موشکها و ریشههای باستانی!در این جنگ، آمریکا پلهایی را تخریب کرده، برخی تونلها را از کار انداخت…
انتشار: 2026/07/19 00:37 UTC
موشکها و ریشههای باستانی!در این جنگ، آمریکا پلهایی را تخریب کرده، برخی تونلها را از کار انداخته، مسیرهای مواصلاتی را زده و رسانههت میگویند بخشی از زیرساختهای کشور را هدف قرار داده است. پل، جاده، تونل، نیروگاه و ساختمان، که وقتی آسیب میبینند، اثرشان را بلافاصله در زندگی روزمره میبینیم.اما من فکر میکنم اینها، با همه اهمیتشان، در واقع «زیرساخت» نیستند. و سوال میشود که پس زیرساخت چیست؟مدتی پیش درباره زندگی و رشد درختی خواندم که برایم بسیار جالب بود؛ آسپن لرزان و بهطور مشخص نمونه مشهور آن که «پاندو» نام دارد.پاندو از دور شبیه یک جنگل بزرگ است. هزاران درخت که کنار هم رشد کردهاند. اما در واقع، همه آنها به یک شبکه ریشهای مشترک در زیر زمین وصلاند. تنهها میآیند و میروند. یک تنه میمیرد و از همان شبکه ریشهای، جوانهای تازه سر برمیآورد. آنچه ما هزاران درخت مستقل میبینیم، در واقع نمودهای متعدد یک موجود زنده واحد است!یک پاندو نوعا پنجاه هزار تنه و شش هزار تن وزن داشته و با صد و شش هکتار زمین را در بر میگیرد، عملا بزرگترین موجود زنده روی کره زمین است!اینجا تفاوت زیرساخت و روسازه برای من معنا پیدا میکند. تنهها، هرچقدر هم بزرگ باشند، روسازهاند. آنچه در زیر زمین است، شبکه ریشهای است که امکان حیات همه آنها را فراهم میکند چون جان واحدِ آنها زیر خاک است!پل و جاده و تونل و ساختمان گرچه بسیار مهماند اما در نهایت نمودهای بیرونی یک جامعهاند. حتما میتوانند تخریب شوند و یا دوباره ساخته شوند اما به شرط آنکه چیزی در زیر آنها وجود داشته باشد که امکان بازسازی را فراهم کند.آن چیز که جان زیرساخت جامعه ماست، اعتماد است. همکاری است. دانش و تجربه است. نهادهای مردمی و سرمایه اجتماعی است. توان مردم برای دیدن یکدیگر و کنار هم ایستادن و دوباره آغاز کردن است.به باور من اینها زیرساختهای واقعی یک جامعهاند. ما اما در ایران سالهاست بیشتر به روساختها نگاه کردیم. به اینکه چه چیزی ساخته شد، چه دولتی آمد، چه مدیری رفت و چه پروژهای افتتاح شد( هرچند قبول دارم در اینها هم ضعف فراوان داریم) و کمتر به شبکهای از ریشههای معرفتی و روانی و حسی نگاه کردیم که همه اینها از آن تغذیه میکنند.جنگ میتواند پلها و جادهها و ساختمانها را تخریب کند. اما خطر بزرگتر این است که شرایط فعلی، به ریشهها آسیب بزند: به اعتماد، به امید، به همکاری و به احساس تعلق!یک جامعه ممکن است بخش بزرگی از روساختهایش را از دست بدهد و دوباره آنها را بسازد به شرط آنکه ریشههایش زنده باشند.(نمونه بارز آن ژاپن بعد جنگجهانی بود که همان روحیه سلحشوری سامورایی و ایثار در تلاش برای توسعه کشور تصعید شد.)اما اگر ریشهها آسیب دیده باشند، حتی بازسازی همه این پلها ممکن است فقط ساختن ظاهری تازه روی زمینی باشد که دیگر توان رویاندن، خلاقیت، ومعنی بخشی ندارد!پلها را میشود دوباره ساخت. جادهها را میشود دوباره کشید. ساختمانها را میشود دوباره بالا برد. اما اگر ریشههای یک جامعه آسیب دیده باشند، هیچکدام از اینها آینده نمیسازند.من هم مثل شما در میانه جنگ و بحران، پرسش روزمره دارم که چه پلهایی را از دست دادهایم؟ کدام نیروگاه از بین رفت؟ کدام پتروشیمی را زدند؟اما پرسشی که بیشتر درگیرم کرده این است که؛ آیا ریشههایی که میتوانند دوباره پل و جاده و شهر و زندگی را بسازند، هنوز زندهاند؟ کسی به فکر رساندن آبِ حکمت و اخلاق و اعتماد و ادب و اصالت و نوع دوستی و مروت و سخاوت و مدارا و سایر فضلیتهای انسانی به این ریشهها هست؟@yaser_arab57موشکها و ریشههای باستانی!در این جنگ، آمریکا پلهایی را تخریب کرده، برخی تونلها را از کار انداخته، مسیرهای مواصلاتی را زده و رسانههت میگویند بخشی از زیرساختهای کشور را هدف قرار داده است. پل، جاده، تونل، نیروگاه و ساختمان، که وقتی آسیب میبینند، اثرشان را بلافاصله در زندگی روزمره میبینیم.اما من فکر میکنم اینها، با همه اهمیتشان، در واقع «زیرساخت» نیستند. و سوال میشود که پس زیرساخت چیست؟مدتی پیش درباره زندگی و رشد درختی خواندم که برایم بسیار جالب بود؛ آسپن لرزان و بهطور مشخص نمونه مشهور آن که «پاندو» نام دارد.پاندو از دور شبیه یک جنگل بزرگ است. هزاران درخت که کنار هم رشد کردهاند. اما در واقع، همه آنها به یک شبکه ریشهای مشترک در زیر زمین وصلاند. تنهها میآیند و میروند. یک تنه میمیرد و از همان شبکه ریشهای، جوانهای تازه سر برمیآورد. آنچه ما هزاران درخت مستقل میبینیم، در واقع نمودهای متعدد یک موجود زنده واحد است!یک پاندو نوعا پنجاه هزار تنه و شش هزار تن وزن داشته و با صد و شش هکتار زمین را در بر میگیرد، عملا بزرگترین موجود زنده روی کره زمین است!اینجا تفاوت زیرساخت و روسازه برای من معنا پیدا میکند. تنهها، هرچقدر هم بزرگ باشند، روسازهاند. آنچه در زیر زمین است، شبکه ریشهای است که امکان حیات همه آنها را فراهم میکند چون جان واحدِ آنها زیر خاک است!پل و جاده و تونل و ساختمان گرچه بسیار مهماند اما در نهایت نمودهای بیرونی یک جامعهاند. حتما میتوانند تخریب شوند و یا دوباره ساخته شوند اما به شرط آنکه چیزی در زیر آنها وجود داشته باشد که امکان بازسازی را فراهم کند.آن چیز که جان زیرساخت جامعه ماست، اعتماد است. همکاری است. دانش و تجربه است. نهادهای مردمی و سرمایه اجتماعی است. توان مردم برای دیدن یکدیگر و کنار هم ایستادن و دوباره آغاز کردن است.به باور من اینها زیرساختهای واقعی یک جامعهاند. ما اما در ایران سالهاست بیشتر به روساختها نگاه کردیم. به اینکه چه چیزی ساخته شد، چه دولتی آمد، چه مدیری رفت و چه پروژهای افتتاح شد( هرچند قبول دارم در اینها هم ضعف فراوان داریم) و کمتر به شبکهای از ریشههای معرفتی و روانی و حسی نگاه کردیم که همه اینها از آن تغذیه میکنند.جنگ میتواند پلها و جادهها و ساختمانها را تخریب کند. اما خطر بزرگتر این است که شرایط فعلی، به ریشهها آسیب بزند: به اعتماد، به امید، به همکاری و به احساس تعلق!یک جامعه ممکن است بخش بزرگی از روساختهایش را از دست بدهد و دوباره آنها را بسازد به شرط آنکه ریشههایش زنده باشند.(نمونه بارز آن ژاپن بعد جنگجهانی بود که همان روحیه سلحشوری سامورایی و ایثار در تلاش برای توسعه کشور تصعید شد.)اما اگر ریشهها آسیب دیده باشند، حتی بازسازی همه این پلها ممکن است فقط ساختن ظاهری تازه روی زمینی باشد که دیگر توان رویاندن، خلاقیت، ومعنی بخشی ندارد!پلها را میشود دوباره ساخت. جادهها را میشود دوباره کشید. ساختمانها را میشود دوباره بالا برد. اما اگر ریشههای یک جامعه آسیب دیده باشند، هیچکدام از اینها آینده نمیسازند.من هم مثل شما در میانه جنگ و بحران، پرسش روزمره دارم که چه پلهایی را از دست دادهایم؟ کدام نیروگاه از بین رفت؟ کدام پتروشیمی را زدند؟اما پرسشی که بیشتر درگیرم کرده این است که؛ آیا ریشههایی که میتوانند دوباره پل و جاده و شهر و زندگی را بسازند، هنوز زندهاند؟ کسی به فکر رساندن آبِ حکمت و اخلاق و اعتماد و ادب و اصالت و نوع دوستی و مروت و سخاوت و مدارا و سایر فضلیتهای انسانی به این ریشهها هست؟@yaser_arab57
