آینه در قاب خود از فرط اندوه و ملالپیر شد از دیدن این چهره رو به زوالشمع نیمه سوخته در کنج این ویرا…
انتشار: 2026/08/02 20:01 UTCدریافت: 2026/08/13 09:15 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 09:15 UTC
آینه در قاب خود از فرط اندوه و ملالپیر شد از دیدن این چهره رو به زوالشمع نیمه سوخته در کنج این ویران سراقطره قطره میچکد در سوگ عمر بی بهاپنجره کور است و خاموش از هجوم تیرگیپرده ها پوسیده از این باد سرد و خیرگیهیچ در دستم نمانده جز غمی بی انتهارشته های آرزو در پنجه طوفان رهاهیچ برگی بر تن این شاخه های پیر نیستدر نگاهم جز تماشای شبی دلگیر نیستاین جهان ویرانه ای از استخوان آدم استسفره این خاک رنگین از شراب ماتم استما همه تبعیدیان دره رنج و غمیمدر کویر بی کسی ها تشنه کام شبنمیمهیچ ابری بر فراز دشت ما باران نداشتزخم های روح ما در این جهان درمان نداشتمقصدی در پیش روی دسته مرغان نبودآسمان هم در عزای کوچشان نوحه سرودزندگی یک صحنه تاریک از بیگانگی استعاقبت سهم خرد در این جهان دیوانگی استهر که آمد قامتش زیر غم دوران شکستآخرش در خلوت کور فراموشی نشستای زمان ای آسیاب خون فشان بی امانخرد کردی در میان سنگ هایت استخوانفصل ها تکرار یک سرمای وحشت زا شدندلحظه ها مرداب های راکد فردا شدندما برای رنج بردن پا به دنیا می نهیمدر ازای لقمه ای نان جان شیرین می دهیمهیچ کس در این زمستان مشعل راهم نشدمرهمی بر تاول این پای گمراهم نشدروزگار با کینه ای دیرینه خنجر میزندزخم بر بال و پر مرغان بی پر میزندامشب از فرط تباهی سایه ام از من گریختآسمان هم زهر خود را در شب تاریک ریختمن نمیدانم چرا این گونه ویران میشوملقمه چرب دهان گرگ دوران میشومخسته ام از راه رفتن در مسیری بی طلوعاز شکستن در پی هر سجده و در هر رکوعهر دعایی در گلویم یخ زد و خوناب شدآخرین امید هم در سایه شب خواب شدبازمیگردم به خود در کنج این زندان سردخالی از جان در حصار مطلق طوفان دردمثل یک گنجشک یخ بسته میان برف هامرده ام در لابه لای طعنه ها و حرف هاکس نمیداند چه دردی میکشد دیوار پیرزیر بار سقف سنگین در تب و تابی اسیرمن همان دیوارم و آوار میریزد سرمذره ذره در هجوم بی پناهی پرپرمپنجره با باد وحشی در هم آمیزد به قهرخون حسرت میچکد از طاق این متروکه شهرچشم هایم را به روی وهم فردا بسته اماز تمام وعده های پوچ دنیا خسته امنقطه پایان من تاریکی بی انتهاستقایق سوراخ من در قعر گردابی رهاستسایه ها در برگرفتند این تن پوسیده راخاک در کامش کشید این جان آفت دیده رانور مرد و عشق مرد و آرزوها سوختندبر لب خاموش من مهر عدم را دوختنددیگر اینجا واژه ای جز واژه آوار نیستپای رفتن نای ماندن شوق یک دیدار نیستدفتر جان من اینجا بسته شد در دست بادهر چه از من مانده بود این دهر در آتش نهادهیچ بودم هیچ رفتم هیچ از من مانده استمرگ در گوشم سرود آخرین را خوانده است#Atin #نیما_آتین
