https://youtu.be/bNs88BJF1PA?si=ZMqvhJsZoFX0yz5u
انتشار: 2026/07/26 16:30 UTCدریافت: 2026/08/13 09:15 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 09:15 UTC
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 1 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — 📛 شعر ممنوعه ⛔️
ابله ازخواب بهشتی که امان میدهدشمادر خویش به تیغ دشمنان میدهدشچون خدارا به یقین برهمه نادیده فروختخود چو بیند به خدا دل به گمان میدهدشکار علم و سخن از دانش و بینش همه هیچگوش دارد به دهانی که اذان میدهدشدل به نادیده ی مذهب دهد آنکو همه عمرنپذیرد ز خِرَد آنچه نشان میدهدشهرگز ازخواب نخیزد جسدی زنده به گوربا نسیمی که چو گهواره تکان میدهدشزان دُمِ دین که چوبدکاره بِخود بست و نشستدست و پایی نکند گرچه زیان میدهدشمفتیِ شهر که نان از کفِ بیچاره گرفتهم به بیچاره ی دیگر چه گران میدهدشعقلِ ملّت چو جنون یافت حکومت او راهمچو تکه استخوانی به سگان میدهدش👤 مسعود آذر
سخن تا به کِی پروَرَم اندرآرم به نظمچه حاصل گَرَم درسخن فایق آیم نه عزمدوصد دفترم گر شود پر ز ابیات نغزدر آن گر عمل ناید از من شود شعر هرزز پر گفتن حاصل چه باشد به پیکار خیز سخن را گزیده بگوی و پی کار خیزچو دشمن رجز بشنود بهر جنگ آیدتبه دندان تیز و به تیغ و به سنگ آیدتزبان را نباشد چو گاوآهن از بهر شخمکه ورزیده مردی ز خاک آوَرَد بارِ تخمتوان را ز بازو مگیر از سخنهای سختکه چامه به وقت نیاز آید ای نیک بختکه اهل سخن داند این نکته گر بی نیازسخن را به نظم آوری دارد آن بوی آزز دهقان فرزانه باید که آموختنز کم گفتنِ نیک و بس گوهر اندوختنچو یزدان پاک این چنین ارمغانم بدادسزامندم ار نیک گویم به لطف و به دادسخن باشد آئینه ی آنکه در من نهانمرا آنچه گویم چنان بیند اهل جهانکه بر من مباد آنچه گویم که از غیر بودکه باشد دروغ آن کلام ار بد و خیر بودمن آنم که جانم به کشور کنم ارمغانز خونم بشویم ز ایران سرشت بدان#صادق_مبارکی
به نام یزدان پاکبرازنده نامی ز بهرت نباشد خزرکه دانا ازین نام بیگانه دارد حذرز مردانِ گیل و تپور نامش بجویکه بیگانه باشد عدوی زین جستجویچو نامت به ناحق ربودند بیگانگانزخاطر نرفتی که نامت بُوَد کاسپیانکنون داغ مرزت به دل های این ملت استز قومی بتر از خزر کِآن بما دولت استنه قومی بر او دارد ارزش نه کشور نه خاکجفا کرده برما که نقلش بُوَد دردناکز بهر بقا داده دریای مازندرانکه مهین به دشمن فروشند ضحاکیانندانم به تا کی چنین صبر بر ما رواستکه شرمنده ی آرشیم ایزد این را گواستولی دل گواهی دهد هردم از ناکجاکه فرجام این قوم ظالم بُوَد پرجفانباشد چنان دور و دیر و دراز و بعیدکه در هر نفس آن دمِ نیک خواهد رسیدمهیا ز بهر نبردی برای وطنبه هر شغل و منصب به تن جامه رزم کنکه دشمن وطن را چو کالا حراجش کندروا هرکه از این اجانب هلاکش کندز قانون بیگانگان هرکه فرمان بَرَدنباشد از این خاک کِآن ناروا نان بَرَدبه فرمانِ فرمانده باری دگر گوش دهکه چشم و زبان و دل و پنجه بر هوش دهنمانده دمی تا که غافل ازان دم شویمبیا تا چنان ماه دی حامیِ هم شویمکه دشمن ندارد توان شکستن زمابزن تکیه بر پشت من تاکه فرمانروادهد نیک فرمان آزادگی در نبردبه دشمن بتازیم اینبار با قلب سردکه فرصت بسی اندک و دشمنان بیشماردل ما برای رهایی ز غم بیقراریقین دان که پیروز میدان تویی هم وطنکه جانت چو جانم، مرا پیکرت همچو تن#صادق_مبارکی
ای سکوت تلخ و سرد این شب تاریک من ای رفیق بی نظیر و محرم نزدیک منحرف هایی در دلم پوسیده از دوران دور رنج هایی میکشم در انزوای سوت و کورمن دلم خون بود اما لب فرو بستم ز درد پشت لبخندی نهان کردم غم دنیای سردزخم ها خوردم ز دست روزگار کج مدار مانده ام در انزوای تلخ خود چشم انتظاراشک خود را در گلویم ریختم با درد و آه تا که با اندوه مردم سر کنم شام سیاهدرد خود را بردم از خاطر برای این دیار تا بگریم بر خزان این گلستان و بهارمی توانستم بگویم از شب و از بخت خوداز رفیق نارفیق و روزگار سخت خودمیتوانستم بگریم در غم شب های خویشاز جفای دوستان و سینه ی پر زخم و نیشقصه رنج خودم در غرش طوفان گم است دغدغه در سینه ام ای وای درد مردم استاشک من مال خودم دیگر نبود اندر عذارجز برای خاک میهن کی چکید این جویبارشعر من شد خنجر فریاد خاموشان شهردر گلوگاه شب بیداد و این دوران قهرخاک من ای وسعت اندوه های بیکران ای نشسته در غمت آوار کوه و آسمانخاک من ای سرزمین زخم های بی شمار مانده در چنگال شوم کرکسان روزگارمن شگفتم زان همه سنگین دلان بی خبرآن ریاکاران و این غافل دلان کور و کردرد های جامعه جان مرا از هم درید رنگ آرامش از این سیمای بارانی پریدمن نوشتم تا بماند یادگار از این دیار درد این مردم در این لیل و نهار بی بهارپشت من از بار این غم ها اگرچه درد کرد سوز پاییزان گلستان وجودم زرد کردزر نگیرم از بهای این قلم در این جهان کی فروشم جان خود را با دِرَم ای مردمانقلب من گر خرد شد سر در برابر خم نشد ذره ای از غیرتم در پیش ظالم کم نشدمن خروشم خشم یک تاریخ در عمق وجودآتشی در خرمن تاریک و این چرخ کبودبند ظلم و کینه آخر از میان پاره شود درد این خلق ستم دیده یقین چاره شودهر تپش از قلب زارم نام میهن را سرود جز به خاک پاک این درگه مرا عشقی نبودای وطن ای کیمیای عشق و ای اعجاز من ای تمام شوق ماندن محرم هر راز مندور مانی از گزند کینه ی نامحرمان سبز مانی تا ابد در گوشه این آسمانای سپهر تیره گون بس کن جفا بر این دیار تا به کی آتش بباری بر گلستان و بهارعاقبت این شب به پایان میرسد با آفتاب میشکافد سینه ظلمت برافتد این نقابفاش گردد حیله و مکر ریاکاران به نور بشنود عالم صدای سرفرازی و غرورهر کجا سروی برآمد در مسیر این دیاراز غبار خون ما دارد نشان و یادگارای وطن آخر رهایی میرسد از راه دور پر شود آغوش تو از نغمه و شعر و سرورمیدرخشد نام میهن بر بلندی های دهر میرود تاریکی از کوچه به کوچه های شهرباکی از طوفان ندارم در مسیر باورم می خروشم در دل شب همچنان نام آورمیاد آن سرو سهی کز تیشه دونان شکست یاد آن شاعر که با خون جگر در غم نشستمن همان مرغ شباهنگم که در خونش تپیداز برای صبح میهن پرده ی شب را دریدتا نفس در سینه دارم با تو میگویم ز درد از خزان کوچه و از چهره های زار و زردهر کجا رفتم نشان از ناله و اندوه بود بار غم بر شانه این سرزمین چون کوه بودطعنه ها خوردم ز بی عقلان و کوران زمان زخم ها دیدم ز دست دوستان و دشمنانگرچه من تلخی چشیدم از رفیق و از غریبگرچه از باغ جوانی برده ام اندک نصیبلیک هرگز برنگشتم از طریق راستی دور ماندم از دروغ و از کژی و کاستیمیروم روزی از این دنیای فانی بی گمان میشوم یک خاطره در ذهن پیر این جهانلیک نامم در مدار عاشقان پاینده بادتا ابد در سینه ی این روزگاران زنده بادای زمین پاک میهن این تنم در بر بگیر سینه خود را برای خستگی هایم پذیرلاله ای میروید از خاک مزارم در بهار میدهد پیغام رویش بر دل این شوره زارمی نهم اینک قلم را با دلی آرام و پاک میروم با یاد میهن در دل تاریک خاک#Atin #نیما_آتین
در بـرگـه آچــار چـنیـن نـوشـتـه دیـدم :خـاکـی بـفــروش مـیـرسـد ؛ تضـمـیـنـیسـفّـاک بـه زنـدیـق بـفـروخـت مـِلکی را کـآن مـیهـن مـاسـت و عـِرق خـرّمـدینیظلـم را مــتحـمـل بـشـویـم ، ایـن را نـه گــسـتــاخ شــدن وطــنفــروش دیــنـی ای بیـشـرفان چه کـس اجـازه بخشیـد :امــضاء بـکـنیـد ؛ مــعـاهــده ننـگـینـی؟بـیمـصـرف و رجـّـالــه ز تــرس عــامـّـه شلـوار کـنی خـیـس و بـخـود مـیرینـیدیـگــر بـه وضــوح و آشـکـارا کـردیــد :بـر شـخصـیـّت و شـعـور عـام تـوهـینـیکـور هستـی و یا خویـش زدی بر کـوریظلـم را تـو نمـیبـینـی ولـو مـیبـینـی !بـر تاجـر خـود فـروش خـائـن ، تـا کـی :در ورطــهٔ فــرمــانـبــری و تــمکــینـی ؟انـگار رقــم خــورده دوبــاره تـاریــخ ..!چـنگـیز و مـغـولــها و تـِـم خـونــینــی ؟" هـوشـیار بـمان ؛ جـای مـده ایـرانـی ؛؛یـا بـاج سبیـل بـر کمـونـیسـت چـینـی "#باجسبیل#یزدان_ماماهانی #سـرایـش۱۶_۱_۱۴۰۰#قطعه_🎼🎸گیـــتار بـیتــــار🎸🎼_
