تازگی گردآوری
تا حدی تازه- آخرین مشاهده موفق
- 2026-08-14 21:50 UTC
- وضعیت گردآوری
- ok
- نسخه تجزیهگر
- web-v3
که نام آینهبیرون ز کورههاسنگ است!@Arab_Yaser
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 65 نمونه پست
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. (channel-v1)
هفت روز اخیر
این بخش آنچه دایرکتوری واقعاً مشاهده کرده نشان میدهد و امتیاز ترکیبی اعتبار یا کیفیت تولید نمیکند.
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود.
بازه 2026-08-10 تا 2026-08-16 · ذخیره موقت ۱۵ دقیقه · channel-evidence-7d-v2
📚پرداختها برای نوشتافزار امروز به یک میلیارد و دویست و پنجاه میلیون تومان رسید تا این #کارخیر با هدف تامین مایحتاج تحصیلی ۳۰۰۰ دانشآموز چنین شرایطی را پشت سر بگذارد.این قصه تا شهریورماه ادامه دارد…جا نمانید…63934610254109586037697633640724 پرداخت مستقیم
📌قاصران و جاهلان و عاملانجبر محیطی برآمده از بیعملی و بدعملی زندانساز است، و کبوتر هم تحمل قفس را ندارد. از همین روی است که امروز بواسطه دوستان نزدیکم متوجه شدم بجز سورنا یکی دیگر از کودکان اوتیست نیز خودش را از بلندای منزل به پائین پرت کرده بوده و زندان بیعملان و بدعملان را به لقایشان بخشیده است.بیعملی و بدعملی ریشههای فردی و جمعی، اجتماعی و ساختاری دارند.بیعملی و بدعملی در مقام فردی در این بلبشوی آخرالزمانی اقتصادی عمدتا از سر ناتوانی و استیصال است، همچون والدین عزیز و دربند سورنا که هیولای استضعاف تحمیلی بال و پرشان را بسته بود و بقدری مشغولشان کرده بوده که دست آخر کبوتر پر نارستهشان را از آنها ستاند.سعیدروستایی در آخرین ساختهاش «زنوبچه» دادگاه اخلاقی اجتماعی باز کرد در کنکاش چرایی سقوط آزاد پسرکنوجوان که بیشباهت به ماجرا سورنا نیست، حداقل در بعد ساختاری.آری براستی چهکسانی جاهلان و قاصران و عاملان پرکشیدن سورنا نوجوان برخوردار از اوتیسم بودند؟بدعملی و بیعملی ساختاری چه دستگاهها و ارگانهایی عامل این درد بزرگ برای خانواده سورنا شد؟بدعملی چه کسانی در اولویت نشناسی و هزینه کرد ثروت عمومی ملت دربند در طرق غیرضرور عامل پر کشیدن سورنا شد؟نظاماجتماعی بعنوان یک عنصر پویا و ناآگاه به امرخیر تا کی قرار است دیگ شله بپزد و نذری بدهد و...اما نسبت به دردهای حقیقی دردمندان بی تفاوت باشد؟از آموزشوپرورش تا سازمانبهزیستی از سازمان اوقاف تا همه دیگر دستگاهها و کلان حاکمیت که از اربعین تا تجمعات خیابانی و غیره حضوری پررنگ و فعال و البته بیربط دارند، هرکدام بنا به قاعده فقهی حقوقی «تسبیب» چه نقشی در پرکشیدن سورناهای این سرزمین داشتند؟چرا اساسا امکان مردن در این خاک از حق حیات بسیار آسانتر و فراختر است؟چرا دروازههای مرگ اینگونه آسانباز شو هستند اما حتی پنجرههای رو به حیاط و حیات بجهت کمی زندگی بهتر قفل و زنجیر شدهاند؟خداوند به همه مادران و پدران داغدیده این سرزمین من جمله پدر و مادر سورنا صبر بدهد.و امید آنکه تلألو خورشید بار دیگر گرمای زندگی را به این سرزمین برگرداند.به یاسرعرب دوست عزیزم که از نزدیک دغدغه او بجهت حل مسئله اجتماعی اوتیسم را دیده و نظاره کردم نیز تسلیت میگویم.یاسرجان متاسفانه اینجا سرزمین خواستهها و تلاشهای نافرجام است، ولو خواستهها و تلاشهای غیرفردی بجهت فلاح اجتماعی.https://t.me/seyyedhashemfirouzi
خداحافظی!برای یه مدتی میرم!انشاالله نه برای همیشه... ولی فعلا برای مدتی از فضای مجازی فاصله میگیرم.این چند سال درباره خیلی چیزها نوشتم؛ درباره بچهها، توسعه ایران، رسانههای رسمی و غیر رسمی، بی پناهی بچههای اوتیسم، زیست جنسی ایرانیان، ناشنوایی اجتماعی، فقر زدایی، کار خیر، کودکی و توسعه، بلوچستان، دولت، جامعه و کلی چیز دیگه...همیشه فکر میکردم شاید اگر درباره چیزی درست و دقیق حرف بزنیم، اگر دیده بشه، اگر صدایی به جایی برسه، بالاخره یه اتفاقی بیفته....ولی این روزها، بعد از شنیدن صدای ضجههای مادری که بچهش رو از دست داده، به خودم نگاه کردم و دیدم که بیشتر از همیشه خستهام...شاید باید یه مدت ساکت باشم و فکر کنم. فکر کنم اصلاً این همه حرف زدن، این همه نوشتن و تحلیل کردن، کجا به درد میخوره و کجا فقط باعث میشه فکر کنیم داریم کاری میکنیم؟برای همین یه مدتی نه مینویسم، نه تحلیل میکنم، نه درباره چیزی نظر میدم...فکر میکنم باید مدتی برم، فکر کنم، ببینم بعدش واقعا میخوام دوباره حرف بزنم یا نه؟ویدئو برشی از مستند بلوچستان هست که سالها پیش تولید شد...@yaser_arab57
تجزیه ایران همینجاست؛ روی آسفالت خیابان! من در تهران، محله نوفلاح زندگی میکنم. محلهای معمولی؛ نه اعیاننشین است و نه حاشیهنشین. امکاناتش هم در حد یک محله متوسط و قابلقبول پایتخت است. یکی از همین امکانات معمولی، آسفالت خیابان بود. آسفالت خوبی داشت؛ نه…♨️اختلاف ۲۰ ساله امید به زندگی میان سیستان و بلوچستان و گیلان!براساس دادههای ثبت احوال، میانگین سن فوتشدگان در ایران در سال ۱۴۰۴، ۶۶.۸ سال بوده است. میانگین سن فوت مردان ۶۴.۰۸ سال و زنان ۷۰.۶۴ سال گزارش شده است.این شاخص در استانهای مختلف اختلاف قابلتوجهی دارد؛ بهطوری که میانگین سن فوت در سیستان و بلوچستان ۵۱.۶ سال، در خوزستان ۶۲.۹ سال، در گیلان ۷۱.۲ سال و در مازندران ۷۰.۷ سال بوده است.به این ترتیب، فاصله میان میانگین سن فوت در سیستان و بلوچستان و گیلان به حدود ۲۰ سال میرسد؛ شکافی قابلتوجه که نشاندهنده تفاوتهای عمیق منطقهای در وضعیت سلامت، شرایط اقتصادی و اجتماعی و کیفیت زندگی در کشور است.@yaser_arab57
سورنا هم پرکشید... اینجا راجع به او نوشته بودم. https://t.me/yaser_arab57/13621 و اینجا راجع به بیجایی بچههای اوتیسم. https://t.me/yaser_arab57/14151?singleجناب عرب سلام علیکم؛ مطلب اخیر شما درباره سورنا را خواندم و جگرم سوخت و آتش نگرانی بر جانم افتاد. زیرا منهم دارای فرزند اوتیست هستم و مجبورم برای اینکه از خانه تنها بیرون نرود در را قفل کنم. حتما با آنها برخورد داشته اید و دیده اید که چقدر مهربان هستند و وقتی آرام هستند، کوهی از احساس می شوند.جناب عرب! اگر کسی به معصومیت اعتقادی ندارد کافیست یک ساعت با این بچه ها بنشیند تا بفهمد گناه نکردن هم ممکن است و انسان می تواند به این درجه از معصومیت برسد. واقعا نمی دانم این بلا از کی بر ما نازل شد. تا قبل از اینکه خودم دارای فرزند اوتیست شوم، حتی اسم این عارضه را هم نشنیده بودم و هیچکس در دوست و آشنا و قوم و خویش را ندیده بودم که بگوید مثلا در فامیل ما کودک اوتیست هست.این موضوع را به تمام جامعه تعمیم دهید تا متوجه شوید که این بچه ها چقدر تنهایند و هیچکس بفکر آنها نیست. مشکل خود این بچه ها یکسو و پس زده شدن آنها در جامعه هم یکسوی دیگر.نظام درمان هم که کاری جز سرکیسه کردن خانواده های بینوای این کودکان ندارد و می توان گفت که هیچ طرح جامعی برای این دسته از افراد جامعه تدارک دیده نشده است.وضعیت خاص این کودکان باعث شده تا والدین و خانواده ها نیز از جامعه فاصله بگیرند و همین مسئله به افسردگی پدران و مادران این کودکان دامن زده است.جناب عرب! من لحظه لحظه مشتاقم تا هر چه سریعتر بمیرم و در پیشگاه خدا بایستم و از او بپرسم این کودکان چه گناهی داشتند که اینگونه آنها را آفریدی؟در نگاه مضطرب فرزندم آنگاه که اسباب بازی مورد علاقه اش را گم کرده و یا بو یا صدایی روی مخش رفته زجر و استیصال را حس می کنم و بندبند جگرم پاره میشود. ببخشید که این درد دل اینگونه طولانی شد. پرواز سورنای نازنین را به خانواده اش و شما تسلیت عرض می کنم. خوشا بحالش حالا شبها بی درد و اضطراب می خوابد.@yaser_arab57
درد، خیلی وقتها درد نیست، چون صرفا درد زندگی شخصی مدیران ما نیست!در ایران حدود ۱ تا ۱.۵ میلیون نفر دارای کمتوانی ذهنی هستند؛ اما تعداد افراد دارای اختلالات رشدی و شناختی ــ با احتساب اوتیسم، سندرم داون و سایر وضعیتهای مرتبط ــ بهمراتب بیشتر است و میتواند به چند میلیون نفر برسد....@yaser_arab57
سورنا هم پرکشید... اینجا راجع به او نوشته بودم. https://t.me/yaser_arab57/13621 و اینجا راجع به بیجایی بچههای اوتیسم. https://t.me/yaser_arab57/14151?singleسلام آقای عرب! مطلبتان در مورد سورنا را خواندم و گریه کردم. شاید اگر 4 سال پیش بود اصلا برایم اهمیتی نداشت. الان 4 سال است که دارم در استرالیا دکترای علوم کامپیوتر میخوانم در حوزه ارتباط انسان و رایانه. در حوزه طراحی تکنولوژی های ارتباطی برای افراد معلول ذهنی. 4 سال است که به مراکزی میروم که بزرگسالان دارای ناتوانی ذهنی را دور هم جمع کرده اند تا بتوانند بهتر زندگی کنند. میروم تا از ان ها یاد بگیرم و پزوهش کنم و تکنولوزی متناسب با نیازشان طراحی کنم. همه شان بیمه دولتی دارند تا از این خدمات استفاده کنند. دولت گرنت های پژوهشی زیادی میدهد تا social inclusion ان ها را زیاد کند بار خانواده هایشان کم شود و مستقل زندگی کند. بعضی ها را سر کار میفرستند و حقوق میدهند بعضی ها را ساپورت میکنند تا با افراد مشابه خودشان در یک خانه مستقل زندگی کنن و ساپورت ورکر ها کمکشان کنند. بعضی ها در مراکز فقط برای اینکه خوشحال باشند و زندگی زیباتری داشته باشند دور هم جمع میکنند با هم فعالیت های مختلف انجام میدهند. آشپزی ورزش تکنولوژی گفتگو باغبانی مهارت های زندگی.... قبل از این فکر میکردم چه فایده ای دارد تمرکز روی زندگی این افراد وقتی هزاران انسان نیازمند عادی وجود دارد؟ مگر این ها چه میفهمند؟ الان جگرم آتش میگیرد وقتی فکر می کنم چه توانمندی هایی در وجودشان پنهان شده که کسی نمیبیند. چقدر میفهمند چقدر خوبند. چقدر وقتی آن ها آرامند خانواده هایشان خوشحالند.روزی نیست که به برگشتن به ایران فکر نکنم. به اینکه اگر کاری بلدم و حرفه ای یاد گرفته ام ببرم با هر سختی در کشورم برای کسانی که نیاز دارند خرج کنم. اما احساس میکنم زورم نمیرسد به خیلی چیزها.... امیدی ندارم به مفید بودن... به کار کردن...جگرم سوخت برای سورنا😭😭😭@yaser_arab57
خوابم نمیبرد. امشب سورنا گم شد. سورنا هجدهساله است. بسیار بسیار زیبا و البته دارای اوتیسم. اینکه چطور از خانه زده بیرون بماند. مادرش، مادرش را برده بود بیمارستان. و پدرش دندهی اسنپ عوض میکرد برای مخارج سورنا که باریاست بر مخارج دیگر آدمهای معمولی که کمر…سورنا هم پرکشید...اینجا راجع به او نوشته بودم.https://t.me/yaser_arab57/13621و اینجا راجع به بیجایی بچههای اوتیسم.https://t.me/yaser_arab57/14151?single
در شرایط بالاتر از سیاهی هستیم!جنگ سیاه است. بسیار سیاه. اما چه وضعیتی میتواند از این هم سیاهتر باشد؟روزگار ممتد و مستمری که صلح واقعی شکل نمیگیرد. توافق هست، اما توافقی پایدار نیست. تحریم هست، اما نه لزوماً در بالاترین سطح! تهدید و حمله نظامی هست، اما جنگ تمامعیار نه. مذاکره هست، اما اعتماد استراتژیک نه. حکومت دائماً بخشی از منابعش را صرف آمادگی امنیتی و نظامی میکند. توان ذهنی مدیران با ربط و کم ربط به جنگ احتمالی پیش رو گره خورده و به بازسازی سازمان و رویکرد خود نه. جامعه هم دائماً در وضعیت انتظارِ «دور بعدی» چرخهای از جنگ محدود- تهدید نامحدود-مذاکرات- توافق موقت، و دوباره جنگ محدود زندگی کرده و روز به روز فرسودهتر میشود!این وضعیت برای کشوری مثل ایران از یک جنگ کوتاه بسیار بدتر است. چون جنگ کوتاه ممکن است یک نقطه پایان داشته باشد، ولی فرسایش هیچ نقطه پایانی ندارد!آیا در ساختار قدرت کسی دارد برای خروج ایران از وضعیت فرسایشیِ پساجنگ، یک استراتژی واقعی طراحی میکند؟به امید رفتن ترامپ نباشید! اگر پاسخ منفی باشد، آنوقت حتی آمدن یک رئیسجمهور جدید در آمریکا هم لزوماً مسئله را حل نمیکند...اینطور که پیش میرود کشور نه با شکست در جنگ، بلکه با ناتوانی در تبدیل پایان جنگ به صلح، پوک و پودر خواهد شد!@yaser_arab57
حتی با سفر اربعین رفتن وزیر امور خارجه در این مقطع حساس کشور، باز هم وقتی این خبر رو دیدم اول فکر کردم فیکه؛ بعد دیدم نه، ظاهراً شرایط اضطراری و جنگی کشور فیک شده!کاش یک نفر به وزیر بگوید اگر لباس خود امام حسین(ع) را هم تن کند، برای آنهایی که فحش میدهند و قوطی پرتاب میکنند فرقی ندارد!مگر وزیر فرهنگ است؟ بیخیال این نمایشها بشود، و وظیفه خودش را انجام بدهد...@yaser_arab57
تجزیه کودکان کشور به کودکان دارای امکان تحصیل و بدونِ امکان تحصیل!هشدار فرهادی سخنگوی وزارت آموزش و پرورش درباره زنگ خطر کاهش تعداد دانش آموزان؛ در هفت سال کاهش بیش از ۳ میلیونی داشتیم.@yaser_arab57
تجزیه ایران همینجاست؛ روی آسفالت خیابان!من در تهران، محله نوفلاح زندگی میکنم. محلهای معمولی؛ نه اعیاننشین است و نه حاشیهنشین. امکاناتش هم در حد یک محله متوسط و قابلقبول پایتخت است.یکی از همین امکانات معمولی، آسفالت خیابان بود. آسفالت خوبی داشت؛ نه چالهای، نه خرابی جدی، نه ترکهای اساسی. تا همین چند روز پیش....چند شب پیش دیدم ماشینهای شهرداری آمدند و شروع کردند به کندن آسفالت نسبتا سالم خیابان. چند شب تا صبح کار کردند و تمام خیابان را از نو آسفالت کردند.حالا آسفالت جدید آنقدر تازه و نرم است که اگر پنیر خامهای رویش بریزد، احتمالاً میشود با نان بربری برداشت!من واقعا دلیل این زحمت و خدمت شهرداری محترم تهران را نفهمیدم. از آسفالت خیابان خودمان چند عکس گرفتم چون هنوز خطوط عرضی همان آسفالت قدیمی است و برای شما هم آسفالت قبلی و بعدی قابل قیاس است.امروز یاد ویدئویی افتادم که چند روز پیش از زاهدان دیده بودم. خیابانهایی که آسفالتشان بیشتر شبیه میدان جنگ بود تا خیابان یک شهر. تکهتکه، فرسوده، پر از چاله و خرابی.بعد با خودم گفتم: ما دقیقاً در ایران از چه نوع «تجزیهای» حرف میزنیم؟ما بارها شنیدهایم که؛ مراقب تجزیه ایران باشید؛ فلان قوم میخواهد جدا شود، فلان گروه اسلحه دارد، فلان طایفه دنبال خود مختاری است، و ...اما مگر تجزیه فقط این است که یک روز کسی با اسلحه مرز بکشد و بگوید اینجا دیگر بعد از این اسمش ایران نیست؟گاهی تجزیه خیلی بیسروصداتر اتفاق میافتد.وقتی یک کلان شهر، خیابان سالمش را دوباره آسفالت میکند و شهری دیگر سالهاست از داشتن یک خیابان معمولی محروم است، خوب معلوم است یک جای کار میلنگد!وقتی کیفیت مدرسه، بیمارستان، آب، اینترنت، حملونقل، فرصت شغلی و حتی کیفیت آسفالت، از یک نقطه ایران تا نقطهای دیگر اینهمه فاصله دارد، مدعی حکمرانی فقط «توسعه نامتوازن» ایجاد نمیکند! دارد تجربه مشترک مردم از «ایران بودن» را فرسوده میکند.مثال واضحترش امروز برای همه مردم صدا و سیما است. وقتی رسانه ملی قرار است رسانه همه ایرانیان باشد اما سالهاست بخش بزرگی از جامعه میداند این رسانه متعلق به او نیست، این رسانه هم خودش عملا تجزیه شده است و هم جامعه را تجزیه کرده!وقتی شهروند زاهدانی و شهروند تهرانی، دو کیفیت کاملاً متفاوت از دولت، خدمات عمومی و حق شهروندی را تجربه میکنند، ما به دست خودمان کشور را از درون چندپاره میکنیم.تجزیه ایران همیشه با پرچم دیگری که در مرز بالا برود که شروع نمیشود.گاهی با همین چیزهای در مقابل چشم شروع میشود. با خیابانهای پايتخت که به سرعت دوباره آسفالت میشود و خیابانهایی که چند صد کیلومتر آنطرفتر سالهاست آسفالت درست به خودش ندیده... با بودجهای که یکجا اضافه میآید و جای دیگر برای ابتداییترین خدمات عمومی پول نیست!و در کل با توزیع نابرابر فرصتهایی که دیگر عادلانه توزیع نمیشود و «ملی» نیست!بعد هم از مردم میخواهیم نگران «تجزیه ایران» باشند!برادر من، خواهر من؛قبل از اینکه بترسیم چه کسی ایران را از بیرون تجزیه میکند، یکبار ببینیم خودمان از درون با ایران چه کردهایم.کشور را فقط مرزهایش به هم وصل نمیکنند؛ کیفیت زندگی، عدالت، احساس تعلق و تجربه مشترک شهروندی هم کشور را به هم وصل میکند!و اگر اینها را سالها خراب کنیم، ممکن است روزی بفهمیم ایران هنوز روی نقشه یکپارچه است، اما در ذهن و تجربه مردم، دیگر آن ایران یکپارچه وجود ندارد!این، به گمان من، یکی از خطرناکترین شکلهای تجزیه است.@yaser_arab57تجزیه ایران همینجاست؛ روی آسفالت خیابان!من در تهران، محله نوفلاح زندگی میکنم. محلهای معمولی؛ نه اعیاننشین است و نه حاشیهنشین. امکاناتش هم در حد یک محله متوسط و قابلقبول پایتخت است.یکی از همین امکانات معمولی، آسفالت خیابان بود. آسفالت خوبی داشت؛ نه چالهای، نه خرابی جدی، نه ترکهای اساسی. تا همین چند روز پیش....چند شب پیش دیدم ماشینهای شهرداری آمدند و شروع کردند به کندن آسفالت نسبتا سالم خیابان. چند شب تا صبح کار کردند و تمام خیابان را از نو آسفالت کردند.حالا آسفالت جدید آنقدر تازه و نرم است که اگر پنیر خامهای رویش بریزد، احتمالاً میشود با نان بربری برداشت!من واقعا دلیل این زحمت و خدمت شهرداری محترم تهران را نفهمیدم. از آسفالت خیابان خودمان چند عکس گرفتم چون هنوز خطوط عرضی همان آسفالت قدیمی است و برای شما هم آسفالت قبلی و بعدی قابل قیاس است.امروز یاد ویدئویی افتادم که چند روز پیش از زاهدان دیده بودم. خیابانهایی که آسفالتشان بیشتر شبیه میدان جنگ بود تا خیابان یک شهر. تکهتکه، فرسوده، پر از چاله و خرابی.بعد با خودم گفتم: ما دقیقاً در ایران از چه نوع «تجزیهای» حرف میزنیم؟ما بارها شنیدهایم که؛ مراقب تجزیه ایران باشید؛ فلان قوم میخواهد جدا شود، فلان گروه اسلحه دارد، فلان طایفه دنبال خود مختاری است، و ...اما مگر تجزیه فقط این است که یک روز کسی با اسلحه مرز بکشد و بگوید اینجا دیگر بعد از این اسمش ایران نیست؟گاهی تجزیه خیلی بیسروصداتر اتفاق میافتد.وقتی یک کلان شهر، خیابان سالمش را دوباره آسفالت میکند و شهری دیگر سالهاست از داشتن یک خیابان معمولی محروم است، خوب معلوم است یک جای کار میلنگد!وقتی کیفیت مدرسه، بیمارستان، آب، اینترنت، حملونقل، فرصت شغلی و حتی کیفیت آسفالت، از یک نقطه ایران تا نقطهای دیگر اینهمه فاصله دارد، مدعی حکمرانی فقط «توسعه نامتوازن» ایجاد نمیکند! دارد تجربه مشترک مردم از «ایران بودن» را فرسوده میکند.مثال واضحترش امروز برای همه مردم صدا و سیما است. وقتی رسانه ملی قرار است رسانه همه ایرانیان باشد اما سالهاست بخش بزرگی از جامعه میداند این رسانه متعلق به او نیست، این رسانه هم خودش عملا تجزیه شده است و هم جامعه را تجزیه کرده!وقتی شهروند زاهدانی و شهروند تهرانی، دو کیفیت کاملاً متفاوت از دولت، خدمات عمومی و حق شهروندی را تجربه میکنند، ما به دست خودمان کشور را از درون چندپاره میکنیم.تجزیه ایران همیشه با پرچم دیگری که در مرز بالا برود که شروع نمیشود.گاهی با همین چیزهای در مقابل چشم شروع میشود. با خیابانهای پايتخت که به سرعت دوباره آسفالت میشود و خیابانهایی که چند صد کیلومتر آنطرفتر سالهاست آسفالت درست به خودش ندیده... با بودجهای که یکجا اضافه میآید و جای دیگر برای ابتداییترین خدمات عمومی پول نیست!و در کل با توزیع نابرابر فرصتهایی که دیگر عادلانه توزیع نمیشود و «ملی» نیست!بعد هم از مردم میخواهیم نگران «تجزیه ایران» باشند!برادر من، خواهر من؛قبل از اینکه بترسیم چه کسی ایران را از بیرون تجزیه میکند، یکبار ببینیم خودمان از درون با ایران چه کردهایم.کشور را فقط مرزهایش به هم وصل نمیکنند؛ کیفیت زندگی، عدالت، احساس تعلق و تجربه مشترک شهروندی هم کشور را به هم وصل میکند!و اگر اینها را سالها خراب کنیم، ممکن است روزی بفهمیم ایران هنوز روی نقشه یکپارچه است، اما در ذهن و تجربه مردم، دیگر آن ایران یکپارچه وجود ندارد!این، به گمان من، یکی از خطرناکترین شکلهای تجزیه است.@yaser_arab57
«به خدا من استعفا ندادم!»مسعود پزشکیان کمکم دارد شبیه آدمی میشود که هر روز صبح باید بیاید جلوی دوربین و توضیح بدهد امروز چه کارهایی را انجام نداده است!«به خدا من استعفا ندادم.»«به خدا من دلار را گران نکردم.»«به خدا من اینترنت را قطع نکردم.»«به خدا پول تراستیها دست من نیست!»و...و کم کم دارد میرسد به اینکه بگوید:«مردم به خدا من هنوز رئیسجمهورم!»مسئله اما استعفا نیست. مسئله این است که دولت مدام دارد در زمین روایت دیگران بازی میکند. یک روایت ساخته میشود، جامعه دربارهاش حرف میزند، شبکههای اجتماعی دست به دستش میکنند و تازه بعد دولت چاق و کند و گرد و قلمبه ساعت ١٢ از خواب بلند میشود، کش و قوسی به خودش میدهد و خمیازه کشان میگوید: «نه، اینطور نیست!»مسعود به عنوان رئیسجمهور قرار نیست بنشیند هی شایعات را تکذیب کند. قرار است مسئله کشور را به شکل کاملا صورتبندی شده، شفاف، به زبان عامیانه و کاملا هژمونیک تعریف کند.دولت قرار نیست همواره شش قدم عقبتر از افکار عمومی بدود و دست آخر بگوید «من این کار را نکردم»دولت باید چند قدم جلوتر بایستد و بگوید:«این کاری است که من میخواهم بکنم. این هم ساز و کارش. این هم تیم اجراییاش!»مسعود باید نماینده یک دولتِ صاحبِ عاملیت میبود، نه یک دولتِ واکنش گرا!@yaser_arab57
پزشکیان: با امر و نهی نمیشود جامعه را اداره کرد🔹مطابق آنچه امیرمومنین(ع) در نامه خود به مالک اشتر فرمودند امر کردن یعنی فرار از دین و باور.🔹قطعاً با امر و نهی نمیتوان جامعه را به درستی اداره کرد.📌هممیهن را در فضای مجازی دنبال کنید:سایت ـ بله - تلگرام - روبیکا - اینستاگرام@yaser_arab57
📚پرداختها برای نوشتافزار امروز به ۹۰۰ میلیونتومان رسید تا این #کارخیر با هدف تامین مایحتاج تحصیلی ۳۰۰۰ دانشآموز چنین شرایطی را پشت سر بگذارد.این قصه تا شهریورماه ادامه دارد…جا نمانید…63934610254109586037697633640724 پرداخت مستقیم
اول نشد، اما پهلوان شد!اوج جوانمردی ورزشی در مسابقات دوچرخهسواری پرو؛ وقتی مانعی به نام ذات وجود داشت! این ویدئو لحظهای از شرافت ورزشی در جریان یک مسابقه دوچرخهسواری کوهستان در پرو را نشان میدهد؛ جایی که یک دوچرخهسوار، انصاف را به جای یک پیروزی آسان انتخاب کرد. این صحنه درست قبل از خط پایان اتفاق میافتد؛ جایی که دو رکابزن در مسیر خاکی به انتهای مسابقه نزدیک میشوند.وقتی دوچرخهسوارها به خط پایان نزدیک میشوند، نفر جلو ظاهراً دچار مشکل شده است؛ احتمالاً به دلیل خستگی شدید یا مشکل فنی یا شکستگی، در حالی که فقط چند متر تا پایان فاصله دارد.دوچرخهسوار پشت سر که فرصت داشت از او سبقت بگیرد و برنده شود، به جای عبور از او سرعتش را کم میکند. این تصمیم باعث میشود نفر اول دوباره خودش را جمع کند و از خط پایان عبور کند، بدون اینکه در آخرین لحظه پیروزیاش از دست برود. این مسابقه مربوط به Super Cup MTB Perú، یک رقابت حرفهای دوچرخهسواری کوهستان در پرو است.این لحظه بهسرعت در فضای مجازی منتشر شد، چون بسیاری آن را نمونهای از احترام بین رقیبان، عدالت، همدلی و صداقت در ورزش دانستند.@yaser_arab57
چرا مسعود دیروز مجبور به درآوردن کت شد؟✍️حامد پاک طینتمسعود پزشکیان رئیس جمهور محبوبمان دیروز در مصاحبه تاریخی خود بدلیل گرمای اتاق مجبور به درآوردن کت خود در مقابل چشمان میلیونها نفر شد تا نشان دهد صرفه جویی راهی به مراتب خلاقانه از روشن کردن کولر در چله تابستان و حتی در دفتر بالاترین مقام اجرایی کشور است!حرکتی تکان دهنده بود؛او حق دارد کتش را درآورد چون ۱۵% از برق تولیدی کشور در مسیر انتقال تلف می شود و چندین هزار مگاوات ظرفیت برق تولیدی اساسا به اتاق ساختمانهای مملکت از جمله اتاق او نمی رسد. برای کشوری که نیروگاههایش عمری بالاتر از ۳۰ سال یعنی ۳ برابر استاندارد جهانی دارد البته این عارضه طبیعی است و باید با آن کنار آمد!او حق دارد کتش را درآورد چون تقاضای برق در ایران حدود ۸۰ هزار مگاوات و توان تامین برق ۶۵ هزار مگاوات است یعنی بی کت یا با کت چیزی در حدود ۱۵ هزار مگاوات کسری برق داریم که توان تامین آنرا بدلایلی که می دانیم نداریم و تنها ۶۳% از برق تولیدی بدلیل فرسودگی شبکه توزیع بدستمان می رسداو حق دارد کتش را درآورد چون پس از تحریم، ورود سرمایه خارجی به پروژه های نیروگاهی و انرژی کشور متوقف شد و از اجرای پروژه های میلیارد دلاری ناگزیر به اجرای چند پروژه کوچک و ناقابل رضایت دادیم. عمده فناوری نیروگاهی و تجهیزات شبکه برق بدلیل مشغولیات ما در خودکفایی در حوزه هایی دیگر نیازمند واردات بوده و عملا زیرساخت کشور تعطیل است؛او حق دارد کتش را درآورد چون پس از تحریم های نفتی صادرات ۲.۵ میلیون بشکه ای نفت ما به کمتر از ۱ میلیون رسید و حتی زمانی که نرسید پولهای حاصل از فروش آ« به کشور نرسید تا اگر سرمایه گذار خصوصی هم در کشور پیدا نشد، دولت نیز از انجام این کار ناتوان باشد؛طی فقط ۴ سال گذشته ۸۶ میلیارد دلار معادل یک چهارم تولید ناخالص ملی کشور یارانه انرژی داده شد تا رکورد کره زمین شکسته شود و اینک راهی جز کندن کت نمانده است. هر کشور دیگری هم روی این کره خاکی نیمی از بودجه اش را با یارانه هایی که بیشترین مصرف کننده هایش خواص هستند آتش می زد به همین سرنوشت دچار می شد؛او حق دارد کتش را درآورد چون در مقابل ۱۵ میلیارد دلار قاچاق شیرین سوخت ارزان به خارج از مرزهای ایران چاره دیگری ندارد؛اگر شما مطلع باشید سالانه ۳ هزار مگاوات برق معادل مصرف یک استان بزرگ یا ۱۰% از کل مصرف کشور بابت استخراج رمز ارز توسط دوستان گرامی مصرف میشود و از این بابت کار زیادی از شما بر نمی آید شاید شما هم ترجیح می دادید تنها کت خود را درآورید!از سال ۱۳۹۰ تا امروز میانگین سرمایه گذاری سالانه در بخش نیروگاهی کمتر از ۲ میلیارد دلار بوده درحالیکه به حداقل ۷ میلیارد دلار سرمایه گذاری سالانه نیاز داشتیم؛ بیش از ۳۰ پروژه نیروگاهی و انتقال برق بدلیل وضعیت وخیم مالی روی زمین مانده، رمقی برای انرژی تجدید پذیر هم آنچنان نمانده و حالا رسیده ایم به دو روز خاموشی در شهرکهای صنعتی!با این وضعیت، تا پایان همین دولت به ۲۰ هزار مگاوات کسری برق و خاموشی های اجباری ۶ ساعته خواهیم رسید، برای جبران این وخامت، استفاده از مازوت و گازوئیل در نیروگاهها ناگزیر است و بحران هوای آلوده نیز گسترده. نیروگاهها، فرسوده تر و شبکه برق با بار اضافی عاقبتی جز فروپاشی ندارند و چاره ای نخواهیم داشت جز آنکه مانند برخی کشورهای آفریقایی سهمیه بندی دائمی برق را دستور کار قرار دهیم؛درآوردن کت و دیگر البسه اضافه را اگر به تمام ۹۰ میلیون نفر جمعیت کشور آموزش دهیم باید چیزی در حدود ۵۰۰ تا ۱۰۰۰ مگاوات از برق مصرفی ۱۰ هزار مگاواتی کولرها را صرفه جویی نماید که سر جمع معادل ۱% برق این مملکت است!واقع بین اما اگر باشیم راهی هم جز درآوردن کت باقی نمانده است!نکته : اقتصاد سیاسی جان اقتصاد ایران و جان ایران را گرفته است.@yaser_arab57
این دیگر تناقض نیست، جهان موازی است!خرازی: فتوا میدم بی حجابهارو بکشید، لشکر کشی کنید. اگه دولت امد اونارم بزنید. این دولت شیطانیه و زیر دست آمریکاست! اسلام همینه، باید ضربه بزنیم و ضربه بخوریم!🔻حاشیهمسئله فقط سخنان عجیب و خطرناک یک فرد نیست. مسئله بزرگتر، ساختاری است که در آن هر کسی که به نام خودسرانهترین برداشتها از دین سخن میگوید، احساس مصونیت میکند. اما کسانی که از اصلاح، عقلانیت، گفتوگو و خیر عمومی حرف میزنند، سر از زندان درمیآورند!در کجای دنیا، دعوت به خشونت میتواند بیهزینه باشد، اما نقد قدرت جرم تلقی شود؟اگر کسی با ادبیات آتشافروزانه آزادانه جامعه را به دوپاره شدن و نفرت دعوت کند، و اما کسی که دغدغهاش اصلاح و نجات کشور است پشت میلهها باشد، و این روند ادامه یابد مشخص است که مشکل فقط یک سخنران یا چند زندانی نیست!مشکل، معیارهای وارونهای است که یک جامعه را به این نقطه رسانده است!تا کِی قرار است هزینه گفتن حقیقت را، منتقدان و خیرخواهانی چون دکتر مصطفی تاجزاده و استاد اکبرنژاد بدهند و هزینه بیپروایی را هیچکس نپردازد؟@yaser_arab57
مرد فیل نما!چند وقت پیش در جلسهای، با مدیری مواجه شدم که بعد از تمام شدن گفتگو، یک سوال ساده اما عمیق در ذهنم باقی گذاشت: ما با آدمهایی که دقیقاً نمیدانیم چه هستند، چه میکنیم؟به شکل خلاصه در طی آن گفتگو ایشان ابتدا از ایدههایی که برایش گفتم تعجب کرد. سپس وقتی فهمید در قبال آن ایدهها قصد دریافت پول و یا خدماتی از او ندارم شگفت زده شد و وقتی به او گفتم اگر شما اینها را اجرایی نکنید همین ایدهها را به رقیب شما خواهم داد هنگ کرد و فیوز پراند!آن مدیر حق داشت. در طبقهبندی اجتماعی معمول و مرسوم که أدمها یا برای مال کاری انجام میدهند یا برای مقام و جاه، اگر کسی رفتار خارج از این چارچوب داشته باشد، احتمالا خطرناک به نظر خواهد رسید!نه اینکه آن فرد بیهویت باشد. اتفاقاً مسئله این است که هویتشان بزرگتر از عنوانهایی است که ما برایشان ساختهایم!اگر کسی خودش را پزشک معرفی کند، میفهمیم چگونه با او حرف بزنیم. اگر بگوید مهندس است، استاد دانشگاه است، مدیر است یا کارآفرین است، ذهن ما سریع یک جایگاه برای او پیدا میکند. اما اگر کسی بگوید سالهاست مسئلههای اجتماعی را دنبال میکند، میان مردم و نهادها ارتباط برقرار میکند، ایده تولید میکند، روایت میکند، پژوهش میکند و راهحل پیشنهاد میدهد، ناگهان ذهن ما متوقف میشود. و میپرسد؛ این آدم دقیقاً چیست؟شاید همین سوال بود که مرا یاد فیلم «مرد فیلنما» انداخت. جان مریک در آن فیلم، پیش از آنکه یک انسان شناخته شود، یک پدیده عجیب بود. مردم او را نگاه میکردند، دربارهاش قضاوت میکردند، برایش توضیح میساختند؛ اما کسی تلاش نمیکرد او را بفهمد!تراژدی مریک تفاوت چهره نبود، این بود که جامعه برای دیدن انسان پشت این تفاوت، نیاز داشت از لایههای زیادی عبور کند!بسیاری از جوامع با آدمهایی از این جنس همین مشکل را دارند. نه صرفا با تفاوت بلکه با تفاوتی که در هیچ طبقهبندیای جا نمیشود!ما برای بیشتر نقشهای انسانی اسم داریم. اما برای کسانی که میان چند جهان حرکت میکنند، هنوز زبان کافی نداریم. آدمهایی که نه فقط نویسندهاند، نه فقط پژوهشگر، نه فقط هنرمند، نه فقط فعال اجتماعی. کسانی که کارشان دیدن مسئله، وصل کردن آدمها و ساختن امکانهای تازه است!و دقیقاً همینجا یک سوتفاهم بزرگ شکل میگیرد. جامعهای که همه چیز را با منطق معامله و سود میسنجد، وقتی با انسانی روبهرو میشود که در نگاه اول چیزی نمیخواهد، دچار اضطراب میشود. چون اگر پول میخواهد، قابل فهم است. اگر موقعیت میخواهد، قابل فهم است. اگر حتی شهرت میخواهد، قابل فهم است.اما اگر چیزی نخواست، سوال و ترس شروع میشود:دیوانه است؟ پس چه میخواهد؟ اصلا حالا که مال را نمیخواهد، پس لابد جان مرا میخواهد!شاید دنبال نفوذ است. شاید دنبال کنترل است. شاید چیزی را پنهان کرده...ما امروز در جهانی زندگی میکنیم که زبان منفعت را بهتر از زبان معنا میشناسد و جامعهای که فقط با منطق دادوستد تربیت شده، انگیزههای غیرمعاملهای را همان ابتدا با سوءظن نگاه میکند!برای همین است که بسیاری از ساختارهای ما فقط بلدند با انسانهای قابل طبقهبندی کار کنند. با کسی که عنوان مشخص، نقش مشخص و خروجی قابل اندازهگیری دارد.اما انسانهایی وجود دارند که مهمترین تواناییشان دقیقاً در چیزی است که بهسختی اندازهگیری میشود. دیدن چیزی که دیگران نمیبینند!جان مریک در پایان زندگیاش با وجود تمام رنجهایش، سرانجام به عنوان یک انسان دیده شد. اما پرسش تلخ این است: چرا باید یک انسان تا این اندازه رنج بکشد تا دیگران انسان بودنش را کشف کنند؟در هر جامعهای، مرد فیلنماهایی وجود دارند. آدمهایی که نه به دلیل کمبود، بلکه به دلیل پیچیدگیشان فهمیده نمیشوند!جامعه، پادگان نیست که انسانها را شبیه خودش کند. جامعه با همه نهادهایش باید بتواند کسانی را که شبیه خودش نیستند، بشناسد. پیش از آنکه از دستشان بدهد!پ.ن:مومن در هیچ چارچوبی نمیگنجد!@yaser_arab57
در مدرسه چه خبر است؟یکی از مباحثی که در گفتوگو با #نوید_کلهرودی مطرح شد، تحولات در مدرسه و آموزش است. گفتوگویی که در آن وضعیت جوانان و نوجوانان و نسبت آنها با ایران امروز بررسی شد. دیدن گفتوگو https://youtu.be/uTgpuFA6Iq8#نوید_کلهرودی #نسل_زد #دهه_هشتادی #دهه_هفتادی @Irantalk_sn
خبر آمد؛از «اوشین» تا تهران؛ سفیر ژاپن با نوای فلوت خاطره یک نسل را زنده کرد!بیش از سه دهه از پخش سریال «اوشین» در تلویزیون ایران میگذرد، اما تنها چند نت از موسیقی آغازین این مجموعه کافی است تا خاطرات یک نسل زنده شود. حالا سفیر ژاپن در ایران با اجرای موسیقی این سریال، بار دیگر یکی از ماندگارترین پیوندهای فرهنگی میان دو کشور را یادآوری کرده است.🔻حاشیه؛۱. سفیر ژاپن میتوانست مثل بسیاری از دیپلماتهای ما یک پیام رسمی منتشر کند یا در مراسمی چند جمله کلیشهای بگوید. اما تصمیم گرفت با فلوت حرف بزند. همین انتخاب نشان میدهد که گاهی یک حرکت خلاقانه، از دهها سخنرانی رسمی اثرگذارتر است. او بهجای زبان سیاست، از زبان فرهنگ استفاده کرد.۲. تصور کنید سفیر ایران در کشوری دیگر روی صحنه برود و با ساز، خاطره جمعی مردم آن کشور را زنده کند. آیا اساساً چنین چیزی در ساختار دیپلماسی ما قابل تصور است؟ همین تصور غیر ممکن نشان میدهد که ساختار ما تا چه اندازه به افراد اجازه بروز خلاقیت، شخصیت و ابتکار میدهد؟تفاوت کشورها را نه در ادعاها و بیانیههای سیاسی، بلکه در همین جزئیات کوچک میتوان دید!۳. هر سه قطعهای که اجرا شد، محصول فرهنگ ژاپن بودند. آثاری که سالها پیش به ایران صادر، و امروز بخشی از حافظه جمعی ما شدهاند. ما آنها را دیدیم، دوست داشتیم و با آنها زندگی کردیم. اما اگر از آن سو نگاه کنیم، چه اثر فرهنگی ایرانی توانسته چنین جایگاهی در ذهن مردم ژاپن پیدا کند؟ این خبر، ناخواسته یادآوری میکند که در این رابطه فرهنگی، بیشتر مصرفکننده بودهایم تا تولیدکننده خاطره! ۴. وقتی «اوشین» برای نخستینبار از تلویزیون ایران پخش میشد، کشور در میانه جنگ با عراق بود. مردم زیر سایه جنگ، کمبود، کوپن و اضطراب زندگی میکردند و شاید به همین دلیل هم بود که با رنج و استقامت اوشین همذاتپنداری میکردند.اما ژاپن خودش به سرعت از آن روزگار عبور کرد. امروز سفیرش با کتوشلوار، در آرامش و به نمایندگی از یک کشور توسعهیافته، فلوت به دست میگیرد و موسیقی روزهای سخت گذشته را مینوازد؛ گذشتهای که برای آنها به خاطره تبدیل شده، نه به واقعیت زندگی روزمره!و اینجاست که خبر، تلخ میشود. ما بعد از چند دهه و در آستانه یک قرن روابط ایران و ژاپن، دوباره همان موسیقی را میشنویم. اما باز هم زیر سایه جنگ، زیر سایه تحریم، ناامنی، بیکاری، تورم، فقر، سوگواری و نگرانی!انگار ژاپنیها «اوشین» را از آنسوی تاریخ مینوازند و ما هنوز از اینسوی تاریخ به آن گوش میدهیم!پ.ن؛شاید مهمترین تفاوت همین باشد! بعضی ملتها آنقدر خردمندانه عمل میکنند که رنجهایشان را به خاطره تبدیل کنند، و بعضی دیگر آنقدر در تکرار منازعه و تنش گرفتار میشوند که خاطرههایشان، هر چند دهه یکبار، دوباره به واقعیت تبدیل میشود!@yaser_arab57
سندرم خود گالیور پنداری و صداوسیمااین روزها بازار گمانهزنی درباره رئیس بعدی سازمان صداوسیما داغ است. هر روز نام تازهای مطرح میشود و عدهای امیدوار میشوند که شاید این بار با آمدن یک مدیر جدید، ورق برگردد!به باور حقیر که سالهاست پایم را در آنجا نگذاشتهام اما، مهمترین مسئله صداوسیما، مدیر جدید نیست!هر کسی که امروز سکان این سازمان را به دست بگیرد، قبل از هر چیز وارث یک خرابه است. سازمانی با سالها انباشت خطا، آشفتگی، بیاعتمادی، بیبرنامگی، توده نیروهای خسته، سرخورده و رمیده، ساختارهای فرسوده و سرمایه اجتماعی از دسترفته...اینطور است که بخش بزرگی از انرژی هر مدیری، نه صرف ساختن، که صرف آواربرداری چندين ساله خواهد شد.تا زمانی که رویکردهای کلان این سازمان تغییر نکند، جابهجایی مدیران بیش از آنکه آغاز یک تحول باشد، جابهجایی نگهبانان یک ساختمان فرسوده است!و این فقط قصه صداوسیما نیست؛ قصه امروز ایران است...به راستی چرا این روزها تقریبا هر ایرانی احساس میکند گالیور است؟استاد دانشگاه میگوید اگر این ساختار اجازه میداد، دانشگاه را متحول میکردم. کارآفرین میگوید اگر این مقررات دستوپایم را نبسته بود، میتوانستم در منطقه رقابت کنم. کاسب بازار میگوید اگر اینطور بیثباتی نبود، میشد آینده را ساخت. هنرمند میگوید اگر فضا بازتر بود، اثر دیگری خلق میکردم. مدیر میگوید اگر این حجم از خرابیهای انباشته نبود، میشد تغییر ایجاد کرد! و خلاصه همه یک جمله مشترک دارند: «میتوانستم، اگر...»همه خودشان را گالیوری میبینند که با هزاران نخ باریک توسط آدمهای کوچک به زمین بسته و گرفتار شده است.واقعا هنوز خیال میکنیم مسئله ایران، کمبود آدمهای خوب است؟ و برای همین هر بار منتظر یک مدیر، یک وزیر، یک رئیس یا یک قهرمان تازه میمانیم؟ (انگار قرار است یک نفر، بهتنهایی، تاریخ را عوض کند!)به باور من، مسئله ما، ساختارهایی است که سالهاست فاعلیت را میبلعند. ساختارهایی که حتی اگر بهترین آدمها هم واردشان شوند، ابتدا آنها را درگیر بقا میکنند و بعد، اگر چیزی از توان و انگیزهشان باقی ماند، اجازه اصلاح با قبول تبعات سخت را میدهند!(یادتان هست همین آقای جبلی اولین روزهایی که آمده بود هر اعتراضی، حتی اعتراض، و تظاهرات عظیم کشاورزان اصفهانی را هم پوشش میداد؟ مدتی بعد چه شد؟)ایران امروز بیش از آنکه از فقر مدیران رنج ببرد، از فرسودگی ساختارها رنج میبرد. بیش از آنکه محتاج چهرههای تازه باشد، محتاج رویکردی تازه است. رویکردی که دوباره به انسانها امکان اثرگذاری بدهد!تلخترین پرسش همین است که اگر همه ما احساس میکنیم گالیوریم، پس لیلیپوتیها چه کسانیاند؟و شاید پاسخ این باشد که لیلیپوتیها فقط «دیگران» نیستند! بلکه همان شبکهای از ترس، بیاعتمادی، بوروکراسی، محافظهکاری و عادتهای غلطی هستند که هر روز، نخ دیگری به دستوپای خودمان و دیگران اضافه میکنند!البته این حرف به این معنا نیست که ساختارها خودبهخود به وجود آمدهاند یا کسی مسئول شکلگیری آنها نیست. هیچ ساختاری از آسمان نازل نمیشود!ساختارها حاصل تصمیمها، انتخابها و منافع گروههایی هستند که در طول زمان آنها را ساخته و تثبیت کردهاند. اما نکته اینجاست که وقتی یک ساختار سالها باقی میماند، کمکم چیزی به نام «اینرسی» پیدا میکند؛ یعنی حتی بعد از تغییر آدمها هم، همان مسیر قبلی را ادامه میدهد و مقاومت میکند تا دوباره خودش را بازتولید کند!به همین دلیل، مشکل فقط پیدا کردن یک مدیر جدید یا کنار گذاشتن چند نفر نیست. آدمها مهماند و مسئولیت دارند، اما آدمها درون ساختارها عمل میکنند. اگر قواعد، فرهنگ سازمانی و شیوه اداره تغییر نکند، حتی افراد تازه هم بعد از مدتی شبیه همان چیزی میشوند که اول قرار بود اصلاحش کنند!شاید راز احساس گالیور بودن همین باشد. اینکه افراد زیادی با توانایی و انگیزه وارد میدان میشوند، اما در برابر نیروی سنگینِ عادتها و ساختارهای فرسوده، کمکم احساس میکنند دستوپایشان بسته شده است!@yaser_arab57
برادر گرامی جناب دکتر مجید مرادیسلام و ادبمشکل فقط صدا و سیما است؟مدیرکل تولیدات رسانهای دفتر رئیسجمهور اعلام کرده که سازمان صدا و سیما گفته است؛ با توجه به شلوغی کنداکتور صداوسیما در شب اربعین، پخش قسمت اول مصاحبه رئیسجمهور پزشکیان به فردا شب موکول شد.و شما نیز به حق از این شرایط مزمن برآشفتهاید...لطفا ابتدا نگاهی به نشست دیروز روسای ستادهای انتخاباتی رئیسجمهور بیندازید!اگر قرار است بعد از دو سال صدای حامیان دولت پزشکیان شنیده شود، چرا باز بیشتر تریبون در اختیار همان مدیران و مسئولانی است که هر روز به رئیسجمهور دسترسی دارند؟ و بیشتر زمان همان جلسه که شاید یک امکان مهم برای شنیدن باشد، برای حرف زدن خود جناب پزشکیان صرف میشود... دولت از صدا و سیما گلایه میکند که صدایش را به مردم نمیرساند. حق هم دارد. این گلایه حتما میتواند درست باشد. اما یک سوال هم باید از خود دولت پرسید: شما در این دو سال، چقدر صدای منتقدان، حامیان و حتی بدنه ستادهای انتخاباتی خودتان را شنیدهاید؟مسئله فقط صدا و سیمای گروگان گرفته شده توسط یک جریان اقلیتگرا نیست.مسئله فرهنگی است که در آن همه میخواهند حرف بزنند، اما کمتر کسی حاضر است گوش بدهد و نوعا جز برای تبیین نگاه خود وقت دیگری ندارد...انگشت اتهام ما در این مملکت همیشه به سمت دیگری است، اما کمتر کسی در این میدان پرهیاهوی کلههای سخنگو، از خودش میپرسد: من برای شنیدن صدایی که با من موافق نیست، (یا حتی موافق است اما حرفی دارد) چه کردهام؟حقیر به عنوان حامی و سازنده مستند انتخاباتی دکتر پزشکیان بارها در جلسات متعدد، در مورد ایجاد ساز و کار شنوایی در دولت طرح و ایده و راهکار ارائه داده و دست آخر به ناچار یادداشت سرگشاده نوشتهام، چرا شنیده نمیشود؟وقت ندارند...@yaser_arab57
یک سال ما چقدرش در فضای غم میگذرد؟هر وقت کسی درباره نسبت غم و شادی در فرهنگ رسمی حرف میزند، سریع یک عده میگویند: «یعنی با دین مشکل داری؟ با مذهب مشکل داری؟» در حالی که سوال اصلاً این نیست.بحث این نیست که چرا یک جامعه عزاداری دارد؟ همه ملتها برای گذشته، قهرمانان و رنجهای تاریخیشان یادبود دارند. سوال این است که یک جامعه در طول سال چقدر در فضای سوگ زندگی میکند و چقدر فرصت تجربه شادی و امید دارد؟اگر تقویم رسمی ایران را فقط به شکل چند تاریخ نگاه نکنیم و ببینیم در زندگی واقعی مردم چه فضایی ایجاد میکند، ماجرا فرق میکند. عاشورا فقط یک روز نیست. یک دهه فضای عمومی کشور را درگیر خودش میکند. اربعین فقط یک روز روی تقویم نیست. چند روز حرکت، آیین و فضای رسانهای به همراه دارد. فاطمیه، صفر، شبهای قدر و شهادت امام علی(ع) هم هرکدام چند روز جامعه را وارد حالوهوای سوگ میکنند. وقایع تاریخی متاخر چون قیام پانزده خرداد، رحلت آیتالله خمینی، و .. نیز این روزها را هر چه بیشتر کرده.با این نگاه، میشود گفت حدود ۱۰۰ تا ۱۳۰ روز سال جامعه رسمی ایران درگیر فضای سوگ، عزاداری یا یادآوری فقدان است.اما در مقابل، روزهایی که بهانه شادی و جشن دارند حدود ۴۰ تا ۶۰ روز هستند! (که نوعا برنامه اجتماعی یا مناسک رسمی مشخصی برایش نداریم!)حالا این را بگذاریم کنار وضعیت واقعی امروز جامعه. ما فقط با تقویم سوگ روبهرو نیستیم. خود جامعه هم سالهاست با تجربههای سنگین زندگی میکند. تجربه جنگ، تنشهای سیاسی و اجتماعی، فشار اقتصادی، تحریم، کاهش قدرت خرید و فرسایش امید، کاهش ازدواج، افزایش طلاق، و... خودش یک بار روانی دائمی روی مردم گذاشته است.دعوی حقیر این نیست که سوگ بد است یا عزاداری نباید باشد. مسئله این است که وقتی یک جامعه هم در واقعیت زندگی با فشار و فقدان روبهروست و هم بخش قابل توجهی از زمان جمعیاش با یادآوری رنج و فقدان میگذرد، سهم امید، شادی و بازسازی روحی مردم چقدر میشود؟در چنین شرایطی، وقتی یک جامعه مدام با لایههای مختلف فقدان، رنج و سوگ مواجه میشود، مسئله فقط «چند روز عزاداری» نیست! مسئله ظرفیت روانی یک جامعه است. جایی که صبر اجتماعی تحلیل میرود، خشم انباشته میشود، جامعه به سمت انفجارهای ناگهانی روانی و اجتماعی حرکتمیکند!@yaser_arab57
امشب که شب #اربعین هم هست، یک چالش #کارخیر ۴۰ هزارتومانی برگزار میشود که درآمد آن به تأمین نوشتافزار برای ۳۰۰۰ دانشآموز اختصاص خواهد یافت.شما میتوانید این عدد -بیشتر یا کمتر -را واریز کرده و از دوستانتان هم به این چالش دعوت کنید.جا نمانید؛ میتوان حتی به اندازهی خرید یک مداد سهیم شد….63934610254109586037697633640724 پرداخت مستقیم
نیمی از یک تاتامی... درسی بی سخن!چند سال است برای شنا به استخری نزدیک محل زندگیام میروم. استخری با فضایی اجتماعی که آدمهای مختلفی در آن رفتوآمد دارند. از کودکان تا سالمندان، از کسانی که برای ورزش میآیند تا کسانی که برای آبدرمانی...در گوشهای از این استخر چند تاتامی گذاشتهاند تا هرکس خواست بتواند نماز بخواند. سالهاست میبینم افراد مختلف، از آب بیرون میآیند، نمازشان را میخوانند و دوباره به شنا برمیگردند. خودم هم هنینطور... هرکس از ما معمولاً یک تاتامی برای خودش پهن میکند و اگر شلوغ باشد، منتظر میماند تا نفر قبلی نمازش تمام شود.تا اینکه چند روز پیش، صحنهای دیدم که برایم بسیار تأملبرانگیز بود.مردی که از ظاهرش میشد حس کرد از بچههای قدیم جبهه است، براینماز یک تاتامی پهن کرده بود، اما تمام فضای آن را برای خودش نگرفته بود. فقط نیمهای از آن را اشغال کرده و نیمه دیگر را خالی گذاشته بود تا اگر کسی خواست نماز بخواند، کنار او جا داشته باشد.شاید برای خیلیها این موضوع کوچک به نظر برسد، اما برای من که چند سال است به آنجا میروم، اتفاق مهمی بود. هیچوقت به ذهن خودم نرسیده بود که میشود هنگام نماز خواندن، کمی کمتر از فضا استفاده کرد تا نفر دیگری هم بتواند کنار آدم بایستد. حتی ندیده بودم کس دیگری هم چنین کاری انجام دهد!نمازش که تمام شد، سلام و ادب بجا آوردم و کمی با او صحبت کردم. پرسیدم کجا زندگی و چه کار میکند؟ حدسم درست بود. گفت بازنشسته است و متوجه شدم سالها در نیروهای نظامی خدمت کرده!به او گفتم: «من چند سال است اینجا میآیم. خودم بارها اینجا نماز خواندهام، اما هیچوقت این نکته ساده به ذهنم نرسیده بود که یک سمت تاتامی بایستم و برای دیگری هم جایی بگذارم. رفتار شما برای من یک درس بود.»طبق روال قابل حدس این آدمها، ایشان تواضعی به خرج داد و لبخندی زد و التماس دعایی گفت و رفت.او احتمالاً نمیدانست چه چیزی را منتقل کرده. قصد سخنرانی نداشت، قصد آموزش نداشت، فقط مطابق یک حس درونی، کمی بیشتر به دیگری فکر کرده بود!وقتی رفت، با خودم گفتم چقدر در فرهنگ دینی ما سفارش شده که انسان با رفتار خودش دعوتکننده باشد. اینکه آدم زینت چیزی باشد که به آن باور دارد، نه اینکه فقط درباره آن حرف بزند! و این مرد چقدر ساده و ساکت اینکار را کرد...همانجا به یاد کسانی افتادم که امروز از آرمانها و ارزشهای انقلاب و دفاع از کشور سخن میگویند. (و برخیشان چون اسپند بر روی آتشدان بیقرار کسب قدرت با زیر پا گذاشتن همه قواعد هستند.)با خودم فکر کردم کاش هرکس که پرچم دفاع از یک ارزش را به دست میگیرد، پیش از هر چیز این جنس رفتارها را ببیند به درون خودش بنگرد و عاقبت کار را جدی بگیرد.رفتارهایی که در آنها انسان بدون هیاهو، بدون نمایش و بدون تحمیل، احترام به دیگری را نشان میدهد.باری... ارزشها بیش از آنکه با شعارهای بلند زنده بمانند، با همین جزئیات کوچک حفظ میشوند. با اینکه آدم جایی که میتواند بیشتر بردارد، کمی کمتر بردارد تا دیگری هم سهمی داشته باشد!خدا امثال او را زیاد کند و آن فرهنگ بسیار کمرنگ شده را به جامعه ما برگرداند. گاهی یک انسان با نیمی از یک تاتامی، بیشتر از صدها سخنرانی و منبر و میکرفون و میدان، درباره اخلاق، ایثار و انسانیت حرف میزند و تاثیر میگذارد!@yaser_arab57
عرب در بیابان!گاهی فکر میکنم یکی از عجیبترین تناقضهای بخشی از نیروهای موسوم به ارزشی، نگاهشان به «اعراب/عرب» است!اگر سخن از دین و مناسک و شور و شعار باشد، عرب را منشأ نور میدانند؛ پیامبر عرب است، قرآن به عربی است، اهلبیت خود عرب هستند و بخش مهمی از تاریخشان در سرزمینهای عربی گذشته است و بارها میشنویم که این اسلام بود که ایران را از چنگال نظام طبقاتی ساسانیان نجات داد...اما کافی است پای یک اختلاف سیاسی با یک دولت عربی به میان بیاید. ناگهان همان «عرب» تبدیل میشود به سوژهی تمسخر. همان جوکهای قدیمی، همان تحقیرها، همان کلیشههای «عرب ملخخور»، «عربِ بیفرهنگ»، « عربِ شعر و شمشیر و شتر»، «عرب گاو شیرده» و دهها تعبیر توهینآمیز دیگر دوباره زنده میشوند!ما که هیچ! ما نگاه...بالاخره تکلیف این عزیزان با خودشان چیست؟اگر عرب بودن مایهی افتخار است، این ادبیات نژادپرستانه از کجا میآید؟ و اگر عرب بودن مایهی تحقیر است، پس این همه تأکید بر احترام به زبان و فرهنگ عربی چگونه توجیه میشود؟نقد سیاست یک دولت، یک چیز است. تحقیر یک ملت، یا یک زبان چیز دیگری. این دو را نباید با هم اشتباه گرفت!سالها پیش یکی از نزدیکانم فقط به خاطر نام خانوادگی «عرب» آنقدر در محیط کار تحقیر شد که تصمیم گرفت نام خانوادگیاش را عوض کند. این یعنی قربانیِ این ادبیات زشت، نه سیاستمداران کشورهای عربی، بلکه شهروندان همین کشور خودمان هستند.آنهم در شرایطی که بسیاری از ایرانیان بخاطر فقر و فساد و ناکارآمدی و بیکاری مجبور شدهاند برای پیدا کردن شغلی در کشوری عربی مشغول به کار شوند!با این زبان تحقیر آمیز که ناگهان دچار فراموشی میشود که بخش قابل توجهی از هموطنان ما عرب و عرب زبان هستند، نه از ایران دفاع میکنند و نه از اسلام. فقط بذر آتشِ نفرت و شکاف را در جامعه میکارند.@yaser_arab57
در سالهای اخیر، افزایش شوخیهای جنسی در آثار نمایش خانگی به یکی از موضوعات بحثبرانگیز فضای فرهنگی کشور تبدیل شده است. برخی این روند را بازتاب تغییرات فرهنگی جامعه میدانند و برخی دیگر آن را محصول رقابت پلتفرمها برای جذب و حفظ مخاطب ارزیابی میکنند.در همین راستا، خبرنگار مهر با یاسر عرب، کارشناس رسانه و تسهیلگر اجتماعی به گفتوگو نشسته است.@yaser_arab57
کشف و ساخت روایتی که در دل هر پروژه وجود دارد، اما هنوز دیده و بیان نشده است!یاسرعربتلگرام @Arab_Yaserبله@Arab_Yaserجیمیلyaserarab1357@gmail.com@yaser_arab57
اطلاعیه شماره ۱ ستاد ارتقای سبک زندگی مکتبی!در راستای مقابله با پدیده نگرانکننده «نشستن»، (آنهم در روزهایی که کشور بیش از پیش به ایستادن نیازمند است) عملیات جمعآوری میز، صندلی، باغچه و هرگونه عنصر مشوق گفتوگو با موفقیت آغاز شد!بر اساس برنامهریزیهای انجامشده، در مراحل بعدی اقدامات زیر نیز اجرا خواهد شد:١. باغچهها به دلیل ایجاد حس رخوت، آرامش و انفعال، حذف و با سطوح استاندارد سیمانی جایگزین خواهند شد!٢. درختان پس از طی مراحل کارشناسی، به مکانهایی منتقل میشوند که احتمال پنهان شدن عناصر مشکوک، معلوم الحال، نامعلوم الحال، خارج از مدار و غیر خودی، زیر سایه آنها کمتر باشد!٣. نیمکتهای شهری به دلیل امکان ایجاد گفتوگوی بیش از سه دقیقه، میخدار شده و در صورت تکرار نشستن جمعآوری خواهند شد!٤. نوشیدنیهایی که بیش از پنج دقیقه زمان لازم برای نوشیدن دارند، در فهرست کالاهای نیازمند بررسی بیشتر قرار میگیرند!٥. نام خیابان سنایی نیز به منظور رفع هرگونه شائبه ادبی و فرهنگی، به یکی از اسامی مناسبتر تغییر خواهد کرد. گزینههایی مانند:خیابان مبارزه با اسپرسوبلوار امر به معروفگذر مقاومت در برابر کاپوچینو٦. همچنین واژه «کافه» به دلیل بار معنایی غربزده، از این پس «ایستگاه نوشیدنی مجاز» نامیده خواهد شد!٧. واژه «پاتوق» نیز که متأسفانه در سالهای اخیر به محلی برای گفتوگو، آشنایی و تبادل نظر تبدیل شده بود، از ادبیات رسمی حذف میشود و از این پس عنوان صحیح آن «گعده نیروهای خودی» خواهد بود!٨. در فاز بعدی، هرگونه دورهمی خودجوش شهروندان متوقف و نسخههای استاندارد آن، با مجوزهای لازم، توسط مجموعههای مورد تأیید برگزار خواهد شد تا مردم از آسیبهای ناشی از معاشرت بدون نظارت مصون بمانند!٩. همچنین به منظور جلوگیری از شکلگیری روابط اجتماعی کنترلنشده، مقرر شده است شهروندان در صورت مشاهده دو نفر که بیش از ده دقیقه در حال گفتوگو هستند، موضوع را به سامانه مربوطه گزارش کنند تا کارشناسان بررسی کنند آیا این گفتوگو ضرورت داشته یا خیر؟١٠. انشالله ظرف چند ماه آینده به جای کافه، باغچه و نیمکت، از این منطقه به عنوان «ماکت بهشت» رونمایی خواهد شد.بهشتی که مهمترین ویژگیاش این است که هیچکس در آن نمینشیند، گفتوگو نمیکند، عاشق نمیشود، کتاب نمیخواند، قهوه نمینوشد و زندگی هم نمیکند؛فقط... بهشتی است.البته اگر ساخت ماکت بهشت به هر دلیل با تأخیر مواجه شود، احتمال دارد ابتدا ماکت جهنم ساخته شود. تجربهاش همقبلاً وجود داشته است!@yaser_arab57
خطر حکمرانیِ شاعرانه و مادحانه!کمتر کسی تردید دارد که ادبیات، ریشهی هر تمدن است و زبان، ریشهدارترین لایهی هویت یک ملت. در ایران، اگر بخواهیم از میان همهی گونههای ادبی، یکی را برجسته کنیم، بیتردید شعر جایگاهی یگانه دارد.ما با شعر بزرگ شدهایم، عاشق شدهایم، سوگواری کردهایم، و با شعر امید گرفتهایم. و من نیز اگر قرار باشد چیزی را قلب فرهنگ ایرانی بنامم، احتمالاً شعر اولین انتخابم خواهد بود!به همین دلیل هم شاعران، از گذشته تا امروز، جایگاهی ویژه در فرهنگ ایرانی داشتهاند. در بسیاری از دورههای تاریخی، آنان در کنار قدرت سیاسی، حاضر و محل تاثیر بودهاند.روایت رودکی و بازگرداندن امیر سامانی از جنگ با سرودنِ «بوی جوی مولیان» ــ فارغ از جزئیات تاریخی آن ــ نمادی از همین باور است که شعر میتواند بر ذهن و تصمیم حکمرانان نیز آثاری شگرف بگذارد!(تاثیری که فرماندهان و مشاوران شاه نتوانستند با مشورتهای بسیار ایجاد نمایند!)اما امروز بد نیست پرسیده شود؛چرا در سرزمینی که شاعر، قرنها در کنار پادشاه نشسته، تاریخدان هیچگاه همان جایگاه را پیدا نکرده؟ چرا آیندهپژوه، اقتصاددان، فیلسوف، جامعهشناس و سیاستپژوه، هرگز به همان اندازه وارد حافظهی عمومی ما نشده؟ چرا هرگاه پای فهم آیندهی یک کشور به میان آمده، گوش ما بیشتر به وزن کلمات حساس بوده تا وزن استدلالها؟در فرهنگ عامه هم ما نمونههای همین نفوذ معوج را بسیار دیدهایم. شما ساعتها دربارهی تربیت، تاریخ، اقتصاد یا یک مسئلهی اجتماعی گفتوگو میکنید و استدلال میآورید، اما در پایان، طرف مقابل با آوردنِ یک بیت شعر یا یک ضربالمثل شعر گونه، عملاً جای همهی آن استدلالها را میگیرد! چرا که تک مضرابهای تثبیت شده در طرحواره جمعی از سرمایهی عاطفی و فرهنگی بیشتری برخوردار است!و شاید به همین دلیل است که در کشور ما، شعار اینقدر آسان متولد میشود و تکلیف افقِ باقی ساحات را نیز معین میکند!شعار، از آسمان نیامده، از همان جایی آمده که شعر، (و شاعر، و خواننده شعر و مدح و مداح) آرامآرام از قلمرو الهام، وارد قلمرو تصمیمگیری و سیاستبازی و سیاستسازی شده است!کشوری که حکمرانان او (به علت شوق برانگیختگی فردی و جمعی) به شکل تاریخی برای شاعر و مادح همیشه آن بالا جا باز کردهاند، اگر امروز برای تاریخ، برای علم، برای آیندهپژوهی، برای سیاستگذاری و برای فلسفه هم همان اندازه جا باز نکند، نه شعرش نجاتش خواهد داد و نه شعارهای شاعرانهاش!@yaser_arab57
توضیح کوتاهسوال مخاطب:حاجی سلام. خودت هم میدانی احتمال اینکه دولت به این پیشنهادت عمل کند کمتر از 5 درصد هست. پس چرا اینهمه درباره دولت اجتماعی، سازوکار شنوایی یا همین فناوریهای اجتماعی مینویسی؟ آنطرف وقتی گوشی نیست این حرفها را به دیوار میزنی؟ پاسخ:سلام و سرو. حاجی مکه است!مسئله فقط این دولت نیست. ما باید یاد بگیریم از دولت چه میخواهیم؟ سالهاست مردم بین «دولت کلید و اعتدال»، «دولت نهجالبلاغه» یا انواع شعارهای تبلیغاتی جابهجا میشوند، اما هنوز وقتی خودشان هم میگویند «دولت باید برنامه داشته باشد»، کمتر میدانند دقیقاً چه برنامهای باید مطالبه کنند؟من دارم روی همین زبان و این مطالبه کار میکنم. واقعیت اینکه نه پزشکیان و خامنهای مقابل ایده من هستند و نه ج.ا یا پهلوی! به باور من این مسیری است که از مشروطه شروع شده و احتمالاً دهههای دیگری (حتی بعد ج.ا) هم ادامه خواهد داشت!@yaser_arab57
اگر میتیکومان از روستای ما رد نشد چی؟١. بچه که بودیم، عصرهای جمعه یکی از محبوبترین کارتونها برای خیلی از ما «سفرهای میتیکومان» بود. داستان پیرمردی که با چند همراهش، بیسروصدا در ژاپن قدیم از روستایی به روستای دیگر میرفت. هر جا ظلمی میدید، هر جا حقی پایمال شده بود یا مأموری از قدرتش سوءاستفاده میکرد، وارد ماجرا میشد و شکستش میداد. آخر هر قسمت هم همان لحظه معروف از راه میرسید. وقتی همه از خودشان میپرسیدند این پیرمرد کیست که اینگونه با حاکمان محلی سخن میگوید، نشان مخفی مخصوصش را بیرون میآورد و همه سر تعظیم فرود میآوردند.«مأمور مخصوص حاکم بزرگ میتیکومان!»آن روزها، ما از این صحنه لذت میبردیم. خیالمان راحت میشد که بالاخره یک نفر هست که اگر جایی بیعدالتی شد، سر میرسد. اما سالها طول کشید تا یک سوال ساده ذهنم را درگیر کند. اگر آن روز، میتیکومان از آن روستا عبور نمیکرد، چه؟اگر مسیرش جای دیگری بود چه؟ اگر اصلاً هیچوقت از آن منطقه نمیگذشت، سرنوشت مردمی که زیر بار ظلم مانده بودند چه میشد؟٢. به تازگی در نامهای به آقای مسعود پزشکیان، نوشتم که یکی از ضعفهای جدی حکمرانی در ایران، نداشتن یک «مکانیزم شنوایی» است. سازوکاری که مردم بتوانند بدون واسطه، مسائلشان را وارد فرآیند تصمیمگیری کنند. نه اینکه گاهی مسئولی به میان مردم برود و چند درد دل بشنود. خیر! بلکه شنیدن، باید خودش به یک مکانیزم مشخص تبدیل شود.بعد از انتشار آن نامه، یکی از دوستانم که سالها در مدیریت محیطزیست کشور مسئولیت داشته گفت: «اتفاقاً دولت صداها را میشنود. مگر همین ماجرای کوه شاهوار را ندیدی؟ بالاخره با دستور ریس جمهور فعالیت معدن در آنجا متوقف شد!»حرفش را که شنیدم، گفتم اتفاقاً ماجرای کوه شاهوار، بهترین مثال برای دغدغه من است...مردم شاهرود سالها درباره شاهوار اعتراض کردند. طومار نوشتند، تجمع کردند، هشدار دادند و هزینه دادند. اما صدای آنها، به ریس دولت نرسید!تا اینکه موضوع از مسیر دکتر کاظم جلالی که خود فردی شاهرودی و در حال حاضر سفیر ایران در روسیه است، به رئیسجمهور رسید و ناگهان همان مسئله، به دستور بررسی و تصمیمگیری تبدیل شد!٣. من و دوستم، درباره اصل تصمیم اختلافی نداشتیم. اختلاف ما، بر سر مسیر رسیدن صدا بود. او میگفت مردم شنیده شدند. من میگفتم نه؛ صدای مردم، وقتی شنیده شد که وارد شبکه قدرت داخل حکمرانی شد! و سالهاست که ما این دو را با هم اشتباه میگیریم....هر وقت مسئلهای، با دخالت یک مقام بلندپایه حل میشود، احساس میکنیم نظام حکمرانی خوب کار کرده در حالی که شاید دقیقاً برعکس باشد و احتمالا آنچه درست کار کرده، فقط رابطههای درون قدرت بوده، نه سازوکار شنیدن مردم!٤. همینجا دوباره میتیکومان به ذهنم برمیگردد. چرا که هیچ جامعهای نباید عدالتش را به عبور یک میتیکومان گره بزند!جامعهای که منتظر یک مأمور ویژه، یک بازرس ویژه، یک نماینده ویژه یا یک مقام بانفوذ میماند تا شاید صدایش شنیده شود، هنوز عدالت را به «استثنا» سپرده، نه به «قاعده»!٥. توسعه، از جایی آغاز میشود که مردم دیگر منتظر رسیدن یک قهرمان نباشند.از جایی که شنیده شدن، نیازمند آشنایی نباشد، نیازمند نفوذ نباشد، نیازمند نامه یک مقام با نفوذ به مقام با نفوذ دیگری نباشد!٦. هنر حکمرانی آن است که مردم مطمئن باشند حتی اگر هیچ میتیکومانی از روستایشان عبور نکرد، باز هم صدایشان، به موقع، منصفانه و از مسیر یک سازوکار روشن، شنیده خواهد شد. آنهم در عصر تکنولوژی و زیستجهانهای سایبرنتیک و ابزارها و دستیارهای مختلف هوش مصنوعی که میتوانند به سرعت شبکه مسائل را از سطح یک فرد و یک روستا وارد چرخه حل مسئله در حکمرانی کنند!@yaser_arab57
هیچکس جرائت ندارد در این کشور هویت کسانی که ارزهای صادراتی را دزدیدهاند (تراستیها) بر ملا کرده یا حتی نام یکی از آنها یا پدرانشان را با حروف اختصاری به زبان بیاورد!چرا؟@yaser_arab57
📝📝📝 دانستن حق مردم استگزارش ملاقاتهای انجام نشده✍🏻فخرالسادات محتشمیپور ✅خیلی فکر کردم این گزارش خطاب به کدام مسئول باشد اما از آنجا که مسئولین محترم کارهای واجبتری دارند از مسئولیتهای ذاتی خود که همانا رعایت حقالناس است و خدمت خلق یعنی بهترین عبادت، برآن شدم تا باز هم مردم عزیز و فهیممان را مخاطب قرار دهم که بهترین شنوایند و بهترین داور. مردمی که همیشه همدل و همراه مظلومان بوده و هستند و لطف و مهربانیشان که به اشکال مختلف ابراز میدارند،موجب قوت قلب و دلگرمی ماست.✅در مورد وضعیت همسر عزیزم زیاد میپرسند. آزادهی دربندی که جرم بزرگش نصیحةالملوک بود و انتقادات، نصایح و هشدارهایی که متأسفانه شنیده نشد و لاجرم کار ملک و میهن به این وضع اسفبار رسید. ✅باید بگویم به همان نسبت که روحیهی بالای او به دوستان و همراهان امید و انرژی میدهد، با توجه به سن و سالش که بزودی دههی شصت عمرش را سپری میکند، جسمش نیازمند مراقبتهای بیشتر است خصوصا در شرایط غیربهداشتی زندان با وجود حشرات موذی و بیماریهای واگیر.✅اما سوال اصلی این که تاجزاده چرا در زندان است و حال که در اوج ناسپاسی حبس ظالمانهی او وارد دوازدهمین سال شده چرا از حقوق اولیهاش مثل مرخصی و ملاقاتهای منظم برخوردار نیست. حال آنکه این حقوق در واقع علاوه بر زندانی متعلق به خانوادهی او نیز هست. و متأسفانه قوه قضائیه حقوق جماعتی را تضییع میکند. ✅این که دختر ما پس از ۶۳ روز کیلومترها مسافت را به عشق دیدار پدر طی کند و به پایتخت بیاید و در روز موعود یا شب قبلش بفهمد که از ملاقات خبری نیست، شرط انصاف و اخلاق و دینداری و انسانیت است؟✅و این رنج و شکنجه روحی به خانوادههای زیادی از زندانیان اوین وارد میآید که علتش را باید مسئولین زندان و قوهقضائیه بیان کنند.✅و صد البته این دردها در برابر درد خانوادههایی که مدتها از عزیزان خود بیخبر بوده و رنج زندانیان گمنام از مصائبی که برآنان میرود و بدتر از همه اعدام جوانانی که هر روز خبرش را میشنویم، اندک است. اما این همه مانع آن نمیشود که ما حقوقمان را مطالبه نکنیم و به بهانهی شرایط جنگی از آن بگذریم.✅جای تاجزاده و دیگر زندانیان سیاسی و عقیدتی زندان نیست و اگر عقلانیتی در دستگاه حاکمه وجود داشته باشد، باید بدانند مدارا و نرمش قهرمانانه با مردم در این شرایط بحرانی کشور ضرورتی انکار ناپذیر است.@MostafaTajzadeh
آقای رئیسجمهور!اگر این یادداشت شنیده نشود، موضوع نامه اثبات شده است!✍یاسر عرب جناب پزشکیان!بعید می بینم این یادداشت به دست شما برسد و خود این اتفاق بخشی از مسئلهای است که اکنون درباره آن مینویسم.مدتهاست در محافل مختلف، در حضور برخی مسئولان و مدیران بلندپایه دولتی و حکومتی، درباره یک مسئله صحبت میکنم: اینکه دولت، بیش از آنکه نیازمند سخن گفتن باشد، نیازمند «پروژه شنوایی» است. جامعه امروز احساس کمبود سخنگوی دولت و حاکمیت ندارد؛ آنچه کم دارد، مسیری است که تجربه زیسته مردم را به تصمیمگیریهای دولت منتقل کند!بارها درباره این موضوع صحبت کردهام که فناوریهای اجتماعی برای شنیدن، فهم مسئله و حل آن، در ساختار دولت جایگاه مشخصی ندارد. حتی در آخرین گفتوگوها، در سالگرد انتخاب شما، قرار شد متنی تنظیم شود تا جلسهای مشترک با افراد مرتبط، از جمله آقای یوسف پزشکیان و دیگر مسئولان مرتبط، برگزار شود تا درباره ایجاد چنین سازوکاری گفتوگو کنیم. متن آماده و ارسال شد، اما آن جلسه تاکنون شکل نگرفت!شاید اتفاقی که در روزهای اخیر افتاد، بهترین مثال برای توضیح این مسئله باشد.خانم مهاجرانی، سخنگوی دولت، به عنوان نماینده دولت به جنوب کشور سفر کردند!طبیعتاً حضور مسئولان در میان مردم میتواند اقدامی مثبت باشد. اما مسئله اینجاست که سخنگوی دولت، یعنی «زبان دولت»، وقتی به منطقه میرود، قرار نیست فقط سخن بگوید؛ قرار است گوش دولت هم باشد. اما بازخوردهایی منفی که از این سفر در فضای اجتماعی منتشر شد، نشان داد بسیاری از مردم همچنان احساس میکنند صدایشان شنیده نشده است!مشکل این نیست که دولت به مناطق مختلف سفر نمیکند. مشکل این است که سفر، بدون یک سازوکار شنیدن، تبدیل به حضور کوتاهمدت و ارتباط یکطرفه میشود. اینگونه مردم نمیتوانند مشکلات خود را بیان کنند، و این مسیر تبدیل شنیدهها به اصلاح سیاست، تغییر مدیریت و حل مسئله نیست!اگر یک پروژه واقعی شنوایی وجود داشت، مردم جنوب میتوانستند درباره ریشه بسیاری از مشکلاتی که امروز با آن مواجهاند صحبت کنند؛ از جمله مشکلات مدیریتی و ناهماهنگیهای ساختاری!برای نمونه، در منطقه هرمزگان و بهویژه جزیره قشم، سالهاست نوعی دوگانگی مدیریتی وجود دارد. از یک سو منطقه آزاد با اختیارات محدود و مسئولیتهای خاص خود فعالیت میکند و از سوی دیگر وزارتخانههایی مانند وزارت نیرو، مسیر مدیریتی مستقل از منطقه آزاد و طبق منویات خود را دارند. نتیجه این تداخل و نبود هماهنگی کافی، در بسیاری از مواقع خود را در بحرانها نشان میدهد؛ جایی که مردم هزینه اختلاف و چندگانگی (و سرپوش گذاشتن مدیران عامل) بر تصمیمگیریها را پرداخت میکنند! بحران آب قشم تنها یک نمونه است. نمونهای که نشان میدهد مسئله اصلی، صرفاً کمبود منابع یا نبود مدیر نیست. مسئله این است که آیا ساختار تصمیمگیری میتواند پیش از تبدیل شدن مشکلات به بحران، صدای جامعه را دریافت کند یا نه؟آقای رئیسجمهور؛شاید بزرگترین نشانه یک دولت شنوا این نباشد که چقدر درباره شنیدن سخن میگوید، (که شما بیش از آنکه خود بشنوید درباره مزایای شنیدن بسیار سخن گفتهاید) بلکه این باشد که چه سازوکاری برای شنیده شدن نقدها و تجربههای واقعی مردم ایجاد کرده است؟امروز اگر فردی مانند من، پس از ماهها طرح این موضوع در جلسات مختلف، هنوز در تلاش است که فقط یک جلسه برای گفتوگو درباره «شنیدن» ایجاد شود، این خود نشانهای است که باید جدی گرفته شود!درخواست من برگزاری یک جلسه تبلیغاتی یا تشریفاتی نیست. درخواست، گفتوگو درباره ایجاد یک سازوکار نهادی است؛ سازوکاری که بتواند میان مردم، کارشناسان اجتماعی و نظام تصمیمگیری دولت ارتباطی واقعی برقرار کند!آقای رئیسجمهور؛جامعه امروز بیش از هر زمان دیگری نیاز دارد احساس کند دیده و شنیده میشود. دولت نیز بیش از هر زمان دیگری نیاز دارد بداند که فاصله میان گزارشهای رسمی و واقعیت زندگی مردم، میتواند خطرناکترین فاصله برای هر نظام مدیریتی باشد!امیدوارم این متن، اگر به دست شما رسید، نه به عنوان یک نقد شخصی، بلکه به عنوان یک پیشنهاد برای اصلاح یک ضعف ساختاری خوانده شود!@yaser_arab57
مدرسههای مدرن، دانش آموزان کهنه!ما عادت کردهایم وقتی از آموزش و پرورش جدید حرف میزنیم، سریع به نشانههای ظاهری نگاه کنیم مثل ساختمانهای بزرگتر، کلاسهای مجهزتر، کتابهای تازهتر، فناوری و...انگار همین که شکل مدرسه تغییر کرده، یعنی حتماً آموزش ما هم مدرنتر، انسانیتر و کارآمدتر شده!اما یک سؤال ساده وجود دارد: آیا ما در تربیت انسان هم جلوتر رفتهایم؟در بعضی سنتهای آموزشی قدیمی، قبل از اینکه فرد وارد مسیر یادگیری شود، درباره «چگونه بودن» او فکر میکردند. کتابهایی مثل آداب المتعلمین فقط درباره درس خواندن نبودند، درباره این بودند که انسان چگونه باید شاگرد باشد، چگونه با استاد حرف بزند، چگونه با همکلاسی خود رفتار کند و چگونه اختلاف نظر داشته باشد؟مثلاً میگفتند اگر نتوانستی مطلبی را به استاد منتقل کنی، نگو «استاد، شما حرف من را نفهمیدید». بگو «شاید من نتوانستم درست منظورم را منتقل کنم، اجازه بدهید دوباره توضیح بدهم». پشت همین جمله ساده، یک نگاه تربیتی عمیق وجود دارد. اینکه انسان یاد بگیرد خودش را مرکز عالم نداند، دیگری را تحقیر نکند و حتی در اختلاف هم حرمت نگه دارد!حالا جالب اینجاست که ما امروز بسیاری از این سنتها را (آداب المتعلمین یک کتاب پیش طلبگی بسیار قديمی است) نشانه عقبماندگی میدانیم، اما گاهی در نظام آموزشی مدرن خودمان هنوز نتوانستهایم ابتداییترین مهارتهای انسانی را به کودکان آموزش دهیم!کودک امروز ما وقتی وارد مدرسه میشود، معمولاً بدون چنین مقدمهای وارد یک فضای رقابت میشود. باید درس بخواند، امتحان بدهد، نمره بگیرد، اما کمتر کسی به او یاد میدهد که با انسانی که شبیه خودش نیست چگونه رفتار کند!کافی است یک کودک کمی متفاوت باشد؛ عینک بزند، کمی چاقتر باشد، قدش بلندتر یا کوتاهتر باشد، لهجه داشته باشد، آرامتر حرف بزند یا لکنت داشته باشد. خیلی وقتها اولین واکنش دیگر دانش آموزان، تمسخر است!کودک بسیاری از رفتارها را از محیط یاد میگیرد. وقتی خانواده و مدرسه به او یاد ندادهاند که انسانها با بدنها، چهرهها، تواناییها و ویژگیهای مختلف آفریده شدهاند، تفاوت تبدیل به سوژه خنده میشود!ما سالهاست درباره تحول بنیادین آموزش و پرورش حرف میزنیم، اما هنوز برای پرسشهای ساده پاسخی جدی نداریم: آیا کودک ما یاد گرفته به دیگری آسیب نزند؟ آیا یاد گرفته ضعف یک انسان را تبدیل به ابزار تحقیر نکند؟ آیا یاد گرفته کسی را فقط به خاطر ظاهر، لهجه یا ویژگی جسمیاش قضاوت نکند؟مشکل اینجاست که ما مدرسه را به عنوان محل انتقال اطلاعات دیدهایم، نه محل ساختن انسان!حتی فرهنگ خیریه آموزشی ما هم گرفتار همین نگاه شده... هنوز بخش بزرگی از کمکهای آموزشی ما درگیر متر و سانتیمتر و متراژ است؛ ساختن ساختمان، اضافه کردن کلاس، بالا بردن دیوارها.البته ساخت مدرسه کاری ارزشمند است، اما مسئله اینجاست که ما تصور کردهایم با ساختن ساختمان، آموزش ساخته میشود!چرا کمتر خیّری حاضر است برای آموزش معلمها هزینه کند؟ برای برنامههای تربیت اجتماعی کودکان؟ برای کاهش خشونت در مدرسه؟ برای آموزش گفتوگو، همدلی و پذیرش تفاوتها؟شاید یکی از دلایلش این باشد که ساختمان دیده میشود. میتوان روی سردر آن نام خیّر را نصب کرد، بعدش هم طبق روال مرسوم افتتاحیه گرفت و عکس یادگاری انداخت. اما اگر کسی نسلی را تربیت کند که کمتر دیگری را تحقیر کند، نتیجه کار او روی دیوار نوشته نمیشود!مشکل حاکمان و محکومان در کشور ما این است که ساختن مدرسه را با ساختن آموزش اشتباه گرفتهاند!امروز آموزش و پرورش ما بیش از هر زمان دیگری به خیّرینی نیاز دارد که از ساختن ساختمان عبور کنند و به ساختن انسان فکر کنند. جامعهای که برای دیوار مدرسه هزینه میکند اما برای فرهنگ درون مدرسه نه، روی سعادت را نخواهد دید!مدرسه قرار نیست فقط کارخانه تولید دانشآموز باشد. قرار است اولین تمرینگاه زندگی اجتماعی باشد. اگر کودک در مدرسه یاد نگیرد که تفاوتها را بپذیرد، فردا در جامعه بزرگسالان هم هر تفاوتی را تهدید خواهد دید!وقت آن رسیده (وحتی گذشته!) که مسئولان آموزش و پرورش، به جای اینکه فقط درباره تغییر کتابها، ساختمانها و ساختارها حرف بزنند، پاسخ دهند که از مدرسه امروز چه انسانی قرار است بیرون بیاید؟@yaser_arab57 در این میان دیدن این بذر که با همت NGO الف.ب چند جوانه زده را به شما توصیه میکنم؛https://alefb.ir/brief-introduction/
جنگ وجودی؟بخشی از گفتمان رسمی، نزاع ایران و آمریکا را نه یک اختلاف سیاسی یا ژئوپلیتیکی، بلکه یک «جنگ وجودی» تعریف میکند!در این روایت، حتی اگر همه اختلافات فنی، هستهای، موشکی، منطقهای یا تحریمی هم حل شوند، باز هم تعارض پابرجاست چون مسئله بر سر ماهیت دو نظام است، نه رفتارهای آنها...بنابراین از نگاه این جریان، سازش پایدار اصولاً ممکن نیست، چون به معنای دست کشیدن یکی از دو طرف از هویت خودش خواهد بود.حال سوال اینجاست؛ اگر آمریکا به خاطر استکبار، قانونگریزی، سلطهطلبی، تخریب محیط زیست، ربا، جنگافروزی، خود حق پنداری، یا تحقیر ملتها محکوم است، آیا این معیارها فقط برای آمریکاست؟ یا هر جا این ویژگیها دیده شوند، باید همانجا هم محکوم شوند؟مشکل اینجاست که بسیاری از ویژگیهایی که در ادبیات رسمی، نشانه "نظام شیطانی" معرفی میشوند، وقتی در درون خودمان ظهور میکنند، یا انکار میشوند، یا توجیه میشوند، یا حتی رنگ دینی به خود میگیرند!ربا اسمش عوض میشود، قانونگریزی مصلحت نام میگیرد، انحصار حقیقت دفاع از دین خوانده میشود و تخریب محیط زیست زیر سایه ضرورتهای دیگر گم میشود و ...اگر قرار باشد همان ویژگیهایی که دشمن را به خاطرش محکوم میکنیم، در خودمان هم پذیرفته یا توجیه شود، آنچه وجود دارد دیگر یک جنگ اخلاقی نیست، یک نزاع هویتی است. در جنگ اخلاقی، معیارها جهانشمولاند. اما در نزاع هویتی، معیارها با تغییر طرف دعوا عوض میشوند!@yaser_arab57
چرا بانکها آتش میگیرند؟چند سال پیش در جلسهای با مدیرعامل یکی از بانکهای بزرگ کشور نشسته بودم. بحثمان درباره این بود که یک بانک چطور میتواند رابطه بهتری با جامعه و مخاطب خودش بسازد.به او گفتم: «به نظرم مسئله بانک شما فقط اعتماد مالی نیست. مردم پولشان را در بانک میگذارند چون انتظار دارند پولشان امن باشد. کسی معمولاً صبح از خواب بیدار نمیشود و بگوید نکند امروز بانک پول من را ندهد. اما یک سؤال مهمتر وجود دارد: آیا مردم این بانک را دوست دارند؟ آیا احساس میکنند این بانک بخشی از زندگی آنهاست؟»گفتم: «یک بانک ممکن است سالها تبلیغ فرهنگی کند، از مسئولیت اجتماعی بگوید، از کنار مردم بودن حرف بزند. اما سؤال واقعی این است: آیا یک روز که یک صاحب کسبوکار، یک تولیدکننده یا یک فرد عادی ورشکست شد، این احساس را دارد که بانک پشت او ایستاده است؟»«آیا کسی در این کشور هست که وقتی به مشکل اقتصادی خورد، با خودش بگوید بانک من کنار من است و کمکم میکند از این بحران عبور کنم؟»بعد سؤال دیگری مطرح کردم: «حالا برعکسش را تصور کنید. آیا ممکن است روزی یک بانک دچار بحران شود و مردم آنقدر احساس تعلق به آن داشته باشند که بگویند این بانک بخشی از زندگی ماست، باید کمکش کنیم؟ آیا ممکن است مردم برای نجات یک بانک، مثل نجات یک نهاد محبوب اجتماعی، به میدان بیایند؟»شاید این سؤال عجیب به نظر برسد، اما تفاوت بزرگی میان یک مشتری و یک عضو یک جامعه وجود دارد. مشتری در شرایط عادی از یک خدمت استفاده میکند، اما عضو یک جامعه در شرایط سخت احساس مسئولیت میکند!دیدم مدیرعامل حسابی فکری شده و دم گرم من در آهن سرد او اثر کرده بنابراین میخ آخر را کوبیده و گفتم «از سالها پیش در اعتراضات و شلوغیهای خیابانی از ٨٨ تا ٩٦ و ٩٨ و ... معترضین جان به لب رسیده آتش زدن بانکها و یا شکستن شیشه آن را از قلم نینداختهاند. خداوکیلی در اینهمه حادثه یکبار شد، ده نفر از مردم بروند جلوی بقیه و بگویند نزنید، نشکنید، این بانک چه گناهی کرده؟ اینکه همیشه همراه درد و کمک حال مردم این کشور بوده؟»لحظاتی سکوت سنگینی حاکم شد و در ادامه ایشان سخنان حقیر را بسیار متفاوت ارزیابی کرد. (چون ما معمولاً درباره بانکها با زبان سود، منابع، وام، تعداد شعب و سهم بازار حرف میزنیم. و کمتر درباره این حرف میزنیم که یک نهاد اقتصادی چقدر توانسته در دل مردم جا باز کند؟)سپس طرحی که بهترین نمونه از نظر خلاقیت، نوآوری، همگرایی، و دارای ارزش افزوده واقعی (نه صرفا تبلیغات) برای آنجا بود را به شکل ایجابی روی میز گذاشتم. (طرحی که موجب شعف برخی نخبگان حوزه اقتصاد و توسعه در ایران شده بود)اما چیزی که بعد از آن جلسه برای من جالب شد، واکنش ساختار بود. به جای اینکه این حرفها و آن طرح یک فرصت دیده شود، از سمت دیگر اعضای حاضر در جلسه (مخصوصا مدیر کل روابط عمومی) انگار نوعی تهدید احساس میشد. نه به خاطر اینکه کسی قصد گرفتن جای کسی را داشت. بلکه چون یک سوال ناخوشایند ایجاد شده بود: اگر چنین امکانهایی وجود دارد، تا چنین فناوریهای اجتماعی پیاده شود، چرا تا امروز درباره آنها فکری نشده؟احساس خطر کار خودش را کرد و بعد سه جلسه در نهایت ما با لبخندهای دیپلماتیک با آن مجموعه خداحافظی کردیم. (مجموعهای که در شورش دی سال گذشته تاوان بسیار سخت و هنگفتی داد!)بگذریم... بعدها همین الگو را در جاهای دیگری هم دیدم. در پروژههای سینمایی، شرکتها و مجموعههای مختلف. گاهی ورود یک آدم با یک نگاه تازه، به جای اینکه به عنوان یک فرصت دیده شود، به سرعت باعث نگرانی میشد. به باور بسیاری از دست اندکاران، نفس حضور و توانمندی متفاوت او خلاهایی را آشکار میکرد که سالها پنهان ماندهاند.مشکل اصلی بسیاری از سازمانهای ما کمبود آدمهای خلاق نیست. مشکل این است که ساختارها اغلب توان جذب خود خلاقیت را ندارند. سازمان سالم، آدم توانمند را سرمایه میبیند. سازمان ناامن، همان آدم را تهدید میبیند!یکی از دلایل فرسودگی بسیاری از مجموعههای ما همین است: آنها مشتری دارند، اما جامعه ندارند، مخاطب دارند، اما تعلق ندارند!چون ساختن یک رابطه واقعی با مردم، فقط به این نیست که مردم در روزهای خوب مشتری شما باشند. مهمتر این است که در روزهای سخت، شما را بخشی از زندگی خود بدانند!کدام برند محصولات یا خدمات یا ... امروز چنین حسی برای مخاطب خود ایجاد کرده؟@yaser_arab57
از مخاطبان، اگر عزیزی روستاهای گیلان را خوب میشناسد، محبت میکند پیام بدهد. اگر ساکن است که چه بهتر☘👇@yasershaban
سلام فرمانده!♨️نوجوانان را سرزنش نکنید...دو تصویر را کنار هم بگذارید،یک طرف، تصویر سرود «سلام فرمانده» با حضور نسل نوجوان است. یادتان که هست... صدها نوجوان، لباسهای هماهنگ، صفهای منظم، شعر واحد، حرکت واحد!پشت آن صحنه، رسانه بود، سازمان بود، برنامهریزی بود، طراحی بود و یک جمعیت که با نظم و دیسیپلین، تبدیل به یک پیکره واحد شده بود.طرف دیگر، ماجرای اخیر ایران مال است. هزاران نوجوان که نه کسی برایشان صف درست کرده، نه تمرین داده، نه از قبل سازماندهیشان کرده. فقط یک اسم، یک صفحه موبایل و یک کشش عجیب که بچهها را از خانههایشان بیرون کشیده و به یک نقطه رسانده.این دو تصویر، بیش از آنکه درباره دو نوع آدم یا دو نوع هواداری باشند، درباره دو شکل متفاوت از قدرت حرف میزنند!یک جا قدرت یعنی توانایی نظم دادن به جمعیت و اینکه بتوانی آدمها را از بالا فرا بخوانی، کنار هم بچینی و یک حرکت هماهنگ و به شکل عمودی، نظمی نظامی بسازی!یک جا دیگر هم قدرت یعنی توانایی ساختن افقیِ میل و اینکه بدون فرمان و سازمان، کاری کنی آدمها خودشان به شکل شبکهای راه بیفتند!ساختارهای رسمی هنوز اندکی قدرت سازماندهی دارند، اما دیگر انحصار تولید فرمانده، هیجان، شگفتی و تعلق را در اختیار ندارند!آدمی همیشه دنبال چیزی بوده که دور آن جمع شود. یک روز دور معبد، یک روز دور پادشاه، یک روز دور رهبر، یک روز دور قهرمان ورزشی و امروز هم گاهی دور کسی که از صفحه موبایل بیرون آمده است!پس مسئله یک چهره یوتوبر نیست. مسئله این است که اگر جامعه نتواند برای نسل جدید، معنا، هیجان و تجربه جمعی تولید کند، این نیاز از بین نمیرود و فقط مسیر تازهای پیدا میشود! و مهم تر اینکه پیدا کردن تجربی این مسیر توسط نوجوانان هم سرزنش کردن ندارد ... @yaser_arab57
آخوند شجاع!دکتر محمدرضا زائری سالهاست نشان داده که اهل گفتوگوست، نه حذف. او در نقد مسائل سیاسی و اجتماعی، معمولاً از دوگانههای سادهانگارانه فاصله میگیرد و مسئولیت را میان همه بازیگران توزیع میکند.از یک سو، سیاستها و تصمیمهایی را که به کاهش مشارکت و افزایش شکاف اجتماعی انجامیدهاند نقد میکند و از سوی دیگر، کنارهگیری و قهر با عرصه عمومی را نیز راهحل نمیداند.این نگاه، بیش از آنکه سیاسی باشد، معطوف به حفظ سرمایه اجتماعی و جلوگیری از تعمیق گسستهای ملی است.ویژگی مهم دیگر او، جمع کردن تجربههای متنوع است. روحانیای که هم حوزه را میشناسد و هم دانشگاه را، هم با متون دینی مأنوس است و هم با مسائل روز جامعه، هم ایران را از نزدیک دیده و هم تجربه زیست و سفر در خارج از کشور را دارد. همین ترکیب باعث شده در مواجهه با مسائل، نه اسیر جزماندیشی شود و نه از هویت فرهنگی خودش فاصله بگیرد؛ بلکه همواره بر عقلانیت، گفتوگو و شنیدن صدای دیگری تأکید کند!صدا و سیمای امروز بیش از هر زمان دیگری به مدیری با چنین مختصاتی نیاز دارد. مدیری که به جای اداره رسانه بر مبنای حذف و تکصدایی، و قبیله محوری و فرقهسازی، بتواند آن را به عرصهای برای گفتوگوی ملی، بازسازی اعتماد عمومی و شنیده شدن صداهای متنوع جامعه تبدیل کند.رسانهای که میخواهد دوباره «ملی» شود، ناگزیر باید از چنین نگاهی بهره بگیرد!@yaser_arab57
آنچه تقدیم حضورتان میگردد، #گزارشکارخیر در تیرماه ۱۴۰۵ است؛ در ماه گذشته با همت و یاری شما عزیزان، توانستهایم ۲/۶۴۳ مورد کمک اعم از کلی و جزئی را ثبت کنیم که این مقدار در مقایسه با ماه قبل-خردادماه ۴۰۵- ۶۴۲ مورد افزایش داشته که عموما به کمکهای نقدی و غیر نقدی معیشتی مرتبط بوده.در این ماه به دلیل محدود بودن حسابهای بانکصادرات، واریزها غالبا به حساب بانک سینا ارجاع شده و نتیجتا مبلغ ۳/۲۰۲/۷۸۵/۰۰۰ تومان از طریق واریز مستقیم یا درگاه پرداخت به این حساب منتقل شده است؛ البته با عنایت به محدودیتی که عرض شد، از واریز کنندگان محترم وجوهات شرعی نیز درخواست شده بود که واریزهایشان را به حساب سینا انجام دهند که طبعا یکی از دلایل افزایش عدد واریزها به این حساب در مقایسه با ماه قبل این بوده است.کماکان واریزهای زیر ۲۰۰ هزارتومان بیش از ۸۰ درصد واریزها را در جدول آمارها به خود اختصاص دادهاند و این نشان از اثرگذاری این اعداد دارد.با عنایت به تعهدی که پیشتر داده شده بود، بابت بازسازی مدارس آسیب دیده از جنگ بیش از ۸۰۰ میلیون تومان بدهکاریم که باید در این ماه پرداخت شود.از سوی دیگر از این ماه بحث نوشتافزار ۳۰۰۰ دانشآموز در اولویت قرار خواهد گرفت؛ ما برای این کار ۴/۵ میلیاردتومان نیاز داریم که البته اگر کیف را حذف کنیم، این عدد به ۳ میلیارد تومان کاهش خواهد یافت که امیدوارم در کنار هم بتوانیم دل این تعداد دانشآموز و خانوادههای مظلومشان را هم شاد کنیم.جداول و نمودارها به پیوست تقدیم میگردد.ارادت#کارخیر
از اکبر عبدی زیاد خواهند گفت!از «بازم مدرسهام دیر شد»، از گریم ماندگار «آدمبرفی»، از نقش متفاوتش در «مادر» و دهها خاطرهای که با خندههای او در ذهن مردم مانده است. اما به گمان من، مهمترین میراث او جایی است که کمتر دربارهاش حرف زده میشود.سالهاست که کمدی ما گرفتار یک دوگانه است؛ یا ادب دارد و نشاط چندانی نمیآفریند، یا برای خنداندن، ناچار از ادب و حرمت فاصله میگیرد. انگار خنده، فقط از مسیر شکستن حرمتی به دست میآید، شکستن یک شخصیت، یک ارزش یا یک مرز.اکبر عبدی از معدود بازیگرانی بود که این دوگانه را شکست. او ثابت کرد میشود بدون ابتذال هم مردم را از ته دل خنداند. برای من، یکی از بهترین نمونههای این ویژگی، فیلم «پاکباخته» است؛ جایی که شخصیتی کاملاً کمدی از نقش حساس یک پلیس را میبینیم که در کنار تمام بامزه بازیهایش نماز هم میخواند. اینجا نه نماز دستمایه تمسخر است و نه دینداری مانعی برای طنز. او هم لبخند میآفریند و هم حرمت را حفظ میکند.شاید امروز، در روزگار کمدیهای پرهیاهو، و متاسفانه بعضا سخیف، این ویژگی بیش از هر زمان دیگری ارزشمند باشد. اکبر عبدی فقط یک بازیگر محبوب نبود؛ او یادمان داد که نشاط، الزاماً از بیادبی به دست نمیآید و خنده، لزوماً با شکستن حرمتها متولد نمیشود. کاش همین، بزرگترین میراث او برای کمدی ایران باشد.روحش قرین رحمت الهی☘@yaser_arab57
آنچه تقدیم حضورتان میگردد، #گزارشکارخیر در تیرماه ۱۴۰۵ است؛ در ماه گذشته با همت و یاری شما عزیزان، توانستهایم ۲/۶۴۳ مورد کمک اعم از کلی و جزئی را ثبت کنیم که این مقدار در مقایسه با ماه قبل-خردادماه ۴۰۵- ۶۴۲ مورد افزایش داشته که عموما به کمکهای نقدی و غیر نقدی معیشتی مرتبط بوده.در این ماه به دلیل محدود بودن حسابهای بانکصادرات، واریزها غالبا به حساب بانک سینا ارجاع شده و نتیجتا مبلغ ۳/۲۰۲/۷۸۵/۰۰۰ تومان از طریق واریز مستقیم یا درگاه پرداخت به این حساب منتقل شده است؛ البته با عنایت به محدودیتی که عرض شد، از واریز کنندگان محترم وجوهات شرعی نیز درخواست شده بود که واریزهایشان را به حساب سینا انجام دهند که طبعا یکی از دلایل افزایش عدد واریزها به این حساب در مقایسه با ماه قبل این بوده است.کماکان واریزهای زیر ۲۰۰ هزارتومان بیش از ۸۰ درصد واریزها را در جدول آمارها به خود اختصاص دادهاند و این نشان از اثرگذاری این اعداد دارد.با عنایت به تعهدی که پیشتر داده شده بود، بابت بازسازی مدارس آسیب دیده از جنگ بیش از ۸۰۰ میلیون تومان بدهکاریم که باید در این ماه پرداخت شود.از سوی دیگر از این ماه بحث نوشتافزار ۳۰۰۰ دانشآموز در اولویت قرار خواهد گرفت؛ ما برای این کار ۴/۵ میلیاردتومان نیاز داریم که البته اگر کیف را حذف کنیم، این عدد به ۳ میلیارد تومان کاهش خواهد یافت که امیدوارم در کنار هم بتوانیم دل این تعداد دانشآموز و خانوادههای مظلومشان را هم شاد کنیم.جداول و نمودارها به پیوست تقدیم میگردد.ارادت#کارخیر
پاسخهای حکیمانه وزیر!اپراتور موساد: ۵+۳ چند میشه؟وزیر: ۸.اپراتور: آفرین! حالا ۵+۴؟وزیر: ۹.اپراتور: احسنت. فردا ضرب و تقسیم هم داریم، کتاب ریاضی سوم دبستان یادت نره!#تلخند!@yaser_arab57
آی تاکسی!تاکسی در کشور ما سالها نماد گفتوگوی بیپرده و روزمره مردم درباره مسائل اجتماعی و سیاست بود، امروز اما تاکسیها بیش از هر چیز با سکوت شناخته میشوند؟در اولین روایتی که از مجتبی خامنهای منتشر شد، یک تصویر جالب وجود داشت. او نوشته بود برای فهمیدن حال مردم، سوار تاکسیهای خطی میشده و به حرفهای مسافران گوش میداده.انگار تاکسی در نگاه او یک دستگاه سنجش افکار عمومی بوده. جایی که مردم بدون تریبون و ترس و بدون واسطه درباره زندگی، سیاست و آینده با هم حرف میزدند.و واقعاً هم تاکسی در ایران سالها چیزی شبیه یک پارلمان کوچک بود. راننده، کارمند، دانشجو، کاسب و بازنشسته کنار هم مینشستند و توی مسیر درباره همه چیز بحث میکردند. از انتخابات و مشکلات گرفته تا گرانی، مسئولان، مهاجرت و آینده کشور. و اینطور گاهی یک مسیر بیست دقیقهای تبدیل میشد به یک مناظره سیاسی!اما اگر امروز دوباره سوار همان تاکسیها شوید، در بسیاری از موارد با پدیده دیگری روبهرو میشوید: سکوت!نه اینکه مردم چیزی برای گفتن ندارند. شاید برعکس، حرفها آنقدر زیاد شده که دیگر کسی حوصله تکرارشان را ندارد.این سکوت ناگهانی به وجود نیامده است. پیش از آن، سالها حرف زده شد. هزاران نامه نوشته شد، نقدها و تحلیلها منتشر شد، مناظرهها شکل گرفت، هشدارها داده شد. بسیاری از آدمها هزینه دادند، برخی حذف شدند، برخی زندان رفتند و برخی زندگیشان تحت تأثیر عدم آزادی بیان قرار گرفت.اما موضوعات حل نشد و آنگاه به تدریج بسیاری از همان زمزمههایی که زمانی در تاکسی، خانه و جمعهای کوچک گفته میشد، بعدها به شعارهای بلند در خیابان تبدیل شد. اما بازهم تجربهای که برای بخش بزرگی از جامعه باقی ماند، تجربه بیاثر ماندن بود؛ اینکه حتی وقتی حرف تبدیل به پژواک جمعی شد، شعار شد، و در خیابانها فریاد شد، بازهم شنیده نشد و اوضاع تغییر چندانی نکرد!طبیعی است! جامعهای که بارها به شیوههای مختلف حرف زده و احساس کرده نتیجهای نگرفته، کمکم انرژی خود را برای تکرار همان حرفها از دست میدهد!از طرف دیگر، بسیاری احساس میکنند دیگر بحثها چیزی را برای طرف مقابل هم روشن نمیکند. بسیاری میگویند آنکه میخواست بفهمد تاکنون فهمیده و آنکه تا کنون نفهمیده دیگر نخواهد فهمید! اینطور است که هر کسی هم استدلالهای خودش را میداند و هم استدلال طرف مقابل را بارها شنیده است. بحث دیگر برای کشف حقیقت نیست، بیشتر تبدیل شده به باز کردن زخمی که همه از وجودش خبر دارند!ترس و احتیاط هم بیتأثیر نیست. در فضای عمومی، آدمها همیشه نمیدانند مخاطبشان چه کسی است و ترجیح میدهند وارد موضوعاتی نشوند که ممکن است برایشان هزینه داشته باشد!پس به باور من این سکوت محصول دورهای طولانی از حرف زدن بی تاثیر است. تاکسی زمانی جایی بود که مردم احساس میکردند با حرف زدن، تحلیل کردن و بحث کردن هنوز در حال تغییر شناختی و بخشی از تولید معنی در همسرنوشتی خودشان هستند!امروز اما، اگر کسی واقعاً بخواهد حال دلِ مردم را بفهمد، باید به سکوت میان صندلیهای همان تاکسیها خوب گوش بدهد!@yaser_arab57
حیرت!این خاطره را که شنیدم واقعاً حیرت کردم. فارغ از اینکه درباره پهلوی چه فکر میکنیم، اینکه در آن دوره قاضیای بتواند در برابر رضاشاه رأی بدهد، و رخدادهای بعدش، موضوعی است که آدم را مجبور میکند بار دیگر درباره تاریخ و قضاوتهای سادهشدهای که دههها بر سر ما آوار شد، فکر کند!عجیبتر اینکه امروز برخی از بزرگواران که این روایتها را میشنوند، و باز هم کوچکترین ترک در دیوار ذهنشان ایجاد نمیشود!مع الاسف وقتی یک ایدئولوژی به جای فکر کردن، جایگزین انسانیت شود، آدم نه واقعیت را میبیند، نه تناقض را... فقط از روایت خودش دفاع میکند!پ.ن:محمدتقی عبده بروجردی معروف به محمد عبده عالم دینی، فقیه و قاضی دوران پهلوی بود. عبده بروجردی با کناره گیری از مدرسه ایران و آلمان به خدمت قضائی پرداخته و به عنوان عضو دادگاه تجدیدنظر تهران، آغاز به کار کرد. پس از چند سال دادستان تجدیدنظر تهران شد و در این سمت تا زمان انحلال عدلیه و تشکیل دادگستری نوین، باقی ماند و پس از تشکیل دادگستری نوین به مستشاری دیوان عالی و کمی بعد به عضویت محکمهٔ انتظامی قضات و سپس ریاست دادگاه انتظامی قضات منصوب شد و تا زمان بازنشستگی، حدود سی سال دراین پست به انجام وظیفه پرداخت.@yaser_arab57
جنگ جنگ تا [یک] پیروزی [بزرگ!]در سالهای جنگ ایران و عراق، یکی از اصلیترین استدلالهای ادامه جنگ این بود که نباید پیش از رسیدن به یک پیروزی بزرگ پای میز مذاکره رفت!گفته میشد باید آنقدر فشار آورد و آنقدر پیشروی کرد تا شرایطی ایجاد شود که صدام مجبور شود امتیازات اساسی بدهد و به شکلی که دیگر حتی فکر حمله دوباره به ایران را هم نکند.این منطق در ظاهر بسیار منطقی به نظر میرسید. صلحی که پس از پیروزی بزرگ و با موضع بالاتر به دست بیاید، صلحی محکمتر است.اما مسئله این بود که آن پیروزی بزرگ هیچگاه به آن شکلی که تصور میشد اتفاق نیفتاد!پس از آزادسازی خرمشهر در سال ۱۳۶۱، جنگ میتوانست وارد مرحله پایان شود. اما تصمیم گرفته شد که جنگ ادامه پیدا کند تا شرایط مطلوبتری برای مذاکره فراهم شود. سالها عملیات انجام شد؛ والفجرها، خیبر، بدر، والفجر ۸ و کربلای ۵. هزاران نفر جان خود را از دست دادند، منابع کشور فرسوده شد و اقتصاد تحت فشار بیشتری قرار گرفت. اما باز هم آن نقطهای که قرار بود دشمن را وادار به زانو زدن و تسلیم کند، فرا نرسید!در نهایت قطعنامه ۵۹۸ پذیرفته شد. نه در شرایطی که ایران به آن پیروزی بزرگ رسیده باشد، بلکه زمانی که ادامه جنگ هزینههای سنگینی پیدا کرده بود و ملاحظات واقعیت بر آرمانهای حداکثری به شدت غلبه کرد!امروز نیز همان منطق را در برابر مذاکره با آمریکا میبینیم. کسانی که با توافق مخالفت میکنند، معمولاً نمیگویند جنگ میخواهیم یا صلح نمیخواهیم. آنها میگویند: «ما هم توافق پایدار میخواهیم، اما باید اول با زدن ضربههای بزرگ چنان قدرتی ایجاد کنیم که طرف مقابل مجبور شود امتیاز بدهد.»اما سؤال تاریخی این است که اگر آن نقطه ایدهآل هرگز نرسد چه؟ اگر انتظار برای دست برتر، خودش کشور را وارد دورهای بسیار طولانی و غیر قابل جبران از فرسایش کند چه؟مسئله این نیست که یک کشور نباید قدرت داشته باشد یا نباید از منافع خود دفاع کند. مسئله این است که در سیاست خارجی، قدرت واقعی فقط با افزایش توان نظامی یا تحمل هزینه ساخته نمیشود بلکه با توانایی تشخیص زمان مذاکره و دادن امتیاز گره خورده!تجربه جنگ به ما یادآوری میکند که خطرناکترین تصمیمها، تصمیمهایی نیستند که از روی ضعف گرفته میشوند، بلکه تصمیمهایی هستند که بر اساس انتظار یک پیروزی بزرگ رویا فروشی میشوند، پیروزیای که ممکن است هرگز از راه نرسد!@yaser_arab57جنگ جنگ تا [یک] پیروزی [بزرگ!]در سالهای جنگ ایران و عراق، یکی از اصلیترین استدلالهای ادامه جنگ این بود که نباید پیش از رسیدن به یک پیروزی بزرگ پای میز مذاکره رفت!گفته میشد باید آنقدر فشار آورد و آنقدر پیشروی کرد تا شرایطی ایجاد شود که صدام مجبور شود امتیازات اساسی بدهد و به شکلی که دیگر حتی فکر حمله دوباره به ایران را هم نکند.این منطق در ظاهر بسیار منطقی به نظر میرسید. صلحی که پس از پیروزی بزرگ و با موضع بالاتر به دست بیاید، صلحی محکمتر است.اما مسئله این بود که آن پیروزی بزرگ هیچگاه به آن شکلی که تصور میشد اتفاق نیفتاد!پس از آزادسازی خرمشهر در سال ۱۳۶۱، جنگ میتوانست وارد مرحله پایان شود. اما تصمیم گرفته شد که جنگ ادامه پیدا کند تا شرایط مطلوبتری برای مذاکره فراهم شود. سالها عملیات انجام شد؛ والفجرها، خیبر، بدر، والفجر ۸ و کربلای ۵. هزاران نفر جان خود را از دست دادند، منابع کشور فرسوده شد و اقتصاد تحت فشار بیشتری قرار گرفت. اما باز هم آن نقطهای که قرار بود دشمن را وادار به زانو زدن و تسلیم کند، فرا نرسید!در نهایت قطعنامه ۵۹۸ پذیرفته شد. نه در شرایطی که ایران به آن پیروزی بزرگ رسیده باشد، بلکه زمانی که ادامه جنگ هزینههای سنگینی پیدا کرده بود و ملاحظات واقعیت بر آرمانهای حداکثری به شدت غلبه کرد!امروز نیز همان منطق را در برابر مذاکره با آمریکا میبینیم. کسانی که با توافق مخالفت میکنند، معمولاً نمیگویند جنگ میخواهیم یا صلح نمیخواهیم. آنها میگویند: «ما هم توافق پایدار میخواهیم، اما باید اول با زدن ضربههای بزرگ چنان قدرتی ایجاد کنیم که طرف مقابل مجبور شود امتیاز بدهد.»اما سؤال تاریخی این است که اگر آن نقطه ایدهآل هرگز نرسد چه؟ اگر انتظار برای دست برتر، خودش کشور را وارد دورهای بسیار طولانی و غیر قابل جبران از فرسایش کند چه؟مسئله این نیست که یک کشور نباید قدرت داشته باشد یا نباید از منافع خود دفاع کند. مسئله این است که در سیاست خارجی، قدرت واقعی فقط با افزایش توان نظامی یا تحمل هزینه ساخته نمیشود بلکه با توانایی تشخیص زمان مذاکره و دادن امتیاز گره خورده!تجربه جنگ به ما یادآوری میکند که خطرناکترین تصمیمها، تصمیمهایی نیستند که از روی ضعف گرفته میشوند، بلکه تصمیمهایی هستند که بر اساس انتظار یک پیروزی بزرگ رویا فروشی میشوند، پیروزیای که ممکن است هرگز از راه نرسد!@yaser_arab57
پای لانچر!دیشب که آسمان کشور درگیر آتش پدافند، عبور جنگندهها و موشکهای آمریکایی بود و مسئولین فرهنگی ما پای لانچرها داشتند جان فشانی میکردند، حقیر به جای وزیر آموزش و پرورش و همچنین در غیاب وزیر فرهنگ و ارشاد و همچنین در فقدان ریس مرکز بررسیهای استراتژیک ریاست جمهوری که این روزها بخاطر احتمال ترور در محدودیت و برای هماهنگی خطوط مقدم نبرد در تنگه هرمز در معذوریت هستند، به این سوالات در مورد اینستاگرام فارسی فکر میکردم؛چرا در جامعه ما حتی پیاز هم باید جنسی شود تا دیده شود؟چرا حتی اشیا هم وارد داستان عشق و خیانت شدهاند؟چرا تخیل ما از ساختن معنا، به مصرف کردن میل رسیده؟چرا الگوریتمها، بیشتر از اندیشه، به برانگیختگی پاداش میدهند؟چرا هرچه جهان واقعی ناامنتر میشود، جهان مجازی اغواگرتر میشود؟چرا در روزگار جنگ، تخیل جمعی بیشتر به فانتزی پناه میبرد؟چرا در رسانه رسمی، ایدئولوژی دیده میشود و در رسانه مجازی، میل؟چرا دیگر برای دیده شدن، خودِ انسان بودن کافی نیست؟این جاروها و پیازها فقط یک شوخی اینترنتیاند، یا دارند چیزی درباره ما میگویند؟آنچه در این بین تولید میشود ژانر جنسی است یا پوچ و ابزورد؟@yaser_arab57پای لانچر!دیشب که آسمان کشور درگیر آتش پدافند، عبور جنگندهها و موشکهای آمریکایی بود و مسئولین فرهنگی ما پای لانچرها داشتند جان فشانی میکردند، حقیر به جای وزیر آموزش و پرورش و همچنین در غیاب وزیر فرهنگ و ارشاد و همچنین در فقدان ریس مرکز بررسیهای استراتژیک ریاست جمهوری که این روزها بخاطر احتمال ترور در محدودیت و برای هماهنگی خطوط مقدم نبرد در تنگه هرمز در معذوریت هستند، به این سوالات در مورد اینستاگرام فارسی فکر میکردم؛چرا در جامعه ما حتی پیاز هم باید جنسی شود تا دیده شود؟چرا حتی اشیا هم وارد داستان عشق و خیانت شدهاند؟چرا تخیل ما از ساختن معنا، به مصرف کردن میل رسیده؟چرا الگوریتمها، بیشتر از اندیشه، به برانگیختگی پاداش میدهند؟چرا هرچه جهان واقعی ناامنتر میشود، جهان مجازی اغواگرتر میشود؟چرا در روزگار جنگ، تخیل جمعی بیشتر به فانتزی پناه میبرد؟چرا در رسانه رسمی، ایدئولوژی دیده میشود و در رسانه مجازی، میل؟چرا دیگر برای دیده شدن، خودِ انسان بودن کافی نیست؟این جاروها و پیازها فقط یک شوخی اینترنتیاند، یا دارند چیزی درباره ما میگویند؟آنچه در این بین تولید میشود ژانر جنسی است یا پوچ و ابزورد؟@yaser_arab57
گریه عادل!گریه و شکوه آقای عادل فردوسیپور برساخت، باز تولید، نشر و تاثیر زیادی در جامعه ما داشت.به باور حقیر برای بسیاری از مردم، دیدن گریه عادل، دیدن استیصال انسانی بود که بخشی از زندگی و خاطراتشان با او گره خورده. اما در لایه عمیقتر، شاید دیدن دوباره یک تجربه بسیار آشنا بود. تجربه مشترکهمه آدمهایی که احساس میکنند توانایی، تخصص و انگیزه داشتهاند، اما به دلایلی بیرونی و سلیقه مدارشناس مدیرانی کم فهم وخوانشهای منعندیشان، کنار گذاشته شدهاند!عادل برای خیلیها فقط یک گزارشگر فوتبال نبود. نماد یک مسیر بود. از مهمان برنامه مسابقه هفته که پاسخاش به مرحوم نوذری شگفتانه بود تا تسلطش بر حوزه تخصصی خودش... مسیری که در آن یک فرد با دانش، تلاش و ارتباط با مردم (بدون اینکه فرزند آقایی باشد یا کیف کشی این یا آن را بکند) میتواند با تلاش و پشتکار خود، سرمایه اجتماعی بسازد! وقتی چنین فردی حذف میشود، جامعه میفهمد چیزی بیش از یک برنامه صدا و سیما را از دست داده. میفهمد این نشانهی یک بن بست تجربه شده است و وقتی او به استیصال میرسد جامعه درماندگی خودش را در آن میبیند!دلیل این همه همدلی با او این است که بسیاری از ایرانیان، بخشی از داستان زندگی خودشان را در داستان عادل میبینند؛ آدمهایی که میتوانستند اثرگذارتر باشند، اما در ساختارها و مدیریتهایی قرار گرفتند که قدر توانایی و خلاقیت را ندانسته و ایدهها و توانمندیهایشان مهجور مانده یا سرکوب شده است. برای همین است که اشکهای عادل، برای خیلیها اشک خودشان بود اشک نسلی که میخواهد روی موضع و فهم و حریت و آزادگی خودشان بماند و برای ظرفیتهایش دیده شود، شنیده شود و روزی بالاخره باور کند که دو معیارِ توانایی و تلاش، مهمترین معیارها برای ماندن و رشد کردن در این مملکت است!@yaser_arab57
سفره نظام!چرا هر بار که یک چهره شناختهشده، از دایره مطلوب برخی جریانهای قدرت فاصله میگیرد، یک تعبیر ثابت تکرار میشود؟«تو سر سفره نظام بزرگ شدی!»«نمک این نظام را خوردی، حالا داری نمکدان میشکنی!»اما اصلاً «سفره نظام» یعنی چه؟مگر نظام سیاسی سفرهای جدا از کشور دارد؟ مگر حکومت نفت را خلق کرده؟ معادن را به وجود آورده؟ مالیات مردم را پرداخته؟ یا منابع طبیعی این سرزمین را مالک شده است؟آنچه وجود دارد، سفره ایران است.این سفره از منابع طبیعی، ثروت عمومی، مالیات مردم، تلاش نسلهای گذشته و سرمایههای ملی ساخته شده. حکومتها صاحب این سفره نیستند، فقط به وکالت از طرف مردم و تا وقتی مردم آنها را قبول دارند، مسئول اداره آن هستند!صداوسیما، دانشگاههای دولتی، بودجههای فرهنگی، امکانات رسانهای و همه آنچه با عنوان منابع عمومی شناخته میشود، ملک شخصی هیچ دولت، جناح یا نظام سیاسی نیست!اگر کسی سالها در یک نهاد عمومی کار کرد، دیگر حق ندارد نقد کند؟ سؤال بپرسد یا حتی با کسی که مورد پسند صاحبان قدرت نیست گفتوگو کند؟این اشتباه رایج اگر پذیرفته شود، هیچکس حق استقلال نخواهد داشت. چون یک استاد دانشگاه دولتی تا آخر عمر بدهکار دولت است! یک پزشک بیمارستان دولتی بدهکار ساختار آموزشی و وزارتخانه است! هنرمندی که از امکانات عمومی استفاده کرده هم، دیگر حق اعتراض ندارد!یک خبرنگار که در یک رسانه عمومی کار کرده، باید همیشه مطابق انتظار صاحبان قدرت سخن بگوید!جالب اینجا که این تعبیر خطا و تهمت ناروا نوعا از طرف افراد و جریانهایی بیان میشود که خودشان سر سفره انقلاب نشسته و سلیقه خود را ملاک تشخیص حق از باطل میدانند!این دیگر مفهوم شهروندی نیست. تبدیل حق عمومی به لطف شخصی است!@yaser_arab57
پاسخی بر نقدی که بر یادداشت من درباره خوشحالی از شکست آرژانتین نوشته شد.منتقد محترم میگوید آرژانتینِ خاویر میلی بهدلیل مواضع سیاسیاش در قبال اسرائیل و فلسطین، عملاً در برابر ما ایستاده است؛ بنابراین خوشحالی از شکست این تیم فوتبال را نمیتوان سطحینگری یا انحراف از مبانی فکری دانست!بسیار خوب. فرض کنیم آرژانتینِ میلی در جبهه مقابل ماست و اسپانیا در این لحظه مواضع بهتری نسبت به فلسطین دارد. اما باز هم مسئله من فوتبال نیست!مسئله من این است که شما در چه موقعیتی ایستادهاید و با چه ارتفاعی واکنش نشان میدهید؟طرف مقابل رهبر شما و دهها فرمانده نظامی، دانشمند و مقام و شهروند شما را ترور کرده، به کشور شما حمله کرده و زیرساختها و ساختار امنیتی و نظامیتان را هدف قرار داده. به نظر من در چنین موقعیتی، وقتی دستاوردهای واقعی و ملموس کم میشوند، طبیعی است که انسان رسانهها و یا جریان سیاسی برای حفظ روحیه، به زبان پیروزی پناه ببرند. اما خطر از جایی آغاز میشود که زبان پیروزی جای خود پیروزی را بگیرد. آنوقت شکست یک تیم فوتبال میشود پیروزی یک جبهه، یک کریخوانی میشود نبرد تمدنی و «هنوز نظام ما را ساقط نکردهاند» تبدیل میشود به سند پیروزی! (چنان که الان هم شده!)این فقط درباره فوتبال نیست. چندی پیش، وقتی کمپینی راه افتاد که «اگر جنگطلبید، خودتان بروید بجنگید»، چند چهره رسانهای به خوزستان رفتند تا پاسخ این کری را بدهند و این پاسخ را از صدا و سیمای خودشان منتشر کردند! مسئله این نیست که رفتن به خوزستان کار بدی است. مسئله این است که چرا یک جریان باید با هر کریخوانی، زمین بازی خود را عوض کند و به میدان طرف مقابل برود تا جواب او را بدهد؟ دشمن یک جمله میگوید و تو به حرکت درمیآیی. دشمن از چیزی خوشحال میشود و تو از شکست آن خوشحال میشوی. دشمن تصویری میسازد و تو به ساختن تصویر متقابل مشغول میشوی. این یعنی تو دیگر کنشگر نیستی؛ واکنشگر شدهای!در هشت سال جنگ، فرماندهان ما هر روز منتظر نبودند ببینند دشمن چه کریای خوانده تا پاسخش را بدهند. آنها تصمیم خودشان را میگرفتند، عملیات خودشان را طراحی میکردند و کار خودشان را میکردند. دشمن موضوع جنگ بود، اما معمار رفتار آنها نبود!اینجا دقیقاً مسئله «سطح» مطرح میشود.دشمن میتواند دشمن تو باشد؛ دولت آرژانتین میتواند در جبهه مقابل تو بایستد؛ اسرائیل میتواند دشمن تو باشد. دشمن حتی میتواند موضوع مواجهه تو را تعیین کند، اما سطح مواجهه تو را که تعیین نمیکند!قرآن اصلا نمیگوید چون مشرکان به خدا دشنام میدهند، شما هم به مقدسات آنها دشنام بدهید. میگوید: «وَلَا تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ فَيَسُبُّوا اللَّهَ عَدْوًا بِغَيْرِ عِلْمٍ»؛ به معبودهای آنان دشنام ندهید، مبادا آنان از روی دشمنی و نادانی به خدا دشنام دهند. (انعام، ۱۰۸)این منطق یعنی اگر دشمن فحش ناموسی میدهد، تو فحش ناموسی نمیدهی. (که متاسفانه امروز شاهدش هستیم!) اگر او تو را تحقیر میکند، تو لزوماً با پایین آوردن خودت، او تحقیر نمیکنی (که متاسفانه بارها شاهدش بودیم) چرا؟ چون تو قرار بود چیز دیگری باشی!من از جریانی حرف میزنم که خود را ادامه یک سنت فکری و معنوی میداند. سنتی که مدعی است منابعش قرآن کریم، پیامبر(ص)، علی(ع) و امامان شیعه است و در آرای سیدجمال، اقبال، شریعتی و بهشتی، خمینی، و ... امتداد پیدا کرده است!این سنت قرار نبود به ما بیاموزد که هرچه دشمن کرد، خلافش را انجام بدهیم. قرار بود مبانی خودمان سطح رفتارمان را تعیین کند!مسئله من دفاع از آمریکا نیست و دفاع از جمهوری اسلامی هم بهعنوان یک قدرت سیاسی نیست. اتفاقاً اگر استبدادی را میبینیم، باید استبداد داخلی و امپریالیسم خارجی را هر دو ببینیم؛ هم سلطه جمهوری اسلامی بر مردم خودش و هم سلطه قدرتهای جهانی بر ملتهای ضعیفتر!ما بچههای انقلابیم و قرار بود با هر دو منطق درگیر باشیم: هم استبداد و هم استعمار؛ هم سلطه داخلی و هم سلطه خارجی!اما وقتی از جهان باورهای خودت عقب مینشینی، لزوماً یکباره بیاعتقاد نمیشوی. ممکن است همچنان از قرآن و پیامبر و علی و حسین و انقلاب و شهادت حرف بزنی، اما دیگر بر اساس آن جهان باور عمل نکنی!آنوقت هر روز منتظری ببینی طرف مقابل چه کرده تا بدانی تو چه بگویی، کجا بروی، از چه خوشحال شوی و به چه چیزی پاسخ بدهی؟یک روز منتقدین تو کری میخوانند و تو با دوربین به خوزستان میروی تا جوابشان را بدهی. یک روز دشمن از تیم فوتبالی حمایت میکند و تو از شکست آن تیم جشن میگیری. یک روز دشمن فحش میدهد و تو هم فحش میدهی. فردا روزی کمکم دیگر بر اساس مبانی خودت زندگی نمیکنی بلکه در واکنش به دشمن زندگی میکنی!(این را با احتیاط نوشتم چون من باور دارم همین امروز شرایط همین است!)بحث من فوتبال نیست. بحث من آرژانتین و اسپانیا نیست. بحث من حتی دفاع از دولت آرژانتین یا دولت اسپانیا نیست. بحث من این است که ما با چه سرمایهای وارد جهان شدیم و امروز در چه سطحی داریم واکنش نشان میدهیم؟حرف من درباره سقوط ما نیست. ما هنوز خودمان را بچههای انقلاب میدانیم و هنوز با استبداد و استعمار، هرجا که باشند، مسئله داریم.حرف من درباره ارتفاعی است که این جریان از آن سقوط کرده و وارد یا خارج شدن یک توپ به یک دروازه بین دو تیم فوتبال دو کشور دیگر، حالش را تغییر میدهد!الغریق یتشبث بکل حشیش... آدمی که در حال غرق شدن است [یا احساس میکند دارد غرق میشود]، به هر علف خشکی، چنگ میزند!@yaser_arab57
نقدی بر یادداشت خوشحالی برای گل خوردن آرژانتینفوتبال را چه کسی سیاسی کرده است؟🔹برخی افراد و جریانهای سیاسی، خوشحالی بخشی از نیروهای انقلابی از پیروزی اسپانیا بر آرژانتین را دستاویز انتقاد و تحقیر قرار دادهاند. 🔸استدلال آنان این است که جریانی که روزگاری با اندیشه، تولید معنا و گفتمانسازی شناخته میشد، امروز به واکنشهای احساسی و سطحی، مانند خوشحالی از شکست یک تیم فوتبال به دلیل ملاحظات سیاسی، تنزل یافته است. حتی در این نقد، چنان اغراق کردهاند که از «سقوط از عرش به فرش» سخن گفته و این رفتار را نشانه فاصله گرفتن از ریشههای فکری انقلاب اسلامی دانستهاند.🔹این قضاوت، بخش مهمی از واقعیت را نادیده میگیرد.ساعاتی پیش از دیدار فینال، بنیامین نتانیاهو در تماس با رئیسجمهور آرژانتین، حمایت خود را از تیم ملی این کشور اعلام کرد. از سوی دیگر، شماری از بازیکنان سرشناس اسپانیا در ماههای اخیر بارها حمایت خود را از مردم فلسطین ابراز کرده و پرچم فلسطین را در مناسبتهای مختلف به اهتزاز درآوردهاند؛ اقدامی که پس از قهرمانی نیز در زمین مسابقه تکرار شد. در مقابل، برخی بازیکنان آرژانتین پس از جنایات غزه، از اسرائیل حمایت کردند.🔸در سطح سیاسی نیز تفاوت مواضع دو کشور قابل توجه است. دولت اسپانیا در موضوع جنگ علیه ایران، از همراهی با سیاستهای آمریکا خودداری کرد، در حالی که روابط دولت آرژانتین با رژیم صهیونیستی به سطحی رسیده است که نتانیاهو، رئیسجمهور این کشور را «صهیونیستترین رئیسجمهور» توصیف کرده است. 🔹همچنین حضور لیونل مسی در کاخ سفید و تشویق دونالد ترامپ پس از سخنان او درباره جنگ ایران، در افکار عمومی بیتأثیر نبوده است.🔸مجموع این رخدادها باعث شد که در فضای مجازی و افکار عمومی، این دیدار برای بسیاری صرفاً یک مسابقه فوتبال تلقی نشود، بلکه به تقابلی نمادین میان دو جبهه سیاسی و انسانی تبدیل شود. انتشار تصاویر جشن مردم فلسطین، بهویژه در غزه، و نیز مردم لبنان پس از پیروزی اسپانیا، مؤید همین برداشت است.🔹از این رو، خطاب قرار دادن نیروهای انقلابی با این توصیه که «فوتبال را سیاسی نکنید»، چندان منصفانه نیست. واقعیت این است که سالهاست سیاست از فوتبال جدا نشده است. نمونه روشن آن، رفتارهای تبعیضآمیز با تیم ملی ایران در رقابتهای بینالمللی، از جمله در موضوع ویزا، رفتوآمد، محل اقامت و سایر محدودیتهاست؛ رخدادهایی که نشان میدهد سیاست، مدتهاست توسط دشمنان بر فوتبال سایه افکنده است.🔻بنابراین، اگر بخشی از افکار عمومی از پیروزی تیمی که در نگاه آنان مواضع نزدیکتری به آرمان فلسطین داشته است، ابراز خرسندی میکند، نمیتوان این واکنش را به سطحینگری یا انحراف از مبانی فکری تقلیل داد.🔻لذا، حمایت از دولت یا تیم فوتبالی که در جهتدهی افکار عمومی جهان به نفع فلسطین نقش داشته است، فینفسه امری مذموم نیست. آنچه ناپسند است، این است که فرد صرفاً به دلیل مخالفت با نظام جمهوری اسلامی، برای تخطئه هر رفتار یا موضعی به هر وسیله و بهانهای متوسل شود و همه اقدامات نظام و حامیان آن را صرفاً با نگاهی سیاه و منفی تفسیر کند؛ در حالی که ممکن است نقدهای جدی نیز به آنها وارد باشد. در چنین شرایطی، دیگر نیازی به آسمانریسمان بافتن و مقایسه این موضوع با چهرههایی چون سید جمالالدین اسدآبادی، مهدی بازرگان یا محمد اقبال لاهوری نیست. سقوط آن است که داستان فلسطین به یک امر ساده سیاسی تقلیل دادهشود.#سیاسی http://t.me/ShahabadiMeghdad
ضمن عرض سلام و تشکر فراوان بابت همراهی شما دوستان محترم در موضوع #کارخیر و آرزوی سلامتی برای همهی شما؛ لازم میدونم پیرامون پروژهی تأمین نوشتافزار برای ۳۰۰۰ دانشآموز بیبضاعت نکاتی رو محضرتون عرض کنم.همونطوریکه غالب شما عزیزان درجریانید، از چند سال قبل این پروژه با شناسایی و تامین مایحتاج تحصیلی بین تعدادی از دانشآموزان در سراسر کشور آغاز شد و سال گذشته با همراهی شما عزیزان این عدد به حدود سه هزار دانشآموز رسید؛ طبعا یکی از دلایل موفقیت در این پروژه در سالهای گذشته، برنامهریزی درست برای تولید بخشی از این مایحتاج و پرداخت مبالغ به عنوان پیشپرداخت از چند ماه قبل از مهرماه انجام میشد که معالاسف امسال با وجود اینکه تیرماه رو به پایانه، هنوز امکان این برنامهریزی بوجود نیومده که عمدتا دلیلش چند برابر شدن قیمتها و ناتوانی مجموعه در تامین مبلغ مورد نیاز برای این کاره به شکلی که امسال نیاز هر دانشآموز به حدود یک و نیم میلیونتومن رسیده در حالیکه سال قبل این عدد حدود یکسوم این بوده.فکر اول ما این بود که اساسا امسال این موضوع رو از اهداف ماهانهمون خارج کنیم اما واقعیت اینه که در این ۶-۷ سال گذشته، این بچهها و مدیران آموزشیشون امیدوار شدن و میشه با اطمینان گفت که بخش عمدهی این جمعیت با امید به همین نوشتافزار و کیف بوده که یکسال درس خونده و امکان اینکه دانشآموز به خاطر نداشتن این مایحتاج تحصیل رو کنار بگذاره، خیلی زیاده.به همین جهت تصمیم گرفتم که از باب همفکری و شاید درد دل این قصه رو با شما در میون بگذارم.ما حداقل برای این پروژه به ۴/۵ میلیارد تومان بودجه ظرف دو ماه آینده نیاز داریم که از این مبلغ حداقل یکسومش رو باید پیش بدیم.این همفکری از این رو صورت میگیره که ببینیم واقعا میشه کاری کرد یا نه چون با عنایت به حجم تورم و گرانی در کشور، عملا مبالغی که به حساب کارخیر میان، کفاف مراجعات معمول رو هم نمیدن و نمیشه روی اون حساب کرد گرچه شاید این همفکری به تایملان هم بره بلکه دوستان دیگری هم علاقمند باشن همراهی کنن.ممنونم از شما که همیشه مایهی دلگرمی هستید.ارادتمحسن
خوشحالی برای باخت آرژانتین؟چند سال پیش، یکی از مسئولان ارشد کشور از من و چند نفر از دوستانم دعوت کرده بود تا درباره مسائل ایران و حکمرانی در کشور صحبت کنیم. جلسه طولانی شد و بحث به حکمرانی اسلامی و مبانی نظری آن کشید.هرچه ایشان به شکل ذوقی چیزکی از دین میگفت، یکی از دوستان اهل تمیز ما، بلافاصله از قرآن، از شان نزول فلان آیه، از سیره پیامبر فکت میآورد، و در تایید یا رد مطلب حدیث و روایت میخواند و نمونههای تاریخی از صدر اسلام میآورد تا نشان دهد این برداشت آن مسئول درست است یا نه؟آخر جلسه، موقع خداحافظی آن مسئول که از احاطه علمی دوست ما حیران شده بود با تعجب گفت: « آقا اما، واقعاً تسلط شما به مباحث دینی و نظری و تاریخی برای من خیلی شگفتانگیز بود!»آن دوست ناقلای ما هم که در حاضر جوابی و تکهاندازی با لطافت ید طولایی دارد، رندانه خندید و با نیشخندی به آن مسئول گفت: «آخه، وقتی گفتند قرار است حکومت جمهوری اسلامی تشکیل شود، ما موضوع را خیلی جدی گرفتیم و بیست سالی مطالعه کردیم!😉»امشب وقتی دیدم بخشی از مدافعان امروز نظام، از شکست آرژانتین خوشحالاند چون نتانیاهو طرفدار آن بوده است، این خاطره یادم آمد!البته بحث من بر سر فوتبال نیست. بحث بر سر فاصلهای است که میان ارتفاع فکری یک جریان مبتنی بر صد سال تامل انباشته شده و سطح کنشگری امروز بخشی از مدافعانش ایجاد شده!اصلا کاری به خود این شادی ندارم. فکریام... برای سقوط از فراز عرش «تولید معنا» به فرشِ «تولید واکنش».... از «ما چه میاندیشیم؟» به «دشمن در ورزش چه دوست داشته؟ ما خلافش را میخواهیم!»جریانی که زمانی با اندیشه ورزی و تولید ادبیات پیشینی توسط سیدجمال الدین اسد آبادی، اقبال لاهوری، علی شریعتی، دکتر بازرگان، آیت الله طالقانی و آیتالله بهشتی و... با سالها تولید معنا درباره استعمار، استبداد، و روی میز گذاشتن گفتمان بازگشت به خویشتن خویش و ساختن راهی تازه وارد میدان اندیشه جهان شد، امروز گاهی در این حد تعریف میشود که؛ آخ جان که آرژانتین باخت!آدم از دیدن این فاصله نجومی و سخیف شدن امر سیاسی و سطحی شدن نیرویی که به عنوان یک جریان جدی فکری فرهنگی شناخته میشد و مبارزه را بر مبنای جهاد اکبر و جهاد اصغر و ساختن راه سوم در جهان تعریف میکرد، حیرت میکند!نمیدانم والا... به قول آن دوست رندمان؛ ظاهرا ما موضوع را خیلی جدی گرفته بودیم!@yaser_arab57
منتشر شد«رقابت یا همکاری»مقایسهٔ آموزش و یادگیری در ژاپن و امریکاتاکهاو دوای، کاترین لوئیس، یوکیکو سوگا، یوشییوکی ماتسوداترجمهٔ محمدرضا سرکار آرانی، نائومی شیمیزو، تویوکو موریتااین اثر روایتی بینفرهنگی است که با طرح پرسشهای انتقادی آقای دکتر تاکهاو دوای دربارهٔ سیر تحول آموزش مدرسهای ژاپن آغاز میشود. در ادامه، گفتوگوهای وی با خانم دکتر کاترین لوئیس از امریکا، معیاری برای ارزیابی نقدها به دست میدهد و لایههای پنهان آنها را روشنتر میسازد. بازخوردهای مادرانهٔ خانم یوکیکو سوگا دربارهٔ رویکردهای فرهنگی به آموزش و یادگیری نیز روایتهای این اثر را برای والدین، مربیان و آموزگاران خواندنیتر کرده است.مقدمهٔ اختصاصی دکتر اسدالله مرادی بر ویراست تازهٔ این اثر، از یک دهه مواجههٔ او با نظرات ژرف خانم لوئیس و نقدهای موشکافانهٔ آقای دوای حکایت دارد؛ مواجههای که نشان میدهد آموزش مدرسهای در ژاپن بیشتر بر «همکاری» و فعالیتهای گروهی تأکید دارد حال آنکه در امریکا «رقابت» و تواناییهای فردی برجسته میشود...▫️بخشی از کتاب
چاقوی میوه خوری را غلاف کن!چند تن از مخاطبان پرسیدهاند «چرا در کانالت تقریباً فقط فیلمها و سریالهای خارجی را معرفی میکنی؟ شما که دم از ایراندوستی میزنید، چرا تا امروز ندیدهایم یک سریال تولید ایران را معرفی کنید؟»چون مسئله فقط خوب یا بد بودن یک فیلم نیست. مسئله این است که این فیلم یا سریال چه نسبتی با جامعه برقرار میکند.بخش بزرگی از تولیدات امروز ما، بهخصوص در پلتفرمها، مدام در حال بازنمایی خیانت، خشونت، فساد، انتقام، فروپاشی اخلاقی، روابط بیمار، پول و قدرت است. گاهی هم یک عشق مثلثی، مربعی و چندضلعی یا یک عنصر سیاسی و تاریخی به آن اضافه میشود. اما در نهایت، بخش بزرگی از این تولیدات در جهان سیاهی، بحران و فروپاشی میچرخند.و وقتی از سازندگان میپرسی چرا چنین میسازید، پاسخ این است: «ما داریم واقعیت جامعه را نشان میدهیم.»اما آیا واقعیت جامعه فقط همین است؟ در جامعهای که میلیونها نفر هر روز کار میکنند، عاشق میشوند، خانواده میسازند، به هم اعتماد میکنند، از دیگری مراقبت میکنند، چیزی یاد میدهند، چیزی میسازند و برای آینده رویا دارند، آیا میتوان فقط یک برش محدود از جامعه را انتخاب کرد و نام آن را «واقعیت» گذاشت؟اینجا پرسش مهمتری مطرح میشود: سینما و سریال فقط باید واقعیت موجود را گزارش کنند؟ یا میتوانند چیزی فراتر از آن باشند؟برای من، پاسخ را میشود در آکیرا کوروساوا دید.عمداً کوروساوا را انتخاب کردهام. چون اگر قرار باشد بگوییم سینمای داستانی چرا نباید صرفاً درگیر بازنمایی خشونت و سیاهی باشد، واقعاً از کوروساوا خشونتپردازتر نداریم!در فیلمهای او شمشیر، قتل، شورش، گروگانگیری، جنگ و آدمهای خشن کم نیستند. اما وقتی فیلم کوروساوا را میبینی، خیلی زود متوجه میشوی که موضوع اصلی، آن چهار تا شمشیری نیست که اینطرف و آنطرف میرود.خشونت در فیلم کوروساوا فقط لایه اول ماجراست. پشت آن، قدرت، فقر، ترس، تنهایی، بیاعتمادی، اخلاق، مسئولیت، طبقه اجتماعی، فروپاشی نظم و امکان همکاری قرار دارد. شاید یک سامورایی شمشیر بکشد، اما موضوع اصلی فیلم شمشیر نیست؛ این است که چرا جامعهای به جایی رسیده که شمشیر باید جای قانون را بگیرد؟ چرا آدمها به هم اعتماد ندارند؟ و آیا در جهانی که همهچیز فروپاشیده، هنوز میشود اخلاق، مسئولیت و همکاری ساخت؟کوروساوا یک فیلمساز جهانی بود اما پیش از آن، عمیقاً ژاپنی بود. فیلمسازی که تمام عمرش را در ژاپنی گذراند که با بحرانهایی چون فقر، شکاف طبقاتی، بحران اقتصادی، فساد و نابرابری، نظامیگری، جنگ، شکست، ویرانی، اشغال، صنعتیشدن شتابان، آلودگی، فشار کار، سالمندی و رکود اقتصادی روبهرو بود.او با همه این بحرانها زندگی کرد و اتفاقاً مستقیماً هم به بخشی از آنها پرداخت. اما حتی وقتی به سراغ مسئلهای اجتماعی میرفت، آن را صرفاً به گزارش یک معضل تقلیل نمیداد بلکه سعی میکرد بپرسد انسان در دل این فقر، بیگانگی، خشونت و فروپاشی چه میکند؟او حتی برای ساختن جهانهای خشن و بحرانی هم عمدتاً سراغ شهر نرفت. بخش بزرگی از فیلمهای مهم او در روستاها و دهات میگذرد با آدمهایی که ساموراییاند، و لباسهایی متعلق به قرنها قبل به تن دارند.اما کوروساوا از گذشته، برای حرف زدن درباره آینده استفاده میکند. او به جای بازنمایی صرفِ جامعه موجود، امکان دیگری از انسان و جامعه را تصور میکند. آینهای از گذشته که رو به آینده کشورش گرفته شده است.اینجاست که تفاوت سینمای داستانی با گزارش روزانه روشن میشود. مسئله این نیست که در داستان خشونت نباشد.کوروساوا نشان میدهد که میتوان یکی از خشنترین جهانهای سینمایی را ساخت، اما درگیر ظاهر خشونت نشد. در سریالهای ما گاهی چهار نفر همدیگر را میکشند و تمام چیزی که باقی میماند، همان چهار نفرند که همدیگر را کشتهاند! اما در فیلم کوروساوا، خشونت فقط درِ ورودی است؛ از این در که وارد میشوی، تازه با پرسشهای اصلی مواجه میشوی.مسئله من با بخش بزرگی از تولیدات تصویری امروز ایران، (صدا و سیما که کلا بیرون گود است) پیش از نقد تکنیکی و زیباییشناختی، این است: این آثار چه نسبتی با کشور ما برقرار میکنند؟ چه رویایی برای جامعه تولید میکنند؟ و چه امکان دیگری از انسان ایرانی نشان میدهند؟سینما فقط آینه بخشی از جامعه نیست. سینما میتواند کارخانه تولید تصویر جامعه باشد. نشان دادن واقعیتهای دردناک، بیشتر کار سینمای مستند است و ساختن رویا، کار سینمای داستانی ـ حتی وقتی به قصههای کف جامعه امروز میپردازد!اما به نظر من، مسئله واقعی که پلتفرمها و روایتگران داستانی ما پشت آن پنهان میشوند، این است؛ آنها اساساً نمیتوانند چیزی فراتر از واقعیت موجود دم دست خودشان را تصور کنند!جامعهای که سینمایش دیگر رویا تولید نمیکند، توان تصور آینده را هم از دست میدهد!@yaser_arab57چاقوی میوه خوری را غلاف کن!چند تن از مخاطبان پرسیدهاند «چرا در کانالت تقریباً فقط فیلمها و سریالهای خارجی را معرفی میکنی؟ شما که دم از ایراندوستی میزنید، چرا تا امروز ندیدهایم یک سریال تولید ایران را معرفی کنید؟»چون مسئله فقط خوب یا بد بودن یک فیلم نیست. مسئله این است که این فیلم یا سریال چه نسبتی با جامعه برقرار میکند.بخش بزرگی از تولیدات امروز ما، بهخصوص در پلتفرمها، مدام در حال بازنمایی خیانت، خشونت، فساد، انتقام، فروپاشی اخلاقی، روابط بیمار، پول و قدرت است. گاهی هم یک عشق مثلثی، مربعی و چندضلعی یا یک عنصر سیاسی و تاریخی به آن اضافه میشود. اما در نهایت، بخش بزرگی از این تولیدات در جهان سیاهی، بحران و فروپاشی میچرخند.و وقتی از سازندگان میپرسی چرا چنین میسازید، پاسخ این است: «ما داریم واقعیت جامعه را نشان میدهیم.»اما آیا واقعیت جامعه فقط همین است؟ در جامعهای که میلیونها نفر هر روز کار میکنند، عاشق میشوند، خانواده میسازند، به هم اعتماد میکنند، از دیگری مراقبت میکنند، چیزی یاد میدهند، چیزی میسازند و برای آینده رویا دارند، آیا میتوان فقط یک برش محدود از جامعه را انتخاب کرد و نام آن را «واقعیت» گذاشت؟اینجا پرسش مهمتری مطرح میشود: سینما و سریال فقط باید واقعیت موجود را گزارش کنند؟ یا میتوانند چیزی فراتر از آن باشند؟برای من، پاسخ را میشود در آکیرا کوروساوا دید.عمداً کوروساوا را انتخاب کردهام. چون اگر قرار باشد بگوییم سینمای داستانی چرا نباید صرفاً درگیر بازنمایی خشونت و سیاهی باشد، واقعاً از کوروساوا خشونتپردازتر نداریم!در فیلمهای او شمشیر، قتل، شورش، گروگانگیری، جنگ و آدمهای خشن کم نیستند. اما وقتی فیلم کوروساوا را میبینی، خیلی زود متوجه میشوی که موضوع اصلی، آن چهار تا شمشیری نیست که اینطرف و آنطرف میرود.خشونت در فیلم کوروساوا فقط لایه اول ماجراست. پشت آن، قدرت، فقر، ترس، تنهایی، بیاعتمادی، اخلاق، مسئولیت، طبقه اجتماعی، فروپاشی نظم و امکان همکاری قرار دارد. شاید یک سامورایی شمشیر بکشد، اما موضوع اصلی فیلم شمشیر نیست؛ این است که چرا جامعهای به جایی رسیده که شمشیر باید جای قانون را بگیرد؟ چرا آدمها به هم اعتماد ندارند؟ و آیا در جهانی که همهچیز فروپاشیده، هنوز میشود اخلاق، مسئولیت و همکاری ساخت؟کوروساوا یک فیلمساز جهانی بود اما پیش از آن، عمیقاً ژاپنی بود. فیلمسازی که تمام عمرش را در ژاپنی گذراند که با بحرانهایی چون فقر، شکاف طبقاتی، بحران اقتصادی، فساد و نابرابری، نظامیگری، جنگ، شکست، ویرانی، اشغال، صنعتیشدن شتابان، آلودگی، فشار کار، سالمندی و رکود اقتصادی روبهرو بود.او با همه این بحرانها زندگی کرد و اتفاقاً مستقیماً هم به بخشی از آنها پرداخت. اما حتی وقتی به سراغ مسئلهای اجتماعی میرفت، آن را صرفاً به گزارش یک معضل تقلیل نمیداد بلکه سعی میکرد بپرسد انسان در دل این فقر، بیگانگی، خشونت و فروپاشی چه میکند؟او حتی برای ساختن جهانهای خشن و بحرانی هم عمدتاً سراغ شهر نرفت. بخش بزرگی از فیلمهای مهم او در روستاها و دهات میگذرد با آدمهایی که ساموراییاند، و لباسهایی متعلق به قرنها قبل به تن دارند.اما کوروساوا از گذشته، برای حرف زدن درباره آینده استفاده میکند. او به جای بازنمایی صرفِ جامعه موجود، امکان دیگری از انسان و جامعه را تصور میکند. آینهای از گذشته که رو به آینده کشورش گرفته شده است.اینجاست که تفاوت سینمای داستانی با گزارش روزانه روشن میشود. مسئله این نیست که در داستان خشونت نباشد.کوروساوا نشان میدهد که میتوان یکی از خشنترین جهانهای سینمایی را ساخت، اما درگیر ظاهر خشونت نشد. در سریالهای ما گاهی چهار نفر همدیگر را میکشند و تمام چیزی که باقی میماند، همان چهار نفرند که همدیگر را کشتهاند! اما در فیلم کوروساوا، خشونت فقط درِ ورودی است؛ از این در که وارد میشوی، تازه با پرسشهای اصلی مواجه میشوی.مسئله من با بخش بزرگی از تولیدات تصویری امروز ایران، (صدا و سیما که کلا بیرون گود است) پیش از نقد تکنیکی و زیباییشناختی، این است: این آثار چه نسبتی با کشور ما برقرار میکنند؟ چه رویایی برای جامعه تولید میکنند؟ و چه امکان دیگری از انسان ایرانی نشان میدهند؟سینما فقط آینه بخشی از جامعه نیست. سینما میتواند کارخانه تولید تصویر جامعه باشد. نشان دادن واقعیتهای دردناک، بیشتر کار سینمای مستند است و ساختن رویا، کار سینمای داستانی ـ حتی وقتی به قصههای کف جامعه امروز میپردازد!اما به نظر من، مسئله واقعی که پلتفرمها و روایتگران داستانی ما پشت آن پنهان میشوند، این است؛ آنها اساساً نمیتوانند چیزی فراتر از واقعیت موجود دم دست خودشان را تصور کنند!جامعهای که سینمایش دیگر رویا تولید نمیکند، توان تصور آینده را هم از دست میدهد!@yaser_arab57
موشکها و ریشههای باستانی!در این جنگ، آمریکا پلهایی را تخریب کرده، برخی تونلها را از کار انداخته، مسیرهای مواصلاتی را زده و رسانههت میگویند بخشی از زیرساختهای کشور را هدف قرار داده است. پل، جاده، تونل، نیروگاه و ساختمان، که وقتی آسیب میبینند، اثرشان را بلافاصله در زندگی روزمره میبینیم.اما من فکر میکنم اینها، با همه اهمیتشان، در واقع «زیرساخت» نیستند. و سوال میشود که پس زیرساخت چیست؟مدتی پیش درباره زندگی و رشد درختی خواندم که برایم بسیار جالب بود؛ آسپن لرزان و بهطور مشخص نمونه مشهور آن که «پاندو» نام دارد.پاندو از دور شبیه یک جنگل بزرگ است. هزاران درخت که کنار هم رشد کردهاند. اما در واقع، همه آنها به یک شبکه ریشهای مشترک در زیر زمین وصلاند. تنهها میآیند و میروند. یک تنه میمیرد و از همان شبکه ریشهای، جوانهای تازه سر برمیآورد. آنچه ما هزاران درخت مستقل میبینیم، در واقع نمودهای متعدد یک موجود زنده واحد است!یک پاندو نوعا پنجاه هزار تنه و شش هزار تن وزن داشته و با صد و شش هکتار زمین را در بر میگیرد، عملا بزرگترین موجود زنده روی کره زمین است!اینجا تفاوت زیرساخت و روسازه برای من معنا پیدا میکند. تنهها، هرچقدر هم بزرگ باشند، روسازهاند. آنچه در زیر زمین است، شبکه ریشهای است که امکان حیات همه آنها را فراهم میکند چون جان واحدِ آنها زیر خاک است!پل و جاده و تونل و ساختمان گرچه بسیار مهماند اما در نهایت نمودهای بیرونی یک جامعهاند. حتما میتوانند تخریب شوند و یا دوباره ساخته شوند اما به شرط آنکه چیزی در زیر آنها وجود داشته باشد که امکان بازسازی را فراهم کند.آن چیز که جان زیرساخت جامعه ماست، اعتماد است. همکاری است. دانش و تجربه است. نهادهای مردمی و سرمایه اجتماعی است. توان مردم برای دیدن یکدیگر و کنار هم ایستادن و دوباره آغاز کردن است.به باور من اینها زیرساختهای واقعی یک جامعهاند. ما اما در ایران سالهاست بیشتر به روساختها نگاه کردیم. به اینکه چه چیزی ساخته شد، چه دولتی آمد، چه مدیری رفت و چه پروژهای افتتاح شد( هرچند قبول دارم در اینها هم ضعف فراوان داریم) و کمتر به شبکهای از ریشههای معرفتی و روانی و حسی نگاه کردیم که همه اینها از آن تغذیه میکنند.جنگ میتواند پلها و جادهها و ساختمانها را تخریب کند. اما خطر بزرگتر این است که شرایط فعلی، به ریشهها آسیب بزند: به اعتماد، به امید، به همکاری و به احساس تعلق!یک جامعه ممکن است بخش بزرگی از روساختهایش را از دست بدهد و دوباره آنها را بسازد به شرط آنکه ریشههایش زنده باشند.(نمونه بارز آن ژاپن بعد جنگجهانی بود که همان روحیه سلحشوری سامورایی و ایثار در تلاش برای توسعه کشور تصعید شد.)اما اگر ریشهها آسیب دیده باشند، حتی بازسازی همه این پلها ممکن است فقط ساختن ظاهری تازه روی زمینی باشد که دیگر توان رویاندن، خلاقیت، ومعنی بخشی ندارد!پلها را میشود دوباره ساخت. جادهها را میشود دوباره کشید. ساختمانها را میشود دوباره بالا برد. اما اگر ریشههای یک جامعه آسیب دیده باشند، هیچکدام از اینها آینده نمیسازند.من هم مثل شما در میانه جنگ و بحران، پرسش روزمره دارم که چه پلهایی را از دست دادهایم؟ کدام نیروگاه از بین رفت؟ کدام پتروشیمی را زدند؟اما پرسشی که بیشتر درگیرم کرده این است که؛ آیا ریشههایی که میتوانند دوباره پل و جاده و شهر و زندگی را بسازند، هنوز زندهاند؟ کسی به فکر رساندن آبِ حکمت و اخلاق و اعتماد و ادب و اصالت و نوع دوستی و مروت و سخاوت و مدارا و سایر فضلیتهای انسانی به این ریشهها هست؟@yaser_arab57موشکها و ریشههای باستانی!در این جنگ، آمریکا پلهایی را تخریب کرده، برخی تونلها را از کار انداخته، مسیرهای مواصلاتی را زده و رسانههت میگویند بخشی از زیرساختهای کشور را هدف قرار داده است. پل، جاده، تونل، نیروگاه و ساختمان، که وقتی آسیب میبینند، اثرشان را بلافاصله در زندگی روزمره میبینیم.اما من فکر میکنم اینها، با همه اهمیتشان، در واقع «زیرساخت» نیستند. و سوال میشود که پس زیرساخت چیست؟مدتی پیش درباره زندگی و رشد درختی خواندم که برایم بسیار جالب بود؛ آسپن لرزان و بهطور مشخص نمونه مشهور آن که «پاندو» نام دارد.پاندو از دور شبیه یک جنگل بزرگ است. هزاران درخت که کنار هم رشد کردهاند. اما در واقع، همه آنها به یک شبکه ریشهای مشترک در زیر زمین وصلاند. تنهها میآیند و میروند. یک تنه میمیرد و از همان شبکه ریشهای، جوانهای تازه سر برمیآورد. آنچه ما هزاران درخت مستقل میبینیم، در واقع نمودهای متعدد یک موجود زنده واحد است!یک پاندو نوعا پنجاه هزار تنه و شش هزار تن وزن داشته و با صد و شش هکتار زمین را در بر میگیرد، عملا بزرگترین موجود زنده روی کره زمین است!اینجا تفاوت زیرساخت و روسازه برای من معنا پیدا میکند. تنهها، هرچقدر هم بزرگ باشند، روسازهاند. آنچه در زیر زمین است، شبکه ریشهای است که امکان حیات همه آنها را فراهم میکند چون جان واحدِ آنها زیر خاک است!پل و جاده و تونل و ساختمان گرچه بسیار مهماند اما در نهایت نمودهای بیرونی یک جامعهاند. حتما میتوانند تخریب شوند و یا دوباره ساخته شوند اما به شرط آنکه چیزی در زیر آنها وجود داشته باشد که امکان بازسازی را فراهم کند.آن چیز که جان زیرساخت جامعه ماست، اعتماد است. همکاری است. دانش و تجربه است. نهادهای مردمی و سرمایه اجتماعی است. توان مردم برای دیدن یکدیگر و کنار هم ایستادن و دوباره آغاز کردن است.به باور من اینها زیرساختهای واقعی یک جامعهاند. ما اما در ایران سالهاست بیشتر به روساختها نگاه کردیم. به اینکه چه چیزی ساخته شد، چه دولتی آمد، چه مدیری رفت و چه پروژهای افتتاح شد( هرچند قبول دارم در اینها هم ضعف فراوان داریم) و کمتر به شبکهای از ریشههای معرفتی و روانی و حسی نگاه کردیم که همه اینها از آن تغذیه میکنند.جنگ میتواند پلها و جادهها و ساختمانها را تخریب کند. اما خطر بزرگتر این است که شرایط فعلی، به ریشهها آسیب بزند: به اعتماد، به امید، به همکاری و به احساس تعلق!یک جامعه ممکن است بخش بزرگی از روساختهایش را از دست بدهد و دوباره آنها را بسازد به شرط آنکه ریشههایش زنده باشند.(نمونه بارز آن ژاپن بعد جنگجهانی بود که همان روحیه سلحشوری سامورایی و ایثار در تلاش برای توسعه کشور تصعید شد.)اما اگر ریشهها آسیب دیده باشند، حتی بازسازی همه این پلها ممکن است فقط ساختن ظاهری تازه روی زمینی باشد که دیگر توان رویاندن، خلاقیت، ومعنی بخشی ندارد!پلها را میشود دوباره ساخت. جادهها را میشود دوباره کشید. ساختمانها را میشود دوباره بالا برد. اما اگر ریشههای یک جامعه آسیب دیده باشند، هیچکدام از اینها آینده نمیسازند.من هم مثل شما در میانه جنگ و بحران، پرسش روزمره دارم که چه پلهایی را از دست دادهایم؟ کدام نیروگاه از بین رفت؟ کدام پتروشیمی را زدند؟اما پرسشی که بیشتر درگیرم کرده این است که؛ آیا ریشههایی که میتوانند دوباره پل و جاده و شهر و زندگی را بسازند، هنوز زندهاند؟ کسی به فکر رساندن آبِ حکمت و اخلاق و اعتماد و ادب و اصالت و نوع دوستی و مروت و سخاوت و مدارا و سایر فضلیتهای انسانی به این ریشهها هست؟@yaser_arab57
همینقدر پرت!اصلا نمیداند آسیب اجتماعی چیست؟@yaser_arab57
سریال کرهای «وکیل فوقالعاده وو» را دیدم؛ داستان زنی اوتیستیک که وکیل است!داستان هر چقدر زیبا و دلنشین بود اما آنچه بیش از خود روایت ذهنم را درگیر کرد، جایگاه زندگی او در روایت بود. اوتیسم در این سریال صرفاً یک موضوع اجتماعی یا یک ویژگی شخصیتی نیست! بلکه زندگی یک انسان اوتیستیک، با جزئیات روزمره، تواناییها، دشواریها، روابط، کار و حضور اجتماعیاش، در مرکز روایت قرار گرفته!این توجه به جزئیات زندگی انسانها، یکی از ویژگیهای مهم فرهنگ و تولیدات نمایشی کره است. زندگی آدمها، با تفاوتها و تجربههای خاصشان، میتواند به موضوع اصلی یک اثر تبدیل شود. البته نه برای ترحم، بلکه برای دیدهشدن و فهمیدهشدن.در همین حال، از آنجایی که مسئول مملکت هستم! یک سال است در تهران میان خیرین جستوجو میکنم تا فضایی برای آموزش، دستورزی و فعالیت کودکان اوتیسم پیدا شود. (در محدودهی راهآهن تا ایستگاه متروی دانشگاه شریف، جایی نیست!) یکی از محورهای مرکزی شهر تهران، پایتخت ایران... حتی یک مرکز مناسب برای این کار وجود ندارد.اما این فاصله برای من قابل تأمل است. در یکسو، زندگی یک زن اوتیستیک به محور یک سریال موفق تبدیل میشود و صدها میلیون نفر در جهان او همراه میشوند؛ در سوی دیگر، در تهران، برای یافتن یک فضای کوچک که چند کودک اوتیستیک بتوانند در آن آموزش ببینند، بازی کنند و با دستهایشان تجربه کنند، باید یک سال میان "خیرین" جستوجو کرد.این فقط تفاوت میان دو نظام تولید فرهنگی نیست. تفاوت در میزان دیدهشدن زندگی آدمهاست. اینکه کدام زندگیها آنقدر اهمیت پیدا میکنند که روایت شوند، و کدام زندگیها حتی برای داشتن یک حیاط کوچک، باید مدتها در انتظار بمانند!@yaser_arab57سریال کرهای «وکیل فوقالعاده وو» را دیدم؛ داستان زنی اوتیستیک که وکیل است!داستان هر چقدر زیبا و دلنشین بود اما آنچه بیش از خود روایت ذهنم را درگیر کرد، جایگاه زندگی او در روایت بود. اوتیسم در این سریال صرفاً یک موضوع اجتماعی یا یک ویژگی شخصیتی نیست! بلکه زندگی یک انسان اوتیستیک، با جزئیات روزمره، تواناییها، دشواریها، روابط، کار و حضور اجتماعیاش، در مرکز روایت قرار گرفته!این توجه به جزئیات زندگی انسانها، یکی از ویژگیهای مهم فرهنگ و تولیدات نمایشی کره است. زندگی آدمها، با تفاوتها و تجربههای خاصشان، میتواند به موضوع اصلی یک اثر تبدیل شود. البته نه برای ترحم، بلکه برای دیدهشدن و فهمیدهشدن.در همین حال، از آنجایی که مسئول مملکت هستم! یک سال است در تهران میان خیرین جستوجو میکنم تا فضایی برای آموزش، دستورزی و فعالیت کودکان اوتیسم پیدا شود. (در محدودهی راهآهن تا ایستگاه متروی دانشگاه شریف، جایی نیست!) یکی از محورهای مرکزی شهر تهران، پایتخت ایران... حتی یک مرکز مناسب برای این کار وجود ندارد.اما این فاصله برای من قابل تأمل است. در یکسو، زندگی یک زن اوتیستیک به محور یک سریال موفق تبدیل میشود و صدها میلیون نفر در جهان او همراه میشوند؛ در سوی دیگر، در تهران، برای یافتن یک فضای کوچک که چند کودک اوتیستیک بتوانند در آن آموزش ببینند، بازی کنند و با دستهایشان تجربه کنند، باید یک سال میان "خیرین" جستوجو کرد.این فقط تفاوت میان دو نظام تولید فرهنگی نیست. تفاوت در میزان دیدهشدن زندگی آدمهاست. اینکه کدام زندگیها آنقدر اهمیت پیدا میکنند که روایت شوند، و کدام زندگیها حتی برای داشتن یک حیاط کوچک، باید مدتها در انتظار بمانند!@yaser_arab57
هر فاجعهای را میتوان "هزینهی مقاومت" نامید. هر عقبماندگیای را "صبر تاریخی"، هر شکست را "پیروزی اخلاقی" و هر ویرانی را "بهای آرمان"!آیا امروز حماس میپذیرد که در غزه شکست خورده؟ مدافعان آن در ایران چطور؟ تا بازی زبانی هست غمی نیست و شکست برای ایدولوگ معنایی ندارد...@yaser_arab57هر فاجعهای را میتوان "هزینهی مقاومت" نامید. هر عقبماندگیای را "صبر تاریخی"، هر شکست را "پیروزی اخلاقی" و هر ویرانی را "بهای آرمان"!آیا امروز حماس میپذیرد که در غزه شکست خورده؟ مدافعان آن در ایران چطور؟ تا بازی زبانی هست غمی نیست و شکست برای ایدولوگ معنایی ندارد...@yaser_arab57