خانم واو بعد از سالها قحطی و خشکسالی در رابطه، در ۴۸ سالگی به کسی علاقهمند شده بود و میتوانست با…
انتشار: 2026/08/07 16:23 UTCدریافت: 2026/08/08 23:57 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/08 23:57 UTC
خانم واو بعد از سالها قحطی و خشکسالی در رابطه، در ۴۸ سالگی به کسی علاقهمند شده بود و میتوانست با خواندن دوباره و چند بارهی پیامی از مرد لبخند بزند و روی تصویرش مکثی خوشایند کند.بعد از مدتها چند کیلو اضافه وزنِ نامیرای حاصل از میانسالی را در تاپ مشکی توری جا داده بود و در صندلهای پاشنه بلندش با کلافگی انتظار رسیدن مرد را میکشید.دیر کرده بود. هنوز پیام «عزیزم کی میرسی؟» سین نشده بود. خانه بوی روغن سوخته گرفته بود. برنج شفته شده بود. کاهو و اسفناجها زیر سنگینی روغن زیتون ته کاسه وا رفته و به هم چسبیده بودند. خودش را توی آینه نگاه کرد. پشت لبش از گرمای ماه تیر عرق کرده بود و گوشه خط چشمش سر خورده بود لای یکی از چروکهای ریزِ تازهوارد. پنکه را روشن کرد و صورتش را جلوی طوفان گرفت.فکر کرد آنقدر دلباختهی مرد هست که بتواند این وضعیت را تحمل کند؟ چقدر میل داشت بزند زیر همه چیز، پنجره را باز کند، روغن سوخته را توی سینک بریزد، صورتش را با آب سرد بشورد، لباس خانهی نرم و گشادش را جایگزین این تاپ تنگ لعنتی که مشغول خوردن تنش بود کند، روی کاناپه بیفتد و وانمود کند مرد را نمیشناسد. باتجربهتر از آن بود که بتواند دچار خیالات شود و فکر کند آن مرد قد بلند با ریش خاکستری نامرتب و دستهای بلاتکلیف نیمهی گمشدهاش است.از لای هوهوی پنکه صدای زنگ را شنید. موهایش را مرتب کرد، لبخند را به صورت فرستاد و با کرشمهای اسراف شده گفت: «عزیزم چه به موقع. بیا طبقه سوم.»آنالی_اکبری.@cafee_art..