغ حیاتنماند دگر بر درختی نجات نگاهی کن ای چرخ بر حال ماشکسته شد از کین پر و بال ما به جای می لعل در جام جمچکد خون خفت ز آستین غم گرفته است وحشت گریبان دشتدریغا که روز خوشی برنگشت چه گویم ز دردی که بگذشت ز حدکه نیکی فتاده است در چنگ بد چو خورشید در چاه شب سر نهادکسی گوش بر ناله ما نداد نه دستی که مرهم گذارد به داغنه چشمی که روشن کند این چراغ زمین زیر بار مصیبت خمیدفلک رخ ز خون شفق برکشید همه جا خفایای خشمی نهانفکنده است لرزه بر ارکان جان دریغا که این خاک والاتباربه چنگ ددان گشته بی اعتبار زمین سوخت از آذر کینه توزنه شب را فروغی نه نوری به روز به هر سو که بینی پر از دود و دردرخ دشت زرد و تن کوه سرد چو عالم به دست جهالت فتادخرد سر به بالین ماتم نهاد ربودند آیین مردانگینشسته به جا جهل و دیوانگیچو لب ها بپوشید راز درونبرآمد ز چشمان اندیشه خون که تا زنده باشد زبان سخننپاید ستم بر دیار و وطن#Atin #نیما_آتین
بنام سراینده ی آسمان بنام نماینده ی جاودان بنام حقیقت که بر تن دمید بنام طبیعت که زن آفرید به پاکیزه یاد عزیزان قسم به گلهای در خاک پنهان قسم قسم بر نیاکان و بر اسم زن که آزاد خواهیم کرد این وطن به یارای هر دخت این مرز و بوم نگونسار سازیم کردار شوم چو میهن به بیننده آمد پدید یکی دیده والاتر از زن ندید زنان را در ایران ما شیر زاد که شیران ایرانزمین زنده باد نه ترسی ز بند و نه از زجر درد نه از دیو میدان و نه از نبرد اگرچه به زنجیر شد دست و پای به چنگال ظلمت نگیرند جای کشانند خفّت به خاک سیه بر آرند سر تا به خورشید و مَه گذارند بر سر کیان تاج را فلک را شکافند و امواج را سرانجام آینده در دست ماست که از دست زن هرچه ریزد طلاست نباشد اگر زن در ایران ما چه خوش گر نباشد تن و جان ما زن ِ این گلستان ز زن ها جداست زن ِ باستان نور چشمان ماست به جان هرچه نیکی شماریم از اوست نکویی به دل هرچه داریم از اوست غریبان به حق گر نیایش کنند زن مرز ما را ستایش کنند کذشت عمر اشغال از سال سی کجا شد حریف زن پارسی همه کار و افکارشان زندگیست همه راهشان آفرینندگیست حماسه سرشته ست بر جانشان کلید رهایی به دستانشان ز جان و خرد مهر زن برتر است ز یاقوت و لعل و زمرّد سر است جهانبانوان بر شما این سرود هزاران سپاس و هزاران درود هزاران سپاس و هزاران درود 👤 #مسعود_آذر
هر آنکس صلحجوسـت دنبال جنگ نیستاگر جنگجوست دستش سازوچنگ نیستنــبـاشــد قــلــدری ؛؛ خــونــی نــریــزد ..؛بـدون اسـلـحــه ؛ تـیــر و فـشنـگ نـیسـتبــــتــازد بــیمــحــابــا کــوســـۀ شـــوم :در آن دریـا بـدان وال و نــهـنـگ نـیـسـتدر آن دشـتـی نـپــیـچـــد غــرّش شــیــر :نـه جـای مـانـدن بـبــر و پـلـنـگ نـیـســتدَهَـــد بـــویِ گــلاب بُــنــگـاه ، هــمــانــا :بِــدِه ، بِــسـتـانِ دلال و خَـدَنــگ نـیـسـتیکی نیست گوشِ روضـهخوان بخوانـد :کـه دورانِ اَراجـیـف و جَــفَـنــگ نـیـسـتتــفـنـگـدار ؛ بر چـه مینازی به کـشـتـن ؟هدفمغز کسیست دستش تفنگ نیستخـوراکِ مُــستـبــد ، ســرکـوب بـاشــد ..!دگر زیـن ننـگ ، بـالاتـر چـو ننـگ نـیسـتچــرا ؛ ای ســنــگــدل ای بــیمـــروّت ..!زدی ضربـه بر آن قلبی که سنـگ نـیسـتجـهانبـینـی ؛ سـراسـر بر مـن آمـوخـت :" جـهان آنقدر هم جایِ قشنـگ نـیسـت "#سرکوب#یزدان_ماماهانی #آغازسرایش۲۵_۴_۱۴۰۵#پایانسرایش۲۸_۴_۱۴۰۵#جستار_چکامه_اعتراضی#کالبد_ادبی_غزل_🎼🎸گیـــتار بـیتــــار🎸🎼_
آزادی و نان و رفاه در حد اخبار است و بسسهم جوان شهرمان غصّه و سیگار است و بساز بس که در چنگال فقر جان و روان فرسوده شددر سینهی همنسلما کینه به خروار است و بسهمسایه نان دیگری از سفره غارت میکنداین جامعه از بیخ و بن زخمی و بیمار است و بسدر شهرِ وحشت و نقاب مؤمنترین همکیش تووقت نیاز و بیکسی یک گرگ خونخوار است و بسدر بیشهای که شیر نر با مکر روبَه کشته شد قانون جنگل بعد از آن در دست کفتار است و بسهر کس که تسبیحی به دست از راه حق دم میزنددر زیر این زهد دروغ صد حیله در کار است و بسکافر شدم بر مذهبی کز شرم این دینباورانشیطان به کنجی رفته و مشغول استغفار است و بسامروزمان غرق عزا فردایمان تاریک و سردتقویم تلخ عمر ما تکرار و تکرار است و بسگفتی که بذر روشنی روزی جوانه میزند؟این شورهزار لعنتی روییدنش خار است و بسشاعر در این تاریکشب از روشنی دیگر مگوآنجا که عاقل خفته است دیوانه بیدار است و بس#مجتبی_پذیرش