«میخواهم بروم خودم را بیچاره کنم.» ناخن بر قلبم میخراشند. پرجنبوجوش و شوخ است اما مضطرب. باید هم…
انتشار: 2026/08/07 11:43 UTCدریافت: 2026/08/08 23:57 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/08 23:57 UTC
«میخواهم بروم خودم را بیچاره کنم.» ناخن بر قلبم میخراشند. پرجنبوجوش و شوخ است اما مضطرب. باید هم باشد. بعد آن تجربهی تلخ ۹۹، حالا دوباره... «من شنبه برای شیمیدرمانی به بیمارستان میروم. قبول حق» بغض میبندد حنجرهام. دلم میخواهد هایهای گریه کنم. اما میخندم. خاطره میگویم. او هم دل میدهد. چشمانش مظلوم و غمزده و حرفهایش بامزه. خانهی فردیس. درخت شاهتوت و گردو. گربههای ناقلا. سرای بزرگ و دلباز. اینها خاطرات کودکی من از تهراناند. اگر او نبود، شاید اینقدر نمیجنگیدم برای اینجا زیستن. زخمزبان کم نداشته. با هم خیلی دعوا کردهایم؛ جوانتر که بودم. جوان که بود اما... با همهی اینها، دلم برای معصومیت چهرهی ۷۵ سالهاش فرو میریزد. او تهران من است. ایرانم. چیز غریبیست؛ پیوند خونی. هرچه بشود، بخشی از وجودت به آنها گره خورده. دوستشان داری. میخواهی باشند. سالم. شاد. حتا اگر سال به سال نبینیشان. طاقت بیار! تک دایی غُد و مهربان و بازیگوشم. از این هم گذر خواهی کرد. همانطور که ایرانمان از این غدد سرطانی رها خواهد شد.دایی!ایران! تو بمان. گرچه... ما خیلی خستهایم. مریم کشفی.@cafee_art..