از نوشتههایبدون فکر، بدون ویرایش و بیربط اما با دلیلبرمیگردم به صبح. خوب شروع کرده بودم. صبح زود…
انتشار: 2026/08/04 10:30 UTCدریافت: 2026/08/06 04:57 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/06 04:57 UTC
از نوشتههایبدون فکر، بدون ویرایش و بیربط اما با دلیلبرمیگردم به صبح. خوب شروع کرده بودم. صبح زود نهار را آماده کردم و دستی به سر و روی خانه کشیدم. به سبک خودم لباس پوشیدم. به قول بابا، به رنگ خودم؛ سورمهای، آبی آسمانی و کمی صورتی. ترکیبش با دستبند مرواریدِ سفیدآبی و رژ و سایه صورتی، کمی رنگ به دنیای خاکستریم پاشید. به جلسه دفاع رُز میروم. بیآنکه بشناسمش. چند دقیقه توی سالن شرجی دانشگاه، مهمان کلماتش شدم. زبان بدن مضطرب و گردندردِ آشکارش، دلیل دوستیمان شد! هنوز خوب بودم. بعد از جلسه دفاع وقتی استاد صادقی همه کلمههای گرم و مهربانش را نثارم کرد، همه چیز خوب بود. وقتی رسیدم خانه اما! گریه داشتم. و بعد کمکم سفیدآبیام جای خودش را به سیاه داد. کدام کلمه، کدام نگاه، کدام تصویر دنیای صورتی کوچک شکنندهام را تارومار کرد؟چه کسی انگشتش را روی زخم کهنهام فشار داد؟ کجا احساسم را دستکاری کردم؟ کجا باید عصبانی میشدم اما فقط لبخند زدم؟ شاید باز هم پای کودکی در میان است؟ الهه_افشار.@cafee_art..