
اگر مايل هستيدعكس،نوشته،شعر و نقاشى هاتون رو به اسم خودتون با كافه هنر به اشتراك بگذاريد تا دوستان هم از هنر شما لذت ببرند🌻منتظرتان هستيم♥باران كه مى باردتو در راهي...🍃🍁ادمين:@ahmadiseresht
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
مشاهده تازه · اطمینان متوسط · 249 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/18 تا 2026/08/16
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 250 پست مشاهدهشده و 0 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
.دیشب تا پیک اول خوردم برق رفت، اداره برق خدا ازت نگذره، فکر کردم کور شدم
.گمشدهشروع کرد به کنار زدن خاک. بالاخره جسد پدیدار شد. با دیدن چهرهاش آهی کشید: «اینم نیست.» این چهلمین گوری بود که میکند. هنوز خودش را پیدا نکرده بود.میترا جاجرمی.@cafee_art..
.گاهی آدم نه از رفتنِ کسی میشکند،نه از تنهایی؛از جایی میشکند که میفهمدتمامِ آنچه با عشق ساخته بود،برای کسی که دوستش داشت،هیچوقت به اندازهی کافی ارزشمند نبوده است.اما زندگی همینجا تمام نمیشود.یک روز میرسد که دیگر ، برای ماندنِ هیچکس التماس نمیکنی،برای دیدهشدن ، خودت را کوچک ،و برای دوست داشته شدن،از خودت نمیگذری.روزی میرسد که از رفتنِ آدمها نمیشکنی؛ چون فهمیدهای هیچکس آنقدر مهم نیست که،برای ماندنش، خودت را از دست بدهی..آخرِ قصه، کسی که باید میماند،خودت ِ تو بودی، نه دیگری.غزل_کرمانی.@cafee_art..
شنیدم کسی میگفت: گناه مرده نشویید دستش از دنیا کوتاه است، به خیالم آمد آنهایی هم که در زمین نفس میکشند دستانی دارند دورافتاده از زمین و آسمان که به هیچ در و پیکری بند نیست. و این بشر، موجود دوپایی است که فقط یک مثقال زبان دارد و یک جهان اندیشهی ناپختهی درهم که هیچ وقت به قطعیت واضحی نمیرسد. یک روز این شیوه خوش میدارد دیگر روز شیوهای دیگر. و خدا نکند که قاعدهای را به اندیشهی ناقصش کامل ببیند، زمین و زمان به هم میدوزد که آنچه من میگویم وحی منزل است و جز این حرفی نیست...مردگان دستشان از دنیا کوتاه نیست، گوشهای ما صدایی جز «من» نمیشنود. آناهیتا.@cafee_art..
تنهاییتنهایی نیک استتا زمانی که خودت انتخابش کرده باشی؛نه اینکهتنهایی تو را انتخاب کرده باشد.فرناز بهادری.@cafee_art..
نمیخواهم در این غم غرق بشوم. نمیخواهم تمام روز به این فکر کنم که ممکن است بابا همه چیز را فراموش کند. سعی میکنم رشتههای آخر نودلم را با چاپاستیک بگیرم. بغض دارم. نودل را میگذارم توی دهان و قورت میدهم. بغض میتواند حتی طعمِ تیزِ سویاسس را هم کمجان کند. با خودم قرار گذاشتهام که نیمساعتی در روز میتوانیم گریهی مفصلی بکنیم. اگر دلمان خواست هی بگوییم چرا من؟ چرا حالا؟ و چراهای دیگر. بههرحال آدم لازم دارد گاهی دلش برای خودش بسوزد. بعدش اما میرویم به خانه و زندگیمان میرسیم. پلیلیست دوران طلایی موسیقی ایران را میشنویم. کار میکنیم و برای پروژههای تازه برنامه میریزیم. از چت جیپیتی میپرسیم اگر رنگ بودم، چی بودم؟ اگر آهنگ بودم، چی؟ و درحالیکه زیر و بم زندگیمان را بهش گفتهایم، از نزدیکی حدسهایش شگفتزده میشویم. با ح ترانههای فتانه و مهستی را تحلیل میکنیم و زندگی شخصیشان را شخم میزنیم و به پاپارتزیبازیمان میخندیم. لیست خرید مینویسیم. برای آخر هفته برنامه میریزیم. همه، قدری سنگینتر از چیزی که باید؛ اما اشکالی ندارد. چون ما قرار نیست غرق بشویم.سارا آناهید.@cafee_art..
.تـو مثل بــوی پرتقـالتوی جاده های مِه گرفته شمالی ...
.-این در به کجا بازمیشه؟-به....-این در به کجا باز میشه؟-به سرزمینِ آدمکوچولوها.-سرزمین لیلیپوت؟ همون که گالیور توش گیر افتاده بود؟-آره خودشه، سرزمین لیلیپوت.-مگه اونا تو واقعیت هم وجود دارن؟ -نمیدونم. شاید آره، شایدم نه. اما از بچگی بهمون گفتن که به این در نزدیک نشیم و بازش نکنیم.-چرا؟-چون اونور در آدمکوچولوها زندگی میکنن. میگن یه جادوگرِ اخمو اونا رو اون تو قرنطینه کرده. انگار میترسید مهربونیشون مثلِ عطسه واگیر داشته باشه و دنیای ما رو هم مبتلا کنه.-باور نکن. اینا همهاش افسانه و داستانه.-نه…نه… یکی که در رو باز کرد، جادو اونو کشید تو و میگفتن قبلِ کشیده شدنش، کوچولو شد. از اون به بعد این در رو پلمپ کردن.-به نظرت قوانینِ شهرشون با شهرای ما فرق داره؟-خب شاید… آخه کوچولوئن.- مثلاً چه قانونی؟-مثلا میگن واحدِ پولشون «حجمِ لبخنده». هرچی عمیقتر بخندی، ثروتمندتری. جالب اینجاست که اونجا «تورم» وجود نداره، چون هرچی بیشتر لبخند خرج کنی، بیشتر گیرِ خودت میآید.- پس اون جادوگره حتماً از خنده متنفر بوده که زندانیشون کرده.-خب چرا تو دنیای ما، آدما کمتر میخندن؟-چون ادعای بزرگ بودن و سنگینی دارن. -به نظرت اگه منم دستگیره رو بچرخونم، سبک میشم؟-اگه بتونی از سنگینیِ این دنیا و ادعای بزرگ بودن دل بکنی، آره.-منم میتونم باهات بیام؟-آره، شاید باعث بشه بفهمیم که جادوگر، اونا رو زندانی نکرده. شاید ماییم که اینجا تو این دنیای ظالم زندانی شدیم و رویاهامون دارن اینجوری لگدمال میشن.نداسلیمیفرد.@cafee_art..
.خسته امچون اسبی که از نبردی خونینبی سوارباز گشته استاین خستگی مرافقط یک اسب میفهمد محرم_نجفپور.@cafee_art..
..چایی آخر شب شبیه تکیه دادن به خودته بعد از یه روز سخت و دلگیر حالا دیگه تو موندی تنها با چاییت رو شونه های خودت
.یک شب که سردم بود به مادرم گفتم :هوا که سرد میشه یاد تو می افتم طفلی دلش لرزید دلش دوباره شکست تو ظل تابستون تو کوچه برف نشست ...
.شکم پر و مغز خالی، نمیتواند مسیر بهشت را پیدا کندشهاب تیموری
.مادربزرگم امروز از من پرسید: «اگر همه مردم دنیا مشکلاتشان را روی کاغذ بنویسند و داخل یک کلاه بریزند، حاضر بودی یکی را برداری یا مال خودت را نگه داری؟» این سؤال نگاهم به زندگی رو عوض کرد... محسن جوادی.@cafee_art..
.یعنی به هر دلیل و با هر تعریفی و به قول ایشان دیر برسیم جایگاه دار و متصدی در باک بنزینم ...؟!!!به خدا قسم که من منظور ایشان را نفهمیدم !!!!سهیل-ملکی.@cafee_art..
کنار درِ ساختمان قدیمی دبیرستانی که در آن درس میخواندم، یک ساعتفروشی قدیمیتر بود؛ سالهاست همانجاست و دکور و ظاهرش هیچ تغییری نکرده است.یادم میآید وقتی از امتحانات نهایی برمیگشتم، یا بعد از آخرین امتحانها، پیش از کنکور، کنار ویترین خاکگرفتهاش میایستادم و به تنها ساعت زنانهی برند کاسیو، با بند چرمی قهوهای، زل میزدم.اصلاً سلیقهی من نبود، اما دوست داشتم به آن ساعت کوچک نگاه کنم.سالها بعد، چند روز پیش، از آن خیابان گذشتم.ساختمان مدرسه تخلیه شده بود. شکل خیابان عوض شده بود؛ خیلی چیزها دیگر شبیه گذشته نبودند. اما ساعتفروشی هنوز سر جایش بود.و عجیبتر از همه اینکه همان کاسیوی بندچرمی، هنوز با وقار در دل ویترین نشسته بود.سالها گذشته است.خیلی چیزها عوض شدهاند؛ اما بعضی چیزها انگار قرار نیست حتی تا آخر عمر تغییر کنند.با این حال، دردناکترین قسمت ماجرا این است که آنچه تغییر میکند، گاهی ماندگارتر از آن چیزیست که تغییر نمیکند.سرِ ساعت دوازده ظهر، روبهروی دبیرستانم، فهمیدم سالها پیش بخشی از خودم را در همان کوچه جا گذاشتهام؛ درست کنار همان ساعتفروشی و همان کاسیوی بندچرمی.عادله_زمانی.@cafee_art..
ملالآورند، آدمهاییکه مدام از خودشان حرف میزنندو به قدرِ یک لحظه ساکت نمیشوندتا نظر تو را بشنوند.آنها صرفاً زبانیاند که میخواهد بجنبد،دهانیاند که مدام حرف میزندگوشهاییاند که بستهاندو تنها صدای خودشان در ذهنشان پژواک میشود.دیگران برایشان تعریف نشدهاند؛همهچیز و همهکس در «خودشان» خلاصه میشود.زندگی در کنار چنین آدمهایی ملالآور است؛تو هرگز شنیده نخواهی شد،فقط رفیق میشوی تا صدای آنها را بشنوی.فاطمه_اندربای.@cafee_art..
+وقتی پای پول وسط باشه دیگه قابل پیشبینی نیستی.-ولی من خیلی امتحان کردم خودمو، همونی که فکر میکردم شد.+ هر کسی یه عددی داره.#شخصیت_سازی
بازنشسته هاحسرت درآمد کارمندها را میخورند کارمندهاحسرت درآمد بازیافتی ها راو بازیافتی هاحسرت درآمد حمال های بازار راچقدر معلمهای ما گفتنداگر میخواهید حمال بار بیاییدبه مدرسه نیاییدو ما مثل همیشهگوش ندادیمحمیدرضا_اقبالدوست.@cafee_art..
فوتهای بیبیبیبی همیشه برایمان دعا میخواند و بعد اطرافمان فوت میکرد. تا وقتی میتوانست آیتالکرسی یا چهارقل را میخواند. بعدها فقط صلوات را به یاد داشت.پس از مدتی فقط فوت میکرد. جوری با چشمان سرگردان نگاه میکرد که انگار میدانست چیزی از آیینش کم است، اما ذهنش دیگر یاری نمیکرد. این اواخر گاهی ادای فوت کردن درمیآورد. از وقتی بیبی رفته، کارهایم گره خورده است. هرچند کارهای همهی ما و همهی دنیایمان کلافی سردرگم شده است. شاید فقط نیازم، یا نیازمان، این باشد که بیبی دعایی برایمان بخواند و فوتی اطرافمان کند. شاید گرهگشا باشد.فرناز بهادری.@cafee_art..
اعتراف نامهبه احمق بودن خودم اعتراف میکنم. به نهایت احمق بودن خودم اعتراف میکنم. کجا؟همان جایی که بیش از اندازه از خودم کار کشیدم. همان جایی که بیش از اندازه فرصت دادم. همان جایی که بیش از اندازه احترام گذاشتم. همان جایی که بیش از اندازه مطیع بودم. همان جایی که بیش از اندازه کوتاه آمدم.همان جایی که خودم را بارها سرزنش کردم.همان جایی که به آنان که نباید غبطه خوردم. همان جایی که فهمیدم در مقابل خیلی از آدمها احمقم.همان جایی که خیلی دیر فهمیدم که چقدر احمقم.من به احمق بودن خودم اعتراف میکنم، چرا که دنیا را بیش از حد جدی گرفتهام.نجمه اصغری.@cafee_art..
دلم برای تهران ، میدان آرژانتین ، انتهای خیابان الوند ، بسیار تنگ شدهآدرسی که نسل امروز کوچکنرین چیزی درباره اش نمی دانند ، چون آنجا صرفا یک آدرس نبود ، بخشی از زندگی هامان بود...😔سهیل-ملکی.@cafee_art..
شماگلدوزی بلدید؟این روزها کارهایم طوری درهم گره خورده و باز نمیشود که انگار پیرزنی نود ساله هستم و چشمهایم بسیار ضعیف است. عینکم شکسته و دنبالهاش را نمیگیرم.میخواهم نخ کارهایم را در سوزنِ برنامه ریزی جا بدهم اما حتی نوهای که راهحلم باشدپیدا نمیکنم. حتی ممکن است بیخیالِ دوختن یک آینده زیبا بشوم و رهایش کنم. اما اگر دست آخر با هزار کلافگی و تنهایی سوزن را به نخ بکنم و گلدوزیهایم برای آینده از آنچه فکرش را میکردم هم زیباتر شود چه؟ یعنی میتوانم آنقدر تحمل کنم و آسوده خاطر بمانم؟ میتوانم پریشان و آشفته نشوم و با آرامش نخ و سوزن را نگاه کنم و برای به سرانجام رساندن تمام تلاشم را بکنم؟ یا قرار است رها کنمو به تخت برای استراحتهای بیهدف برگردم؟شما چطور؟ نوههایتان را صدا میکنید یا میجنگید؟ کاش گلهایی که برایشان صبر میکنم تا بدوزمشان ارزشش را داشته باشند.زینب شهرابی.@cafee_art..
.استخوانها همه میخواهند روزی، به دورترین و سبزترین نقطهی جهان بگریزند.اما انسانها،حتی لایق طبیعت نیستند.شاید فکر کنند، در خاک که جویده شوند،دیگر همه چیز تمام میشود.اما تا تماماً تجزیه نشوند،به راستی کثافتِ خالصاند.پس از آن خاک باید،تا همیشه جورِ استخوانهایشان را بکشد.د محبی.@cafee_art..
میخوام ببرمتون زیباترین #کانال تلگرامی کانالی برای تمام سلیقه ها👌♥️ کلیپهای عاشقانه ♥️😍 #آهنگااای جدید و #قدیمی 🎶پر از متنهای عارفانه و عاشقانه ❣واقعا بی نظیره این کانال👌👇👇t.me/joinchat/AAAAADz4ehGECXam0k2QEAhttps… #جدیدترین_کلیپهای_جذاب_و_خاص #اینستا گرام 🔥🥰😍👆
..میان دروغ به دنبال حقیقت نباش، دست را با آب خشک نمیکنندشهاب تیموری
🧊کولرمان دیگر نمیکولرد!امروز هم مثل دیروز، هوا گرم بود. روبروی کولر نشستم و بسی فحش بارانش کردم که چرا نمیکولرد. آخر حدود پنج سالی میشود که انگار جانی برای فوت کردن ندارد. پوشالهایش را هم عوض کردیم، اما تف هم بیرون نمیدهد. انگار هر تابستان کمی بیشتر از تابستان قبل، میلنگد.یک لحظه به صدایش گوش دادم. آرام بود. صدای جیر جیر پرههایش شنیده میشد. انگار نهایت سعیاش را کرده بود تا بادی بهمان برساند. دلم برایش سوخت. به پیری میمانست که کمرش خم شده اما هنوز جان میکند تا پیش زن و بچهاش کم نیاورد. چه کولر خوبی. از حرفهایم پشیمان بودم. آخر مگر سگ توی این هوا دوام میآورد که این کولر بیچاره دوام بباورد؟! تازه مگر کم ازش کار کشیدهایم؟ تا جایی که یادم میآید، همیشه همین کولر گوشهی پشت بام بوده.حس ترحم سرتاپایم را گرفت. رفتم دکمههایش را پایین زدم که استراحت کند؛ خودم به جهنم!بهاره عبدی.@cafee_art..
.از آن خزان که گذشت بر ماآیا هرگز آسوده خوابیده ایم؟ بیا سر بگذار بر سینهتا برایت لالایی بخوانمشاید هر دو بخواب رویمتو تا بهارمن برای همیشه! #مجتبی_رجبی.@cafee_art..
مرده بودزنی بود در آینهکه من نبودهمان موهای خرمایی جمع شده همان ابروهای پر مشکی همان بینیِ کمی پهنهمان لبهای معمولیهمان....چشمانش امادر چشمانش زنی دیگر میزیست یا شاید تبعید شده بود و حتی مرده بودآرامآرامآرامملیکا اجابتی.@cafee_art..
چه میکنیما سرِ زندگی هستیم ولی تو گویی روی میخ نشستهام.هیچ خوب نیست که به جنگ عادت کنیم.هیچ خوب نیست که با هر صدای بلند نامفهومی در چشمان یکدیگر خیره شویم که شاید...چه بد که من زندگی میکنم و تو میجنگی.چه بد که من زندگی میکنم و تو میمیری. اگر جنگ به خانهی من نرسیده، یعنی صلح؟کمی نفرت انگیز نیست؟جنگ را مفصلتر از صلح آموختهایم. جنگ زمینی، جنگ تنبهتن، جنگ هوایی، جنگ دریایی، جنگ اقتصادی، جنگ نیابتی، جنگ سایبری، جنگ چریکی، جنگ متعارف، جنگ نامتقارن، جنگ اتمی، جنگ جهانی، جنگ روانی، جنگ نرم، جنگ سرد...چندی پیش از حمید آصفی خواندم که به زیبایی و درستی نوشته بود؛ بارها دیده شده دولتها از 《قدرتِ داشتن》 برای جلوگیری از جنگ استفاده کردهاند، نه برای آغاز آن، کلید مرزها لزوما کلید ماشه نیست.و من فکر میکنم شاید بشر به دام جنگخوارها افتاده است.و من فکر میکنم شاید یکی باید بشر را محکم تکان بدهد تا بیدار بشود.یکی باید محکم توی گوش بشر بزند شاید به حال بیاید کهچه میکنی با خودت؟چه میکنی با دیگری؟نارک امی.@cafee_art..
تحمل نکن!تحمل کردن تو را ضعیف میکند و آدمِ مقابلت را قوی!تو از بین میروی در حالی که یک نفر، در ازای هر ثانیه فرسودگی تو، آسودگی کسب میکند و در ازای رنجهای بیکرانِ تو، گنج...!بلند شو! نپذیر! اعتراض کن! زیر میز بزن! تحمل نکن! نخواه!مگر نشنیدهای که تحمل، یکی از بزرگترین ورودیهای جهنم است؟!نرگس_صرافیان_طوفان.@cafee_art..
.کاش مانند کودکیاز سقف اتاق مادربزرگدوچرخهای چکه میکردتاباقی عمر راهمچون کودکیروی آن سپری کنم
«خانم، کیلویی نیست؛ فقط سبدیه. ببین این چند روز تعطیلیه، فقط ببر هی انگور بخور! تو رو خدا ببین چقدر تمیز و خوشگلن.»«آقا، این چقدر شد؟»«۳۶۰ تومن.»ابروهای خانمِ مسنِ کنارم بالا رفت و بلند گفت:«هیییین! بذار ببینم اصلاً انقدر تو کارتم پول دارم؟!»°فاطمه بسحاق.@cafee_art..
سایهدر نوجوانی، استعدادی در خودم کشف کردم؛استعداد خنداندن خانمها.در هر جمع زنانهٔ فامیل، من هم بودم؛پرحرف، شوخ و همیشه مشغول.دخترهای فامیل با خنده میگفتند:«باز این خالهزنک اومد.»و پسرها، با اخم، زیر لب چیزی نثارم میکردند.آن روزها، چهرهام سرشار از لذت بود،اما با لذت آشنا نبودم.همهچیز برای من با همان چهره آغاز شد؛چهرهای رسوا.جرئت برقراری یک رابطهٔ ساده با جنس مخالف را نداشتم.این ناتوانی را پشت جوکها و جملههای بیارزش پنهان میکردم.خنده، سپر پنهان کننده ضعفهایم شد.کمکم این سپر، شخصیت من شد.دیگر فقط در جمع خانمها طنازی نمیکردم.در هر جمعی؛دوستانه، کاری یا خانوادگی،خودم را موظف میدانستم که دیگران را بخندانم.و در این میان،جدی بودن را از یاد بردم.وقار را هم.حالا که به میانهٔ راه زندگی رسیدهام،سعی بر تعریف جدیدی از خودم در مناسبات اجتماعی دارم.کاری دشوار برای شخصیتی که سالها جا افتادنش طول کشیده است.برای ساختن این «منِ» تازه،باید دو چیز را همزمان مدیریت کنم.نخست؛کنترل خودم هنگام آشنایی با آدمهای جدید؛اینکه دیگر برای پذیرفته شدن، پشت خنده پنهان نشوم.دوم؛مواجهه با آشنایان قدیمی؛کسانی که هنوز مرا با همان نقاب میشناسند و از من همان نقش همیشگی را انتظار دارند.و این، تاوان سوءتفاهمی است که سالها پیش،با دستهای خودم ساختم.سوءتفاهمی که در آن،دیگران گمان کردند من همیشه شاد و لودهام.و من هم، کمکم همان آدمی شدم که آنها انتظار داشتند.افشین_کریمی.@cafee_art..
.تا مرا دشمن است گشتِ فلککوششم در زمانه بیهودهستمسعود_سعد_سلمان.@cafee_art..
ما ادبیات دوست داشتیم،ما عاشق میشدیم،ما قدری احساس برای ادامهٔ زندگی داشتیم.اما اکنون بر همهٔ حسهایمانقدری خستگی،مقداری ملالو یک مشت سردرگمی پاشیدهاند.در عاشقانهترین لحظات، بیحوصلهایم؛در خوشحالترین حالات، خستهایم؛«این است قدرتِ تصمیمگیریهای نادرستِ اجتماعی»؛آرامآرام همهچیز را فرسوده میکند.حتی آدمهایی کهبرای عاشق شدن و زندگی کردنقلبشان میتپد.فاطمه_اندربای.@cafee_art..
نقابِ مناسبِ پوستهای حساسبازیگر خوبی نیستم.باید نقابی بخرم. کجا نقابهایش بهتر است؟ جنسش خوب باشد، آخر پوستِ صورتم حساس است. اگر زمخت و خشن باشد صورتم را خش میاندازد. چندتایی لازم دارم.یکیش از آن خندههای جوکری داشته باشد. همان خندهی گشادِ مصنوعی.یکیش هم شبیه این ایموجی باشد،☺️. برای وقتهایی که مثلن موافق و خرسندم.یکی هم لازم دارم که گاهی شبیه احمقها بشوم.تا همین جایش سهتا شد. زیادند. کجا نگهشان دارم؟ چطور هر روز با خودم حملشان کنم؟باید دم دستم باشند. آنقدر دم دست که به آنی تعویضشان کنم.چرا من بازیگر خوبی نیستم؟چرا نمیتوانم احساساتم را نشان ندهم؟چرا دروغگویی را یادم ندادند؟تقصیر باباست، زیادی صادق بود. زلال بود، شبیه آب چشمهای در دل جنگلی دور.زلال بودن برای دیگران خوب است وگرنه تو با خرده سنگی گلآلود میشوی.البته این را هم بگویم که گلآلودیش موقتیست.ذات چشمه زلالیست.اصلن گور بابایشان کردند. نه نقاب میخرم و نه به کلاس بازیگری میروم.قهوهای مینوشم و به خودم بودن ادامه میدهم.-غزاله فائق.@cafee_art..
.جلوی دوربینیا آدمهاگریه نکنید!تنها مُفّسر دانا و عادلِ اشکهاآینهست!الف_رحیمی.@cafee_art..
.فدای سرِ هر دومان که نمیشود.چای بیاورم؟دارد زندگی یخ میکند.فاطمه_اندربای.@cafee_art..
خانهی دو طبقهعاشقش شده بود. همان وقتی که موهای بلوطیاش را باد پرواز میداد و پریشانتر میکرد. زیر باران که راه میرفتند خُل بودند و دیوانه. زن و مرد نویسنده بودند. سالها بعد قصهی عاشقانهی آنها رنگ و بویی تازه گرفت. به خانهای دو طبقه نقل مکان کردند. درِ آن خانهی قدیمیشان مهر و موم شد. زن در طبقهی پایین نزدیک به ریشه و تپش خاک بود. هر روز کفِ اتاق از اشکهایش خیس میشد. مرد سایهای بالای سر زن. روی سقف چوبی شعرهای عاشقانه مینوشت. آنها دیگر به قلم و کاغذ نیازی نداشتند و به زبان تن گفتگو نمیکردند. حالا یک روح بودند در قبر دو طبقه.ثریا احمدیانی.@cafee_art..
.نه آیدایی در آینهام هستنه ارغوانی در حیاط خانهامو نه حوصلهایحتی برای ساخت قایقی کاغذیخانهام ابریو مدتهاست کهپرواز را از خاطر بردهاماز دلگرم بودنتنها شهرتش را یدک میکشمحمیددلگرم.@cafee_art..
.هیچگفت: «چرا هیچ ترانهای، هیچ کتابی، هیچ خیابانی، هیچ فیلمی، هیچ جایی، هیچ کوفتی… مرا یاد کسی نمیاندازد؟»فهمیدم تنها نیستم.فرناز بهادری.@cafee_art..
وقتی کوچکتر بودیم یکسری لذتهای کوچک و ارزان داشتیم که هرزگاهی به آنها می رسیدیم و غرق خوشی می شدیم .کلا نسل قانعی بودیم .قناعت به ما کمک میکرد تا بسادگی خوشحال شویم و این موهبت بزرگی ست که بتوانی به راحتی لبخند بزنی.از جمله آن لذتهای کوچک ،نشستن پای بساط قندشکنی مادر و یواشکی تکه های نرم قند ها را توی دهان گذاشتن بود .آخ که آن شیرینی چقدر تکرار نشدنی بود انگار بعد آن هرگز قندی به آن طعم نخوردیم ...سختی زیاد کشیدیم اما خوشبخت بودیم که شادی هایمان گرو اما و اگر نبود همینکه اراده میکردیم بهانه ای برای خوشی می یافتیم .راستش آن روزها طعم خوبی داشت طعم قند مکرر...عادله_زمانی.@cafee_art..
یک شرکت فناوری اعلام کرده دستگاهی ساخته که میتواند آخرین فکر قبل از خواب آدمها را ضبط کند.سرمایهگذارها هیجانزدهاند. میگویند این دستگاه میتواند آیندهی روانشناسی را تغییر دهد.اما مهندس اصلی پروژه دیشب استعفا داد. او در نامهی خداحافظیاش نوشته بود:«مشکل این نیست که بفهمیم آدمها قبل از خواب به چه فکر میکنند. مشکل این است که فهمیدم اکثرشان به کسی فکر میکنند که دیگر در زندگیشان نیست.»آرزو_موسی_زاده.@cafee_art..
هوای شمال مثل یک رواندرمانگر کمحرف عمل میکند، چیزی نمیگوید، فقط رطوبتش را روی شانهام میگذارد و اجازه میدهد ضربان قلبم یادش بیاید لازم که نیست همیشه بدود. عسل فاطمی.@cafee_art..
.لباس پهن کردن تو این روزای گرم اینطوریه که آخری رو که پهن کردی، اولی رو میتونی ور داری.
ما ايرانيا كلاً ملت مشاهده گري هستيم؛دعوا باشه وا ميستيم نيگا ميكنيمتصادف باشه باز هم نيگا ميكنيماعدام باشه نيگا ميكنيمماشينش قراضست، نيگا ميكنيمماشينش گرونه، نيگا ميكنيم...كلاً هرچي باشه نيگا ميكنيمفرید_مرتضوی.@cafee_art..
.یه بار هوس نون خامه ای کردم، رفتم شیرینی فروشی گفتم دو سه تا نون خامه ای بده، گفت چهارتا خوبه؟ گفتم آره. آورد گفت پنج تاش کردم. نگاه کردم دیدم شیش تاس.😅
کمی که اضافهوزن پیدا کنی، تازه میفهمی آدمها چطور میتوانند بدجنس باشند!تو به مرور، متوجه تغییر رفتارها میشوی و در مییابی که این مردم تا چه حد سطحی نگر و ظاهربینند و چطور میتوانند وزن و شرایط کنونی تو -به هردلیل- را ایراد بدانند و حتی اگر بیانش نکردند، تو با رفتارشان متوجه میشوی که چطور تمام استعدادها، ویژگیهای خوب و دستاوردهای تو، در جوار آنچه جامعه نادرست میداند، نادیده گرفته میشود و چطور در جمع آدمها کمتر از آنچه شایستهی توست به چشم میآیی.کمی که بیپول شوی، بیکار که بمانی و کارت که به آدمها گیر بیفتد، تازه میفهمی این مردم تا چه اندازه مادیات را ملاک احترام و ارزشمندی قرار دادهاند و میبینی که چه بیرحمانه پس زده میشوی؛ وقتی از بدِ روزگار، در شرایط مالی و اقتصادیِ درستی قرار نداری!!!از یک جایی به بعد، نه برای قضاوتها، که به خاطر خودت تغییر میکنی؛ برای اینکه لازم دیدهای سالمتر و درستتر زندگی کنی و تلاش کنی دستانت آنقدر به دهانت برسند که کارت گیرِ هیچ بنیبشری نباشد و بتوانی دو دستی عزتنفس و غرورت را بچسبی...که بدون عزتنفس، زندگی در بهترین حالتش هم مفت نمیارزد!نرگس_صرافیان_طوفان.@cafee_art..
.نه اینکه فکر کنی مرهم احتیاج نداشتکه زخمهای دلِ خون من علاج نداشتفاضل_نظری.@cafee_art..
.در طلب کوش و مده دامنِ امّید ز دستدولتی هست که یابی سرِ راهی گاهیاقبال_لاهوری.@cafee_art..
گلای من من تاحالا ازاینکارا نکردم و اصلا هم نمیدونم چجوری باید پیشرفتولی گفتم اینجا بذارم شاید دل این بنده خدا شاد شد کارش راه افتادیه خانمی هست که جداشده و با مادرش و برادرش زندگی میکنه که برادرش ۱۲سالشه و یکم مشکل راه رفتن داره پدرشم فوت کردهروزگار بهشون سخت میگذره چندوقتی بیماری اذیتش میکرده ولی چون توان مالی نداشته پیگیر نشدهو الان پیشرقت کرده و باید تیکه برداری کننمن عکس خونه و مدارک پزشکیشو میذارمخودم از نزدیک دیدم و تااونجا که این مدت رسیدم سعی کردم کمکش کنمولی برای اعتماد شما میفرستممبلغ اصلا مهم نیست هرچقد توانتون هست❤️😊من شماره حساب خودمو میذارمو بعدش هرچقدر جمع شد با جزییات براتون ارسال میکنم🌱5892101562788485
زنگِ آهنکوچه هر روز داستانی داشت. یک روز صدای کاسهبشقابی آرامشش را بهم میزد. فردایش صدای گرگمبههوای بچهها چُرت نیمروزش را پاره میکرد. دیگر روزی از صدای ساز و دهلِ عروسی دختر و پسرهایشان گوشش کر میشد.. روزی هم اگر قسمت کسی مکه یا کربلایی میشد، به آنی فرم کوچه را بهم میزدند و همان وسط برایش آشِ پشتپا بهراه میکردند. اگر هم خدایناکرده، ملکالموت جانی را میگرفت، تا چهل روز یا صوت قرآن سرش را میبرد یا صدای روضه خوان تکانش میداد.چند صباحی گذشت. زمانه عوض شد. بچهها از آب و گل درآمدند. بیسرو صدا رفتند پی بخت و اقبالشان. بیساز و دهل عروسی گرفتند. در سکوتٖٔ مرده دفن کردند. کوچه از های و هوی افتاد. برجسازی از کوچه رد شد. چشمِ اهالی کوچه روی جیبش خیره ماند. درِِ خانهها برایش یکی یکی باز شد. گوش کوچه از کوبِش خاک و آهن پر شد.نگار انوار.@cafee_art..
.مرغ باغ ملکوت، زندانی سبد کالاست. قلب، در تمام عمرش، تنها یکبار میخوابد. کاریکلماتور دیار_طلایی
بعضی آدما در یک شغل، یک رابطه یا یک جایگاه سالها میمونن، نه چون خوشحالن، چون از رفتن میترسن!مغز تجربه جدید و ناشناخته رو تهدید میدونه و حتی اگه چیزی که امروز داری، دیگه برات آرامش بخش نباشه بازم ممکنه از رها کردنش مضطرب بشیگاهی بزرگترین زندان زندگی ما، همون جاییه که زمانی رسیدن بهش، بزرگترین آرزومون بوده ولی حالا تبدیل به اسیری شدیم که نمیتونه ازش خلاص بشهسپهر خدابنده..@cafee_art..
.گوشهی حرم وارد حرم که شدم، سلام دادم . زنی جیغ کشید. نفسهایش به شماره افتاد. دوباره جیغ کشید. تمام بدنم یکباره لرزید. کنار ضریح پخش زمین شد. باز جیغ کشید. در سر و صورتش کوبید و دوباره جیغ کشید. لرزش از پاهایم بالا آمد. حس کردم سرم گزگز میکند. بیآنکه زیارت کنم، برگشتم.حقالناس فقط کمفروشی و دولا و پهنا حساب کردن نیست، گاه سلب آرامش دیگران است هرچند در غم بسوزی.صدف پورمنصف..@cafee_art..
تا آخر ببینی گرسنت میشه😋وقتی داری فکرمیکنی شام چی درست کنی و از غذاهای سخت و تکراری خسته شدی و وقتت کمه این غذا بهترین و خوشمزه ترین گزینس😍🍕🌶🍅🍕🌶🍅🍕🌶🍅t.me/+K_PVYYVlZ1cxZmE0https://t.me/+K_PVY… پنجاه مدل غذای بدون گوشت🥦زودبیااتاپاک نشده 🍊🏃♀🏃♀
هواخاهیِ زمینبعله باباجان!پدرای ما پنبه رو خودشون میکاشتن. مادرامون پنبه رو میرشتن، میبافتن و ازش لباس میدوختن.لباس پنبهای جونوجیریق نداشت؛ زود ساب میرفت و همیشه پر از وصلهپینه بود.وقتی دیگه لباس پارهپوره میشد، میبردیمش پیش تختکشها. تختکشها از لباسهای کهنه، زیرهی گیوه درست میکردن؛ پارچهها رو تِرِشنهتِرِشنه میبریدن، چپ و راست «آکاردئونی» تا میزدن و میدوختن و اونقدر میکوبیدن که تخت گیوه آماده بشه.خاهرامون با نخ پنبه، رویهی گیوه میبافتن.تخت گیوه پنبهای بود؛ تابستونا عرق پا رو میگرفت و نمیذاشت پا بو بگیره.گیوهها که کهنه میشدن، میبردنشون تو زمینهای کشاورزی چال میکردن؛ کمکم کود میشدن و دوباره به زمین برمیگشت.اینجوری هرچی از زمین میگرفتن، دوباره به زمین برمیگردوندن.پای_صحبت_بزرگترهامرضیه یار محمدی.@cafee_art..
.آینه راست میگوید حتا وقتی دروغ تازهای نشانش میدهم.آرزو بابایی.@cafee_art..
.این روزها همه گوشی هاشون مثل سنجاق بهشون چسبیده ، پس اگر به کسی پیامی دادی و جوابی نداد ، لااقل عفت خودت رو حفظ کنسهیل-ملکی.@cafee_art..
ما گاهی غریبهها رو ناراحت میکنیم!وقتی میبخشن، میشن آشنا!وقتی عذر میخوایم، میشیم رفیق!الف_رحیمی.@cafee_art..
قرعه کشیکوچهها میخواستند خیابان شوند و خیابانها کوچه.مهندس قرعه کشی کرد.خانهها خراب شدند.سپیده عموزاد.@cafee_art..
.خیابانهای زندگیدر شهرِ زندگیهمهٔ خیابانهابه یک خیابانِ بزرگ منتهی میشوندکه نامش«مرگ» است.یاسمین خوشحال دهدار.@cafee_art..
.یکی از خوبیهای دستوپنجه نرم کردن با چالش مورد علاقهات این است که میفهمی ابتدای راه هم نرسیدهای چه برسد به خط پایانی.نگار انوار.@cafee_art..
همیشه لازم نیست هر روتینی که برای یک نفر جواب داده، برای ما هم جواب بده.این روزها مدام از صبح معجزهآسا، برنامههای دقیقهبهدقیقه، نقشهای ایدهآل و سبک زندگی دیگران حرف میزنیم. بعد ناخودآگاه سعی میکنیم همان نسخه را برای خودمان کپی کنیم؛ غافل از اینکه زندگی، قابل کپی نیست.کپی کردن از زندگی دیگران، مثل این است که کفشهای آنها را بپوشیم. شاید برای صاحبش بهترین و راحتترین کفش دنیا باشد، اما برای ما یا تنگ است و تاول میزند، یا آنقدر گشاد که هر قدمش با ترس و لغزش همراه است.قرار نیست همه سحرخیز باشیم، همه کارآفرین باشیم، همه به یک شکل مادر یا پدری کنیم، همه با یک برنامه رشد کنیم یا حتی همه از یک مسیر به آرامش برسیم.زندگی وقتی قشنگ میشود که اندازهی خودمان باشد. فیت شخصیت، شرایط، ارزشها، توان، آرزوها و حتی محدودیتهایمان.شاید موفقیت این باشد که آنقدر خودمان را بشناسیم که جرئت کنیم نسخهی مخصوص خودمان را زندگی کنیم.چون هیچکس با کفش قرضی، نمیتواند درست قدم بردارد.مریم شفائی.@cafee_art..
خانم واو بعد از سالها قحطی و خشکسالی در رابطه، در ۴۸ سالگی به کسی علاقهمند شده بود و میتوانست با خواندن دوباره و چند بارهی پیامی از مرد لبخند بزند و روی تصویرش مکثی خوشایند کند.بعد از مدتها چند کیلو اضافه وزنِ نامیرای حاصل از میانسالی را در تاپ مشکی توری جا داده بود و در صندلهای پاشنه بلندش با کلافگی انتظار رسیدن مرد را میکشید.دیر کرده بود. هنوز پیام «عزیزم کی میرسی؟» سین نشده بود. خانه بوی روغن سوخته گرفته بود. برنج شفته شده بود. کاهو و اسفناجها زیر سنگینی روغن زیتون ته کاسه وا رفته و به هم چسبیده بودند. خودش را توی آینه نگاه کرد. پشت لبش از گرمای ماه تیر عرق کرده بود و گوشه خط چشمش سر خورده بود لای یکی از چروکهای ریزِ تازهوارد. پنکه را روشن کرد و صورتش را جلوی طوفان گرفت.فکر کرد آنقدر دلباختهی مرد هست که بتواند این وضعیت را تحمل کند؟ چقدر میل داشت بزند زیر همه چیز، پنجره را باز کند، روغن سوخته را توی سینک بریزد، صورتش را با آب سرد بشورد، لباس خانهی نرم و گشادش را جایگزین این تاپ تنگ لعنتی که مشغول خوردن تنش بود کند، روی کاناپه بیفتد و وانمود کند مرد را نمیشناسد. باتجربهتر از آن بود که بتواند دچار خیالات شود و فکر کند آن مرد قد بلند با ریش خاکستری نامرتب و دستهای بلاتکلیف نیمهی گمشدهاش است.از لای هوهوی پنکه صدای زنگ را شنید. موهایش را مرتب کرد، لبخند را به صورت فرستاد و با کرشمهای اسراف شده گفت: «عزیزم چه به موقع. بیا طبقه سوم.»آنالی_اکبری.@cafee_art..
.اگه موبایل فروشی داشتم حتما جلو درش مینوشتم “ آیفون فقط ۵۰ میلیون ” بعد پایینش خیلی کوچولو مینوشتم “نیم کیلو”
«میخواهم بروم خودم را بیچاره کنم.» ناخن بر قلبم میخراشند. پرجنبوجوش و شوخ است اما مضطرب. باید هم باشد. بعد آن تجربهی تلخ ۹۹، حالا دوباره... «من شنبه برای شیمیدرمانی به بیمارستان میروم. قبول حق» بغض میبندد حنجرهام. دلم میخواهد هایهای گریه کنم. اما میخندم. خاطره میگویم. او هم دل میدهد. چشمانش مظلوم و غمزده و حرفهایش بامزه. خانهی فردیس. درخت شاهتوت و گردو. گربههای ناقلا. سرای بزرگ و دلباز. اینها خاطرات کودکی من از تهراناند. اگر او نبود، شاید اینقدر نمیجنگیدم برای اینجا زیستن. زخمزبان کم نداشته. با هم خیلی دعوا کردهایم؛ جوانتر که بودم. جوان که بود اما... با همهی اینها، دلم برای معصومیت چهرهی ۷۵ سالهاش فرو میریزد. او تهران من است. ایرانم. چیز غریبیست؛ پیوند خونی. هرچه بشود، بخشی از وجودت به آنها گره خورده. دوستشان داری. میخواهی باشند. سالم. شاد. حتا اگر سال به سال نبینیشان. طاقت بیار! تک دایی غُد و مهربان و بازیگوشم. از این هم گذر خواهی کرد. همانطور که ایرانمان از این غدد سرطانی رها خواهد شد.دایی!ایران! تو بمان. گرچه... ما خیلی خستهایم. مریم کشفی.@cafee_art..
.نقّاش پیر با دیدن عزرائیل رنگش پرید.محمد_بابایی_بارچانیخودتان را به آب و آتش نزنید، معمولا خشک و تر باهم می سوزند!سهراب_گل_هاشم.@cafee_art..
به هر حال این اوضاعی است که میبینید و تفسیر لازم ندارد. ما هم میسوزیم و میسازیم. قسمتمان این بوده یا نبوده دیگر اهمیت ندارد. سگ بریند روی قسمت و همه چیز👤صادق-هدایتقطعا همه مان این تبلیغات مزخرف و در عین حال و به قول شرکت نمکین !!!را دیده ایم . پازلی احمقانه از کلمات سر در گم برای مردمی سر در گم تر در این روزهاواقعا چه چیزی به ذهن خلاق برخی خطور میکند که فکر میکنند و باد در سرشان می پیچد که خلاقیت از من در در آوردی در آورند و مثلا به خیالشان نو آوری کنند و آخر هیچی به هیچی ، آن هم برای مردمانی که شش و هشت شان به هم پیچ شده است و حالا درگیر روزمره ترین روزمرگی هایشان هستند . مردمی که حالا چیزهایی مثل بلیت تیاتر تا بستنی را هم باید قسطی بخرند و شاید برای مردن و بعد از آن هم برای کفن و کافورشان قسط و آن هم با ربا ( شما بخوانید کارمزد و بهره ی بانکی ) پرداخت کنند و حالا در این وسط شیرین کاری مبلغان هم گل میکند تا جمله سازی این جماعت نگران و عصبی را در بوته ی آزمایش بگذارند و حالا وسط رانندگی معمای خرید ساک مسافرتی و قهوه ساز و این قبیل اجناس را داشته باشند که اگر قدرتی داشتم کل این بیلبردهای بی نمک و متعفن را به مستراح شهر انتقال میدادم که در نهایت سگ بریند روی همه چیز این روزهامان😔سهیل-ملکی.@cafee_art..
به دستهایم که نگاه میکنم، دایهام را میبینمآن که همیشه برایم بریده، دوخته، ساختهبرایم شسته، پخته، روفته، شانه زده، بافتهبرایم نوشته، خط کشیده، ورق زدهبرایم چیده، رنگ زده، آراستهبرایم نقاب شده، سقف شده، سپر شدهو دستهایی که دیگر ندارمشان را در خود فشردهبه دستهایم که نگاه میکنم، دایهام را میبینم بسیار پیرتر از سالیانی که بر او رفته گاهی حتی زخمی، حتی رنجور و ورم کردهزخمهایی که هیچ مرهمی به خود نمیپذیرند و من آرام و شرمگین نوازشش میکنم که میدانم این زخمهای بازِ روان من است که بر تن او نشسته.ناشناس.@cafee_art..
.در من زندانیِ ستمگری بودکه به آوازِ زنجیرش خو نمیکرد..!#احمد_شاملو.@cafee_art..
احتراما، بدینوسیله از خانم پرستار محترم بخش اورژانس فلان بیمارستان که موقع تکمیل پرونده بیمار، با یک میمیک چهره نامناسب، حال همراه بیمار را بهم ریخت و هزارحور نگرانی و سوال بیپاسخ به ذهن وی متبادر کرد، تشکر نمیکنم. برای شما عزیز یک حرکت ساده عضلات صورت بود! فقط صورت تان را کج و کوله کردید. برای ما اما...این فقط کلمات نیستند که قدرت دارند. هر حرکتی حتی خیلی کوچک، آدمها را مخصوصا وقتی در آستانه فروپاشی هستند، فرو میریزد. لطفا به تعهدی که دادهایم پایبند باشیم. آن یکی خانم پرستار عزیزی که آمدی شیفت کشیک شب را تحویل بگیرید. بعد نشستید روی صندلی و صورت تان را با دو دست گرفتید و وقتی بیمار هم اتاقی پرسید خانم پرستار، سرم مریض ...نگذاشتی حرفش تمام بشود گفتید: بذار حالم خوب بشه میام... آرزوی سلامت دارم برایتان. خب حالتان خوب نبود میمانید خانه استراحت میکردید عزیز؛ میان اینهمه بیمار و همراه بیمار که نیاز به حال خوب شما دارند، که نمیشود استراحت کنید. از همه آدمهایی که با تمامشان، در قبال تعهدی که دارند، مراقب هستند متشکرم.امضاء : منمحبوبه احمدی.@cafee_art..
ما برمیگردیم ، باهه ...میگفت : می خواهم وقتی مادرم برگشت ، مرا از روی جورابهای قرمزم بشناسد 😞 و با همین جمله هفتاد سال صبر کرددر شش سالگی ، وقتی پدرش را از دست داد ،مادرش یک جفت جوراب قرمز به پایش کرد و او را در صومعه ای (صومعه ی دیرالزعفران ) نزدیک روستای زندگی اش رها کرد ، مادر به او گفته بود :ما برمیگردیم ، باهه ...و این تنها جمله ای از مادر بود که در ذهن کودکی شش ساله نقش بسته بود و با همین جمله هفتاد سال با جورابهایی قرمز در آن صومعه ایستاد تا مادر برگردد و او را از روی جورابهای قرمزش بشناسد . اما مادر در همان روزها به سوریه مهاجرت کرده بود و همانجا ازدواج کرده بود و هیچ وقت به آن صومعه بازنگشت و در نهایت " باهه " در سال 2014 در همان صومعه درگذشت و همانجا به خاک سپرده شدمردی با جورابهای قرمز و انتظاری هفتاد ساله 😞سیرکیس کاپلان ( باهه ) با یک جمله ی "برمیگردم" مادرش ، هفتاد سال در جایی انتظار کشید و در همانجا هم چشم از جهان فروبست انتظار آمدن ، برای کسی که دوستش داری دردناکترین شکنجه ی این دنیاست 😞سهیل-ملکی.@cafee_art..
.خلق را تقلیدشان بر باد دادای دو صد لعنت بر این تقلید بادسهیل ملکی.@cafee_art..
درست یا غلط؛ حذفِ خوردنیها و آدمهای سمی، بهترین تصمیمِ این چندماهِ اخیرم بوده.با هر میزان دلبستگی و تعلق، با هر میزان مقابلِ خواستههای قلبم ایستادن؛ ترجیح میدهم دست بردارم از هر چیز و هرکس که به سلامت جسم و روح من آسیب میزند.ترجیح میدهم کم باشد، تلخ باشد، سخت باشد؛ اما درست، سالم، حسابی، سازنده، به دردبخور...نرگس_صرافیان_طوفان.@cafee_art..
.پدر جانآن طرف چه خبر؟راستی آنجا هم باران می آید...!؟ما که این طرف هر روز زندگی مان را آب میبرد ایلیانوروزی.@cafee_art..
*|رهایی در جدایی!|زن آمده بود؛ چهرهاش پر از چینوچروک. گویی هر خط، سکهای بود که روزگار در ازای رنج از او گرفته و بر صورتش نشانده بود.مرد نیز همانگونه بود؛ موهای سپید و ریخته، قامتی خمیده، عصایی در دست، چشمانی کمسو و صورتی که سالها اندوه، بر آن نقش بسته بود.هر دو پیر بودند؛ نه فقط از گذر عمر، که از سنگینیِ زندگی.ساکت کنار هم نشسته بودند. نه نگاهی و نه حرفی.چشمهایشان به گوشهای از اتاق دوخته شده بود؛ انگار پردهای نامرئی پیش رویشان آویخته بودند و فیلمِ ۵۰ سال زندگیشان را، بیصدا، مرور میکردند.آنسوتر، دختر و پسرشان با وکیل حرف میزدند."خواهش میکنیم... حکم طلاقشان را پیگیری کنید.دیگر بس است...تمام عمر گفتند به خاطر شما از هم جدا نمیشویم.اما ما دیگر این فداکاری را نمیخواهیم.ما از کودکی، هر روز اختلاف دیدیم؛ هر روز اشک مادر را، هر روز آه پدر را.روزگار کودکیمان میان قهرها و آشتیهای کوتاه، میان تهدید به رفتن و ماندن، سپری شد.سال هاست که میگویند جدا میشویم اما هیچ گاه جدا نشدند؛ فقط رنجشان را میان ما تقسیم کردند.ما دیگر توان تحمل نداریم.اگر قرار است آرامشی باقی مانده باشد، شاید پس از این جدایی به دست آید؛ آرامشی که سالها پیش، قربانیِ ماندنی شد که هیچکس را خوشبخت نکرد."پدر و مادر همچنان خاموش بودند.شاید دیگر حرفی نمانده بود.گاهی جدایی، پایان یک زندگی نیست؛ پایانِ رنجی ست که سالها پیش آغاز شده و همه اعضای یک خانواده را، بیآن که خود بخواهند، با خود پیر کرده است. سیده نصرت شجاعی*از واگویه های یک وکیل.@cafee_art..
.آرزوهایم قد دنیا بودبعد به عرض شانه ام رسیدبعد به مداد نقاشی امو بعد تر پیراهن گشادی شد بر تنمایلیانوروزی.@cafee_art..
همش فکر ناهار و شامی😢آخرشم هم برنج میزاری😏من از وقتی عضو این کانال شدم دیگه فکر اینکه شام و نهار چی درست کنم نیستم چون کلی #غذاهای_لاکچری_خوشمزه و(مامان پز )یاد گرفتم😋😍👇🥙🌯🧆🥘🍕🍩🍔🍖🍗t.me/+K_PVYYVlZ1cxZmE0https://t.me/+K_PVY… بیا هر روز غذای خوشمزه و جدید میزاره😍😋🏃♀🍔🍕🥙🥗🍟
هر شب زیرِ دوش؛ غسلِ کلمه میگیرم تا چشمانم از اضافه وزنِ تصاویر، دستانم از باقیماندهی لامسه، پاهایم از اضافهی کورهراهها تهی شود...چند پاراگراف صدایم میزنند باید به حمام بروم؛ چرکهای تازهای دور انگشتانم را گرفته است!صحرا_کلانتریتحربه های معلق.@cafee_art..
Ali Esmaeili – Ashegham.ما غم داشتیم، بغض داشتیم و همین نداشتن کسی که غم های ما را در غربت بشنود غم روی غم دیگر شد. تلخی قهوه بود تلخی شکلات هم روش
چند سال پیش،یک دوستی مجازی ای با کسی داشتم،چون ظریف و نازک بین بود می توانستیم باهم حرف بزنیم.اشتراک دیگری نداشتیم.توی جهان هم جا نشدیم.کم کم فاصله گرفتیم و تمام شد.چند روز پیش،یک پیام عادی امد روی موبایلم،نوشته بود:من آسترالیا هستم.خنده ام گرفت.اصلن یادم نبود که قصه ای که فقط بین من و دو سه نفر از دوستهایم بود را برایش تعریف کرده ام یک روزی.ماجرا این بود که محل کارشوهر یکی از دوست های صمیمی من آستارا بود .چند سال پشت هم دوستم عید ها میرفت آستارا،ما توی خودمان اسمش را گذاشته بودیم آسترالیا که سفرهای دوستم باکلاس تر به نظر برسد.دیدم این ادم چقدر خوب به من گوش داده .خوشم امد.گفتم چه خوب یادت مانده.گفت:معمولن به یادت هستم!چقدر مهم است که ادم در یاد کسی باشد.بعد فکر کردم دیدم من از یادها گریخته ام.انقدر برایم درد داشته که به یاد کسی باشم که دیگر یاد گرفته ام بی هیچ کسی توی ذهنم باشم.این را بلد نبودم.همیشه باید به کسی فکر میکردم.اخریش پدرم بود که یادش را دو دستی چسبیده بودم.یکی دوماه پیش توی جلسه ی درمان،دستم را از دست پدر به زور کندم.ده سال بود دست پدر را از قبر بیرون نگه داشته بودم.خودم هم خسته شده بودم.دوباره پدر را خاک کردم بعد از ده سال و با دو دستم برگشتم خانه.دو هفته واقعن کتفم یخ زده بود و هر کار میکردم تکان نمیخورد.کم کم خوب شد دستم.اما وقتی کسی یاد کسی را ندارد زندگی سرد و بی معناست.به تراپیستم گفته ام به عنوان یک زمان خالی بین دوتا چیز (چیزی که از دست رفته و چیزی که به دست می آید)این روزها را حاضرم اینطور در خلا طی کنم،اما برای همیشه نه...دلم میخواهد کسی روی ذهنم زندگی کند.۲۴ساعته در یادم باشد،کسی که اینبار شاید بیشتر از من بماند.چرا که بی دوست زندگانی هیچ وقت ذوقی ندارد..ناشناس.@cafee_art..
مُو حالوم خوب نیمُو حالوم یهطوریِن، یهطوری مث وقتی که هرچی سیت جوک بگن بیشتر گریهات بگیره...@cafee_art..
تلخترین نکته دربارهی فقر:یک «جوان فقیر» صرفا از محرومیتهای مادی در رنج نیست، او احترام، توجه و عشق را هم از دست میدهد.بیپولی خیلی وقتها در حدی نیست که بقای انسان را تهدید کند. شما بدون داشتن ماشین و لباس خوب هم میتوانید به زندگی ادامه دهید؛ اما واقعیت اینقدر هم ساده نیست.آلن دوباتن در کتاب خوبِ "اضطراب منزلت" به این پرسش میپردازد که شأن یک انسان به چه چیزهایی وابسته است؟! من بخاطر شغلم، بخاطر پول و یا ماشينم، چقدر در چشم دیگران محترم دیده میشوم؟ اصلا چرا بین "ثروت" و "منزلت" رابطهای هست؟ این کتابِ خوب را مطالعه کنید. او از فقر میگوید. انسانِ فقیر فقط درگیر بیپولی و فقدان مادیات نیست. پولدار بودن (چه در جوامع شایستهسالار و چه در ایرانِ خودیسالار) نشانهی نوعی "توانایی" است. درست یا غلط کسی که ثروتی دارد، در نگاه جامعه "زرنگ، باهوش، بلد، توانا و غیره" و در یک کلام "شایستهی احترام" است. ماجرا طرفِ تلخی هم دارد. در چنین وضعی، وقتی کسی پول ندارد، در نقطه مقابل قرار میگیرد. گویا بخاطر تنبلی، بیعرضهبودن و نادانی فقیر است، پس منزلت خود را از دست میدهد. او دیگر شایستهی احترام و توجه و عشق نیست. همین، فقر را دشوارتر و هولناکتر میکند.دوباتن اصرار ندارد که بیدلیل دلداریات بدهد. با حوصله موقعیتها را تحلیل میکند تا سرانجام ببینیم آیا فقیر بودن لزوما نشانهی بیعرضه بودن است؟ او میگوید حتی در جوامع شایستهسالار گاهی عواملی مثل شانس، خانواده یا حتی بیاخلاقی و تقلب و... ممکن است کسانی را پولدار کنند. مشاهدهی جایی مثل ایران، دست این نویسندهی محترم را بازتر میکرد تا با خيال راحتتر بگوید که بهسختی و بهندرت ارتباطی بین "ثروت" و "شایستگی" وجود دارد. مردم اصلا عاملیتی ندارند، و زیر ضربههای تورم و تبعیض و رانت، چندان نمیتوانند قدمی بردارند. و داوریها دربارهی عملکرد انسان در جایی مثل اینجا، دشوار است. احترام به انسان را نباید و نمیتوان به توفیقات اقتصادیاش ربط داد.معین_دهاز.@cafee_art..
▪️کودک صفتکودکی، اسباب بازی «همین لحظهاش را» نشانم داد. پاستیلِ دستمالی شده و چرکینکه رنگش آبی و مخلوطی از پرزهای قالی بود!کودک؟ اهل حیرت بود و تازگی.شیطان؟ کمک کارشو سبک سری؟ همکارش.پر کار بود در تخیل ورزی و قصه سازیو برق چشمانش به بی رمقی نگاهم، چشمک میزد.➖در همان لحظه دلم خواست کودک صفتی باشم که:▫️لحظه ایی بیکار نباشم از دلدادگی به بازی▫️و ناکار کنم بزرگسالی را که دل نمیدهد به بازی.▫️که پرکار باشد شیطان در حوالی من▫️و کم کار باشد بی رمقی در نزدیکی ام▫️و دام و دامنم جز بازیگوشی و حیرت چیزی نداند.▫️و نگاهم برای بارش هر کلمه، کنجکاو و طماع▫️و میلم به اشیای سادهی دم دستی،مانند اشتهایم به خوردن برگزیده ترین شعر بازیگوش دنیا باشد.▫️که امروزم را تماما زیست کنم با سرکشی و غرقگی▫️و دست بیاندازم دور گردن زندگی و با آن لی لی کنم و برقصم و زمین بخورم و بعد گریه ایی کوتاه و دوباره و دوباره آماده برای ادامهی مسیر.که کودک صفتان اهل ادامه اند...یگانه شیرین.@cafee_art..
..بیچاره پیشانی قبیلهام انگار کسی سیگارش رامیان سرنوشت ما خاموش کرده است!مرتضی بخشایش
.مگر نه اینکه غم درکنار شادی میخوابد وروشنی از آغوش تاریکی بیدار میشود؟!تضادها عمریست سر برشانه ی هم گذاشته اند وزندگی را معنا کرده اند!حالا ما هی دنبال معنی جدیدی برایش بگردیم خود را با هزار بهانه گول بزنیم که نه مفهوم زندگی این چیزها نیست باور کنیم همینست که هست !فرشته_محمودی.@cafee_art..
.طفلکها، طفلک این جوانها که مثل خرمن دروشان میکنند.مارسل پروست، در جستجوی زمان ازدسترفته، ترجمه سحابی، طرف خانه سوان
فقط یک چسبخبر خوشی رسید. لبخندی بر صورتش نشست. اما او مثل کسی است که تمام وجودش پر از زخم است و فقط یک چسب برای یکی از زخمهایش پیدا شده. خدا را شکر میکند؛ اما بقیهی زخمها هنوز خونریزی میکنند، آزارش میدهند. با همان چسب، سعی میکند لحظاتی دلگرم بماند.فرناز بهادری.@cafee_art..
از نوشتههایبدون فکر، بدون ویرایش و بیربط اما با دلیلبرمیگردم به صبح. خوب شروع کرده بودم. صبح زود نهار را آماده کردم و دستی به سر و روی خانه کشیدم. به سبک خودم لباس پوشیدم. به قول بابا، به رنگ خودم؛ سورمهای، آبی آسمانی و کمی صورتی. ترکیبش با دستبند مرواریدِ سفیدآبی و رژ و سایه صورتی، کمی رنگ به دنیای خاکستریم پاشید. به جلسه دفاع رُز میروم. بیآنکه بشناسمش. چند دقیقه توی سالن شرجی دانشگاه، مهمان کلماتش شدم. زبان بدن مضطرب و گردندردِ آشکارش، دلیل دوستیمان شد! هنوز خوب بودم. بعد از جلسه دفاع وقتی استاد صادقی همه کلمههای گرم و مهربانش را نثارم کرد، همه چیز خوب بود. وقتی رسیدم خانه اما! گریه داشتم. و بعد کمکم سفیدآبیام جای خودش را به سیاه داد. کدام کلمه، کدام نگاه، کدام تصویر دنیای صورتی کوچک شکنندهام را تارومار کرد؟چه کسی انگشتش را روی زخم کهنهام فشار داد؟ کجا احساسم را دستکاری کردم؟ کجا باید عصبانی میشدم اما فقط لبخند زدم؟ شاید باز هم پای کودکی در میان است؟ الهه_افشار.@cafee_art..
.آهایشبپرستان کفتارمنشاز کدامین نیمه سخن میگویید!؟قطرهای بیش در لیوان نمانده استکه آن همعرق جبین زحمتکشانیستکه برای آبروداریصورتشان رابا سیلی شکنجه میکنندحمیددلگرم.@cafee_art..
شاید بتوانم برای مردانِ زنستیز، دلایلی پیدا کنم تا دشمنیِ پنهانشان را توضیح دهم؛اما هرگز نمیتوانم زنانِ زنستیز را درک کنم.از چه چیزی در وجود خودتان میگریزیدکه مُهرِ تحقیر را بر پیشانیِ همهٔ زنان میکوبید؟کدام زخمِ درماننشده،کدام هیولای پنهان،کدام احساسِ حقارت یا کینه،شما را به جایی رسانده استکه نخستین دشمنِ خودِ جنسِ خویش شدهاید؟چه فعلوانفعالی درونتان رخ میدهدکه دیدنِ زنِ خوشحال، آزارتان میدهد؟چه میشودکه استعدادهایش را کوچک میشمارید،رنجهایش را انکار میکنید،و هر موفقیتش را با تمسخر و تحقیر پاسخ میدهید؟چگونه خودتان را در آینه نگاه میکنید،وقتی کینه تا مغزِ استخوانتان ریشه دوانده است؟چگونه از احترام سخن میگویید،در حالی که نخستین بیاحترامی را نثارِ کسی میکنیدکه آینهای از خودِ شماست؟خودتان را تربیت کنید.آنقدر بزرگ شویدکه چشمهایتانبه جای جستوجوی نقطهضعفِ دیگران،از شکوفاییشان ذوق کند.فاطمه_اندربای.@cafee_art..
.تنهاییکوچکتر از واتیکان استگذرنامه نمیخواهدتنها کافیستیکباردلتدر آنسوی پرچین کسیزیر سایهی بیدمشکهاجا بماند...
.هی ازم میپرسن شغل رویاهات چیه؟ بابا من تو رویاهام شاغل نیستم پولدارم ولم کن.