تازگی گردآوری
تا حدی تازه- آخرین مشاهده موفق
- 2026-08-15 09:41 UTC
- وضعیت گردآوری
- ok
- نسخه تجزیهگر
- web-v3
ارتباط با ما:@WhatIsDeadMayNeverDieادمین تبادل:@a9990_ph
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 199 نمونه پست
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. (channel-v1)
هفت روز اخیر
این بخش آنچه دایرکتوری واقعاً مشاهده کرده نشان میدهد و امتیاز ترکیبی اعتبار یا کیفیت تولید نمیکند.
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود.
بازه 2026-08-10 تا 2026-08-16 · ذخیره موقت ۱۵ دقیقه · channel-evidence-7d-v2
اولین کاری که هلینا بعد از مرگش انجام داد… این بود که مادرش رو پیدا کنه.بعد از مرگ تراژیک هلینا در قلعه سرخ، سریال کات میزنه به الیسنت که در جنگله.بعد… پروانههای آبی ظاهر میشن. 🦋💙و ناگهان، این صحنه دیگه فقط یک تصویر زیبا به نظر نمیاد؛ انگار چیزی فراتر از یک قاب زیباست.انگار هلینا برای آخرین بار داره دستش رو به سمت مادرش دراز میکنه.هلینا همیشه بین دو دنیا زندگی میکرد؛ بین واقعیت و پیشگویی، زندگی و رویاها، کلمات و نشانههای خاموش. ارتباط خاصش با حشرات و خوابها باعث میشد حضور پروانهها معنایی عمیقن شخصی پیدا کنه.الیسنت نتونست از هلینا در برابر وحشتهای «رقص اژدهایان» محافظت کنه. نتونست جلوی جنگ رو بگیره. نتونست دخترش رو نجات بده.اما شاید هلینا در آخرین لحظات زندگیاش دیگه نیازی به نجات نداشت.چون بالاخره آزاد شده بود.آزاد از تاج.آزاد از پیشگویی.آزاد از جنگ.آزاد از رنج.و پروانههای آبی که اطراف الیسنت ظاهر میشن، انگار صدای هلینا هستن.برای زنی که تمام عمرش چیزهایی رو میدید که دیگران قادر به دیدنشون نبودن، خداحافظی نهایی هلینا شاید ساکتترین و زیباترین رویایی بود که از همهی رویاهاش داشت.اون زندگیاش رو از دست داد…اما شاید بالاخره به آرامش رسید.#خاندان_اژدها #تحلیل #HOTD @Westerosir
خب به نظر میرسه مسئول نگهداری ردکیپ، هر چه سریعتر باید این پنجره رو پلمپ کنه، تا کس دیگهای خودش رو پرت نکرده پایین! البته یه دریچهای، شکافی، چیزی هم برای اگان بذارن بد نیست! #فان #خاندان_اژدها #سریال #Fun#Meme#HOTD @Westerosir
بدون زنان تارگرین، اژدهایان هم نیستند؟وقتی تاریخ تارگرینها رو کنار هم میذاریم، یک الگوی جالب دیده میشه: شاید اژدهایان فقط با خون تارگرینها پیوند نداشتن؛ شاید زنان تارگرین نقش مهمتری در این رابطه داشتن.در تاریخ جانشینی، زنان این خاندان بارها از مرکز قدرت کنار گذاشته شدن. رینیس در شورای بزرگ سال ۱۰۱ از ویسریس شکست خورد و چند نسل بعد، رینیرا با وجود معرفی شدن به عنوان وارث، در برابر اِگان دوم قرار گرفت. در نسلهای بعد هم زنانی مثل دینا، رینا و الینا از مسیر مستقیم جانشینی کنار رفتن.جالب اینجاست که در نخستین نسلهای حکومت تارگرینها، ویسنیا و رینیس فقط همسران اِگان فاتح نبودن؛ هر دو اژدهاسوار و از پایههای اصلی قدرت او بودن. ویسنیا با ویگار و رینیس با مِراکسس در فتح وستروس نقش مستقیم داشتن. بعدها هم زنانی مثل رینا، آلیسان و رینیرا در پیوند نزدیک با اژدهایان قرار گرفتن.این تکرارها این تصور رو ایجاد میکنن که رابطهی زنان تارگرین و اژدهایان عمیقتر از یک پیوند خونی سادهست؛ انگار حضور زنان این خاندان با تولد، بازگشت و قدرت گرفتن اژدهایان گره خورده. در دورههایی که زنان تارگرین در مرکز قدرت و داستان قرار میگیرن، اژدهایان هم دوباره به مهمترین نیروی جهان تبدیل میشن.شاید حتی مسئله فقط زنان نباشه؛ شاید مسئله تعادل قدرت باشه. اِگان فاتح بهتنهایی حکومت نمیکرد؛ ویسنیا و رینیس هم اژدها و قدرت سیاسی خودشون رو داشتن. اما هرچه تارگرینها بیشتر با ساختار آندالی و مردسالارانه وستروس درآمیختن، نقش زنان در جانشینی محدودتر شد.بعد میرسیم به رقص اژدهایان؛ دورهای که اژدهایان دوباره به مرکز درگیریهای تارگرینها برمیگردن و رابطهی این خاندان با اژدهایان وارد مرحله مهمی میشه. بدون اینکه وارد جزئیات و اسپویل بشیم، همینقدر مهمه که بعد از این دوره، اژدهایان کمکم از تاریخ تارگرینها فاصله میگیرن.قرنها بعد، وقتی همه فکر میکردن دوران اژدهایان برای همیشه تموم شده، دوباره یک زن تارگرین وارد داستان شد: دنریس. سه تخم سنگشده، آتش و جادویی که انگار قرنها خاموش شده بود؛ و ناگهان اژدهایان دوباره به دنیا برگشتن.انگار در تاریخ تارگرینها، زن فقط بخشی از قدرت خاندان نیست؛ نقطهایه که تعادل رو دوباره برقرار میکنه. وقتی اژدهایان از جهان ناپدید شدن، بازگشتشون هم از مسیر یک زن تارگرین اتفاق افتاد. شاید به همین دلیله که باید رابطه زنان تارگرین و اژدهایان رو جدیتر نگاه کنیم؛ شاید چیزی که تارگرینها قرنها تصور میکردن صرفاً میراث خونی و ابزار قدرت خودشونه، در واقع به حضور زنان این خاندان و تعادلی که ایجاد میکنن وابسته باشه.و یک پا فراتر برداشت این هست انگار در منطق این جهان، تعادل زمانی شکل میگیره که زن و مرد کنار هم قرار بگیرن، نه وقتی یکی جای دیگری رو بگیره. از ویسنیا و رینیس در کنار اِگان فاتح گرفته تا رینیرا و دنریس، هر بار که این تعادل به هم میخوره، چیزی در نظم تارگرینها هم فرو میریزه.قدرت نه در حذف زن از مرد است و نه در حذف مرد از زن؛ قدرت واقعی زمانی شکل میگیرد که این دو در کنار یکدیگر قرار بگیرند و هرکدام جایگاه خود را پیدا کنند. اژدهایان هم میتوانند نماد همین تعادل باشند؛ نیرویی که زمانی به اوج میرسد که زن و مرد، نه در برابر یکدیگر، بلکه در کنار هم قرار بگیرند.#خاندان_اژدها #مقاله #تحلیل #HOTD @Westerosir
قسمت پایانی فصل سوم خاندان اژدها به ۲۱ میلیون بیننده رسید!قسمت پایانی فصل سوم خاندان اژدها در سه روز نخست انتشار، ۲۱ میلیون بیننده در سراسر جهان جذب کرد که بیش از ۱۱ میلیون نفر از آنها در آمریکا بودند.#اخبار #خاندان_اژدها #آمار #HOTD @Westerosir
چرا یک دوئل مهم به جریان نبرد تامبلتون اضافه شد؟نویسندگان خاندان اژدها در مقایسه با کتاب آتش و خون جرج آر. آر. مارتین، تغییرات زیادی در نبرد تامبلتون ایجاد کردند. تی میکل، یکی از نویسندگان سریال، توضیح داد که چرا او و رایان کُندال، تصمیم گرفتند دوئلی میان دیمون تارگرین و جان راکستون را به نبرد اضافه کنند: زیرا این دو نفر که از طرفداران نغمهی یخ و آتش هستند، نتوانستند در برابر این فرصت که دو شمشیر فولاد والریایی افسانهای را، بهخصوص در دستان دو جنگجوی برجسته، در برابر یکدیگر قرار دهند؛ مقاومت کنند.سریال تا به حال کار چندانی با جان راکستون دلیر، یا شمشیر اجدادیاش، اورفنمیکر (یتیمساز) انجام نداده بود، اما این دوئل شاید حق مطلب را ادا کرده باشد.چرا دوئل دیمون تارگرین و جان راکستون به سریال اضافه شد؟در کتاب آتش و خون، شاهزاده دیمون در نبرد تامبلتون حضور ندارد، اما تغییراتی که در اقتباس تلویزیونی ایجاد شد باعث شد او در این نبرد حضور داشته باشد. میکل توضیح داد که وقتی او و کُندال متوجه شدند دیمون قرار است در این نبرد شرکت کند، هر دو مشتاق شدند او را در برابر راکستون قرار دهند.او به یاد میآورد: «رایان و من اول کار با هم نشستیم و گفتیم: "خب، دیمون قرار است در این نبرد باشد. این یعنی شمشیر دارکسیستر (خواهر تاریک) هم در این نبرد خواهد بود. جان راکستون هم اینجاست و او هم یک شمشیر فولاد والریایی به نام اورفنمیکر دارد.»میکل ادامه داد: «ما بهعنوان طرفدار، میخواستیم آن مبارزه را ببینیم. دو جنگجوی باتجربه، دو شمشیر فولاد والریایی، مبارزهی دو تا از شخصیتهای محبوبمان.»روی صفحهی نمایش چندین دقیقه زمان به دوئل میان جان دلیر و شاهزادهی سرکش اختصاص داده شده است؛ اما میکل اشاره کرد، اهمیت این رویارویی ممکن است برای طرفدارانی که کتاب را خواندهاند بیشتر باشد.جان راکستون دلیر کیست؟سر راکستون تقریباً در تمام قسمتهای فصل سوم خاندان اژدها ظاهر میشود و معمولاً در کنار لرد اورموند هایتاور است. سریال او را با یک مدل موی کاسهای مشخص به تصویر میکشد. او در تامبلتون بازوی قابلاعتماد و قدرتمند اورموند است. در کتاب مارتین، راکستون در میان سبزها بهعنوان فرماندهای افسانهای، تندخو و هراسانگیز شناخته میشود. او همچنین مسئول چندین مرگ مهم در جریان جنگ است؛ از جمله کشتن لرد اوون کاستین در نبرد هانیواین.خاندان راکستون خاندان کوچکی از ریچ است که قلمرو آن در نزدیکی مرز با سرزمینهای تاجوتخت قرار دارد. طبق کتاب دنیای یخ و آتش، خاندان راکستون ادعا میکند که خاندانی باستانی است و تبار خود را به یک ماجراجوی اندال میرساند که هزاران سال پیش از ورود تارگرینها به وستروس زندگی میکرد. مشخص نیست این خاندان واقعاً تا چه اندازه بانفوذ و قدرتمند است، اما در زمان داستان اصلی، هیچ شخصیت شناختهشدهای از خاندان راکستون وجود ندارد.احتمالاً اورفنمیکر در همان دورهای که بیشتر خاندانهای وستروسی شمشیرهای فولاد والریایی خود را به دست آوردند به خاندان راکستون رسیده باشد؛ یعنی از طریق تجارت، در طول دو قرن پیش از نابودی والریا. در آن زمان، اژدهاسالاران پایگاه خود را در دراگوناستون بنا کرده و فروش فولاد والریایی را با قیمتهای گزاف آغاز کردند. خاندان تارگرین حدود دوازده سال پیش از نابودی والریا، این پایگاه را به اقامتگاهی واقعی تبدیل کرد و این تجارت سرانجام از رونق افتاد.البته اورفنمیکر به هیچ وجه به اندازه شمشیر دیمون، دارکسیستر، یکی از دو شمشیر فولاد والریایی متعلق به خاندان تارگرین، نمادین نیست. در خاندان تارگرین، شمشیر بلکفایر بهعنوان شمشیر نمادین پادشاه شناخته میشود و دارکسیستر معمولاً به ماهرترین و مورداعتمادترین جنگجوی خاندان سپرده میشود که دیمون کاملاً با این توصیف مطابقت دارد. او از پیش از آغاز داستان خاندان اژدها، دارکسیستر را با خود حمل میکرده و در جوانی، زمانی که پادشاه جهریس تارگرین اول هنوز بر تخت آهنین نشسته بود، آن را به دست آورده است.نسخه تلویزیونی تامبلتوننویسندگان خاندان اژدها در این فصل تغییرات زیادی ایجاد کردند که به گفتهی خودشان «اثر پروانهای» داشتند و به نظر میرسد دوئل دیمون و جان راکستون نیز یک تصادف خوشایند بوده است. طبق توضیح میکل، او و کُندال از این فرصت استفاده کردند تا این دو جنگجو را در برابر یکدیگر قرار دهند؛ تا نشان دهند دلیل اصلی حضور دیمون در تامبلتون چیز دیگری بوده است. به گفتهی کندال، دیمون باید به عنوان بخشی از قوس داستانیاش در این فصل، در مرکز [این نبرد] قرار میگرفت.#خاندان_اژدها #HOTD @Westerosir
تفاوت اولین نبرد تامبلتون در کتاب و سریال «بخش سوم» «مطلب زیر حاوی اسپویل کتاب و سریال است.» همان اندازهای که نمیدانیم چه چیزی آن دو خائن را به انجام این خیانت وا داشت، در عوض از نبرد تامبلتون اطلاعات بسیاری میدانیم... شش هزار نفر از سربازان ملکه…تفاوت اولین نبرد تامبلتون در کتاب و سریال«بخش چهارم و پایانی» «مطلب زیر حاوی اسپویل کتاب و سریال است.» استاد اعظم مونکان نوشت: این نبرد، نمونهای کوچکشده از نبرد دشت آتش بود.تامبلتون در آتش سوخت و تمام مغازهها، خانهها، سپتها و همچنین مردم آن سوختند. نگهبانان از دروازهها و باروها در حالی که آتش گرفته بودند سقوط میکردند، یا در خیابانها، فریادزنان و چون مشعلهایی زنده، تلوتلو میخوردند. بیرون دیوار پرنس دیرون با تزاریون بر سرشان فرود آمد. پِیت لانگلیف از اسب به زیر کشیده و لگدمال شد، سر سِر گاریبالد گری با تیری از کمان زنبورکی از پا درآمد و سپس توسط شعلهی اژدها بلعیده شد. دو خائن شهر را با تازیانههای آتش از یک سو به سوی دیگر به آتش کشیدند. همانطور که قبلا اشاره کردیم متاسفانه در سریال، پرنس دیرون دلیر و تزاریون از قدرتنمایی در این نبرد حذف شدند.سر راجر کورن و مردانش آن زمان را انتخاب کردند تا رنگ حقیقی خود را نشان دهند و مدافعان دروازههای شهر را از دم تیغ گذراندند و آنها را به سوی مهاجمین پرتاب کردند. لرد اووین بورنی نیز درون قلعه همین کار را کرد و نیزهای از پشت در سینهٔ سر مرل دلیر فرو کرد.غارتی که در پی آن صورت گرفت، به اندازهی هر غارتی در تاریخ وستروس وحشیانه بود. تامبلتون، آن شهر بازرگانی پر رونق به خاکستر و اخگر نشست. هزاران نفر سوختند و به همان اندازه و در حالی که سعی میکردند تا در رودخانه شنا کنند، غرق شدند. بعدها بعضی گفتند که آنها خوششانس بودند، چون رحمی به نجاتیافتگان نشان داده نشد.مردان لرد فوتلی شمشیرهایشان را به زمین انداختند و تسلیم شدند، اما در عوض دستگیر شده و سرشان را از دست دادند. زنانی که از آتش در امان مانده بودند، حتی دختران هشت و ده ساله، بارها مورد تجاوز قرار گرفتند. پیرمردان و پسر بچهها از دم تیغ، گذرانده شدند، در حالی که اژدهایان از اجساد بدترکیب و در حال دود قربانیانشان تغذیه میکردند. تامبلتون هیچگاه به وضع سابق خود بازنگشت. با این که بعدها فوتلیها تلاش کردند بر روی ویرانهها «شهر جدید» را بنا کنند، اما شهر جدیدشان حتی یک دهم شهر قبلی نشد، زیرا عامهی مردم میگفتند که این زمینها نفرین شده است.کتاب آتش و خونپایان#خاندان_اژدها#کتاب#سریال #HOTD @westerosir
اگه رینیرا جای دنریس بود، باز هم کینگز لندینگ رو میسوزوند؟بعد از پایان فصل سوم خاندان اژدها، خیلیها دوباره شروع کردهاند به مقایسهی رینیرا و دنریس؛ مخصوصاً به خاطر شباهتهایی که در مسیر هر دو شخصیت دیده میشود.رایان کندال، شورانر سریال، هم این شباهتها را قبول دارد. او در یک کنفرانس مطبوعاتی بعد از پایان فصل گفت:«فکر میکنم خیلی خوبه که مردم بین این سریال و سریال اصلی موازیهایی پیدا میکنن. قطعاً بین این دو سریال آینهوار شدن، پژواک و بازتاب وجود داره. بعضی چیزها عمدی هستن و بعضیها هم شاید ناخودآگاه شکل گرفته باشن. ولی به نظرم این یکی از اون تمهای مهمیه که در کل این جهان وجود داره: کشش تخت آهنین و اینکه این تخت با آدمی که تحت تأثیرش قرار میگیره، یا آدمهایی که تلاش میکنن بهش برسن، چه کار میکنه.»اما کندال بعد از این، به یک تفاوت خیلی مهم بین رینیرا و دنریس اشاره میکند:«تفاوت بزرگ بین رینیرا و دنریس اینه که دنریس فقط در آخر کار، بعد از اینکه شهر رو نابود کرده بود، به تخت آهنین رسید. ولی رینیرا تجربهی نشستن روی تخت رو داره؛ تلاش میکنه اون رو حفظ کنه و به شکلی، خودِ تخت و تجربهی قدرت، اون رو تغییر میده و از چیزی که بوده دورش میکنه.این شباهتها ما رو به تمهای بزرگتر دنیای نغمه یخ و آتش میرسونن؛ غرور و قدرتاینکه قدرت چطور آدم رو فاسد میکنه و تا کجا میتونه این کار رو انجام بده. قدرت میتونه آدمهای خوب رو تبدیل به آدمهای فاسد کنه، آدمهای فاسد رو تبدیل به شرورهای واقعی کنه و حتی آدمهایی مثل ویسریس رو کاملاً نابود کنه.مسیر دنریس چه تفاوتی با رینیرا داشت؟دنریس حتی قبل از رسیدن به وستروس، با غم، فقدان و خیانتهای زیادی روبهرو شده بود و سقوطش برخلاف رینیرا، آهسته و تدریجی اتفاق افتاد؛ آنقدر که خیلیها تا آخر متوجه تغییرش نشدند.در مقابل، رینیرا در مدت کوتاهی ضربهها و فقدانهای زیادی را تجربه کرد و مجبور شد همزمان با فشار جنگ، از دست دادن عزیزانش و تهدیدهای اطرافش، برای حفظ تاجوتختی که بالاخره به آن رسیده بود هم بجنگد. او فقط در مسیر رسیدن به قدرت نبود؛ خودش قدرت را به دست آورده بود و حالا باید با تأثیرات آن زندگی میکرد.یکی از مشکلات اصلی رینیرا هم این بود که مشروعیتش دائماً زیر سؤال میرفت. او از همان ابتدا بهخاطر زن بودنش مجبور بود با کسانی روبهرو شود که حکومتش را قبول نداشتند. بنابراین حتی زمانی که روی تخت آهنین نشست، داشتن تاج به معنی داشتن امنیت و کنترل واقعی نبود.بیشتر تصمیمهای دنریس به مسیر رسیدن به تخت آهنین مربوط بود، اما مرگ پسرش مستقیماً ربطی به قدرتطلبی نداشت و همین اتفاق در نهایت باعث شد دروگو را هم بکشد. بعدتر هم یکییکی حمایت اطرافیانش را از دست داد؛ از خیانت جورا گرفته تا برخورد سرد وستروس، از دست دادن اژدهایش و در نهایت میساندی.در حالی که رینیرا در مدت کوتاهی تحت فشار شدیدی قرار گرفت و تغییر کرد، دنریس کمکم و در طول سالها فرسوده شد تا در نهایت همهچیز یکباره فرو ریخت. به همین دلیل میشود فهمید چرا به کشتار کینگز لندینگ رسید؛ و شاید اگر رینیرا هم دقیقاً در همان شرایط قرار میگرفت، احتمالاً واکنشی مشابه نشان میداد.ویسریس؛ کسی که فشار حکومت و نشستن بر تخت آهنین در نهایت او را از پا درآورد. جافری؛ وقتی روی تخت نشست، بیرحمتر و جسورتر شد و از قدرتش برای آسیب زدن به دیگران استفاده کرد. سرسی؛ او هم برای حفظ قدرتش بهتدریج بیرحمتر شد و از قدرت برای حذف دشمنانش استفاده کرد. تامن؛ فشار و بازیهای اطراف تخت آهنین از نظر روانی نابودش کرد و در نهایت خودش را از پنجره به پایین پرت کرد. رینیرا و دنریس هم هرکدام به شکلی تحت تأثیر قدرت، غرور، ترس و فشار ناشی از این تخت قرار گرفتند.تخت آهنین فقط نماد قدرت و فرمانروایی نیست؛ میتواند شخصیت آدمی را دگرگون کند، به فساد بکشاند یا حتی در نهایت نابودش کند.پ.ن: یه تفاوت جالب بین این دوتا اینه که دنریس تمام مسیر قدرتش رو با پیروزی طی کرد و هیچ شکست نظامی که بتونه مسیرش رو برگردونه تجربه نکرد؛ اما رینیرا وسط جنگ بارها با شکست و از دست دادن موقعیت روبهرو شد.#خاندان_اژدها #مصاحبه #مقاله #HOTD@Westerosir
سرنوشت سر هارولد وسترلینگ چه شد؟ممکن است برخی از بینندگان سریال خاندان اژدها، سر هارولد وسترلینگ را فراموش کرده باشند. شوالیهی پیری که در کتابها هفده سال قبل از شروع رقص اژدهایان از دنیا رفته بود و سر کریستون کول جانشین او شده بود. اما سرنوشت او در سریال متفاوت بود، او در سریال تا قسمت نهم فصل اول و تا زمان وقوع شورای سبز، فرمانده گاردشاهی بود. او پس از کشته شدن لرد لایمن بیزبری به دست سر کریستون کول بر روی او شمشیر میکشد و به او دستور میدهد شمشیرش را بیاندازد ولی سر کریستون کول نمیپذیرد و او نیز با شمشیر کشیدن مقابله به مثل میکند و تا زمانی که الیسنت به کریستون دستور نمیدهد او همچنان در مقابل فرمانده خود شمشیرش را نگه میدارد. پس از اینکه سر اوتو هایتاور در سریال دستور قتل رینیرا را به او میدهد، این شوالیهی پیر و کهنه کار، قبول نمیکند به پرنسسی که از گذشته او را میشناخته و حالا ملکهاش شده است خیانت کند و ردای سپید خود را در میآورد و به روی میز شورا میگذارد و به آنها می گوید:من لرد فرمانده گاردشاهی هستم و فقط به دستورات پادشاه عمل میکنم و تا زمانی که پادشاهی نداشته باشیم، جایی در اینجا ندارم.او بعد از این ماجرا شورا را ترک میکند و همچنان بعد از پایان سه فصل و با گذشت هفده قسمت به سریال بازنگشته است. حتی عدهای از بدبینترین طرفداران سریال نیز تا آخرین لحظه قسمت آخر فصل سوم انتظار داشتند او را ببینند ولی این اتفاق نیفتاد.ما نمیدانیم که سازندگان سریال چرا این شوالیه پیر را تا این زمان از داستان زنده نگه داشتهاند، تنها چیزی که میدانیم این است که، شوالیهای که نپذیرفت ملکهی خود را به قتل برساند و با جناح سبز به ملکهاش خیانت نکرد باید قصهی خود را به پایان برساند.#خاندان_اژدها #مقاله #سریال#درخواستی#HOTD @Westerosir
🤩🤩 نقد و بررسیِ خاندان اژدها | همراه با آتش و خون🐉 پست چهارم — دیرونِ دلیر Daeron the Daring👁 هشدار لو رفتن داستان: کتاب و قسمت هشتم از فصل سوم سریال👋 درود بهتون. امیدوارم که تحلیلها رو خونده باشید! توی این پست میریم سراغ دیرون و دو تا مردی که سعی کردن نجاتش بدن: گواین و کورلیس.🔪 با صحنهی شوالیه کردنِ دیرون شروع کنیم، که بهنظرم یکی از مهمترین صحنههای کلِ فصله. اگه تحلیلها رو خونده باشید، من چندین بار به این داستان از کتاب اشاره کرده بودم و شخصا منتظر بو.دم تا ببینم سریال چه برنامهای برای به تصویر کشیدنش داره. به هرحال! اُرموند سوگندنامه رو کامل میخونه؛ این سوگندنامه با تمام سوگندهای شوالیهای که در سریالهای دیگهی گات دیده بودیم، فرق داره. به نظر میآد کلا شوالیه کردن یه جورایی وایبمحوره! به حال شوالیه کننده بستگی داره که چی بگه! حالا اینجا میگه از ضعیفها دفاع کن، از زنها و بچهها محافظت کن، از فرماندهت اطاعت کن، شجاعانه بجنگ، و هر کاری که بهت سپرده شد انجام بده، هرچقدر هم سخت یا پست یا خطرناک باشه.🤔 حالا یه چیزی این وسط کمه: اسمِ خدایان. یه هایتاورِ اولدتاونی، از شهرِ سپتِ ستارهای، داره یه نفر رو شوالیه میکنه و حتی یه بار هم اسمِ حتی یکی از خدایان هفت رو نمیآره. حالا زوم کنید روی زرهش: چهرهی هر هفت خدا روی سینهبندش حکاکی شده. حتی غریبه رو هم میشه زیرِ برجِ هایتاور دید. مردی که خدایان رو روی سینهاش حمل میکنه، موقعِ سوگند اسمشون رو نمیبره.🎭 حالا کلِ این مراسم برای اُرموند یه کارِ اداریه. دیرون فقط با عنوانِ شوالیه به دردش میخوره، همین. حتی لقبِ «دیرونِ دلیر» فقط یه پروپاگانداست، چون این پسر هنوز کارِ دلیرانهای نکرده.😯 ولی اتفاقی که میافته اینه این پروپاگاندا یقهی خود اُرموند رو میگیره چون دیرون سوگند رو جدی میگیره. اُرموند، علیرغم میل باطنیش، یه شوالیهی واقعی تحویلِ دنیا داد. و طنزِ ماجرا اینجاست: اگه اُرموند این کار رو نکرده بود، دیرون هیچوقت جلوش نمیایستاد! ✈️ حالا دیرون دلیر چندتا راه جلوشه. اُرموند میگه اطاعت کن و پادشاه شو؛ ارزشش رو داره که سرِ راهِ قدرت چند تا بچه قربانی بشن. گواین میگه فرار کن؛ این جنگ ارزشِ جنگیدن نداره، برو زنده بمون. اما دیرون هیچکدوم رو قبول نمیکنه.🕯 مثل مهندسا که وقتی راهی نمییابن، راهی میسازن، دیرون دلیر هم با راهی جدید وارد شد: جنگیدن فقط زمانی میارزه که درست بجنگی. برای آبرو، برای محافظت از آدما، حتی وقتی که پیروز نمیشی. این دقیقاً همون چیزیه که مارتین یه عمر داره دربارهی شوالیهگری مینویسه؛ تم اصلی شوالیهی پرچین هم همینه! سوگندها راست و درست و خوبن، ولی نهادِ شوالیهگری معمولاً فقط برای توجیهِ خشونت ازشون استفاده میکنه. اما دیرون تنها کسیه که این قسمت واقعا به سوگند عمل کرد، اون هم سوگندی که یه دروغگو ازش گرفته بود.🤗 بریم سراغ گواین، فردی فاکس شخصیتی روروی پرده آورد که قسمت به قسمت طرفدارای بیشتری پیدا کرد. گواین مرکز احساسات این قسمت بود. یادتونه قسمتِ هفتم پرسیدم گواین ترسو بود یا عاقل؟ بر اساس این قسمت میشه گفت هیچکدوم. گواین آدمیه که یه بار دیده رفیقش دنبالِ مرگِ باشکوه دویده و تهش با یه مرگ معمولی مرده، و حالا حاضر نیست این اتفاق دوباره بیفته. وقتی به دیرون میگه «پسرم»، انگار داری یه آدم رو میبینی که سعی میکنه یه نفر رو از سرنوشتِ کریستون نجات بده. و آخرِ قسمت، وسطِ دود، دنبالش میگرده.🪼 کورلیس توی این قسمت کارایی کرد که به کورلیس کتاب نزدیکتر بود. مار دریا بعد از دو فصل که فقط از خانوادهاش فرار میکرد، بالاخره کاری رو کرد که ازش انتظار میرفت، پیشنهادِ صلح داد. یه راهِ وسط بینِ دیمن که میگفت همهی هایتاورها رو بکشیم و گواین که میگفت مملکت رو نصف کنیم؛ بذارید دیرون از اولدتاون بر ریچ حکومت کنه و تموم بشه. حالا کاری ندارم که این پیشنهاد از دید دیمن/رینیرا خندهدار میتونه باشه، و توی این شرایط که اگان و ایموند به هم رسیدن چقدر منطقیه، اما کورلیس کتاب آدمیه که ازش انتظار میره اینجوری فکر کنه و سیاستبافی کنه. آقای دستِ بدون انگشتِ ملکه توسط دیمن پس از این پیشنهاد ارزشمند زندانی میشه، که قبلا اشاره کردم این کار هیچ منطقی نداشت. 📚 شیرجه در کتاب و اول از همه، کورلیسِ کتاب دقیقاً همین کار رو کرد.پروپوزالِ پیشنهادی کورلیس به ملکه توی کتاب همچین چیزیه: به باراتیون و هایتاور و لنیستر عفو بدن. اونا اگه زانو بزنن و گروگان بفرستن، الیسنت و هلینا رو میسپریم به ایمان هفت، و جیهیرا تحت سرپرستی باشه کنه تا بعداً با اگانِ کوچک ازدواج کنه و دو نصفهی خاندانِ تارگرین دوباره به هم وصل بشه. رینیرا ازش میپرسه پس داداشام چی؟ کورلیس میگه زنده نگهشون دار و بفرستشون دیوار، بذار بقیهی عمرشون رو نگهبانِ شب باشن. جوابِ رینیرا: سوگند برای پیمانشکن چه ارزشی داد؟ زمانی که تختم را میدزدیدند، سوگندشان اذیتشان نکرد؟📚 توی کتاب، وقتی رینیرا دستور میده اژدهاسوارها برن تامبلتون و دیرون و تساریون رو نابود کنن، کورلیس پیشنهاد میده شاید بشه شاهزاده رو زنده گرفت و بهعنوانِ گروگان نگه داشت. دقیقا همون کاری که توی سریال کرد و تلاش کرد دیرون رو زنده نگه داره. رینیرا قبول نمیکنه:او تا ابد پسربچه نمیماند. اگر بگذاری مرد شود، دیر یا زود انتقامِ خود را از پسرانِ من خواهد گرفت. 📚 سرنوشتِ خودِ کورلیس کمی بعدِ تامبلتون این شکلیه که، وقتی رینیرا به اژدهاسوارهای حرامزاده مشکوک میشه، تنها کسی که ازشون دفاع میکنه کورلیسه. و نتیجهاش این میشه که سر لوتور لارجنت میریزه توی برجِ دست، پیرمرد رو میگیره و متهمش میکنه به خیانت. اینجا کتاب مینویسه، پیرمرد انکار نکرد. دستبسته و کتکخورده و ساکت، میندازنش توی یه سلولِ تاریک تا محاکمه و اعدام بشه.📚 پس بازداشتِ کورلیس هم واقعاً اتفاق افتاده؛ فقط نه توی میدونِ جنگ و نه به دستِ دیمن. توی کتاب ملکه خودش دستِ خودش رو میندازه زندان، اون هم به جرمِ اینکه از آدمایی دفاع کرده که ملکه دیگه بهشون اعتماد نداشت.📚 اما گواین تو کتاب. گواین هایتاور برادرِ الیسنته، یعنی داییِ دیرون، و معاونِ فرماندهیِ ردا طلاییهاست.گواین توی کتاب زمانی که رینیرا کینگزلندینگ رو فتح میکنه، به دست لوتر لارجنت کشته میشه. حالا توی سریال توی تامبلتونه و هنوز زنده است یعنی گواینی که توی این قسمت مرکز احساسات این داستانه، توی کتاب خیلی وقت پیش مرده!📚 و آخرین نکته دربارهی دیرون. قسمتِ هفتم بهتون قول دادم که نقطهی تحولِ دیرون توی کتاب بعداً میرسه، وقتی چیزی که خودش راه انداخته رو از نزدیک ببینه. اینجاست. بعد از مرگِ اُرموند، دیرون از چیزی که توی تامبلتون میبینه حالش به هم میخوره و به سر هوبرت هایتاور دستور میده تمومش کنه. اما کسی به یه ورش هم نمیگیره. کتاب دلیلش رو خیلی خوب مینویسه: دیرون کوچکترین پسرِ الیسنت که زیرِ سایهی برادرهایش بزرگ شده، «بیشتر به فرمان بردن عادت دارد تا فرمان داد».😤 یه غر هم بزنم! تساریون این قسمت اصلاً پرواز نکرد. کلِ فصل منتظرِ اون لحظه بودم، توی فصلِ دو هم که فقط ۳ ثانیه پروازش رو نشونمون داده بودن! آقا توی کتاب آتشِ تساریون آبیه. آبی!! میفهمین یعنی چه حالی میده ما ببینیمش؟ آخرش دیرون فقط از کادر رفت بیرون و ما موندیم و یه علامتِ سوال.✍️ خب، اُرموند مُرد، کورلیس زندانیه، دیرون گم شده و گواین داره دنبالش میگرده. ولی هیچکدومِ اینا نبود که تامبلتون رو سوزوند. پستِ بعد بالاخره میریم سراغِ دو نفری که کتاب کلِ این ماجرا رو به اسمِ اونا ثبت کرده: اُلف و هیو.🤩 برای خواندن متن کامل و دیدن عکسها instant view را باز کنید 🔜 منتظر قسمت بعد باشید....#بررسی_اپیزود #خاندان_اژدها #کتاب_در_برابر_سریال #HOTD @westerosir
آیا اورموند هایتاور برای خیانت دیرون احترام قائل میبود؟آنتاگونیست جدید فصل سوم خاندان اژدها، یعنی اورموند هایتاور، خودش را مردی شریف، باوقار و پایبند به اصول میداند، اما در واقع چیزی جز یک قلدر بیرحم نیست.او خیلی زود به یکی از بهترین (یا شاید بدترین) نقش منفیهای سریال تبدیل شد؛ شخصیتی که طرفداران از تنفری که نسبت به او داشتند، لذت میبردند. این موضوع با جنبه طنز شخصیت او، بهخصوص حساسیت بیش از حدش به بوی بد، جذابتر هم شده بود.در اوج قسمت پایانی فصل سوم، شاهد بودیم که اورموند هایتاور در جریان نبرد تامبلتون و در اثر آتش اژدها به سزای اعمالش رسید. این قسمت همچنین نشان داد که شاهزاده دیرون با بازی بنجامین ایوان آینزورث کسی که اورموند تلاش داشت او را بر روی تخت آهنین بنشاند از همراهی با جاهطلبیهای داییاش دست کشید و میدان را ترک کرد.جیمز نورتون معتقد است اورموند به شجاعت دائرون احترام میگذاشت!قسمت پایانی فصل سوم خاندان اژدها مرگ اورموند هایتاور را تقریباً مشابه آنچه در کتاب آتش و خون اثر جرج آر. آر. مارتین رخ میدهد به تصویر کشید، با این حال سریال پا را یک قدم فراتر نیز میگذارد و پس از اینکه سر رادریک با بازی تامی فلاناگان اورموند را زخمی میکند، اولف سفید با بازی تام بنت نیز، اژدهای خود یعنی سیلور وینگ را به جان اورموند هایتاور متکبر میاندازد.جیمز نورتون در گفتوگو با مجله "ورایتی" درباره صحنه مرگ اورموند فاش کرد که این مرگ در ابتدا قرار بود حتی خونینتر نیز باشد. او گفت:میدانستم که قرار است یک مرگ بزرگ و لذتبخش باشد. در این سریال این اتفاقات زیاد رخ میدهند؛ آنها صحنه را تا جای ممکن پیش میبرند و همچیز را امتحان میکنند، و وقتی متوجه میشوند از مرز گذشته اند کمی عقبنشینی میکنند. در ابتدا نسخهای وجود داشت که در آن اورموند حدود ۲۰ بار به سیخ کشیده میشد!اینکه سازندگان خاندان اژدها راههای هرچه افراطیتر و خونینتری برای کشتن شخصیتها پیدا کنند، چندان غافلگیرکننده نیست.اما چیزی که شاید جالبتر باشد، نظر جیمز نورتون درباره نحوه برخورد احتمالی اورموند با خیانت دیرون است؛ نورتون به ورایتی گفت:از یک جهت، احتمالاً اورموند به دیرون افتخار میکرد که روی پای خودش ایستاده و خودش چنین تصمیمی گرفته است.او سپس اضافه کرد:البته فکر میکنم احتمالاً در ابتدا او را حسابی کتک میزد و بعد از آن مینشستند و درباره ماجرا صحبت میکردند!ارزیابی نورتون از شخصیت اورموند کاملاً قابل باور به نظر میرسد؛ بهخصوص با توجه به رفتارهای غیرمنطقی و افراطی این شخصیت.دیرون با اینکه علیه عمویش ایستاد، در واقع نشان داد آن مهره بیاختیاری که اورموند تصور میکرد نیست. و اگر یک چیز وجود داشته باشد که اورموند برایش احترام قائل باشد، هایتاوری است که در برابر دیگران میایستد و از موضع خودش دفاع میکند.#مصاحبه#خاندان_اژدها #HOTD @Westerosir
مرگ اورموند یکی از طعنهآمیزترین مرگها در سریال خاندان اژدها به شمار میرود. در طول فصل، بیزاری او از خون، اجساد و بوی خون و بوی بد، تقریبن همچون نقطهضعفی در نظر گرفته میشد که دیگران او را به خاطر آن دست میانداختند!اما در تامبلتون، همین نقطهضعف به عاملی مرگبار تبدیل شد. اورموند در جریان دوئل خود با سر رودریک داستین، برای زنده ماندن میجنگد؛ اما میدان نبرد او را تحت تاثیر قرار میدهد. در حالی که از هر سو با خون و بوی مرگ احاطه شده است، ناگهان برای استفراغ کردن از مبارزه بازمیایستد.فقط برای یک لحظه.اما همان یک لحظه برای رودریک کافی است.رودریک ضربهای محکم به صورت اورموند وارد میکند و کنترل مبارزه را به دست میگیرد. سپس خنجر خود را در انتهای بدن اورموند فرو میکند! و پیش از آنکه داستان حتا فرصت دهد اورموند لحظهای پایانی داشته باشد...آتش اژدهای سیلوروینگ هر دوی آنها را دربرمیگیرد.آنچه این مرگ را تا این حد بیرحمانه میکند، همین طنز تلخ و تناقض موجود در آن است. اورموند صرفن به این دلیل کشته نشد که رودریک مبارز بهتری بود؛ او کشته شد، زیرا میدان نبرد همان نقطهضعفی را در او برانگیخت که از ابتدا با خود حمل میکرد. چطور میشود خود را شوالیه بنامی اما از بوی خون فراری باشی!بزرگترین نقطهضعف اورموند او را تا آخرین نبردش همراهی کرد و در نهایت به دلیل اصلی تبدیل شد که او هرگز نتوانست از آن میدان نبرد زنده خارج شود.او از جنگ جان سالم به در برد...اما نتوانست از ضعف خودش جان سالم به در ببرد و در نهایت با آتش اژدهایی سوخت که از آن متنفر بود و یکی از نمادینترین لحظات فصل سوم را با مرگش رقم زد.بزرگترین نقص اورموند، در نهایت به عامل سقوط و نابودی خودش تبدیل شد.#خاندان_اژدها #تحلیل #HOTD @Westerosir
رفتار ملکه رینیرا تارگرین در آیندهبا توجه به شخصیتپردازیای که سریال از رینیرا ساخته، واقعاً بعیده رینیرا رو آدمی ببینیم که اگر مردم کینگز لندینگ علیهش شورش کنن، صرفاً بشینه و تماشا کنه.از خودِ سریال شروع کنیم، رینیرا نشون داده که وقتی احساس کنه جایگاه، خانواده یا سلطنتش در خطره، میتونه خیلی قاطع و حتی بیرحم تصمیم بگیره. مخصوصاً رینیرا قسمت آخر فصل سوم دیگه اون دختر ابتدای داستان نیست.یه نکته مهمتر هم وجود داره: رینیرا خودش رو بخشی از یک مأموریت بزرگتر میدونه. از زمانی که ویسریس راز «نغمه یخ و آتش» رو بهش میگه، رینیرا فقط خودش رو یک ملکه که برای تاجوتخت میجنگه نمیبینه؛ خودش رو کسی میدونه که باید زنجیرهای از اتفاقات رو حفظ کنه تا در نهایت بشریت در برابر تهدیدی که از شمال میاد قرار نگیره. یعنی از نگاه رینیرا، مسئله فقط «تاج من» نیست؛ مسئله اینه که اگر من شکست بخورم، ممکنه مسیری که برای نجات آینده جهان لازم بوده هم از بین بره. و این دقیقاً میتونه باعث بشه رینیرا در سریال حتی خطرناکتر از چیزی باشه که انتظار داریم. چون وقتی یک شخصیت خودش رو نه فقط حاکم، بلکه «وسیلهای برای تحقق یک مأموریت بزرگ و تاریخی» بدونه، ممکنه خیلی راحتتر به این نتیجه برسه که برای رسیدن به اون هدف، استفاده از قدرت ویرانگر توجیهپذیره.بنابراین اگر در کینگز لندینگ شورش بزرگی علیهش شکل بگیره، منطق شخصیتیای که سریال تا اینجا برای رینیرا ساخته اینه که احتمالاً واکنشش خیلی مستقیم باشه: استفاده از قدرت اژدها و سرکوب شورش، حتی اگر پای مردم عادی وسط باشه. چون ممکنه رینیرا با خودش بگه: «من نمیتونم اجازه بدم یک شورش، چیزی رو که برای حفظ آینده جهان به من سپرده شده نابود کنه.» ⚠️از اینجا به بعد اسپویل کتاب «آتش و خون» همراه با تفسیر یکی از سکانسهای فصل سوم سریال ⚠️در کتاب، وقتی مردم کینگز لندینگ علیه تارگرینها شورش میکنن و بعد ماجرای دراگونپیت اتفاق میافته، رینیرا به شکل گستردهای اژدهایانش رو برای قتلعام مردم به کار نمیگیره. چرا؟ چون مسئله برای رینیرا فقط این نبود که «من قدرت دارم، پس همه رو میکشم». اون میفهمید که حمله مستقیم به مردم میتونه نتیجهای کاملاً برعکس داشته باشه. کینگز لندینگ دیگه شهری نبود که صرفاً چند شورشی توش جمع شده باشن؛ بخش بزرگی از مردم علیه حکومتش شده بودن. اگر رینیرا اژدهایانش رو وارد خیابونها میکرد و شروع به سوزاندن مردم میکرد، عملاً خودش آخرین ذره مشروعیتش رو هم از بین میبرد و ثابت میکرد که حاضر است برای حفظ تاجوتخت، مردم خودش رو قتلعام کنه. از طرف دیگه، اتفاقات دراگونپیت نشون داد که مردم حتی با وجود اژدها هم میتونن علیه خاندان تارگرین بشورن. یعنی قدرت اژدها همیشه به معنی کنترل مردم نیست.او اژدها دارد، اما نمیتواند هر مشکلی را با اژدها حل کند. چون گاهی استفاده از بیشترین قدرت نظامی، دقیقاً میتونه به معنای نابود کردن همان چیزی باشه که داری برای حفظش میجنگی.اما اینجا یه نکته خیلی جالب درباره نسخه سریالی وجود داره. اگر به گلدوزیها و تصاویر هلینا دقت کنیم، سریال عملاً بارها آینده رو از طریق همین تصاویر به شکل نمادین نشون داده. و در تصویر پایانیای که رینیرا به گلدوزی هلینا نگاه میکنه، خود رینیرا روی تخت آهنین دیده میشه؛ اطرافش پر از آتش و اژدهاست و در تصویر، دستها و پیکرهای انسانی هم در میان این فضای آشفته دیده میشن. این تصویر عملاً رینیرا رو در مرکز یک منظره آخرالزمانی از آتش، خون، انسانها و اژدها قرار میده. و این میتونه خیلی مهم باشه. چون شاید سریال داره به ما میگه که رینیرا فقط «قربانی» جنگ نخواهد بود؛ ممکنه خودش هم به یکی از نیروهای ویرانگر این جنگ تبدیل بشه. حتی جالبتر اینکه در فصل سوم، رینیرا رسماً خودش رو در چارچوب همان مأموریت بزرگتر و پیشگویی تعریف میکنه و همزمان شخصیتش به سمت حکومتی خشنتر و اقتدارگراتر حرکت میکنه. یعنی سریال عملاً دو چیز رو کنار هم گذاشته: «من برای آینده جهان وظیفهای دارم.» و «برای انجام این وظیفه، باید قدرت داشته باشم.»حالا اگر این دو تا در ذهن رینیرا به هم وصل بشن، میتونه نتیجه خیلی خطرناکی داشته باشه. ممکنه رینیرا در نهایت به این باور برسه که اگر مردم علیه او شورش کنند، آنها فقط علیه یک ملکه شورش نکردهاند؛ بلکه دارند مانع انجام مأموریتی میشوند که به اعتقاد خودش برای نجات آینده به او سپرده شده. در چنین شرایطی، استفاده از اژدها برای سرکوب مردم میتونه از نگاه خودش حتی «ضرورت» تلقی بشه. و شاید گلدوزی هلینا دقیقاً داره همین مسیر رو به شکل نمادین به ما نشون میده:رینیرا روی تخت. آتش در اطرافش. اژدهایان در دل این آشوب. و مردمی که در میان این آتش و ویرانی گرفتار شدهاند.#خاندان_اژدها #مقاله #HOTD @Westerosir
حذف سکانسی بوسه، بین دیمون و رینیرا از قسمت پایانی فصل ۳ «خاندان اژدها».ما در تمام طول این فصل، صحنه بوسیدن رینیرا و دیمون تارگرین را روی پرده ندیدهایم و قسمت پایانی تقریباً قرار بود این صحنه را به ما نشان دهد. فصل سوم سریال «خاندان اژدها» پایان هفته گذشته به شکلی انفجاری با یک قسمت پایانی ۷۰ دقیقهای به پایان رسید که بزرگترین نبرد این سریال تا به امروز را به تصویر کشید. قسمت «خیانتها در تامبلتون» یک قسمت خوشساخت بود که لحظات جذاب شخصیتها را با اکشنهای فوقالعاده، چرخشهای شوکهکننده و خیانتهای هولناک ترکیب کرد.اما در مرکز همه اینها، زوج تارگرینی حضور دارند که هسته اصلی سریال را تشکیل میدهند: رینیرا تارگرین و عمو/همسرش دیمون. یا آنطور که طرفداران آنها را «دیمِیرا» مینامند. این زوج قدرتمند بسیاری از رویدادهای بزرگ سریال را هدایت میکنند؛ در قسمت پایانی، دیمون حمله به تامبلتون را رهبری میکند، در حالی که رینیرا تسلیم نیمه تاریک خود شده و برای تثبیت بهتر حکمرانیاش بر کینگزلندینگ، سپتون اعظم را به قتل میرساند.دیمون و رینیرا با ورود خشمگینانه و ناراحت و گریان ملکه به اتاق همسرش پس از دریافت خبر زنده بودن برادر ناتنیاش اگان دوم، پویایی و انرژی اولیه را به این قسمت پایانی میبخشند. دیمون به جای اینکه همسطح ناامیدی و عصبانیت رینیرا شود، مانند صخرهای محکم میماند. او همسرش را آرام کرده و او را ترغیب میکند تا از این فرصت استفاده کرده و قدرت مطلقی را که در دست دارد به کار گیرد.ارتباط رفتوبرگشتی میان رینیرا و دیمون در این صحنه پر از تنش است. اگرچه این اتفاق (بوسه بین آن دو) در خود سریال رخ نداد، اما یک عکس تبلیغاتی نشان میدهد که صحنه بوسه واقعاً برای قسمت پایانی فصل ۳ فیلمبرداری شده بود، اما ظاهراً در اتاق تدوین حذف شده است!!سریال خاندان اژدها سابقه مستمری در حذف صحنهها هنگام تدوین دارد، بنابراین در نگاه اول این موضوع برای این سریال یک اقدام کاملاً عادی محسوب میشود. اما حذف این لحظه صمیمانه جالب توجه است، زیرا به یک روند تا حدی گیجکننده درباره زوج اصلی سریال ادامه میدهد. شاید باورکردنش سخت باشد، اما ما از زمان فصل اول و صحنه ازدواجشان در دریفتمارک، صحنه بوسیدن دیمون و رینیرا ندیدهایم!اگر بخواهیم این موضوع را به شکل دیگری بیان کنیم: ایموند تارگرین در فصل ۳ بیشتر از تعداد دفعاتی که رینیرا و دیمون از زمان قسمت عروسیشان در فصل ۱ همدیگر را بوسیدهاند، مادرش الیسنت را بوسیده است! مطمئن نیستم چه برداشت و تحلیلی باید از این موضوع داشت، اما واقعیت همین است.سریال خاندان اژدها به طور کلی صحنههای جنسـی و صمیمیت کمتری نسبت به «بازی تاج و تخت» داشته است که اغلب به نفع سریال تمام شده است. اما اگر چنین صحنههایی به خوبی اجرا شوند، میتوانند نکات مهمی را درباره شخصیتها و روابطشان به ما بگویند؛ این موضوع در مورد خط داستانی ناشیانه ایموند و همچنین تلاشهای میساریا برای اغوای رینیرا صادق بوده است. در نهایت، اگرچه این صحنه «دیمیرا» بدون بوسه هم به خوبی جواب داد، اما دانستن اینکه سریال تصمیمی آگاهانه برای حذف اینگونه لحظات گرفته است، ممکن است کنجکاوی مخاطب را برانگیزد. داشتن چنین نگاهی به زندگی صمیمانه دیمون و رینیرا میتوانست در این مقطع حساس از داستان، نکات زیادی درباره وضعیت آنها (هم به عنوان شخصیت و هم به عنوان یک زوج) به ما بگوید. برای مثال قسمت ۷ از فصل ۳ نیز چنین حالتی داشت؛ زمانی که رینیرا پس از مشاجرهشان بر سر «شیپاستیلر» و رینا، دیمون را از اتاقش بیرون کرد تا جدا از هم بخوابند. خیلی خوب میشد اگر در حالی که هفت پادشاهی که سعی در حکومت بر آن دارند در آتش میسوزد، درک بیشتری از روابط درونی آنها پیدا میکردیم. شاید فصل ۴ فصلی باشد که این روند را بشکند؛ در سال ۲۰۲۸ متوجه خواهیم شد.#مقاله #خاندان_اژدها #HOTD @Westerosir
تفاوت اولین نبرد تامبلتون در کتاب و سریال «بخش دوم» «مطلب زیر حاوی اسپویل کتاب و سریال میباشد.» چگونگی و زمان و چرایی آنچه که به خیانتهای تامبلتون معروف شد، همچنان دستمایهی اختلاف نظر بسیار است و حقیقت وقایعی که در آنجا رخ داد، به احتمال زیاد هیچوقت…تفاوت اولین نبرد تامبلتون در کتاب و سریال«بخش سوم» «مطلب زیر حاوی اسپویل کتاب و سریال است.» همان اندازهای که نمیدانیم چه چیزی آن دو خائن را به انجام این خیانت وا داشت، در عوض از نبرد تامبلتون اطلاعات بسیاری میدانیم... شش هزار نفر از سربازان ملکه جمع شدند تا با لرد هایتاور در میدان نبرد تحت فرمان سر گاریبالد گری روبهرو شوند.آنها مدتی را شجاعانه جنگیدند، تا آنکه باران مرگبار از تیرهای کمانداران لرد اورموند، نفراتشان را کاهش داد و و یورش سهمگین سوارهنظام سنگین او صفوفشان را در هم شکست و کارشان را یکسره کرد و آنها را به سوی دیوارهای شهر فراری داد. آنجا راب ریورز سرخ و کماندارانش ایستاده بودند و با کمانهای بلند خود عقبنشینی ارتش را پوشش میدادند. همانطور که در پستهای قبلی اشاره کردیم، ارتش سبز در کتاب بر خلاف سریال در این نبرد مهاجم بود و نه مدافع.هنگامی که اکثر بازماندگان به داخل دروازهها رسیدند، رودی ویرانه و گرگهای زمستانش از دروازهی پشتی خارج شدند، در حالی که فریاد جنگی خوفناک شمالی خود را سر میدادند، به جناح چپ مهاجمان یورش بردند. در هرج و مرجی ناشی از درگیری، شمالیها راهشان را از میان ارتشی ده برابر تعداد خودشان به جایی که لرد اورموند هایتاور بر روی اسب جنگیاش در زیر پرچم اژدهای طلایی شاه اگان دوم و پرچمهای اولدتاون و هایتاور نشسته بود، رساندند.همانطور که آوازه خوانان روایت کردهاند، لرد رودریک در حالی که پیش میرفت، از سر تا پا غرق در خون بود؛ با سپری شکسته و کلاهخودی ترک برداشته اما به قدری مست نبرد بود، که بهنظر میرسید حتی زخمهایش را حس نمیکند. سر بریندون هایتاور خودش را میان مرد شمالی و لرد بالادستش لرد اورموند قرار داد و با یک ضربه هولناک تبر بلندش، بازوی سپرِ رودی ویرانه را از شانه قطع کرد. با این حال لرد درندهی باروتاون به نبرد ادامه داد و سِر بریندون و لرد اورموند را پیش از مرگش از پای درآورد!! اما کشته شدن اورموند در سریال فرق داشت، در اینجا بریندن هایتاوری وجود نداشت و سازندگان آن را از سریال حذف کردند. این بدین معنی است که سازندگان به نحوی از شکوه این صحنه کم کردهاند، زیرا در کتاب رودریک داستین یک تنه و همزمان در مقابل دو جنگجوی بزرگ می جنگد و آنها را میکشد. در سریال دیدیم که لرد رودریک داستین راه خود را به سمت اورموند هایتاور باز میکند و هنگامی که اورموند دست سپر او را قطع میکند او تسلیم نمیشود و خون دست خود را به صورت اوموند میپاشد و اورموند که از این وضعیت حالت تهوع گرفته نبرد را رها کرده و لرد رودریک به صورت خندهداری خنجر خود را به ماتحت اورموند فرو میکند. اما این پایان این دو نیست، پایان آنها را اولف وایت خیانتکار رقم میزند که در حال سوزاندن دوست و دشمن است، منتها رودریک از پایان خود بسیار راضی و سرمست است اما اورموند از این حالت بسیار ترسیده و عاقبت به دست آتش اژدهایانی کشته میشود که از آنها بیزار بود.حالا برگردیم به کتاب، بعد از کشته شدن لرد اورموند، پرچمهای لرد هایتاور سقوط کرد و مردم شهر با فکر اینکه جریان نبرد عوض شده است، شادمانی کردند. حتی ظهور تزاریون در آنسوی میدان نبرد هم نگرانشان نکرد، چون آنها میدانستند دو اژدها دارند، اما وقتی ورمیتور و سیلوروینگ به پرواز در آمدند و آتششان را بر سر تامبلتون ریختند، آن هلهلهها به فریاد تبدیل شد. در سریال دیدیم که هیو همر و ورمیتور در سوزاندن شهر نقشی نداشتند و متاسفانه تزاریون و دیرون نیز از نبرد حذف شده بودند و دیرون توسط داییاش سر گواین از مهلکهی آتش اژدها نجات داده شد. این اتفاق نیز ساختهی سریال است زیرا در اینجای داستان سر گواین هایتاور به دست سر لوتور لارجنت کشته شده است.کتاب آتش و خونادامه دارد... #خاندان_اژدها#کتاب#سریال #HOTD @westerosir
دفاع رایان کندال از عملکردش در سریال خاندان اژدها رایان کندال شورانر سریال خاندان اژدها در مصاحبۀ اخیرش به انتقاداتی که از او درمورد انحراف مسیر سریال از کتاب شده بود پاسخ داد و دربارۀ مشکلات و سختیهایی که سد راه اقتباس از یک منبع هستند، توضیحاتی داد.کندال در مصاحبه با Esquire درمورد چالشهای تبدیل یک متن نسبتاً کوتاهِ تاریخی به چهار فصلِ کاملِ تلویزیونی صحبت کرد:«به نظر من، برای اقتباس از یک مدیوم به مدیوم دیگر، وجود تغییرات لازمه و این اصلاً ایرادی نداره. باید درک کنید که من فقط حدود 200 صفحه متن در اختیار دارم که باید اون رو به 4 فصل تلویزیونی تبدیلش کنم. و باور کنید که این موضوعیه که بیشتر از هرچیز دیگری باعث میشه شبها نتونم بخوابم.فهمیدم که دیگه نمیتونم اینطوری ادامه بدم. اینکه مدام نگران کوچکترین جزئیات باشم. باید به حسِ درونیام اعتماد میکردم، بهعنوان کسی که شاید بیشتر از هر فرد دیگری روی کرۀ زمین آتش و خون را خونده، حداقل در این برهه از زمان.این رو هم بگم که همچنان این اقتباس رو بسیار وفادار به متن اصلی و داستانِ کلیای که روایت میکنه میدونم. حتی در اون لحظاتی که غافلگیرکننده و متفاوت به نظر میرسه. »واقعیتِ اقتباس از «آتش و خون» صحبتهای کندال مستقیم به مسئلهای اشاره کرد که ناگزیر در انتظار سازندگان بود. «آتش و خون» به شکل یک رویدادنامۀ تاریخی نوشته شده نه به صورت یک رمان معمولی. بنابراین خلاءهای بزرگی درزمینۀ شخصیتها، انگیزههایشان، دیالوگها و ریزهکاریهای احساسی وجود دارد. با توجه به اینکه تنها حدود 200 صفحه از کتاب به وقایع رقص اژدهایان اختصاص دارد، نویسندگان برای ساخت یک اثر تلویزیونی منسجم و دراماتیک باید وقایع را گسترش دهند، تفسیر کنند و گاهی هم ساختارشان را تغییر دهند. کندال درنهایت مجبور شد بپذیرد که بررسیِ دقیق و موشکافیِ مداومِ تکتکِ تغییرات، دیگر قابل ادامه دادن نیست. بعد از فصل دوم تصمیم گرفت که دیگر بابت هر انحرافی از متن اصلی دچار تردید و دودلی نشود و در عوض به دانشِ عمیقش از منبع اصلی اعتماد کند. همچنان بسیار وفادار به متن اصلی با وجود تغییرات زیاد، ازجمله نحوۀ پرداخت به مسیر داستانیِ برخی از شخصیتها و حضور شخصیتهای کلیدی در نبردهای مهم، کندال همچنان معتقد است که سریال به روایتِ کلی و مضامین اصلیِ اثر مارتین وفادار مانده است. کندال لحظات غافلگیرکننده و متفاوت سریال را نه تنها تحریف تاریخ نمیداند بلکه آن را بخشی از تفسیر جامعتر و وفادار و پایبند به تاریخ میداند. این صحبتهای کندال در مقطعی مطرح میشود که طرفداران دربارۀ بعضی از تغییرات در فصل سوم بهشدت انتقاد دارند. دفاعِ کندال از این تغییرات همزمان با نزدیک شدن سریال به فصل پایانی بسیار به موقع بود .#مصاحبه #اخبار#خاندان_اژدها #HOTD @Westerosir
وقتی فقط میخوای کار رو جمع کنی و بری😁#خاندان_اژدها #فان#HOTD #Fun#Meme@Westerosir
🤩🤩 نقد و بررسیِ خاندان اژدها | همراه با آتش و خون🐉 پست سوم — شاهزادهی سرنَکش!👁 هشدار لو رفتن داستان: کتاب و قسمت هشتم از فصل سوم سریال👋 درود بر شما، این پست میریم سراغ روگ پرینس. دیمن تارگرین، سوارِ کاراکسیس، با یه شهر جلوش و یه ردیف بچه روی دیوارش. و این پست دربارهی حسابِ سرانگشتیایه که توی سرِ این آدم داره انجام میشه.➕ اُرموند دقیقاً میدونست داره چی کار میکنه. رینیرا به دیمن گفته بود غیرنظامی نکش، و اُرموند بچهها رو چید روی بارو تا این دستور تبدیل بشه به یه قفل استراتژیک. یعنی یا دیمن نافرمانی میکنه، یا شکست میخوره. دیمن اولش تلاش میکنه راهِ سومی پیدا کنه: به بچهها میگه برید کنار. یعنی وسطِ جنگ داره چونه میزنه که تعدادِ کمتری بمیرن. اونم کی؟ دیمن!😵💫 و اینجا سریال یه قرینهی بیرحمانه برای دیمن چیده! دو تا بچه روی اون دیوارن. و دیمن توی همین فصل تازه فهمیده که دو تا دختر داره که سالهاست نادیده گرفتتشون. مردی که تازه یاد گرفته پدر بودن یعنی چی، حالا جلوی دو تا بچه ایستاده و باید تصمیم بگیره که چطوری دستورات همسرش رو اجرا کنه! 🔥 و میگه دراکاریس.😞 بعضیا میگن بچهها فرار کردن و آتش بهشون نخورد. من فریمبهفریم نگاه کردم و بهنظرم نه، نسوختن که نه، سوختن. ولی راستش این بحث خیلی مهم نیست. چیزی که مهمه اینه که دیمن اون کلمه رو گفت. بقیهاش دیگه دستِ خودش نبود.😶 اینجا یه انتقادِ کوچیک به سریال دارم: این قسمت دربارهی دیمن تصمیم قطعی نگرفت. سوال این بود که دیمن بچهها رو میسوزونه یا خودش رو نگه میداره، و جواب شد «یهکم از هر دو». تلاش میکنم نسوزونم، ولی بعضیهاش رو میسوزونم. البته شاید هم دقیقاً همین حرفِ سریاله: تو هرچقدر هم خودت رو نگه داری، این جنگه. بچهها به هر حال میمیرن. من همچین حسی رو سر سکانسی که رادی اون بچه رو کشت، هم داشتم.🐴 ولی یه چیزی رو نباید ازش رد شد. دیمن میتونست کلِ شهر رو با کاراکسیس بسوزونه و تموم. کاری که کلِ فصل آرزوش رو داشت. بهجاش پیاده رفت تو شهر. اسبش هم همون اول کشته شد. دیمن جونش رو گذاشت وسط، اون هم برای زنی که چند قسمت پیش پسش زد. این اخلاقیترین نسخهای از دیمنه که تا حالا دیدیم، هرچند که وسطِ یه جنگه! گویا تراپیهای هرنهال و الیس جواب داده!🐍 اون صحنهی کاراکسیس که پیاده از وسطِ سربازها رد میشه و اونا مثلِ آب کنار میرن، یکی از بهترین پلانهای این فصل بود. یا اون لحظهای که گردنش رو از لای دروازه میکنه تو. کاراکسیس تنها موجودِ این سریاله که همیشه درک محیطی درستی داشته! موسیقی هم هم در این لحظات سریال نقش کلیدی داره! 🔪 حالا بریم سراغِ دوئل. دارک سیستر در برابرِ یتیمساز. فولادِ والریایی در برابرِ فولادِ والریایی، چیزی که زیاد نمیبینیم. جان راکستون وسطِ دعوا یه فحش به دیمن میده، خویشاوندکُش. اشارهاش به جیهیریسه، بچهی اگان که خون و پنیر بهخاطرِ دستورِ دیمن کشتنش.👁 بعد انگشتش رو فرو میکنه توی چشمِ دیمن. برای یه لحظه فکر کردم دیمن، تبدیل میشه به ایموند. مردی که خویشاوندکُش صداش کردن و یه چشمش داره از بین میره و فیسش داره شبیه یه خویشاوندکُش دیگه میشه. سریال با تصویر حرف میزنه و این یکی از بهتریناش بود.😎 و راکستون؟ آجر میریزه روش ولی زنده میمونه؛ آخرِ قسمت میبینیمش که بالای جنازهی اُرموند ایستاده.😑 دیمنِ این قسمت دیگه جوون نیست. یادتونه فصلِ یک قسمتِ سه، دیمن تنهایی رفت وسطِ صدها دزدِ دریایی و زیرِ بارونِ تیر سالم برگشت؟ اون دیمن دیگه نیست. این یکی از اسب میافته، کتک میخوره، کمرش درد میگیره. مردی که سه فصل شعار میداد بریم دنیا رو فتح کنیم، حالا وسطِ اولین جنگی که به جای اژدها رو اسبه، داره میفهمه جنگ چه شکلیه.🪖 راستی حواستون به کلاهخودش بود که رو زمین جا موند؟ طبق راهنمای رسمیِ اچبیاو، کلاهخودِ دیمن توی فصلِ یک از فولادِ والریایی بود. اگه همون باشه (که بهنظر میآد همونه، فقط بالهاش رو کندن)، دیمن ثروتِ یه قلعه رو ول کرد توی گِلِ تامبلتون.🤨 آخرِ کار هم کورلیس رو زندانی میکنه. که واقعاً بیمنطقه، چون خودش میدونه اُرموند کورلیس رو گرفته بود و انگشتش رو قطع کرده بود. ولی این عادتِ همیشگیِ دیمنه. وقتی نمیتونه به هدفِ اصلی برسه، هر آدمی که دم دستش باشه رو میزنه. (بحثِ کورلیس رو میذارم برای پستِ بعد.)🌝 اما مهمترین اتفاقِ این قسمت برای دیمن. جای دیمن و رینیرا داره عوض میشه. دیمن داره به بچههاش برمیگرده، دقیقاً همونوقتی که رینیرا داره بچهی خودش رو ول میکنه. ملکه رفته سرِ وظیفهاش، و جافری رو تنها گذاشته. اون رویای لینا که پرسید توی این جنگ حواست به بچههامون هست؟ انگار بالاخره جواب گرفت، فقط خیلی دیر.📚 بریم کتاب، و بذارید از همون فحشی شروع کنم که راکستون به دیمن داد. «خویشاوندکُش» توی «آتش و خون» لقبِ دیمن نیست، لقبِ ایمونده. کتاب رسماً ازش بهعنوانِ یه عنوان استفاده میکنه؛ مثلاً وقتی کریستون و ایموند از هم جدا میشن مینویسه «شاهساز و خویشاوندکُش از هم جدا شدند». دیمنِ کتاب مسببِ مرگِ جیهیریسه، ولی کتاب هیچوقت این اسم رو روش نمیذاره. سریال لقبِ بدترین آدمِ تیمِ سبز رو گذاشته روی دیمن.📚 حالا بریم سراغِ خودِ دارک سیستر، که داستانش به اندازهی داستان صاحبِ فعلیاش جالبه. این شمشیر مالِ ویسنیا بود؛ همون ویسنیایی که رینیرا این فصل داره اداش رو درمیآره، خواهر بزرگ اگان فاتح. ویسنیا اون رو توی سیزدهمین سالگردِ تولدِ پسرش میگور بهش داد.📚 ولی میگور یه شمشیرِ دیگه هم داشت: بلکفایر، که برادرش اِینیس بهش هدیه داده بود (و کتاب میگه این هدیه بزرگترین حماقتِ ممکن بود). و از اون روز به بعد میگور فقط بلکفایر رو دست گرفت، و دارک سیستر سالها روی دیوارِ اتاقش در دراگوناستون آویزون موند. شمشیرِ مادرش رو گذاشت کنار.📚 و سرنوشتش. وقتی اَلیسا با بچههاش و با ورمیتور و سیلوروینگ از دراگوناستون فرار کرد، دارک سیستر رو هم با خودش دزدید. و چند سال بعد، جیهیریسِ چهاردهساله همین شمشیر رو در استورمزاند از غلاف کشید و قسم خورد که به سلطنتِ عمویش پایان بده.📚 خلاصهاش این میشه: شمشیری که این قسمت دستِ دیمنه، مالِ ویسنیا بوده، سالها روی دیوارِ اتاقِ میگور خاک خورده، و آخرین باری که واقعاً مهم بوده، علیهِ همون تارگرینی کشیده شده که با ایمانِ هفت درافتاده بود. (پستِ اول یادتونه؟)📚 و دو تا نکتهی کوتاه که تصویرِ این قسمت رو کامل میکنه. اول اینکه دیمنِ کتاب توی این برهه چهلونه سالشه. دوم اینکه اصلاً تامبلتون نیست؛ صد و شصت فرسنگ اونورتر، توی میدنپول، داره دنبالِ ویگار میگرده. مهمترین نبردِ این فصلِ سریال، نبردیه که دیمنِ کتاب اصلاً توش شرکت نکرد.📚 تنها جملهای که کتاب توی این فصل از دهنِ دیمن نقل میکنه اینه: این جنگ وقتی تموم میشه که سرِ خائنها بالای دروازهی پادشاه روی نیزه باشه، نه یک لحظه زودتر. حالا این جمله رو بذارید کنارِ مردی که جلوی دروازهی تامبلتون داشت التماس میکرد بچهها برن کنار.✍️ دیمن این قسمت کمتر از همیشه آدم کشت و بیشتر از همیشه دیمنی که میشناختیم نبود. ولی طرفِ مقابلِ میدون یه پسرِ جوون هست که دقیقاً برعکسِ این مسیر رو رفت: قسم خورد، و به قسمش عمل کرد. پستِ بعد میریم سراغِ دیرون، گواین، و کورلیسی که تنها آدمِ عاقلِ این میدون بود.🤩 برای خواندن متن کامل و دیدن عکسها instant view را باز کنید 🔜 منتظر قسمت بعد باشید....#بررسی_اپیزود #خاندان_اژدها #کتاب_در_برابر_سریال #HOTD @westerosir
فصل سوم خاندان اژدها مسیر تازه و غیرمنتظرهای را برای اگان تارگرین رقم میزندسریال با نمایش یک دیدار حماسی میان دو برادر و دشمن سابق، یعنی اگان دوم و ایموند، بینندگان را غافلگیر کرد. در کتاب اگان در این مقطع از داستان قرار نیست در هرنهال باشد و اشارهای به چنین دیداری نیز نشده است و تردیدی وجود ندارد که این تغییر، همهچیز را برای ورود به فصل چهارم تغییر میدهد؛ بهویژه برای اگان.در قسمت آخر فصل سوم، شاهد بودیم که آخرین حرکت اگان پرواز به سوی هرنهال بود؛ جایی که ایموند، برادرش، را پیدا کرد؛ همان برادری که اگان قسم خورده بود اگر فرصتی پیدا کند او را خواهد کشت. بااینحال، اگان در این قسمت، ایموند را نمیکشد؛ اتفاقی که بسیار غیرمنتظره است. در عوض، او از ایموند میخواهد به او بپیوندد تا پیش از آنکه تاجوتخت آهنین را از خواهر ناتنیشان، رینیرا، پس بگیرند، اورموند هایتاور و دیرون تارگرین را شکست دهند!اما در کتاب، داستان اگان کمی متفاوت پیش میرود.بله، اگان پیش از حمله رینیرا از رد کیپ خارج میشود. او مدتی از جایی به جای دیگر میرود تا سرانجام در دراگوناستون مخفی میشود؛ اگان در آنجا صرفن استراحت میکند و تلاش دارد درد ناشی از جراحات و آسیبهای وحشتناکش را تحمل کرده و تا حد امکان از آن رهایی پیدا کند.اگان در جریان ادامه یافتن و طولانی شدن جنگ، همراه با «دو تام» مخفی میشود؛ یعنی پدر و پسری به نامهای تام تنگلبرد و تام تنگلتونگ. سرانجام، اگان و لاریس آنقدر صبر میکنند تا رینیرا کنترل و قدرت خود را از دست بدهد. سپس، در زمان مناسب، با کمک سانفایر که اگان را در دراگوناستون پیدا میکند، قیام کرده و دراگوناستون را تصرف میکنند.مشخص نیست که سانفایر از حضور اگان در آنجا اطلاع داشته یا اینکه صرفن به مکانی که در آن متولد شده بود بازگشته است. در هر صورت، اگان از این مزیت استفاده میکند تا قلعه را مخفیانه تصرف کند. تنها بیلا تارگرین و موندنسر تلاش میکنند جلوی اگان را بگیرند و درگیری بزرگی میان اگان و سانفایر از یک سو و بیلا و موندنسر از سوی دیگر شکل میگیرد.اگان و سانفایر در این نبرد پیروز میشوند و اگان رسمن کنترل دراگوناستون را به دست میگیرد. سپس منتظر میماند و این انتظار نتیجهای بسیار ارزشمند برای او دارد. مدتی بعد، رینیرا پس از فرار از کینگز لندینگ به خانه بازمیگردد، اما دشمن خود را در انتظارش میبیند.در کتاب، افراد بسیار کمی میدانند که اگان هنوز زنده است و حتا تعداد کمتری از محل اختفای او خبر دارند. اگان حتا پس تصرف دراگون استون اطمینان حاصل میکند که این راز در همان جزیره باقی بماند.اما در سریال همه میدانند او از مرگ برگشته و جنگ نیز ادامه دارد. اما میدانیم که اگان به دلیل جراحاتش عملن قادر به مبارزه نیست، ولی برایمان دشوار است باور کنیم که اگان اجازه دهد جنگ همینطور ادامه پیدا کند، در حالی که هنوز ایموند و به نوعی، ویگار را در اختیار دارد.با توجه به اینکه کینگز لندینگ و احتمالن سایر نقاط هفت پادشاهی پس از وقایع اخیر در سپت بزرگ بیلور و تامبلتون، رسمن از رینیرا خسته شدهاند، اگان بیش از هر زمان دیگری دلایل کافی برای بازگشت به صحنه دارد. اگر چنین اتفاقی بیفتد و اگان دوباره در مرکز توجه قرار بگیرد، دیگر غیرممکن خواهد بود که بتواند مخفیانه خود را به دراگوناستون برساند.بزرگترین غافلگیری سریال همچنان میتواند در فصل چهارم اتفاق بیفتد، اما اگان باید در موقعیت مناسبی قرار بگیرد تا این اتفاق دقیقن به شکلی که لازم است رقم بخورد.ایموند همین اواخر به الیسنت گفت که قرار است که هرنهال را به خانه خود در کنار آلیس ریورز تبدیل کند و منتظر بماند تا رینیرا کنترل اوضاع را از دست بدهد. سپس او آماده خواهد بود تا در زمان مناسب وارد عمل شود.خب، اگر فرض کنیم ایموند این نقشه را با اگان در میان بگذارد، ممکن است شاهد این باشیم که اگان دوباره از دیدها پنهان شود، خود را به دراگوناستون برساند و پس از وقوع چند رویداد مهم دیگر، در پایان این داستان رینیرا را غافلگیر کند. حتا ممکن است اگان و ایموند به سمت تامبلتون حرکت کنند.اگان در این مقطع از داستان در جایی قرار ندارد که طبق روایت اصلی باید باشد و نویسندگان باید خیلی سریع تصمیمهای مهمی بگیرند تا اگان را به جایگاه درست خود در داستان برسانند و امکان رقم خوردن آن غافلگیری را فراهم کنند.پس از تماشای قسمت پایانی، میفهمیم چرا لازم بود اگان دوباره با ایموند ملاقات کند و این رشد شخصیتی را در او نشان دهند. در تمام فصل، تنها هدف اگان این بود که آنقدر زنده بماند تا بتواند ایموند را بکشد. اما وقتی فصل سوم به پایان میرسد، هدف او کاملن متفاوت شده است.#مقاله #خاندان_اژدها #HOTD @Westerosir
علیرغم نقدهای بینندهها به سکانس «موعود بودن»، این صحنهی زیبا در نهایت تأییدی بر برگزیده بودن رینیرا در آن جهان بود؛ برگزیدهای که مردمش او را از دست دادند.رونق و شکوفایی اژدهایان از همان ابتدا به رینیرا گره خورده بود و بهنوعی او و دیمون، «برگزیدهشدهها» در دوران رقص اژدهایان بودند. وقتی رینیرا به دنیا آمد و یک تخم اژدها داخل گهوارهاش گذاشتند، همه فکر میکردند مثل بعضی از تخمهای دیگر سرد میشود و از تخم بیرون نمیآید؛ اما این تخم خیلی سریع، مخصوصاً برای رینیرا، از تخم درآمد. اتفاقی که گفته میشود از زمان تولد جهیریس و آلیسان نمونهای شبیه به آن رخ نداده بود. رینیرا هم در تنها ۷ سالگی سوار سیراکس شد و به جوانترین اژدهاسوار شناختهشده در تاریخ خاندان تارگرین تبدیل شد؛ اتفاقی که نه خواهر و برادرهایش و نه حتی فرزندان خودش نتوانستند آن را تکرار کنند. از طرف دیگر، تخمهای اژدهای فرزندان رینیرا هم داخل گهوارهشان از تخم بیرون آمدند و این اتفاق بهعنوان نشانهای بسیار خوب از طرف خدایان والیریایی در نظر گرفته میشد. در تمام سالهایی که رینیرا زنده بود و زندگی نسبتاً آرامی داشت، تعداد اژدهایان هم زیاد بود و اژدهایان همچنان در وستروس حضور داشتند.اما همهچیز بعد از غصب تاجوتخت رینیرا تغییر کرد. رینیرا از تاجوتختش کنار زده شد و اتفاقاتی که برای او افتاد، همراه با از دست دادن فرزندان و عزیزانش، او را به سمت جنون و فروپاشی بر اثر غم و اندوه کشاند.و بعد رسیدیم(اسپویل کامل کتاب⚠️)به مرگ رینیرا…سانفایر در ابتدا از دستور اگان برای کشتن رینیرا اطاعت نکرد. حتی وقتی رینیرا را مقابل او آوردند، ظاهراً علاقهای به کشتنش نشان نداد؛ اما وقتی شروع به تحقیر رینیرا کردند و سینههای او را بریدند، سانفایر ناگهان واکنش نشان داد و به او حمله کرد. در کتاب هم اشاره شده که در آن لحظه اشتها و میل سانفایر دوباره بیدار شد.سانفایر تحقیر «ملکه اژدهایان» را دید. و به همین دلیل به رینیرا اجازه داد مرگی تارگرینی داشته باشد؛ مرگ با آتش و خون. بعد هم بدن رینیرا را بلعید؛ به این دلیل که نمیخواست اجازه دهد بدن او به دست دشمنان بیفتد، مورد هتک حرمت قرار بگیرد یا در شهر به نمایش گذاشته شود. به نوعی، سانفایر آخرین چیزی را که از رینیرا باقی مانده بود هم در خود فرو برد و اجازه نداد دشمنانش با جسد او هر کاری که میخواهند انجام دهند.سرنوشت رینیرا گاهی با سرنوشت امپراتریس آمتیست مقایسه میشود؛ زنی که او هم توسط برادرش از قدرت کنار زده شد و در نهایت به دست او کشته شد. مرگ آمتیست آغازگر اولین شب طولانی بود. و مرگ رینیرا هم میتواند بهعنوان آغاز زنجیرهای از اتفاقاتی دیده شود که در نهایت به دومین شب طولانی منتهی شدند. اما چیزی که بعد از مرگ رینیرا اتفاق افتاد، حتی عجیبتر بود: اژدهایان باقیمانده هم یکییکی شروع به مردن کردند. سانفایر تنها یک ماه بعد از مرگ رینیرا مرد. کنیبال، شیپاستیلر و سیلور وینگ ناپدید شدند. تخمهای اژدهایان شروع کردند به سرد و بیجان شدن. و در نهایت، تنها مورنینگ باقی مانده بود؛ اژدهایی که او هم بیشتر از سال ۱۵۳ پس از فتح اگان دوام نیاورد. بعد از آن، برای بیش از ۱۵۰ سال اژدهایان از جهان ناپدید شدند. تا اینکه یکی از نوادگان مستقیم رینیرا، یک ملکه تارگرینِ برحق دیگر، توانست دوباره آنها را به جهان برگرداند. دنریس تارگرین. تلاشهای زیادی برای بازگرداندن اژدهایان انجام شده بود، اما در نهایت فقط دنریس موفق شد. و به همین دلیل اگر به داستان از این زاویه نگاه کنیم، یک ارتباط عجیب بین رینیرا و اژدهایان دیده میشود:رینیرا در آغاز دوران شکوفایی اژدهایان قرار داشت(اسپویل کتاب⚠️)، مرگش با فروپاشی عصر اژدهایان همراه شد، و قرنها بعد، یکی از نوادگان مستقیم او دوباره اژدهایان را به جهان بازگرداند. رینیرا فقط یک ملکه در میان تاریخ تارگرینها نبود. سرنوشت او و اژدهایان از همان ابتدا به هم گره خورده بود.#خاندان_اژدها #مقاله #تحلیل #HOTD @Westerosir
فصل چهارم بزرگتر از فصل سوم خواهد بود!رایان کندال، شورانر سریال خاندان اژدها، اطلاعات هیجانانگیزی درباره فصل چهارم و پایانی سریال ارائه کرده و برای نخستین بار از آنچه که ما طرفداران این سریال باید در فصل چهارم انتظارش را داشته باشیم صحبت کرده است.پس از فصل سوم که فصلی گسترده از نظر مقیاس و پرتنش از نظر اتمسفر بشمار میرفت، کندال در گفتوگویی با "اسکوئر" تأیید کرده که فصل آینده قرار است حتی از فصل سوم نیز بزرگتر باشد.او درباره برنامههای تولید فصل چهارم گفت:فصل فوقالعادهای رو در پیش داریم؛ که به همان اندازه فصل سوم دیوانهوار و عظیم خواهد بود. فکر میکنم فصل چهارم حتی بزرگتر هم خواهد بود. بنابراین ما بسیار هیجانزدهایم که دوباره برگردیم سر کار. شخصیتهای جدید، اژدهایان جدید و مکانهای جدیدی خواهیم داشت که فکر میکنم باعث میشوند فصل پایانی، واقعاً شایسته و درخور برای پایان این سریال باشد.فصلی حتی بزرگتر برای پایان دادن به داستان رقص اژدهایان!فصل سوم پیش برخی از جاهطلبانهترین سکانسهای تاریخ خاندان اژدها را به نمایش گذاشته بود؛ از نبردهای عظیم گرفته تا مرگ شخصیتهای مهم و تغییرات گسترده در موازنه قدرت. صحبتهای کندال نشان میدهد که فصل چهارم قرار است حتی فراتر از اینها برود و با نزدیک شدن رقص اژدهایان به پایان خود، سطح درگیری و عظمت داستان را بالاتر ببرد.وعده حضور شخصیتهای جدید، اژدهایان جدید و مکانهای جدید اهمیت زیادی دارد. با از دست رفتن تعدادی از شخصیتهای مهم و شدت گرفتن جنگ، ورود شخصیتها و اژدهایان جدید میتواند درگیریها را فراتر از میدانهای نبردی مانند ریورلندز و کینگز لندینگ گسترش دهد.در انتظار پایانی شایسته!تأکید کندال بر اینکه فصل چهارم باید "فصلی واقعاً شایسته برای پایان سریال" باشد، نشان میدهد که تیم سازنده قصد دارد پایانی حماسی و رضایتبخش برای جنگ داخلی تارگرینها رقم بزند.پس از بار احساسی و داستانی سنگین فصل سوم، از جمله مرگ شخصیتهای کلیدی و تغییرات بزرگ در جریان قدرت، انتظار میرود فصل پایانی داستانهای باقیمانده را در مقیاسی حتی بزرگتر به سرانجام برساند.طرفداران میتوانند انتظار داشته باشند که با ورود نیروهای جدید به جنگ و ادامه فروپاشی اتحادهای قبلی، درگیریها پیچیدهتر و ویرانگرتر شوند.با توجه به اینکه کوندال و تیم نویسندگان از همین حالا بهطور جدی روی فصل پایانی کار میکنند، به نظر میرسد آخرین فصل خاندان اژدها قرار است بزرگترین نمایش حماسی این سریال را به طرفداران ارائه دهد.#اخبار #مصاحبه #خاندان_اژدها #HOTD @Westerosir
طرفدارای جبهه سبز وقتی نحوه مرگ لرد اورموند هایتاور خنجر نشان! رو در قسمت هشتم دیدن! #خاندان_اژدها #فان#HOTD #Fun#Meme@Westerosir
تفاوت اولین نبرد تامبلتون در کتاب و سریال «بخش اول» «مطلب زیر حاوی اسپویل کتاب و سریال میباشد.» در سرچشمههای رود باشکوه و پرتوان مندر، شهر بازرگانی و آباد تامبلتون قرار داشت؛ که مقر خاندان فوتلی بود. قلعهای که بر شهر اشراف داشت، استوار اما کوچک بود…تفاوت اولین نبرد تامبلتون در کتاب و سریال«بخش دوم» «مطلب زیر حاوی اسپویل کتاب و سریال میباشد.» چگونگی و زمان و چرایی آنچه که به خیانتهای تامبلتون معروف شد، همچنان دستمایهی اختلاف نظر بسیار است و حقیقت وقایعی که در آنجا رخ داد، به احتمال زیاد هیچوقت مشخص نخواهد شد. به طور یقین، مشخص است از آنهایی که از ارتش لرد اورموند هایتاور میگریختند و به درون شهر سرازیر میشدند، در حقیقت بخشی از ارتش خود او نیز بودند، که جلوتر فرستاده شده بودند تا در صفوف مدافعین شهر رخنه کنند. بیشک دو مرد بلکواتری که در لشکرکشی آنها به جنوب به لردهای رودخانه پیوسته بودند، لرد اووین بورنی و سر راجر کورن، حامیان پنهان پادشاه اگان دوم بودند. با اینحال اگر سر اولف وایت و سر هیو همر همین زمان را برای تغییر سرسپردگیشان انتخاب نمیکردند، خیانتشان ارزشی نداشت. در سریال دیدیم که لرد اورموند هایتاور از دلخوری اولف وایت استفاده میکند و او را مجاب میکند که به سبزها بپیوندد، ولی با هیو همر، گفت و گویی ندارد و اصلا هیو همر در خیانت تامبلتون شرکت نمیکند و بر عکس کتاب حتی در کنار ارتش جبهه سیاه میجنگد تا بتواند همسر خود، کت را پیدا کند و او را از این مهلکه نجات دهد.بیشتر چیزهایی که میدانیم از ماشروم به ما رسیده است. کوتوله در ارزیابی ضعف شخصیتی این دو اژدهاسوار سنجیده عمل نکرده است و اولی یعنی اولفوایت را دائمالخمر و دومی را قلدر توصیف میکند. ماشروم به ما میگوید که هر دو بزدل بودند. تنها با دیدن ارتش لرد اورموند با سرنیزههایشان که زیر نور آفتاب میدرخشید و خطوط لشکرشان که تا فرسنگها ادامه داشت، ترجیح دادند به جای ایستادن در مقابلش، با او باشند. با اینحال هیچکدام از این دو نفر از روبهرو شدن با طوفان نیزهها و تیرهایی که از دریفتمارک به سویشان پرتاب میشد، درنگ نکرده بودند. شاید به خاطر این باشد که حملهی تساریون آنها را به تعلل وا داشته بود. در گالت همهی اژدهایان در جبههی آنها بودند. این نیز میتواند توضیحی باشد... هرچند ورمیتور و سیلوروینگ هر دو از اژدهای پرنس دیرون مسنتر و بزرگتر بودند و احتمال پیروزیشان در هر نبردی بیشتر بود. در سریال اما ماجرا فرق داشت و اینگونه القا شد که تعداد نفرات ارتش جناح سیاه بیشتر است و جناح سبز بیشتر تحت فشار است، در صورتی که در کتاب به وضوح گفته شده نفرات ارتش سبزها بیشتر بودند. از دیگر تفاوتهای عجیب نبرد تامبلتون در کتاب و سریال میتوان به این اشاره کرد که در کتاب نیروهای هایتاور مهاجماند یعنی قصد تصرف تامبلتون را دارند ولی در سریال دیدیم که آنها از قبل و بدون جنگ تامبلتون را تصرف کردهاند و قصد دفاع از آنرا دارند!دیگران حدس میزنند که علتش زیادهخواهی بود و نه بزدلی؛ این بود که اولف و هیو را به خیانت وا داشت. شرافتمندی برایشان ارزشی نداشت؛ قدرت و ثروت بود که آندو به دنبالش بودند. پس از گالت و سقوط کینگزلندینگ به آنها مقام شوالیه اهدا شده بود، اما میخواستند لرد شوند و متعلقات ناچیزی که ملکه رینیرا به آنها داده بود را مورد تمسخر قرار میدادند. وقتی لردها رازبی و استوکورث اعدام شدند، پیشنهاد شد که زمینها و قلعههایشان به وسیلهی ازدواج اولف وایت و هیو همر با دخترانشان به آنها منتقل شود. اما ملکه در عوض به پسران خائنان اجازه داده بود تا میراث پدرشان را به ارث ببرند. سپس استورمزاند و کسترلیراک قرار بود به آنها برسد، اما این پاداش را هم ملکهی قدرنشناسشان از آنها دریغ کرده بود. احتمالا نکتهی این قسمت را متوجه شدید، قرار بود هیو همر نیز با دختر لرد رازبی ازدواج کند، با توجه به اینکه طلاق در مذهب هفت وجود ندارد این یعنی هیو همر در کتابها بر خلاف سریال مجرد بوده است و همسری نداشته است.بیشک آنها امید داشتند که اگر به اگان دوم در بازپسگیری تختآهنین کمک کنند، احتمال دارد شاه به آنها پاداش بهتری بدهد. شاید حتی قولهای خاصی در این مورد توسط لاریس کلاب فوت یا یکی از عاملان او داده شده بود. با اینحال این نظریه اثبات نشده و غیرقابل اثبات باقی ماندهاست. از آنجایی که هیچکدام نمیتوانستند بخوانند و بنویسند، ما هیچگاه نخواهیم فهمید که چه چیز دو خائن (همانطور که در تاریخ از آنها یاد شده) را به انجام آنچه کردند، واداشت. در سریال لاریس استرانگ و هیچ یک از عواملش با اولف وایت و هیو همر دیداری ندارند و وظیفهی برنامهریزی این کار بر عهدهی لرد اورموندهایتاور است، آن هم فقط وظیفه ترغیب اولف وایت، وگرنه همانطور که در سریال دیدیم هیو همر در این خیانت نقشی نداشت.کتاب آتش و خونادامه دارد... #خاندان_اژدها#کتاب#سریال #HOTD @westerosir
صحبت های جدید رایان کندال درباره اورموند، هلینا و تغییرات مهم خاندان اژدهارایان کندال، سازنده و تهیه کننده اصلی خاندان اژدها، در گفتوگویی تازه درباره اتفاقات مهم قسمت پایانی فصل سوم و تغییرات سریال نسبت به آتش و خون صحبت کرد؛ از سرنوشت اورموند هایتاور و هلینا تارگرین گرفته تا ارتباط رینیرا و دنریس و برنامههای فصل پایانی.کندال درباره اورموند هایتاور توضیح داد که در آتش و خون اطلاعات چندانی درباره شخصیت او وجود ندارد و بیشتر بهعنوان یک فرمانده نظامی شناخته میشود. به همین دلیل، سازندگان آزادی زیادی برای گسترش شخصیت او داشتند.او گفت:«ما در کتاب یک فرمانده نظامی بسیار توانمند داریم که در نبرد تامبلتون حضور دارد و تلاش میکند پیروزی را برای سبزها به ارمغان بیاورد، اما شکست میخورد. از همین اطلاعات، شخصیت اورموند سریال را ساختیم.»کندال اورموند را شخصیتی پیچیده و ناقص توصیف کرد و گفت مشکلاتی مانند حساسیت شدید به بو و همچنین خشم، به سازندگان اجازه دادند جنبههایی از شخصیت او را که در کتاب وجود نداشت، به نمایش بگذارند. او همچنین گفت نگاه مذهبی اورموند به یکی از مسائل مهم داستان تبدیل شده و ترس و بیاعتمادی مردم وستروس نسبت به تارگرینها و اژدهایان را تقویت میکند؛ موضوعی که در فصل چهارم نیز ادامه خواهد داشت.در مورد هلینا، کندال بدون تردید گفت که مرگ او یکی از سختترین لحظات فصل برای خودش بوده است. او درباره فیا سابان گفت:«فیا یکی از دوستداشتنیترین آدمهایی بود که در این سریال با او کار کردیم.»کندال هلینا را شخصیتی معصوم توصیف کرد که برخلاف بسیاری از تارگرینها هیچ جاهطلبی سیاسی نداشت و بیشتر به مرغ ها، حشرات و دنیای طبیعی اطرافش علاقهمند بود. او گفت:«هلینا تقریبا انگار از یک داستان فانتزی دیگر وارد دنیای بازی تاجوتخت شده بود.»به همین دلیل، کشیده شدن او به جنگ و خشونت خاندان تارگرین برای تیم سازنده بسیار دردناک بود و کندال تاکید کرد که از خداحافظی با این شخصیت واقعا ناراحت است.کندال همچنین درباره یکی از تغییرات مهم فصل سوم نسبت به آتش و خون صحبت کرد؛ سخنرانی رینیرا درباره پیشگویی شاهزادهای که وعده داده شده است که در کتاب وجود ندارد. او در توضیح این موضوع با لحنی کنایهآمیز گفت:«تارگرینها حرفهای عجیب میزنند.»به گفته کندال، ثبت نشدن چنین صحبتهایی در تاریخ وستروس نیز قابل توجیه است؛ چرا که روایت آتش و خون از نگاه مورخان مختلف نوشته شده و ممکن است سخنان رینیرا به دلیل تصویری که بعدها از او بهعنوان یک فرمانروای مستبد شکل گرفت، جدی گرفته نشده یا اصلا ثبت نشده باشد.او همچنین تایید کرد که شباهت میان رینیرا و دنریس کاملا عمدی بوده است. کندال گفت:«ما میخواستیم میان این دو داستان بازتابهایی وجود داشته باشد.»به گفته او، هر دو زن ملکههای اژدها هستند که برای مشروعیت خود و رسیدن به تخت آهنین مبارزه میکنند و سرنوشت دنریس و اژدهایان در نهایت ریشه در همین جنگ داخلی تارگرینها دارد.کندال در پایان تاکید کرد که فصل چهارم، فصل پایانی خاندان اژدها خواهد بود و تنها هشت قسمت برای پایان دادن به داستان باقی مانده است. او گفت بزرگترین چالش سازندگان این است که داستان را به شکلی رضایتبخش به پایان برسانند؛ پایانی که هم غافلگیرکننده باشد و هم وقتی به آن نگاه میکنیم، اجتنابناپذیر به نظر برسد.#اخبار #مصاحبه #خاندان_اژدها #HOTD @Westerosir
آنها برای این دنیا زیادی معصوم بودند. 🕊️جیسریس ولاریون و هلینا تارگرین در واقع میتونستن یه پیوند خیلی مهم بین دو جناح باشن. رینیرا برای اینکه تنش بین سبزها و سیاهها کمتر بشه و جلوی جنگ بر سر جانشینی گرفته بشه، پیشنهاد داد جیسریس، پسر بزرگش، با هلینا، دختر الیسنت، ازدواج کنه. یه جورایی میخواست دو خانواده رو با ازدواج بچههاشون به هم گره بزنه و قبل از اینکه کار به جنگ بکشه، اختلاف رو جمع کنه. ولی الیسنت این پیشنهاد رو رد کرد و در نهایت هلینا با برادر خودش اگان، ازدواج کرد.هر دو نفر در نهایت قربانی همین جنگی شدن که قرار بود با ازدواجشون جلوی اون گرفته شه. جیسریس در نبرد گالت و پس از سقوط ورمکس به دریا، توسط تیراندازها کشته شد. هلینا هم بعد از ماجرای «خون و پنیر» و قتل پسرش، از نظر روحی فروپاشید و در نهایت خودش رو از پنجره اتاقش در رد کیپ به پایین انداخت.دو شخصیتی که میتونستن با یک ازدواج، تبدیل به پلی برای صلح بین دو جناح بشن، در نهایت هر دو توسط همون جنگی از بین رفتن که بزرگترهاشون نتونستن جلوش رو بگیرن.#خاندان_اژدها #مقاله #HOTD @Westerosir
🤩🤩 نقد و بررسیِ خاندان اژدها | همراه با آتش و خون🐉 پست دوم — آنتاگونیستی برای یک فصل👁 هشدار لو رفتن داستان: کتاب و قسمت هشتم از فصل سوم سریال👋 درود بهتون. این پست میریم سراغِ اسمِ قسمت. «خیانتهای تامبلتون». حواستون به اون «ها»ی جمع باشه، چون کتاب هم اسمِ «دو خائن» رو روی این ماجرا گذاشته. ولی سریال این قسمت فقط یه خائن تحویلمون داد. بقیه کجان؟ آخرِ همین پست از روی کتاب جوابتون رو میدم، ولی اول بریم توی سریال.👶 از اُرموند و بچههای روی بار شروع کنیم. اُرموند که کلِ فصل داشت میگفت رینیرا دلش نازکه و جلوی غیرنظامی کوتاه میآد، حالا داره از همین تاکتیک بهعنوان زره استفاده میکنه. این آدم کسیه که سرِ میز شام از لزج بودنِ گوشت حالش به هم میخورد و از اخلاق و نظم و قانون حرف میزد. حالا بچهها رو چیده روی دیوار که (احتمالا) گوشت قربونی بشن. اُرموند بهنظرم بهترین شرورِ این فصل بود، دقیقاً چون شرارتش همیشه با یه سخنرانیِ اخلاقی میاومد که گلواژههای حضرت آقا رو تمیز جلوه بده. (جیمز نورتون واقعاً عالی بازیش کرد، حیف شد.)🔪 یه چیزی که این نبرد رو از خیلی نبردهای دنیای آتش و یخ بهتر کرد جزئیات واقعا خیره کننده بود. دژکوب با نشانِ ونس و براکن و پایپر روش، نردبانهای محاصره، صفها و آرایشِ نظامی، و شمالیها که با تبر روی سپر میکوبن و طبل میزنن تا شهر رو بترسونن. یه فرهنگِ منطقهای که حس میکنی واقعیه. مقایسه کنید با فصل هشتِ بازیِ تاج و تخت، جایی که ارتشِ دنریس کینگزلندینگ رو فتح کرد و حتی یه پرچمِ تارگرین هم توش نبود.🏹 تیرِ اولی که زودتر از موعد رها میشه و جنگ رو شروع میکنه، دقیقاً همون اتفاقیه که توی هلمز دیپِ ارباب حلقهها میافته. بعضیها میگن کپیبرداری، من میگم ادای دین!🐟 اسکار تالی. یه فرماندهی بلد! نقطهضعفِ دیوار رو پیدا میکنه و از همونجا میزنه به شهر. این جنگ از این پسر هم یه یه آدم دیگه ساخت. بعد تا آخرِ نبرد دیگه ازش خبری نیست.🖤 آلی بلکوودِ سیاه هم کلاً یه دیالوگ داره: کشتنِ غیرنظامیها حوصلهسربره. و همین. یه زنِ کماندار که از روی اسب تیر توی صورتِ آدما میزنه و میتونست یکی از بهترین شخصیتهای این فصل باشه. عجیبه که این سریال با بلکوودها، که توی کتابها محبوبترین خاندانِ ریورلندزن، اینقدر بد تا کرده؛ فصل قبل ویل بلکوود جنایتکارِ جنگی بود، حالا هم این. 🪓 و رادیِ ویرانگر. این قسمت با تبر میزنه توی صورتِ یه بچه. سریال داره یه کارِ حسابشده میکنه: کلِ فصل ما داشتیم برای گرگهای زمستان هورا میکشیدیم، چون باحال بودن و نعره میکشیدن و میگفتن اومدیم بمیریم. حالا نشونمون میده اون آدمِ باحال دقیقاً یعنی چی. جنگ رو نمیشه همزمان جذاب و در عین حال اخلاقی نشون داد، و این سریال مدام داره روی همین خط راه میره.🎭 راستش رادی تنها شخصیتِ این سریاله که اجازه دادن دوبعدی بمونه. نصفِ دیالوگهاش یه جور «میخوام بمیرم»ه. و این عمدیه: رادی نسخهی مسخرهشدهی کریستون کوله. دو تا آدم، دو طرفِ جنگ، هر دو دنبالِ یه مرگِ باشکوه. و هر دو رو هم گرفتن.💀 مرگِ اُرموند هم دقیقاً به همین شکل جمع میشه. دستِ رادی رو قطع میکنه، خونِ رادی میپاشه توی صورتش، و اون حساسیتِ معروفش به بو، همون چیزی که یه فصل کامل بهش خندیدیم، کارش رو میسازه. یه لحظه حالش به هم میخوره و رادی با یه دست یه فشاری از پشت میآره و جفتشون با آتش اژدها کشته میشن. در حالی که رادی مرگی که آرزو میکرد و دریافت میکنه، اُرموند با مرگی که ازش متنفره (آتش اژدها)، میمیره! 🤢 دیدیم که این حساسیت به بو الکی نبود: فرستادههای باراتیون، خونِ رادی، و تهوعاش از اُلف که آخرش براش گرون تموم شد.😶 آخرین تصویرِ میدون، سربازِ گوشهی کادر که دستش میلرزه و یه حرکت رو تکرار میکنه. بدونِ دیالوگ، بدونِ موسیقیِ غمگین. کاری که فصلِ هشتِ گات بلد نبود بکنه! 📚 حالا بریم کتاب و برگردیم سرِ اون سوالِ اول. توی «آتش و خون» خائنها دو تا نیستن، چهار تان. دو تاشون اُلف و هیو هستن که هفتهی پیش مفصل دربارهشون گفتم، ولی دو تای دیگهای هم هست: لرد اُوین بورنی و سر راجر کورن، دو تا از لردهای بلکواتر که سرِ راه به ریورلردها ملحق شدن و از اول آدمِ اگان بودن.📚 و از این جالبتر: کتاب میگه بعضی از اون آوارههایی که از ترسِ ارتشِ هایتاور ریختن توی تامبلتون، خودشون آدمای هایتاور بودن که از قبل فرستاده شده بودن لای مدافعها. شهر از روزِ اول از داخل پوسیده بود.📚 با ذکر اینکه توی کتاب تامبلتون تحت کنترل رینیراست، وسطِ نبرد، راجر کورن و آدماش نگهبانهای دروازهی شهر رو میکشن و دروازهها رو باز میکنن. اُوین بورنی همین کار رو داخلِ قلعه میکنه و نیزه رو از پشت فرو میکنه توی سر مِرل. خیانت پشت خیانت!📚 و عاقبتِ بورنی، دو روز بعدِ سقوطِ شهر. سرِ غنیمتها با لرد آنوین پیک دعواش میشه و پیک خنجر رو فرو میکنه توی چشمش و میگه:یه بار خائن، همیشه خائن.📚 یه نکتهی دیگه که تصویرمون رو عوض میکنه: توی کتاب اصلاً اسکار تالی و آلی بلکوود توی تامبلتون نیستن. فرماندهی ششهزار نفری که میرن توی میدون، سر گاریبالد گریه؛ همون که جملهی معبدِ استخوان رو گفت. سریال هم شغلش رو داده به اسکار، هم دیالوگش رو.📚 توی نبرد اول تامبلتون اتفاقات زیادی میفته و ادماهای مهم زیادی کشته میشن، پیت از لانگلیف از اسب میافته و زیرِ سم له میشه، و گاریبالد گری اول تیرِ کمانِ زنبورکی میخوره و بعد توی آتشِ اژدها میسوزه. هر کسی که بالای جنازهی کریستون ایستاده بود، چند صفحه بعد خودش جنازه شد.📚 بعد از جنگ اول تامبلتون غارت شدیدی در شهر راه میافته. کتاب یه جمله مینویسه که گوشی رو دستمون میده: کمتر شهری در کلِ تاریخِ هفت پادشاهی به اندازهی تامبلتون غارت شده. بچهها رو از بغلِ مادرهاشون میکشیدن بیرون و روی نیزه میزدن، و حتی مردهها هم دفن نشدن.📚 و بعد این رو اضافه میکنه: تامبلتون دیگه هیچوقت سرِ پا نشد. سالها بعد فوتلیها روی خرابهها یه شهرِ تازه ساختن که یکدهمِ قبلی هم نشد، چون مردم میگفتن خودِ اون زمین نفرینشدهست.✍️ اُرموند مُرد، ولی هیچی تموم نشد. چون این نبرد رو نه شمشیر تموم کرد، نه اون بچههای روی بارو. پستِ بعد میریم سراغِ کسی که جلوی همون دروازه ایستاده بود و باید تصمیم میگرفت: دیمن.🤩 برای خواندن متن کامل و دیدن عکسها instant view را باز کنید 🔜 منتظر قسمت بعد باشید....#بررسی_اپیزود #خاندان_اژدها #کتاب_در_برابر_سریال #HOTD @westerosir
تردید نویسندگان «خاندان اژدها» درباره صحت پیشزمینه داستانیِ تکاندهنده «آلیس ریورز»این مقاله حاوی اسپویل کامل قسمت هشتم از فصل سوم سریال «خاندان اژدها» است.شخصیت آلیس ریورز از زمان معرفیاش در فصل دوم، یکی از مرموزترین چهرههای سریال «خاندان اژدها» بوده است. با وجود حضور این شخصیت در کتاب «آتش و خون»، این سریال به شخصیت وی بیشتر پرداخته و ابعادی به او بخشیده که که در کتابها دیده نشده است.این موضوع در قسمت پایانی فصل سوم با عنوان «خیانتها در تامبلتون» بیش از هر زمان دیگری به چشم میآید. اگرچه این قسمت به طور طبیعی تمرکز زیادی روی نبرد تامبلتون دارد، اما پیشزمینه داستانی آلیس نیز دستخوش یک بهروزرسانی بزرگ میشود. اگر سخنان پر احساس او خطاب به ایموند قابل باور باشد، او بیش از یک قرن سن دارد و همسر سابق پادشاه بیرحم هارن هوآر، معروف به «هارن سیاه» بوده است!در طول این سکانس، دلیل چندانی برای شک کردن به او داده نمیشود، اما به نظر میرسد نویسندگان میخواهند ما درباره آنچه شنیدهایم دوباره فکر کنیم. ممکن است آلیس در قسمت پایانی فصل سوم به ایموند دروغ گفته باشد!وقتی در پادکست رسمی سریال از رایان کندال (شورانر سریال) و تی میک (نویسنده) پرسیده شد که آیا آلیس در این قسمت صادق بوده است یا خیر، هیچکدام پاسخ مستقیمی ندادند. میکل با شوخی گفت: «کسی چه میدونه؟»، اما کندال پاسخی عمیقتر داد.در حالی که او به طور کلی باور دارد پیشزمینه آلیس همانگونه است که در این قسمت توصیف شده، اما فضایی برای شک باقی میگذارد؛ بهطوری که به نظر میرسد فصل چهارم آماده است تا دوباره انتظارات مخاطبان را به چالش بکشد.او در پاسخ به این پرسش میگوید:«او قطعاً بسیار متقاعدکننده است. اما حتی آلیس هم در طول زمان توانسته نقابهای مختلفی به چهره بزند و... ببینید، من قطعاً وقتی او این حرفها را میزند باورش میکنم و فکر میکنم ایموند هم باورش میکند. اما به نظرم هنوز رازهایی درباره آلیس ریورز وجود دارد که فاش نشدهاند، و این همان چیزی است که ما در مورد نحوه به تصویر کشیده شدن او در کتاب خیلی دوست داریم.»منظور کندال از «نحوه به تصویر کشیده شدن او در کتاب» این است که پیشزمینه داستانی آلیس هرگز در کتاب فاش نمیشود. تکه اطلاعات خرد و پراکندهای برای ایجاد جذابیت ارائه شده، اما اگر مارتین هرگز این بخش از داستان جادویی دربارهی هویت و منشأ آلیس را ثبت کرده باشد، آن را در «آتش و خون» نگنجانده است. یه طور کلی به نظر میرسد که آنچه آلیس به ایموند میگوید حقیقت دارد، در غیر این صورت فصل چهارم مجبور خواهد بود عقبنشینیهای بیدلیل و زیادی در این زمینه انجام دهد. احتمالاً فقط ابعاد و جزئیات بیشتری وجود دارد که سریال هنوز ارائه نکرده است.آلیس از دروغ گفتن به ایموند چه سودی میبرد؟خب، او شانس بیشتری برای به دست آوردن هارنهال پیدا میکرد. او در چندین موقعیت شفافسازی کرده که میخواهد این قلعه مال او باشد؛ حتی قبل از اینکه در آخرین قسمت به ایموند بگوید این قلعه بر اساس حق و قانون باید متعلق به او باشد. مهم نیست چه تلاشی میکند، به نظر میرسد او محکوم است که صرفاً در راهروهای آن سرگردان باشد و ببیند دیگران ادعای مالکیت آن را میکنند.سپس ایموند وارد میشود. یک اصیلزاده و از آن بالاتر، یک تارگرین. اگر شانس بهتری برای آلیس جهت تصاحب هارنهال وجود داشته باشد، آن شانس ازدواج با ایموند است. اگر داستان سرهمکردن جادو برای نجات فرزندش ساختگی باشد، ایموند فردی ایدهآل برای هدف قرار دادن با چنین داستانی است. او پیش از این در طول دوران بهبودی ایموند رفتاری مادرانه با او داشته است، اما با توجه به تلاش آلیسنت برای مسموم کردن او، ایموند به دنبال شخصیتی مادرانه میگردد تا وابستگی و وسواسی ناسالم با او پیدا کند. آلیس احمق نیست، بنابراین به راحتی میتوانست این موضوع را در فریب احتمالی خود لحاظ کند.#مقاله #سریال #خاندان_اژدها #HOTD @Westerosir
بزرگترین مرجع بهترین دنیای آخرالزمانی جهان یعنی «مردگان متحرک» 🧟♂📫میدونستی قراره سیزن دوازده سریال واکینگ دد بیاد؟ اینکه همه شون قراره گرد هم جمع شن و کلی چیز های دیگه 💵〽️پوشش اخبار دنیای واکینگ دد زودتر از همه و بهترین ادیت های این سریال فقط و فقط در چنل زیرhttps://t.me/+_s8zDNTAmjIwNGY8https://t.me/+_s8zDNTAmjIwNGY8〽️همچنین تیم چنل Twd News تمامی سریال های آخرالزمانی یا معروف را همگی در یک ربات آپلود کرده و با کمترین زحمت شما به تمامی این سریال ها دسترسی پیدا میکنید📰هر گونه عکس و ادیت شاهکاری رو تو مجموعه بزرگ ما میتونید پیدا کنید در زمینه واکینگ دد و تیم ما تمامی درخواستی های شما را میپذیرد و هر درخواستی ای در زمینه واکینگ دد دارید ما آن را در اسرع وقت انجام خواهیم داد 🔻برای دسترسی به بزرگترین مجموعه واکینگ دد یا به لینک بالا ضربه بزنید یا به دکمه ای که ما پایین برای شما گذاشتیم منتظر حضور همه واکینگ دد فن ها هستیم 🗯
دارک سیستر در برابر ارفن میکربرای اولین بار دوئل با دو شمشیر والریایی در قالب یک سریال از دنیای نغمه آتش و یخ، در خاندان اژدها رقم خورد.یکی از هیجانانگیزترین لحظات در خاندان اژدها زمانی رقم خورد که دیمون تارگرین در یک دوئل شمشیرزنی بیرحمانه و کاملن والریایی، در برابر سر جان راکستون قرار گرفت و این فقط یک مبارزه معمولی نبود.این نبرد، رویارویی فولاد والریریایی با فولاد والریریایی بود که برای اولین بار در سریال خاندان اژدها رقم خورد.دیمون با دارک سیستر و جان راکستون با ارفن میکر، دو شمشیر افسانهای و دو جنگجوی مرگبار و یک رویارویی کاملن بیرحمانه.دیمون عادت دارد بر حریفانش مسلط باشد. در سراسر داستان، او بهعنوان جنگجویی فوقالعاده ماهر و باتجربه به تصویر کشیده شده که بهندرت با کسی روبهرو میشود که بتواند ضربه به ضربه با او برابری کند.اما جان راکستون متفاوت بود. شاید برای نخستین بار، دیمون آن سوی میدان نبرد را نگریست و با یک همتای واقعی روبهرو شد.راکستون عقبنشینی نکرد. او از نظر تهاجمیبودن، زمانبندی و مهارت در شمشیرزنی، همپای دیمون ظاهر شد و شاهزاده سرکش را وادار کرد، وارد نبردی شود که در آن هر ضربه پیامد داشت.پیروزی آسانی در کار نبود. خبری از غلبهای بیدردسر و یکطرفه نبود.فقط دو جنگجوی بسیار ماهر بودند که یکدیگر را تا مرز تواناییهایشان به چالش میکشیدند.و از نظر بصری نیز، دیدن برخورد «دارک سیستر» با «ارفن میکر» برای طرفداران دنیای بازی تاجوتخت اتفاقی ویژه بود. سالهاست که درباره سلاحهای افسانهای فولاد والریریایی در وستروس شنیدهایم و همین موضوع است که این نبرد را تا این اندازه بهیادماندنی میکند.اسپویل شدید کتاببر خلاف سریال در کتاب، جان راکستون با شاهزاده دیمون رویارویی ندارد و در مورد سرانجام و نحوه مرگش آمده است که پس از اینکه هیو بر سر خود تاج میگذارد، جان راکستون با غافلگیری هیو همر، او را میکشد! در واقع جان با ارفن میکر از گلو تا کشاله ران، هیو همر را شکافت! بعد از این واقعه افراد هیو به جان حمله میکنن که او ۳ نفر از آنان را میکشد، اما ناگهان پایش بر روی دل و رودهی بیرون ریختهی هیو همر رفته و سر میخورد و کشته میشود!! کتاب آتش و خون#مقاله #خاندان_اژدها #سریال #کتاب #HOTD @Westerosir
تصوری که من و رفیقهام از خودمون داریمVsچیزی که واقعا هستیم.#خاندان_اژدها #فان #میم#HOTD#Fun#meme@Westerosir
«تو خونِ والیریای باستانی رو توی رگهات داری. برای تو، خدایان از سپتون مهمترن. برای اونها، این خونه فقط یه مشت آجر و سنگه…»«من ملکهام. این پیرمرد حافظهاش یاری نمیکنه. من تاج پدرم رو بر سر دارم و روی تخت اون نشستهام، با شش اژدها در کنارم. این بار دیگه نمیذارم حقم رو ازم بگیری.»ملکه رینیرا تارگرینیکی از جذابترین موارد این قسمت برای من این بود که بالاخره رینیرا رو در شکلی دیدیم که مدتها بود داشتیم به سمتش میرفتیم؛ رینیرای بیرحم. زنی که دیگه اون دخترِ مردد و احساساتیِ اول داستان نیست. قدرت کمکم داره بخشهایی از وجودش رو میخوره و چیزی که ازش باقی مونده، ترکیبیه از غرور، خشم، ترس و اطمینان به اینکه خودش «برگزیده» است. عاشقهاش رو وقتی بخواد کنار میذاره، آدمهای شریف رو بازی میده تا به خاطرش شمشیر بکشن، و برای رسیدن به هدفش حاضر میشه آدمهای بیشتری قربانی بشن. اگه بزرگترین تغییر رینیرا این نباشه که تبدیل به یک آدم بیرحم شده؛ این مورد هست که یاد گرفته چطور بیرحم باشه و در عین حال خودش رو قانع کنه که هنوز آدم خوبیه.#نقل_قول #تحلیل #خاندان_اژدها #HOTD @Westerosir
عنوان قسمت هشتم فصل سوم سریال «خاندان اژدها» با نام The Treasons at Tumbleton «خیانتهای تامبلتون» اعلام شد.این قسمت به کارگردانی Andrij Parekh ساخته شده است و تاکنون در سایت IMDb امتیاز 9.1 برای آن ثبت شده است.#اخبار#خاندان_اژدها#HOTD@Westerosir
تفاوت اولین نبرد تامبلتون در کتاب و سریال«بخش اول» «مطلب زیر حاوی اسپویل کتاب و سریال میباشد.» در سرچشمههای رود باشکوه و پرتوان مندر، شهر بازرگانی و آباد تامبلتون قرار داشت؛ که مقر خاندان فوتلی بود. قلعهای که بر شهر اشراف داشت، استوار اما کوچک بود و بیش از چهل مرد در پادگان خود نداشت. با این همه، هزاران تن دیگر از مسیر رودخانه، از بیتربریج، لانگتیبل و مناطق جنوبی تر، به آنجا آمده بودند.سر رسیدن قوای قدرتمند لردهای رودخانه تعدادشان را افزون کرد و عزمشان را راسخ. سر گاریبالد گری و لانگلیف شیرکش که تازه از پیروزی در بوچرزبال به همراه سَرِ سر کریستون کول بر روی نیزه و راب ریورز سرخ و کماندارانش و بازماندگان گرگهای زمستان وبیست تن از شوالیههای زمیندار و لردهای دونپایه که زمینهایشان در کنار سواحل بلکواتر بود، از راه رسیدند. در میان این لردهای دونپایه افرادی شاخص چون ماسلندر از یور، سر گاریکهال از میدلتون، سر مرلبیباک و لرد اوون بورنی دیده میشد. تمامی این نیروها در زیر پرچم ملکه رینیرا در تامبلتون گرد هم آمدند که بر طبق داستان راستین قوایی حدود نه هزار نفر تشکیل دادند. در سایر روایتها تعداد نفرات حداکثر دوازده هزار نفر و حداقل شش هزار نفر نقل شده است، اما در تمامی این روایتها واضح است که مردان ملکه در برابر نیروهای هایتاور حرفی برای گفتن نداشتند. بیشک رسیدن اژدهایان، ورمیتور و سیلوروینگ، به همراه سوارانشان با استقبال عالی از سوی مدافعان تامبلتون رو به رو شد. آن ها از فجایعی که در انتظارشان بود، بیخبر بودند. تا به اینجای کار یکی از بزرگترین تغییرات سریال نسبت به کتاب حضور پرنس دیمون تارگرین در نبرد اول تامبلتون است که، او در کتاب ها به هیچ عنوان در این نبرد حضور ندارد و در اینجای داستان ساکن ریورلندز و در کنار نتلز است. در سریال دیدیم که رینیرا، دیمون را به تامبلتون میفرستد و به او دستور میدهد هیو همر و اژدهایش بیرون دراگونپیت نگهبانی دهند. در صورتی که در کتاب و در اینجای داستان، هیو همر و اولف وایت از قبل به تامبلتون رسیدهاند.کتاب آتش و خونادامه دارد... #خاندان_اژدها#کتاب#سریال #HOTD @westerosir
از آتش و خون تا خاندان اژدها، سرنوشت اولف سفید چگونه خواهد بود؟امشب سرانجام قسمت پایانی فصل سوم خاندان اژدها پخش شد و پس از نبردی که در تامبلتون رخ داد، وستروس دیگر هرگز مثل گذشته نخواهد بود. سبزها و سیاهها در تمام این فصل بر سر این شهر تجاری در اقلیم ریچ در حال رقابت و صفآرایی بودهاند و اکنون سرانجام اژدهایان و ارتشهای دو طرف وارد میدان میشوند.در حالی که شخصیتهای بزرگی مانند دیمون تارگرین و اورموند هایتاور بهعنوان اهداف مشخص و مهم برای جناحهای خود شناخته میشوند، شخصیتی در ظاهر بسیار کماهمیتتر، یعنی اولف سفید (تام بنت)، ممکن است بیشترین تأثیر را بر نتیجه نبرد تامبلتون داشته باشد.او پس از پیوند با اژدهای سیلور وینگ به یکی از اژدهاسواران مهم رینیرا تبدیل شد، اما پس از تحقیرها و نارضایتیهای متعدد، به جناح سبزها خیانت کرد.چه اتفاقی برای اولف خواهد افتاد؟ آیا او در جریان نبرد تامبلتون کشته میشود؟طبیعتاً قصد اسپویل این قسمت را نداریم و شما خودتان میتوانید آنرا تماشا کرده و پاسخ را بیابید! اما میتوانیم درباره اتفاقاتی که برای اولف در کتاب رخ میدهد صحبت کنیم.از اینجا به بعد، داستان اولف سفید در "آتش و خون" اثر جرج آر. آر. مارتین بهطور کامل اسپویل خواهد شد.اولف در نخستین نبرد تامبلتون چه سرنوشتی پیدا میکند؟در کتاب "آتش و خون" دو نبرد بزرگ در تامبلتون رخ میدهد. نخستین نبرد را در همین قسمت "خاندان اژدها" میبینیم؛ نبردی که خیانت اولف نیز بخشی از آن است. اما برای اینکه مهمترین نکته را همین ابتدا روشن کنیم:اولف در نخستین نبرد تامبلتون کشته نمیشود. در کتاب، او همراه با هیو چکش به سبزها میپیوندد و هردو با عنوان "دو خائن" شناخته میشوند.شرایط نبرد در کتاب کمی با سریال متفاوت است؛ در کتاب، سیاهها کنترل تامبلتون را در اختیار دارند و ارتش سبزها در حال حرکت به سمت شهر است. به همین دلیل، وقتی اولف تغییر جبهه میدهد، علاوه بر ارتش سیاهها، خود شهر را نیز به آتش میکشد.در سریال، سبزها کنترل تامبلتون را در اختیار دارند، پس طبیعتا خیانت اولف در "خاندان اژدها" نسبت به کتاب کمی متفاوت به تصویر کشیده خواهد شد. اما با اطمینان نسبتاً زیادی میتوان گفت که اولف میگسار احتمالاً از نخستین نبرد تامبلتون جان سالم به در خواهد برد؛ مگر اینکه سریال تغییر بسیار بزرگی نسبت به منبع اصلی ایجاد کند.اولف چه زمانی در "خاندان اژدها" میمیرد؟پس از نخستین نبرد تامبلتون، اولف در همان شهر ساکن میشود و جایگاه خود بهعنوان یک ارباب اژدها کمکم باعث میشود مغرور و قدرتطلب شود. قدرت او حتی در میان اشراف سبز باقیمانده که خودشان نیز دچار اختلاف و چنددستگی شدهاند، بیشتر میشود.بهتدریج نارضایتی از اولف افزایش مییابد تا اینکه گروهی مخفی از اشراف سبز به نام "کالتروپس" شکل میگیرد. اعضای این گروه تصمیم میگیرند "دو خائن" را ترور کنند. اما پیش از آنکه بتوانند نقشه خود را اجرا کنند، دومین نبرد تامبلتون آغاز میشود. این نبرد به حمام خونی تمامعیار تبدیل میشود و تعدادی از شخصیتهای مهم و اژدهایان در جریان آن کشته میشوند. با این حال، اولف حتی در دومین نبرد تامبلتون نیز کشته نمیشود. او به دلیل مستی در جریان نبرد خواب میماند و همین موضوع بهطور اتفاقی جانش را نجات میدهد. پس از آن، با از بین رفتن بسیاری از مخالفانش، قدرت اولف بیشتر میشود و او حتی به فکر حکومت بر هفت پادشاهی میافتد.در همین زمان است که اولف کمکم به فکر حکومت بر هفت پادشاهی میافتد و در همین زمان است، که یکی از اشراف سبز به نام هوبرت هایتاور وارد عمل میشود. هوبرت دو بشکه شراب برای اولف میآورد و وانمود میکند که قصد دارد با او جشن بگیرد. اما در بشکهای که شراب موردعلاقه اولف داخل آن بود، سم ریخته شده بود.بااینحال، اولف که نسبت به اطرافیانش محتاطتر شده، به شراب مشکوک میشود و تصمیم میگیرد آن را کنار بگذارد. در نتیجه، هوبرت خودش ابتدا از شراب مینوشد تا به اولف ثابت کند که نوشیدنی بیخطر است. اولف نیز با دیدن این صحنه مطمئن میشود که شراب سالم است و از آن مینوشد. در نهایت، هر دوی آنها بر اثر سم میمیرند؛ مرگی آرام در خوابی که دیگر هرگز از آن بیدار نمیشوند.البته این ماجرا در سریال احتمالاً باید به شکل متفاوتی روایت شود، زیرا هوبرت هایتاور در سریال از قبل مرده است. او پدر اورموند هایتاور بود و در فصل نخست سریال بهعنوان لرد خاندان هایتاور شناخته میشد. بنابراین، اگر "خاندان اژدها" همچنان قصد داشته باشد داستان مسموم شدن اولف را حفظ کند، احتمالاً شخص دیگری باید جای هوبرت را بگیرد و آخرین جام شراب را با اولف بنوشد.اما اینها پرسشهایی هستند که برای رسیدن به پاسخشان باید منتظر فصل چهارم "خاندان اژدها" بمانیم.#خاندان_اژدها #HOTD @Westerosir
جان راکستون خطاب به دیمون تارگرین:خویشاوندکش. بچهکش.کافر.سه واژه؛ و پشت هر کدام، یک اتهام سنگین.اما چیزی که بیشتر از همه جلب توجه میکنه، خودِ جان راکستونه. مردی که در برابر دیمون تارگرین ایستاد؛ نه از دور، نه با حیله، بلکه در نبردی مستقیم و تنبهتن.کسی که نهتنها عقب ننشست، بلکه دیمون رو تا مرز خودش به چالش کشید. فکر کنم بعد از کریستون کول، کمتر کسی تونسته بود دیمون تارگرین رو در یک نبرد اینچنین تحت فشار بذاره.جالبه بدونید لقب جان راکستون در کتاب «بیباک» هست و ظاهراً این لقب واقعاً برازندهاشه.در آتش و خون درباره دیمون جملهای گفته میشه:«شش مرد یا شصت مرد، او باز هم دیمون تارگرین است.» اما حالا سؤال اینجاست:اگر دیمون بهتنهایی ارزش شصت مرد جنگی رو داشته باشه، مردی که در نبرد مستقیم مقابلش میایسته، مقاومت میکنه و تا این اندازه به چالشاش میکشه، چند مرد میارزه؟شاید «بیباک» فقط یک لقب نباشه؛ شاید توصیف مردی باشه که حتی در برابر دیمون تارگرین هم سر خم نکرد و تسلیم نشد.#نقل_قول #سریال #خاندان_اژدها#HOTD@westerosir
🤩🤩 نقد و بررسیِ خاندان اژدها | همراه با آتش و خون🐉 پست اول — میگور با پستان👁 هشدار لو رفتن داستان: کتاب و قسمت هشتم از فصل سوم سریال👋 رسیدیم به قسمتِ آخرِ فصل سوم. این یعنی ۲ سال آینده رو باید با این سه تا سیزن، ۸ فصل گات و ۲ فصل شوالیه پرچین سرکنیم تا فصل آخر خاندان اژدها سربرسه! امیدوارم عمر کفاف کنه!⏮اسم قسمت آخر «خیانتهای تامبلتون»ه. همون اسمی که هفتهی پیش از روی کتاب براتون نوشتم؛ پستِ بعد میریم سراغش که سریال با این اسم چی کار کرده. ولی این فصل با رینیرا شروع شد و باید با رینیرا هم تمومش کنیم. پستِ آخرِ قسمتِ قبل نوشتم فانتزیِ رینیرا این بود که یکی بهش بگه خدایان طرفِ اونن. این قسمت دیگه منتظر نموند که بهش بگن. خودش رسما خلافت خدا رو در وستروس کول گرفت!💌 قسمت با یه خبر شروع میشه: اگان زندهست، سانفایر هم زندهست. این برای ماها این یه توییستِ باحال بود؛ برای رینیرا یه فاجعهی به تمام معناست. ملکهی سیاه کلِ فصل دنبالِ یه نشونه بود که خدایان انتخابش کردن، و حالا برادرِ ناتنیاش از خاکستر بلند شده و مردم دارن نگاهش میکنن که چطور از مرگ برگشته. اگه معجزه سهمِ اون طرفه، پس این طرف چی؟🎆 اولین واکنش رینیرا اینه که میساریا رو بیرون میکنه. حتی به خودش زحمت نمیده که بره باهاش حرف بزنه؛ الیندا رو میفرسته، الیندایی که اصلاً نمیدونه ماجرا چیه و میپرسه چرا داریم این کارو میکنیم. یادتونه سیلوی از میساریا پرسید هنوز طرفِ مایی یا رفتی اونور؟ جوابش رو رینیرا داد: هیچطرف. میساریا برای رینیرا هیچوقت مشاور نبود، یا معشوقه بود، یا ابزار تسخیر پایتخت.🛡 بریم سخنرانی هیتلروار رینیرا رو بررسی کنیم. زرهِ فلسدار با بال، تاج، و اون آرایشِ چشم که عمداً شبیهِ مردمکِ اژدهاست. کل حرفش اینه: منم شاهزادهی موعود. منم رینیرای برگزیده.🤨 و یه چیزی که چشم رو گرفت این بود: وسطِ همین سخنرانی رینیرا میگه «ما راه را روشن میکنیم». شعارِ خاندانِ هایتاور. همون جمله که توی قسمتِ ششم دیدیم کریستون کول داد زد و چند ثانیه بعد سه تا تیر خورد. حالا ملکه همون شعار که شعارِ دشمنشه رو از دهنِ یه مُرده برداشته: دیگه فانوسِ اولدتاون راه رو روشن نمیکنه، من میکنم.😐 و مردم؟ طبق معمول هیچی. یه سکوتِ معذب. رینیرا داره برای مردمی که یه کلمه والریایی بلد نیستن، از خدایانِ والریا و یه پیشگویی حرف میزنه. چند هفته پیش همین زن با لباسِ روشن وسط شهر نون پخش میکرد؛ حالا با زره تیره اومده که بگه من برگزیدهام و شما نمیفهمید.🏠 نوبتِ سپتونِ اعظم میرسه. مینارد به رینیرا هشدار میده که دست زدن به من یعنی اعلانِ جنگ به کلِ ایمان هفت، و روحت میره تهِ هفتمین جهنم. و رینیرا رو به آلین میگه: تو از خونِ والریای کهنی، تو تابعِ این خدایان نیستی، تو از خدایانِ بالاتری پیروی میکنی. به زبون بی زبونی بهش میگه من خدای توام. و آلین تیزی رو فرو میکنه.🪼 اینجا یه قرینهسازیِ خیلی تمیز داریم. آلین سالهاست منتظره کورلیس مشروعش کنه؛ این قسمت بیخیال شد و مشروعیتش رو خودش برداشت. رینیرا هم سالهاست منتظره یه سپتون تاج رو سرش بذاره؛ این قسمت بیخیال شد. فرقشون فقط اینه که آلین از یه پدر ناامید شد، رینیرا با یه دین درافتاد.🤐 حالا این لاکار حواستون به اوروایل هم باشه که یه گوشه خف کرده. این آقا همون کسیه که چند وقت پیش این ایده رو انداخت تو کلهی رینیرا. حالا داره نگاه میکنه که پیشنهادش شده واقعا عملی شده و جنازهی هفت رو زمینه.👶 ولی دو تا صحنهی کوچیک هست که از کلِ سخنرانی بیشتر درد داره. اولیش جایی که بیلا میآد و میگه که کورلیس رو نجات بدید و جواب میشنوه که بهدردنخوری و جلوی من نایست. و دومیش جافری، با تاج. تنها حرفی که این بچه توی کلِ سریال زده این بود که مامانم رو میخوام. حالا مامانش رو داره، ولی چیزی که تحویلش دادن یه ملکهست که ازش میخواد وارثِ یه پیشگویی باشه. عیناً همون کاری که الیسنت با اگان کرد!📚 بریم توی دل کتاب، که این سریال ما رو خون آورد! اول از همه اینکه توی کلِ فصلِ «رینیرای پیروزمند» (در کتاب) حتی یک بار هم اسمی از پیشگویی نیست. رینیرای کتاب دنبالِ تأییدِ خدایان نیست، دنبالِ پوله.📚 و ظلمِ رینیرای کتاب یه جنسِ دیگهست: سرد و اداری. قبلاً گفتم با مالیاتهای کلتیگار شهر رو به جونش انداخت و مردم اسمش رو گذاشتن «میگور با پستان». یه چیز دیگه هم یادآوری کنم که کلتیگار دستور داد از این به بعد اعدامها توی دراگونپیت انجام بشه و جنازهها رو بدن اژدهایان بخورن، و هرکی میخواد تماشا کنه سه پنی بلیت بده. یعنی ملکه از تماشای مرگ پول درمیآورد.📚 یه چیزی هم هست که سریال کاملاً برعکسش کرده: اوروایل. توی کتاب یکی از اولین کارهای رینیرا بعد از گرفتنِ شهر اینه که گرندمیستر اوروایل رو میندازه سیاهچال و به سیتادل نامه مینویسه که از این به بعد فقط جراردیس گرندمیسترِ واقعیه. اوروایلِ کتاب زندانیِ رینیراست؛ اوروایلِ سریال کنارِ گوشش وایستاده و بهش پیشنهادِ قتل میده.📚 ولی از حق نگذریم این قسمت ارجاعات خیلی شیکی به کتاب داشت. بریم سراغ این که کتاب به ما میگه آخرین تارگرینی که با ایمان هفت درافتاد، میگورِ بیرحم بود. میگور با بالریون هفتصد نفر از سربازان ایمان هفت رو وسطِ دعای صبحشون داخلِ سپت سوزوند و بیرون هم کماندار گذاشت برای اونایی که فرار میکنن. سپتونِ اعظمِ وقت هم بهش لقب «پادشاهِ کریه» رو داد.📚 جالبترین قسمت جنگ میگور و ایمان هفت اینجاست که درست شبی که اژدهایان داشتن میرسیدن اولدتاون، سپتونِ اعظم یهو مُرد. کتاب میگه مردی پنجاهوسه ساله و سرحال بود، و تا امروز هیچکس نمیدونه کارِ کی بود؛ خودکشی، برادرِ لردِ هایتاور، عمهی جادوگرش، سیتادل، یا ویسنیا. به هر حال بعد مرگش جانشینش با یک رأی انتخاب شد: یه پیرمردِ نودسالهی نابینا و خمیده که با خوشحالی میگور رو تقدیس کرد، هرچند کلماتِ دعا یادش رفت.📚 حالا مقایسه کنید. برای میگور یکی توی تاریکی این کار رو کرد و هیچوقت هیچی ثابت نشد. رینیرا همون کار رو وسطِ سپت، جلوی چشمِ همهی سپتونها، با یه چاقو انجام داد. و یادمون باشه عاقبتِ میگور چی شد: یه روز صبح پیداش کردن روی تختِ آهنین، با رگهای باز از مچ تا آرنج.✍️ رینیرا توی آخرین قسمت این فصل دیگه منتظرِ نشونه نموند؛ خودش نشونه رو ساخت، و بهاش رو با ترور سر دستهی ایمان هفت و متحدهاش داد. ولی مهمترین کاری که کرد این بود که دیمن رو فرستاد تامبلتون. پستِ بعد میریم همونجا؛ جایی که کتاب اسمش رو گذاشته «خیانتهای تامبلتون»، و سریال فقط یه خائن تحویلمون داد.🤩 برای خواندن متن کامل و دیدن عکسها instant view را باز کنید 🔜 منتظر قسمت بعد باشید....#بررسی_اپیزود #خاندان_اژدها #کتاب_در_برابر_سریال #HOTD @westerosir
آیا دیرون تارگرین و تساریون در قسمت پایانی فصل سوم «خاندان اژدها» کشته شدند؟وقتی غبار نبرد فرو نشست، شهر تجاری تامبلتون به ویرانهای تبدیل شده بود و چند شخصیت کلیدی کشته شده بودند.برخلاف فصلهای معمول «بازی تاج و تخت» که بزرگترین نبردها را در قسمت ماقبل آخر نشان میدادند، نبرد تامبلتون تا آخرین دقایق فصل سوم ادامه پیدا میکند. این بدان معناست که ما تا زمان پخش فصل چهارم و پایانی سریال، از پیامدهای کامل آن مطلع نخواهیم شد. به عنوان مثال، رینیرا تارگرین هیچ خبری از خیانت اولف یا نتیجه نبرد ندارد. با توجه به رویکرد تاریکتر او، بعید است این اخبار را بهخوبی هضم کند.اما بزرگترین تعلیقِ پایان فصل، سرنوشت دیرون تارگرین است. دیرون پس از آنکه در اوایل قسمت توسط اورموند هایتاور با لقب «سر دیرونِ دلیر» شوالیه میشود، از اینکه نمیتواند جلوی کشتار اطرافش را بگیرد خشمگین و کلافه است. او تصمیم میگیرد سوار بر اژدهای خود، تساریون، که بیش از نصف فصل در سپت تامبلتون محبوس بوده به پرواز درآید.آخرین باری که دیرون را میبینیم، داییاش گواین هایتاور سعی دارد او را متقاعد کند از این تصمیم صرفنظر کند. در همین حال، اولفِ سفید شروع به سوزاندن ارتش سیاه میکند. گواین و دیرون شتابان بیرون میروند تا ببینند چه اتفاقی در حال رخ دادن است؛ با دیدن تغییر اوضاع، بارقهای از امید در آنها شکل میگیرد، اما با چرخیدن اژدهای اولف به سمت شهر بیدفاع تامبلتون، آن امید بلافاصله از بین میرود. گواین در میان آن هرجومرج بیهوش میشود. وقتی به هوش میآید، هیچ اثری از دیرون نیست. او شروع به سینه خیز رفتن روی زمینِ پر از آوار میکند و خواهرزادهاش را صدا میزند. ما در ادامه این قسمت، دیگر دیرون یا تساریون را نمیبینیم.خطر اسپویل شدید داستان کتاب آیا دایرون در کتاب در نبرد تامبلتون میمیرد؟در کتاب «آتش و خون»، دو نبرد در تامبلتون رخ میدهد که به ترتیب «نبرد اول تامبلتون» و «نبرد دوم تامبلتون» نامگذاری شدهاند. دیرون در نبرد اول سوار بر اژدهایش تساریون پرواز میکند؛ اما در نبرد دوم که مدتی بعد رخ میدهد، هم خود او و هم اژدهایش جانشان را از دست میدهند. جسد دیرون پس از نبرد هرگز پیدا نمیشود و همین امر باعث گمانهزنیهای زیادی هم در دنیای داستان و هم میان طرفداران شده که او مخفیانه زنده مانده و زندگی گمنامانهای را پیش گرفته است؛ اگرچه مدارک کمی برای تایید این نظریه وجود دارد.قسمت پایانی فصل سوم «خاندان اژدها» تا حدودی با «نبرد اول تامبلتون» در کتاب همخوانی دارد، البته با چند تفاوت عمده. یکی از آنها این است که در کتاب، دیرون هرگز سوار بر تساریون به پرواز در نمیآید. اگر سریال تصمیم گرفته باشد او را همینجا بکشد، این اتفاق میتواند با ابهامِ پایانبندی او در کتاب (جایی که جسدش هرگز پیدا نشد) مطابقت داشته باشد.آیا دیرون در «خاندان اژدها» هنوز زنده است؟با اینحال، به نظر نمیرسد «خاندان اژدها» چنین مسیری را پیش گرفته باشد. برای من عجیب است که یک فصل کامل داشته باشیم که دیرون در آن به ندرت با اژدهایش تعامل داشته، چه برسد به اینکه با او به نبرد رفته باشد. سخت است تصور کنیم سازندگان سریال نخواهند این شاهزادهی جوان را حداقل یک بار سوار بر اژدها ببینند؛ و از آنجا که هیچ مدرک محکمی برای مرگ دیرون ندیدهایم، بسیار محتملتر است که او از نبرد تامبلتون در پایان زنده بیرون آمده باشد.علاوه بر این، رایان کندال اوایل فصل اشاره کرده بود که «تساریون، اژدهای دیرون، نقش بزرگی در ادامه داستان ایفا خواهد کرد». احتمالاً همه همعقیدهایم که تا به اینجای کار، تساریون نتوانسته به آن وعده جامه عمل بپوشاند. تنها راهی که حرفهای کندال کاملاً نادرست از آب درنیاید این است که ما هنوز آخرین تصویر از دیرون و تساریون را ندیده باشیم.پس از نبرد اول تامبلتون در کتاب، خط داستانی قابلتوجهی درباره وضعیت زندگی در شهر تحت فرمانروایی افرادی مثل اولف سفید وجود دارد. دیرون نقش مهمی در آن داستان ایفا میکند که مستقیماً به «نبرد دوم تامبلتون» ختم میشود. از آنجا که سریال هیچکدام از بخشهای اصلی نبرد دوم (که آخرین نبرد بزرگ جنگ شامل اژدهایان است ) را پوشش نداد، به احتمال بسیار زیاد شاهد اقتباس تصویری آن خواهیم بود.و وقتی این اتفاق بیفتد، شانس بسیار زیادی وجود دارد که دیرون و تساریون در آن حضور داشته باشند. بنابراین، اگرچه «خاندان اژدها» به وضوح میخواست ما را درباره سرنوشت دیرون و تساریون بلاتکلیف و منتظر نگه دارد، احتمالاً میتوانیم خیالمان راحت باشد که باز هم آنها را خواهیم دید.#مقاله #خاندان_اژدها #HOTD
وقتی اگان تو قسمت هفتم سانفایر رو میبینه!!#خاندان_اژدها #فان#HOTD #Fun#Meme@Westerosir
سلام دوستان! 👋فصل سوم خاندان اژدها تموم شد. و احتمالاً امشب قسمتِ آخر رو تماشا میکنید؛ خوش بگذره! تحلیلِ این قسمت هم مثلِ همیشه بهزودی شروع میشه.ولی قبلش یه کاری کردم و تمامِ تحلیلهای این فصل رو یه جا جمع کردم. ۳۷ پست، هفت قسمت، از اولین صحنهی فصل تا آخرین. هر خط یه لینکه؛ روی هرکدوم بزنید، مستقیم میرید سراغِ همون پست.اگه تازه به کانال اومدید، یا وسطِ راه یه رشته رو از دست دادید، اینجا شروع کنید 👇━━━━━━━━━━🤩🤩 قسمت اول — نمک و دریا، آتش و خونE301 - پست اول - رینا، شیپاستیلر و مرگِ جیسE301 - پست دوم - نبردِ گالت در کتاب و سریالE301 - پست سوم - تیمِ سبز و گرگهای زمستان🤩🤩 قسمت دوم — کویینزلندینگE302 - پست اول - پسلرزههای مرگِ جیسE302 - پست دوم - بازگشتِ دیمن و بیرونآمدنِ میساریا از سایهE302 - پست سوم - فتحِ کینگزلندینگE302 - پست چهارم - رینیرا روی تختِ آهنینE302 - پست پنجم - ولاریونها، اگان و لریس، ایموند و هرنهال🤩🤩 قسمت سوم — رینیرای پیروزE303 - پست اول - دیرونِ قلابی!E303 - پست دوم - دو رینیرای متفاوت!E303 - پست سوم - مشروعیتِ ولاریونهاE303 - پست چهارم - شوالیهشدنِ دراگونسیدها و جادوی پلیدE303 - پست پنجم - آخرین تفاوتهای کوچک🔄 و اینجا بود که اسمِ رشته عوض شدE304 - پست صفرم - چرا دیگه اسمش «کتاب در برابر سریال» نیست؟🤩🤩 قسمت چهارم — تامبلتونE304 - پست اول - شهری که کتاب براش نقشه داردE304 - پست دوم - تصمیمِ کبری، اثرِ روگ پرینسE304 - پست سوم - رینیرا و شروعِ اثرِ پروانهایE304 - پست چهارم - سقوطِ اگان، معبدِ سانفایرE304 - پست پنجم - هرنهال، الیسنت، هلینا🤩🤩 قسمت پنجم — سرکش و تسلیمنشدنیE305 - پست اول - اُرموند و اسمی که ۱۳۰ سال قدمت داردE305 - پست دوم - کریستون کول و معمای پوچی و شرافتE305 - پست سوم - ایموند و ویگار: کی رئیسه، اژدها یا اژدهاسوار؟E305 - پست چهارم - اگان، لریس و تایلند: اگان گوشِ شنوا داره؟E305 - پست پنجم - ملکهای که جدی گرفته نمیشود و قاتلی که چهره نداردE305 - پست ششم - الیسنت، هلینا و میساریا: بدنی که مالِ خودت نیست🤩🤩 قسمت ششم — مردانِ بیچهرهE306 - پست اول - کریستون کول، مردی که ترانهای نصیبش نشدE306 - پست دوم - دنیای فانتزی یا آینهی واقعیت؟ از ناآرامی تا شورشE306 - پست سوم - مردانِ بیچهره: نظریهای که درست از آب درآمدE306 - پست چهارم - آلیس، تخمِ اژدها و ریناE306 - پست پنجم - اُرموندِ توی دیوار، و طولانیترین رابطهی عاشقانهی زنده در وستروسE306 - پست ششم - آشی که زنانِ داستان میپزند!🤩🤩 قسمت هفتم — اژدها در زمستانE307 - پست اول - سندرومِ تامبلتونِ بیقرارE307 - پست دوم - دو مادر و یک جامِ زهرE307 - پست سوم - دامنی که از دست میرودE307 - پست چهارم - گَنگبنگِ اژدهایان!E307 - پست پنجم - اژدها، پَر!E307 - پست ششم - پروانههای سمی━━━━━━━━━━📜 و یه رشتهی جداگانه، فقط از روی کتابوسط فصل هم یه رشتهی چهارقسمتی نوشتیم دربارهی کلِ کمپینِ ریورلندز در رقصِ اژدهایان؛ بدونِ سریال، فقط «آتش و خون». اگه میخواید بدونید جنگ واقعاً چطور پیش رفت، اینها رو از دست ندید.کمپین ریورلندز - پست اول - ریورلندز چطور زیرِ پرچمِ رینیرا رفتکمپین ریورلندز - پست دوم - نقشهی ایموند و چنگالِ سرخکمپین ریورلندز - پست سوم - دیمن باخبر بودکمپین ریورلندز - پست چهارم - گرگهای زمستان━━━━━━━━━━🔜 و بهزودی: تحلیلِ قسمتِ آخرِ فصل سوم.❤️ اگه این فصل همراهمون بودید، ممنونم. اگه پستی رو دوست داشتید، برای دوستاتون هم بفرستید.#فهرست#بررسی_اپیزود#خاندان_اژدها#کتاب_در_برابر_سریال#HOTD@westerosir
موزیک متن فصل سوم سریال خاندان اژدها منتشر شد!دانلود کنید.لینک کانال#موزیک#خاندان_اژدها#HOTD#Soundtracks@Westerosir
قسمت هشتم فصل سوم سریال خاندان اژدها منتشر شد. برای دانلود از لینک زیر استفاده کنید. لینکها نیز آپدیت میشوند: https://t.me/c/1618269248/256 لینک کانال دانلود برای عضویت : https://t.me/+zLlhrgtIoapkYzc0فایل زیرنویس و نسخه با زیرنویس چسبیده اضافه شد
قسمت هشتم فصل سوم سریال خاندان اژدها منتشر شد. برای دانلود از لینک زیر استفاده کنید.لینکها نیز آپدیت میشوند:https://t.me/c/1618269248/256لینک کانال دانلود برای عضویت :https://t.me/+zLlhrgtIoapkYzc0
آندری پارکه، کارگردان قسمت هشتم و پایانی فصل سوم House of the Dragon، در آستانه پخش فینال، از تجربه ساخت این قسمت نوشته:امشب، ۹ آگوست، قسمت پایانی فصل سوم House of the Dragon از HBO پخش میشه.این قسمت از همون اول یه قسمت خفن و پرقدرت بود و امیدوارم تونسته باشم حقش رو ادا کنم. با اینکه داستان دربارهی جنگه، امیدوارم چیزی که در نهایت توی ذهن مخاطب میمونه، بیهوده و بیثمر بودن جنگ باشه…توی یه کارنامهی کاری، خیلی پیش نمیاد که اینقدر اعتماد، آزادی عمل و مسئولیت به آدم داده بشه تا یه داستان به این عظمت رو از روی کاغذ بیاره روی پرده. برای همین واقعاً مدیون رایان کاندال، کوین دیلا نوی و فرانچسکا اورسی از HBO هستم.به تیم قسمت هشتم، یعنی The Wolf Pack — ونیا چرنوُل، مدیر فیلمبرداری؛ پل اسلاوین، دستیار کارگردان؛ آنتیه مانژان، دستیار کارگردان؛ جی فرال مایلز، دستیار کارگردان دوم ممنونم بابت قلب بزرگتون، صبرتون، شوخیهاتون و زوزههای گرگیتون! 😂به دیوید هنکاک، تی میکل، سارا هس و فیلیپا گاسلت، نویسندهها؛ اینکه همیشه پشتم بودید و هوام رو داشتید، واقعاً لذتبخش بود. جدی میگم، هر روزی که بخواید دوباره باهاتون کار میکنم.جیم کلی، طراح تولید؛ کلر ریچاردز، طراح دکور؛ رولی ایرلام، هماهنگکننده بدلکاری؛ آدام «باتچر» باسمن، تدوینگر؛ دادی اینارسون و تام هورتون از بخش جلوههای ویژه؛ از همتون ممنونم. واقعاً خوششانسم که با تکتک شما کار کردم. لبخندهای شما برای من همهچیز بود.و به بازیگرهای فوقالعاده و اون تیم بینظیر، خستگیناپذیر و حرفهای پشت صحنه… از ته قلبم ممنونم.از این ماجراجویی ۵۷ روزه لذت بردم. واقعاً افتخار این کار نصیب من بود.پ.ن: یک قاب از رینیرا تارگرین با بازی اما دارسی در قسمت پایانی فصل سوم.#خاندان_اژدها #HOTD @Westerosir
بعد از دو فصل که همه پیشگوییهای هلینا را نادیده گرفتند، او ناگهان با دریمفایر از راه رسید؛ انگار که میگفت: «من را یادتون هست؟»هلینا دیگر آن دختر آرام و معصومی نیست که در برج محبوس بود؛ اینجا با یک اژدهاسوار آسیبدیده و زخمخورده از نظر روحی طرفیم که آمده تا حسابی را تسویه کند.در واقع مادر و دختر، هر دو، در اوج قدرت ظاهر شدند! #خاندان_اژدها #HOTD @Westerosir
نینا لوپز کورادو: خودتان را برای نبرد تامبلتون آماده کنید!با نزدیک شدن خاندان اژدها به یکی از نقاط حساس داستان، قسمت آخر فصل سوم میتواند سرنوشت چند شخصیت مهم و مسیر ادامه جنگ را تغییر دهد. حالا صحبتهای نینا لوپز کورادو، کارگردان خاندان اژدها، نشان میدهد که اتفاقات پیشرو ارتباط مستقیمی با یکی از مهمترین نبردهای این جنگ خواهد داشت.یکی از مهمترین اتفاقاتی که انتظار میرود در قسمت آخر فصل سوم شاهد آن باشیم، نبرد تامبلتون است؛ نبردی که در کتاب آتش و خون اهمیت زیادی دارد و میتواند پیامدهای بزرگی برای هر دو جبهه جنگ به همراه داشته باشد.نینا لوپز کورادو، کارگردان فصل سوم، در گفتوگویی با اینترتینمنت ویکلی درباره اتفاقات پیشرو به طرفداران هشدار داد:«فکر میکنم باید از همین حالا خاطراتتان را درباره نبرد تامبلتون مرور کنید.»او همچنین درباره تغییراتی که سریال نسبت به کتاب ایجاد کرده، توضیح داد که تیم نویسندگان در قسمتهای هفتم و هشتم برخی مسیرهای داستانی را متفاوت پیش بردهاند و این تغییرات، از نظر او، به شکلگیری بهتر داستان شخصیتها کمک کرده است.لوپز کورادو در ادامه تاکید کرد:«میدانم گفتن این موضوع برای طرفداران دوآتشه بحثبرانگیز است، اما فکر میکنم بعضی از داستانهایی که در قسمت هفتم میبینید و در قسمت هشتم ادامه پیدا میکنند، بهخوبی توسط نویسندگان و بازیگران اجرا شدهاند.»در مجموع، صحبتهای لوپز کورادو نشان میدهد که قسمت آخر فصل سوم میتواند یکی از مهمترین نقاط عطف این فصل باشد؛ بهخصوص اگر نبرد تامبلتون به محور اصلی اتفاقات تبدیل شود.#مصاحبه #اخبار #خاندان_اژدها #HOTD @Westerosir
سیلوی: تو عوض شدی. این کاخ و این وضعیت تو رو تغییر داده.میساریا: مثل همیشه اولویت من افراد ستمدیده هستن.سیلوی: واقعن؟! یا خودت رو قهرمان جلوه دادی که به این تالارها راه پیدا کنی؟ یه نگاه به خودت بنداز، کنار تخت پادشاهی وایسادی، لباس ابریشمی تنت کردی که ارزشش اندازه یکسال درآمد منه و وعده میدی که در گوش ملکه زمزمه میکنی. الان با آهنگی به وجد میای که یه زمانی ازش نفرت داشتی! میساریا: فکر نمیکنی که از این جایگاه میتونم به کسایی که دستشون به جایی بند نیست کمک کنم؟ سیلوی: واقعن چه قدرتی داری، جز چاپلوسی و زبونبازی؟ واسه همین خواستی بیام اینجا تا این تجملات رو ببینم و مات و مبهوت بشم؟!میساریا: اشتباه کردم.سیلوی: بذار یه توصیه بهت بکنم بانوی من: این افراد از جنس تو نیستن. بهتره هیچوقت این موضوع رو فراموش نکنی. توی کاخهای اشراف، یه فاحشه همیشه و تا ابد یه فاحشه باقی میمونه.#نقل_قول #خاندان_اژدها #HOTD @Westerosir
اما دارسی به فیلم «Stages»، نخستین تجربه کارگردانی سونوی میزونو، پیوستاما دارسی رسماً به جمع بازیگران فیلم «Stages»، محصول جدید کمپانی A24، پیوست؛ فیلمی که سونویا میزونو در نخستین تجربه کارگردانی بلند خود خواهد ساخت.این همکاری دوباره، فرصتی برای تجدید دیدار دو همبازی سریال خاندان اژدها فراهم میکند. اما دارسی و سونویا میزونو پیش از این در سریال فانتزی پرطرفدار شبکه HBO، بهترتیب نقشهای رینیرا تارگرین و میساریا را ایفا کرده بودند.داستان «Stages» درباره یک بالرین جوان است که در مسیر دنبال کردن جاهطلبیهایش، با سوگ و فقدان و همچنین دنیای سخت و طاقتفرسای آموزش رقص در سطح حرفهای مواجه میشود.در این فیلم، گروهی از بازیگران تحسینشده از جمله اما دارسی، سونویا میزونو، ژولی دلپی، تاکهیرو هیرا، کاترین هانتر و کیت دیکی به ایفای نقش میپردازند؛ ترکیبی که «Stages» را به یکی از موردانتظارترین فیلمهای A24 در حال تولید تبدیل کرده است.#اخبار #خاندان_اژدها #بازیگران#HOTD@Westerosir
🤩🤩 نقد و بررسیِ خاندان اژدها | همراه با آتش و خون🐉 پست ششم و پایانی — پروانههای سمی👁 هشدار لو رفتن داستان: کتاب و قسمت هفتم از فصل سوم سریال👋 رسیدیم به پستِ آخر. بهتون قول داده بودم که یه پست کامل رو برای هلینا برم. الان وقتشه که بریم سراغ تنها کسی که واقعاً آینده رو میبینه. مشکل اینه که هر سه تا آیندهای که هلینا این قسمت میبینه، بد تموم میشه.🐴 قسمت با یه مادیان شروع میشه. هلینا بهش میگه خاکستری، ولی چیزی که ما میبینیم رنگپریدهست، و اسبِ رنگپریده توی دنیای مارتین یعنی مرگ (آریا هم فصلِ آخرِ بازی تاجوتخت یکی از همینا رو دید). ولی حواستون به صورتِ هلینا باشه: داره لبخند میزنه. پشتِ اسب یه در هست با نورِ نارنجی، همون نوری که بعداً توی رویای بهشتیاش برمیگرده. یعنی این تصویر همزمان داره دو تا چیز میگه: مرگ، و رهایی. و شاید برای هلینا این دو تا یه چیزن.💬 و بالاخره اون صحنهای که سه فصل منتظرش بودم، رینیرا با هلینا حرف میزنه. اولین باره این دو تا خواهر روی پرده همکلام میشن. یادتون باشه رینیرا و اگان، دو تا مدعیِ اصلیِ این جنگ، توی کلِ سریال یه بار هم با هم حرف نزدن. آدم فکر میکنه اگه این دو طرف فقط یه بار مینشستن و حرف میزدن، شاید...😞 قسمت قبل همین که رینیرا میفهمه هلینا رویابینه این تئوری ررو مطرح کردم که ممکنه به هلینا به چشم ابزار جنگ استفاده کنه! اینجا میبینیم که رینیرا برای حرف زدن نیومده، اومده اطلاعات بگیره. تامبلتون چی میشه؟ گرگهای زمستان چی میشن؟ میخواد بشنوه که خدایان پیروزیش رو از قبل نوشتن. و وقتی نمیشنوه، بازوی هلینا رو میگیره و فشار میده. قسمتِ قبل رینیرا بالاخره هلینا رو بهعنوانِ رویابین به رسمیت شناخت؛ این قسمت فهمیدیم اون بهرسمیتشناختن یعنی چی: ارتقا از زندانی به ابزار.🐲 هلینا میگه بچه که بودم میخواستم دریمفایر رو سوار بشم، ولی وقتی کنارشم برام «زیادی»ه (انگلیسیش میگه she is too much for me). و رینیرا میگه پدرم هم همینطور بود. یادمون بیاد ویسریس سوارِ بالریون بود، بزرگترین اژدهای دنیا، و بالریون رو کنار گذاشت. یعنی دو نفر توی این خاندان تصمیم گرفتن اژدهاسوار نباشن: ویسریس و هلینا. و جالبه که همین دو نفر کمترین تغییر رو کردن. اژدها اینجا استعارهی قدرته، و هلینا تنها کسیه که ملکه بوده و هیچوقت قدرت رو دست نگرفته. برای همین هنوز همون آدمِ فصلِ اوله.😐 یه تیکهی جالب هست که رینیرا میگه ویسریس رویابین نبود! ولی ما میدونیم بود. رویای پسری با تاج و اژدهایانی که یکصدا نعره میزنن، یادتونه؟ پدر و دختر، هیچکدوم همدیگه رو نشناختن!👶 بریم ببینیم سه تا رویا چیا بودن. اول: هلینا زایمان میکنه و بچه رو کریستون کول از بغلش میگیره. تعبیرش میتونه فلاشبک باشه به تولدِ جیهیریس یا جیهیرا، یا میتونه چیزی باشه که هلینا فهمیده، بدنِ یه ملکه سیاسیه و بچهاش مالِ خودش نیست. اگه این بچه به دنیا بیاد، ازش گرفته میشه.🔥 دوم: هلینا سوارِ دریمفایره و داره آدم میسوزونه. هلینا بارها گفته نمیخواد قاتل باشه، پس این رویا چیزیه که هلینا ازش فراریه. اگه اژدهاش رو سوار بشه، تبدیل میشه به همون چیزی که ازش فرار میکرد. البته میتونه نگاهی به داستان چوپان هم باشه که به دلیل اسپویلر واردش نمیشم. راستی این اولین باره دریمفایر رو درستوحسابی میبینیم، با اون تاجِ خار روی سرش. عجب اژدهایی زیبایی! 🌴 سوم: بهشت هلینا. مرغها، آزادی، دو تا بچه که شبیهِ جیهیریس و جیهیرا هستن. دقیقاً همون زندگیای که همیشه میخواست. و بعد برف میآد و جلوی خورشید رو میگیره. این «شبِ طولانی»ه، همون زمستانیه که یه نسل طول کشید و وایتواکرها اومدن. یعنی حتی اگه هلینا فرار کنه، حتی اگه آزاد بشه، آخرش آخرالزمانه. و اون ته تصویر، باز همون اسبِ رنگپریده ایستاده.🎭 و کارگردان یه کارِ جالب میکنه: از شبِ طولانی کات میزنه به رینیرا توی تخت. چون رینیرا هم همین کابوس رو باور داره؛ پدرش بهش گفته بود باید ملکه بشی تا جلوش رو بگیری. دو تا زنی که توی کلِ سریال فقط یه بار با هم حرف زدن، دارن زیرِ وزنِ یه کابوسِ مشترک له میشن.🦋 یه تئوری هست که خودم از یه جایی خوندم و خیلی دوستش داشتم: اون کرمی که هلینا مدام ازش حرف میزنه و قراره پروانهی سمی بشه، خودشه. کرم یعنی هلینای بیآزار، پروانهی سمی یعنی هلینایی که سوارِ اژدها میشه. بهنظرِ من این قسمت همه پروانهی سمی شدن: اگان که از خاکستر بلند شد، اُلف که خندید، و رینیرا که اژدهاش رو انداخت به جونِ اژدهای خودی.📚 ببینیم کتاب چی میگه. همین اول بگم که هلینای «آتش و خون» اصلاً رویابین نیست. توی فصلهایی که تا حالا با هم مرور کردیم، کتاب حتی یه پیشگویی هم به اسمِ هلینا ثبت نکرده. این رویابینی رو سریال بهش داده.📚 پس هلینای کتاب چی داره؟ فقط یه انتخاب. اون شبی که خون و پنیر توی اتاقِ الیسنت کمین کرده بودن، هلینا با سه تا بچهاش میرسه. بهش میگن چشم در برابر یه چشم، پسر در برابر پسر، ما فقط یکی از پسرا رو میخوایم. هلینا التماس میکنه که بهجاش خودش رو بکشن و جواب میشنوه: زن که پسر نیست. باید پسر باشه.📚 بعد تهدیدش میکنن که اگه انتخاب نکنه، اول به دخترش تعرض میکنن و بعد همهشون رو میکشن. هلینا زانو میزنه، گریه میکنه، و به کوچکترین پسرش، میلور، اشاره میکنه. و اون مرد خم میشه سمتِ بچهی دوساله و میگه:شنیدی پسر کوچولو؟ مامانت میخواد تو بمیری. و بعد جیهیریس رو میکشن. حتی همون یه انتخابی هم که هلینای کتاب داشت،برعکس از آب دراومد.📚 و بعدش کتاب مینویسه هلینا دیگه غذا نخورد، حموم نرفت، از اتاقش بیرون نیومد، و دیگه نمیتونست توی صورتِ میلور نگاه کنه، چون خودش اسمش رو گفته بود. اگان مجبور شد بچه رو ازش بگیره و بده به الیسنت که بزرگش کنه. از اون شب به بعد اگان و هلینا جدا خوابیدن، و کتاب میگه هلینا هر روز توی جنون عمیقتری فرو رفت.📚 و بهترین آیندهای که کتاب براش تصور میکنه اینه که کورلیس به رینیرا صلحی رو پیشنهاد میده که یه بند از اون اینه: الیسنت و هلینا رو بسپرید به سپت، تا باقیِ عمرشون رو به دعا و تفکر بگذرونن. مهربونترین سرنوشتی که مردانِ این داستان برای هلینا نوشتن، یه سلوله با یه کتابِ دعا.📚 پس نتیجهی کتاب و سریال یکیه، فقط راهش فرق میکنه. کتاب به هلینا نه رویابینی داد نه اختیار، و تنها انتخابی که جلوش گذاشت این بود که کدوم پسرش رو از دست بده. سریال بهش رویابینی داد، و با رویا نشونش داد که هیچ دری به جای خوبی باز نمیشه.✍️ جمعبندی این قسمت. «اژدها در زمستان» قسمتیه دربارهی فانتزیایه که آدمها دربارهی آیندهی خودشون سرِ هم میکنن. فانتزیِ کریستون یه مرگِ باشکوه بود که آخرش شد یه سرِ پوسیده روی نیزه. فانتزیِ ایموند یه سلسلهی تازه بود و شد یه جامِ زهر از دستِ مادرش. فانتزیِ الیسنت آزادی بود و حالا تنها وسطِ یه قلعهی نفرینشده مونده. فانتزیِ دیمن این بود که میشه همزمان شوهرِ خوب و پدرِ خوب بود، عاقبتش شد زندانی شدن دخترش و طرد شدن از زنش. فانتزیِ رینیرا این بود که بشنوه خدایان طرفِ اونن. فانتزیِ اُلف یه قلعه بود که خرابه از آب دراومد. ولی اگان تنها کسیه که فانتزیاش این قسمت جواب داد، اون هم دقیقاً وقتی که فانتزیبافی رو ول کرد و فقط سرِ جاش وایساد.🤔 و وسطِ همهی این آدما، یه زن نشسته که واقعاً آینده رو میبینه، و هیچکس ازش نمیپرسه تو چی میخوای. فقط میپرسن من چی میشم.🤔 سوالی که از خودم میپرسم اینه که: اگه رینیرا بهجای فشار دادنِ بازوی هلینا، فقط مینشست و گوش میداد، چیزی عوض میشد؟ یا این داستان از اولش هم گوشِ شنوا نداشت؟🔜 قسمت بعد میبینیمتون!#بررسی_اپیزود #خاندان_اژدها #کتاب_در_برابر_سریال #HOTD @westerosir
بگذار همه بشنوند و بدانند، که هر کسی آن چیزی را که دوست میدارد میکشد، بعضی با یک نگاه؛ بعضی با یک تملق؛ پست فطرتان آن را با یک بوسه انجام میدهند و مردان دلاور با یک شمشیر!بعضی در جوانی عشق خود را میکشند و بعضی هنگام پیری؛ بعضی حلقوم را با دستهای محکم خود میفشارند، و بعضی با دستهای طلا؛ مهربانترین آنها چاقو بکار میبرد؛ زیرا مرده خیلی زودتر سرد میشود.بعضی مدت کوتاهی دوست دارند و بعضی خیلی طولانی. گروهی میفروشند و گروهی میخرند، بعضی با اشکهای فراوان، و بعضی حتی بدون یک آه: زیرا هر کدام از آنها آن چیزی را که دوست میدارند به قتل میرسانند، ولی همه نباید بمیرند.اسکار وایلد؛ نالههایی از زندان ریدینگ#نقل_قول#خاندان_اژدها #گات#HOTD #GOT@Westerosir
«رینیرا فقط نشسته و هیچ کاری نمیکنه!» | قسمت دوم و پایانی وقتی تصمیم نگرفتن هم یک تصمیم استنمونهی مهمتر(اسپویل کتاب⚠️)، ماجرای آدام ولاریون است. پس از خیانت هیو و اولف، بخشی از شورا معتقد بودند که آدام هم، چون او نیز یک دراگونسید است، ممکن است خیانت کند و باید بازداشت یا اعدام شود. اما کورلیس ولاریون قاطعانه از او دفاع میکند. رینیرا در نهایت دستور بازداشت آدام را صادر میکند؛ تصمیمی که باعث فرار آدام، زندانی شدن کورلیس و ایجاد شکاف در جبههی سیاهها میشود.بنابراین، حتی در کتاب هم رینیرا فقط فرمان صادر نمیکند؛ او دائماً مجبور است بین چند پیشنهاد بد، یکی را انتخاب کند؛ آن هم در شرایطی که تقریباً هیچ گزینهی بیهزینهای وجود ندارد.برداشت من این است که سریال همین ایده را یک قدم جلوتر برده است.در آتش و خون بیشتر با کشمکشهای سیاسی شورای رینیرا روبهرو هستیم، اما سریال بخش زیادی از این اختلافات را حذف یا ساده کرده و در عوض، تمرکز بیشتری روی فشار روانی خود رنیرا گذاشته است.در سریال، تقریباً هر جلسهی شورا برای رینیرا به یک بنبست تبدیل میشود. یک مشاور حملهی فوری را پیشنهاد میدهد، دیگری هشدار میدهد که حمله میتواند فاجعهبار باشد؛ یکی از مذاکره دفاع میکند، دیگری فقط انتقام را راهحل میداند. مسئله این نیست که مشاوران هیچ پیشنهادی ندارند؛ مسئله این است که تقریباً هیچ پیشنهادِ بدون هزینهای وجود ندارد.اما به نظر من، سریال فقط سختیِ تصمیم گرفتن را نشان نمیدهد؛ بلکه سختیِ تصمیم نگرفتن را هم به تصویر میکشد.در بسیاری از صحنهها، رینیرا نه به این دلیل که نمیخواهد کاری انجام دهد، بلکه چون میداند هر انتخاب ممکن است به یک فاجعه ختم شود، دست نگه میدارد. حمله کردن خطرناک است، صبر کردن هم خطرناک است؛ مذاکره میتواند نشانهی ضعف تلقی شود و ادامهی جنگ هم ممکن است آخرین توان حکومت را از بین ببرد.در سریال، حتی تصمیم نگرفتن هم خودش یک تصمیم سیاسی است. همانطور که یک فرمان میتواند مسیر جنگ را تغییر دهد، تعلل، صبر یا به تعویق انداختن تصمیم هم میتواند سرنوشت یک حکومت را عوض کند.اگر در کتاب بیشتر با رینیرا بهعنوان حاکمی روبهرو هستیم که میان چند پیشنهاد بد یکی را انتخاب میکند، سریال بیشتر تلاش میکند انسانی را نشان دهد که زیر بار مسئولیتِ انتخاب خرد شده است؛ کسی که نه فقط از عواقب تصمیمهایش، بلکه از عواقب هر تصمیمی هراس دارد، چون میداند تقریباً هیچ انتخابی بدون هزینه نیست. یکی از مهمترین مضامین آثار جورج آر. آر. مارتین این است که رسیدن به قدرت پایان مسیر نیست؛ بلکه آغاز مسئولیت، تصمیمهای دشوار و پیامدهایی است که گریزی از آنها نیست.#خاندان_اژدها #تحلیل#کتاب#سریال#HOTD@westerosir
🤩🤩 نقد و بررسیِ خاندان اژدها | همراه با آتش و خون🐉 پست پنجم — اژدها، پَر!👁 هشدار لو رفتن داستان: کتاب و قسمت هفتم از فصل سوم سریال👋 بریم ببینیم که سبزها این قسمت چطوری اژدها به دست میآرن. جواب سادهاش اینه که دو تا اژدها، یکی با ایمان و یکی با کینه.🧳 اول بریم سراغِ بدترین سفرِ جادهای وستروس. لریس میگه بریم براووس، تایلند میگه بریم کسترلی راک، و جوری بحث میکنن انگار دارن مقصدِ تعطیلاتشون رو انتخاب میکنن. هیچکدومشون اگان رو جدی نمیگیرن، و اگان دقیقاً به همین واکنش نشون میده: نمیخوام مثلِ یه فراری بمیرم.🗡 بعد تام تنگلتانگ خبر میآره که موتونها دارن دنبالِ تایلند میگردن. لریس پیشنهاد میده تایلند خودش رو تسلیم کنه تا اگان بتونه فرار کنه. اما اگان قبول نمیکنه.🗺 راه لریس جدا میشه. ولی قبلِ رفتن یه قول میده: کاری میکنم تو رو بهعنوانِ یه پادشاهِ بزرگ به یاد بیارن. یادتونه پستِ اول همین قسمت از تیتراژ گفتم؟ همون پردهی گلدوزیشده که کریستون رو باشکوه نشون میداد و بعد کات میخورد به سرِ پوسیدهاش. لریس داره دقیقاً همون پرده رو برای اگان سفارش میده. و خودش هم دقیقاً همون کاری رو میکنه که گواین کرد: بین زنده موندن و جنگیدن، زنده موندن رو انتخاب میکنه.🔥 و بعد اگان یه سخنرانی تکاندهنده میکنه (واقعا توی این سکانس میخواستم تام گلین کارنی رو بغل کنم!)، و همون سخنرانی سانفایر رو بیدار میکنه. اژدهایی که نصفش پوسیده و نصفِ صورتش نیست، برمیگرده و موتونها رو میسوزونه. حواستون به این جزئیات باشه: هم اگان هم سانفایر بخشی از صورتشون رو ندارن، عیناً مثلِ ویسریس. پدر و پسر و اژدها، هر سه نصفه.🍺 بریم سراغ صحنهی آخرِ قسمت. معلوم میشه اُرموند شبها یواشکی با اُلف میرفته عرقخوری. و پیشنهادش چیه؟ لقب و قلعه. یعنی دقیقاً همون دو تا چیزی که اُلف از رینیرا خواست و نگرفت: یه قلعه، و یه دوست که باهاش بشینه مست کنه.🏠 اُلف هانیهولت رو میخواد و اُرموند میگه نه بابا، دریفتمارک رو بگیر. یه لحظه صبر کنید، دریفتمارک همون جاییه که همین فصل ترایآرکی آتیشش زدن. اُرموند داره یه خرابه رو بهش غالب میکنه، اون هم یه خرابهی خیلی دور از اولدتاون، که اُلف بشه دردسرِ یکی دیگه، یادتونه که اُرموند یا اژدها سرِ ناسازگاری داره! و اُلف هم با لبخند قبول میکنه. و اون لبخندِ آخر اُلف. اُلف تا حالا فقط یه آدمِ معمولیِ بامزه بود. حالا میگه هر کی منو ببینه یا تسلیم میشه یا میسوزه. اژدها عوضش کرد.📚 حالا بریم کتاب. در «آتش و خون» اُلف و هیو اصلاً برای اُرموند نمیرن تامبلتون. رینیرا خودش میفرستدشون تامبلتون تا از شهر دفاع کنن و دیرون و تساریون رو بکشن. کتاب مینویسه مدافعانِ شهر از دیدنِ ورمیتور و سیلوروینگ خیلی خوشحال شدن، و بعد این جمله رو اضافه میکنه: نمیدانستند چه وحشتی در انتظارشان است. کتاب اسمش رو گذاشته «خیانتهای تامبلتون» و به این دو نفر میگه «دو خائن».📚 و چرا؟ کتاب سه تا جواب میده و هیچکدوم رو قبول نمیکنه. ماشروم میگه ترسو بودن؛ ولی خودِ کتاب جواب میده که همین دو نفر توی گالت زیرِ بارونِ نیزه و تیر رفتن. میگه شاید از تساریون ترسیدن؛ باز خودش رد میکنه، چون ورمیتور و سیلوروینگ هر دو پیرتر و بزرگتر بودن. میمونه طمع: شوالیه شده بودن ولی میخواستن لرد باشن، و رینیرا هر بار با یه چیزی جلوشون گرفت و پا پس کشید.📚 بعد کتاب یه جمله میگه که آدم رو به فکر فرو میبره. شاید هم قولهایی بهشون داده شده بود، احتمالاً از طریقِ لریسِ لنگ یا یکی از آدمهاش. کتاب اضافه میکنه که این هیچوقت ثابت نشد و نخواهد شد، چون هیچکدوم از این دو نفر سواد خوندن و نوشتن نداشتن، پس هیچوقت کسی نفهمید چی اونا رو خرید.📚 حالا دوباره به سریال نگاه کنید. کسی که در کتاب مظنونِ اصلیِ خریدنِ اُلفه، لریسه. و سریال همین قسمت لریس رو از کنارِ اگان بلند کرد و فرستاد توی تاریکی. اُرموند داره کاری رو میکنه که در کتاب کارِ لریسه. حالا این جایگزینیه یا مقدمهچینی؟ نمیدونم.📚 و اما نبردِ تامبلتون در کتاب. ارتشِ رینیرا میشکنه، و بعد رادیِ ویرانگر و گرگهای زمستان از درِ پشتی میزنن بیرون و با نعرههای شمالی خودشون رو میرسونن به اُرموند. برایندون هایتاور با یه تبر شانه و بازوی رادی رو با قطع میکنه، و رادی با یه دست کارِ هر دوشون رو تموم میکنه (هم برایندون، هم اُرموند) و بعد خودش میمیره. پرچمِ هایتاور میافته و مردمِ شهر هورا میکشن، چون خیال میکنن بردن. و همون لحظه ورمیتور و سیلوروینگ میرن بالا و شهر رو آتیش میزنن. کتاب اسمِ اون روز رو گذاشته «میدانِ آتش، در ابعادِ کوچک».📚 بریم سراغ جان راکستون از پست اول که گفتم اسمِ شمشیرِ جان راکستون رو یادتون بمونه: «یتیمساز». بعد از مرگِ اُرموند، ارتش بی رهبر میمونه و چند نفر سرِ فرماندهی دعوا میکنن، یکیشون راکستونه. توی غارتِ تامبلتون، راکستون بانو شریس فوتلی، همسرِ اربابِ شهر، رو بهعنوانِ «غنیمتِ جنگی» برای خودش برمیداره. شوهرش اعتراض میکنه و راکستون با همون یتیمساز نصفش میکنه و میگه: این شمشیر میتونه بیوه هم بسازه.📚 و درنهایت دربارهی سانفایر. در کتاب، دقیقاً توی همین برهه هیچکس نمیدونه سانفایر کجاست. عوضش یه کشتیِ تجاریِ داغون به اسمِ نساریا میرسه به دراگوناستون و ملوانهای ولانتیسیاش تعریف میکنن که دیدن دو تا اژدها کنارِ صخرههای دراگونمونت دارن با هم میجنگن. یکیشون میگه یکی خاکستری بود و یکی طلایی. فرداش ماهیگیرها جسدِ «گری گوست» رو پیدا میکنن، دو تیکه شده و نصفش خورده شده. همه میگن کارِ «کنیبال»ه. و بعد یه ماهیگیرِ پیر به اسمِ تام تنگلبیرد و پسرش تام تنگلتانگ، دو تا «آشنا» رو با قایق میبرن اون طرفِ جزیره تا قاتل رو پیدا کنن.📚 بله. اون اژدهای طلایی سانفایره. در کتاب سانفایر مرده حساب نمیشه، فقط گم شده؛ و بهجای یه رستاخیزِ باشکوه، به شکلِ یه شایعهی ملوانی برمیگرده. راستی اون اسمِ تام تنگلتانگ که این قسمت توی جاده دیدید؟ سریال از همین صحنه برش داشته و گذاشته یه جای دیگه.✍️ این قسمت همه دنبالِ یه آیندهی باشکوه بودن. پستِ آخر میریم سراغِ تنها آدمی که واقعاً آینده رو میبینه، و چیزی که اون میبینه هیچ شکوهی نداره.🤩 برای خواندن متن کامل و دیدن عکسها instant view را باز کنید 🔜 منتظر قسمت بعد باشید....#بررسی_اپیزود #خاندان_اژدها #کتاب_در_برابر_سریال #HOTD @westerosir
🤩🤩 نقد و بررسیِ خاندان اژدها | همراه با آتش و خون🐉 پست چهارم — گَنگ بنگِ اژدهایان!👁 هشدار لو رفتن داستان: کتاب و قسمت هفتم از فصل سوم سریال👋 این قسمت میریم بالای ریورلندز و سراغِ جنگِ چهار اژدها. ولی قبلش باید ببینیم این جنگ از کجا شروع شد، چون هیچکدوم از آدمایی که توی جنگ بودن نمیخواستن این جنگ شروع بشه.🕳 بریم ایری. جین ارن دنبالِ دیمن فرستاده تا بهش خبر بده رینا دیده شده. (اینکه جین اصلاً چطوری بدونِ اینکه رینیرا بو ببره به دیمن پیغام رسونده، خودش یه معماست که سریال جوابی براش نداره.) کنارِ دستش هم یه زن نشسته که احتمالاً جسمین ردفورته، از قضا فامیلِ همون آدرین ردفورتی که همین قسمت توی هرنهال کشته شد. روزِ بدی برای ردفورتها بود.🙏 دیمن یه کاری میکنه که تو کلِ سریال ازش ندیده بودیم: خواهش میکنه. «لطفاً به رینیرا نگو.» و بعدش «متأسفم.» دیمنی که همیشه گستاخ و پرافاده بوده، این قسمت هم عذرخواهی میکنه، هم به اشتباهش اعتراف میکنه، هم میگه بچگیِ خودش تنها و رهاشده بوده. کلینیکِ رواندرمانیِ هرنهال بالاخره یه اثری داشته. فقط یه مشکل: هنوز نمیتونه با زنِ خودش رو راست باشه!🫨 یه دیالوگِ کوچیک حین ارن میگه که اشارهای شیرین به شخصیت نتلز بود. جین میگه شایعهست یه دخترِ وحشی لای گزنهها (به انگلیسی Nettles) و گوسفندها زندگی میکنه. سریال به شخصیتی که خودش حذفش کرده چشمک میزنه.💞 از اون طرف، آدام از بیلا میخواد پیشِ رینیرا وساطت کنه تا اون و آلین مشروع بشن. بیلا خیال میکنه این خواهش بهخاطرِ آلینه؛ معلوم میشه خود آدام هم بیلا رو میخواسته. و دقیقاً در همین لحظه شیپاستیلر رو میبینن و اژدهاهاشون رو روشن میکنن و میرن سمت رینیرا!😱 رینا گفته بود میرم توی یه غار قایم میشم و تمشک میخورم، ولی حالا فهمیده اون زندگی افتضاحه و ترجیح میده بجنگه و بمیره. دیمن هم بهجای اینکه مثلِ همیشه تشر بزنه، میگه باشه، کمکت میکنم ویگار رو بکشیم. به صورتِ رینا نگاه کنید؛ باورش نمیشه که باباش بالاخره میخواد یه کاری رو باهاش انجام بده! بعد دیمن بهش میگه مادرِ خودش سرِ زایمان مُرده و خودش هم بچگی اژدها نداشته. یعنی عیناً همون بچگیای که رینا داشت. و آدم فکر میکنه اگه فقط یه فصل زودتر این حرف رو زده بود...🔥 وسط مکالمه پدر و دختری، رینیرا و آدام سر میرسن و چهار تا اژدها میافتن به جونِ هم. اولین باره سیراکس رو توی نبرد میبینیم. به نظرم بهترین جزئیاتِ صحنه اینه که رینیرا هیچوقت «دراکاریس» نمیگه. سیراکس خودش حمله میکنه. ویسریس فصلِ یک قسمتِ یک گفته بود این تصور که ما اژدهاها رو کنترل میکنیم یه توهمه، و این صحنه دقیقاً همون جملهست. اژدهاها اینجا سلاحِ سوارهاشون نیستن، خشمِ سوارهاشونن.🐑 و دلم برای شیپاستیلر سوخت. یه حیوونِ وحشی که تنها آرزوش گوسفند خوردن و تنها موندن بود، کشیده شد وسطِ جنگی که اصلاً نمیفهمه. زخمی میشه و فرار میکنه و دیمن ولش میکنه. به نظرم عمداً نکشتش؛ باند بین اژدها و سوارش زمانی میشکنه که یکیشون بمیره و دیمن بهتر از هرکسی میدونه بیاژدها بودن یعنی چی، شیپاستیلر رو برای رینا زنده نگه داشت!💔 اینکه آخرش رینیرا دیمن رو پس میزنه، دقیقاً توی همون لحظهای که دیمن داره متواضعترین نسخهی خودش رو نشون میده هم خیلی ناراحت کننده بود. رینیرا میتونست دیمن در اوج شکنندگی رو بپذیره یک بار برای همیشه خودش رو از وسوسهی اینکه دیمن خیانتکاره، نجات بده، اما نکرد📚 حالا کتاب، و بذارید از جین ارن شروع کنم. وقتی جیس با اژدهاش میره ایری تا ویل رو متحدِ مادرش کنه، جین شرط میذاره و شرطش نه پوله، نه ازدواج:سه بار خویشاوندانِ خودم خواستهاند جای مرا بگیرند. پسرعمویم سِر آرنولد میگوید زنان برای حکومت زیادی نرماند؛ او الان در یکی از سلولهای آسمانیِ من است. در این دنیای مردان، ما زنان باید کنار هم بایستیم.و بعد خواستهاش رو میگه. برایم اژدهاسوار بفرست. از ارتش نمیترسم، خیلیها خودشان را به دروازهی خونینِ من کوبیدند. ولی تو از آسمان بر سرم فرود آمدی و من هیچ کاری از دستم برنمیآمد، و من از احساسِ ناتوانی بیزارم.📚 برگردید به سریال. جین ارن دقیقاً همون چیزی رو داره که جینِ کتاب براش چونه زد. یه اژدهاسوار توی خاکِ خودش. ولی باهاش چی کار کرد؟ زد تو گوشش، تهدیدش کرد، و حالا هم لوش داد. تنها متحدِ طبیعیاش رو با دستِ خودش پس فرستاد.📚 راستی دربارهی اون زنِ روی پای جین هم بگم. کتاب اصلاً اسمی از جسمین ردفورت نمیبره. چیزی که هست اینه که ماشرومِ دلقک، جین رو «هرزهای اشرافی با اشتهایی سیریناپذیر برای مردان» میخونه؛ سپتون یوستیس شایعهی رایج رو نقل میکنه که جین همنشینیِ زنان رو ترجیح میداد و بعد اضافه میکنه که این شایعه درست نبود؛ و کتاب از قول مانکِن مینویسه که او تنها کسیه که خودش رو به تالارِ ایری محدود کرده، نه به اتاقخوابهاش. سه تا مرد، سه تا روایت، و هیچکدوم یه کلمه دربارهی حکومت کردنِ این زن نمیگن.📚 و تلخترین قسمت ماجرا. میدونیم که رینای کتاب هیچوقت شیپاستیلر رو نمیگیره. از تخمِ اولش یه چیزِ ناقص بیرون میآد که چند ساعت بیشتر زنده نمیمونه. بعد از تخمهای سیراکس یکی دیگه بهش میدن، و کتاب مینویسه هر شب کنارِ اون تخم میخوابید و دعا میکرد اژدهایی داشته باشد به سایز اژدهای خواهرش. سریال بهش اژدهایی داد که کتاب هرگز نداد، و همین قسمت دوباره ازش گرفت.📚 یه حرفی از دیمن اولِ جنگ هست که میگه:کشتنِ اژدها برای یک آدم کارِ آسانی نیست. ولی اژدها میتواند اژدها را بکشد، و کشته است. من اژدهایانمان را به جانِ اژدهایانِ غاصب نمیاندازم، مگر چارهای نداشته باشم.حالا ببینید این قسمت چی شد. دیمن بالاخره اژدهایان رو انداخت به جونِ هم؛ فقط نه به جونِ دشمن، به جونِ خودی.✍️ در حالی که رینیرا توی این قسمت یه اژدهاسوار رو زخمی کرد و یکی دیگه رو از خودش روند، توی پستِ بعد میبینیم که، سبزها اونطرفِ میدون اژدها به دست میآرن.🤩 برای خواندن متن کامل و دیدن عکسها instant view را باز کنید 🔜 منتظر قسمت بعد باشید....#بررسی_اپیزود #خاندان_اژدها #کتاب_در_برابر_سریال #HOTD @westerosir
واکنش فابین جوزف فرانکل به مرگ کاراکترش، کریستین کول: احساس میکنم طرفدارها تا مدت ها خودشون رو قایم کرده بودن ولی حالا دیگه پیداشون شد. برای مشاهده کامل ویدیو به وستروس مدیا مراجعه کنید. #فان#مصاحبه#فابین_فرانکل#HOTD@westerosir
خاندان اژدها ثابت کرد که ادغام خط داستانی نتلز و رینا تارگرین اشتباه بود. بخش اول قسمت ماقبل پایانی فصل سوم خاندان اژدها چند خط داستانی مهم را به سرانجام رساند، که شاید مهمترین ماجرای خطرناک رینا و شیپاستیلر باشد. از زمان نبرد گالت، رینا و شیپاستیلر در…خاندان اژدها ثابت کرد که ادغام خط داستانی نتلز و رینا تارگرین اشتباه بود.بخش دوم و پایانیرایان کُندال، شورانر سریال، در مصاحبهای گفته است که «قرار دادن یک اژدهای وحشی در کنار بانویی اشرافزاده که خودش نیز بهتدریج حالتی وحشی پیدا میکند»، برای نویسندگان سریال ایدهای جذاب بوده است. بله؛ روی کاغذ، این ایده واقعاً جالب به نظر میرسد. اما فرصتهای بسیاری برای پرداختن به این ایده از دسترفته است؛ فرصتهایی که سریال عملاً آنها را نادیده گرفت و در عوض، در هر قسمت تنها لباس رینا را تغییر داد تا وضعیت روحی و میزان کنترل او بر خودش را به مخاطب نشان دهد.در نهایت، نه تنها نتلز، شخصیت محبوب کتاب از سریال کنار گذاشته شد؛ بلکه جایگزینی او در سریال، در نهایت به داستانی خام و ناپخته تبدیل شد که نه حق شخصیتهای سریال و نه حق نتلز را ادا نکرد.پایانبندی رینا، مشکل تازهای برای آيندهی دیمون تارگرین ایجاد میکند.بخش دیگری از این ماجرا نیز وجود دارد که میتواند در فصل چهارم و پایانی خاندان اژدها دردسرهای بیشتری برای سریال ایجاد کند. در آتش و خون، نتلز و دیمون تارگرین آنقدر به یکدیگر نزدیک میشوند که رینیرا به وجود رابطهای عاشقانه میان آن دو مشکوک میشود؛ سوءظنی که میساریا، معشوقهی سابق دیمون نیز با کمال میل آن را تشدید میکند. کتاب حقیقت را مبهم باقی میگذارد؛ برخی نظریهها مدعیاند آن دو واقعاً در جریان جستوجوی ایموند تارگرین وارد رابطهای عاشقانه شده بودند، در حالی که نظریههای دیگر ادعا میکنند دیمون نتلز را مثل دخترش میدیده یا حتی این که نتلز در واقع دختر نامشروع خود دیمون بوده است.در هر صورت، نتیجه یکسان است: رینیرا فرمان مرگ نتلز را صادر میکند و هنگامی که دیمون از این موضوع باخبر میشود، نتلز را فراری میدهد. نتلز و شیپاستیلر به سوی افق پرواز میکنند و پس از پایان جنگ داخلی، بار دیگر در طبیعت وحشی ویل دیده میشوند؛ بخشی از داستان که سریال با نشان دادن پنهان شدن رینا و شیپاستیلر در غاری در ویل، از آن الهام گرفته است. سپس دیمون تصمیم میگیرد که زمان پایان دادن به نقش خودش در جنگ فرا رسیده است. او به هرنهال میرود تا ایموند را به نبرد تنبهتن بخواند؛ رویدادی که به یکی از نمادینترین صحنههای کل داستان تبدیل میشود؛ دوئل خطرناکترین جنگجویان جناح سیاه و سبز بر فراز چشم خدایان.اکنون که رینیرا میداند رینا سوار شیپاستیلر بوده و رینا نیز به دربار بازگردانده شده است، تقریباً قطعی است که سریال ناچار خواهد شد انگیزهی دیمون برای حضور در نبرد بر فراز چشم خدایان (گادز آی) را به شکلی متفاوت روایت کند. بنابراین، این انحراف داستانی با محوریت رینا نه تنها نتوانست به کیفیت داستان نتلز یا حتی ظرفیت نسخهی تلویزیونی آن برسد، بلکه برای یکی دیگر از مهمترین وقایع آینده نیز احتمال ایجاد حفرههای داستانی به وجود آورده است.تنها نکتهی امیدوارکننده در تمام این ماجرا این بود که دستکم بالأخره توانستیم دیمون را در نقش یک پدر ببینیم. اما واقعاً نمایش همين یک جنبه، ارزش این بلای ناامیدکنندهای که سریال بر سر داستان رینا، نتلز و شیپاستیلر آورد را داشت؟#خاندان_اژدها#مقاله#HOTD @Westerosir
«رینیرا فقط نشسته و هیچ کاری نمیکنه!» | قسمت اولیکی از پرتکرارترین انتقادهایی که به رینیرا میشود این است که «بعد از رسیدن به تخت فقط نشسته و هیچ کاری نمیکند.» اما اگر آتش وخون را با دقت بخوانیم، میبینیم مارتین از همان لحظهای که رینیرا وارد کینگز لندینگ میشود، مسیر داستان را از «جنگیدن» به «حکومت کردن» تغییر میدهد.مارتین بارها گفته است که نوشتن دربارهی جنگ آسان است، اما نوشتن دربارهی حکومت سختتر است. او هنگام صحبت دربارهی دنریس هم بارها به همین موضوع اشاره کرده؛ اینکه فتح یک شهر پایان داستان نیست، بلکه تازه آغاز مشکلات است. همین نگاه را میتوان در روایت رینیرا هم دید.رینیرا وقتی وارد کینگز لندینگ میشود، با یک حکومت ثروتمند و باثبات روبهرو نیست. برعکس؛ تایلند لنیستر پیش از سقوط شهر، خزانهی سلطنتی را تخلیه کرده بود؛ بخشی از طلاها به کسترلی راک، بخشی به اولدتاون و بخشی هم به بانک آهنین براووس منتقل شده بود. رینیرا تاج را به دست آورد، اما تقریباً بدون منابع مالی برای ادارهی پادشاهی.در نتیجه، برای تأمین هزینههای جنگ، حکومت ناچار به وضع مالیاتهای سنگین شد؛ مالیاتهایی که کتاب آنها را یکی از عوامل اصلی افزایش نارضایتی مردم معرفی میکند. این تصمیم از روی میل نبود، بلکه محصول شرایط بحرانی حکومت بود.بعد از آن، اوضاع شهر هر روز بدتر شد. گرانی، کمبود آذوقه، شایعات، بیاعتمادی و خشم مردم روزبهروز افزایش پیدا کرد. از اینجا به بعد، دشمن رینیرا فقط ارتش سبزها نیست؛ خودِ حکومت به بزرگترین بحران او تبدیل میشود.اما نکتهی مهمتر اینجاست که حتی در خود کتاب هم رینیرا فرمانروایی نیست که همیشه با قاطعیت تصمیم بگیرد. برعکس، مارتین بارها او را میان توصیههای متضاد اطرافیانش قرار میدهد.برای مثال، پس از تصرف کینگز لندینگ، اعضای شورای سیاه دربارهی نحوهی ادارهی شهر و ادامهی جنگ اختلاف نظر دارند. کورلیس ولاریون معمولاً محتاطتر عمل میکند و تلاش میکند از تصمیمهایی که میتواند پایههای حکومت را متزلزل کند جلوگیری شود. در مقابل، بارتیموس سلتیگار بر افزایش مالیات و تأمین فوری منابع مالی جنگ تأکید دارد. رینیرا بخشی از این پیشنهادها را میپذیرد، اما نتیجه همان چیزی میشود که کتاب توصیف میکند؛ افزایش نارضایتی مردم و تضعیف حکومت.اما این تازه شروع ماجراست. در قسمت دوم به یکی از جنجالیترین تصمیمهای رینیرا، ماجرای آدام ولاریون(اسپویل کتاب⚠️)، تفاوت مهم کتاب و سریال، و این سؤال میپردازیم که آیا واقعاً «دست نگه داشتن» هم میتواند خودش یک تصمیم سیاسی باشد؟#خاندان_اژدها #تحلیل#کتاب#سریال#HOTD@westerosir
تماشای اینکه اژدهایان به جان یکدیگر میافتند همیشه صحنهای تماشایی است، اما این قسمت بار دیگر به همه یادآوری کرد که چرا کاراکسیس یکی از مرگبارترین اژدهایان زنده به شمار میرود.حتا با وجود شرایط غیرمعمول این نبرد، کاراکسیس کاملن شبیه یک کهنهکار نبردهای بیشمار ظاهر شد. سرعت، تهاجم و دقت او بهوضوح نشان داد که چرا در سراسر وستروس از او هراس دارند. به محض اینکه کاراکسیس وارد مبارزه شد، روند نبرد بلافاصله تغییر کرد.اما چیزی که بیش از همه برای من جالب بود، پایان این صحنه بود.تقریبن چنین به نظر میرسید که دیمون فرمان حمله را صادر کرد، اما کاراکسیس تردید سوارکارش را احساس کرد. به جای وارد کردن ضربهای مرگبار، لحظهای از خویشتنداری دیده شد که نشان میداد پیوند میان اژدها و سوارکارش عمیقتر از صرفن فرمانبرداری از دستورات است. کاراکسیس فقط به سخنان دیمون واکنش نشان نداد؛ بلکه به نظر میرسید قصد و نیت او را درک میکند.هرچند که فکر نمیکنم اینطور باشد اما اگر هدف نویسندگان از این صحنه همین بوده باشد، انتخابی فوقالعاده هوشمندانه بوده است. این موضوع تاکید میکند که اژدهایان صرفن سلاحهایی بیفکر نیستند؛ آنها موجوداتی باهوش هستند که ارتباطی خارقالعاده با سوارکاران خود دارند.و اگر این صحنه قرار بوده بینندگان را برای نبرد سرنوشتساز بعدی کاراکسیس در داستان آماده کند، بدون شک در انجام این کار موفق بوده است.«ویرم خونین» فقط قدرتمند نیست؛ او نیرویی از طبیعت است که در آتش نبردهای بیشمار آبدیده شده است.#خاندان_اژدها #اژدهایان #تحلیل#HOTD @Westerosir
داداش مطمئنی سگت گاز نمیگیره؟آره، داداش خیالت راحت.قیافه من وقتی سگم گازش گرفت😂#خاندان_اژدها #فان #میم#HOTD#Fun#meme@Westerosir
جدیدترین آمار مخاطبان فصل سوم خاندان اژدها؛ بیش از ۳۳ میلیون بیننده برای هر قسمت!جدیدترین آمار منتشرشده از عملکرد فصل سوم خاندان اژدها نشان میدهد این سریال همچنان در استریم و میان مخاطبان سراسر جهان عملکرد قدرتمندی دارد. با وجود کاهش محسوس تعداد مخاطبان پخش زنده در آمریکا، آمارهای استریم و تماشای جهانی تصویر بسیار موفقتری از عملکرد این فصل ارائه میکنند.براساس تازهترین دادههای نیلسن که تیویلاین منتشر کرده، خاندان اژدها در هفته ۶ تا ۱۲ ژوئیه (۱۵ تا ۲۱ تیر) در رتبه دوم جدول کلی پربینندهترین برنامههای استریم آمریکا قرار گرفت. این سریال در این بازه ۹۶۹ میلیون دقیقه تماشا در اچبیاو مکس به ثبت رساند و در میان آثاری که هم از طریق پخش زنده تلویزیونی و هم سرویس استریم دنبال میشوند نیز رتبه نخست را به خود اختصاص داد.از سوی دیگر، آمار جهانی عملکرد فصل سوم را حتی امیدوارکنندهتر نشان میدهد. طبق گزارش منتشرشده بر اساس اعلام وارنر برادرز دیسکاوری، فصل سوم خاندان اژدها تاکنون به طور میانگین بیش از ۳۳ میلیون بیننده جهانی برای هر قسمت داشته است. این رقم مجموع تماشای سریال در شبکه اچبیاو و سرویس اچبیاو مکس را در بر میگیرد و به همین دلیل نباید آن را مستقیما با آمار نیلسن که مربوط به تماشای استریم در آمریکا در یک بازه هفتگی است مقایسه کرد.این در حالی است که قسمت اول فصل سوم در سه روز نخست انتشار ۲۱.۵ میلیون بیننده جهانی داشت؛ رقمی که حدود ۸ درصد کمتر از قسمت اول فصل دوم با ۲۳.۴ میلیون بیننده بود. با این حال، افزایش میزان تماشای سریال در روزهای پس از پخش نشان میدهد بسیاری از مخاطبان ترجیح میدهند قسمتهای جدید را با تاخیر و یا از طریق سرویس استریم تماشا کنند.در بخش پخش زنده نیز آمار قسمت هفتم فصل سوم منتشر شده است. این قسمت تنها ۷۹۰ هزار بیننده در پخش زنده آمریکا داشت که کاهش قابل توجهی نسبت به قسمتهای قبلی فصل سوم محسوب میشود. البته این آمار تنها مخاطبانی را شامل میشود که قسمت را به صورت زنده از اچبیاو تماشا کردهاند و بینندگان اچبیاو مکس، تماشای با تاخیر و مخاطبان بینالمللی در آن محاسبه نمیشوند.در مجموع، بیش از ۳۳ میلیون بیننده جهانی برای هر قسمت و ثبت ۹۶۹ میلیون دقیقه تماشا در یک هفته، نشان میدهد فصل سوم خاندان اژدها همچنان در سطح جهانی و در سرویسهای استریم عملکرد بسیار موفقی دارد.#آمار #خاندان_اژدها #HOTD @Westerosir
استاد پایلوس خطاب به داووس:سر ریام ردواین بهترین شوالیه روزگار خودش بود و یکی از بدترین دستهایی که تا بهحال به یک شاه خدمت کرده. دعاهای سپتون مورمیسون معجزه میکرد ولی در مقام دست به سرعت همهی مملکت آرزوی مرگش رو میکردن. لرد باترول بابت هوش و ذکاوتش مشهور بود. میلیس اسمالوود بابت شجاعتش. سر اوتو هایتاور بابت کمالاتش. با اینحال همگیشون بهعنوان دست شکست خوردن. پادشاهان اژدها معمولاً دست رو از همخونهای خودشون انتخاب میکردن، با نتایج متفاوتی. از بیلور نیزهشکن گرفته تا میگور ظالم. برخلاف این سپتون بارث رو داریم، پسر آهنگری که پادشاه پیر از قلعهی سرخ برگزید کسی که چهل سال آرامش و فراوانی به مملکت بخشید.کتاب سوم؛ یورش شمشیرها#نقل_قول #تاریخ#کتاب#HOTD@Westerosir
ژاندارک؛ الهامبخش شخصیت رینیرادر پادکست رسمی خاندان اژدها، کلر کیلنر، کارگردان قسمت سوم فصل سوم، فاش کرد که یکی از مهمترین سکانسهای رینیرا با الهام مستقیم از ژاندارک طراحی شده است. این صحبتها درباره قسمت سوم فصل سوم، «پیروزی رینیرا» است؛ اپیزودی که رینیرا پس از ورود به کینگز لندینگ با مردم، سپتون و مسئولیت حکومت روبهرو میشود. کیلنر درباره آن سکانس میگوید:«میخواستیم رینیرا شبیه یک رهبر روشنبین به نظر برسد. همهچیز را طوری طراحی کرده بودیم که خورشید دقیقاً پشت سرش قرار بگیرد. میخواستیم دوربین از زاویههای پایین او را نشان دهد و نور درخشان خورشید از پشت سرش بتابد؛ طوری که انگار یک قدیس است، مثل ژاندارک.» او در ادامه توضیح میدهد:«میخواستیم آن حس را کاملاً بسازیم؛ سپتون را در دوردست نشان بدهیم که او را تماشا میکنند و رینیرا انگار با نگاهش میگوید: “اگر قرار نیست تاجوتخت را به من بدهید، خودم آن را میگیرم. همین حالا تماشایم کنید.” در پایان هم مهم بود که ارتباط عمیق او با مردمش را ببینیم.» اما ژاندارک که بود؟ژاندارک دختر جوانی از فرانسه بود که در جریان جنگ صدساله ادعا کرد مأموریتی الهی برای نجات کشورش دارد. او در هفدهسالگی به ارتش فرانسه پیوست، روحیه سربازان را بالا برد و نقش مهمی در شکستن محاصره شهر اورلئان و تغییر روند جنگ ایفا کرد. اما مدت کوتاهی بعد اسیر شد، به اتهام بدعتگذاری محاکمه و در نوزدهسالگی زنده در آتش سوزانده شد. سالها بعد دادگاه کلیسا او را بیگناه اعلام کرد و در نهایت به عنوان یکی از قدیسان کلیسای کاتولیک و نماد ملی فرانسه شناخته شد.به همین دلیل، اشاره کلر کیلنر تأیید میکند که سازندگان عمداً با استفاده از نورپردازی، قرار دادن خورشید پشت سر رینیرا، زاویههای پایین دوربین و حضور سپتونها، تلاش کردهاند تصویری از رینیرا بسازند که یادآور ژاندارک باشد؛ زنی که در نگاه پیروانش فقط یک فرمانروا نیست، بلکه شخصیتی الهامبخش، دارای رسالت و نزدیک به یک چهره مقدس است.#خاندان_اژدها#تاریخ#HOTD @Westerosir
ملکه رابرت هایتاور: بنوش!شاهزاده ند تارگرین: تشنه نیستم!رابرت: بنوش! مامی جونت بهت دستور میده!! ند مینوشه و تصویر براش تار میشه و رابرت میخنده😂پینوشت: این پست کنایه میزنه به سکانس مسموم کردن ایموند توسط الیسنت!#فان#خاندان_اژدها #HOTD #Fun#Meme@Westerosir
وارنر دوباره تأیید کرد؛ «فتح اگان» همچنان یک فیلم سینمایی است! وارنر برادرز دیسکاوری در جریان معرفی برنامههای سال ۲۰۲۷ خود، بار دیگر از پروژه «فتح اگان» یاد کرد و این پروژه را دوباره بهعنوان یک فیلم سینمایی معرفی کرد. این موضوع در بخش برنامهریزی بلندمدت استودیو برای آثار پس از سال ۲۰۲۷ مطرح شد و نشان میدهد که برنامه ساخت این فیلم همچنان پابرجاست. در بیانیه وارنر آمده است که پس از سال ۲۰۲۷، این شرکت همچنان روی مجموعههای بزرگ و شناختهشده خود سرمایهگذاری خواهد کرد و یکی از مهمترین آنها، فیلم سینمایی «فتح اگان» از دنیای بازی تاجوتخت خواهد بود. این خبر از آن جهت اهمیت دارد که طی ماههای اخیر شایعات مختلفی درباره آینده این پروژه منتشر شده بود. بعضیها تصور میکردند شاید «فتح اگان» به یک سریال تبدیل شده باشد یا حتی ساخت آن متوقف شده باشد، اما وارنر با این اعلام رسمی بار دیگر تأکید کرد که این پروژه همچنان یک فیلم سینمایی است. عبارت «فیلم سینمایی رویدادمحور» هم نشان میدهد که وارنر قصد دارد این اثر را به یکی از مهمترین اکرانهای خود تبدیل کند؛ یعنی فیلمی با بودجه بالا، تبلیغات گسترده و اکرانی بزرگ که قرار است یکی از آثار شاخص دنیای بازی تاجوتخت باشد.از دیگر اطلاعات تأییدشده درباره این پروژه، حضور بو ویلیمون بهعنوان نویسنده فیلمنامه است. وی که سابقه نگارش آثاری مانند House of Cards، Andor و Severance را در کارنامه دارد، پیشتر برای فیلم The Ides of March نیز نامزد جایزه اسکار بهترین فیلمنامه اقتباسی شده بود. انتخاب او نشان میدهد وارنر برای فیلمنامه این پروژه نیز از یکی از نویسندگان مطرح استفاده کرده است.با این حال، هنوز تاریخ دقیق اکران یا آغاز تولید فیلم اعلام نشده است. تنها چیزی که فعلاً میدانیم این است که «فتح اگان» در برنامههای وارنر برای پس از سال ۲۰۲۷ قرار دارد و همچنان یکی از پروژههای مهم آینده این استودیو محسوب میشود.#اخبار #اسپین_آف#فتح_اگان#Aegons_Conquest@Westerosir
خاندان اژدها برای چهارمین هفته متوالی در صدر جدول استریم ماندسریال خاندان اژدها همچنان به روند موفق خود در پلتفرمهای استریم ادامه میدهد. براساس تازهترین آمار منتشرشده در جدول هفتگی سامبا تیوی، این مجموعه برای چهارمین هفته متوالی در رتبه نخست پربینندهترین سریالهای این جدول قرار گرفته است.این موفقیت در شرایطی به دست آمده که رقابت میان سریالهای پرهزینه و محبوب سرویسهای استریم بسیار نزدیک است؛ با این حال، خاندان اژدها همچنان توانسته جایگاه خود را حفظ کند و بالاتر از سایر سریالها قرار بگیرد. این موضوع نشان میدهد که فصل سوم همچنان مخاطبان زیادی دارد و استقبال از آن ادامه پیدا کرده است.با وجود اینکه آمار بینندگان پخش زنده فصل سوم نسبت به فصلهای اول و دوم کاهش داشته، عملکرد سریال در بخش استریم همچنان بسیار قدرتمند بوده است. دلیل اصلی این اختلاف را میتوان تغییر عادت تماشای مخاطبان دانست؛ چرا که بسیاری از بینندگان ترجیح میدهند قسمتهای جدید را با کمی تاخیر و از طریق سرویسهای استریم تماشا کنند، نه همزمان با پخش تلویزیونی.#آمار #اخبار #خاندان_اژدها #HOTD @Westerosir
خاندان اژدها ثابت کرد که ادغام خط داستانی نتلز و رینا تارگرین اشتباه بود.بخش اولقسمت ماقبل پایانی فصل سوم خاندان اژدها چند خط داستانی مهم را به سرانجام رساند، که شاید مهمترین ماجرای خطرناک رینا و شیپاستیلر باشد.از زمان نبرد گالت، رینا و شیپاستیلر در غاری در ویل پنهان شدهاند؛ شاهدخت سرگردان بهمرور زمان حالتی وحشی به خود گرفته است؛ پوست حیوانات بر تن دارد و سراسر بدنش از خاک، دوده و خون پوشیده شده است. رینا این تبعید خودخواسته را برگزیده، زیرا باور دارد که رینیرا به خاطر مرگ جیس از او نخواهد گذشت. این دلیلی است که داستان ارائه میدهد؛ اما در واقع، بیشتر به نظر میرسد که رینا از روبهرو شدن با احساس گناه خودش نسبت به این تراژدی هراس دارد.این خط داستانی یکی از بحثبرانگیزترین بخشهای فصل سوم در میان طرفداران کتاب آتش و خون جرج آر. آر. مارتین بوده است، زیرا در کتاب، رینا هرگز سوار شیپاستیلر نمیشود. او بیشتر دوران جنگ را کنار بانو جین ارن در ویل میماند، و این دختری نامشروع از طبقه عامه به نام نتلز است که با زیرکی و پشتکار خودش موفق میشود با این اژدهای وحشی پیوند برقرار کند. برای بسیاری از خوانندگان نتلز یکی از محبوبترین شخصیتهاست؛ حتی برای خود جرج آر. آر. مارتین که زمانی گفته بود دوست دارد روزی بیشتر دربارهی او بنویسد.پس از ادغام خط داستانی این دو شخصیت در سریال، بسیاری از بینندگان امیدوار بودند وقایع آيندهی سریال دلیل خوبی برای این انتخاب ارائه دهند، اما متأسفانه انگار سریال به شکلی بسیار ناامیدکننده این خط داستانی را به پایان رساند.وقتی میتوان یک نبرد اژدهایان داشت، چه نیازی به رشد شخصیت داریم؟بله، منظور همان نبرد بزرگ اژدهایان در میانهی این قسمت است؛ جایی که شیپاستیلر توسط سایرکس، سیاسموک و کراکسیس محاصره میشود و تا آستانهی مرگ پیش میرود. این درگیری چند ایدهی کلیدی را از کتاب وام میگیرد؛ از جمله جستوجوی نتلز و دیمون برای یافتن ویگار و این واقعیت که رینیرا به اشتباه تصور میکرد خیانت همسرش بسیار بدتر از آن چیزی بوده که در حقیقت رخ داده است. سپس این عناصر را در قالب صحنهای کاملاً جدید به کار میگیرد که بیش از هر چیز بر جلوههای ویژه تکیه دارد تا فرصت بیشتری برای درخشش اژدهایان سریال فراهم کند.این صحنه دراماتیک پیش میرود؛ رینیرا سرانجام هویت سوار شیپاستیلر را کشف میکند و ظاهراً رینا را از چنگ این اژدهای وحشی «نجات» میدهد. در حالی که رینا برای اژدهای زخمی خود گریه میکند، دیمون و کراکسیس، ضربهای مرگبار به شیپاستیلر وارد میکنند. ما نمیبینیم که آیا شیپاستیلر بر اثر زخمهایش جان میدهد یا نه، اما بعید است این اژدهای وحشی به این زودی دوباره به پرواز درآید. رینا با لباس یک شاهدخت به کینگزلندینگ بازمیگردد و خواهرش بیلا به او اطمینان میدهد که «از نو شروع خواهد کرد.»صرفنظر از اینکه آیا این نبرد اژدهایان توانسته به استانداردهای طلایی پیشین خاندان اژدها در نمایش نبردهای اژدهایان برسد یا نه، مهمتر آن است که ببینیم این اتفاق برای خط داستانی رینا/نتلز چه معنایی دارد. اگر واقعاً این پایان آن باشد، در عمل تنها یک بار در آغاز فصل توجه ویژهای به این شخصیت شده و سپس رینا و اژدهایش تقریباً تا زمان این رویارویی نهایی به حاشیه رانده شدهاند.خط داستانی نتلز/رینا، نمونهی بارزی از فرصت از دسترفته است.سریال خاندان اژدها شخصیتهای بسیار زیادی دارد و مطمئناً مدیریت همزمان این همه شخصیت و بازیگر کار دشواری است. با این وجود عجیب است که سریال چنین خط داستانی جذابی را به رینا داده، اما کمترین زمان ممکن را صرف پرداختن به آن کرده است. از زمان نبرد گالت تا نبرد اژدهایان در قسمت هفتم، مجموع زمان حضور رینا روی صفحهی نمایش کمتر از هشت دقیقه است.ما حتی یک صحنه هم نمیبینیم که نشان دهد رابطهی رینا و شیپاستیلر چگونه است یا در طول زمانی که آنها کنار یکدیگر سپری میکنند، این رابطه چه تغییراتی میکند.همین موضوع باعث میشود صحنهی نهایی که در آن رینا از اژدها جدا میشود، کاملاً توخالی به نظر برسد. مسئله این نیست که این شیوهی پایان دادن به داستان ذاتاً بد است، بلکه چون سریال هرگز تجربهی رینا را بهدرستی به تصویر نمیکشد، تأثیر احساسی این جدایی نیز از بین میرود. آیا رینا واقعاً به شیپاستیلر اهمیت میدهد؟ آیا اژدها نیز به او، کسی که احتمالاً تنها موجود زندهای بوده که تاکنون با او پیوند برقرار کرده، دلبسته شده؟ آیا رینا ناخواسته اسیر این جانور بوده؟ ما پاسخ هیچیک از این پرسشها را نخواهیم دانست، زیرا #خاندان_اژدها هرگز به خود زحمت نداد زمانی به رینا و شیپاستیلر اختصاص دهد. گویا این فصل فقط رینیرا نیست که با اژدهایان و سوارانشان مثل ابزار رفتار میکند.#مقاله#HOTD@Westerosir
ملکه الیسنت هایتاور خطاب به ملکه رینیرا تارگرین:شهر مال شماست پرنسس، اما شما آن را زیاد نگه نخواهید داشت. وقتی که گربه نیست موشها بازی میکنند! پسرم ایموند با آتش و خون باز خواهد گشت.#خاندان_اژدها #نقل_قول #تاریخ#کتاب#HOTD@Westerosir
🤩🤩 نقد و بررسیِ خاندان اژدها | همراه با آتش و خون🐉 پست سوم — دامنی که از دست میرود👁 هشدار لو رفتن داستان: کتاب و قسمت هفتم از فصل سوم سریال👋 بریم ادامهی پستِ قبل، که گفتم بریم ببینیم رینیرا وقتی که توی هرنهال دو زن و یک جام رخ میداد با هرنهال چه معاملهای میکرد. خب، داشت میدادش به یکی دیگه.🏰 بانو سابیتا فِری دوباره میآد طلبش رو میخواد و اینبار رینیرا کوتاه میآد: باشه، هرنهال مالِ تو. حالا حواستون به این زمانبندی باشه. الان الیسنت توی هرنهاله و جونش رو وسط گذاشته. رینیرا هم قبلاً قول داده بود که هرنهال مالِ کسیه که ایموند رو بکشه. یعنی اگه الیسنت موفق بشه، ملکه یه قلعه رو همزمان به دو نفر فروخته. این دیگه سیاست نیست، این کثافته.💰 از طرفی تورن مندرلی رو داریم. تازه استاد سکه شده و شکایت داره که مردم دمِ درِ خونهاش کثافت میریزن و فهمیده که قراره تقصیرِ خالی بودنِ خزانه بیفته گردنِ اون. و بنده خدا درست فهمیده، دقیقاً برای همین آوردنش. پیشنهادش مالِ کی بود؟ بله، میساریا. و توی همین صحنه، میساریا آروم شرابش رو مزه میکنه.😐 بعد بانو فِری یه جمله میگه که مهمه: «اگه آدرین توی مأموریتش موفق بشه.» یعنی بانوی تواینز میدونه ملکه یه شوالیهی گاردِ پادشاهی رو با دروغ فرستاده تا یه شاهزاده رو ترور کنه. فصلِ دو، اگان/کریستون سِر اریک رو فرستاد که رینیرا رو بکشه و همه موقع گفتیم چه کارِ نانجیبیه. حالا رینیرا داره عیناً همون کار رو میکنه، فقط شلختهترش، طوری که بانو فِری هم ازش خبر داره. الیسنت بهش گفته بود که وقتی ملکه بشی کارهایی میکنی که فکرشو نمیکردی! حالا داریم میبینیم...🍸 حالا بریم سراغِ سیلوی. سیلوی، همون زنِ روسپیخونه از فصلِ یک، معشوقه/مامی ایموند از فصل دو توی تالارِ تخت جلوی میساریا وایمیسته و چیزی رو میگه که هیچکس دیگهای جرات نداره: تو عوض شدی. عاشقِ ظاهرِ قدرت شدی بدونِ اینکه قدرتی داشته باشی. و بعد جملهای رو میگه که نشون میده حداقل سیلوی تو جهل مرکب نیست: از چشمِ آدمای بالانشین، یه جنده همیشه جنده میمونه.🙃 و بیراه هم نمیگه. لباسهای میساریا هر قسمت گرونتر میشه و از اون کارهایی که قرار بود برای مردمِ گرسنه بکنه هنوز خبری نیست. سیلوی داره یه سوالِ ساده میپرسه: هنوز طرفِ مایی، یا رفتی اونطرف؟😘 بعد از شورا میساریا میآد سراغِ رینیرا و میگه دیمن داره بهت خیانت میکنه. رینیرا میفهمه و حتی به روش هم میآره که داری با حرفای شیرین بازیام میدی، ولی بعدش دقیقاً همون حرفای شیرین رو قبول میکنه. این صحنه عجیب آشناست: همون چیزهایی که الیسنت توی رؤیا به ایموند گفت، همون چیزهایی که مادرِ دیمن فصلِ قبل بهش گفت. معلوم شد فقط پسرهای تارگرین نیستن که یه چیز میخوان. گویا دخترای تارگرین هم همینن! همه دنبال تایید و دیده شدن! 📚 حالا بریم کتاب. قبلاً هینتِ دروغهای کوچیکِ میساریا رو دادم. این قضیه داره بودارتر میشه. یه چیزی در مورد میساریای کتاب و تفاوتش با سریال هست که اذیتم میکنه. میساریای کتاب اصلاً این آدمِ دستخالی نیست. «آتش و خون» صریح مینویسه که بانو مِیزری به صورت غیر رسمی استادِ زمزمهها شد (غیر رسمی، چون در شورا نقشی نداشت)، توی هر روسپیخونه و میخونه و دکهی کینگزلندینگ، و توی تالارها و اتاقخوابهای بزرگان چشم و گوش داشت. یعنی همون شبکهی جاسوسیای که ما این فصل مدام دنبالش میگردیم و پیدا نمیکنیم، توی کتاب کاملاً سرِ جاشه. اگه توی سریال شبکهی درست درمون داشت، هم ماجرای ردا طلاییها پیش نمیاومد و هم از توطئهی اُرموند در شهر خبر داشت. الان بیشتر شبیه باقره! 📚 توی مثلث معروف رینیرا/دیمن/میساریا توی کتاب رابطهها برعکسه. تو کتاب این دیمنه که هر شب میره سراغِ میساریا، نه رینیرا. (یه تکراری بگم!) جالبترین بخشش هم نقلِ قولیه که از خودِ رینیرا مونده:بگذارید دیمن هوسش را هرجا میخواهد سیراب کند، ما هم همین کار را میکنیم.📚 از نظر من توی کتاب، بزرگترین حرفی که رینیرا رو عوض میکنه، از طرق میساریا میآد. در کتاب رینیرا خودش دنبالِ میساریا میفرسته تا ازش بپرسه آیا نتلز (دخترکی که سریال به رینا عوضش کرد!) داره بهش خیانت میکنه یا نه. میساریا با ردای مخملِ سیاه با آسترِ سرخ میآد، سر به زیر میایسته، بعد سرش رو بالا میگیره و آروم میگه که او همین حالا هم خیانت کرده و همین الان توی بسترِ شوهرِ شماست. همین. با همین یک جمله کلِ سلطنتِ رینیرا شروع میکنه به فروریختن.📚 یه توصیفی هست از رینیرا که سپتون یوستاس نوشته و وصف رینیرا این روزاست: انقدر و از اونقدر آدم خیانت دیده بود که دیگه سریع بدترین چیز رو باور میکرد. خیانت دیگه غافلگیرش نمیکرد، ازش انتظارش رو داشت، حتی از کسانی که بیشتر از همه دوستشون داشت.📚 راستی اینم بگم، توی کتاب هیچکس هرنهال رو به سابیتا فِری نمیده. خودش میره برش میداره. سابیتای کتاب خیلی رند و روپاست. ولی اون قلعه نهتنها براش نمیمونه، بلکه کم مونده بود که به کشتنش بده.✍️ رینیرا این قسمت هرنهال رو داد، آبروش رو داد، و آخرش هم به حرفِ کسی گوش داد که خودش میدونست داره بازیاش میده. پستِ بعد میریم بالای ریورلندز، و جنگِ ۴ اژدها.🤩 برای خواندن متن کامل و دیدن عکسها instant view را باز کنید 🔜 منتظر قسمت بعد باشید....#بررسی_اپیزود #خاندان_اژدها #کتاب_در_برابر_سریال #HOTD @westerosir
واکنش دیمون، وقتی تو شورای کوچک میساریا شروع به حرف زدن میکنه!!#خاندان_اژدها #فان#HOTD #Fun#Meme@Westerosir
خیلی از بینندهها از سکانس رینیرا و میساریا خوششان نیامد، اما اگر کمی از بحث «دوست داشتن یا نداشتن» فاصله بگیریم، میشود دید که کارگردان اصلاً دنبال چه چیزی بوده و چرا این سکانس را اینطور جلوی دوربین برده است.وضعیت روحی رینیرا هرچه داستان جلوتر میرود، حال روحی او بیشتر از هم میپاشد. با اینکه حالا روی تخت آهنین نشسته، هنوز همان نیاز قدیمی را دارد؛ اینکه یکی به او اطمینان بدهد، آرامش بدهد و به او بگوید «تو کافی هستی». چیزی که نه از شورا میگیرد، نه از اطرافیانش و نه حتی از جایگاهی که سالها برای رسیدن به آن جنگیده است.چرا رینیرا در چنین لحظهای سراغ دیمون نرفت؟ به نظرم دلیلش این نیست که از دیمون میترسد یا فکر میکند دوستش ندارد. اتفاقاً دیمون احتمالاً بیش از هر کس دیگری عاشق رینیرا است. مسئله این است که رابطهی دیمون و رینیرا همیشه با قدرت، سیاست و کشمکش گره خورده. دیمون کسی نیست که معمولاً با نوازش و تأیید عاطفی به رینیرا آرامش بدهد؛ او بیشتر او را به جلو هل میدهد، به چالش میکشد یا از او انتظار قدرت دارد. اما میساریا دقیقاً همان چیزی را به رینیرا میدهد که در آن لحظه کم دارد؛ همدلی، اطمینان و احساس امنیت.بین این دو نفر یک رابطه تأییدگر شکل گرفته است. به نظرم رینیرا هنوز حرفهای میساریا در فصل دوم را فراموش نکرده؛ همان جایی که به او گفت: «فکر میکنم تو محکم و استواری… باور دارم برای ملکه شدن به دنیا آمدهای.» میساریا دقیقاً همان بخشی از وجود رینیرا را آرام میکند که همیشه پر از تردید بوده؛ اینکه آیا واقعاً شایسته این جایگاه هست یا نه.این تردید از کودکی با او بوده. رینیرا همیشه احساس میکرد اگر پسر به دنیا آمده بود، اگر مادرش در تولد برادرش جانش را از دست نمیداد و اگر همان فرزندی بود که همه انتظارش را داشتند، شاید همه چیز فرق میکرد. حتی خودش هم در یکی از صحنههای سریال حسرت میخورد و میگوید کاش مرد به دنیا آمده بود؛ چون میداند در دنیای وستروس، مرد بودن یعنی پذیرفته شدن بدون این همه جنگیدن برای اثبات خود.برای همین وقتی از میساریا میپرسد: «فکر میکنی من لیاقت این جایگاه را دارم؟» دوربین او را از بالا نشان میدهد. انگار ناگهان دیگر ملکه نیست؛ تبدیل میشود به کودکی که فقط دنبال این است یکی دستش را بگیرد و بگوید «همه چیز درست است». اجرای اما دآرسی هم دقیقاً همین حس را منتقل میکند.بعد هم میساریا دو دستش را روی صورت رینیرا میگذارد؛ حرکتی که بیشتر از یک حرکت عاشقانه، شبیه آرام کردن یک کودک مضطرب است.در مقابل، وقتی نوبت جواب دادن میساریا میرسد، دوربین او را از زاویه پایین نشان میدهد. این انتخاب اتفاقی نیست. در آن لحظه میساریا کسی است که کنترل فضای احساسی را در دست گرفته. او دقیقاً همان حرفهایی را میزند که میداند رینیرا نیاز دارد بشنود. حتی وقتی او را فقط با اسم «رینیرا» صدا میکند و نه با لقب «ملکه»، فاصله بینشان از بین میرود و یک صمیمیت عمیقتر شکل میگیرد؛ صمیمیتی که باعث میشود نفوذ بیشتری روی رینیرا پیدا کند.حتی نوازش کردن موهای رینیرا هم بیشتر شبیه رفتاری است که یک مادر برای آرام کردن فرزندش انجام میدهد. مسئله ارزشمندی رینیرا؛ او احتیاج دارد باور کند مرگ پسرانش بیهوده نبوده، رنج مادریش هدر نرفته و اینکه واقعاً برای نشستن روی تخت آهنین انتخاب شده است. انگار اگر این را باور کند، عذاب وجدانی که با خودش حمل کرده کمی سبکتر میشود. حتی آن نمای طولانی که صورت رینیرا نزدیک شکم میساریاست، میتواند یادآور همین میل ناخودآگاه برای بازگشت به امنیت، مادر و احساس پذیرفته شدن باشد.اما بخش تراژیک ماجرا اینجاست که رفتار میساریا کاملاً هم بیغرض نیست. به نظرم او واقعاً به رینیرا علاقه دارد، اما زمان میخواهد تا جایگاه خودش را هم کنار او حفظ کند. برخلاف بوسهی فصل دوم که طبیعیتر و خودجوشتر به نظر میرسید، این بار انگار هدف مشخصی هم پشت این صمیمیت وجود دارد. میساریا شخصیت پیچیدهای است؛ هم احساس واقعی دارد و هم بلد است از صمیمیت بهعنوان یک ابزار استفاده کند.البته این دو موضوع لزوماً همدیگر را نقض نمیکنند. میساریا هم این رابطه را میخواهد و هم میداند حفظ این نزدیکی، موقعیتش را حفظ میکند. یکی از نویسندگان این قسمت هم گفته این صحنه در واقع کامل شدن رابطه عاشقانه این دو نفر بوده است.به نظرم همین موضوع میتواند بعداً به یکی از جذابترین تضادهای داستان تبدیل شود؛ اگر روزی پیشنهادی به میساریا داده شود که در ازای حفظ جان یا قدرتش، مجبور شود به رینیرا خیانت کند.آنوقت سؤال اصلی این خواهد بود: احساس واقعیاش نسبت به رینیرا قویتر است یا غریزه بقا؟ و احتمالاً همین دوگانگی، مهمترین آزمون شخصیت میساریا در ادامه داستان خواهد بود.#خاندان_اژدها#تحلیل#HOTD@Westerosir
چگونه «خاندان اژدها» زرههایی درخور قدرتمندترین تارگرینها و هایتاورها میسازد؟درست از همان لحظهای که پخش سریال «بازی تاج و تخت» از شبکه HBO آغاز شد، این سریال هرگز از به تصویر کشیدن صحنههای عظیم و تماشایی ابایی نداشت. اگرچه تنها سه فصل از پخش اسپینآف این سریال، یعنی «خاندان اژدها» میگذرد، گستردگی و وسعت آن از همین حالا خیرهکننده است. این سریال نه تنها اژدهایان متعدد و ترسناکی را روی پرده آورده، بلکه میزبان شخصیتهای شرور جدید و صحنههای نبرد نفسگیری نیز بوده است. همچنین، به لطف کار دقیق تیمهای لباس و زره، این نبردها از پیچیدهترین صحنههای کل دنیای نغمه به شمار میروند.به گفته سایمون بریندل، طراح زره سریال، تنها در طول هشت قسمت فصل سوم، تیم او از بیش از «۴۰۰ هزار حلقهی زنجیر زره، ۱۰۰ هزار پرچ گنبدی توپر و ۲۵ هزار قطعه فلزی سفارشی برشخورده با لیزر» استفاده کردهاند!! بیشتر این قطعات برای ساخت زره شخصیتهای اصلی مانند سر کریستون کول و دیمون تارگرین به کار رفته و برخی دیگر، از جمله زره سینه اورموند هایتاور، با جزئیاتی بسیار چشمگیر طراحی شدهاند.همچنین تیم بریندل علاوه بر شخصیتهای اصلی، باید زره شخصیتهای فرعی و سیاهیلشکرها را نیز تولید کند. با اینحال، او تأکید میکند که هدف تیم صرفاً تولید انبوه نیست، بلکه کیفیت در اولویت قرار دارد و همه اعضای گروه تلاش میکنند بهترین نتیجه ممکن را ارائه دهند.بریندل و کارولین مککال، طراح لباس سریال، تلاش کردهاند زرههایی خلق کنند که هم از نظر تاریخی باورپذیر باشند و هم هویت هر شخصیت را بهخوبی منعکس کنند.تیم طراحی «خاندان اژدها» برای ساخت زرههای این سریال، تنها به ظاهر باشکوه و فانتزی آنها توجه نمیکند، بلکه تلاش دارد هر زره بازتابی از تاریخ، جایگاه اجتماعی و شخصیت فردی صاحب آن باشد. کارولین مککال، طراح لباس سریال، توضیح میدهد که طراحی زره شخصیتهایی مانند اورموند هایتاور با تحقیقات گسترده درباره خاندانها، تاریخ و آثار باستانی آغاز میشود. او برای طراحی اورموند از زرههای رنسانس ایتالیایی و آثار قرن پانزدهم الهام گرفت تا ثروت، قدرت و ارتباط این شخصیت با مذهب هفت را در ظاهر او نشان دهد.مککال تأکید میکند که هدف تیم طراحی، ساخت یک دنیای فانتزی جدا از واقعیت نیست، بلکه ایجاد جهانی واقعی و تاریخی است که در آن عناصر خارقالعادهای مانند اژدهایان وجود دارند. به همین دلیل، طراحیها بیشتر بر پایه فناوری و سبک زرههای قرن چهاردهم و پانزدهم میلادی شکل گرفتهاند تا حس یک دوره تاریخی باورپذیر را منتقل کنند.تیم طراحی تلاش میکند علاوه بر حفظ هماهنگی تاریخی، ویژگیهای شخصیتی هر فرد را نیز در زره او نمایش دهد.مککال توضیح میدهد که نمونههای اولیه زره پیش از ساخت نهایی روی بازیگران آزمایش میشوند تا تناسب، راحتی و امکان حرکت بررسی شود. زره باید از همان مراحل ابتدایی طراحی با بدن بازیگر هماهنگ شود، زیرا تغییرات بعدی در آن بسیار دشوار است. به همین دلیل، طراحی زره میتواند حتی برای ایجاد ظاهری قدرتمندتر و ترسناکتر برای بازیگر نیز مورد استفاده قرار گیرد.بریندل توضیح میدهد که یک زره کامل ممکن است حدود ۲۰ هفته زمان ببرد. این روند شامل بررسی طرحها، ساخت نمونه اولیه، قالبگیری، مجسمهسازی، تولید قطعات سبک و در نهایت اضافه کردن جزئیات فلزی و پرداخت نهایی است.یکی از نکات مهم برای ایجاد حس واقعی بودن زرهها، استفاده از زنجیرهای واقعی در زرههای زنجیری است. به گفته بریندل، این کار باعث میشود حرکت زره هنگام راه رفتن طبیعیتر باشد و بازیگر واقعاً احساس کند که یک قطعه جنگی واقعی را پوشیده است. مواد جدید نیز با وجود وزن کم، ساختاری مقاوم دارند و باعث میشوند زره مانند یک وسیله واقعی روی بدن بازیگر رفتار کند.در طراحی زره خاندان تارگرین، آزادی حرکت اهمیت ویژهای دارد، زیرا بسیاری از شخصیتهای این خاندان اژدهاسوار هستند و به انعطاف بیشتری نیاز دارند. مککال توضیح میدهد که زرههای تارگرینی با مفصلبندی دقیق طراحی شدهاند تا هم ظاهر باشکوه داشته باشند و هم حرکت بازیگران را محدود نکنند. نمونه برجسته این رویکرد، زره ایموند تارگرین است که با الهام از فلسهای اژدها طراحی شده و با فیزیک بدنی ایوان میچل هماهنگ شده است.بریندل در پایان اشاره میکند که تیم طراحی در طول سه فصل سریال نزدیک به ۶۰۰ ست زره ساخته و برای حدود ۱۵۰ تا ۲۰۰ شخصیت زرههای اختصاصی طراحی کرده است. با اضافه کردن زرههای مربوط به ارتشها، گروههای پسزمینه و شخصیتهای فرعی، تعداد قطعات ساختهشده به هزاران مورد میرسد؛ کاری که نشاندهنده مقیاس عظیم و جزئیات بالای طراحی در «خاندان اژدها» است.#جامه_شناسی#مقاله#خاندان_اژدها #HOTD @Westerosir
معرفی بانو جسامین ردفورتهمراهان گرامی مطلب زیر حاوی اسپویل کتاب و سریال است.در قسمت هفتم از فصل سوم سریال «خاندان اژدها»، زمانی که شاهزاده دیمون تارگرین برای یافتن رینا به دره ویل میرود و وارد قلعهی ایری میشود، بانویی را میبینیم که در کنار بانو جین ارن نشسته است. این صحنه برای بسیاری از بینندگان این پرسش را ایجاد میکند که این بانو چه کسی است و چه نسبتی با بانو جین ارن دارد. جهت معرفی خدمت شما عرض میکنیم که این بانو «جسامین ردفورت»، بانویی اشرافزاده از خاندان ردفورت، است که از او بهعنوان «همدم عزیز» یا «همدم صمیمی» بانو جین ارین یاد شده است. اگرچه منابع تاریخی اطلاعات چندانی دربارهی او ارائه نمیکنند، اما جایگاه ویژهٔ او در زندگی بانو جین ارن انکارناپذیر است. جین ارن هرگز ازدواج نکرد و در اواخر سال ۱۳۴ ب.ف در سن چهلسالگی، در صومعهی ماریس در جزایر استونی در بندر گالتاون درگذشت؛ در حالی که در آغوش همدم صمیمی خود، جسامین ردفورت، آرام گرفته بود. همین موضوع نشان میدهد که جسامین نزدیکترین و مورد اعتمادترین فرد در واپسین لحظات زندگی بانوی ایری بوده است.کتاب آتش و خون#خاندان_اژدها #فکت#تاریخ#کتاب#سریال#houseofthedragon #HOTD#fact@westerosir
توضیحات کارگردان «خاندان اژدها» بابت خودداری ملکه هلینا تارگرین از سوار شدن بر اژدهایش، دریمفایر.نینا لوپز کورادو دلیل دوری هلینا از دریمفایر در «خاندان اژدها» را در مصاحبه اخیرش با مجله EW بیان کرد و درباره یکی از هولناکترین جنبههای داستان هلینا تارگرین توضیحاتی ارائه داد:«خودداری او از سوار شدن بر دریمفایر، برخلاف آنچه ممکن است در نگاه اول به نظر برسد، صرفن ناشی از ترس نیست؛ بلکه نشاندهنده ناراحتی و اضطراب عمیق هلینا نسبت به اژدهایان و ویرانیهایی است که آنها برای خانوادهاش و سراسر وستروس به همراه میآورند.»نینا لوپز توضیح داد که خودداری هلینا از سوار شدن بر دریمفایر، از باور او سرچشمه میگیرد که اژدهایان تنها سلاح نیستند، بلکه نیروهایی هستند که ساختار و ماهیت جهان آنها را دگرگون میکنند:«هلینا احساس بسیار قدرتمندی نسبت به اژدهایان دارد و در این مورد دچار کشمکش است؛ زیرا فکر میکند آنها واقعن انسانها را تغییر میدهند و اساسن تمام دنیای آنها را تغییر دادهاند. بنابراین وقتی خودش را بر روی اژدها میبیند و دریمفایر را میبیند که تقریبن تمام کینگز لندینگ را نابود میکند، این موضوع در درون او بهشدت و عمیقن تاثیر میگذارد...»حال این تصویر از نابودی، سوار شدن بر دریمفایر را برای هلینا غیرقابل تحمل میکند؛ زیرا او، این اژدها را با ویرانی اجتنابناپذیر مرتبط میداند.کورادو در ادامه افزود که امتناع هلینا ریشه در آگاهی او از نفرین تارگرینها دارد:«فکر میکنم او در اعماق وجودش میداند که چون یک تارگرین است، تقریبن هیچ نتیجه مثبتی برای هیچکدام از اتفاقاتی که در رابطه با این جنگ و این خانواده رخ میدهد وجود ندارد و اژدهایان، تا زمانی که وجود داشته باشند، همچنان این آشوب درونی را در میان تارگرینها حفظ خواهند کرد.»برای هلینا، دریمفایر نمادی از قدرت نیست؛ بلکه نمادی از درگیری بیپایان است؛ یادآوریای که نشان میدهد اژدهایان چرخه ویرانی را در میان خاندان او تداوم میبخشند.#مصاحبه #اخبار#خاندان_اژدها #HOTD @Westerosir
آیا بازگشت اگان تارگرین در «خاندان اژدها» میتواند به ضرر رینیرا تمام شود؟اگان و سانفایر زندهاند و بهزودی تمام قلمرو، از جمله کسانی که رینیرا درباره مرگ اگان به آنها دروغ گفته بود، از این موضوع مطلع خواهند شد.قسمت ماقبل آخر فصل سوم سریال «خاندان اژدها» با بازگشت شگفتانگیز سانفایر، اژدهای اگان، همراه بود. اگان و متحدش تایلند لنیستر که توسط سربازان وفادار به رینیرا محاصره شده بودند، با بیدار شدن اژدهای اگان و به آتش کشیدن دشمنان نجات یافتند. این لحظه مهمی برای اگان بود تا بالاخره از فرار دست بکشد و اراده خود را برای پادشاهی نشان دهد.اما بازگشت اگان پیامدهای سنگینی برای کل قلمرو دارد. پس از سقوط کینگزلندینگ، رینیرا تارگرین به پیشنهاد الیسنت هایتاور شایعه مرگ اگان را پخش کرد. حالا با انتشار خبر زنده بودن اگان و اژدهایش، تمام مشروعیت رینیرا به خطر افتاده است.علاوه بر این، دروغ رینیرا پیامد مستقیمی برای او خواهد داشت. او در قسمتهای قبل به «سپتون اعظم» (رهبر مذهب هفت) اصرار کرده بود که اگان مرده است و خواسته بود تا او را به عنوان ملکه جدید تایید کند. اکنون مشخص میشود که رینیرا ندانسته و مستقیماً به رهبر یکی از قدرتمندترین نهادهای وستروس دروغ گفته است؛ نفوذی که تاریخ وستروس نشان داده دشمنی با آن برای هیچ حکمرانی عاقبت خوبی ندارد.هشدار: اسپویل بسیار سنگین از کتاب «آتش و خون» واکنش «مذهب هفت» به دروغ رینیرا چه خواهد بود؟در وستروس، مشروعیت پادشاهان وابسته به تایید و مسح شدن توسط «مذهب هفت» است. اگان دوم در فصل اول توسط سپتون اعظم مسح شد؛ بنابراین از نظر مذهب، تا زمان اطمینان کامل از مرگش، او پادشاه قانونی است. پرخاش رینیرا و دروغ او به سپتون اعظم درباره مرگ اگان، موضع مذهب را علیه او سختتر خواهد کرد.در کتاب «آتش و خون»، رینیرا در نهایت با شورش مردم عادی کینگزلندینگ روبرو میشود؛ شورشی که توسط یک رهبر متعصب مذهبی به نام «چوپان» (The Shepherd) هدایت میشود. این شورش در نهایت به واقعهی «حمله به دراگونپیت» ختم میشود که طی آن مردم خشمگین تمام اژدهایان محبوس در پایتخت، از جمله «سایرکس» (اژدهای رینیرا)، را میکشند.اگرچه دروغ گفتن رینیرا درباره مرگ اگان در کتاب وجود نداشت، اما اضافه شدن آن به سریال، دلیل منطقی و محکمی به دست رهبران مذهبی میدهد تا مردم را علیه «ملکه سیاه» بشورانند. رویاهای هلینا و آسیب دیدن سایرکس در قسمتهای اخیر نیز زمینه را برای رخ دادن این فاجعه در فصل چهارم آماده کرده است. روزهای تاریکی در انتظار رینیرا است و سقوط او رسماً آغاز شده است.#مقاله #خاندان_اژدها #HOTD @Westerosir
جسورترین و دیوانهوارترین شخصیت فصل کسی هست که فکرش رو نمیکنید!یک لحظه به کارهای الیسنت فکر کنید.در نگاه اول، شاید همه تصمیمهایش به نفع رینیرا به نظر برسد؛ از دور کردن ایموند گرفته تا تلاشهای غیر مستقیمش برای از هم پاشیدن جبهه سبزها. اما اگر دقیقتر نگاه کنیم، میبینیم انگیزه الیسنت هیچوقت پیروزی رینیرا نبوده.الیسنت دیگر مثل گذشته برای تاجوتخت نمیجنگد. بهترین مثالش توافق مخفیانهاش با رینیراست؛ او حاضر میشود کینگز لندینگ را بدون نبرد تحویل دهد، چون دیگر اولویتش حفظ قدرت نیست، بلکه پایان دادن به این چرخه خونریزی است. حتی اولیویا کوک هم گفته الیسنت دیگر نمیخواهد بخشی از این بازی قدرت باشد و فقط میخواهد از آن فرار کند.اما همینجا یک تناقض بزرگ به وجود میآید. مگر همین الیسنت نبود که بعد از کور شدن ایموند، خنجر ویسریس را برداشت و با خشم رفت تا چشم لوک را دربیاورد؟ آن الیسنت حاضر بود برای دفاع از خانوادهاش دست به خشونت بزند، اما حالا همان شخصیت حاضر است خانواده خودش را قربانی کند تا جنگ تمام شود. این تغییر قرار بوده نتیجه یک مسیر شخصیتی باشد اینکه سریال خوب عمل کرده در شخصیت پردازی یا نه برداشت با مخاطب است.گویا الیسنت فقط میخواهد از اشتباهات خودش فرار کند، حتی اگر بهایش نابودی خانوادهاش باشد. برای همین حاضر است پسرش را قربانی کند، دخترش را تحت فشار بگذارد، نوهاش را رها کند و حتی راه افتاد که ایموند رو مسموم کند و این کار را هم انجام داد.این دیگر یک تصمیم سیاسی نیست که بیایم منطق برای اون بتراشیم؛ یک فروپاشی کامل روانی است. الیسنت آنقدر در احساس گناه و ناامیدی غرق شده که مرز بین «نجات» و «ویرانی» را از دست داده است. اتفاقاً همین باعث میشود شخصیتش خطرناکتر از قبل باشد؛ چون دیگر از روی منطق عمل نمیکند، بلکه از روی استیصال تصمیم میگیرد.شاید نتیجه بعضی از کارهایش به سود رینیرا تمام شود، اما این به معنای طرفداری از رینیرا نیست؛ الیسنت دیگر حتی برای خودش هم نمیجنگد. او فقط میخواهد از گذشتهای که خودش ساخته فرار کند، حتی اگر برای این فرار مجبور شود همهچیز را با خودش به آتش بکشد.#سریال #تحلیل #خاندان_اژدها #HOTD @Westerosir
جزئیات قسمت هشتم فصل سوم خاندان اژدها منتشر شد! 🐉▪︎ نویسندگان: رایان کاندال و تی میکل ✍️▪︎ کارگردان: آندری پارِخ ▪︎ مدت زمان: ۷۵ دقیقه (۱ ساعت و ۱۵ دقیقه) ▪︎ عنوان قسمت: هنوز اعلام نشده طبق اطلاعات سایت رسمی HBO، فینال فصل سوم با زمان ۷۵ دقیقه، طولانیترین قسمت سریال تا امروز خواهد بود. 📺رایان کاندال پیش از این نویسنده قسمت دهم فصل اول، ملکه سیاه، بود و تی میکل هم در نگارش قسمتهای پنجم و ششم فصل اول شوالیه هفت پادشاهی همکاری داشته است. حالا باید ببینیم همکاری این دو نفر در فینال فصل سوم خاندان اژدها چه نتیجهای خواهد داشت.#خاندان_اژدها#اخبار #HOTD@Westerosir
ابراز نگرانی نویسندگان خاندان اژدها از شکلگیری جنبه تاریک شخصیت رینیرا!تیم نویسندگی فصل سوم خاندان اژدها میگویند که نسبت به تغییرات شخصیتی رینیرا تارگرین و مسیری که او در پیش گرفته است، احساس نگرانی میکنند.فیلیپا گاسلت، یکی از نویسندگان سریال، توضیح داد که ناامیدی و فشارهای وارده بر رینیرا کمکم در حال آشکار کردن جنبههای تاریک شخصیت اوست؛ جنبههایی که البته با دیدگاه دیمون تارگرین در شیوه حکومتداری همخوانی دارند. به گفته او، این تحول میتواند نقطه عطفی خطرناک در مسیر داستان رینیرا باشد و میراث او در جریان رقص اژدهایان را بهطور کامل تغییر دهد.ناامیدی رینیرا و تاثیرات دیمونگاسلت توضیح داد که این تغییرات بیش از هر زمان دیگری در صحنه رویارویی رینیرا با هلینا تارگرین دیده میشود. او گفت:در صحنهای که رینیرا با هلینا روبهرو میشود، میبینیم که ناامیدی او در حال آشکار کردن جنبههای تاریک شخصیتش است؛ جنبههایی که بیش از گذشته به دیدگاه دیمون درباره نحوه حکومت کردن نزدیک هستند؛ اینکه ملکه باید با قدرت و زور و اجبار حکمرانی کند.این موضوع نشان میدهد که رینیرا بهتدریج در حال پذیرفتن رویکرد بیرحمانه و سازشناپذیر دیمون است و از تلاشهای گذشتهاش برای حفظ تعادل، عدالت و همدلی فاصله میگیرد.نگرانی نویسندگان نسبت به آینده رینیراگاسلت تأکید کرد که تیم نویسندگی عمداً این تغییر شخصیت را نگرانکننده به تصویر کشیده است. او گفت:میتوانم بگویم که ما شاهد قدرت گرفتن جنبههای تاریک شخصیت رینیرا هستیم و واقعاً نگران مسیری هستیم که او در حال حرکت به سمت آن است.به گفته نویسندگان، این رویکرد نشان میدهد که داستان رینیرا در اصل یک تراژدی است؛ ملکهای که در آغاز شخصیتی همدل و قابلدرک داشت، اما اکنون زیر فشار جنگ، حکمرانی، قدرت و جاهطلبی، در آستانه تبدیل شدن به فرمانروایی مستبد و ظالم قرار گرفته است.#خاندان_اژدها #مصاحبه #HOTD@Westerosir
اورموند هایتاور خطاب به شاهزاده دیرون تارگرین:عموم مردم اساسا بیاهمیتن و مایهی نگرانی نیستن. اما نباید هرگز به کسی اعتماد کنی که به سختی خودش رو به قدرت رسونده. جاهطلبی اغلب ناشی از یه کمبوده. از شرم، شهوت، یا خشم. وقتی میخوای دست پادشاه رو انتخاب کنی باید بهش فکر کنی.رینیرا به طرز عجیبی انتخاب معقولانهای داشت و کورلیس ولاریون رو انتخاب کرد. نجابت در تربیتش پیداست و حرص حقیر آدمهای تازه به دوران رسیده رو نداره.#نقل_قول #سریال #خاندان_اژدها#HOTD@westerosir
🤩🤩 نقد و بررسیِ خاندان اژدها | همراه با آتش و خون🐉 پست دوم — دو مادر و یک جامِ زهر👁 هشدار لو رفتن داستان: کتاب و قسمت هفتم از فصل سوم سریال👋 توی تحلیل قسمتِ قبل نوشتم آلیس فقط هرنهال رو نمیخواد، یه تارگرین هم میخواد. این قسمت تقریبا جواب میده که الیس چی میخواد.🛏 آلیس داشت به چیزی که میخواست میرسید. ولی ایموند وسطِ/روی کار چشم باز میکنه و میفهمه اون زنی که فکر میکرد مادرشه، آلیسه. هول میکنه و پسش میزنه. یه لحظه صبر کنید: چیزی که ایموند رو به هم ریخت این نبود که داره با کی میخوابه؛ این بود که فهمید طرف مادرش نیست!🍧 این که من بگم این تارگرینها یه چیزیشون میشه، شاید سند نشه اما خودِ آلیس یه جمله میگه و تمومش میکنه. شما پسرهای تارگرین همهتون یه چیز میخواید. و ایموند مو به مو داره همون مسیری رو میره که دیمن فصلِ قبل توی همین قلعه رفت. حتی هیزم شکستنش هم همونه.👑 بریم سراغ نقشهی نژادپرستانه. ایموند میخواد از هرنهال یه سلسلهی تازه از «پادشاهانی با خون خالص» راه بندازه، حالا مادرِ این بچهها قراره کی باشه، یه حرومزاده از ریورلند. همون ایموندی که میگفت باید با هلینا ازدواج کنه تا خونِ تارگرین غلیظتر بمونه، الان دقیقاً برعکسش رو میکنه. چون آلیس یه چیزی بهش میده که خونِ خالص هیچوقت نداد، تأیید.🍽 و شامِ سهنفره. شاید مهمترین لحظهی این خطِ داستانی یه جملهست: آلیس میگه من فقط از خواستهی خودم پیروی میکنم. حالا این جمله رو بذارید جلوی زنی که کلِ عمرش هرچی ویسریس خواست، هرچی اُتو خواست، و آخرش هرچی پسرِ خودش بهعنوانِ نایبالسلطنه خواست رو انجام داده. الیسنت اینهمه راه اومده که پسرش رو بکشه و حالا باید سرِ شام به زنی گوش بده که آزاده. هیچچیزِ این قسمت به اندازهی این صحنه الیسنت رو خرد نمیکنه.🩸 بریم یه دور دیگه این نقشه کودکانه رو مرور کنیم. آدمکشِ اصلی آدرین ردفورته، شوالیهی گاردِ رینیرا، و قرار بوده کارِ ایموند رو زیرِ درختِ ویروود تموم کنه. قبلا گفتم ویروودِ هرنهال خون میخواد و اونبار یه آدمکش روی ریشهاش کشته شد و اینبار هم درخت سهمش رو گرفت. جلوی ویروود نباید دروغ گفت، چون خدایانِ کهن میفهمن. ادرین دروغ گفت و ایموند با خنجرِ فولادِ والریایی کشتش. همون خنجری که سالها بعد کارِ نایتکینگ رو میسازه.☠️ پلن بی چیه حالا؟ الیسنت خنجر رو برمیداره و اما نمیتونه. میره سراغِ شابیزک (نایتشید)، همون گلِ سمیای که همین فصل هلینا دربارهاش حرف زده بود. الیسنت داره از دانشِ دخترش استفاده میکنه تا پسرش رو بکشه. بعد هم زهر رو لای یه خاطرهی کودکی میپیچه و میده دستش. روی همون میز، شمشیرِ بلکفایر و خنجر هم هست: توی این دنیا شمشیر سلاحِ مَرده و زهر سلاحِ زن و الیسنت هر دو تا رو جلوی چشمش داشت و تصمیم گرفت از سم استفاده کنه.📚 آلیسِ کتاب یه دایهست؛ حرامزادهای از خاندانِ استرانگ که دو برابرِ ایموند سن داره. ایموند وقتی هرنهال رو میگیره، سایمون استرانگِ پیر رو متهم به خیانت میکنه، بهش شمشیر میده که «خدایان قضاوت کنن»، تیکهتیکهاش میکنه و جنازهشو میده ویگار. بعد هر مرد و پسری که خونِ استرانگ داشت رو میکشه، تا جایی که کتاب مینویسه پشتهی سرها یک متر ارتفاع داشت. و از کلِ اون خاندان فقط یک نفر زنده میمونه: آلیس ریورز. چون ایموند از قبل اونو «بهعنوانِ غنیمتِ جنگی» به تختش برده بود.📚 پس اون چیزی که سریال داره بهعنوانِ یه عاشقانهی گوتیکِ دو طردشده نشونمون میده، در کتاب اینه: مردی که خانوادهی یه زن رو قتلعام کرده و بعد خودش رو برداشته.📚 و بارداری در کتاب واقعیه. وقتی سابیتا فِری هرنهال رو میگیره، تنها آدمِ داخلِ قلعه آلیسه؛ لخت وسطِ بیشهی خدایان، دست روی شکمِ برآمدهاش:حرامزادهی اژدها در من است. آتشش را حس میکنم که رَحِمم را میلیسد.📚 و یه نکته که تصویرمون رو عوض میکنه. پستِ اولِ قسمتِ قبل گفتیم کریستون و ایموند سرِ رفتن به جنوب از هم جدا شدن و همون جدایی به مرگِ کریستون ختم شد. کتاب یه دلیلِ دوم هم روی میز میذاره: سپتون یوستاس مینویسه ایموند اونقدر شیفتهی این زن شده بود که فکرِ ترککردنش رو هم نمیتونست تحمل کنه. یعنی شاید سرِ کریستون به این خاطر رفت روی نیزه.📚 و نهایتا الیسنتِ کتاب اصلاً هرنهال نمیره. در همین برهه با زنجیرِ طلا به دست و پا توی کینگزلندینگ زندانیه و رینیرا فقط «بهخاطرِ پدرمون که یه زمانی دوستت داشت» زنده نگهش داشته. کلِ این مأموریتِ آدمکشی مالِ سریاله.✍️ و حالا الیسنت تنهاست، بدونِ محافظ، با یه پسرِ مسموم پشتِ سرش. همهی این ریسک رو کرد چون رینیرا بهش قولِ آزادی داده بود. پستِ بعد میریم کینگزلندینگ ببینیم همون رینیرا، همون موقع، داشت با هرنهال چه معاملهای میکرد.🤩 برای خواندن متن کامل و دیدن عکسها instant view را باز کنید 🔜 منتظر قسمت بعد باشید....#بررسی_اپیزود #خاندان_اژدها #کتاب_در_برابر_سریال #HOTD @westerosir
وقتی هواداران جناح سبز بعد از یک فصل دراکاریس گفتن اگان رو میشنون و سانفایر رو در حال پختوپز میبینن🔥#خاندان_اژدها #فان #میم#HOTD#Fun#meme@Westerosir
کارگردان خاندان اژدها درباره پیوند عمیق میان اگان و سانفایر صحبت کرد⚠️ خطر اسپویل اتفاقات آتیبازگشت غافلگیرکننده سانفایر در قسمت هفتم فصل سوم خاندان اژدها یکی از مهمترین اتفاقات این فصل بود. حالا نینا لوپز کورادو، کارگردان این قسمت، درباره رابطه ویژه اگان و اژدهایش توضیحاتی ارائه کرده است.او در این باره گفت: «سانفایر تا آستانه مرگ پیش رفته بود، اما هرگز کاملا نمرد. او در تمام این مدت در حال بهبود بود و منتظر لحظهای بود که اگان دوباره به سراغش بیاید.»لوپز کورادو در ادامه درباره پیوند میان این دو افزود: «رابطه اگان و سانفایر چیزی فراتر از یک ارتباط معمولی است. میان آنها یک پیوند غریزی وجود دارد و سانفایر حضور اگان را احساس میکند. به همین دلیل، در حساسترین لحظه بازگشت تا جان سوارش را نجات دهد.»او همچنین توضیح داد که شباهت زخمهای روی صورت اگان و سانفایر کاملا عمدی بوده است؛ چرا که هر دو پس از نبرد روکس رست آسیبهای مشابهی دیدهاند و سازندگان قصد داشتند با این جزئیات، رنج مشترک و ارتباط عمیق میان اژدها و سوارش را به تصویر بکشند.به گفته کارگردان، بازگشت سانفایر تنها یک غافلگیری داستانی نبود، بلکه نشاندهنده همان پیوند منحصربهفردی است که میان تارگرینها و اژدهایانشان وجود دارد؛ پیوندی که در نهایت باعث شد سانفایر بار دیگر در کنار اگان ظاهر شود.#مصاحبه #خاندان_اژدها #HOTD @Westerosir
لنیسترا واقعن عالین! شیر رو انداخته بودن تو قفس که باهاش برن به جنگ اژدها؟! #خاندان_اژدها #فان #HOTD #Fun @Westerosirتایلند لنیستر: تعریف حقیقی شوالیهگریتایلند لنیستر شاید پرآوازهترین جنگجو یا مشهورترین نام در وستروس نباشد، اما ثابت کرد که شوالیهگری واقعی با شخصیت و منش فرد سنجیده میشود، نه با شهرت و اعتبار او.او در سراسر خاندان اژدها، حتا در مواجهه با خطرات طاقتفرسا، وفاداری تزلزلناپذیر، شجاعتی چشمگیر و احساس وظیفهای استوار از خود نشان داد. حتا زمانی که دیگران دچار تزلزل شدند یا در پی منافع شخصی خود بودند، تایلند همچنان به مسئولیتی که سوگند خورده بود آن را حفظ کند، پایبند ماند.قدرت او با سخنرانیهای پرشور یا پیروزیهای مداوم تعریف نمیشد؛ بلکه در پایداری، خونسردی و آمادگی او برای تحمل سختیها بدون کنار گذاشتن اصولش آشکار بود.هر تصمیم دشوار و هر فداکاری او، بازتابدهندهی مردی بود که شرافت را بر آسایش و وظیفه را بر ترس ترجیح میداد.چه در کنار متحدانش ایستاده باشد و چه در برابر شرایطی ناممکن قرار گرفته باشد، تایلند با وقاری رفتار کرد که شایستهی برجستهترین شوالیههای هفت پادشاهی بود.در جهانی که با جاهطلبی و خیانت هدایت میشود، او یادآور این حقیقت بود که شوالیهگری واقعی بر پایهی وفاداری، درستکاری و شجاعت انجام دادن کار درست بنا شده است؛ فارغ از اینکه این کار چه هزینهای به همراه داشته باشد.#تحلیل#خاندان_اژدها #HOTD @Westerosir
طرفدارهای کتاب، هر بار که سریال از داستان کتابها منحرف میشه😂#خاندان_اژدها #فان #میم#HOTD#Fun#meme@Westerosir
جرج آر. آر. مارتین از بدترین روزهای زندگیاش گفت!جرج آر. آر. مارتین، نویسندهی مجموعهی نغمهی یخ و آتش، در یادداشتی جدید اعلام کرد که در ماههای اخیر با غم و افسردگی دست و پنجه نرم کرده است.او سال ۲۰۲۶ را سالی دشوار توصیف کرد و نوشت که از دست دادن دوستان، افزایش سن و فشارهای زندگی تأثیر زیادی بر روحیهاش گذاشتهاند. مارتین در بخشی از یادداشتش گفته است: با افسردگی جنگیدهام و شاید روزهای سختتری در انتظارم باشد.با این حال، او به موفقیت سریال شوالیهای از هفت پادشاهی و نامزدیهای امی این مجموعه نیز اشاره کرد و ابراز امیدواری کرد که روزهای بهتری در انتظارش باشد.#مارتین @Westerosir
چیزی که همه بعد از این صحنه گفتن اینه که: «اگان چقدر خفنه»ولی… یه لحظه تصور کنید جای اگان، رنیرا بود؛ کنار سیراکس، یه ارتش یا کلی آدم رو با آتیش نابود میکرد و همزمان با خنده دیوانهوار جلو میرفت! مطمئنم فرداش حداقل ۳۰۰ تا پست و تئوری منتشر میشد که «رنیرا، ملکه دیوانهست» و سرنوشتش از قبل مشخص بوده!واکنش خیلیها به اگان و رنیرا یکی نیست و برای هر کدوم معیار متفاوتی دارن.#خاندان_اژدها #HOTD@Westerosir
نظر شما چیه؟ کدوم اژدها برای قرار مناسبتره؟ 🥴منبع #خاندان_اژدها#فان #HOTD @Westerosir
شاهزاده دیرون تارگرین: به شکل غیر معمولی شاد و شنگول بود، جوری که انگار پیروزی بزرگی در پیش داره. ظاهرا فکر میکنه با گروگان گرفتن لرد کورلیس...سر گواین هایتاور: این مهرهایه که میگفت؟! حالا که یه ارتش رسیده به دروازههامون، نظم یا هرجومرج کینگزلندینگ چه فرقی به حالمون میکنه؟دیرون: ناسلامتی قراره من پادشاه باشم، پس چطور حاکمی هستم؟! باید دست رو دست بذارم تا یه روانی ما رو به کشتن بده؟ اونم با تمام افرادمون؟گواین: ظاهرا راه فراری از این رویای رسیدن به شهرت و افتخار جادوانه که بعضیها دارن نیست! اینکه هر جور شده از سرنوشتی که در انتظار همهی انسانهاست فرار کنن.#نقل_قول #سریال #خاندان_اژدها#HOTD@westerosir
بدرود، کاپیتان پرایس. تفاوت کشته شدن سر آدرین ردفورت در کتاب و سریالهمراهان گرامی مطلب زیر حاوی اسپویل کتاب و سریال است.همانطور که مشاهده کردین، در قسمت هفتم فصل سوم خاندان اژدها با شخصیت سر آدرین ردفورت خیلی زود خداحافظی کردیم. جالب است بدانید بری اسلون بازیگر نقش سر آدرین ردفورت در سری بازیهای Call of duty صداپیشهی شخصیت محبوب و دوست داشتنی کاپیتان پرایس است و چهرهی کاپیتان از روی چهرهی او الهام گرفته شده است. مرگ ناگهانی و غافلگیر کنندهی او به دست ایموند تارگرین، بسیاری از طرفداران سریال، خصوصا طرفداران جناح سیاه را غافلگیر کرد و عدهای را که، بری اسلون را از قبل میشناختند و عاشق سری بازی های Call of duty بودند را یاد مرگ تلخ و غافلگیر کنندهی شخصیتهای محبوب، گوست و روچ به دست کاپیتان شپرد در Mw2 انداخت.در سریال دیدیم که ملکه الیسنت هایتاور به دروغ داستان مشکوکی برای ایموند تعریف میکند و به ایموند می گوید: «فکر نمیکرده که بتواند از ردکیپ فرار کند ولی سر آدرین مصمم باقی مانده و او را به یک دروازه مخفی رسانده است و الیسنت اینقدر سکه به همراه داشته که بتواند اسبی بگیرد و تا حد امکان سعی کردهاند از جادهها استفاده نکنند و اگر به خاطر سر آدرین نبود به هرنهال نمیرسید و آدرین ردفورت حتی بعد از پیروزی رینیرا نیز به الیسنت وفادار باقی مانده است.» اما نقشه چیز دیگری است. سر آدرین برای این به هرنهال فرستاده شده است که اگر الیسنت نتوانست کار ایموند را تمام کند، ایموند را بکشد.ایموند تارگرین سر آدرین را زیر نظر میگیرد، و در حالی که وانمود میکند از او قدردان است ناگهان خنجر خود را در زیر چانهی او فرو میکند. در اینجا ممکن است آلیس ریورز، ایموند را از این توطئه آگاه کرده باشد یا خود ایموند ترجیح داده که شک و شبههای باقی نگذارد.حال برگردیم به سرنوشت سر آدرین ردفورت در کتاب. اگر نمیخواهید اتفاقات کتاب و احتمالا بخشی از آیندهی سریال برای شما اسپویل شود، ادامهی متن زیر را نخوانید.پس از آنکه رینیرا کینگزلندینگ را به تصرف خود درآورد، به لرد فرماندهی گارد شاهی سر لورنت ماربرند دستور داد تا شش شوالیه را برای خدمت در کنار او در گارد ملکه برگزیند. در پی این فرمان، سر آدرین به عضویت گارد ملکه درآمد.سرانجام سر آدرین ردفورت نه به خاطر یک قتل به خاطر ملکهاش، بلکه هنگام دفاع از رینیرا در دراگوناستون، به دست افراد سر آلفرد بروم کشته شد. او از پشت با نیزه هدف قرار گرفت و جان باخت.#خاندان_اژدها #فکت#تاریخ#کتاب#سریال#houseofthedragon #HOTD#fact@westerosir
هیولای چهارسر تکمیل تراژدی رینا تارگرینرابطه رینا و الیسا فارمن روزبهروز تیرهتر میشد. الیسا که رؤیای سفرهای دریایی و کشف سرزمینهای ناشناخته را در سر داشت، دیگر حاضر نبود در دراگوناستون بماند. او سرانجام قلعه را ترک کرد و سه تخم اژدها را نیز با خود برد تا با فروش آنها هزینه سفر بزرگش را تأمین کند.الیسا راهی دریا شد، اما دیگر هرگز خبری از او به دست نیامد و سرنوشتش برای همیشه در هالهای از ابهام باقی ماند.رینا هنوز از این ضربه بیرون نیامده بود که سرنوشت، آزمون سختتری برایش آماده کرده بود.اندکی بعد، دختر رینا، ایریا، اژدهای افسانهای بلریون را تصاحب کرد و بیخبر ناپدید شد. هیچکس نمیدانست او به کجا رفته یا چه بر سرش آمده است. ماهها بعد، ایریا سرانجام به کینگز لندینگ بازگشت، اما دیگر آن دختر سابق نبود. اتفاقات هولناکی که در سفر مرموزش همراه بلریون برایش رخ داده بود، او را بهشدت فرسوده و ناتوان کرده بود و سرانجام در سال ۵۶ پس از فتح جان سپرد.رینا که در فاصلهای کوتاه همسرش، نزدیکترین دوستانش، الیسا و سرانجام دخترش را از دست داده بود، دیگر هرگز به زندگی گذشته بازنگشت. او باقی عمرش را در انزوا در هارنهال گذراند؛ زنی که زمانی یکی از قدرتمندترین شاهدختهای خاندان تارگرین بود، اما سرنوشت یکی پس از دیگری همه کسانی را که دوست داشت از او گرفت و او را تنها بر جای گذاشت.پایان#کتاب#تاریخ@Westerosir
دکستر سول انسل فیلمبرداری فصل دوم «شوالیهای از هفت پادشاهی» را به پایان رساند! 🥚دکستر سول انسل، بازیگر نقش اِگ، با انتشار استوری اینستاگرام اعلام کرد که فیلمبرداری تمام صحنههای خود در فصل دوم شوالیه هفت پادشاهی را به پایان رسانده است.#اخبار#شوالیهای_از_هفت_پادشاهی#AKOTSK@Westerosir
لنیسترا واقعن عالین! شیر رو انداخته بودن تو قفس که باهاش برن به جنگ اژدها؟! #خاندان_اژدها #فان#HOTD #Fun@Westerosir
وضعیت درگیری اژدهایان در قسمت هفتم فصل سومپ.ن: ورمیتور و سیلوروینگ رو اون گوشه دریابید. 😂#خاندان_اژدها #فان #میم#HOTD#Fun#meme@Westerosir
سریال خاندان اژدها شاید آینده رینیرا را در نحوه نشستن او بر تخت آهنین پنهان کرده باشدفصل سوم «خاندان اژدها» سرانجام لحظهای را به تصویر میکشد که دو فصل برای آن زمینهسازی شده بود؛ رینیرا تارگرین پس از تحمل فقدانهای بزرگ، جنگ و فداکاریهای فراوان، بر تخت آهنین مینشیند و ملکه هفت پادشاهی میشود. اما همانطور که همیشه در دنیای «نغمه یخ و آتش» دیدهایم، تخت آهنین صرفاً نماد قدرت نیست، بلکه یادآور سنگینی، خطر و مسئولیت حکمرانی است.به نظر میرسد سریال این بار از خودِ تخت فراتر رفته و از نحوه نشستن رینیرا به عنوان ابزاری برای روایت داستان استفاده کرده است. او در تمام صحنههای حضورش روی تخت، هرگز صاف و کاملاً در مرکز آن نمینشیند؛ بلکه به یک سمت تکیه میدهد و همواره حالتی محتاط، مضطرب و ناراحت دارد. این انتخاب بصری میتواند بازتاب کشمکش درونی او و حتی نشانهای از آینده پرتلاطم سلطنتش باشد.پیش از آنکه رینیرا بر تخت آهنین بنشیند، مجبور میشود بهای سنگینی بپردازد. پس از تصرف کینگزلندینگ، او درمییابد که اگان تارگرین فرار کرده و تنها اتو هایتاور در زندان باقی مانده است. در نهایت، رینیرا شخصاً اتو را اعدام میکند؛ تصمیمی که نقطه عطف شخصیت او محسوب میشود، زیرا او در تمام طول سریال تلاش کرده بود تا حد امکان از خونریزیهای غیرضروری دوری کند. این لحظه، بهویژه زمانی که دیمون شمشیر «دارک سیستر» را به او میدهد، آزمونی برای پذیرش واقعیتهای تلخ سلطنت است.پس از این اعدام، رینیرا با ردپاهای خونین به سوی تخت آهنین قدم برمیدارد. با وجود رسیدن به هدفی که سالها برای آن جنگیده بود، هیچ نشانی از پیروزی یا آسودگی در چهره و حالت بدن او دیده نمیشود. او دسته تخت را محکم میگیرد، شمشیر جیس را مانند تکیهگاهی در آغوش میفشارد و به جای نشستن در مرکز، به یک سمت متمایل میشود. این حالت، تضاد میان آرمانهای عدالتمحور او و خشونتی را که جنگ از او طلب میکند، به تصویر میکشد.قسمت سوم نشان میدهد که این فقط یک انتخاب اتفاقی نبوده است. رینیرا پس از فتح کینگزلندینگ با بحرانهای متعددی روبهرو میشود؛ خزانه خالی، ناامنی در قلمرو، نارضایتی مردم، مشکلات سیاسی و فشارهای روحی و جسمی ناشی از جنگ و سوگ فرزندانش.با وجود تمام این مشکلات، او همچنان تلاش میکند میان عدالت، دیپلماسی و انتقام، تعادل برقرار کند و برخلاف دیمون، از توسل سریع به خشونت خودداری میکند. در تمام این صحنهها نیز همچنان به همان شکل کج روی تخت مینشیند؛ گویی هنوز نتوانسته با جایگاه جدید خود کنار بیاید.این نمادپردازی در قسمت ششم با زخمی شدن انگشت رینیرا توسط تخت آهنین اهمیت بیشتری پیدا میکند. در جهان جرج آر. آر. مارتین، بریدگیهای ناشی از تخت آهنین اغلب با حکمرانانی مرتبط هستند که زیر بار سنگین قدرت قرار گرفتهاند یا در انجام وظایف سلطنتی دچار تردید شدهاند. شباهت این زخم با زخمی که پیشتر ویسریس در همان نقطه برداشت، میتواند هشداری درباره مسیر دشوار سلطنت رینیرا باشد.در مجموع حالت نشستن رینیرا بر تخت آهنین صرفاً یک انتخاب کارگردانی نیست، بلکه بخشی از داستانگویی بصری سریال است. این ژست هم کشمکش درونی او میان رحم و بیرحمی، عدالت و انتقام را نشان میدهد و هم بهنوعی آینده سلطنت او را پیشبینی میکند؛ سلطنتی که احتمالاً هرچه جنگ شدیدتر شود، او را بیش از پیش وادار خواهد کرد میان اصول اخلاقی خود و واقعیتهای بیرحمانه قدرت، یکی را انتخاب کند.#مقاله #خاندان_اژدها #HOTD @Westerosir
عنوان قسمت هفتم فصل سوم سریال «خاندان اژدها» با نام The Dragon in Winter «اژدها در زمستان» اعلام شد.این قسمت به کارگردانی Nina lopez_corrado ساخته شده است و تاکنون در سایت IMDb امتیاز 8.4 برای آن ثبت شده است.#اخبار#خاندان_اژدها#HOTD@Westerosir
شوالیهی خاندان موتون: «این سرزمین رو به نام رینیرا، ملکهی هفت پادشاهی تصرف میکنیم. سلاحهاتون رو زمین بذارید و آماده بشید تا سوگند وفاداری یاد کنید.»سر تایلند لنیستر: «اعلیحضرت میخواید فرار کنید؟!»پادشاه اگان تارگرین دوم: «ما تسلیم ملکهی دروغین نمیشیم.»شوالیهی موتون: «خودتی؟ تایلند لنیستر؟ ملکه دنبالت میگرده. بهمون بگو طلاها کجان، در اون صورت در حالی میمیری که گوشهات به سرت چسبیدهان»اگان: «حالا به من نگاه کنید! من اگان تارگرین هستم! وارث برحق ویسریس! ششمین پادشاه آندالها، روینارها و نخستین انسانها. سپتون اعظم در پرتو مذهب هفت من رو متبرک و تاجگذاری کرد و حالا به برکت حمایت اونا جلوی شما ایستادهام. من رو بکشید... تا غریبه ازتون انتقام بگیره. شمشیر جنگجو بر شما داوری خواهد کرد. آره، آره بزدلها، بهتره عقبنشینی کنید، چون الان من رو همونطور که هستم میبینید! هولناک در انتقام! عادل و باشکوه! سانفایر؟! دراکاریس🔥»#نقل_قول #سریال #خاندان_اژدها#HOTD@westerosir
🤩🤩 نقد و بررسیِ خاندان اژدها | همراه با آتش و خون🐉 پست اول — سندروم تامبلتون بیقرار👁 هشدار لو رفتن داستان: کتاب و قسمت هفتم از فصل سوم سریال👋 قسمت هفتم اومد، و اسمش «اژدها در زمستان».توی تحلیل قسمتِ قبل نوشتم که تو کتاب سَرِ کریستون کول روی نیزه میره تامبلتون، و گفتم منتظر باشید و ببینید بالاخره چه کسانی و چجوری به مرگش واکنش نشون میدن! توی این قسمت، همون اول کار میبینیم که عاقبتِ سردارِ سبز چی شد!🎭 تیتراژِ این قسمت یه چیزِ تازه نشونمون میده: کریستون وسطِ ضیافتِ قصاب (بوچرز بال)، طلایی و سبز، ستارهی هفتپر دورش، و همهی کشتهها دور و برش ولو. یک تصویرِ باشکوهِ مذهبی؛ همونجوری که تاریخ دوست داره بنویسه. بعد کات میخوره به همون سر روی نیزهی یه ریورلندی: پوسیده و با دهنباز. به نظرم کلِ حرفِ این سریال توی همین سی ثانیه است.😐 واکنشِ نهایی از مرگ کریستون رو اُرموند میده. کریستون برای هیچی مُرد. همین. گفته بودیم که مردی که یه عمر دنبالِ مرگِ باشکوه بود، آخرش برای زنی مُرد که دوستش نداشت. حالا حتی اینا رو هم میشه اضافه کرد که نه ترانهای، نه حتی یه لحظه سکوت! فقط یه جمله با بیحوصلگی از یه لردِ اولدتاونی.💔 گواین از ارتشِ کریستون جدا شد چون میدونست اون ارتش نابود میشه، و شد. حالا سرِ رفیقش رو روی نیزه میبینه. سوالی که این قسمت مدام تکرارش میکنه اینه: گواین ترسو بود، یا عاقل؟ کریستونِ شجاع/احمق برای هیچی مرد و گواینِ ترسو/عاقل زنده موند و حالا شاید بتونه کاری کنه! 🤥 بریم سرِ میزِ شام. اُرموند برای کورلیس سخنرانی میکنه که گاهی گوشت نمیخوره چون لزجه، ادای آدمای تنگ و اخلاق مدار رو درمیآره، و بعد با همون چاقویی که داشته باهاش پنیر میخورده انگشتِ کورلیس رو میبُره. یادتونه که قسمتِ قبل از دیدنِ خون بالا آورد؟ این قسمت هم بهمون نشون داد شاید گیاهخوار بشه! 🪼 ولی کورلیس یه لحظه هم گول نمیخوره. کورلیس دیگه گرگ بارون دیده است! اُرموند اسمِ رینیس رو میآره تا بره روی اعصابش، و کورلیس فقط نگاش میکنه. کورلیس باتجربه بازیِ اُرموند رو خوند، یکی دیگه آخرِ همین قسمت، به طعمهی اُرموند گیر میکنه. 😑 دیرون، برای اولین بار، یه سوالِ ساده میپرسه که نگهداشتنِ کورلیس دقیقاً چطوری قراره جلوی ارتشِ رینیرا رو بگیره؟ اُرموند جا میخوره. پسرِ مؤدبی که تا حالا فقط بله گفته، بالاخره نشون میده که بیشتر از یه عروسکه.🙂 و صحنهی آخرِ این اپیزود که میبینیم آلین توی کینگزلندینگ یه جعبه باز رو میکنه و انگشتِ پدرش توشه.📚 بریم سراغِ کتاب! یادآوری کنم که توی سریال جای مهاجم و مدافع عوض شده. در «آتش و خون» تامبلتون اصلاً تحت کنترل اُرموند نیست. تامبلتون شهرِ رینیراست. ریورلردها بعد از ضیافتِ قصاب میآن اونجا سنگر میگیرن (گاریبالد گری، پیت از لانگلیف، ران ریورز سرخ و باقیماندهی گرگهای زمستان) و کتاب واضحاً مینویسه که سَرِ کریستون کول رو روی نیزه با خودشون آوردن. 📚 پس اُرموندِ کتاب تا کمر تو جنگ و خاکوخله و کلِ ایدهی «اُرموند مردمِ شهر رو سپرِ خودش کرده» ساختهی سریاله. اُرموندِ کتاب از جنوب داره بالا میآد و سرِ راهش شهر به شهر رو میگیره. به یه شهرایی رحم میکنه و فقط انبارها و ثروتشون رو خالی میکنه، ولی بعضی از شهرا مثل بیتربریج رو با خاک یکسان میکنه. خونهها، انبارها، حتی سپت، با صدها زخمی که توش پناه گرفته بودن!📚فکر میکنین کی حکمِ بیتربریج رو کی صادر میکنه؟ اُرموند اجازه میده دیرون حکم رو بده. بانوی قلعه از روی باروها امان میخواد اما دیرون شهر رو می سوزونه و لقبش رو از خودِ اُرموند بهش میده: «دیرونِ دلیر». دیرون دلیر که توی سریال فقط دلش مادرش رو میخواد، در کتاب یه شاهزادهی جنگیه که با تساریون شهر به شهر رو به زانو در میآره📚 البته که دیرون توی کتاب نقطهی تحول خواهد داشت و کمی بعدتر، وقتی چیزی که خودش راه انداخته رو از نزدیک میبینه، حالش به هم میخوره و دستور میده تمومش کنن، صد البته که کسی گوش نمیده. 📚 و یه نکتهی کوچیک دربارهی جان راکستون که قسمتِ قبل کورلیس رو دزدید و یادم رفت بهتون بگم. جان، شمشیری از فولادِ والریایی داره به اسمِ «یتیمساز». حالا اسمِ این شمشیر رو یادتون بمونه، بعدا شاید به کارمون اومد! 🤩 برای خواندن متن کامل و دیدن عکسها instant view را باز کنید 🔜 منتظر قسمت بعد باشید....#بررسی_اپیزود #خاندان_اژدها #کتاب_در_برابر_سریال #HOTD @westerosir
اولین روز بدون کریستون کول😌 #خاندان_اژدها #فان #HOTD #Fun @Westerosirخب بعد از ظهر همه بخیر، غیر میساریا و بریم برای روز هشتم بدون کریستون کول!! #خاندان_اژدها #فان#HOTD #Fun@Westerosir
رویابینیهای هلینا و ایموند، آنها را به یکی از شخصیتهای «شوالیهای از هفت پادشاهی» پیوند میدهد!سریال خاندان اژدها بارها به قدرت ذاتی خون تارگرینها پرداخته است. معروفترین اثر این قدرت، توانایی پیوند با اژدهایان است؛ موضوعی که در فصل دوم با ماجرای یافتن "بذرهای اژدها"، ماجرای رینا و شیپاستیلر و همچنین در همین فصل سوم با دیدار مجدد اگان و اژدهایش سانفایر به تصویر کشیده شد.اما این قدرت تنها به رام کردن اژدهایان محدود نمیشود. برخی از اعضای این خاندان دارای توانایی نادری هستند که به آن «رویابینی» گفته میشود؛ رویاهایی که آینده را به آنها نشان میدهند.هلینا و ایموند؛ تارگرینهای رویابین.در کتاب آتش و خون بارها تأکید شده که هلینا تارگرین یک رویابین است. بااینحال، او این توانایی را بیشتر یک نفرین میداند تا یک موهبت؛ زیرا خوابهایش باعث شده همواره احساس تنهایی و انزوا کند.در این قسمت، هلینا چندین رویای مختلف میبیند؛ از جمله اسبی رنگپریده، تولد فرزندش، پرواز بر فراز دریمفایر و همچنین رویایی که در آن فرزندانش در مزرعهای مشغول بازی هستند، اما ناگهان همهچیز زیر برف ناپدید میشود.از سوی دیگر، ایموند تارگرین و حضور طولانی او در هارنهال و ارتباطش با آلیس ریورز، باعث شده او نیز کمکم وارد دنیای خوابهای پیشگویانه شود؛ درست همان مسیری که دیمون تارگرین در فصل گذشته طی کرد.در همین قسمت، ایموند رؤیایی آشفته و ترسناک میبیند. او خواب میبیند که مادرش آلیسنت هایتاور به هارنهال آمده است، اما خواب بهتدریج حالتی آزاردهنده و نامتعارف پیدا میکند. صرفنظر از اینکه منشأ این خواب خون تارگرین اوست یا جادوی هارنهال و آلیس ریورز، بخشی از آن تحقق مییابد و آلیسنت واقعاً به هارنهال میرسد.دیرون میگسار نیز یک رؤیابین بود!فصل نخست شوالیهای از هفت پادشاهی شخصیت دیرون تارگرین را معرفی میکند.برای فرار از رویاهای پیشگویانه که آرامش را از او گرفتهاند، دیرون به نوشیدن شراب پناه برده است، و از این رو او را "دیرون میگسار" مینامند. او نخستین بار در قسمت "شوالیه آواره" با سر دانکن ملاقات میکند و به او میگوید که قبلاً او را در خواب دیده است. در ابتدا این حرفها شبیه هذیانهای یک مرد دائمالخمر به نظر میرسد، اما با پیشرفت داستان مشخص میشود که دیرون واقعاً آینده را در خواب میبیند.او بعدها خوابش را با جزئیات بیشتری توضیح میدهد و میگوید دانک را کنار یک اژدهای سقوطکرده دیده است. این رویا در نهایت به حقیقت میپیوندد؛ زیرا منظور از «اژدهای سقوطکرده»، بیلور تارگرین است که در جریان "محاکمه هفت" در دستان دانک جان خود را از دست میدهد.خوابهای هلینا نوید چه آیندهای را میدهند؟رویای دیرون میگسار بار دیگر ثابت میکند که رویاهای پیشگویانه تارگرینها قابل اعتماد هستند. و اکنون این رویاها به یکی از عناصر مهم دنیای وستروس تبدیل شدهاند. به همین دلیل، تمرکز زیاد این قسمت روی رویاهای هلینا خبر خوبی برای او نیست.مهمترین خواب هلینا در این قسمت ــ رویایی که در آن آینده رویایی و زندگی آرامشبخش او زیر برف محو میشود ــ احتمالاً اشارهای مستقیم به سرنوشتش دارد. به باور او، این رویا نشان میدهد هلینا هرگز به زندگی آرامی که آرزویش را دارد نخواهد رسید.در کتاب آتش و خون، هلینا در دوران اسارت خود در رد کیپ دست به خودکشی میزند.با توجه به شرایط فعلی او در سریال، وضعیت روحیاش و همچنین تأکید دوباره داستان بر تحقق خوابهای پیشگویانه تارگرینها، مرگ هلینا بسیار نزدیک است.#خاندان_اژدها #HOTD@Westerosir
هیولای چهارسر حقیقت تلخاندکی بعد، نامهای از کینگزلندینگ به دست رینا رسید. در شورای کوچک شاه جهیریس، پس از بررسی مرگهای پیاپی در دراگوناستون، مشخص شد بیماری مرموزی در کار نبوده و قربانیان همگی با زهر «اشکهای لیس» کشته شدهاند. رینا با خواندن نامه، بیدرنگ به اندرو فارمن مشکوک شد و دستور داد او را پیدا کنند.نگهبانان هنگام جستوجو، ابتدا جسد میستر آنسلم را یافتند که اندرو او را با خنجر کشته بود. کمی بعد، اندرو را در اتاق نقاشیشده قلعه پیدا کردند. او به همه قتلها اعتراف کرد و گفت سالها از رابطه نزدیک رینا با زنان دربارش رنج میبرد و حسادتش سرانجام به نفرت تبدیل شده بود.رینا که از خشم به لرزه افتاده بود، دستور داد اندرو را اخته کنند، سپس اندامش را بپزند و وادارش کنند آن را بخورد و در پایان باقی بدنش را خوراک اژدهایان کنند. اما اندرو پیش از اجرای حکم، خود را از پنجره اتاق نقاشیشده دراگوناستون به پایین پرتاب کرد و به زندگیاش پایان داد.اما این پایان مصیبتهای رینا نبود…ادامه دارد…#کتاب#تاریخ@Westerosir
وقتی سبزفنا بعد هفت قسمت میفهمن بلاخره میتونن از غار بیان بیرون!!#خاندان_اژدها #فان#HOTD #Fun@Westerosir
وضعیت طرفدارای جبهه سبز تو قسمت هفتم!! #خاندان_اژدها #فان#HOTD #Fun@Westerosir
آریانه مارتل:ویسریس اول میخواست که دخترش رینیرا جانشینش بشه، انکار میکنی؟ ولی موقعی که پادشاه تو بستر مرگ بود، فرمانده گارد شاهی تصمیم دیگهای گرفت.افکار سر اریس: سر کریستون کول. کریستون تاجبخش برادر را در مقابل خواهر قرار داد و گارد شاهی را بر علیه هم دو تکه کرد و جنگی هولناک به بار آورد، که آوازخوانان اسمش را رقص اژدهایان گذاشتند. بعضی ادعا میکردند او از روی جاه طلبی دست به این کار زده، چون شاهزاده اگان مطیعتر از خواهر بزرگتر و خودسرش بود. بقیه انگیزهی او را شرافتمندانه میدانستند و اصرار داشتند که او از رسوم باستانی آندالها دفاع میکرده است. برخی از زمزمهها هم وجود داشت که میگفت سر کریستون قبل از سفید پوش شدن، عاشق شاهدخت رینیرا بود و میخواسته از زنی که دست رد به سینهاش زده بود انتقام بگیرد.سر اریس گفت:کارهای تاجبخش خسارت به بار آورد و به سختی تاوانش رو داد.کتاب چهارم، ضیافتی برای کلاغها#نقل_قول #کتاب #خاندان_اژدها #HOTD@Westerosir
هیولای چهارسر دراگوناستون؛ سالی که همهچیز فرو ریخترینا چند سال در دراگوناستون همراه دخترش ایریا، اندرو فارمن و دربار کوچک خود زندگی کرد و سرانجام به نظر میرسید پس از سالها آوارهگی، آرامش را پیدا کرده باشد. اما در سال ۵۴ پس از فتح، همهچیز در مدت کوتاهی فرو ریخت.ماجرا با مرگهای پیاپی در قلعه آغاز شد. ابتدا استاد قلعه، سپس کسلا استانتون، سپتا ماریام، آلین رویس و سامانتا استوکورث یکی پس از دیگری جان باختند. هیچکس دلیل این مرگها را نمیدانست و همه تصور میکردند بیماری مرموزی در دراگوناستون شیوع پیدا کرده است.آخرین قربانی، لیانا ولاریون، دخترعموی رینا، بود. او در آغوش رینا جان سپرد و درست در همان لحظه اندرو فارمن وارد شد. وقتی رینا در سوگ لیانا اشک میریخت، اندرو از او پرسید: «آیا برای من هم همینطور گریه خواهی کرد؟» رینا از شدت خشم به صورتش سیلی زد، اما اندرو پیش از رفتن تنها یک جمله گفت: «خواهی ماند… چون لیانا آخرینِ آنها بود.»ادامه دارد…#کتاب #تاریخ @Westerosir