چرا بانکها آتش میگیرند؟چند سال پیش در جلسهای با مدیرعامل یکی از بانکهای بزرگ کشور نشسته بودم. ب…
انتشار: 2026/07/26 03:59 UTCویرایش: 2026/08/01 00:10 UTCدریافت: 2026/08/03 11:52 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/03 11:52 UTC
چرا بانکها آتش میگیرند؟چند سال پیش در جلسهای با مدیرعامل یکی از بانکهای بزرگ کشور نشسته بودم. بحثمان درباره این بود که یک بانک چطور میتواند رابطه بهتری با جامعه و مخاطب خودش بسازد.به او گفتم: «به نظرم مسئله بانک شما فقط اعتماد مالی نیست. مردم پولشان را در بانک میگذارند چون انتظار دارند پولشان امن باشد. کسی معمولاً صبح از خواب بیدار نمیشود و بگوید نکند امروز بانک پول من را ندهد. اما یک سؤال مهمتر وجود دارد: آیا مردم این بانک را دوست دارند؟ آیا احساس میکنند این بانک بخشی از زندگی آنهاست؟»گفتم: «یک بانک ممکن است سالها تبلیغ فرهنگی کند، از مسئولیت اجتماعی بگوید، از کنار مردم بودن حرف بزند. اما سؤال واقعی این است: آیا یک روز که یک صاحب کسبوکار، یک تولیدکننده یا یک فرد عادی ورشکست شد، این احساس را دارد که بانک پشت او ایستاده است؟»«آیا کسی در این کشور هست که وقتی به مشکل اقتصادی خورد، با خودش بگوید بانک من کنار من است و کمکم میکند از این بحران عبور کنم؟»بعد سؤال دیگری مطرح کردم: «حالا برعکسش را تصور کنید. آیا ممکن است روزی یک بانک دچار بحران شود و مردم آنقدر احساس تعلق به آن داشته باشند که بگویند این بانک بخشی از زندگی ماست، باید کمکش کنیم؟ آیا ممکن است مردم برای نجات یک بانک، مثل نجات یک نهاد محبوب اجتماعی، به میدان بیایند؟»شاید این سؤال عجیب به نظر برسد، اما تفاوت بزرگی میان یک مشتری و یک عضو یک جامعه وجود دارد. مشتری در شرایط عادی از یک خدمت استفاده میکند، اما عضو یک جامعه در شرایط سخت احساس مسئولیت میکند!دیدم مدیرعامل حسابی فکری شده و دم گرم من در آهن سرد او اثر کرده بنابراین میخ آخر را کوبیده و گفتم «از سالها پیش در اعتراضات و شلوغیهای خیابانی از ٨٨ تا ٩٦ و ٩٨ و ... معترضین جان به لب رسیده آتش زدن بانکها و یا شکستن شیشه آن را از قلم نینداختهاند. خداوکیلی در اینهمه حادثه یکبار شد، ده نفر از مردم بروند جلوی بقیه و بگویند نزنید، نشکنید، این بانک چه گناهی کرده؟ اینکه همیشه همراه درد و کمک حال مردم این کشور بوده؟»لحظاتی سکوت سنگینی حاکم شد و در ادامه ایشان سخنان حقیر را بسیار متفاوت ارزیابی کرد. (چون ما معمولاً درباره بانکها با زبان سود، منابع، وام، تعداد شعب و سهم بازار حرف میزنیم. و کمتر درباره این حرف میزنیم که یک نهاد اقتصادی چقدر توانسته در دل مردم جا باز کند؟)سپس طرحی که بهترین نمونه از نظر خلاقیت، نوآوری، همگرایی، و دارای ارزش افزوده واقعی (نه صرفا تبلیغات) برای آنجا بود را به شکل ایجابی روی میز گذاشتم. (طرحی که موجب شعف برخی نخبگان حوزه اقتصاد و توسعه در ایران شده بود)اما چیزی که بعد از آن جلسه برای من جالب شد، واکنش ساختار بود. به جای اینکه این حرفها و آن طرح یک فرصت دیده شود، از سمت دیگر اعضای حاضر در جلسه (مخصوصا مدیر کل روابط عمومی) انگار نوعی تهدید احساس میشد. نه به خاطر اینکه کسی قصد گرفتن جای کسی را داشت. بلکه چون یک سوال ناخوشایند ایجاد شده بود: اگر چنین امکانهایی وجود دارد، تا چنین فناوریهای اجتماعی پیاده شود، چرا تا امروز درباره آنها فکری نشده؟احساس خطر کار خودش را کرد و بعد سه جلسه در نهایت ما با لبخندهای دیپلماتیک با آن مجموعه خداحافظی کردیم. (مجموعهای که در شورش دی سال گذشته تاوان بسیار سخت و هنگفتی داد!)بگذریم... بعدها همین الگو را در جاهای دیگری هم دیدم. در پروژههای سینمایی، شرکتها و مجموعههای مختلف. گاهی ورود یک آدم با یک نگاه تازه، به جای اینکه به عنوان یک فرصت دیده شود، به سرعت باعث نگرانی میشد. به باور بسیاری از دست اندکاران، نفس حضور و توانمندی متفاوت او خلاهایی را آشکار میکرد که سالها پنهان ماندهاند.مشکل اصلی بسیاری از سازمانهای ما کمبود آدمهای خلاق نیست. مشکل این است که ساختارها اغلب توان جذب خود خلاقیت را ندارند. سازمان سالم، آدم توانمند را سرمایه میبیند. سازمان ناامن، همان آدم را تهدید میبیند!یکی از دلایل فرسودگی بسیاری از مجموعههای ما همین است: آنها مشتری دارند، اما جامعه ندارند، مخاطب دارند، اما تعلق ندارند!چون ساختن یک رابطه واقعی با مردم، فقط به این نیست که مردم در روزهای خوب مشتری شما باشند. مهمتر این است که در روزهای سخت، شما را بخشی از زندگی خود بدانند!کدام برند محصولات یا خدمات یا ... امروز چنین حسی برای مخاطب خود ایجاد کرده؟@yaser_arab57