سایهدر نوجوانی، استعدادی در خودم کشف کردم؛استعداد خنداندن خانمها.در هر جمع زنانهٔ فامیل، من هم بودم؛پرحرف، شوخ و همیشه مشغول.دخترهای فامیل با خنده میگفتند:«باز این خالهزنک اومد.»و پسرها، با اخم، زیر لب چیزی نثارم میکردند.آن روزها، چهرهام سرشار از لذت بود،اما با لذت آشنا نبودم.همهچیز برای من با همان چهره آغاز شد؛چهرهای رسوا.جرئت برقراری یک رابطهٔ ساده با جنس مخالف را نداشتم.این ناتوانی را پشت جوکها و جملههای بیارزش پنهان میکردم.خنده، سپر پنهان کننده ضعفهایم شد.کمکم این سپر، شخصیت من شد.دیگر فقط در جمع خانمها طنازی نمیکردم.در هر جمعی؛دوستانه، کاری یا خانوادگی،خودم را موظف میدانستم که دیگران را بخندانم.و در این میان،جدی بودن را از یاد بردم.وقار را هم.حالا که به میانهٔ راه زندگی رسیدهام،سعی بر تعریف جدیدی از خودم در مناسبات اجتماعی دارم.کاری دشوار برای شخصیتی که سالها جا افتادنش طول کشیده است.برای ساختن این «منِ» تازه،باید دو چیز را همزمان مدیریت کنم.نخست؛کنترل خودم هنگام آشنایی با آدمهای جدید؛اینکه دیگر برای پذیرفته شدن، پشت خنده پنهان نشوم.دوم؛مواجهه با آشنایان قدیمی؛کسانی که هنوز مرا با همان نقاب میشناسند و از من همان نقش همیشگی را انتظار دارند.و این، تاوان سوءتفاهمی است که سالها پیش،با دستهای خودم ساختم.سوءتفاهمی که در آن،دیگران گمان کردند من همیشه شاد و لودهام.و من هم، کمکم همان آدمی شدم که آنها انتظار داشتند.افشین_کریمی.@cafee_art..
.گمشدهشروع کرد به کنار زدن خاک. بالاخره جسد پدیدار شد. با دیدن چهرهاش آهی کشید: «اینم نیست.» این چهلمین گوری بود که میکند. هنوز خودش را پیدا نکرده بود.میترا جاجرمی.@cafee_art..
.گاهی آدم نه از رفتنِ کسی میشکند،نه از تنهایی؛از جایی میشکند که میفهمدتمامِ آنچه با عشق ساخته بود،برای کسی که دوستش داشت،هیچوقت به اندازهی کافی ارزشمند نبوده است.اما زندگی همینجا تمام نمیشود.یک روز میرسد که دیگر ، برای ماندنِ هیچکس التماس نمیکنی،برای دیدهشدن ، خودت را کوچک ،و برای دوست داشته شدن،از خودت نمیگذری.روزی میرسد که از رفتنِ آدمها نمیشکنی؛ چون فهمیدهای هیچکس آنقدر مهم نیست که،برای ماندنش، خودت را از دست بدهی..آخرِ قصه، کسی که باید میماند،خودت ِ تو بودی، نه دیگری.غزل_کرمانی.@cafee_art..
شنیدم کسی میگفت: گناه مرده نشویید دستش از دنیا کوتاه است، به خیالم آمد آنهایی هم که در زمین نفس میکشند دستانی دارند دورافتاده از زمین و آسمان که به هیچ در و پیکری بند نیست. و این بشر، موجود دوپایی است که فقط یک مثقال زبان دارد و یک جهان اندیشهی ناپختهی درهم که هیچ وقت به قطعیت واضحی نمیرسد. یک روز این شیوه خوش میدارد دیگر روز شیوهای دیگر. و خدا نکند که قاعدهای را به اندیشهی ناقصش کامل ببیند، زمین و زمان به هم میدوزد که آنچه من میگویم وحی منزل است و جز این حرفی نیست...مردگان دستشان از دنیا کوتاه نیست، گوشهای ما صدایی جز «من» نمیشنود. آناهیتا.@cafee_art..
نمیخواهم در این غم غرق بشوم. نمیخواهم تمام روز به این فکر کنم که ممکن است بابا همه چیز را فراموش کند. سعی میکنم رشتههای آخر نودلم را با چاپاستیک بگیرم. بغض دارم. نودل را میگذارم توی دهان و قورت میدهم. بغض میتواند حتی طعمِ تیزِ سویاسس را هم کمجان کند. با خودم قرار گذاشتهام که نیمساعتی در روز میتوانیم گریهی مفصلی بکنیم. اگر دلمان خواست هی بگوییم چرا من؟ چرا حالا؟ و چراهای دیگر. بههرحال آدم لازم دارد گاهی دلش برای خودش بسوزد. بعدش اما میرویم به خانه و زندگیمان میرسیم. پلیلیست دوران طلایی موسیقی ایران را میشنویم. کار میکنیم و برای پروژههای تازه برنامه میریزیم. از چت جیپیتی میپرسیم اگر رنگ بودم، چی بودم؟ اگر آهنگ بودم، چی؟ و درحالیکه زیر و بم زندگیمان را بهش گفتهایم، از نزدیکی حدسهایش شگفتزده میشویم. با ح ترانههای فتانه و مهستی را تحلیل میکنیم و زندگی شخصیشان را شخم میزنیم و به پاپارتزیبازیمان میخندیم. لیست خرید مینویسیم. برای آخر هفته برنامه میریزیم. همه، قدری سنگینتر از چیزی که باید؛ اما اشکالی ندارد. چون ما قرار نیست غرق بشویم.سارا آناهید.@cafee_art..