دی به میز محکمه گسترده دفتر های زردداوری بی درد و شاعر با هزاران داغ و درددر کفی زنجیر دیوان بود و…
انتشار: 2026/07/26 16:26 UTCدریافت: 2026/08/13 09:15 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 09:15 UTC
دی به میز محکمه گسترده دفتر های زردداوری بی درد و شاعر با هزاران داغ و درددر کفی زنجیر دیوان بود و خشم اهل زوردر کفی دیگر قلم روشنگر شب های گوراز چه بر دفتر نوشتی آتشی افروخته ایحرمت این مسند و آیین ما را سوخته ایچیست تیغ و تیر تو در فتنه و آشوب و شربا که پیمان بسته ای ای شاعر بی پا و سرشاعر اما سر به زیر انداخت به آوایی خموشدر سکوتش ناله صد کاروان آمد به گوشلب گشود آنگه به آرامی ولی پر اقتدار گفت ای حاکم مکن بر بی گناهان کار زارمن نه با تیغ و نه با خنجر به میدان آمده ام من ز رنج مردم خسته به افغان آمده امجرم من تنها همین بوده است ای اهل عتاب کز شب تاریک نوشتم وز غم نان و سراباز طنین گام های تازیانه بر بدناز غروب آرزوها در دل این بوم و تندر کلامم جز صدای مردم غمدیده نیستخون دل بر صفحه جاری بود اشک دیده نیستمن نگفتم قصه اسکندر و دارا و جام من سرودم شرح رنج تشنه کامان مدامداور از جایش پرید و بانگ زد با خشم و کیناین سخن ها فتنه است و کفر بر روی زمینتو سیاهی می کشی بر صفحه و بر روزگارنام شوکت را مکن آلوده ای ناپایدارپاسخ تو حبس و طوق بند و زنجیر جفاست سهم تو غمخوار ملت دستبندی از بلاستشاعر غمگین تبسم کرد و با لبخند گفتدر نگاهش صد شرر از آفتاب جان شکفتگر ببندی دست و پایم را به زنجیر گران ور به آتش برکشی دیوان من در این جهانعشق میهن در رگ و در استخوانم جاری است جرم من تنها نگاه پاک بر بیداری استگر مرا تبعید سازی سوی صحراهای دور یا بسوزی دفترم را در میان خاک و گورواژه را در پشت میله یا قفس زندان کنی آتش اندیشه را باید کجا پنهان کنی؟پس برآشفت آن عزیز از خشم زد بانگ عذاب حکم تلخی خواند و داد آن جمع حاضر را خطابدفترش سوزید در آتش تنش ویرانه باد تا ابد آواره و بی نام در این خانه باددود تا گردون بشد بر سقف شب پرواز کرد قطره های اشک شاعر قصه را آغاز کرداینک آن دیوان درد و کهنه بند و بلا قصه ها گوید ز راز مردمان باوفاهر که آمد در پناه آن سیه دیوار تار تکیه زد بر نقش زخمی کز قلم شد یادگارکودکان نسل فردا نام او نجوا کنند در شب تاریک میهن روشنی برپا کنندهر کجا شعری برآید از دل خونین جگر یاد او تابان شود همچو گهر در چشم ترشاعران دانند رمز قطره های خون او شرح این زنجیر و آن حکایت محزون اوای وطن ای خفته در آغوش شب های گران سر برآور بشنو این فریاد پنهان زمانخون شاعر نخل امید تو را سیراب کرد نام او اندیشه های خفته را بیدار کردشب نمی ماند به جا ظالم نپاید مست زور صبح می آید برون آخر ز دامان صبورتا قلم باقیست اندر دست پاکان دیارحق نمی میرد نمی افتد ز پا این افتخارآفتاب از مشرق اندیشه سر بر می زندمرغ آزادی در این ویرانه ها پر می زندتا بماند یادگار از خط خونین قلممرگ شاعر نیست پایان طلوع صبحدمآن که با خون دلش خطی بر این دیوار نوشت روشنی پاشید اندر ظلمت این سرنوشتاین سخن پایانی اندر عالم گیتی نداشتهر که تخمی از حقیقت در دل دنیا بکاشتسایه گستر شد درختش بر سر آزادگان میوه اش بیداری آمد سایه اش امن روانلیک نام شاعر ما بر لب مستانه است شعر او ورد زبان عاشقان خانه استهیچ زنجیری توانایی ندارد بر خیال مرغ اندیشه نگردد صید دام ماه و سالگر قلم سوزد برآید صد قلم از خاک پاکتیرگی رسوا شود پیش فروغ تابناکهیچ زنجیری نبندد جوهر اندیشه را نور حق آخر بتابد بشکند این شیشه راگفت داور محو گردان نام این شوریده را تا نبیند کس دگر این اختر تابیده رالیک خورشیدی که تابید از درون بند و چاه کی نهان گردد به زیر دامن ابر سیاهخون شاعر نغمه شد در حنجر میهن نشستقفل سنگین سکوت قرن ها در هم شکستاز شیار زخم او فواره زد نور یقین تا بشوید ننگ ظلمت را ز روی این زمینای قلم ای یادگار رنج های بیشمار سربلند از آزمون تلخ این تاریخ زارتو گواهی کز سر آزادگی پرپر شدیم در میان آتش بیداد خاکستر شدیملیک آتش زنده دارد شعله ور اندیشه را کی براندازد خزان کینه اصل ریشه راصوت آزادی از آن دیوار های سرد و تنگمیرسد بر گوش گیتی همچو بانگ نای و چنگتا سپیده سر زند بر بام این کهنه دیار نام شاعر زنده ماند در ضمیر روزگاراینک ای دل هم نوا شو با سرود آخرین تا بپیچد نغمه ات در گنبد این چرخ کینشب سحر گردد زمستان بگذرد آید بهار سر برآرد لاله از هر قطره خون سربداریاد آرید آن قلم کز قطره های خون خویش روشنی پاشید بر دل های غم دیده ز نیشای قلمداران فردا پاس دارید این گهر تا نلرزد دستتان در پیش زور سیم و زرراز آزادی در این خون نامه ها مکتوب شد چون حقیقت بر سر دار آمد و محبوب شدآن که ره پیمود در راه حق و درد بشر کی هراسد از غم تاریکی و بیم خطرای درخت کهنه میهن مکن هرگز فغان ریشه ات در خاک پاکت زنده ماند هر زمان#Atin #نیما_آتین
