ای سکوت تلخ و سرد این شب تاریک من ای رفیق بی نظیر و محرم نزدیک منحرف هایی در دلم پوسیده از دوران دو…
انتشار: 2026/08/09 06:00 UTCدریافت: 2026/08/13 09:15 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 09:15 UTC
ای سکوت تلخ و سرد این شب تاریک من ای رفیق بی نظیر و محرم نزدیک منحرف هایی در دلم پوسیده از دوران دور رنج هایی میکشم در انزوای سوت و کورمن دلم خون بود اما لب فرو بستم ز درد پشت لبخندی نهان کردم غم دنیای سردزخم ها خوردم ز دست روزگار کج مدار مانده ام در انزوای تلخ خود چشم انتظاراشک خود را در گلویم ریختم با درد و آه تا که با اندوه مردم سر کنم شام سیاهدرد خود را بردم از خاطر برای این دیار تا بگریم بر خزان این گلستان و بهارمی توانستم بگویم از شب و از بخت خوداز رفیق نارفیق و روزگار سخت خودمیتوانستم بگریم در غم شب های خویشاز جفای دوستان و سینه ی پر زخم و نیشقصه رنج خودم در غرش طوفان گم است دغدغه در سینه ام ای وای درد مردم استاشک من مال خودم دیگر نبود اندر عذارجز برای خاک میهن کی چکید این جویبارشعر من شد خنجر فریاد خاموشان شهردر گلوگاه شب بیداد و این دوران قهرخاک من ای وسعت اندوه های بیکران ای نشسته در غمت آوار کوه و آسمانخاک من ای سرزمین زخم های بی شمار مانده در چنگال شوم کرکسان روزگارمن شگفتم زان همه سنگین دلان بی خبرآن ریاکاران و این غافل دلان کور و کردرد های جامعه جان مرا از هم درید رنگ آرامش از این سیمای بارانی پریدمن نوشتم تا بماند یادگار از این دیار درد این مردم در این لیل و نهار بی بهارپشت من از بار این غم ها اگرچه درد کرد سوز پاییزان گلستان وجودم زرد کردزر نگیرم از بهای این قلم در این جهان کی فروشم جان خود را با دِرَم ای مردمانقلب من گر خرد شد سر در برابر خم نشد ذره ای از غیرتم در پیش ظالم کم نشدمن خروشم خشم یک تاریخ در عمق وجودآتشی در خرمن تاریک و این چرخ کبودبند ظلم و کینه آخر از میان پاره شود درد این خلق ستم دیده یقین چاره شودهر تپش از قلب زارم نام میهن را سرود جز به خاک پاک این درگه مرا عشقی نبودای وطن ای کیمیای عشق و ای اعجاز من ای تمام شوق ماندن محرم هر راز مندور مانی از گزند کینه ی نامحرمان سبز مانی تا ابد در گوشه این آسمانای سپهر تیره گون بس کن جفا بر این دیار تا به کی آتش بباری بر گلستان و بهارعاقبت این شب به پایان میرسد با آفتاب میشکافد سینه ظلمت برافتد این نقابفاش گردد حیله و مکر ریاکاران به نور بشنود عالم صدای سرفرازی و غرورهر کجا سروی برآمد در مسیر این دیاراز غبار خون ما دارد نشان و یادگارای وطن آخر رهایی میرسد از راه دور پر شود آغوش تو از نغمه و شعر و سرورمیدرخشد نام میهن بر بلندی های دهر میرود تاریکی از کوچه به کوچه های شهرباکی از طوفان ندارم در مسیر باورم می خروشم در دل شب همچنان نام آورمیاد آن سرو سهی کز تیشه دونان شکست یاد آن شاعر که با خون جگر در غم نشستمن همان مرغ شباهنگم که در خونش تپیداز برای صبح میهن پرده ی شب را دریدتا نفس در سینه دارم با تو میگویم ز درد از خزان کوچه و از چهره های زار و زردهر کجا رفتم نشان از ناله و اندوه بود بار غم بر شانه این سرزمین چون کوه بودطعنه ها خوردم ز بی عقلان و کوران زمان زخم ها دیدم ز دست دوستان و دشمنانگرچه من تلخی چشیدم از رفیق و از غریبگرچه از باغ جوانی برده ام اندک نصیبلیک هرگز برنگشتم از طریق راستی دور ماندم از دروغ و از کژی و کاستیمیروم روزی از این دنیای فانی بی گمان میشوم یک خاطره در ذهن پیر این جهانلیک نامم در مدار عاشقان پاینده بادتا ابد در سینه ی این روزگاران زنده بادای زمین پاک میهن این تنم در بر بگیر سینه خود را برای خستگی هایم پذیرلاله ای میروید از خاک مزارم در بهار میدهد پیغام رویش بر دل این شوره زارمی نهم اینک قلم را با دلی آرام و پاک میروم با یاد میهن در دل تاریک خاک#Atin #نیما_آتین
